User account menu

  • ورود
خانه
تدارک کمونیستی

Main navigation

  • خانه
  • مقالات
  • یادداشتها
  • گفتارها
  • کنفرانسها

بازگشت به ناکجا آباد، قسمت اول: در باره معنای دوم ضد سرمایه داری

حدود یک سال پیش بود که نخستین بخش مقاله "پول، سیاست، طبقه" منتشر شد[1] و سپس تا بخش چهارم نیز ادامه یافت. انگیزه انتشار آن نوشته مباحثاتی بود که در برخی از محافل منسوب به فعالین جنبش کارگری درگرفته و طی آن بخشهایی از فعالین جنبش کارگری به ناروا مورد اتهام و افترای وابستگی مستقیم و غیز مستقیم به مرکز همبستگی آمریکائی سالیداریتی سنتر قرار می گرفتند.


مورد مشخصی که مرا وادار به نوشتن آن مقالات کرد انتشار نوشته ای از شخصی گمنام بود که با امضاء "کارگر فقیر" فعالینی از داخل کشور را به طور مستقیم در معرض اتهام قرار می داد. کار آن نوشته ها نشان دادن این مهم بود که چنان تعرضاتی از جانب افراد کم اهمیتی از قبیل آن "کارگر فقیر" بدون تدارک پیش زمینه های آن از جانب جریاناتی که خود را به بخش "چپ" جنبش کارگری منسوب می کنند، امکانپذیر نبود. کسی باید از درون خانه در را به روی مهاجم بیرونی باز می کرد و آن  بررسی ها نشان داد که رضا مقدم و سازمان متبوع وی "اتحاد سوسیالیستی کارگری" این در را به روی عقب مانده ترین و متحجرترین پیروان اندیشه صدر مائوتسه دون و پدر استالین باز کرده بودند تا با جسارتی باورنکردنی شریف ترین فرزندان طبقه کارگر ایران را هدف شدیدترین حملات تخریبی قرار دهند. هدف آن حملات نیز در درجه اول سندیکای واحد بود. خواننده علاقمند می تواند با مرور آن نوشته این معنا را دریابد. در آن بررسی ها دیدیم که رضا مقدم و جریان متبوع وی مسیری را برگزیده اند که آنها را یه طور اجتناب ناپذیری در پرتگاه سقوط به ورطه ای سنگین قرار داده و سرانجام به رویارویی با کل جنبش کارگری خواهد کشاند. و سرانجام این که در آخرین بخش نوشته وعده داده بودم که در بخش پایانی آن به بررسی ادعاهای سوسیالیستی رضا مقدم و اتحادیه سوسیالیستی اش خواهم پرداخت. انتشار این بخش پایانی اما به چند دلیل مرتبا به تعویق افتاد.

نخست این که در ماههای گذشته من نیز در کنار بخشی از رفقای دیگر درگیر در جدالی بودم که برای عقب راندن تحرک مجدد و تعرض جریان توده ایستی به جنبش کارگری در جریان بود. رضا مقدم در نوشته معروف "خطر فساد در جنبش کارگری" اش بشارت ظهور متحدینی را برای خود و جریانش داده بود که از قرار باید از دل صف طرفراران سابق اردوگاه شوروی ظاهر می شدند و در ماههای اخیر نیز حقیقتا این متحدین رضا مقدم با تمام توان خود قد علم کردند و تقابل با آنان نیز توانی سنگین و زمانی نه چندان اندک می طلبید. این امر انتشار بخش پایانی نوشته حاضر را به تعویق می انداخت. عقب راندن تعرض توده ایسم برخاسته از خواب کهف از اهمیتی به مراتب بیشتر برخوردار بود، به ویژه این که این رنسانس توده ایسم از یاری فاکتورهای مساعدی در سطح جهانی نیز برخوردار بوده و هست.

دوم این که برخورد رضا مقدم و شورای مرکزی سازمان متبوعش به نوشته من و صدور اطلاعیه تکفیر بهمن شفیق از سوی آن ارگان محترم یک بار دیگر نشان داده بود که این جریان تنها در مقابل کسانی قادر به عرض اندام در مجادله است که از خود ضعیفتر بداند. این اولین بار نبود که نظریه پردازان "اتحاد" مزبور از برخورد و مجادله نظری طفره می رفتند. نظریه پرداز اصلی این جریان، ایرج آذرین، نیز قبلا و در پاسخ به نقد امیر پیام نشان داده بود که فقط زمانی اهل بحث و جدل است که از پیروزی خود اطمینان داشته باشد. نه آذرین و نه مقدم هیچ کدام توان وارد شدن به یک مجادله جدی بر سر جنبش کارگری را نداشته و ندارند. آنها رزمندگان میدانهای بی حریفند.

و بالاخره سوم این که رضا مقدم و ایرج آذرین حقیقتا نیز میدان را خالی کرده بودند. آنها نه تنها به دفاع نظری از سیاستهای مخرب خود دست نزدند بلکه – مهم تر از آن – در واکنش به آن انتقاد به سیاست برجسته کردن موضوعات دیگر رو آوردند. در تلاطمات سنگینی که در ماههای اخیر در درون جنبش کارگری ایران به تعیین تکلیفهای تاریخی انجامید، رضا مقدم و ایرج آذرین سکوت پیشه کردند و در مقابل با جار و جنجال و هیاهویی فراوان به جنگ رقیبان سالها قبل خود در احزاب چند گانه کمونیست کارگری رفتند تا در پناه گرد و غبار بر پا شده ناشی از مجادلات "نظری" با آن احزاب اذهان را از موقعیت و سیاست امروز خود در جنبش کارگری منحرف کنند و در عین حال بر سندروم "نادر" خود غلبه کنند. سندرومی که باعث شده بود تا زمان حضور مشترک با منصور حکمت در یک حزب واحد "عارفانه" سکوت پیشه نموده و به درج جملات قصار در دفاتر خاطرات خود بسنده کنند. حال بعد از هشت سال وقت آن بود که تمام آن ناتوانی های فروخورده را بیرون ریخته و هم به تراپی این سندروم مزمن بپردازند و هم از چنگال مجادله ناگواری که پیرامون تشکلهای توده ای جنبش کارگری بر آنها تحمیل شده بود خلاصی پیدا کنند.

همه این ملاحظات نوشتن بخش پایانی آن مقالات را از دستور کار خارج می کرد. حقیقتا هم تا زمانی که "اتحاد" مشغول مداوای زخمهای کهنه خویش بود، نیازی به ادامه مباحث "پول، سیاست، طبقه" وجود نداشت. فراخوان "به سوی حزب" آن نیز از جانب هیچ کسی جدی گرفته نشد. نگاهی به مندرجات "کارگر امروز" در فاصله مباحثات "پول، سیاست، طبقه" تا چند ماه پیش نشان می داد که این سایت بیشتر "دانشجوی امروز" است تا "کارگر امروز". "اتحاد سوسیالیستی" می رفت که به آرامی با موجودیت حاشیه ای خود خو کند و ما را هم کاری به آن نبود. پرداختن به این رضا مقدم و جریان متبوعش دیگر نه ضروری بود و نه مطبوع. اما از چند ماه پیش به این سو و با انتشار آن بیانیه "به سوی حزب" موضوع مجددا عوض می شد. اتحاد سوسیالیستی رفته رفته و از طرق غیر مستقیم به تداوم همان سیاستهایی رو می آورد که رضا مقدم در نوشته "فساد" آن را به اوج خود رسانده بود. سکوتی که این جریان در موضوع مجادله با توده ایسم در پیش گرفته بود رفته رفته جای خود را به یک جانبداری تدریجی از سیاستهای توده ایستی و "ضدامپریالیستی" میداد که از یک سو با درج مطالب دارای چنین گرایشاتی در سایتهای وابسته به این جریان و از سوی دیگر عدم درج نظرات مخالف آنان خود را نشان میداد. انتشار نوشته "اساسنامه کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"" از سوی ایرج آذرین مجددا پرداختن به این جریان را در دستور کار گذاشت. نوشته آذرین را می توان ختم دوره فترتی دانست که با مجادله در میدانهای فرعی، جنگ با احزاب کمونیست کارگری و رهنمود دادن به دانشجویان، مشخص می شد. نوشته آذرین در واقع اعلام ورود مجدد این جریان به مباحث درون جنبش کارگری است و همین نوشته نشان داد که اتحاد سوسیالیستی نه توان غلبه بر خطاهای خود را دارد و نه جسارت اعتراف به اشتباهات را. برعکس، نوشته آذرین تأکید مجددی است بر آن که جریان "اتحاد سوسیالیستی" حاضر است برای یک دستمال بازار قیصریه را نیز به آتش بکشاند. این نوشته یک بار دیگر بیان همان موضع رضا مقدم است که اگر جنبش کارگری به ساز "اتحاد" نرقصید، آنها تردیدی در پشت کردن به آن به خود راه نخواهند داد. "اساسنامۀ کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"" در واقع دنباله نوشته "خطر فساد در جنبش کارگری" است که بر متن شرایطی متفاوت و با زبانی متفاوت نگارش شده است. روشن کردن این معنا گام نخست نوشته حاضر است.

 ضدسرمایه داریان کیانند و چگونه به جنبش کارگری خدمت می کنند؟

 آذرین مطلب خود را به بهانه مجادلات درونی کمیته هماهنگی نوشته است. نجات مفهوم "ضدسرمایه داری" - همانگونه که از عنوان آن پیداست – هدف نوشته آذرین را تشکیل می دهد. جوهر بحث او در این است که "ضد سرمایه داری" مورد نظر حکیمی و دوستانش یک مفهوم ایدئولوژیک است و همین مفهوم ایدئولوژیک "ضدسرمایه داری" است که مانع پیشرفت جنبش کارگری است، در حالی که "ضد سرمایه داری" مورد نظر آذرین مفهومی ایدئولوژیک نیست، بلکه ناظر بر یک استراتژی متفاوت طبقاتی نسبت به خط سازش طبقاتی است. این عصاره بحث آذرین است. پیش از پرداختن به ظرایف و لطایف بحث  آذرین اما لازم است به این سؤال پاسخ دهیم که شأن نزول این بحث در چیست؟ چرا او دقیقا در شرایط امروز "دو معنای متفاوت ضد سرمایه داری" را برجسته می کند؟ اگر او در مباحثه درونی کمیته هماهنگی جانبدار یک طرف ماجراست، پس چرا به سادگی به تقابل با طرف دیگر ماجرا نمی نشیند؟

ما در اینجا قصد پرداختن به مباحثات درونی کمیته هماهنگی را نداریم. فقط لازم است به این نکته اشاره کنم که این مباحث پیش و بیش از هرچیز محصول پراتیک ناموفق این کمیته در سه سال گذشته و تکوین این نگرش اصولی در میان اکثریت فعالین این کمیته بود که جریان "لغو کار مزدی" نه یک جریان متعهد به منافع عمومی جنبش کارگری، بلکه سدی در راه پیشروی این جنبش به طور کلی و علتی بر بی اعتباری فعالین سوسیالیست درون جنبش کارگری است و پیشروی جنبش کارگری از جمله در گرو مقابله با نقش مخرب این جریان است. به این اعتبار بر خلاف جار و جنجال غوغاگران "لغو کار مزدی"  مباحث درونی این کمیته نه ناشی از دخالتگریهای دستهای بیرونی و امدادهای غیبی در این کمیته، بلکه تماما ناشی از احساس مسئولیت اکثریت فعالین صدیق این کمیته نسبت به جنبش کارگری به طور کلی و نسبت به سرنوشت سوسیالیسم در آن به طور ویژه است. انتقاد این اکثریت به پراتیک تاکنونی کمیته هماهنگی و تقابل آن با خط جریان لغو کار مزدی عملا به تقابلی بین دو اساسنامه بدل شده است که یکی از آنها، یعنی اساسنامه اکثریت، بند مربوط به ضدسرمایه داری بودن تشکل کارگری را حذف کرده است.

نخستین کاری که آذرین در ورود به بحث به آن دست می زند، بی اهمیت جلوه دادن موضوع بلاواسظه این مجادله است. او حکیمانه اظهار می دارد که "اساسنامۀ کمیته هماهنگی می تواند اساسنامه ای بسیار کوتاه و عمومی باشد، و ما حتی حساسیتی نسبت به وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات مشخصی در اساسنامه نداریم"[2]. این کدام کلمات و عبارات مشخصند که  آذرین حساسیتی نسبت به وجود یا عدم وجود آن ندارد و این بیان برای چیست؟ آذرین در ادامه میگوید: "مخالفت با اساسنامۀ پیشنهادی حکیمی به این دلیل نیست که عبارت "ضد سرمایه داری" را در خود دارد. اختلاف واقعی بر سر دیدگاه هایی است که بر دو اساسنامۀ پیشنهادی حاکم است نه بر سر کلمات. باید بحث بیحاصل بر سر الفاظ را رها کرد و به دیدگاه ها پرداخت." ماجرا این است که طرفداران دو اساسنامه در کمیته هماهنگی در مقابل همدیگر به صف آرائی پرداخته اند و تفاوت اصلی این دو اساسنامه که به موضوع اصلی جدال طرفین نیز تبدیل شده است در آن است که اساسنامه پیشنهادی اکثریت کمیته هماهنگی دقیقا بندی از اساسنامه پیشین و کماکان مورد دفاع اقلیت طرفدار حکیمی را حذف کرده است که ناطر بر همان عبارت معروف "ضد سرمایه داری" است. تمام این مجادله شدید بین طرفین نزاع در حذف و یا بقاء عبارت "ضد سرمایه داری" متمرکز شده است. اکثریت کمیته هماهنگی به درستی دریافته است که مفهوم "ضد سرمایه داری" برای تشکل کارگری مفهومی برای روشن کردن جهتگیری سوسیالیستی نیست که هیچ، سد ایدئولوژیکی است در راه حرکت به سمت ایجاد تشکلهای توده ای کارگران. طرف مقابل نیز به خوبی به اهمیت این جدال واقف است و می داند که با برداشتن این مانع چه انرژی عظیمی از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری از قید و چنبره شمشیر داموکلس "ضد سرمایه داری" رها خواهد شد و به سمت ایجاد تشکلهای توده ای محل کار، از انجمن تا سندیکا و اتحادیه، رو خواهد آورد و دقیقا به دلیل همین چشم انداز دهشتناک برای لغو کار مزدیان است که از بزرگ و کوچک با تمام قوا به مقابله با این تحول برخاسته اند. اهمیت این جدال سرنوشت ساز تا جایی است که نیروهای ذخیره لغو کارمزدیان در محافل خارج از کشور نیز برای نجات عقبه "جنبش میلیونی ضد سرمایه داری و لغو کار مزدی" به میدان آمده اند. درست بر متن چنین شرایطی است که  آذرین حکیمانه اعلام می کند که "وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات" چندان هم مهم نیست و "باید بحث بیحاصل بر سر الفاظ را رها کرد و به دیدگاه ها پرداخت". آری حقیقتا نیز وجود یا غیاب نفس کلمات در یک سند برنامه ای و اساسنامه ای گاهی وقتها اصلا مهم نیست. اما اینجا که صحبت بر سر کلیات نیست. مبارزه ای مشخص با حدت تمام در جریان است که بر سر عبارت "ضد سرمایه داری" تمام استراتژی های دو طرف را به طور فشرده ای متبلور کرده است. آذرین اما ترجیح می دهد که ژست عاقلانه بگیرد و خود را بالای این جدال نشان دهد. این درست است که به طور کلی وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات چندان مهم نیست. اما به همان اندازه و بیشتر از آن این نیز درست است که گاهی اتفاقا مبارزه بر سر همان کلمات و عبارات است که به بهترین و متمرکز ترین وجهی مبارزه بین دیدگاههای حاکم را متجلی می کند. مهم ترین مورد منفی شناخته شده آن که همه مردم ایران تجربه کرده اند همین "جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر" بود که به خودی خود به بهترین وجهی هم تمایزش با انواع "جمهوری دمکراتیک اسلامی" و یا "جمهوری" را به نمایش می گذاشت. در خود جنبش کارگری و چپ نیز کسی که اندکی با این تاریخ آشنایی داشته باشد باید بداند که گاهی وقتها اساسی ترین مسائل مبارزه طبقاتی در قالب مبارزه برای "وجود یا غیاب" یک کلمه و عبارت مشخص است که شکل بروز خود را می یابند. لازم میدانیم به دو مورد از اهمیتی که مباحثه بر سر اساسنامه یافته است اشاره کنیم تا هم ماجرا روشن شود و هم فقدان صداقت ایرج آذرین در این بحث.

مورد اول موردی است برای کل چپ آشنا و مورد دوم موردی است آشنا برای خود آذرین. از مورد اول شروع کنیم که جدالی بود که بین دو جناح بلشویک و منشویک درگیر گردید و لنین به تفصیل در کتاب معروفش "یک گام به پیش، دو گام به پس" به آن پرداخته است. جدال بین این دو جناح در کنگره حزب سوسیال دمکرات روسیه در سال 1903 بر سر یک عبارت ساده "عضو حزب کسی است که حق عضویت پرداخت کند و تحت تنظیمات یکی از ارگانهای حزبی فعالیت کند" آغازگر شکاف تاریخی بلشویسم و منشویسم در جنبش کارگری روسیه بود. تمام مسأله در "وجود یا بقاء" این عبارت ساده بود که "تحت تنظیمات یکی از ارگانهای حزبی فعالیت کند". در همین عبارت بسیار ساده بود که جدال بین دو استراتژی متفاوت متبلور گردید و به آن شکاف تاریخی انجامید. آذرین با این نحوه استدلالش شاید در آن جدال کنار مارتف قرار می گرفت که "وجود یا بقاء" این عبارت چندان مهم نیست و کل مباحثه بلشویکها و منشویکها را نیز در کاتگوری "بحث بیحاصل بر سر الفاظ" رده بندی میکرد. شاید هم جناح سومی را نمایندگی می کرد. به طور قطع اما در کنار لنین و بلشویکها قرار نمی گرفت. امروز هیچ کس نمی داند که بقیه موارد آن دو اساسنامه مورد بحث چه بودند و آیا با هم اختلافی داشتند یا نه. حتی به ندرت کمونیستی را میتوان یافت که اساسنامه حزب سوسیال دمکرات روسیه در سال مزبور را مطالعه کرده باشد. اما هر کمونیست اندک کتاب خوانده ای می داند که در آن ماجرای مشخص جدال بر سر کدام بند اساسنامه صورت گرفت و معنای تاریخی آن چه بود. گفتار آذرین مبنی بر بی اهمیت تلقی کردن خود جدال و در مقابل اهمیت قائل شدن برای دیدگاه حاکم بر آن چیزی بیش از یک این همانگویی تهی از معنا نیست. روشن است که در هر جدال اجتماعی چنین است و پشت ظواهر جدال بر سر موضوعات ظاهرا بی اهمیت، منافع بزرگتری خوابیده اند. اما این دقیقا سرنوشت مبارزه بر سر همان جدال به ظاهر بی اهمیت است که نشان می دهد کدام دیدگاه پیروز شده اند. به این موضوع بازخواهیم گشت. قبل از آن اما لازم است به مورد دوم بپردازیم.

بدون تردید حادترین و پردامنه ترین مباحثه ای که در جریان برگزاری کنگره مؤسس حزب کمونیست کارگری ایران در سال 1993 صورت گرفت بحث بر سر اساسنامه پیشنهادی ای بود که از طرف یک کمیسیون تهیه و به کنگره ارائه شده بود. موضوع اصلی مورد مشاجره در آن اساسنامه پیشنهادی وجود بندی در آن بود که اقلیت را به تبعیت از تصمیمات اکثریت ملتزم می کرد. در کنگره دو صف بندی حول مباحثه بر سر این بند شکل گرفت که از قضا ایرج آذرین در جریان مباحثه به سخنگوی اصلی یکی از این دو صف بندی تبدیل شد و در زمره منتقدان این بند قرار گرفت. پس از رفت و برگشتهای متعدد در مباحثه، اساسنامه پیشنهادی چهار بار به رأی گیری گذاشته شد و هر بار نیز تعداد آرای دو طرف با نوسانی ناچیز با هم برابر بود. این مباحثه سرانجام با پیشنهاد آذرین به کنگره مبنی بر واگذار کردن تصمیم گیری پیرامون اساسنامه به پلنوم کمیته مرکزی حزب و تعهد شخصی خود وی مبنی بر این که متن پیش نویس پیشنهادی را شخصا اصلاح و به پلنوم ارائه خواهد داد به پایان رسید. این اما همه ماجرا نیست. آذرین همان متن پیشنهادی اساسنامه را با اصلاحاتی جزئی به پلنوم کمیته مرکزی ارائه کرد. آنچه در این پلنوم تجربه شد نمونه بارزی از مباحثه فنی و بوروکراتیک بر سر تبصره ها و تکمله های بی اهمیتی بود که او به متن پیش نویس اساسنامه افزوده بود. آذرین در جریان این مباحثه ایضا کشدار موفق نشد حتی یک نفر از شرکت کنندگان در پلنوم را به اهمیت و ضرورت تغییرات مورد نظر خود مجاب کند. با این حال او بحث خود را تا به آخر و علیرغم قرار گرفتن در اقلیت یک نفره ادامه داد. یادآوری همه اینها هنوز می توانست چندان مهم نباشد. اهمیت ماجرا در آن است که بحث آذرین درباره اساسنامه و شکست سنگین او در این موضوع آخرین بحثی بود که ایرج آذرین در آن شرکت کرد. آذرین از آن تاریخ به بعد در هیچ پلنوم و نشستی شرکت نکرد. حال ایرج آذرین در سال 2008 بحث بر سر یک بند تعیین کننده از اساسنامه کمیته هماهنگی را "بحث بیحاصل بر سر الفاظ" می خواند در حالی که خود وی در پی شکست در مباحثاتی به مراتب کم اهمیت تر فعالیت در حزبی را که خود او از بنیانگذاران آن بود کنار گذاشت. روشن است که اگر ایرج آذرین امروز بحث بر سر اساسنامه در کمیته هماهنگی را "بحث بیحاصل بر سر الفاظ" میخواند باید به دنبال معنای واقعی سخن او و به عبارت خود وی "دیدگاه حاکم بر آن" رفت.

معنای واقعی اظهارات آذرین در این نیست که "وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات مشخصی در اساسنامه" برای وی بی اهمیت است و بحث بر سر عبارت "ضد سرمایه داری" بحث بیحاصل بر سر الفاظ است . مسأله اصلی در این است که روال مباحثات درون کمیته هماهنگی باب طبع وی نیست. بر خلاف ظاهر قضیه او از این ناراحت است که چرا آن عبارت مشخص "ضد سرمایه داری" از پیش نویس پیشنهادی اکثریت حذف شده است. دقیقا به همین دلیل نیز او نخست بحث بر سر کلمات را بی اهمیت جلوه می دهد تا بلافاصله به دفاع از همان کلمات به ظاهر بی اهمیت حذف شده بپردازد. در این راه ابائی هم از تحریف موضوع جدال ندارد. موضوع این جدال از نظر آذرین چنین بیان می شود :"... تلقی ویژۀ آقای حکیمی از "تشکل ضد سرمایه داری" که در پیشنهاد تازۀ او هم منعکس است اکنون به محور اختلافات بین دو اساسنامۀ پیشنهادی تبدیل شده است. برای اینکه کمیته هماهنگی بتواند از دور باطلی که به آن دچار است خارج شود حیاتی است تا محتوای واقعی اختلاف بر سر "تشکل ضد سرمایه داری" کاملا روشن شود." بنابر این از نظر وی این نفس "تشکل ضد سرمایه داری" نیست که موضوع اختلاف است، تلقی ویژه حکیمی از آن است. اما آیا واقعا چنین است؟ آیا نفس "تشکل ضد سرمایه داری" موضوع اختلاف نیست؟ یا این که آذرین در حال تحریف مبارزه ای است که پیش چشم همگان در جریان است؟ به این "تلقی ویژه حکیمی" پائین تر خواهیم پرداخت. اما فعلا ببینیم که خود ماجرا چیست؟

خود ماجرا این است که اکثریت فعالین کمیته هماهنگی امروز و پس از سه سال مبارزه اعلام کرده اند که "تشکل ضد سرمایه داری" نه تنها متحد کننده کارگران نیست، بلکه خود مانع اتحاد کارگران است. مباحثات منتشر شده از جانب نمایندگان این اکثریت به خوبی نشان می دهد که این درک از سویی دیگر و به طور عمیق تری به این دریافت منجر شده است که مبارزه روزمره کارگران مبارزه ای است محدود اما مطلقا ضروری و برای این مبارزه محدود و ضروری وسیع ترین سازمانیابی کارگران نیز ضروری است. حذف بند مربوط به "تشکل ضد سرمایه داری" نزد این فعالین فقط به این دلیل نبود که تلقی حکیمی از مفهوم "ضد سرمایه داری" یک تلقی ایدئولوژیک بود و آنها به برداشتی غیر ایدئولوژیک از آن باور یافته اند. مسأله اساسا در این است که چیزی به نام "جنبش ضد سرمایه داری" و متناظر با آن "تشکل ضد سرمایه" در ایران امروز به مانعی بر سر راه تکوین جنبش مستقل کارگری و ایجاد تشکلهای توده ای آن تبدیل شده است. "جنبش ضد سرمایه داری" با هر روایتش یکی از عوامل زمینگیر شدن فعالین سوسیالیست جنبش کارگری در ایران و از مهم ترین دلایل ناتوانی این فعالین در دفاع از منافع عمومی کل طبقه کارگر بوده است. اساس بحث این فعالین بر سر رفع این محدودیتهای دست و پاگیر است که امروز در ایران با نام و مفهوم "تشکل ضد سرمایه داری" گره خورده است. در مقابل آنچه برای این فعالین در اولویت مطلق قرار گرفته است و در نوشته های محمد حسین و بهزاد سهرابی نیز به خوبی بازتاب یافته است تأکید بر آن است که اولا مبارزات روزمره کارگران هنوز مبارزه ای بر علیه نظام سرمایه داری نیست و دوما تأکید بر این ضرورت است که برای پیشبرد این مبارزات آنچنان سازمانی از همه کارگران لازم است که بتواند دربرگیرنده وسیع ترین توده طبقه کارگر باشد و سوما اطلاق پیش شرط ضد سرمایه داری برای چنین سازمانی در شرایط امروز ایران نه تسهیل کننده بلکه مانع پیوستن کارگران به چنین تشکلهایی خواهد بود. این اساس مباحثاتی است که امروز در جریان است. هیچ صحبتی از تلاش این فعالین برای ارائه تبیینی متفاوت از مفهوم "تشکل ضد سرمایه داری" در میان نیست. در هیچ کدام از نوشته ها و مصاحبه های این فعالین به هیچ وجه دغدغه ارائه تبیینی متمایز از "ضد سرمایه داری" به چشم نمی خورد. آنچه در میان است دغدغه و تلاش برای یافتن راه های ایجاد تشکلهای توده ای کارگران است و بس. به ویژه رویکرد متفاوت این دسته از فعالین به جنبش زنده و واقعی کارگران و دوری جستن آنان از پیش شرطهای ایدئولوژیک نوع "ضد سرمایه داری" یک شاخص برجسته این درک نوین و در حال عروج را تشکیل می دهد. به رسمیت شناختن اراده و تمایل کارگران و سطح تکامل جنبش کارگری، بر خلاف همه روایتهای شرط چاقویی "ضد سرمایه داری"، یکی از برجسته ترین نشانه های این رویکرد متفاوت را به نمایش می گذارد. بر اساس همین رویکرد متفاوت نیز بود که این دسته از فعالین در جریان اعتصاب هفت تپه به یاری بیدریغ این اعتصابگران برخاستند و بهروز خباز آشکارا امید خود را به ایجاد "سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه" بیان کرد. هیچ کدام از این فعالین ذره ای در تعلق خود به سوسیالیسم تجدید نظر نکرده اند. رویکرد آنان به مبارزه روزمره و تشکل توده ای کارگران نه تنها از ضدیت آنان با سرمایه نکاسته است، بلکه با برجسته کردن ضرورت تحزب سوسیالیستی در کنار تشکلهای توده ای کارگران درک عمیق تر و پراتیکی تر آنان از مبارزه با سرمایه داری را نیز نشان می دهد. اساس بحث این دسته از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری بر این است که هیچ چیزی نمی تواند و نباید پیش شرط ایجاد تشکلهای مستقل توده ای کارگران باشد و تأمین جهتگیری سوسیالیستی در این تشکلها منوط به عوامل متعدد دیگری است که حزب سوسیالیستی طبقه کارگر در این میان نقشی اساسی ایفا می کند. کسی که پیش شرط ضد سرمایه داری را در مقابل این تشکلها قرار می دهد، در واقع مانعی عبور ناپذیر بر سر راه ایجاد آنها قرار داده است و حذف آن بند معروف اساسنامه از کمیته هماهنگی نیز بر اساس همین درک صورت گرفته است[3]. حال آذرین مدعی است که دعوا بر سر "تلقی ویژه حکیمی" از "ضد سرمایه داری" است. او آشکارا به تحریف مضمون واقعی مبارزه دست می زند. علت این تحریف نیز آن است که آذرین و رضا مقدم در روش برخورد با محسن حکیمی و ناصر پایدار شریکند، در نتیجه گیری است که با آنها اختلاف دارند. اما خواهیم دید که بر خلاف حکیمی و پایدار این اشتراک در مقدمات نزد آذرین و رضا مقدم نه برخاسته از اعتقادات واقعی آنان، بلکه ناشی از سبک سنگین کردن کاسبکارانه شرایط است. برای روشن شدن موضوع به اظهارات ایرج آذرین بپردازیم.

او در رد نگرش حکیمی می نویسد: "در دیدگاه محسن حکیمی مقولۀ استراتژی مطلقا غایب است، و عبارت "ضد سرمایه داری" (یا، پیش از بسته بندی مجدد، عبارت "لغو کار مزدی") قرار بوده است پُر کنندۀ حفره ای باشد که خلأ استراتژی در دیدگاه حکیمی بجا می گذارد. چنین کاری، اما، تنها نتیجه اش راز آلوده کردن مبارزۀ "ضد سرمایه داری" از طریق تبدیل آن به یک مقوله است. و واضح است که این مقوله تضمینی نخواهد بود که گویا با سوگند خوردن به آن در یک اساسنامه کمیته هماهنگی در عمل علیه سرمایه کاری بکند، بلکه خاصیت آن تنها این می شود که آقای حکیمی تنها موافقان با عقاید خود را مبارزان علیه سرمایه باز بشناسد و لاغیر. در دیدگاه حکیمی، "ضد سرمایه داری"، یا "لغو کار مزدی"، تنها می تواند نشانۀ شناسائی متقابل اعضاء فرقه ای از همدلان ایدئولوژیک باشد." بنابر این آذرین دیدگاه حکیمی را در کاتگوری "احکام ایدئولوژیک" قرار داده و مدعی است که این دیدگاه فاقد استراتژی برای جنبش کارگری است. در مقابل، این دیدگاه خود آذرین است که هم "ضد سرمایه داری" است و هم دارای استراتژی روشن. پس لازم است که این استراتژی روشن بازشناسی شود. رئوس این استراتژی از این قرارند:

"تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند. اما برای ما «ضدیت منافع کارگران و سرمایه داران» امری نیست که باورها تضمینش کند (چه برسد به اینکه کلمات و عبارات خاصی ضامن اش باشند). بلکه اساسا به معنای این است که تشکل کارگران برای تعقیب اهداف طبقاتی خود بناگزیر رو در روی نیروی متشکل سرمایه داران و سخنگویان رنگارنگ سیاسی سرمایه قرار می گیرد، و تنها با وقوف بر تضاد منافع و آمادگی برای این رویارویی است که می تواند توفیق یابد." این مقدمات استراتژی آذرین است. اول این که نقطه آغاز حرکت تشکل های کارگری باید بر ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داشته باشد. دوم این که این تشکل برای تعقیب اهداف طبقاتی خود رودرروی نیروی متشکل سرمایه داران و سخنگویان رنگارنگ بورژوازی قرار میگیرد و سوم این که تنها با وقوف بر تضاد منافع و آمادگی برای این رویارویی است که می تواند توفیق یابد. لفاظی های  آذرین را که کنار بگذاریم از استراتژی مورد نظر وی تنها این باقی می ماند که کارگران بایستی بر تضاد منافع خود با سرمایه داران واقف باشند. تمام شاهکار استراتژیک  آذرین به همین خلاصه می شود: کارگران باید آگاه باشند. اما مگر این با حکم حکیمی فرقی دارد؟ تمام ماجرا در این است که حکیمی "ضد سرمایه داری" بودن را پیش شرط تشکل توده ای کارگران قرار داده است و حالا  آذرین هم با اندکی چرخش همان حکم را دو باره و به گونه ای دیگر تکرار می کند. امیر پیام در نقد کوبنده اش[4] به این احکام خودساخته به خوبی نشان داده است که آذرین نه تنها ذره ای تشکل توده ای کارگران را درک نکرده است، بلکه با قرار دادن پیش شرطهایی متعدد از قبیل درک واحد از پیش شرطهای مبارزه برای دمکراسی سیاسی و دادن پاسخی صحیح به این که کدام طبقات و جنبشهای اجتماعی واقعا خواسته هایی دمکراتیک دارند، عملا فعالین کارگری را از حرکت به سمت ایجاد تشکلهای توده ای کارگران باز می دارد. خواننده علاقمند می تواند به این نقدی که آذرین تا به امروز نیز از پاسخ دادن به آن عاجز است مراجعه کند و ببیند که او چگونه دقیقا همان کاری را می کند که امروز آن را به حکیمی نسبت می دهد. اگر حکیمی "ضد سرمایه داری" بودن را پیش شرط ایجاد تشکل توده ای می کند، در مقابل آذرین در این حد متوقف نمی ماند که "کارگران باید آگاه باشند". او می داند که توقف در این حد او را نیز به همان اندازه ایدئولوژیک جلوه می دهد که حکیمی است. او پیش شرط دیگری را قرار می دهد که ظاهرا فاقد آن بار ایدئولوژیک است، در حقیقت اما به همان اندازه این واقعیت بدیهی جنبش کارگری را زیر پا می گذارد که تشکل توده ای کارگران تشکل وسیعترین توده کارگران برای پیشبرد مبارزات روزمره آنان است.

تفاوت درک "غیر ایدئولوژیک" آذرین و درک "ایدئولوژیک" حکیمی در کجاست؟  حکیمی با طرح "لغو کار مزدی" یکسره سیاست را از عرصه مبارزه طبقاتی کارگران کنار گذاشته و به این ترتیب با طرح "تشکل ضد سرمایه داری" در صدد ایجاد تشکلی بر می آید که آچار فرانسه همه کاره جنبش کارگری است و قرار است یکسره کار سرمایه داری را یکسره کند. آذرین و رضا مقدم در مقابل اما "ضد سرمایه داری" را منوط به تحلیل مشخصی از اوضاع سیاسی می کنند و بر همین اساس نیز خود را دارای استراتژی و حکیمی را فاقد آن معرفی می کنند. آنها این ضد سرمایه داری بودن را از تحلیل سیاسی شرایط استنباط می کنند. آذرین در توضیح تمایزش با حکیمی می نویسد: "شاید گفتن دارد که اصرار آقای حکیمی بر تکرار "تشکل ضد سرمایه داری" بهیچوجه ایشان را واجد حق انحصاری بر ادعای ضدیت با سرمایه داری نمی کند. بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد. در مقابل، ما بر این حقیقت پا فشرده ایم که تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند." به این ترتیب یک بار دیگر روشن می شود که "ضد سرمایه داری" آذرین ناشی از تحلیلی است که او از شش سال قبل به این سو دارد و اساس این تحلیل نیز بر آن استوار است که "در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد". به عبارت دیگر بدون چنین تحولی آذرین و رضا مقدم حرفی از "ضد سرمایه داری" به میان نمی آوردند. روشن است که بر مبنای این تحلیل، بدون چنین تلاش جدی از سوی سخنگویان سرمایه برای ایجاد نوعی از تشکلهای کارگری که ضرف تعامل و همکاری با دولت و طبقه سرمایه دار باشند، آذرین و رضا مقدم نیز حرفی از "ضد سرمایه داری" نمی زدند. بر همین اساس نیز است که آذرین و مقدم بر خلاف حکیمی که مخالفت بنیادی با سرمایه داری را پیش شرط تشکل توده ای کارگران قرار می دهد، این پیش شرط را در آن می بینند که "تنها تضمین، انتخاب مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است". به عبارتی دیگر، آذرین در نفس قرار دادن پیش شرط برای ایجاد تشکل توده ای کارگران اختلافی با حکیمی ندارد، اختلاف او در آن است که وی این پیش شرط را با تحولات سیاسی روز تبیین می کند و به همین دلیل نیز خود را دارای استراتژی و حکیمی را فاقد آن می بیند. می نویسد: " اگر «ضدیت با سرمایه» قرار است معنای مادی و اجتماعی ای داشته باشد، معنایش هیچ چیز جز این نمی تواند باشد که فعالان پیشرو کارگری می باید بر محتوای سیاسی و اجتماعی مواضع طیف وسیع سخنگویان سرمایه اِشراف و احاطه داشته باشند. و این امری است که با اعلام باور قلبی به "ضد سرمایه داری" در هیچ اساسنامه ای حاصل نمی شود. اگر قرار است مبارزات کارگران در عمل در مسیر ضدیت با سرمایه دنبال شود، هیچ درجه باور قلبی به "ضدیت با سرمایه" نمی تواند این امر را تضمین کند." ما در ادامه جایگاه واقعی این استراتژی را روشن خواهیم کرد. اما مقدمتا همراه با امیر پیام یک بار دیگر به طرح این سؤال از  آذرین می پردازیم که اگر این اشراف و احاطه بر محتوای سیاسی و اجتماعی مواضع طیف وسیع سخنگویان سرمایه در میان پیشروان کارگری وجود نداشته باشد تکلیف تشکل توده ای کارگران چه می شود؟ و مگر کسانی که سندیکای واحد را بنیان گذاشته اند و قهرمانانه ترین مبارزات طبقه کارگر در سه دهه اخیر را سازمان داده اند از چنین اشرافی برخوردار بودند؟ روشن است که چنین اشرافی در میان فعالین سندیکای واحد وجود نداشت. بیش از شصت درصد اعضای این سندیکا را کسانی تشکیل میدادند که یا در جبهه های جنگ و یا در بسیج متشکل بوده اند و در میان رهبران این سندیکا کسانی بودند و هستند که تا مدت کوتاهی پیش از تشکیل سندیکا در شورای اسلامی شرکت واحد عضویت داشته اند. با معیار آذرین و رضا مقدم این سندیکا اصلا نباید تشکیل می شد. بی دلیل نیز نبود که "اتحاد سوسیالیستی کارگری" حضرات تا ماهها بعد از تشکیل این سندیکا کلمه ای از آن بر زبان نیاورد.

اما اظهارات  آذرین از سه جنبه دیگر نیز قابل بررسی اند. نخست معنای واقعی صف بندی  آذرین، دوم مضمون این سیاست و سوم اصالت طبقاتی این پیشنهادات. به بررسی این موارد بپردازیم.

 در آستانه تحول؟

 آذرین می نویسد: "نخست، شاید گفتن دارد که اصرار آقای حکیمی بر تکرار "تشکل ضد سرمایه داری" بهیچوجه ایشان را واجد حق انحصاری بر ادعای ضدیت با سرمایه داری نمی کند. بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد." حقیقتا نیز آذرین تا جایی که به تاریخ تحلیلش برمی گردد درست می گوید. او و رضا مقدم سالهاست که از تلاش سخنگویان سرمایه برای ایجاد تشکلهای کارگری طرفدار تعامل طبقاتی سخن می گویند. او در تبیین این سیاست در سال 1380 ضمن برشمردن خصوصیات اتحادیه های مبتنی بر درک جامعه مدنی از جمله خصوصیات این اتحادیه ها را چنین برشمرد که: "اگر قشر ممتازی از کارگران منفعت خود را در همکاری با سرمایه داران و از طریق ذینفع شدن در منفعت سرمایه تعقیب نماید، اگر سرمایه قادر و مایل باشد چنین قشری را از این امتیاز برخوردار کند، آنگاه چنین قشری می تواند ستون اصلی "تشکلهای کارگری جامعه مدنی" را بسازد." و در توضیح این تشکلها می گوید: "برای سرمایه داری ایران، بر خلاف گذشته، امروز تشکلهای فرمایشی و نمایشی گرهی از کارش باز نمی کند، بلکه اکنون به تشکلهای واقعی کارگری ای احتیاج دارد، که خود داوطلبانه خواهان سازش کار و سرمایه باشند."[5]

بنابر این صحبت بر سر چیزی کمتر از تشکلهای کارگری طرفدار کارفرمایان نیست. اما سؤال اینجاست که امکان به وجود آمدن چنین تشکلهایی به چه میزان است. آذرین در همان نوشته، یعنی شش سال قبل، پاسخ می دهد: "آنچه شانس ایجاد این نوع تشکل کارگری در ایران را در چند سال گذشته افزایش داده این واقعیت است که اکنون بورژوازی ایران نیز از ایجاد این نوع تشکلهای کارگری فعالانه حمایت می کند". و "استراتژی ایجاد تشکلهای کارگری مبتنی بر دیدگاه جامعه مدنی در ایران امروز، نه به سبب شایستگی ذاتی خود، بلکه به دلایل سیاسی شانس پیروزی دارد..."[6] عین همین معنا بارها و بارها در سالهای گذشته از جانب رضا مقدم و ایرج آذرین تکرار شده است. رضا مقدم در سال 82 می گوید: "شوراهاى اسلامى رفتنى هستند. کارگران ايران تشکيلات هاى خود را خواهند ساخت، اما بحث بر سر ماهيت اين تشکلها است."[7] رضا مقدم و ایرج آذرین بر مبنای همین ارزیابی بود که مبارزه برای ایجاد تشکلهای مستقل کارگری را کنار گذاشته و مقابله با تشکلهای کارگری طرفدار جامعه مدنی را در دستور کار گذاشتند. به طور نمونه نوشته "دوراهی سرنوشت" رضا مقدم با این عبارات پایان می یابد که: "گرايش راديکال و سوسياليست جنبش کارگرى ميتواند و بايد عليه تشکلهاى مورد نظر جنبش اصلاحات که در چهارچوب توافقات سازمان جهانى کار و وزارت کار است بسيج شوند. امروز، اين موضوعى است که مرز گرايشات درون جنبش کارگرى را رقم مى زند. در دو سوى اين مرز اختلاف نظر بر سر موضوعات ديگر اختلافى ثانوى و درونى بايد تلقى شود." ما در نوشته "پول، سیاست، طبقه" تأثیرات مخرب این سیاست را در جنبش کارگری بررسی کرده ایم و باز هم به آن خواهیم پرداخت. اما  قبل از آن بعضی سؤالات کوچک در مقابل استراتژیستهای بزرگی مثل آذرین و مقدم مانع آن می شوند که ما نیز به پیش بینی های داهیانه آنان باور بیاوریم. اینها سؤالاتی اند که هر کارگر عاقلی با خواندن احکام تئوریک – استراتژیک آذرین و مقدم از خود خواهد کرد. منجمله این که:  آقای آذرین، تکلیف این تشکلهای کارگری مبتنی بر جامعه مدنی چه شد؟ چند تا از این تشکلها در شش سال گذشته تشکیل شدند؟ کدام قشر از کارگران در آنها متشکل شده اند؟ کدام مؤسسات جوینت ونچر سرمایه جهانی در ایران وجود چنین اتحادیه هایی را پیش شرط سرمایه گذاری اعلام کرده و حقیقتا نیز مؤسسات بزرگ تولیدی با مشارکت چنین اتحادیه هایی را ساخته اند؟ کدام سرمایه دار ایرانی، کدام صاحب کارخانه و کدام سهامداران بازار بورس در ایران در شش سال گذشته "فعالانه" از ایجاد تشکل کارگری مبتنی بر جامعه مدنی دفاع کرده اند؟ چند صاحب کارخانه پیرو جامعه مدنی شورای اسلامی کار را منحل و تشکل کارگری مبتنی بر جامعه مدنی را در کارخانه و واحد تولیدی – خدماتی خود میدان داده اند؟ کافی است آنها یک و فقط یک نمونه از این اتحادیه ها را نشانمان دهند تا ما نیز دربست بحث داهیانه اشان را بپذیریم.

آذرین و مقدم شش سال قبل گفتند که در ایران قرار است چنان تشکلهای کارگری طرفدار تعامل طبقاتی ایجاد شود که طوق بندگی را بر گردن طبقه کارگر برای همیشه سفت کنند. آنها گفتند و نوشتند که سازمان جهانی کار و صندوق بین المللی پول و سخنگویان سرمایه و اصلاح طلبان و همه و همه بورژوازی ایران خواهان ایجاد تشکلهای واقعی کارگرانند. آنها بر همین اساس نیز به ترسیم مرز چپ و راست در درون جنبش کارگری نشستند و تا جایی که توانستند بر سر راه ایجاد تشکلهای توده ای کارگران سنگ انداختند. امروز آنها موظفند نشان دهند که آن تشکلهای مورد بحثشان کجاست؟ همان تشکلهایی که قرار بود هم مستقل باشند و هم کارگران ایران را به بند بکشند. امروز و بعد از شش سال آذرین مجاز نیست بدون نشان دادن نتایج آن پیشگویی های نوستراداموسی یک بار دیگر برای اثبات حقانیت خود به آن بحثها مراجعه کند و بنویسد که "بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد. در مقابل، ما بر این حقیقت پا فشرده ایم که تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند". سؤال این است که در این شش سال کدام ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقه سرمایه دار ایجاد شده است که در عین حال یک "تشکل واقعی کارگری" نیز هست؟ آیا همه آن بحثها فقط برای سرگرم کردن دیگران بود؟

ممکن است  آذرین رو ترش کند و بگوید که ای بابا بحث ما بر سر یک دوره تاریخی بود که هنوز هم به اتمام نرسیده است و ما در آستانه چنین تحولی قرار داریم. اگر چنین است، او را به مباحثات  سیامک کامران – رفیق نوظهور سازمانی ایرج آذرین - با احزاب کمونیست کارگری حواله می دهیم. سیامک کامران در نقد بحث سرنگونی منصور حکمت می نویسد که "آستانه ی چیزی اگر آستانه است؛ پس از یک دوره زمانی مشخص بعد از اعلامش دیگر باید از مختصات اندرونی آن سخن گفت. در عیر اینصورت همیشه می توان خود را در آستانه موقعیتی فرضی اعلام کرد و در عین حال به عنوان آدمی تئوریک و پیشگویی حاذق به خود بالید. مثل این می ماند که فردی بعد از شکست میرزا کوچک خان جنگلی گفته باشد که ما در آستانه یک انقلاب هستیم و با وقوع انقلاب 57 منتظر سیل تبریکات و قدرشناسی جامعه از قدرت تحلیلی خود باشد."[8] اگر  آذرین نوشته خود را قبل از انتشار به آقای کامران نشان داده بود، آنوقت  کامران می توانست به ایشان گوشزد کند که رفیق جان این بحث "بورژوازی می خواهد در ایران تشکل واقعی کارگری ایجاد کند" را کنار بگذار. نمی شود یک بحث را شش سال مدام تکرار کرد و بر اساسش استراتژی درست کرد و حتی یک مورد از تحققش را هم نتوان نشان داد. شاید هم آقای کامران رویش نشد به آقای آذرین چیزی بگوید. الله و اعلم. ما که  کامران را نمی شناسیم.

اما آنچه که به بحث ما مربوط می شود این است که تمام تئوری پردازی های آذرین و مقدم مبنی بر ایجاد تشکلهای واقعی کارگری طرفدار تعامل طبقاتی بیش از آن که نظریاتی مبتنی بر تحول واقعی جامعه ایران و بررسی قوانین حاکم بر انباشت سرمایه در ایران باشند، سناریو سازیهای توخالی ای بیش نبوده اند که به منظور تدوین سیاستی به درد بخور به کار گرفته شده اند. آذرین نمی تواند حتی یک نمونه از تحقق سناریوی خود را نشان دهد. البته شاید آذرین بخواهد فرار به جلو کند و بگوید که مجاهدتهای "گرایش رادیکال و سوسیالیست" درون جنبش کارگری مانع از ایجاد چنین تشکلهایی شده است. اگر چنین باشد، دیگر باید حقیقتا به حال آذرین و آن "گرایش رادیکال و سوسیالیست" گریست. روشن است که در این شش سال نه تنها هیچ تشکل واقعی کارگری، حتی از نوع مبتنی بر جامعه مدنی اش، شکل نگرفته است، بلکه در کنار شوراهای اسلامی خانه کارگر، امروز در بیش از هزار واحد تولیدی دیگر شوراهای اسلامی طرفدار احمدی نژاد را هم ساخته اند که باز هم و به نوبه خود سد دیگری در مقابل ایجاد تشکلهای مستقل کارگری هستند. سرنوشت سندیکای واحد و سرکوب وحشیانه آن را هم که همگان شاهدند. پس کجاست آن بورژوازی خواهان ایجاد تشکلهای کارگری در ایران؟ پاسخ روشن است: در کله آذرین و رضا مقدم. در جهان واقعی نه چنین بورژوازی ای پیدا شد و نه چنان تشکلی به وجود آمد. با این حال لازم است به مضمون واقعی این سیاست چه در سالهای گذشته و چه در شرایط مشخص کنونی نیز پرداخته شود.

 ضدامپریالیسم شرمنده آقای آذرین

 آذرین این بار گرچه باز هم همان تخیلات مربوط به بورژوازی طرفدار ایجاد تشکلهای کارگری واقعی را به خورد مردم می دهد، اما نتیجه سیاسی متفاوتی از آن می گیرد. او البته باز هم مثل همان شش سال قبل ظاهرا در صدد تبیین سیاست رادیکال است. اما این بار این سیاست ضدیت با سرمایه نام دارد و اساس آن دیگر بر سر تقابل راست و چپ درون جنبش کارگری نیست. این بار تبیین کمی متفاوت است. هنگام طرح این سیاست در شش سال قبل مسأله بر آن بود که گرایش رادیکال باید خود را در تقابل با "تشکلهای مورد نظر جنبش اصلاحات" تبیین کند. اما این بار گرچه همان مقدمات تکرار می شود، نتیجه گیری سیاسی مبتنی بر آن که قرار است استراتژی ضد سرمایه داری را از نظر ایرج آذرین تبیین کند دیگر محدود به تقابل با تشکلهای مبتنی بر دیدگاه جامعه مدنی نیست. مسأله از آن فراتر رفته است. آذرین می گوید: " اگر قرار است مبارزات کارگران در عمل در مسیر ضدیت با سرمایه دنبال شود، هیچ درجه باور قلبی به "ضدیت با سرمایه" نمی تواند این امر را تضمین کند. تنها تضمین، انتخاب مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است، یعنی طیف وسیعی که امروز از اصلاح گران حکومتی تا شبه اپوزیسیون لیبرال و سوسیال دموکرات، و از اپوزیسیون سلطنت طلب تا سوسیال دموکرات های سمپات به سیاست خارجی امریکا را در بر می گیرد." تفاوت اصلی این نتیجه گیری با نتیجه گیری "استراتژیک" شش سال قبل در این است که این بار دیگر عرصه عمل منتج از آن ملاحظات به رابطه فی مابین گرایشات درونی جنبش کارگری محدود نمی ماند. این بار افق وسیع تری در مقابل جنبش کارگری قرار داده می شود. ادعای این افق نیز چیزی کمتر از آن نیست که "مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است". به این ترتیب افقی پیش پا گذاشته می شود که هیچ سوسیالیستی نتواند با آن به مخالفت بپردازد. فعلا از این بحث می گذریم که حتی به فرض پذیرش ضرورت شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه هنوز ذره ای در تأیید آن نیست که همین را پیش شرط ایجاد تشکل توده ای قلمداد کنیم. می توان با این ضرورت دربست موافقت کرد و در عین حال مخالف تلقی  آذرین از آن بود که همین را پیش فرض ایجاد تشکل توده ای قلمداد می کند. به این نکته پائین تر خواهیم پرداخت. اما فعلا ببینیم که این "طیف وسیع سخنگویان سرمایه" از نظر  آذرین شامل چه کسانی می شود؟ او به شمارش این طیف می پردازد و ترکیب امروز آن را چنین بر می شمرد "از اصلاح گران حکومتی تا شبه اپوزیسیون لیبرال و سوسیال دموکرات، و از اپوزیسیون سلطنت طلب تا سوسیال دموکرات های سمپات به سیاست خارجی امریکا". حقیقتا حیرت انگیز است. کسی پیدا شده است و با داعیه تدوین استراتژی برای جنبش کارگری از موصعی سوسیالیستی طرحی از صف بورژوازی و سخنگویان سرمایه ارائه می دهد که در آن از دولت فی الحال حاکم و جریانات تشکیل دهنده آن اثری نیست. آذرین برای پیدا کردن سخنگویان بورژوازی به هر سوراخی سر کشیده است. فقط فراموش کرده است به بالای سر جامعه و به دولت هم نگاهی بیندازد. آیا حقیقتا طیف وسیع سخنگویان سرمایه به همین صف مورد اشاره محدود است؟ یا این که کسان دیگری هم هستند و لیست  آذرین کافی نیست؟ و اگر این لیست کافی نیست و کسان دیگری هم هستند که  آذرین نامی از آنها به میان نمی اورد، آنگاه طرح این سؤال نیز معنا می یابد که در میان کل طیف وسیع سخنگویان سرمایه نقش و موقعیت نیروهایی که آذرین ردیف کرده است و قدرت و میزان تأثیرگذاری این نیروها بیشتر است یا آن نیروهایی که نامشان در این سیاهه نیامده است؟

آذرین خطاب به فعالین سوسیالیست و رادیکال جنبش کارگری از ترکیب امروز طیف وسیع سخنگویان سرمایه نام می برد. حیرت انگیز این است که در کل این ترکیب اما اثری نه از جناحهای دیگر جمهوری اسلامی است، نه از طیف توده ایسم مخفی پشت نقاب ضدامپریالیسم. حقیقتا آذرین چگونه و با چه معیاری حسن روحانی و کروبی از اصلاح طلبان را در طیف سخنگویان سرمایه جا می دهد و علی لاریجانی و احمد توکلی مؤلف معروف قانون اجاره کار در سالهای اولیه انقلاب را سخنگویان سرمایه به شمار نمی آورد. با کدام معیار حسن روحانی، این گل سر سبد اصلاح طلبان، که برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات استخاره می کند[9] از نظر آذرین سخنگوی سرمایه قلمداد می شود و قالیباف سرکوبگر اعتصاب کارگران واحد که ستاد انتخاباتی اش را به سبک تونی بلر سازمان داده بود نه؟ بر اساس کدام موازین مارکسیستی است که اصلاحگران حکومتی سخنگویان سرمایه اند اما شورای نگهبان و مجلس خبرگان و قوه قضائیه و مجلس اصولگرا و رؤسای بنیاد های میلیارد دلاری آستان قدس رضوی و مستضعفان و گردن کلفتهای اتاق بازرگانی از قبیل عسگر اولادی ها و خاموشی ها و رفیق دوستها سخنگویان سرمایه به شمار نمی آیند؟ بی پایه بودن چنین تقسیم بندی ای آشکار است. اما قبل از این که اصولا به این ترکیب پرداخته شود و دلایل آذرین مورد بررسی قرار گیرد، نفس همین امر که در جامعه ای سرمایه داری با طبقه کارگری بیست میلیونی که هشتاد درصد آن حتی فاقد قراردادهای ثابت کاری است، هر تحلیلی که با مدعای تبیین استراتژی برای جنبش کارگری از زاویه ای سوسیالیستی ارائه شود و دولت در مرکز آن قرار نداشته باشد از پیش فاقد اعتبار است. چنین استراتژی ای از پیش طبقه کارگر را خلع سلاح کرده است.

با این حال بررسی مان را ادامه دهیم و ببینیم که آذرین غیر از دولت حاکم و جناحهای اصلی آن چه کسانی را از سیاهه سخنگویان سرمایه حذف کرده است؟ نگاهی به لیست او نشان می دهد که در این لیست هر چه هست و نیست غربی است و متمایل به غرب و سرانجام آمریکایی. این که "اصلاح گران حکومتی" سخنگوی سرمایه قلمداد می شوند و اصولگرایان نه، دقیقا به این دلیل است که اولی ها مدافع نزدیکی به غربند و دومی ها نه. معیار آذرین برای تشخیص بورژوازی و نمایندگان آن نه رابطه کار و سرمایه و نه انباشت سرمایه بلکه رابطه با غرب است. دقیقا به همین دلیل است که آن دسته از سوسیال دمکراتها با تأکید سخنگوی سرمایه قلمداد می شوند که "سمپات سیاست خارجی آمریکا" باشند. تکلیف سوسیال دمکراتهای "سمپات سیاست خارجی اروپا" و یا حتی سوسیال دمکراتهای مخالف غرب چیست؟ آنها از نظر آذرین سخنگوی سرمایه به شمار نمی آیند. به همین دلیل نیز در این صف بندی اثری از ضدامپریالیستها نیست. قرار ندادن روایتهای اسلامی و سکولار ضدامپریالیسم در لیست سخنگویان سرمایه از جانب  آذرین یک اشتباه سهوی نیست. این دقیقا تداوم همان خطی است که شش سال قبل با آن بحث "تقابل با تشکلهای کارگری مبتنی بر جامعه مدنی" شروع شد، حدود یک سال و نیم قبل با بحث رضا مقدم درباره "خطر فساد در جنبش کارگری ایران" جنبه ضد امریکائی اش برجسته شد و امروز نیز در بیان ایرج آذرین به یک ضدامپریالیسم تمام و کمال ارتقاء یافته است. رضا مقدم هنگام برشمردن نیروهایی که در مقابله با خطر نفوذ آمریکا در جنبش کارگری در کنار "گرایش چپ" قرار خواهند گرفت این نیروی درون جنبش کارگری را چنین خصلت نمائی کرده بود: "بخشی از فعالین گرایش راست جنبش کارگری که سابقه حمایت از سوسیالیسم اردوگاهی دارند و هنوز خود را سوسیالیست می دانند و در سیاستهایشان رگه هایی از یک ضد آمریکایی گرایی وجود دارد. این گروه از فعالین گرایش راست جنبش کارگری مستقل از اختلافاتی که با گرایش چپ و سوسیالیست جنبش کارگری دارند (و هم اکنون حول ماهیت و نحوه تشکیل تشکلی است که کارگران باید داشته باشند، متمرکز است)، اما بر سر ممانعت از نفوذ نهادهای آمریکایی در جنبش کارگری ایران در کنار گرایش چپ هستند[10]". آذرین در حال ارتقاء همان بحث به حوزه عمومی سیاست است. فعلا هنوز وقت آن نرسیده است که رسما اعلام کند که توده ایسم متحد "گرایش چپ" است. حذف کل ضد امپریالیسم از لیست سحنگویان سرمایه اما گام اول در این راه است. آذرین بحث پیشا سیاسی پولی رضا مقدم را به عرصه سیاسی ارتقا داده است و دامنه آن را از بحثی درون جنبش کارگری به بحثی در حوزه کل جامعه کشانده است. برای روشن شدن موضوع لازم است یک بار دیگر هم به آن قید ترکیب امروزی طیف سخنگویان سرمایه بپردازیم و هم پیشینه بحث را مرور کنیم.

نوشته آذرین در دی ماه سال 86 یعنی سه سال پس از روی کار آمدن احمدی نژاد انتشار می یابد. اما گویا زمان نزد آذرین در دوران اصلاحات خاتمی ثابت مانده است. سه سال گذشته شاهد عروج کثیف ترین و ارتجاعی ترین ضدامپریالیسم ایرانی اسلامی بوده است. حیات سیاسی جامعه ایران در این سه سال بیش از هر چیز تحت تأثیر هجمه ضدامپریالیستی اسلامی اصولگرایان پیروز در انتخابات نهم ریاست جمهوری قرار داشته است. روایت احمدی نژادی این ضد امپریالیسم از هیچ فرصتی برای تعرض ایدئولوژیک و سیاسی به جنبشهای اجتماعی دریغ نکرده است. از جنجال آنتی سمیتیستی هولوکاوست تا ماجرای انرژی هسته ای. روزی نبود که رئیس جمهور امام زمانی در نفیر زننده ضدامپریالیستی اش ندمد. میزان سفرهای ضدامپریالیستی احمدی نژاد به آمریکای لاتین و بازدیدهای متقابل رؤسای جمهور این کشورها دیگر قابل شمارش نیست. در تداوم همین سیاست بود که افراطی ترین عناصر حزب الله به برگزاری کنفرانسهای همبستگی با کوبا و بزرگداشتهایی از قبیل "چه مثل چمران" پرداختند. دقیقا در همین فضا بود که توده ایسم امکان ظهور مجدد در صحنه سیاسی چپ ایران را یافت و به بازسازی صفوف هزیمت یافته خود پرداخت و به تماشای رقص خرس بر سر سوزن نشست[11].

در تداوم همین سیاستهای "عدالتخواهانه" بود که دهها انجمن و مرکز مبارزه عدالتخواهانه در دانشگاههای کشور تشکیل شد و عدالتخواهان احمدی نژادی با یاری کهنه توده ای هایی از قماش عبداله شهبازی به افشای معاملات پنهانی "کلان سرمایه داران" و زمینخواران پرداختند و در روز 16 آذر نیز دانشجویان همین جریان به تظاهرات خیابانی و تحصن در مقابل قوه قضائیه در اعتراض به تساهل این قوه با "مفسدان اقتصادی" دست زدند. ممکن است تصور شود که اینها را کسی جدی نمی گیرد. اما نگاهی به اخبار سایتهای توده ایستی نشان میداد که چنین نیست. از منظر توده ایسم 16 آذر امسال هم دربرگیرنده تظاهرات نیروهای چپ در دانشگاه تهران بود و هم دربرگیرنده تظاهرات باندهای عدالتخواه حزب اللهی.

به این جریان امام زمانی احمدی نژادی باید جریان هوشیارتر و مدرن تر ضد امپریالیسم اصولگرایانه را نیز اضافه کرد تا تصویر کاملی از اوضاع به دست آید. حقیقتا باور کردنش مشکل است که امروزه درج مقالات چپی های لوموند دیپلماتیک و زد نت در سایتهای جمهوری اسلامی به یک امر عادی تبدیل شده است. قرار دادن جمهوری اسلامی بر بستر یک صف بندی عمومی تر ضد آمریکائی و آنتی گلوبالیزاسیون و استفاده از ظرفیتهای ایدئولوژیک و سیاسی جنبش آنتی گلوبالیزاسیون برای مهار انرژی اعتراضی جوانان چپگرا یک جزء برجسته این سیاست را تشکیل می دهد. جریان اصولگرای واقف به ملزومات حکومتی در این راه تا آنجا پیش رفته است که خود به افشای ضدیت جریان اصلاح طلب حوزوی با مارکسیسم پرداخته و امر هدایت و شکل دهی به نوعی از توده ایسم ضدامپریالیستی با چهره چپ و در عین حال متعهد به مبارزه در چهارچوب رژیم را در دستور کار قرار داده است. نگاهی به سایتهای فرهنگ توسعه و دنیای ما و تارنگاشت عدالت نشان می دهد که این سیاست تا همین امروز هم به ثمر نشسته است.

آذرین در ماههای اخیر قطعا متوجه بوده است که در جنبش کارگری ایران چه می گذرد. برای یادآوری اشاره میکنیم که در ماههای اخیر یکی از بزرگترین کمپینهای ضدامپریالیسم بر علیه فعالین جنبش کارگری در جریان بوده است. به موازات تشدید فضای جنگ تبلیغاتی بین جمهوری اسلامی و آمریکا و غرب بر سر مسأله انرژی هسته ای، منتسب کردن فعالین جنبشهای اجتماعی به غرب و آمریکا به ویژه در ماههای گذشته به طور بیسابقه ای اوج گرفت. دقیقا همزمان با این جنگ روانی رژیم اسلامی با همه جنبشهای اجتماعی و با جنبش کارگری نیز بود که تبلیغات ضد امپریالیستی توده ایستی نیز شدتی بی سابقه یافت. ابعاد و دامنه این تبلیغات تا حدی بود که هرگونه مصاحبه با رادیوها و رسانه های غربی تقبیح می شد و حتی تماس با سازمانهای بین المللی کارگری غرب نیز که در تمام مدت سی سال گذشته جزء بدیهیات به شمار می آمد از جانب این ضدامپریالیسم مورد تعرض قرار گرفت. درست در زمانی که جاسوسان دستگاه اطلاعاتی رژیم در میان کارگران نیشکر هفت تپه به دنبال مصاحبه کنندگان با رادیوهای بیگانه می گشتند، در نشریات و سایتهای ضدامپریالیستی و توده ایستی نیز به تفصیل در افشای عملکرد رسانه های "بیگانه" قلمفرسائی می کردند. محافلی از هیأت مؤسسان و در رأس آنان  حسین اکبری به صراحت رهبری شرکت واحد را به ارتباط با بیگانگان متهم کردند و علیرغم شفافیت کامل سیاست مالی این سندیکا به اشاعه شائبه های مظنون در رابطه با مسائل مالی پرداختند.

از جانب دیگر حجم ادبیاتی که در ماههای اخیر از جانب چپ ضدامپریالیست به افشاء اتحادیه های غربی اختصاص یافت در تمام سی سال گذشته بی سابقه بود. حداقل چندین مقاله مفصل و تحلیلی در افشای ماهیت اتحادیه همبستگی لهستان به رشته تحریر درآمد. گویی اتحادیه همبستگی لهستان همین دو سال پیش شکل گرفته باشد. نوشتجات متعددی در این باب انتشار یافت که چگونه کنفدراسیون اتحادیه های آزادی جهانی کارگران در فلان سال در بهمان کشور به حمایت از این یا آن کودتای امپریالیستی برخاسته اند. و همه اینها نه از آن رو بود که این اتحادیه را به تجدید نظر در سیاست خود وادارد، بل از آن رو صورت گرفت که شریان ارتباطی جنبش کارگری ایران با سازمانهای بین المللی کارگران را قطع نموده و آن را در انزوای کامل قرار دهد[12].

سیر تحولات در درون جنبش کارگری نیز دقیقا بر همین راستا بوده است. از یک سو وزارت کار جهرمی با ایجاد شکاف در درون شوراهای اسلامی وابسته به خانه کارگر و کشاندن بخشی از آنها به سوی خود به سیاست گسترش شوراهای اسلامی احمدی نژادی رو آورد و در مدت سه سال اخیر بیش از هزار شورای اسلامی وابسته به خود را ایجاد کرد. از سوی دیگر جریان رقیب خانه کارگری نیز که از یکسو تحت فشار وزارت کار و از سوی دیگر تحت فشار جنبش رو به خیزش مستقل کارگری قرار داشت و در سطح بین المللی به ویژه در اثر رسوایی ناشی از حمله مسلحانه سران خانه کارگر به دفتر سندیکای واحد در انزوای کامل قرار گرفته بود، به بازسازی صفوف خود در پرتو معادلات جدید پرداخته و هم به سازماندهی اعتراضات کارگری رو اورد و هم مهم تر از آن با تغییر در سیاست بین المللی خود به صرافت همان کاری افتاد که احمدی نژادی ها مشغول آن بودند: استفاده از ضدامپریالیسم برای بازسازی ایدئولوژیک خود. دیدار 26 ژوئن سال 2006 هیأت نمایندگی فدراسیون بین المللی توده ایستی کارگران جهان از دفتر خانه کارگر در تهران اوج این تحولات را به نمایش می گذاشت. این دیدار در حالی صورت می گرفت که صالحی از چند ماه قبل در زندان به سر می برد و مهم تر از آن اسانلو 4 روز قبل از این دیدار در خیابان ربوده شده و همه جنبش کارگری ایران نگران سرنوشت او بود. برای نشان دادن اهمیت این دیدار اشاره به چند نکته حاشیه ای نیز ضروری است. امیدوارم خواننده صبور تفاهم داشته باشد.

نخست این که سندیکای واحد در ماههای اخیر به علت عضویت در اتحادیه بین المللی حمل و نقل وابسته به کنفدراسیون جهانی اتحادیه های آزاد کارگری به کرات مورد انتقاد و شماتت مستقیم و  غیر مستقیم قرار گرفته است. همه آن افشاگریهای توده ایستی از این کنفدراسیون در شرایط کنونی در عین حال حمله غیر مستقیم به سندیکای واحد و در عین حال کانون صنفی معلمان نیز بود که هر دو عضو این کنفدراسیونند. آنچه توده ایستها در این میان بیشرمانه مسکوت گذاشته اند آن است که سندیکای واحد قبل از این که به عضویت اتحادیه بین المللی حمل و نقل و ITUC در آید، از همین فدراسیون جهانی توده ایستی WFTU تقاضای عضویت کرده بود. خواننده علاقمند میتواند با مراجعه به سایت این سندیکا متن پیام سندیکا به پانزدهمین کنگره این فدراسیون و متن تقاضای عضویت آن را مطالعه کند. این تقاضا مورد اجابت حضرات توده ایست قرار نگرفت، چرا که به صف بندی بین المللی ضد آمریکائی آنان که جمهوری اسلامی یک پای ثابت آن است لطمه وارد می شد. تنها پس از رد این تقاضا بود که سندیکای واحد برای خنثی کردن فشار سنگین جمهوری اسلامی و طرح مسأله جنبش کارگری ایران در سطح بین المللی به عضویت اتحادیه بین المللی حمل و نقل و ITUC درآمد. توده ایستها به جای آن که با رفقای خود در آن سازمان کذائی جهانی دربیفتند، به افشای طرف مقابل نشستند.

نکته دوم و مهم در حاشیه سفر هیأت نمایندگی توده ایستی به دیدار حانه کارگر در آن است که سندیکای واحد تنها از طریق مطبوعات از جریان این دیدار مطلع گردید و در طی دوران اقامت این هیأت در تهران تمام تقاضاهای هیأت مدیره این سندیکا برای ملاقات با اعضای هیأت بی جواب ماند. آن هم در شرایطی که از سرنوشت اسانلو هیچ اطلاعی در دست نبود و حداقل انتظاری که از یک هیأت مدعی نمایندگی از کارگران می رفت این بود که لااقل نسبت به جان یک رهبر کارگری ربوده شده ابراز نگرانی کند. اما هیهات که این هیأت در دلبستگی به جمهوری اسلامی وفادار تر از آن بود و هست که سرنوشت کارگران برایش اهمیتی ولو کوچک داشته باشد. برگردیم به اصل مطلب.

تصویری که در بالا ارائه شد بازگویی هر چند موجز صف بندیهایی بود که در سه سال اخیر بر صحنه سیاسی ایران حاکم بود و بویژه در چند ماه اخیر به طور مستقیم بر جنبش کارگری ایران تأثیر گذاشت. اما این سؤال نیز بجاست که پس اصلاح گرایان و سوسیال دمکراتها و شبه لیبرالها و سلطنت طلبان و اپوزیسیون طرفدار آمریکا که  آذرین به عنوان طیف سخنگویان رنگارنگ سرمایه ردیف کرده است در کجای این تصویر جا می گیرند. خواننده هشیار و هر ناظر اندک عاقلی از تحولات ایران متوجه خواهد بود که تنها در حاشیه این تصویر است که می توان به دنبال آن طیف گسترده  آذرین گشت. تمام آن نیروهایی که آذرین ردیف می کند نه در مرکز تحولات سیاسی ایران، بلکه در حاشیه این تحولات قرار گرفته اند. چرا در حاشیه؟ به این علت روشن که این آن طیف مورد نظر  آذرین نبود که در سه سال اخیر اجندا Agenda یا موضوع بحث را تعیین می کرد. این جمهوری اسلامی اصولگرای مجددا ضد امپریالیست شده امام زمانی بود که تعیین می کرد حول چه موضوعی و چگونه بحث شود. اصلاح گرایانی که در رأس قدرت نتوانستند برنامه های خود را پیش ببرند، در حاشیه قدرت به نیرویی حقیقتا در حاشیه حوادث تبدیل شدند که هم و غم متفکرانش را چگونگی پیوند مجدد اصلاح طلبی با حوزه و باز تبیین اصلاح طلبی بر متن ولایت فقیه تشکیل می داد. وزن اصلاح طلبان در تحولات سیاسی ایران در سه سال اخیر به طور مداوم کاهش یافته و کل جریان اصلاح طلبی به یک جریان حکومتی ذخیره تقلیل یافت. ساده لوحی محض است اگر که تصور شود که خزعبلات کروبی در مورد دست داشتن مارکسیستها در قضیه دراویش بروجرد یا ترهات ضد کمونیستی قوچانی در برخورد به چپ دانشگاه حتی کوچکترین تأثیری در شیوه برخورد حکومت به مارکسیستها داشته است. سوسیال دمکراتها و شبه لیبرالها را که آذرین باید با ذره بین و میکروسکوپ کشف کند و به جهانیان نشان دهد. اگر هم حضور چشمگیری از متفکران نئولیبرال و شبه لیبرال در سالهای اخیر مشاهده شده است، این حضور نه در تقابل با جریان ضدامپریالیستی حاکم، بلکه بر متن انطباق خود با آن صورت گرفته است. موسی غنی نژاد صراحتا حتی عبارت پردازی در باب جامعه مدنی را کنار گذاشته و به اهمیت مجدد سنت و تحول بر مبنای ساختارهای سنت پی برده است، سعید لیلاز آشکارا خواهان تمرکز هر چه بیشتر تصمیمگیری در حوزه اقتصاد در پوشش ولی فقیه است و 57 اقتصاد دان معروف هم که در نخستین نامه ژست اپوزیسیون کارشناسی در مقابل دولت غیر کارشناسی را به خود گرفته بودند، پس از افتخار شرفیابی در حضور رئیس جمهور رسما به مشاوران حکومت تبدیل شده و در تمجید از فضای متفاوت در مناسبات دولت با کارشناسان با یکدیگر به رقابت برخاستند. این مشاورت تا جایی پیش رفت که به تدوین برنامه چهارم نظام از سو و با مشارکت همین اقتصاددانان انجامید.

در صف سلطنت طلبان نیز امیدواری اولیه به این که با روی کار آمدن احمدی نژاد دیر یا زود آمریکا با یک حمله نظامی کار را تمام خواهد کرد، به سرعت جای خود را به دفاع از غرور ملی و انرژی هسته ای و تمامیت ارضی سپرد و در آنجا نیز کار به آنجا کشیده است که کنار گذاشتن اختلاف با جمهوری اسلامی و همکاری با آن در جریان یک حمله احتمالی آمریکا اکنون به سیاست غالب در این طیف بدل شده است. حال و روز اپوزیسیون طرفدار آمریکا نیز چندان بهتر از آن نیست و کاربدستان این اپوزیسیون هم فعلا مشغول جمع آوری امضا بر علیه تهاجم نظامی آمریکایند. آن دسته از نیروهای افراطی این اپوزیسیون که خواهان دخالت نظامی آمریکا هستند، امروز بیش از پیش در انزوا قرار گرفته اند.

اما یک نکته هنوز ناگفته مانده است که آن هم مربوط به آن دسته از نیروهایی است که به زعم آقایان آذرین و مقدم فعالانه در حال ایجاد تشکلهای واقعی کارگری طرفدار تعامل با کارگرانند. در بحثهای اولیه آنها پیرامون این نیرو از جمله و به طور مشخص دو جریان حزب اسلامی کار و جبهه مشارکت برجسته بودند. حقیقتا نیز این جریانات در درون جنبش کارگری مشغول گشت و گذارند. اما این گشت و گذار در سه سال اخیر در کجا قابل مشاهده بود؟ جز این که این نیروها نیز امروز در زمره همانهایی اند که به بازسازی شوراهای اسلامی خانه کارگری بر متن ضدامپریالیستی جدید مشغولند؟ نه تنها محجوب و عیوضی با تحکیم روابط خود با WFTU در صدد بازتبیین موقعیت خود و خانه کارگرشان بر متن ضدامپریالیسم توده ایستی جهانی اند، خانم سهیلا جلودارزاده هم که از قرار از چهره های اصلی ایجاد تحول در مناسبات خانه کارگر و شوراهای اسلامی با سایر بخشهای جنبش کارگری است، از هیچ فرصتی برای یادآوری این امر خودداری نمی کند که "صبغه ضدامپریالیستی نباید کمرنگ شود". آیا آذرین هیچ شاهدی بر فعالیت ویژه این نیروها برای ایجاد آن "اتحادیه به مثابه بیزنس" و در اشتراک مساعی با کنسرنهای بین المللی به سبک ویتنام دیده است؟ اگر چنین است پس چرا تا کنون کوتاهی کرده است و جنبش کارگری را از آن مطلع نکرده است؟ چرا زحمت افشای آن را به خود نداده و امروز و لابلای یک بحث دیگر به طور قاچاقی آنها را وارد بحث می کند؟ علاوه بر این برای درک این که این نیروها "هیچ غلطی نمی توانند بکنند" فقط یادآوری این نکته کافی است که آنها زمانی که دولت دستشان بود نتوانستند چنان اتحادیه هایی را ایجاد کنند، حال امروز که کاره ای هم نیستند می توانند؟ فهم این موضوع که تنها کسانی می توانند از موضع اپوزیسیون و خارج از رژیم سرمنشأ تحولات جدی شوند که هراسی از فروپاشی کل بنا نداشته باشند نباید چندان دشوار باشد. حزب اسلامی کار و جبهه مشارکت هم که مراجع معنویشان رفسنجانی و خاتمی امروز در نقاط کلیدی نظام مشغول بازسازی رابطه با روحانیت اصولگرا هستند بیش از آن دولتی اند که بتوانند حقیقتا نقش یک اپوزیسیون را ایفا کنند.

این است وضعیت امروز نیروها در جمهوری اسلامی. با این حال آذرین در طیف سخنگویان سرمایه اولا نیروهایی را بر می شمرد که در بهترین حالت امروز نقشی درجه دوم ایفا می کنند و ثانیا و مهم تر از آن ستون فقرات نظام و کل ضد امپریالیسم ارتجاعی اسلامی امام زمانی و حامیان توده ایست آن را در زمره طیف سخنگویان سرمایه قرار نمی دهد. می شود آذرین برای تنویر افکار هم که شده لطف کند و بگوید که این نیروها اگر در طیف سخنگویان سرمایه نیستند در کدام طیف هستند؟ یا این که نکند  آذرین هنگام صحبت از سرمایه فقط سرمایه غیر خودی را در نظر دارد و سرمایه خودی را تافته ای جدا بافته می داند؟ نعوذ و باالله. این که می شود همان حزب توده و توفان. با این حال حتی همین احتمال نیز قابل بررسی است و ما در ادامه به آن خواهیم پرداخت. قبل از آن اما لازم است که برای رفع هرگونه تردیدی یک بار دیگر این احتمال را بررسی کنیم که آیا قرار دادن این ترکیب معین از طیف سخنگویان سرمایه ناشی از یک اشتباه سهوی بوده یا نه. درست نیست که چنین احتمالی را نادیده بگیریم و آذرین را به طور ناروایی بر صندلی اتهام بنشانیم. پس به بررسی این احتمال نیز بپردازیم. برای این بررسی لازم است به دو موضوع پرداخته شود. نخست دیدگاه تحلیلی ایرج آذرین و دوم عملکرد جریان آذرین – مقدم در تحولات ماههای اخیر. از مورد نخست شروع کنیم.

 هیجدهم برومر احمدی نژاد، یا دامی برای  آذرین!!

 دیدیم که آذرین در برشمردن طیف سخنگویان سرمایه جناح اصولگرای حاکم در جمهوری اسلامی را یکسره کنار گذاشته است. این کنار گذاشتن حقیقتا در دیدگاه وی از ریشه های تئوریک برخوردار است. آذرین هیچگاه نتوانسته است رابطه سیاست و اقتصاد و نقش دولت را به درستی درک کند و در بررسی نقش و موقعیت دولت در جامعه سرمایه داری همواره به خطا رفته است. دید مکانیکی آذرین بر این مبناست که گویا ساختار دولت در نظام سرمایه داری متناظر با ترکیب متنوع سرمایه، ناچارا ساختاری است مبتنی بر دمکراسی طبقاتی. اوج این تبیین را آذرین در جریان اصلاحات به نمایش گذاشت که روند اصلاحات را روند جایگزینی دولت بورژوایی با دولت بورژواها قلمداد نمود. ما در فرصت دیگری به تفصیل بیشتری به "درافزوده های" آذرین به تئوری مارکسیستی دولت خواهیم پرداخت. برای بحث حاضر اما لازم است به یک نمونه مشخص دیگر از کاربست این درافزوده ها در مبارزه طبقاتی بپردازیم و آن هم بررسی  آذرین از روی کار آمدن احمدی نژاد است.

آذرین در نوشته ای تحت عنوان "پیروزی احمدی نژاد، نشانه كدام تحولات؟" مندرج در نشریه به پیش، شماره 4، تیر 84 به تحلیل پیروزی احمدی نژاد نشسته است. تحلیل آذرین تماما بر این مبنا استوار است که قشر معینی در جمهوری اسلامی که سابقه اش به نیمه نخست قرن نوزدهم می رسد بر علیه نسل اول جمهوری اسلامی طغیان کرده و قدرت را به دست گرفته است. آذرین حکومت این قشر را حکومت اوباش توصیف می کند. برخی از اطهارات آذرین را که نشان دهنده درک وی از قدرت سیاسی و ساختار دولت و رابطه سرمایه با قدرت سیاسی است با هم مرور کنیم.

او در توصیف جناح احمدی نژاد نخست می گوید: "این فاكت روشنی است كه بخشی از فرمانده هان سپاه پاسداران، مسئولان رادیو و تلویزیون دولتی، و اكثریت آخوندهای شورای نگهبان سردمداران جناح در حال شكلگیری ای هستند كه احمدی نژاد را رئیس جمهور كرد. اما این جناح پایهٴ اجتماعی ای جز اوباش و چاقوكش های نهادینه شده در «بسیج» ندارد، و منبع اصلی قدرتش تهدید خشونت عریان و فراقانونی همین قشر است.[13]" بر این اساس احمدی نژاد مقدمتا نه رئیس جمهور منتخب نظام جمهوری اسلامی بلکه کسی است که یک جناح در حال شکلگیری در درون رژیم وی را رئیس جمهور کرده است. خود این جناح اما چیست؟ آذرین توضیح می دهد: "این قشری است كه منافعش، همانطور كه تاریخ نگاران نشان داده اند [کدام تاریخ نگاران؟] ، از نیمهٴ نخست قرن نوزدهم با دستگاه روحانیت جوش خورد [چرا از نیمه دوم قرن نوزدهم و نه زودتر یا دیرتر؟] ، توسط دستگاه روحانیت سازماندهی شد، و بعنوان یكی از اركان اصلی قدرت مستقل آخوندها در جامعه بكار گرفته شد." ما تاکنون فکر می کردیم که سپاه پاسداران با جمهوری اسلامی سازماندهی شده است. حالا معلوم می شود که این سپاه در دوران میرزای آغاسی شکل گرفته بود. بنا بر بحث آذرین، این قشر در جمهوری اسلامی شکل نگرفته است و سابقه آن به نیمه نخست قرن نوزدهم می رسد که حالا و در آغاز قرن بیست و یکم بر علیه نسل اول جمهوری اسلامی طغیان می کند. به این که چرا و چگونه نیرویی متعلق به نیمه نخست قرن نوزدهم در تحلیلهای آذرین از جمهوری اسلامی ظاهر می شود و جایگاه ظهور این نیرو در تحول فکری آذرین چیست، در بخش بعدی نوشته خواهیم پرداخت. اما فعلا ببینیم که ماهیت این قشر مرکب از بخشی از فرماندهان سپاه پاسدرارن و مسئولان رادیو تلویزیون و غیره که به زعم آذرین در تمام سالهای جمهوری اسلامی در بدنه قدرت حضور نیز داشته است چیست؟ آذرین پاسخ میدهد "پیروزی احمدی نژاد، بیش از آنكه گویای قدرتگیری جناح موجودی از حكومت باشد، بازتاب قطع رابطهٴ جیره خواری و فرمانبری قشر اوباش و چاقوكش از دستگاه روحانیت است، كه همین واقعیت را خود با بیان «طغیان علیه نسل اول» بروز میدهند." تا اینجا باید روشن شده باشد که احمدی نژاد نه رئیس جمهور کل نظام بلکه رئیس جمهوری است که قشر اوباش و چاقوکش دستگاه روحانیت وی را به ریاست رسانده اند. اما خود آنها چرا دست به طغیان زدند؟ آذرین میگوید: "دلیل طغیان این قشر را باورهای ایدئولوژیك آنها نمی تواند توضیح دهد ... واقعیت ساده این است كه منافع مادی این قشر (چه منافع مالی و چه موقعیت و قدرت گروهی و فردی آنها) با سیر تحولات ده­ دوازده سال اخیر رژیم جمهوری اسلامی به مخاطره افتاده است. علل تحرك اخیر این قشر را تصادم این منافع مادی با تحولات در رژیم حاكم، و چشم انداز حركت آتی آنها را نهایتا تصادم منافع آنها با منافع و خواسته های طبقات اجتماعی رقم می زند." درباره این که چرا و در کجا منافع بخشی از فرماندهان سپاه پاسداران و مسئولان رادیو تلویزیون به خطر افتاده بود، آذرین توضیحی نمی دهد. همین که او این ادعا را می کند، ما نیز باید بپذیریم که لابد چنین بوده است. چرایی این به خطر افتادن را آذرین در تحولات ده- دوازده سال اخیر رژیم جمهوری اسلامی می داند. این تحولات چه بودند؟ او پاسخ می دهد: "رژیم جمهوری اسلامی، دستكم از دور دوم ریاست جمهوری رفسنجانی، بطور آگاهانه تلاش برای ادغام اقتصاد ایران در بازار جهانی كاپیتالیستی را آغاز كرد. همزمان، در سطح داخلی، تلاش رژیم در جهت جلب حمایت صاحبان صنایع و سرمایه بود. از زاویهٴ منافع دراز مدت بقاء رژیم اسلامی، تنها راه قرار دادن پایهٴ اجتماعی این حكومت بر یكی از طبقات اصلی جامعه، طبقهٴ سرمایه دار، است؛ امری كه بدون دسترسی نمایندگان سیاسی این طبقه به حاكمیت میسر نمی شود. چه تحولات اداری دور دوم ریاست جمهوری رفسنجانی و چه عروج اصلاح گران حكومتی و خط مشی «توسعهٴ سیاسی»، كه با ریاست جمهوری خاتمی باب شد، نهایتا شیوه هایی برای گشودن كانال هایی به قدرت حكومتی برای صاحبان سرمایه بود. لازمهٴ این تحول در عرصهٴ سیاسی، بیش از هرچیز تضمین عملكرد غیرسیاسی دستگاه اداری و مدیران حكومت، و بخصوص تضمین امنیت و اعمال یكسان قوانین بازی در عرصهٴ اقتصادی برای همهٴ صاحبان سرمایه و فعالان اقتصادی، بود. نگفته پیداست كه هر گامی در این راستا با منافع و حتی موجودیت قشر اوباش سازمان یافته و رهبران رسمی و معنوی آنها در تضاد قرار میگرفت، و مروری بر سرانجام اقدامات خاتمی در هشت سال گذشته، و موضع هواخواهان احمدی نژاد در قبال «اصلاحات سیاسی» خاتمی و «دوران سازندگی» رفسنجانی، همین واقعیت را نشان میدهد. طغیان قشر اوباش جیره خوار حكومت از لحاظ عینی تنها با متوقف كردن سیر این تحولات در رژیم اسلامی می تواند از منافع و موقعیت این قشر دفاع كند." این عبارات به خوبی دیدگاه آذرین را منعکس می کنند. بر اساس همین دیدگاه است که او امروز هنگام نام بردن از طیف وسیع سخنگویان سرمایه در ایران جناح حاکم در جمهوری اسلامی را کنار می گذارد.

اساس دیدگاه آذرین درباره دولت که در همین قطعه کوتاه به خوبی مشخص است بر آن است که دولت از مجموعه ای از منافع اقتصادی گروهبندیهای مختلف بورژوازی تشکیل شده است و هنگامی دولت، دولت همه طبقه است که حقیقتا قوانین بازی در عرصه اقتصاد را برای همه بازیگران طبقه حاکم به طور یکسانی اعمال کند. دولتی که فاقد چنین خصوصیتی باشد دولتی است البته بورژوائی اما دولت بورژوازی نیست. راه اعمال یکسان قوانین بازی را نیز آذرین در مشارکت دادن کل طبقه در حکومت می بیند. نقد مفصل تر این دیدگاه و معنای واقعی آن در تبیین جمهوری اسلامی را به فرصتی دیگر واگذار می کنیم. همینقدر کافی است بگوییم که در این دیدگاه نقش دولت بورژوایی به مثابه تأمین کننده شرایط عمومی انباشت سرمایه نادیده گرفته و یا به عاملی ثانوی تبدیل می شود. بر همین مبناست که آذرین جمهوری اسلامی را اگرچه به ظاهر دولتی بورژوایی ارزیابی می کند، اما بقای آن در درازمدت را به قرار دادن پایهٴ اجتماعی این حكومت بر یكی از طبقات اصلی جامعه، طبقهٴ سرمایه دار منوط می کند. این تبیینی وارونه از رابطه جمهوری اسلامی و بورژوازی ایران است. مسأله دقیقا عکس آن است. جمهوری اسلامی از همان آغاز پیدایشش با تمام ویژگیهایش دولتی بورژوایی بود. مسأله جمهوری اسلامی قرار گرفتن بر یک پایه اجتماعی نبود. صدور چنین حکمی به آن معناست که گویی پایه اجتماعی این دولت از زمان آغازش تا دوره مورد نظر آذرین بر طبقه بورژوازی قرار نداشته است. چنین تحلیل هایی البته نزد جامعه شناسان و ژورنالیستها از همان آغاز حیات جمهوری اسلامی وسیعا رایج بود که این جمهوری را جمهوری حاشیه نشینان شهری و مهاجرین روستایی قلمداد می کرده اند. از نظر مارکسیستی اما این کارکرد دولت در تضمین امنیت سرمایه و تأمین پیش شرطهای انباشت سرمایه بود که آن را به دولتی بورژوایی تبدیل می کرد. دیدگاه آذرین این رابطه را وارونه می بیند و به همین دلیل نیز همه اجزاء دولت و طبقه در آن وارونه اند. از نظر او  قرار دادن دولت بر پایه اجتماعی مستلزم دسترسی نمایندگان سیاسی این طبقه به حاكمیت است. معنای دیگر این سخن این است که در میان نیروهای متشکله جمهوری اسلامی تنها اصلاح طلبانند که تاکنون طبقه بورژوازی ایران را، آن هم با شرط و شروطی، نمایندگی می کرده اند. عروج اصلاح طلبان هم نهایتا شیوه هایی برای گشودن كانال هایی به قدرت حكومتی برای صاحبان سرمایه بود. در اینجا هم معنای دیگر این گفتار در آن است که تا زمان عروج اصلاح طلبان چنین کانالهایی به قدرت حکومتی برای صاحبان سرمایه بسته بودند. آذرین معتقد است که همین اقدامات اصلاح طلبان با منافع و حتی موجودیت قشر اوباش سازمان یافته و رهبران رسمی و معنوی آنها در تضاد قرار میگرفت. بالاتر دیدیم که او این قشر اوباش سازمان یافته را در بخشی از فرماندهان سپاه، مدیران و مسئولان رادیو و تلویزیون و شورای نگهبان می بیند. در اینجا نیز معنای دیگر گفتار آذرین این است که این گروهبندی های نامبرده در شمار صاحبان سرمایه قرار ندارند. نتیجه گیری آذرین از این مقدمات این است که روندی که در دوران اصلاح طلبان برای گشودن کانالهای قدرت به روی صاحبان سرمایه آغاز شده بود با روی کار آمدن احمدی نژاد متوقف خواهد شد. چرا که طغیان قشر اوباش جیره خوار حكومت از لحاظ عینی تنها با متوقف كردن سیر این تحولات در رژیم اسلامی می تواند از منافع و موقعیت این قشر دفاع كند.

آذرین سیر تحولات آتی بعد از روی کار آمدن احمدی نژاد را هم بر همین مبنا پیش بینی می کند. او تصادم بین طبقه بورژوازی و دولت احمدی نژاد را گریز ناپذیر می داند و می نویسد "قدرتگیری جناح جدید، صاحبان سرمایه در ایران را بشدت هراسان می كند. واضح است كه نفس ایستادگی دولت احمدی نژاد در برابر روندهای اقتصادی و سیاسی ای كه قرار بوده موقعیت ایمنی برای سرمایه داران ایرانی فراهم كند با مخالفت سیاسی بورژوازی ایران و سخنگویان گوناگون او مواجه می شود." کاملا روشن است که این جناح جدید در دیدگاه آذرین به هیچ وجه با صاحبان سرمایه ارتباطی ندارد و اقدامات آن نیز نه در جهت تأمین منافع صاحبان سرمایه، بلکه در جهت تأمین منافع قشر خودی است. حقیقتا نیز پس از روی کار آمدن احمدی نژاد و در یک فاصله زمانی کوتاه نوعی واکنش هراس زده در بخشهایی از بورژوازی ایران نمودار شد. اما با آشکار شدن اولین نشانه های اقدامات پایه ای همین دولت احمدی نژاد این هراس رفته رفته جای خود را به اطمینانی حتی بیش از دوره های رفسنجانی و خاتمی داد. علت آن نیز روشن بود. از جمله نخستین مباحثی که دولت احمدی نژاد به آن دامن زد تغییر قانون کاری بود که از نظر بسیاری از "صاحبان سرمایه" پر از موارد دست و پا گیر بود. مضاف بر آن تصمیم رسمی نظام مبنی بر اجرای اصل 44 قانون اساسی تأیید آشکار سیاست خصوصی سازی – یا به زبان مردم کوچه و بازار: خودمانی سازی – و موظف کردن دولت به اجرای آن آخرین نگرانی های "صاحبان سرمایه" مورد نظر آذرین را نیز در زمینه تقدس مالکیت برطرف کرد. آنچه باقی می ماند مسأله ثبات رژیم بر متن تحولات منطقه ای و بین المللی بود و آن هم تا به امروز با پیشرویهای جناح حاکم به میزان زیادی به گذشته تعلق دارد.

بر مبنای چنین تحلیلی بود که آذرین حاکمیت این جناح جدید را میان پرده ای از حکومت اسلامی ارزیابی نموده و برای آن یک عمر حداکثر دو ساله قائل گردید و نوشت "به حكم واقعیات بین المللی و داخلی، به حكم روندهای اقتصادی و سیاسی، حداكثر عمر جناح جدید در قدرت نمیتواند بیش از دو سال باشد". او بر این اساس شکلگیری یک جناح بندی جدید قدرتمند حول محور کروبی- رفسنجانی را پیش بینی نمود و گفت "نخستین ویژگی جناح بندی درون رژیم در دورهٴ جدید این است كه، در تمایز با گذشته، می باید با جامعیت حزبی همراه باشد. و این پروسه ای است كه از همان فردای پیروزی احمدی نژاد از جانب كسانی چون كروبی و رفسنجانی هم اكنون آغاز شده است." همین جناح بندی جدید نیز از نظر آذرین دیر یا زود کار جناح حاکم را تمام خواهد کرد. او حتی شکل پایان کار جناح حاکم را پیش بینی کرد و گفت که "بیشتر محتمل است كه درگیری جناحبندی های تازه رژیم با جناح اوباش (مشابه پروسهٴ تصفیهٴ بنی صدر از رژیم در سالهای ابتدایی استقرار حكومت اسلامی) با بگیر و ببند و خونریزی خیابانی و ترور متقابل چهره های برجسته جناح ها همراه باشد. در یك چیز اما شك نیست: سرانجام این پروسه با تعیین تكلیف نهایی رژیم اسلامی با اوباش و چاقوكش ها و با تجدید تعریف نقش ایشان رقم خواهد خورد." امروز و بعد از سه سال از حاکمیت جناح حاکم نه تنها هیچ شواهدی از جناح بندی نیرومندی که بخواهد جناح حاکم را جارو کند در دست نیست، بلکه در پرتو تبلیغات سنگین ضد امپریالیستی جناح حاکم همراه با موفقیتهای به دست آمده در ماجرای جدال هسته ای، جناح حاکم به مراتب نیرومند تر از قبل بر مواضع کلیدی قدرت در جمهوری اسلامی مسلط است.

امروز و بعد از سه سال احمدی نژاد باید روشن شده باشد که تصویر آذرین از بنیان نادرست از آب در آمده است. مثل همه پیش بینی های قبلی وی در مورد ایجاد قریب الوقوع تشکلهای واقعی کارگری از جانب بورژوازی. مشکل آذرین کجاست؟ چرا او در هر چرخش بزرگی در صحنه سیاست ایران پا به میدان تحلیل می گذارد تا چندی بعد ناچار شود تحلیل خود را جرح و تعدیل کند؟ یک بار دیگر به تصویر ارائه شده آذرین نگاه کنیم.  اجزاء این تصویر از این قرارند:

1- اوباش حول احمدی نژاد که در رأس قدرت قرار گرفته اند 2- رژیم اسلامی که دیر یا زود تکلیف خود را با این اوباش مشخص خواهد کرد 3- صاحبان سرمایه که نمایندگان سیاسی آنان در قدرت حضور نداشته و امروز با شکست اصلاح طلبان قاعدتا اصلا حضور ندارند.

مناسبات این سه نیرو نزد آذرین بر متن یک روند پایه ای تاریخی تنظیم می شود که آن را هم در سه محور می توان خلاصه کرد. نخست این که رژیم اسلامی رژیم سرمایه داری ایران نیست؛ دوم این که این رژیم برای بقاء خود ناچار از قرار دادن پایه اجتماعی اش بر طبقه بورژوازی است و سوم این که این روند دیر یا زود باید با شرکت دادن نمایندگان سیاسی طبقه بورژوا در قدرت حکومتی به فرجام برسد. این فشرده درک آذرین از رابطه قدرت سیاسی و طبقه است. بر مبنای همین درک است که او روی کار آمدن اصلاح طلبان را حرکت به سمت ایجاد دولت بورژواها ارزیابی می کند و شکست آن را اختلالی موقت در همان روند پایه ای تر ایجاد دولت بورژواها می بیند. همان عواملی در دیدگاه آذرین که باعث می شوند او رژیم اسلامی را به عنوان رژیم سرمایه داری ایران به رسمیت نشناسد، در انتخاب احمدی نژاد نیز او را به این نتیجه می رسانند که این مشتی اراذل و اوباش اسلامی اند که به قدرت رسیده اند. مشکل آذرین در این است که او سیاست را ادامه مستقیم اقتصاد می بیند و آنجایی که نتواند چنین رابطه مستقیمی را مشاهده کند، به این نتیجه می رسد که در آن نقطه بیان منافع اقتصادی طبقه بورژوازی دچار اختلال شده است. آنچه در این دیدگاه بکلی غایب است نگرش تاریخی به حرکت طبقات و دینامیسم حاکم بر رابطه طبقات در عرصه سیاست است. آذرین نادیده می گیرد که اتفاقا در جامعه سرمایه داری دولت نه به طور بلاواسطه، بلکه از طریق میانجی سیاست و ایدئولوژی است که به تأمین منافع طبقه حاکم اقتصادی دست میزند. این میانجیگری سیاست و ایدئولوژی نیز در هر جامعه ای متفاوت از جامعه دیگر است و محصول روندهای تاریخی تر و درازمدت تری اند که همه عوامل به ظاهر بیربط به اقتصاد سرمایه داری، از سنت گرفته تا مذهب و آموزش و فرهنگ و حتی عوامل جغرافیایی در تکوین آن نقش ایفا می کنند. بر این اساس آنچه در تحلیل نهایی یک دولت را به دولتی بورژوایی تبدیل می کند، نه مشخصه های برآمده از تحلیل تعدد سرمایه و رقابت آزاد و غیره و اشکال معینی از اعمال قدرت طبقاتی، بلکه در درجه اول کارکرد آن به مثابه تأمین کننده پیش شرطهای عمومی انباشت سرمایه است. ناتوانی در درک همین موضوع است که آذرین را در نهایت به این نتیجه می رساند که رژیم جمهوری اسلامی رژیم بورژوازی ایران نیست.

آذرین آنچه را که در جریان انتخاب احمدی نژاد در رابطه بین این جناح و طبقه بورژوازی عنوان کرده بود، بعدا به کل جمهوری اسلامی نیز تعمیم داد. او در نوشته ای به نام "انتخاب استراتژیک" که به نقد حزب مشروطه خواه اختصاص دارد و همین چند ماه قبل منتشر شده است رابطه رژیم و طبقه بورژوازی را چنین بیان می کند: "در یک چشم انداز بلند مدت حریف استراتژیک بورژوازی ایران رژیم اسلامی نیست"[14]. او در تحلیل رابطه حزب مشروطه خواه و دولت جمهوری اسلامی، یکباره این حزب را معادل کل بورژوازی ایران قلمداد می کند. رابطه بین حزب مشروطه خواه و جمهوری اسلامی تبدیل می شود به رابطه بورژوازی و رژیم اسلامی. او واقعیت ساده ای را که هر کارگر مس سرچشمه و مؤسسات تولیدی بنیاد آستان قدس و پالایشگاه آبادان و ایران خودرو و صدها و هزاران کارخانه دیگر ایجاد شده در سی سال اخیر هر روز می بیند و می شناسد به سادگی لاپوشانی می کند. از نظر آذرین رژیم جمهوری اسلامی رژیم بورژوازی گردن کلفتی نیست که اتفاقا در همین دوران جمهوری اسلامی قوام یافته و در سطحی گسترده به طبقه حاکم اقتصادی تبدیل شده است. جمهوری اسلامی در نگاه آذرین حریف بورژوازی است و نه رژیم آن. به همین دلیل نیز او مرتب در جستجوی نمایندگانی برای این بورژوازی است که نه در چهارچوب رژیم، بلکه یا در خارج آن باید به جستجوی آن پرداخت و یا آن را در میان نیروهایی باید جست که گرچه در درون و حاشیه رژیم به سر می برند، اما خواهان تغییر آنند. این تقابل بین بورژوازی و رژیم اسلامی نزد آذرین تا آنجا پیش می رود که او حتی نمی تواند به سادگی این واقعیت را درک کند که بورژوازی ایران در جدال بین طبقه کارگر سوسیالیست و رژیم اسلامی خود جزئی از این مبارزه است. او بورژوازی را خارج از این مبارزه می بیند و ناچار می شود به پیدا کردن فرمولهایی بنشیند که به تبیین رابطه این بورژوازی با مبارزات طبقاتی کارگران بپردازند. او در توضیح مبارزه متحد طبقه کارگر و سایر جنبشهای اجتماعی بر علیه رژیم اسلامی مضمون طبقاتی این مبارزه را نه در خود آن بلکه در بیرون آن جستجو می کند و به همین دلیل خود را ناچار می بیند که به توضیح موقعیت بورژوازی در این مبارزه بپردازد که "اگر طبقه سرمایه دار ایران در صفوف چنین مبارزۀ متحدی جایی ندارد علت را باید در وضعیت سیاسی و اقتصادی بورژوازی ایران جست". در اینجا نیز نه تنها طبقه سرمایه دار ایران از پیش در یک سوی مبارزه متحد کارگران و جنبشهای اجتماعی بر علیه رژیم قرار ندارد، در این تبیین نه تنها این طبقه مدافع رژیم نیست، بلکه حداکثر قضیه این است که این طبقه در مبارزه متحد کارگران و سایر جنبشهای اجتماعی جائی ندارد. این جدائی بین طبقه سرمایه دار ایران و رژیم اسلامی تا جایی است آذرین در هر گام خود را ناچار از آن می بیند که به تبیین آن بنشیند و از جمله بگوید که "تحرکات جاری طبقه سرمایه دار در ایران را بطور عینی نمی توان از لحاظ سیاسی مبارزه ای در جهت سرنگونی رژیم اسلامی ارزیابی کرد." او مسأله ای بسیار ساده را چنان پیچیده کرده است که خود نیز از درکش عاجز است. آن مسأله ساده هم این است که حزب مشروطه هم مثل خیلی از احزاب دیگر بورژوازی، بخشی از بورژوازی مغلوب در مقابل بورژوازی تازه به دوران رسیده اسلامی را نمایندگی می کند و برای به دست آوردن مجدد موقعیت خود با رژیم اسلامی در جدال است. همین و بس. اما آذرین از آنجا که جمهوری اسلامی را جمهوری طبقه سرمایه دار ایران نمی داند، ناچار این طبقه را در جایی دیگر جستجو می کند و این سر آغاز درغلطیدن به همان ضد امپریالیسمی است که بالاتر بدان اشاره کردیم.

یک بار دیگر قطعات پازل آذرین را کنار هم بچینیم تا معلوم شود که او چگونه از مقولات مارکسیستی شروع می کند تا به ضد امپریالیسم برسد.

بالاتر و در جریان بحث حول انتخاب احمدی نژاد دیدیم که آذرین حرکت جمهوری اسلامی در سالهای دوره دوم رفسنجانی و دوران اصلاحات را همان گشودن کانالهای قدرت به سوی صاحبان سرمایه می داند. او سیاست اقتصادی رژیم را اینگونه توضیح می دهد که در این سالها رژیم اسلامی "بطور آگاهانه تلاش برای ادغام اقتصاد ایران در بازار جهانی كاپیتالیستی را آغاز كرد. همزمان، در سطح داخلی، تلاش رژیم در جهت جلب حمایت صاحبان صنایع و سرمایه بود." همین نیز در کنار یکسان سازی قوانین برای صاحبان سرمایه باعث به مخاطره افتادن منافع آن قشر اوباشی شد که سرانجام طغیان کرده و احمدی نژاد را به قدرت رساند. تبیین آذرین تا جایی که به سطح داخلی مربوط می شود تبیینی است ناقص. این تبیین اولا نادیده میگیرد که در همان سالها حمایت از صنایع غیر سود آور کنار گذاشته شد و سرنوشت این صنایع به رقابت در بازارهای جهانی سپرده شد. آخرین میخ بر تابوت صنایع نساجی در همین دوره زده شد. اما مهم تر از آن این است که سیاست عمومی رژیم نسبت به صاحبان صنایع و سرمایه در داخل به یک سیاست حمایتی محدود می شود. آذرین این فاکت تاریخی را کاملا نادیده می گیرد که با فروپاشی الیگارشی مالی دوران شاه و از همان نخستین روزهای جمهوری اسلامی مدل جدیدی از انباشت سرمایه در ایران شکل گرفت که دولت در آن نقشی کلیدی ایفا می کرد. تقسیم دارائی های سرمایه داران وابسته به رژیم شاه بین سرمایه داران خودی اسلامی و بنیادهای گوناگون مذهبی و محافل متصل با قدرت سیاسی تمرکز اولیه سرمایه در ایران را یکلی دگرگون کرده و قشر وسیعی از سرمایه داران نوپای اسلامی را به وجود آورد. این سیاست در تمام دوران جمهوری اسلامی بی وقفه ادامه داشته است و هنوز نیز ادامه دارد. فقط برای نمونه اشاره کنیم که تعداد کارگاههای صنعتی با بیش از ده نفر کارکن از 5432 کارگاه در سال 1355 به 7531 کارگاه در سال 60 و به تعداد 13371 کارگاه در سال 1375 و تعداد 16108 کارگاه در سال 1384 رسید[15].  این یعنی که سرعت رشد تعداد کارگاههای با بیش از ده کارکن حتی از سرعت رشد جمعیت نیز که در طی مدت زمانی مزبور دوبرابر شده است بیشتر بود. در جمهوری اسلامی موج دومی از انباشت سرمایه در ایران صورت گرفت که تنها با مشارکت و هدایت فعال این دولت امکانپذیر بود. تخصیص منابع مالی برای سرمایه گذاری و تبدیل پول به سرمایه از همان سالهای آغازین این جمهوری و در اشکال مختلف ادامه داشته است. مسأله در اینجا به هیچ وجه حمایت از صنایع داخلی در مقابل سرمایه خارجی و غیره نبود. مسأله این بود که ترکیب تازه طبقه سرمایه دار ایران مستقیما در اثر دخالت جمهوری اسلامی به نفع قشر وسیعی از سرمایه داران نوپا شکل گرفته بود و سیاستهای اقتصادی رژیم نیز مستقیما بیان منافع این قشر وسیع بود. اگر این منافع ایجاب می کرد، حوزه تولیدی مربوطه در مقابل سرمایه خارجی مورد حفاظت قرار می گرفت و اگر هم منفعت این قشر وسیع "صاحبان سرمایه" عکس آن را ایجاب می کرد، سرمایه گذاری های مربوطه نیز نه در ارتباط با تولیدات داخلی، بلکه به طور مستقیم در ارتباط با سرمایه غیر خودی و بازار جهانی و غیره صورت می گرفت. آخرین و برجسته ترین نمونه آن را در جریان ورود بیش از سه و نیم میلیون تن شکر به ایران[16] و اعتصاب کارگران هفت تپه همگان شاهد بودند. برخلاف تلقی آذرین آنچه در دوران رفسنجانی و اصلاحات انجام گرفت به هیچ وجه یکسان سازی قوانین برای همه بورژواها نبود. کاملا برعکس. ایدئولوژی زدائی دوران رفسنجانی و خاتمی ناظر بر از بین بردن همه موانع سیاسی و ایدئولوژیکی بود که بر انباشت سرمایه و تمرکز ثروت در جامعه سایه افکنده و مانع گسترش آزادانه ثروت طبقه سرمایه دار بودند. اساس حمایت طبقه سرمایه دار ایران از رفسنجانی و بویژه از خاتمی نیز بر همین رفع موانع ایدئولوژیک از سر راه انباشت سرمایه استوار بود. قانونگرایی خاتمی در درجه اول ناظر بر یکسان سازی قوانین برای همه افراد بورژوا نبود، بلکه به عنوان عاملی در مقابله با عملکرد فراقانونی موجود در دل رژیمی بود که در مقابله با انقلاب ناچار شده بود خود به روشی انقلابی عمل کند. دولت خاتمی دولت مشروعیت بخشیدن به کسب ثروت بود و همین نیز عامل اصلی حمایت یکپارچه بورژوازی از این دولت بود. جامعه مدنی خاتمی چیزی نبود جز رسمیت بخشیدن به جامعه بورژوایی و تعمیم اخلاق بورژوایی به کل جامعه. هیچ گاه و در هیچ دوره ای از حکومت رفسنجانی و خاتمی صحبتی از یکسان سازی قوانین برای همه بورژواها نبود. تا جایی که به بهره برداری از منابع دولتی برمیگشت، اتفاقا دولتهای رفسنجانی و خاتمی از جمله دولتهایی بودند که در اختصاص منابع به خودی ها آشکار تر و بی پرواتر عمل می کردند و این همان چیزی بود که نزد مردم و اقتصاددانان ولگار تحت عنوان اقتصاد آقازاده ها معروف شده بود و احمدی نژاد هم درست بر خلاف اظهارات آذرین وعده مبارزه با این امتیاز دادن به خودی ها و قطع دست مافیای اقتصادی و یکسان سازی قوانین را داده بود.

آنچه برای بحث ما مهم است این نکته است که سیاست اقتصادی رژیم نه در تقابل با بورژوازی ایران، بلکه مستقیما در جهت تأمین منافع آن صورت گرفته است. به این سیاستگذاری اقتصادی باید خدمت بی شائبه رژیم در تأمین وسیعترین بازار کار ارزان و جلوگیری از هر گونه تشکل کارگری را نیز اضافه کرد تا تصویر کاملی از مؤثر بودن اقدامات رژیم اسلامی در تأمین پیش شرطهای عمومی انباشت سرمایه به دست بیاید. نزد آذرین این تحول جایی ندارد. رژیم جمهوری اسلامی رژیم سرمایه داران ایران نیست، صرفا پاسدار اسلامی سرمایه است. از نظر او "صاحبان صنایع و سرمایه" مخلوق انباشت سرمایه هدایت شده رژیم اسلامی نیستند، عامل داده شده ای در خارج از این رژیمند که فعلا از جانب این رژیم پاسداری می شوند. به همین علت نیز او از لزوم قرار دادن پایه رژیم بر طبقه سرمایه دار حرف می زند.

در قسمت بعدی نوشته حاضر به بررسی این سؤال خواهیم پرداخت که چگونه آذرین با قرار کردن نیرویی از نیمه نخست قرن نوزدهم به قدرت سیاسی ایران اصل بورژوایی بودن دولت را نیز زیر سؤال می برد. همچنین در این ناکته دقیق تر خواهیم شد که  صاحبان سرمایه در تبیین آذرین کیانند و در کجا قرار می گیرند؟ خواهیم دید که او در پاسخ به همین سؤال است که سر از ضد امپریالیسم در می آورد و در کنار طیف توده ایست قرار می گیرد.

پایان قسمت اول

 

 

بهمن شفیق

25 ژانویه 2008 – 5 بهمن 86

 


[1] این نوشته در سایتهای مختلف موجود است. از جمله در سایت امید: http://omied.net

[2] ایرج آذرین، اساسنامه کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"، http://www.workertoday.com/iraj/bp27_assasname_ia.pdf

[3] توجه به این نکته نیز جالب است که عین همین رویکرد در درون کمیته پیگیری و در برخی از نوشته های فعالین آن نیز قابل مشاهده است. به طور نمونه ر.ک. به نوشته د. خردمند تحت عنوان "شورای همکاری و آینده پیش رو"  http://www.komite.150m.com/shora2%5B1%5D.pdf

[4] امیر پیام، بیراهه تشکل توده ای، : http://omied.net

[5] آذرین، تشکلهای کارگری، آزادیهای دمکراتیک، جامعه مدنی، به پیش شماره 4

[6] همانجا

[7] رضا مقدم، دوراهی سرنوشت، مرداد 82

[8] سیامک کامران، در فقدان شخصیتها بقایای حککا کجا ایشتاده اند؟، به پیش شماره 23

[9] نگاه کنید به http://www.tabnak.ir/pages/?cid=5320

[10] رضا مقدم، خطر فساد در جنبش کارگری ایران

[11] اشاره ای است به مقاله المیرا مرادی و انوشه کیوان پناه علیه منتقدین چپ سفر ارتگا و چاوز به ایران از قبیل هژیر پلاسچی.

[12] کار به جایی رسید که هنگام برگزاری آکسیون جهانی 9 فوریه در همبشتگی با کارگران شرکت واحد از سوی اتحادیه بین المللی حمل و نقل، کسانی از میان چپ حتی به اندرز کارگران نشستند که "طبقه کارگر ایران شایسته حمایت متحدان بهتری است".

[13] ایرج آذرین، پیروزی احمدی نژاد، نشانه کدام تحولات، مندرج در نشریه به پیش، شماره 4، تیر 84

[14] ایرج آذرین، انتخاب استراتژیک، به پیش شماره 22 خرداد 86، http://www.workertoday.com/maqale/IA_entekhab_stratejik.htm

[15] دو رقم اول از سالنامه آماری ایران در سال 136 و دو رقم دوم از درگاه ملی آمار ایران http://www.sci.org.ir/portal/faces/public/sci/sci.gozide/sci.YearBook

[16] میزان این شکر وارداتی حتی بیش از مصرف دو سال داخلی بود و دولت برای همین شکر به دنبال بازار خارجی برای صادر کردن مجدد آن است. احمدی نژاد اعلام کرد که عمده این شکر مجددا صادر شده است و سایت الف نیز با ارائه آمار گمرک نشان داد که تنها 867 تن از این شکر، یعنی یک چهارم درصد آن صادر شده است. http://www.alef.ir/content/view/20355/83/

  • ادامه خواندن درباره بازگشت به ناکجا آباد، قسمت اول: در باره معنای دوم ضد سرمایه داری
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

شریک دزد و همراه قافله؟ - فرهنگ توسعه، جمهوری اسلامی و چپ

 نوشته "شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع" حداقل به یک هدف کوتاه مدت خود رسیده است. لولایی که قرار بود ارتجاع اسلامی را به چپ پیوند زند به خش خش افتاده است. "فرهنگ توسعه" نقاب از چهره برداشته و در هر پاسخ دست اندرکارانش به آن نوشته نشان می دهد که حمایت بیدریغ آن از جمهوری اسلامی – آنهم از نوع اصولگرای امام زمانی اش – نه لغزشی بینشی که سیاستی است حساب شده.

  • ادامه خواندن درباره شریک دزد و همراه قافله؟ - فرهنگ توسعه، جمهوری اسلامی و چپ
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع

هنگامی که در ابتدای آبان ماه در سایت دولتی "الف" مطلب "بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم"[1] را دیدیم و با رفقا مشورت کردیم، برایمان روشن بود که به این نوشته و به نویسنده اش باید پرداخت. می دانستیم که مباحث مندرج در آن انگشت بر نقطه حساسی از بخشهایی از چپ ایران میگذارد و در عین حال بیان تئوریک سیاستی است که در ماههای اخیر با گسترش روابط بین ایران و کشورهای چپگرای آمریکای لاتین و سرانجام با برگزاری سمینار "چه مثل چمران" به اوج خود رسید. با این همه ما قادر به تشخیص درست ابعاد این ماجرا و تأثیری که در کوتاه مدت بر جا خواهد گذاشت نبودیم.

 

  • ادامه خواندن درباره شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

در نقد "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری"

 

مقدمه بر انتشار علنی:

نوشته ای که در دست دارید بیش از سه سال و نیم قبل به رشته تحریر در آمده و اکنون برای نخستین بار انتشار علنی می یابد. انگیزه نگارش نوشته در آن زمان انتشار متنی بود تحت عنوان "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری" که در میان بخشی از فعالین چپ دست به دست می گشت. با دریافت این سند ما نیز لازم دانستیم به بررسی آن نشسته و نظرات خود در این باره را با نویسندگان سند مزبور در میان بگذاریم. قصد ما از این اقدام باز کردن باب مباحثه ای اصولی و متین پیرامون مسائل گرهی جنبش کارگری بود و گمان ما نیز بر آن بود که تدوین کنندگان سند به انجام چنین مباحثه ای علاقمند خواهند بود.

  • ادامه خواندن درباره در نقد "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری"
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

انقلابی علیه مارکسیسم؟ - اندیشه هایی پیرامون انقلاب اکتبر، به مناسبت نودمین سال

1

"برای این که انقلاب ملتی و رهائی طبقه ای از جامعه بورژوایی بر هم منطبق شوند، برای این که رسته ای به مثابه رسته تمام جامعه تلقی گردد، می بایست برعکس تمام نارسائی های جامعه در طبقه دیگری متمرکز و رسته معین دیگری به مثابه رستۀ عمومی انزجار و تجسم محدودیت همگانی باشد، می بایست عرصۀ ویژه ای از جامعه به مثابه عرصۀ آشکار جنایت تلقی شود به گونه ای که رهائی از این عرصه به مثابه رهائی همگانی نمودار گردد. برای این که رسته ای به بهترین وجهی رسته رهائی باشد، باید رستۀ دیگری برعکس رستۀ آشکار ستمگری باشد."

مارکس، نقد فلسفه حق هگل

  • ادامه خواندن درباره انقلابی علیه مارکسیسم؟ - اندیشه هایی پیرامون انقلاب اکتبر، به مناسبت نودمین سال
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

مبارزه هفت تپه: درنگ جایز نیست – یادداشت چهارم

جنگ و گریز شروع شده است. در یادداشت قبلی نوشتیم که " پیروزی کارگران هفت تپه به هیچ وجه پایان مشکلاتشان نیست. بزرگترین مشکلات در راهند. کسی که امروز ناچار به خفت عقب نشینی در مقابل کارگران شده است بیکار نخواهد نشست. حیله ها، توطئه ها، آزارها و خرابکاری ها هنوز در راهند. کارگران نیشکر هفت تپه خواهند دید که دشمن طبقاتی به سادگی تن به توازن قوایی جدید نخواهد داد. یورش خواهد آورد، مکر به کار خواهد گرفت، رشوه خواهد داد، سرکوب خواهد کرد و خلاصه هر آنچه بتواند خواهد کرد تا مانع ایجاد دومین تشکل توده ای مستقل کارگران ایران شود".

  • ادامه خواندن درباره مبارزه هفت تپه: درنگ جایز نیست – یادداشت چهارم
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

مبارزه هفت تپه - یادداشت دوم

اعتصاب کارگران نیشکرهفت تپه فعلا موفق شد به خواست فوری پرداخت حقوق معوقه دست یابد. مهم نیست که پول پرداخت حقوق معوقه از کجا آمده است. مهم این است که این پول فعلا پرداخت شده تا غائله را کمی بخوابانند. معلوم شد که همانهایی که از کمبود پول و بودجه چس ناله می کنند، وقتش که شد پول به اندازه کافی دارند. مهم?تر از آن این است که چرا این اعتصاب تا به امروز به همین حد از موفقیت دست یافته است؟ قطعا دلایل بسیاری در کسب این موفقیت نقش داشته اند.

 

  • ادامه خواندن درباره مبارزه هفت تپه - یادداشت دوم
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

مبارزه هفت تپه – یادداشت اول

هنگامی که کارگران شرکت واحد در شبانگاه هشت بهمن 84 در دپوهای دهگانه تهران اعتصاب فردای خود را سازماندهی میکردند، هیچ تصوری از یورش بربرانه ای نداشتند که ساعاتی بعد بر آنها رفت. رادیوها و رسانه های دولتی البته در تمام روز هفت بهمن مشغول آماده سازی زمینه های این یورش بودند. اما مگر نه این که قالیباف، با حکم رهبر درجیب، وعده داده بود که همه مشکلات را حل می کند؟ مگر نه این که "مسئولان" و "نمایندگان محترم مجلس" بیش از یک بار تفاهم خود را با کارگران اعتصابی شرکت واحد اعلام کرده بودند؟

  • ادامه خواندن درباره مبارزه هفت تپه – یادداشت اول
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

تاملاتی بر اعتصاب لوکوموتیورانان آلمان

عتصاب لوکوموتیورانان آلمان در هفته های گذشته توجه گسترده افکار عمومی در آلمان، اروپا و حتی در سطح جهان را به خود جلب نمود. این اعتصاب در چپ ایران نیز انعکاس نسبتا قابل توجهی یافت و روشن است که این توجه نیز اساسا از زاویه حمایت از این اعتصاب و تبیین آن به مثابه عملی رادیکال در مقابل بوروکراسی حاکم بر اتحادیه های بزرگ صورت گرفت. اما به ویژه درج مطالبی در رابطه با این اعتصاب در سایت اینترنتی رفقای سندیکای کارگران نقاش ساختمانی تاملاتی بیشتر را بر این اعتصاب ضروری میکند.

  • ادامه خواندن درباره تاملاتی بر اعتصاب لوکوموتیورانان آلمان
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

دشنه توده ایسم بر پشت جنبش کارگری - هیات مؤسسان کجا ایستاده است؟

{jcomments off}"فلزکار"ی گمنام در سایتی "خوشنام" به دفاع از "رهبری نکونام" برخاسته و پاسخی دندان شکن به "خارج نشینانی خوشکام" داده است که گویی به زعم وی "مدتی است ...  با مقالات خود عزم به تخریب یکی از مبارزان جنبش کارگری و ایجاد درگیری در صفوف کارگران و تشکل های کارگری، از طریق تهمت و توهین به فعالین کارگری کرده اند". ماجرا بر سر آقای اکبری است و نویسنده مطلب نیز عنوان "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" را برای خود و تریبون "اخبار روز" را برای انتشار نظر خود برگزیده است[1].


از آنجا که نویسنده این سطورنیز از معدود کسانی است که در این لشگرکشی "ناجوانمردانه" بر علیه آن مبارز والا شرکت داشته است[2]، خود را نیز مخاطب فلزکار گمنام قلمداد نموده و پاسخ به این دوست گرامی را بر خود واجب. نه از آن رو که مرا نیازی به دفاع از خود باشد، بل از آن رو که نباید اجازه داد حقیقت در گرد و خاک تظلم خواهی دروغین و ریاکارانه "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" گم شود. این که حریف در این میان باز هم گمنام است، گویی میرود به جزئی از یک بازی ناخوشایند تبدیل شود. در سالیان اخیر نظریه پردازانی را شاهد بودیم که گویی فلسفه وجودیشان نوشتن یک هجونامه بوده است و بس. بعد از هجونامه نیز به سان شهابی زودگذر نه نامی از آنها بر جا ماند و نه نشانی. امروز نیز یا "کارگر فقیر" است که ناگهان سر بر میآورد و در مقام کارشناس آسیب شناسی امپریالیستی جنبش کارگری داد سخن سر میدهد و یا "کارگری از صنف فلز کار و مکانیک" که از سر "دلسوزی" هشدار میدهد که مبادا به دامی که "ارتجاع" گسترده است بجهیم. این که چه کسانی پشت این نامها پنهانند سری است ناگفتنی. و چه زشت. ایستادن در تاریکی و تیر انداختن به سوی دیگران لااقل نشانه جبن است. اما چاره ای نیست. برای گذار از این دوران باید که با این حریفان نامرئی نیز دست و پنجه نرم کرد. هر چه هم که فردیت شان در پرده ابهام باشد، هویت اجتماعی شان چنین نیست و آن ابهام در فردیت جزئی از همین هویت اجتماعی است. به مثابه فرد آنها نه مخاطب اند و نه ما را کاری با آنهاست. آنها حتی برای خود نیز به مثابه فرد ارزشی قائل نیستند که اگر چنین بود اینگونه به پنهان کردن فردیتشان نمی پرداختند. به مثابه یک هویت اجتماعی اما به همان اندازه که "کارگر فقیر" و "کارگر فلزکار" تجسم بخشهایی از عقب ماندگی و تحجر اند، به همان اندازه نیز مانعی اند برای انکشاف جنبش کارگری به سوی آینده ای روشن. به اینگونه موانع باید پرداخت و آنها را از راه برداشت.  به اصل مطلب بپردازیم.

"فلزکار" منتقد در نوشته کوتاه خود چند حکم را ارائه میکند. این احکام را میشد با عباراتی کوتاه پاسخ گفت. اما از آنجا که نه خود این اظهارات، بلکه اظهارات مستتر در این احکام اهمیت دارند، لازم است کمی دقیق تر در آنها خیره شد. مساله درک و دریافت آنچه نوشته شده است نیست، بر سر درک آن چیزی است که نوشته نشده اما بیان شده است. "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" نشان میدهد که در این زمینه از اساتید سفسطه و منطق صوری چیزی کم ندارد. این احکام کدامند؟

اول این که عده ای در خارج نشسته اند و عزم به تخریب یکی از "مبارزان جنبش کارگری و ایجاد درگیری در صفوف کارگران و تشکلهای کارگری" را دارند.

دوم این که ایشان ابتدا قصد سکوت در مقابل "افاضات تئوریک" منتقدین به آقای اکبری را داشته اند اما "گمان کرد" که به عنوان یک فعال کارگری باید به دفاع از آقای اکبری برخیزد و به ایشان به عنوان "دبیر اجرائی هیات مؤسسان سندیکاهای کارگری" خسته نباشید بگوید.

سوم این که ایشان معتقد است که "زندگی و کارنامه آقای اکبری روشن تر از آن است که با نوشته ای مخدوش گردد". و پس از این اظهار اطمینان شاهد مثال "فلزکار" به میدان می آید که "برای ایشان و هیات موسسان سندیکاهای کارگری همین بس که از درون آنان سندیکای شرکت واحد سربلند کرد و سایر سندیکاها نیز در حال شکل گیری است."

این احکام اصلی مطلب کوتاه "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" در سایت اخبار روز است. برای ما این احکام بهانه ای است تا به بررسی دقیق تر موقعیت جریانی بپردازیم که نویسنده بدان تعلق دارد و ضمن وارسی صحت و سقم احکام مزبور گستره فراختری را نیز به مشاهده بنشینیم که هم نوشته های آقای اکبری و هم انتقادات وارد بر این نوشتجات و هم مطلب "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" بر متن آن منتشر شده اند. خواهیم دید که این تصویر بزرگتر ما را در درک برخی تحولات جاری در جنبش کارگری و صف بندیهای حاد درون آن یاری خواهند رساند. با این همه و پیش از هر چیز ملاحظه ای مقدماتی بر سبک نوشته "فلزکار" لازم است. این ملاحظه از آن روست که زمینه بحث و جدل را بهتر فراهم کند.

 

باز هم شهید؟

 

اکبر گنجی سالیانی را در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی گذراند. در همان زندانها نیز بود که او دچار "دگردیسی" شده و از یک ناراضی اسلامی به یک "لیبرال" تحول یافت و به انتشار مانیفست جمهوریخواهی دست زد. و در اوج این "لیبرالیسم" بود که گنجی به آن روزه معروف مرگ دست زد. او اعتصاب غذا کرد. اعتصاب غذایی طولانی. بر من معلوم نیست که تصاویر گنجی در حال اعتصاب چگونه دیوارهای زندان را پشت سر گذاشته و هر روزه در سایتهای اینترنتی منتشر میشدند. این برای بحث ما مهم نیز نیست. مهم خود این تصاویر بودند. تصاویری از فردی در حال احتضار که مرگ را پیش چشم خود دارد و به استقبال آن میرود. هنوز که هنوز است تاثیر این تصاویر رقت انگیز و ترحم برانگیز فردی با چشمهای از حدقه درآمده و جثه ای نحیف از خاطرم پاک نمیشود. بارها خواستم دست به قلم ببرم و بنویسم که "بس کن این اعتصاب غذای لعنتی را. این چه لیبرالیسمی است که پیامش را با شهادت طلبی میگستراند. این لیبرالیسم نیست، روایت دیگر از شهید پروری است. چنین "لیبرالی" فردا از همه و هر کس طلبکار خواهد بود."  میخواستم بنویسم که "عمو جان، تو در حال اشاعه فرهنگ شهادتی و نه در حال رواج لیبرالیسم". لیبرالیسم گنجی از اساس با آموزه لیبرالیسم در تضاد بود. اساس آموزه لیبرالیسم بر صیانت و قداست و سعادت و رفاه فرد بنا شده است و "لیبرالیسم" گنجی همه این مبانی لیبرالیسم را به ایدئولوژی مقدسی تبدیل میکرد که فرد باید آماده قربانی کردن خود برای آن باشد. روش گنجی نشان میداد که او همان اسلامی مانده بود و همه دریافتهایش از لیبرالیسم ذره ای در جوهر اسلامی او تغییر وارد نکرده بود. بی دلیل نیز نبود که پس از آزادی از زندان گنجی راهی آمریکا شد و نه اروپا. آن لیبرالیسم ایدئولوژیک در آمریکای مذهبی است که خریدار دارد و نه در اروپای غیر مذهبی پراگماتیست.

حکایت گنجی اما گویا حالاحالاها ما را همراهی خواهد کرد. گویی در این مملکت همه چیز روایت ویژه ایرانی- اسلامی خود را دارد. "لیبرالیسم"ش شهادت طلب است، "رفرمیسم"ش مظلوم نما. گویی در این کشور همگان برای یافتن راه بهتر مردن مبارزه میکنند و نه برای بهتر زندگی کردن. همه درفشانی های متفکران ریز و درشت آن در ستایش از خرد و تعقل گویا چاشنی همین بهتر مردن است. جلوه ای از این مظلوم نمایی را آقای اکبری با الفاظ "سنگ میکشم بر دوش، سنگ الفاظ" به نمایش گذاشته بود و "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" نیز بر همان سبیل به برانگیختن احساسات خوانندگان متوسل میشود. درباره جانفشانی های آقای اکبری مینویسد که "آقای حسین اکبری با مقالات، نظرات و مصاحبه های خود که هر تار آن به رنج از روان جدا شده است" چه خدمتها که به به منافع طبقه کارگر نکرده است. هرچند که خاضعانه میگوید "در جاده ی مبارزات این سرزمین، این تلاش ها نیز خاربوته یی است ناچیز که آرزو دارم در متن نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان این دیار جایی بیابد." و سرانجام نیز فراز نهایی دست یازیدن به احساس خواننده فرا میرسد و از آنجا که خواننده هم اهل سرزمین گل و بلبل است و در سرزمین گل و بلبل هم با شعر میتوان رگ خواب مردم را به دست گرفت، طبع شعری فلزکار ما هم به یاری اش میشتابد تا بار دیگر مظلومیتش را فریاد کند. و این همه برای چیست؟ برای پاسخگویی به کسانی که نظرات و عمل آقای اکبری را به نقد کشیده اند.

در پاسخ به آقای اکبری و در مؤخره بر کالبد شکافی یک فریب نوشتم که این برای طبقه کارگری که برای زندگی و آینده اش مبارزه میکند سم است. اما گویا این برای فلزکار ما کافی نبود. به او میگوییم که دوست عزیز اگر واقعا شاهد آن بوده ای که هر تار نظر آقای اکبری در مقالات و مصاحبه هایش به رنج از روان جدا شده است، باید حق دوستی برایش به جا میآوردی و او را به روانشناسی میفرستادی. این چه مبارزه برای عدالت و منافع طبقه کارگر است که نوشتن و مصاحبه کردن برای آن با رنج همراه است؟ مگر آقای اکبری مازوخیست است که چنین رنجی را بر خود روا میدارد؟ و شما دوست عزیز حقیقتا با ذکر آلام و مصیبتهای آقای اکبری هنگام "زایش" نطرات خود انتظار چه چیزی را داری؟ انتظار این که دیگران هنگام برخورد به آن نظرات همواره این را نیز پیش چشم داشته باشند که آقای اکبری در زمان آفرینش آنان رنج بر خود روا نموده است؟ از کی تا حال رنج کشیدن منشا حقانیت بوده است؟ اگر چنین باشد باید همصدا با داستایوفسکی گفت "ای رنجهای بشری، من در مقابل شما زانو میزنم" و به تحسین مرتاضانی نشست که بر خود تازیانه میزنند، بر میخ میخوابند و چهل شبانه روز را با یک خرما بر فراز درختی سپری میکنند. همه اینها البته انسانی اند، چون که فقط از انسان چنین عجایبی سر میزند و نه از هیچ حیوانی. اما هیچ کدام از اینها ربطی به طبقه کارگری ندارد که سرتاسر زندگی اش مالامال از رنجی است که به وی تحمیل شده و مبارزه اش نیز مبارزه ای برای رهائی از این رنج تحمیلی است و نه برای ستایش آن. مضافا بگویم دوست عزیز، شاید خود را سوسیالیست نیز بدانی. برای یک سوسیالیست نیز مبارزه بر علیه پلشتی ها و زشتی های جهان وارونه موجود نه سرمنشاء درد و رنج، که تحقق شخصیت انسانی خود اوست و گواراتر از هر لذتی. مرارتهای یک کوهنورد هنگام صعود به قله در زمره زیباترین لحظات زندگی وی به شمار می آیند. از قضا در همان صنف فلزکار و مکانیک هم زمانی که جلیل انفرادی ها و اسکندر صادقی نژادها روح آن را می ساختند، با شور و شوق در کوهنوردی هایشان به طرح ساختن پناهگاه فلزی قله توچال می پرداختند. صحبتی از رنج در میان نبود. این را شما اگر نمیدانید میتواند از قدیمی تر ها بپرسید. پس منتی به دیگران نگذاریم، رنج را به مرتاضان واگذاریم و به جستجوی حقیقت برآییم.

اما این تمام کار نیست. فلزکار ما خضوع را نیز به کار میگیرد و آن همه مقالات و نظرات و مصاحبه های آقای اکبری را خاربوته هایی ناچیز بر میشمرد که "امید که بر متن نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان" جایی برای خود بیابند. آیا تصویری گویا تر از این میتوان برای بی اهمیت جلوه دادن سرنوشت انسانهای واقعی در مقابل تقدس ساختگی مفاهیم انتزاعی کلی ارائه کرد؟ مگر نه این که از قضا تاریخ همین مرز و بوم بزرگترین شاهد مثال بی اهمیتی فرد و حل شدن آن در "امری بزرگ" بود. مگر این همان چیزی نیست که هگل را به این نتیجه رساند که در تاریخ شرق فرد جایی ندارد؟ تا بوده و بوده در ایران ما شاه شاهان قادر مطلق بر سرنوشت همه بوده. او و نه هیچ کس دیگری تجلی اراده جامعه به حساب می آمده و از خود نیز به عنوان "ما" سخن میرانده. "اراده ما بر آن قرار گرفت"، "ما مقرر نمودیم" و قس علیهذا. برای فرد جایی باقی نبود، زیرا که آن "ما" همه را در بر میگرفت و در خود حل میکرد. آنگاه نیز که شاه شاهان به دیار عدم واصل شد، اراده خدا در هیات ولی فقیه بر جای آن نشست تا ورق تلخ دیگری از بی اعتنایی به سرنوشت آدمیان زنده رقم بخورد. اکنون نیز فلز کار ما شبح خوفناکی از "سوسیالیسم"ی را طرح میکند که یک بار دیگر فرد را به مسلخ آن "امر بزرگ" بکشاند. ادا و اطوار "برگ سبزی است تحفه درویش" چیزی جز این نیست و چقدر این از مارکسیسم دور است که برای جامعه ای مبارزه میکند که در آن "تکامل آزادانه فرد، شرط تکامل آزادانه جامعه است."[3] مارکسیسم در عین حال نقدی است عمیق بر خیانت لیبرالیسم به ادعای تحقق بخشیدن به فردیت انسان. این مارکسیسم است که توان تحقق این فردیت را در جامعه سوسیالیستی امکانپذیر میداند. فلزکار ما بر بستر سنت متحجر ایرانی – شیعی می اندیشد نه بر بستر سوسیالیسم.

اما مساله این است که این مظلوم نمایی ها و درویش مسلکی ها در عرصه سیاست حربه ای است برای از میدان به در کردن حریف. فلزکار ما چه بداند و چه نداند، این حربه را به دست گرفته است. او با این روش هاله ای از تقدس به دور اکبری میکشد تا اکبری را از نقد مصون بدارد. آن کس که دائم تکرار میکند که "من خدمتگزار کوچک مردمم" برای آن است که در اولین فرصت بگوید "من توی دهن این مردم میزنم". فلزکار ما نیز اگر میخواهد زمانی به این نرسد که "من توی دهن این مردم میزنم" بهتر است که هم امروز خضوع و تواضع کاذب را کنار بگذارد و از کار آقای اکبری "خار بوته" هایی نسازد که بر متن "نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان" معنی می یابد. آقای اکبری مشغول کار سیاسی جهت دار در جامعه ای سرمایه داری و رو به طبقه کارگر آن جامعه است. در اینجا مسلک دراویش معنایی ندارد. کار آقای اکبری هم مثل هر کار و فعالیت سیاسی دیگری در معرض نقد دیگران است. فلزکار ما آنجا که پای استدلال در میان می آید صحبت از "افاضات تئوریک" منتقدان به میان میکشد تا پاسخ استدلال را با استدلال ندهد. "خاربوته" امروز فلزکار نشانه چماقی است که فردا به دست خواهد گرفت. فلزکار ما باید بدان خو کند که هم کار آقای اکبری و هم کار خود ایشان در معرض نقد و بررسی خواهند بود. به این نقد و بررسی بپردازیم.

 

واقعه نگاری یک شکاف

 

اما اصل ماجرا چیست؟ چرا چنین جدالی بین ما و آقای اکبری درگرفته است؟ آیا آنطور که فلزکار میگوید ما از خارج کشور در صدد انداختن فعالین کارگری به جان همدیگریم؟ حوادث را بررسی کنیم و به قضاوت بنشینیم.

در روز 24 تیر امسال برابر با 16 ژوئیه سال 2007، یعنی حدود 14 روز قبل، هیاتی از  جانب فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری WFTU برای دیدار از خانه کارگر وارد تهران میشود. این دیدار تا روز 20 ژوئیه طول میکشد. از جزئیات این دیدار هنوز هیچ اطلاعی در دست نداریم. اما درباره رابطه این فدراسیون و جمهوری اسلامی ایران همینقدر بس که در "کنفرانس موفقیت آمیز درباره لبنان و خاورمیانه" کنفرانس "افتخار حضور هیاتهای نمایندگی دیپلماتیک سفارتخانه های سوریه، فلسطین، لبنان و ایران" را داشت. در زمره سخنرانان این کنفرانس درباره مسائل خاورمیانه نیز آقای محمد حمزه (ای) مسئول روابط بین المللی خانه کارگر ایران قرار داشت.[4] مستقل از جزئیات، آنچه در این سفر برای ما مهم است نخست تقارن زمانی آن با ربودن منصور اسانلو و سپس و مهم تر از این تقارن زمانی نفس این واقعیت است که روابط این فدراسیون با خانه کارگر اکنون دیگر به سطحی عمیق تر از حضور خانه کارگری ها در جلسات این فدراسیون ارتقا یافته است. از نظر عینی این دیدار گامی در جهت کسب مشروعیت بین المللی برای خانه کارگر و حضور آن در مجامع بین المللی به نمایندگی از کارگران ایران و بازسازی این سازمان مافیائی از این طریق است و با حدس قریب به یقین میتوان گفت که از جمله موضوعات این دیدار را نیز همین معضل خانه کارگر تشکیل میداده. تقارن زمانی این دیدار با ربودن اسانلو از آن جهت اهمیت می یابد که اسانلو مدت کوتاهی قبل از آن در اجلاس سالانه اتحادیه بین المللی حمل و نقل در لندن و همچنین در اجلاس کنفدراسیون جهانی اتحادیه های آزاد در بروکسل شرکت کرده بود و این کنفدراسیون رقیب آن فدراسیونی است که در سال 1945 از اتحادیه های کشورهای بلوک شرق و اتحادیه های غربی طرفدار شوروی تشکیل شده بود. حضور هیات نمایندگی فدراسیون مزبور در خانه کارگر از هر دو سو در عین حال پاسخی بود به اقدام سندیکای واحد و در مقابل آن. اما ربط این ماجرا به آقای اکبری چیست؟ اجازه دهید روند وقایع را گام به گام دنبال کنیم و ببینیم که کدام وقایع پیش درآمد این فینال باشکوه را ساخته اند. زمان را گام به گام عقب ببریم و این وقایع را دنبال کنیم.

در فاصله چند روز پیش از سفر هیات فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری به دیدار خانه کارگر فعالیت تبلیغاتی وسیع و گسترده ای از جانب توده ای ها راه می افتد. سه روز پیش از دیدار، یعنی در تاریخ 21 تیر، مطلبی از انوشه کیوان پناه در سایت "دنیای ما" به چاپ میرسد تحت عنوان "  توهمات « کارگري» و تخریب فدراسیون جهاني سندیکایی"[5]. قسمت دوم این مطلب نیز یک روز بعد از آن منتشر میشود. کیوان پناه نوشته خود را با این شروع میکند که "متاسفانه درخارج کشورشاهدحرکت هایي هستیم که بیشتربه برپاکردن آتش کناري ومنحرف کردن جنبش عمومي ازانجام بخشي ازوظائف خطیرآن دراین عرصه شبیه است.یکي ازاین حرکت ها،کارزار تبلیغاتي است که به بهانه هاي مختلف علیه «فدراسیون جهاني سندیکایي» و پانزدهمین کنگره آن و مستقیم یاغیرمستقیم به سود «کنفدراسیون جهاني اتحادیه هاي کارگري آزاد»به راه انداخته شده است.براي درک بستر واقعي این کارزار،توجه به نکات زیرضروري است:1-ایدئولوژي زدایي بخش هایي ازجنبش چپ وپذیرش سوسیال دموکراسي راست ازجانب آنهاو پیدایش تشکیلات سیاسي« چپ دموکرات»" او سپس به زعم خود به افشاگری از این حرکت نشسته و سرانجام و در قسمت دوم مقاله اش این کارزار را به "چپ دمکرات"ی نسبت میدهد که ریشه اش را هم در رویزیونیسم برنشتاین باید جست. ما فعلا به مزخرفات "تحلیلی" آقا یا خانم کیوان پناه کاری نداریم. نکته مهم این است که ایشان از "کارزار تبلیغاتی ای" در خارج از کشور صحبت میکند که گویا به بهانه های مختلف علیه "فدراسیون جهانی سندیکایی" و به نفع "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" در جریان است. با این حال او حتی به یک نمونه از بروز چنین کارزاری اشاره نمیکند. از آن تاریخ مدت زیادی نگذشته است و خواننده علاقمند میتواند به آرشیو سایتهای اینترنتی همه جریانات و سازمانهای چپ، اعم از دمکرات و رادیکال و سوسیال دمکرات و غیره مراجعه کند. حتی یک مطلب درباره "فدراسیون جهانی سندیکایی" در این سایتها به چشم نمیخورد. نه در ذم آن و نه در مدحش. واقعیت این است که در مقطع انتشار مقاله مزبور "فدراسیون جهانی سندیکایی" آقا یا خانم کیوان پناه در میان چپ به هیچ وجه مطرح نیست و علیه چیزی که مطرح نیست کسی چیزی نمی نویسد و ننوشت. در مقابل اما در سایتهای آویزان به چپ طیف توده ای در همان دوره مباحثات متعددی بر له و علیه "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" میتوان یافت و از قضا همین انوشه کیوان پناه همراه با خانم المیرا مرادی از صحنه گردانان اصلی این مباحثات و از کسانی بود که تیز ترین قلم را بر علیه "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های آزاد" به کار میگرفت. بر خلاف کارزار تبلیغاتی ادعایی انوشه کیوان پناه، این یکی حقیقتا کارزاری واقعی بود که هنوز هم ادامه دارد. پائین تر خواهیم دید که کیوان پناه با طرح دروغین "کارزار تبلیغاتی" علیه کنفدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری در حال رد گم کردن است. اما فعلا به آن کارزار واقعی در خارج کشور و پیرامون "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" بپردازیم.

در روز 20 تیر ماه مطلبی از خانم مرادی منتشر میشود تحت عنوان " چرا باید سندیکای واحد را از AFL-CIO و ICFTU دو سازمان پلیسی، مخوف کارگری برحذر داشت؟"[6] خانم مرادی یک بار و حدود دو سال قبل این مطلب را که ترجمه متن سخنرانی خانم آلبرایت، وزیر امور خارجه دولت کلینتون در نشستی از AFL-CIO است، منتشر کرده بود. اما ایشان لازم دانست در شرایط جدید همان مطلب را با اضافاتی مجددا منتشر کند. ایشان دیگر هشدارهای عمومی در مورد اتحادیه های کارگری آمریکا را کافی نمی دید و لازم میدانست این بار پیام خود را صریحا طرح کند و آن اضافات نیز مربوط به همین پیام بودند. دو نکته حائز اهمیت در مطلب این خانم وجود دارد: نخست اینکه کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد در کنار AFL-CIO به عنوان یک سازمان مخوف پلیسی رده بندی می شود و دوم این که این بار بخشی از فعالین جنبش کارگری ایران در خارج کشور یا به عبارتی اکثریت قریب به اتفاق آنان مستقیما مورد حمله قرار میگیرند. خانم مرادی می نویسد: " متاسفانه بخشی از فعالین ایرانی کارگری خارج از کشورها که اینک خود برای این سازمانهای مخوف ضد کارگری کار می کنند، کارگر مستاصل و از همه جا بی خبر ایرانی را به این جلادان می سپارند". فعلا به این کاری نداریم که خانم مرادی در سنتی قلم میزند که مخوف ترین سازمانهای پلیسی را شکل داده است و بیش از همه کشورهای سرمایه داری غرب کمونیست کشی کرده است. اگر در نظر داشته باشیم که این خانم کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد را نیز سازمان مخوف پلیسی خوانده است روشن میشود که هدف حمله ایشان فقط کسانی نیستند که به قول ایشان "برای این سازمانهای مخوف ضد کارگری" کار میکنند. هدف همه آنهایی اند که در سالهای گذشته با اتحادیه های عضو این کنفدراسیون همکاری داشته و برای جلب حمایت آنان از جنبش کارگری ایران تلاش کرده اند. علاوه بر این و تا جایی که به فعالین داخل کشور برمیگردد، هجوم توده ای ها همه این فعالین را هدف قرار گرفته است. به این دلیل ساده که همه فعالین در معرض خطر در سالهای گذشته، از فعالین سندیکای واحد تا فعالین اول ماه مه سقز، از اسانلو و مددی تا صالحی و امانی و کریمی، همه و همه هنگام مشکلات از همین کنفدراسیون اتحادیه های جهانی انتظار همبستگی داشته و در مواردی نه چندان اندک نیز این همبستگی را دریافت کرده اند.  اما آنچه خانم مرادی طرح کرده بود هنوز در قیاس با اظهارات مردکی در فاصله یک یا دو روز پیش از انتشار مطلب خانم مرادی کاملا بی بو و خاصیت است. این آقا در مطلب خود نوشته بود که "برخی از فعالین ایرانی کارگری در خارح از ایران که خود سابقا از تندروترین و رادیکال ترین فعالین کارگری بوده اند، هم اینک در مراکز این سازمانهای ضد کارگری بکار مشغول شده و با مقادیری دستمزد نیروی خود را در خدمت به دام انداختن فعالین کارگری ایرانی، و نمونه اخیرش رهبری سندیکای واحد نموده اند". این مطلب نیز در سایت دنیای ما منتشر شده بود. طرفه این که این شیادان در پی اعتراضی که از درون طیف خود آنان صورت گرفت متن مطلب را بدون ذکر هیچگونه توضیحی حذف کرده و از کل آن تنها عکس سویینی دبیر کل AFL-CIO را همراه با توضیحی کوتاه درباره او بر جا گذاشته اند[7]. کسی که روشهای حرب توده را بشناسد میداند که جعل مطلب و حذف مطالب ناگوار یک شگرد همیشگی این جریان بوده است[8].

سیر بررسی رویدادها را ادامه دهیم. مدتی قبل از انتشار مطالب ذکر شده مصاحبه ای تحت عنوان "مصاحبه »نامه مردم« با رهبر سندیکایی یونان"[9] شماره 768 نامه مردم، ارگان حزب توده ایران مورخه 16 تیر ماه به چاپ رسید. یادآوری این نکته لازم است که سندیکای یونان ستون فقرات فدراسیون جهانی سندیکاهای مطلوب حزب توده را تشکیل میدهد و اکثر جلسات این فدراسیون در آتن برگزار میشود. نامه مردم با این عبارت مصاحبه را شروع میکند: " در فرصتی که اخیراٌ فراهم شده بود ”نامه مردم“ صحبت کوتاهی با رفیق «گیورگوس اسکیادیوتیس»، ... داشت" و سپس به خود مصاحبه میپردازد. نامه مردم هیچ اشاره نزدیکتری به فرصتی که اخیرا فراهم شده بود و دلایل این دیدار ندارد. اما از فحوای مصاحبه میتوان حدس زد که موضوع این دیدار چه بوده است. نامه مردم در ادامه مصاحبه از جمله از گیورگوس میخواهد که نظر خود را در رابطه با عملکرد سازمانهای بین الملی سندیکائی توضیح دهد و گیورگوس در پاسخ میگوید: "رقابت و بین المللی شدن فزاینده موجب افزایش تازشگری سرمایه داری در هر دو سطح ملی و بین المللی می شود، که به صورت فرایندهایی مستقل اما مکمل یکدیگر عمل می کنند. یکی از عناصر این تازشگری و سرچشمه ای که آن را تغذیه می کند، تسلیم و بی خاصیت کردن آن سازمان های سندیکایی است که در راستای همکاری طبقاتی در سطح ملی و بین المللی کار می کنند، مثل ”اتحادیه های صنفی آزاد“ یا ”فدراسیون اتحادیه های صنفی اروپا“ و دیگران، که در خدمت منافع سرمایه و بنگاه های فرا ملی قرار دارند و از سیاست های دولت های سرمایه داری پشتیبانی می کنند." و سپس با تاکید بر "بلند کردن پرچم طبقاتی در برابر خط مشی چنان اتحادیه های صنفی" "تقویت و تحکیم ”فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری“ و گرایش طبقاتی آن" را "از مسایل عمده در تجدید سازمان جنبش کارگری در هر کشوری" قلمداد میکند و سرانجام می افزاید که : "پیشبرد مبارزات کارگری چه در عرصة محیط های کار مجزا و چه در پهنة بخش های گوناگون تولیدی در هر کشور جداگانه عاملی ضروری است که باید با عمل مشترک و همبستگی زحمتکشان در بخش های تولیدی مورد نظر در هر کشور، و نیز در کشورهای دیگر، و در کل از طریق ”فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری“ و اتحادیه های کارگری تحت نفوذ آن، در هم آمیخته و هماهنگ شود." آنچه در این عبارات جالب توجه است اولا حمله بی محابای آن به کنفدراسیون رقیب است و ثانیا این حکم گیورگوس که بلند کردن پرچم طبقاتی در برابر خط مشی چنان اتحادیه های صنفی باید از طریق ”فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری“ و اتحادیه های کارگری تحت نفوذ آن، در هم آمیخته و هماهنگ شود. او نمیگوید که فدراسیونش در راه جلب اتحادیه های بیشتری تلاش خواهد کرد، میگوید این مبارزه باید از طریق فدراسیون مطبوع وی پیش رود. این که از دید آقای گیورگوس چه کسانی قادر به بلند کردن پرچم طبقاتی اند را دیدار هیات نمایندگی فدراسیون مطبوع وی از خانه کارگر نشان میدهد.

فعلا کمی مکث کنیم و آنچه را که در این مدت کوتاه از اذهان توده ای ها تراوش نموده جمعبندی کنیم. در فاصله ای بسیار کوتاه، یعنی از 16 تا 24 تیر چندین مطلب متوالی در رابطه با جنبش کارگری ایران و روابط آن با سازمانهای بین المللی از خامه قلم بدستان این حزب درآمد. مضمون همه این نوشته ها را دو محور اصلی تشکیل میداد. اول کوبیدن و بی اعتبار کردن "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" تا حد یک سازمان پلیسی مخوف و دوم طرح آلترناتیو خودی "فدراسیون جهانی سندیکایی". حال این سوال طرح میشود که علت این فعالیت فشرده چیست؟ نه آن کنفدراسیون و نه این فدراسیون در این روزها شکل نگرفته اند. حزب توده هم که یادگار دوران اصحاب کهف است. پس چه عاملی باعث طرح چنین فشرده موضوع از جانب حزب توده شده است؟ در این شکی نیست که زمینه سازی دیدار هیات نمایندگی "فدراسیون جهانی سندیکایی" از خانه کارگر یک هدف بلاواسطه این کمپین بوده است. اما این تمام ماجرا نیست. این سوال نیز موضوعیت دارد که چرا این دیدار در این مقطع زمانی باید صورت میگرفت؟ چه تحولی حزب توده را به چنین تکاپویی انداخته و چه عاملی به آن جسارت دست زدن به چنین مانوری را داده است؟ به چند احتمالی که طرح میشوند نظری بیندازیم:

آیا حقیقتا خطر شکل گیری اپوزیسیون آمریکائی به یک خطر حاد تبدیل شده است؟ شکست همه تلاشهای تاکنونی اپوزیسیون بورژوائی مغلوب در خارج کشور که ناکامی کنفرانس پاریس آخرین نمونه آن را نشان میدهد، این شق را از دور خارج میکند.

آیا خطر تهاجم نظامی آمریکا یکباره چنان افزایش یافته است که حزب توده و اعوان و انصارش از همین امروز به فکر پیشگیری از چلبی های ایرانی افتاده اند؟ هم تحولات سیاسی در عراق و آغاز مذاکرات بین ایران و آمریکا و هم تشدید اختلاف در بین دول اصلی شورای امنیت چنین احتمالی را امروز لااقل از یک سال قبل ضعیف تر کرده اند. چنین ارزیابی ای میتوانست یک سال قبل نقطه عزیمت اتخاذ تاکتیکهای متناسب در نظر گرفته شود. امروز اما چنین نیست. علاوه بر این و حتی اگر چنین هم بود و خطر تهاجم نظامی آمریکا و سرنگونی رژیم فوریت داشت، حزب توده به هیچ وجه چنین تاکتیکی را اتخاذ نمیکرد. نمونه عراق به خوبی نشان میدهد که امثال حزب توده بیش از آن به رئال پلیتیک پایبندند که از این ناپرهیزی ها بکنند. برعکس. در چنین حالتی حزب توده به ظن قریب به یقین موضعی به نفع دخالتگری آمریکا و یا بیطرفی مثبت اتخاذ خواهد کرد تا در فعل و انفعالات فردای چنین تحولی بتواند سهم خود را بخواهد.

آیا جمهوری اسلامی از نقطه نظر حزب توده در معرض سقوط قرار گرفته است و حزب توده با تعرض به سیاستهای طرفدار غرب به زعم خود در صدد تحکیم موقعیت نیروهای عدالتخواه است؟ بررسی همه تحلیلهای این حزب نشان میدهد که چنین ارزیابی ای وجود ندارد. لااقل از نظر حزب توده سقوط قریب الوقوعی در کار نیست و استراتژی این حزب نیز کماکان بر حمایت از این یا آن جناح رژیم استوار است. با این حساب ماجرا چیست و کدام تغییر در صحنه سیاست ایران باعث این هجمه متمرکز حزب توده به اتحادیه های کارگری آزاد و قلمداد نمودن آنان به عنوان سازمانهای مخوف پلیسی گشته است؟

علاوه بر اینها کدام عامل باعث شده است که حزب توده ای که تا دیروز بدهکار جنبش کارگری و جنبشهای اعتراضی در ایران به شمار می آمد و در هر گام باید نخست به توضیح و توجیه گندکاری های خود می نشست، امروز چنین گستاخانه و بی پروا دست به تعرض زده و بخشهایی از جنبش کارگری را مستقیما و همه این جنبش را به طور غیر مستقیم اما به اندازه کافی گویا مورد حمله قرار داده است؟ آیا سازمان حزب توده یکباره چنان رشد کرده است که چنین اعتماد به نفسی در توده ای ها به وجود آورده است؟ آیا تغییرات عمومی در سطح سیاست و ناکامی آمریکایی ها در عراق باعث این تغییر رویه در توده ای ها شده است؟ خواهیم دید که ماجرا ساده تر و در عین حال تکان دهنده تر از اینهاست.

همه این هجمه توده ایستی 15 روز پس از بازگشت اسانلو از سفر اروپایی و شرکت در اجلاس سالانه اتحادیه بین المللی حمل و نقل در لندن و در کمیسیون کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد در بروکسل صورت میگیرد. این و فقط این، تنها واقعه ای است که در هفته ها و ماههای اخیر در رابطه با جنبش کارگری اتفاق افتاده و همه شاخصهای مطرح شده در هجوم توده ای ها را در خود دارد. هجوم توده ایستی چند محور را هدف قرار گرفته است. نخست اعلام کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد به عنوان یک سازمان پلیسی مخوف. از این منظر اسانلو در اجلاس یک سازمان پلیسی مخوف شرکت کرده بود. دوم فقدان مشروعیت مصاحبه با رسانه های آمریکایی. از این نقطه نظر نیز اسانلو مرتکب گناه کبیره مصاحبه با تلویزیون آمریکا نیز شده بود. و سوم مساله سالیداریتی سنتر که پایین تر جداگانه به آن خواهیم پرداخت. پیش از آن اما لازم است یک بار دیگر برخی از تحولات واقع و اظهارات نقل شده در بالا را مرور کنیم.

اول دیداری بین حزب توده و دبیر سندیکای یونانی صورت میگیرد که در آن دیدار گیورگوس از یک طرف اتحادیه های عضو کنفدراسیون رقیب را یکسره حامی سرمایه داری معرفی کرده و برای اعتلای مبارزه طبقاتی اعلام میکند که جنبش کارگری در کشورهای مختلف باید به فدراسیون جهانی متبوع وی بپیوندند. تاریخ این دیدار و مناسبت آن معلوم نیست. مصاحبه اما 4 روز پیش از سفر هیات نمایندگی این فدراسیون به تهران و دیدار از خانه کارگر منتشر میگردد. فقط یک ساده لوح میتواند خیال کند که موضوع سفر هیات نمایندگی این فدراسیون به دیدار خانه کارگر مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است. با قطعیت باید گفت که از قضا تدارکات نهایی این سفر و جزئیات هماهنگی های بعدی توده ای ها و خانه کارگر و تقسیم پستهای سازمان مشترک آینده این دو گروه موضوع اصلی دیدار حزب توده و آن "رهبر" سندیکایی و سایر همکارانش را تشکیل میداده است.

دوم و تقریبا همزمان با انتشار این مصاحبه قلم بدستان توده ای "کارزار تبلیغاتی" خود را شروع میکنند. مرحله اول این کارزار تخریب کامل اعتبار کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد از طریق انتساب آن به اتحادیه آمریکایی AFL-CIO و از آن طریق به سالیداریتی سنتر و سازمان جاسوسی سیا است. آنها اعلام میکنند که این کنفدراسیون جهانی یک سازمان مخوف پلیسی است که گرداننده اصلی آن همین اتحادیه آمریکایی است. در این هجوم آنها فعالینی در خارج از کشور را هدف قرار میدهند که گویا قبلا چپ رادیکال بوده اند و امروز از این نهادها پول میگیرند تا "فعالین بی خبر جنبش کارگری در ایران را به دام بیندازند" که "آخرین نمونه آن هم رهبری سندیکای واحد" است. با انجام "موفقیت آمیز" و ضربتی این مرحله است که مرحله دوم شروع می شود و آقای کیوان پناه فوق الذکر مساله دروغین "کارزار تبلیغاتی" بر علیه کنفدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری را به میان میکشد تا این کنفدراسیون را تشکیلاتی انقلابی جا زده و مقدمات را برای پذیرش دیدار اعضای این سازمان با خانه کارگر فراهم کند. این الگو را پیش از آن در جریان دیدار چاوز از ایران به کار گرفته بودند و با وقاحت تمام منتقدین این دیدار را یکسره نئو لیبرال معرفی کرده بودند.

سوم این دغلکاران کمپینی در تقبیح مصاحبه با صدای آمریکا به راه می اندازند که تا همین امروز هم ادامه دارد و حتی به بیرون کشیدن اسناد نیم قرن قبل نیز منجر شده است.

چهارم نوع طرح ماجرای سالیداریتی سنتر است که نشان میدهد این حضرات به هیچ چیزی پایبند نیستند. آنها در این رابطه نخست و در دو مورد به طور مشخص مساله مزد گرفتن فعالینی در خارج از کشور از این نهاد را طرح میکنند، بی آن که خود را ملزم به رعایت حداقلی از ضوابط مدنی طرح اتهام بدانند. از قرار آنها یک اشتباه فاحش فرهاد شعبانی را که حدود سه هفته پیش از انتشار نوشتجات این جانوران درج شده و از جانب فرد مورد اتهام تکذیب نیز شده بود مبنای تکرار این اتهامات قرار میدهند، بی آن که ذره ای به خود زحمت مستند کردن اتهامشان را بدهند. این که فرهاد شعبانی با نیت انتقادی از موضع چپ به طرح آن موضوع پرداخته بود، برای آقایان و خانمهای توده ای فرقی نمیکند. مهم این بود که از جایی حرفی زده شده بود که اکنون به کار آنان می آمد. عین همین برخورد را آنان با مطلبی انجام دادند که بیش از پنج ماه قبل برهان عظیمی مائوئیست در افشای سالیداریتی سنتر منتشر کرده بود. توده ای ها بخشهای مائوئیستی نوشته را حذف کرده و بقیه را تقریبا بی کم و کاست – و صد البته بدون ذکر نام مؤلف اصلی – درج نمودند.[10]

حال باید روشن شده باشد که اولا سندیکای واحد هدف این هجوم قرار گرفته است و ثانیا آنها در این هجوم "تصحیح" این یا آن سیاست به زعم خود نادرست سندیکای واحد را مد نظر نداشتند و ندارند. آنها نابودی این سندیکا را هدف قرار داده اند. به چه دلیل؟ به این دلیل ساده که این سندیکا مرزهای ترسیم شده از جانب آنان را ترک کرده است و موقعیت بین المللی خود را در چهارچوب کنفدراسیون جهانی اتحادیه کارگری آزاد تبیین کرده است و سفر اسانلو برش قطعی این سندیکا را از چهارچوبهای مد نظر حضرات توده ای به نمایش میگذاشت. دقیقا به همین دلیل و برای جلوگیری از تضعیف موقعیت خود در مقابل کنفدراسیون رقیب است که هیات فدراسیون جهانی توده ایستی در این موقعیت خاص به ایران سفر میکند. ما بالاتر دیدیم که رابطه بین خانه کارگر و این فدراسیون قدیمی تر از این چند هفته است. تفاوت ماجرا در این بود که فدراسیون مربوطه و خود حزب توده تا پیش از این هنوز به این امیدوار بودند که بخشهایی از جنبش سندیکایی را به خود جلب کنند. آنها البته لازم ندیدند حتی یک بار هم به سرکوبگری جمهوری اسلامی نسبت به جنبش کارگری اعتراض کنند. در مقابل بارها و بارها حمایت خود را از مبارزات مردم ایران بر علیه امپریالیسم آمریکا اظهار داشته اند که در ادبیات توده ای چیزی جز حمایت از رژیم جمهوری اسلامی نیست. تناقض استراتژی این فدراسیون نسبت به جنبش کارگری دقیقا در همین نهفته بود که تلاش آنها به جلب سندیکاها نباید رژیم عزیزشان را از آنها میرماند و به همین دلیل سندیکاهای کارگری باید در عین جذب شدن به این فدراسیون به خط و مشی مقبولی در چهارچوب رژیم نیز رو می آوردند و این خط مشی نیز چیزی نبود جز به رسمیت شناختن استراتژی دوچرخه برای جنبش کارگری که بر اساس آن سندیکاهای مستقل نه در تقابل با شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر بلکه به عنوان مکملی بر آنان و به عنوان چرخ دوم به کار گرفته میشدند. بر اساس همین سیاست نیز بود که فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری برای دوره ای طولانی با هر دو گروهبندی در تماس بود. تماس با سندیکالیستها را "کمیسون ارتباطات سندیکائی" باید تامین میکرد و تماس با شوراهای اسلامی را خانه کارگر. در پانزدهمین کنفرانس این فدراسیون در سال 2005 در کوبا نیز هم هیات نمایندگی خانه کارگر حضور داشت و هم آن "کمیسیون ارتباطات سندیکائی". اقدام سندیکای واحد در اعزام نماینده به اجلاس اتحادیه بین المللی حمل و نقل اعلام شکست نهایی این استراتژی بود. سندیکای واحد و شخص اسانلو با این اقدام نشان دادند که حاضر به صرفنظر کردن از استقلال تشکل خود و تبدیل شدن به زیر مجموعه ای از سازمان مافیائی خانه کارگر نیستند. شکاف دیگر قطعی بود. هیات نمایندگی فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری پس از رایزنی های لازم با حزب فخیمه توده راهی دیدار از خانه کارگر در تهران میشود. این که خانه کارگر یک ارگان قابل اتکای سرکوب جنبش کارگری در تمام دوران حاکمیت اسلامی بوده است و به رسمیت شناختن آن به رسمیت شناختن سرکوب کارگران است به اندازه کافی شنیع است. با این همه عمق دنائت چنین اقدامی هنگامی روشن تر میشود که در نظر گرفته شود که این اقدام در شرایط خاموشی طبقه کارگر و در سالهای سیاه دهه شصت و هفتاد ضورت نمیگیرد. این اقدام در حالی صورت میگیرد که طبقه کارگر ایرن خیزش مستقل خود برای سازمانیابی را آغاز کرده است و در هیات سندیکای واحد نخستین تشکل توده ای مستقل خود را ساخته است. این اقدام در حالی صورت میگیرد که رهبران و فعالین جنبش کارگری دقیقا به همین دلیل پافشاری بر استقلال طبقاتی خویش هر روز در معرض دستگیری و شکنجه و زندان قرار دارند، صالحی در زندان سنندج با مرگ دست و پنجه نرم میکند و اسانلو که تنها 4 روز پیش از دیدار فدراسیون جهانی توده ایستی و خانه کارگریها ربوده شده است در بند 209 اوین در حال شکنجه شدن است. توده ای ها از پشت بر جنبش کارگری ایران خنجر زدند. این ننگ هیچگاه از دامان آنان پاک نخواهد شد.

اما چه چیزی جرات این گستاخی را به آنان داده است؟

 

هیزم بیار معرکه

 

بالاتر دیدیم که تمام هجمه توده ای ها به سندیکای واحد و کل جنبش کارگری ایران پس از بازگشت اسانلو از سفر لندن واقع میشود. تا پیش از سفر اسانلو توده ای ها کمترین اقدامی که نشان دهنده انتقاد آنان به جنبش کارگری باشد از خود بروز نمیدهند. هر چه باشد آنها به خوبی بر این واقف بودند که سابقه درخشانشان آلوده تر از آن است که بتوانند در مقام منتقد جنبش کارگری ظاهر شوند. سیاست انفعالی توده ای ها نسبت به جنبش کارگری حتی تا آنجا پیش میرفت که در ادبیات سالهای اخیر آنان کمتر نوشته یا مطلبی به جنبش کارگری میپرداخت و اگر هم چنین بود در همان حد کلی دفاع از سندیکالیسم باقی می ماند. این وضع یکباره در خرداد ماه دگرگون میشود. آنهم نه مستقیما و به اتکاء خود. گلوله زرادخانه توده ای ها را آقای اکبری در خرج لوله تفنگ آنان قرار میدهد.

حسین اکبری در روز 15 اردیبهشت مقاله "کارگران و آینده ای پر مخاطره" را منتشر میکند. در این مقاله که عباس فرد در نوشته "کالبد شکافی یک فریب"[11] به تفصیل آن را به نقد کشیده است، محورهای اصلی تعرض بعدی به سندیکای واحد طرح شده اند. از جمله بخش نسبتا مفصلی از مقاله اکبری به سیاست های دخالتگرانه امپریالیسم در ایران و در رابطه با جنبش کارگری اختصاص دارد. اکبری همچنین به شکل پوشیده ای به طرح انتقاداتی در زمینه "ایجاد تشکیلات از بالا" و مسائلی از این قبیل میپردازد.

حدود بیست روز بعد، در 3 خرداد، نوشته بعدی حسین اکبری تحت عنوان "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" منتشر میشود که در آن پرده پوشی را کنار گذاشته و به طرح آشکار انتقادات خود از سندیکای واحد میپردازد. در این نوشته اکبری تعارفات را کنار گذاشته و به طرح محورهایی می پردازد که بعدا در کمپین توده ای ها بر علیه سندیکای واحد کاملا به کار گرفته میشوند. ما در اینجا قصد پرداختن به این نوشته را نداریم و خواننده علاقمند میتواند به مطلب مرتضی افشاری و من در همین رابطه رجوع کند. در اینجا کافی است بدانیم که اساس انتقاد اکبری نیز بر همان موضوع "دخالت امپریالیستها" قرار گرفته است. او در طرح این سیاست تا آنجا پیش میرود که اولا شائبه دریافت کمکهای مالی ناسالم را دامن میزند، ثانیا به صراحت از قباحت مصاحبه و استفاده از رسانه هایی که با بودجه کنگره آمریکا فعالیت میکنند سخن به میان می آورد و ثالثا رهبری سندیکای واحد را صراحتا بر صندلی اتهام مینشاند. به موضوعات دیگر نوشته وی که به همان اندازه ناجوانمردانه اند کاری نداریم. طرح همین محورها کافی بود که راه برای حمله باز شود. نوشته آقای اکبری نیز درست مثل نوشته فلزکار ما، پس از درج در اعتماد، نخستین بار در سایت کذائی اخبار روز درج میشود. این سایت همانی است که حق نشر اختصاصی نوشته های آن "کمیسیون ارتباطات سندیکایی" را نیز دارد. اما نوشته آقای اکبری بلافاصله به سایتهای توده ای ها از قبیل سلام سوسیالیسم و عدالت نیز راه می یابد و در آنها جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص میدهد. برای آنکه اهمیت نوشته اکبری برای توده ای ها را روشن کرده باشیم هیچ چیز بهتر از انعکاس مستقیم آن بخشهای "هیجان انگیز" نوشته در سایتهای توده ای ها نیست. همه این موارد را یک به یک نگاه کنیم.

اکبری نخست سعی میکند قصور سندیکای واحد را در انجام وظایفش از قبیل انتشار پیک سندیکا نشان دهد و کارهای انجام شده از قبیل راه اندازی سایت سندیکا را زیر سوال ببرد و زیر عنوان ارزیابی از وضعیت کنونی به طرح چند محور میپردازد. عدالت از این قسمت جمله زیر را برجسته کرده است: "اما آيا 17 هزار کارگر شرکت واحد قادر به مراجعه به اين سايت هستند؟"

از همین قسمت عدالت عبارت زیر را نیز درخور توجه ویژه دانسته است: "مجموعه شعار هاي مطالباتي که توسط سنديکا طرح شد، چند درصد به دست آمده است؟ در حال حاضر واحد مربوطه به سرعت و شدت به سوي خصوصي سازي مي رود و تغييرات ساختاري واحد کار تغييراتي در زندگي کارگران ايجاد خواهد کرد، سنديکا در اين باره چکار مي تواند بکند؟"

روشن است که عدالت از زبان آقای اکبری سخن میگوید. اکبری سپس به وظایف ششگانه ای میپردازد که به زعم وی سندیکای واحد باید انجام دهد و در جمعبندی همین بحث نیز مساله کمک مالی را طرح میکند. عدالت از این قسمت عبارات زیر را می قاپد: "در ارتباط با همين تلاش هاي ضروري است که اعضاي سنديکا نياز به تامين منابع مالي پاک و سالم را براي پيشبرد مقاصد سنديکايي حس مي کنند و اعتبارات ناشي از حق عضويت معني پيدا مي کند."

اکبری در ادامه به خودشیفتگی های رهبران واحد می تازد در ستایش روحیه مشارکت و اعتماد به نفس داد سخن در میدهد تا با طرح یک سوال به اوج بحث خود برسد. عبارات این قسمت از نوشته از نظر عدالتی ها سکسی ترین عبارات اند. عین چند عبارتی را که پشت سر هم برجسته کرده اند نقل میکنیم: " اينها نه خيالات واهي بلکه ضروريات انکارناپذيري است که متاسفانه تاکنون درک نشده اند. آيا سنديکاي شرکت واحد چنين رفتاري دارد؟

متاسفانه از مجموعه رفتارهاي موجود نمي توان اين توجه و پايبندي را ديد و حتي احساس کرد. رهبران سنديکا بيشترين انرژي و وقت خود را ناچار در رفع تبعات ناشي از اتفاقات يک سال و نيم گذشته به کار مي برند. اين امري است ناگزير اما همه ماجرا نيست.

کثرت مانور هاي تبليغاتي بجا و نابجا و مصاحبه هاي فراوان با رسانه هايي که از نظر مردم بي اعتبارند و با بودجه کنگره امريکا فعاليت مي کنند يا مصاحبه مستقيم با صداي امريکا، آيا اين نوع رفتار ها بهانه يي عليه سنديکا و طرح تئوري توطئه خارجي از جانب مخالفان فعاليت هاي سنديکايي به دست نمي دهد؟"

و سرانجام عبارتی دیگر که نشان میدهد کدام مهمات در حمله آتی مورد نیاز توده ای ها بودند: " آيا ضرورت کار تبليغي و ترويجي بين کارگران واحد مربوطه در درجه اول اهميت است يا حضور در يک جمع دانشجويي در يک دانشگاه براي طرح مباحث آسيب شناسانه جنبش کارگري؟"[12]

حال یک بار دیگر به محورهایی که در هجمه توده ای ها یک ماه و نیم بعد از نوشته اکبری مورد استفاده قرار گرفته اند نگاه کنید. محورهای هجمه مو به مو بر انتقادات اکبری منطبقند. اکبری مهمات این هجمه را در اختیار توده ای ها قرار داده است.

شاید تصور شود که این کار را هر کس دیگری نیز میتوانست انجام دهد. هر چه باشد توده ای ها نشان دادند که آنها در انجام سیاستهای خود از هر کمکی بهره میگیرند. چه این از جانب یک فعال کمونیست مثل فرهاد شعبانی باشد و چه از جانب یک مائوئیست استخوان خورد کرده و دشمن خونی توده ای ها مثل برهان عظیمی. آری این درست است. اما اهمیت کار آقای اکبری در چیز دیگری است که فلزکار ما ناخواسته آن را عنوان کرده است. فلز کار ما برای اولین بار و در متن یک مجادله موقعیت تشکیلاتی آقای اکبری را عنوان میکند. او که قصد نجات اکبری از مخمصه انتقاد را دارد به ابزار یادآوری خدمات وی متوسل میشود و می نویسد: " وظیفه ی خود دانستم تا به ایشان به عنوان دبیر اجرایی هیات موسسان سندیکاهای کارگری و یکی از یاران صدیق طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران خسته نباشید بگویم" و این تفاوت ماجراست. "انتقادات" اکبری انتقادات ساده یک فعال کارگری نیست انتقادات دبیر اجرایی هیات موسسان سندیکاهای کارگری به سندیکای واحد است. موقعیت اکبری تا آن زمان البته علنی اعلام نشده بود، اما برای توده ای ها قطعا روشن بود که اکبری در چه موقعیتی قرار دارد. حمله اکبری به سندیکای واحد میتوانست و میتواند به عنوان حمله هیات موسسان سندیکاهای کارگری به این سندیکا تلقی شود و همین بود که جسارت لازم برای آن هجمه آینده را به توده ای ها داد. اکبری در حمله خود به ضدامپریالیسم کور در چپ متکی بود و توده ای ها در هجمه خود به اکبری. اکبری یا "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" نشان داد که ستون پنجم خانه کارگر در جنبش مستقل کارگری است و بدون این ستون پنجم توده ای ها هرگز جرات چنین بی ادبی را نمی یافتند.

قبل از ادامه بحث لازم میدانم یک سوال را در مقابل فلزکار ما قرار دهم. او به ما گفته بود که " امیدوارم این دوستان کمی بیاندیشند و از دامی که ارتجاع برای آنها گسترده است بجهند." از او میپرسم ارتجاع کیست و چه کسی در دام ارتجاع افتاده است؟ آیا فلزکار گمنام واقعا نمیداند که اکبری لااقل زمینه ساز دیدار هیات توده ایستی جهانی از خانه کارگر بوده است؟ یا این که میداند و میخواهد آبروداری کند؟ چه کسی در دام ارتجاع گرفتار شده است؟ ما یا شما؟

حال یک بار دیگر به عملکرد اکبری نگاه کنیم. بالاتر گفتیم که اسراتژی دوچرخه در جنبش کارگری سالها از جانب فدراسیون توده ایستی جهانی سندیکاهای کارگری تعقیب میشد. این استراتژی در بین محافل راست سندیکالیستها نیز طرفدارانی را داشت و آقای اکبری را نیز باید در عداد این طرفداران به شمار آورد. ایشان در فرصتهای متعددی به سازمان دادن میزگردهای "کارگری"ای میپرداخت که در آنها از جمله طرفداران این استراتژی در صفوف اسلامی ها از قبیل علیرضا حیدری دبیر هیات مدیره شوراهای اسلامی کار و حمید حاج اسماعیلی دبیر انجمن صنفی بیمارستان خاتم الانبیاء حضوری چشمگیر داشتند. گره زدن تحولات درون جنبش کارگری به تحولات درون رژیم یک جزء اساسی این استراتژی به شمار می آمد. هر چه باشد پیروان این استراتژی در میان سندیکالیستهای راست نه قصد کنار زدن شوراهای اسلامی و خانه کارگر بلکه قصد کنار آمدن با آن را داشتند و دارند. عملکرد آقای اکبری در مقاطع تعیین کننده حرکت سندیکای واحد نشان میدهد که او از همان آغاز با روند حرکت سندیکای واحد سر ناسازگاری داشت. یا شاید بهتر است بگوییم که سندیکای واحد با سیاست تسلیم طلبانه اکبری سر ناسازگاری داشت. این سندیکا عملا در حال کنار زدن یک شورای اسلامی گردن کلفت بود.

در مقطع انتخابات ریاست جمهوری اکبری نیز مثل حزب توده مدافع ائتلاف با اصلاح طلبان بود در حالی که رهبران سندیکای واحد انتخابات را تحریم کردند. اکبری در مهر ماه سال 84 و در حالی که کشمکش سندیکای واحد با مدیریت به سمت اعتصاب میرفت مقاله "اعتصاب حرف آخر سندیکاهاست" را منتشر کرد که در آن به روشنی کافی مخالفت خود را با سیاست مبارزه جویانه سندیکای واحد بیان کرده بود. در جریان اعتصابات دی ماه و بهمن ماه 84 نیز اکبری حتی یک کلمه در حمایت از این اعتصابات ننوشت. بعد از دستگیریهای وسیع کارگران واحد بود که هیات مؤسس در محکومیت این دستگیریها موضعگیری کرد. و حالا نیز که سندیکای واحد با تمام قوا در جریان تدارک برگزاری مجمع عمومی دوم قرار داشت و در همین مسیر نیز به وسیع ترین حمایتهای جهانی و اجتماعی نیازمند بود و در همین راه تلاش میکرد، اکبری "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" را می نویسد و در آن هم به جنبه های بین المللی فعالیت سندیکای واحد و هم به کوششهای رهبران آن در جلب حمایتهای اجتماعی از جمله در میان دانشجویان می تازد. دیگر حتی خوشباورترین آدمها هم نباید تردیدی در این داشته باشند که اکبری نخست در کنار سندیکای واحد قرار گرفته است تا دندان آن را بکشد و آنگاه که موفق به این کار نمیشود به طرح علنی "انتقادات" خود رو می آورد که چیزی جز فرمان حمله به رهبری مبارز این سندیکا نیست.

گفتار فلزکار ما که " برای ایشان و هیات موسسان سندیکاهای کارگری همین بس که از درون آنان سندیکای شرکت واحد سربلند کرد و سایر سندیکاها نیز در حال شکل گیری است" تنها نیمی از حقیقت را بیان میکند. سندیکای واحد البته از درون هیات مؤسسان سربلند کرد اما نه به اتکاء آن. سر بلند کردن سندیکای واحد در مقاطعی تعیین کننده از جمله همراه بود با غلبه بر مقاومتها و مخالفتهایی که از درون هیات مؤسس به عمل می آمد. ما بالاتر به چند مورد اشاره کردیم. در این مقاطع تعیین کننده سندیکای واحد نه تنها حمایت هیات مؤسس را همراه خود نداشت بلکه می بایست با کارشکنی های آن نیز مقابله کند. لااقل تا جایی که به اکبری مربوط میشود، این مخالفتها را میتوان ثبت شده دید. این که هیات مؤسسان نیز در هر گام بعدی حمله رژیم ناچار به صدور بیانیه ای در محکومیت حمله به سندیکای واحد میشد ذره ای از مخالفتهای این هیات با سیاستها و منش مبارزه جویانه سندیکای واحد کم نمیکند. فلزکار ما نمیتواند افتخار سربلند کردن سندیکای واحد را به جیب هیات مؤسسان بریزد و تنشهای تاکنونی موجود بین محافلی از هیات مؤسسان و رهبری سندیکای واحد را لاپوشانی کند.

به ویژه تا جایی که به اکبری برمیگردد، ایشان به هیچ وجه مجاز به سهم بردن از این افتخار نیست. تا بوده و بوده اکبری ترمزی بر سر راه سندیکای واحد بوده و امروز هم که رسما در مقابل آن قرار گرفته است. بنابر این فلزکار ما بیهوده تلاش میکند که با یادآوری موقعیت سازمانی حسین اکبری به عنوان دبیر اجرایی هیات مؤسسان سندیکاهای کارگری برای او مصونیت دیپلماتیک دست و پا کند. برعکس. این هیات مؤسسان است که با این یادآوری باید در مقام پاسخگویی برآید. دبیر این هیات در مقاطع تعیین کننده به انتقاد از سندیکای واحد نشسته است و امروز هم با "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" باب هجمه ای را به سندیکای واحد باز کرده است که بازسازی سازمان مافیائی ورشکسته خانه کارگر توسط فدراسیون توده ایستی جهانی سندیکاهای کارگری کمترین زیان آن است.

 

لحظه حقیقت

 

اگر تا امروز نوشتجات اکبری به پای خود او نوشته میشد، با اعلام رسمی موقعیت سازمانی اکبری به عنوان دبیر اجرائی هیات مؤسسان از جانب فلزکار گمنام، حال این هیات مؤسسان است که بر صندلی اتهام قرار میگیرد. اکبری و فلزکار گمنام را به حال خود بگذاریم. اگر اکبری در مقام دبیر این هیات مبلغ چنین سیاستهایی بوده است، پس خود هیات مؤسسان است که باید پاسخگو باشد صدور بیانیه در دفاع از رهبر دستگیر شده سندیکای واحد و در محکومیت "برخورد امنیتی به فعالین کارگری" کافی نیست. موارد اتهامات به اسانلو را دبیر اجرایی هیات مؤسسان در اختیار توده ای ها و مرتضوی قرار داده است. دبیر این هیات در باز کردن پای هیات فدراسیون جهانی توده ایستی به تهران و دیدار آن با خانه کارگر و به این ترتیب در پروژه تنفس مصنوعی به این لاشه نیمه جان نقشی کلیدی ایفا کرده است.  هیات مؤسسان حتی اگر بخواهد قادر نیست همه عوارض منفی ضربه هولناک دبیر خود بر پیکر جنبش کارگری را خنثی کند. اما این هیات برای تعیین نقش و جایگاه خود باید تکلیف خود را با سیاستهای تاکنونی دبیر اجرائی اش روشن کند. با آنچه به ویژه در هفته های اخیر واقع شده است، هر فعال صدیق کارگری حق دارد که هیات مؤسسان را از این پس زیر مجموعه خانه کارگر و شوراهای اسلامی و مجری سیاستهای آنان در جنبش مستقل کارگری بداند. این هیات مؤسسان است که باید روشن کند که چنین نیست. کمترین کار هیات مؤسسان در این مسیر در آن است که:

1-    قاطعانه و بدون هیچ گونه شائبه ای دیدار هیات نمایندگی فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری از خانه کارگر را محکوم کند.

2-    به روشنی و وضوح اعلام کند که خانه کارگر باند سیاه ضد کارگری ای بیش نیست.

3-    خواهان انحلال بیقید و شرط شوراهای اسلامی کار شود

4-    و سرانجام این که هیات مؤسس باید صف خود را از اکبری جدا کند. هیچ درجه از برخورد انتقادی به سیاستهای انحرافی تاکنونی نمیتواند اعتماد درهم ریخته نسبت به هیات مؤسس را بازسازی کند، مادام که مجری اصلی این سیاستها هنوز در صفوف هیات مؤسس حضور دارد.

آینده هیات مؤسسان به این گره خورده است. پاسخ به این سوال روشن خواهد کرد که جای هیات مؤسسان در آینده کجاست: در آغوش گرم و نرم ارتجاع یا بر بستر پرافتخار طبقه کارگر در حال خیزش. هیات مؤسسان بدون پاسخ قاطع به این سوال جایی در جنبش نوپای مستقل کارگری نخواهد داشت. امید به این که فعالین صدیق هیات مؤسس این وضعیت خطیر را درک کنند و شهامت برخورد به اشتباهات تاکنونی خود را داشته باشند.

 

8 مرداد 1386، 30 ژوئیه 2007

********



[1] نگاه کنید به:  http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=10485

[2] کل نوشتجاتی که در این رابطه انتشار یافته اند عبارتند از "چند ملاحظه نقادانه بر نقدی کارگری بر سندیکای کارگری از مرتضی افشاری، کالبد شکافی یک فریب از عباس فرد، مؤخره بر کالبد شکافی یک فریب از بهمن شفیق و پیش از همه اینها بیانیه در دفاع از سندیکای واحد به امضای مرتضی افشاری، امیر پیام، رامین جوان، یداله خسروشاهی، بهمن شفیق و عباس فرد. همه این مطالب در سایت امید http://www.omied.net موجودند.

[3] نقل به معنی از مانیفست کمونیست

[4] خبرنامه Flashes from WFTU مورخه اکتبر 2006 مندرج در سایت فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری  http://www.wftucentral.org

[5] نگاه کنید به:  http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=40

قسمت دوم مطلب :  http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=41

[6] نگاه کنید به: http://www.donyayema.info/do_art_print.php?aid=681

[7] نگاه کنید به: http://www.donyayema.info/album.php?a_id=1109

[8] ایرج مصداقی در نوشته ای خواندنی نشان میدهد که چگونه عبداله شهبازی کادر حزب توده ایران در ساختن دستگاه سرکوب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نقش ایفا کرده است. همین آقای شهبازی در زمان شاه نیز با ساواک همکاری داشته است و حزب توده ایران در شماره 19 نامه مردم در سال 58 در پاسخ به اعتراضات نسبت به حضور شهبازی در حزب با توجه به سابقه همکاری وی با ساواک اعلام میکند که آقای شهبازی از طرف حزب مامور نفوذ در ساواک بوده و خدمات ارزنده ای نیز به حزب ارائه داشته است. مصداقی میگوید که همین شماره نامه مردم از کل آرشیوهای حزب توده حذف شده و قابل دسترسی نیست.  برای خواندن مقاله ایرج مصداقی رجوع کنید به: http://ettehaddi.blogfa.com/post-38.aspx

[9] نگاه کنید به: http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=232

[10] برای مقایسه این دو متن نگاه کنید به مطلب برهان عظیمی  http://www.ofros.com/maghale/azimi_nahadha.pdf
و مطلب مندرج در دنیای ما http://www.donyayema.info/album.php?a_id=1111

[11] برای مقاله عباس فرد نگاه کنید به  http://www.omied.net

[12] خواننده علاقمند میتواند خود به این سایت مراجعه کند و مطلب فوق را ببیند. پیشنهاد میکنم در صورت کنجکاوی خوانندگان این مراجعه سریعتر صورت بگیرد، چرا که چه بسا حضرات در اولین فرصت به تغییرات لازمه دست ببرند و مطلب را به شکل دیگری درآورند. آدرس مطلب: http://www.edalat.net/lire/artikeln/left/naghdesandikavahed.html

 

  • ادامه خواندن درباره دشنه توده ایسم بر پشت جنبش کارگری - هیات مؤسسان کجا ایستاده است؟
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

مبارزه هفت تپه – یادداشت سوم

همه راهها به رم ختم می شود. کارگران هفت تپه نیز اعلام کردند که می خواهند سندیکای خود را تشکیل دهند و به عضویت اتحادیه های بین المللی درآیند. استدلالشان نیز بسیار ساده و نیرومند است: میخواهیم قویتر باشیم.

هنوز تا سندیکای نیشکرکاران هفت تپه راهی دراز در پیش است. با این همه این اتفاقی است مهم در جنبش کارگری ایران و می تواند به اتفاقی تعیین کننده نیز بدل شود. تعمقی بیشتر بر این زمینه لازم است.

  • ادامه خواندن درباره مبارزه هفت تپه – یادداشت سوم
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

پول، سیاست، طبقه - بخش چهارم - حفره سیاه

یادداشت:

پس از انتشار بخش سوم نوشته حاضر اطلاعیه ای از جانب کمیته اجرائی اتحاد سوسیالیستی کارگری بر علیه این نوشته و من انتشار یافته است. اطلاعیه ای است سراسر دشنام که پاسخی مناسب میطلبد. با این حال اهمیت ادامه بحثی که با این نوشته شروع شد و نشان دادن نتایج عملی تاکنونی و ابعاد مخرب سیاست "فساد" رضا مقدم به مراتب بیش از پاسخگوئی به آن اطلاعیه است.

  • ادامه خواندن درباره پول، سیاست، طبقه - بخش چهارم - حفره سیاه
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

پول، سیاست، طبقه - بخش سوم - جنبش کارگری و سیاست

در دو بخش نخست نوشته دیدیم که رضا مقدم با تقلیل دادن سیاست به پول بر متن سه ضلعی آمریکا-رژیم-اپوزیسیون به سادگی به امکان "فساد در جنبش کارگری" و ایجاد یک "جنبش کارگری طرفدار آمریکا" میرسد. همچنین در مناسبتهای مختلف نشان دادیم که استدلالات او بر مبنای بررسی واقعیات طرح نمیشوند، بلکه به عنوان تمهیداتی در خدمت اثبات تزی قرار گرفته اند که او به هر جهت در صدد اثباتش است.

  • ادامه خواندن درباره پول، سیاست، طبقه - بخش سوم - جنبش کارگری و سیاست
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

در باره دعوت سازمان جهانی کار از سندیکای کارگران واحد

 

برمبنای گزارش سایت دسترنج (سایت منعکس‌کننده نظرات خانه‌کارگر و شوراهای اسلامی‌کار)، سازمان جهانی‌کار در روزهای 15 و 16 و هم‌چنین 19 و 20 اسفندماه به‌ترتیب در تهران و یزد یک کارگاه آموزشی برگزار خواهد کرد.

طبق این گزارش سازمان جهانی‌کار از خانه‌کارگر، سندیکای کارگران شرکت واحد و انجمن صنفی روزنامه‌ نگاران و رانندگان بیابانی (وابسته به‌جبهه مشارکت) دعوت کرده تا در این کارگاه آموزشی شرکت کنند.

 

  • ادامه خواندن درباره در باره دعوت سازمان جهانی کار از سندیکای کارگران واحد
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

پول، سیاست، طبقه - بخش دوم - پارانویای پول

در قسمت اول نوشته دیدیم که رضا مقدم با کنار گذاشتن مولفه های سیاسی و طبقاتی از تحلیل به سادگی به "فساد" در جنبش کارگری می رسد و "جنبش کارگری طرفدار آمریکا" را یک احتمال واقعی ارزیابی کرده و سپس به زعم خود به معرفی حاملین این سیاست در جنبش کارگری میپردازد. همچنین دیدیم که این یک عقبگرد از عرصه سیاست به اخلاق است. بر این موضوع باید بیشتر مکث کرد تا عمق کجراهه ای که رضا مقدم پیش پای فعالین جنبش کارگری میگذارد بیشتر روشن شود.

 

  • ادامه خواندن درباره پول، سیاست، طبقه - بخش دوم - پارانویای پول
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید
Pagination
  • صفحه اول « First
  • صفحه قبل < قبلی
  • …
  • صفحه 66
  • صفحه 67
  • صفحه 68
  • صفحه 69
  • صفحه 70
  • صفحه 71
  • صفحه 72
  • صفحه جاری 73
  • صفحه 74
  • صفحه بعد بعدی >
  • Last page Last »
Subscribe to

مطالب تازه

  • همه قدرت به خیابان: نامه سرگشاده به آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای
  • فضای کار، خیابان و جنگ - ۱
  • جمهوری سوم: گذار به انقلاب اجتماعی از ایده انتزاعی به فرایند مشخص
  • جدال با نشانه‌ها یا با ریشه ها؟ در حاشیه گفتگوی راغفر و علیزاده
  • همه قدرت به خیابان – نقدها و اظهار نظرهایی درباره نامه سرگشاده
  • عراق در گذار به آینده ای متلاطم
  • ژو رونگ جی، لیبرال‌ساز «با ویژگی‌های چینی» درگذشت
  • جنگ، دولت و خیابان: گفت و گویی بر سر راه‌حل‌ها

مقالات

  • همه قدرت به خیابان: نامه سرگشاده به آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای
  • همه قدرت به خیابان – نقدها و اظهار نظرهایی درباره نامه سرگشاده
  • عراق در گذار به آینده ای متلاطم
  • جنگ، دولت و خیابان: گفت و گویی بر سر راه‌حل‌ها
  • واقعه‌نگاری یک جنبش حماسی - ۱: گزارشی از قیام خیابان علیه جنگ امپریالیستی-صهیونیستی
  • ئاش به‌­تال
  • یادداشتهای جنگ – ۱: از قدرت نرم به قدرت سخت
  • نخبگان متمول و بی‌عدالتی آموزشی
تمام مقالات...

یادداشتها

  • جدال با نشانه‌ها یا با ریشه ها؟ در حاشیه گفتگوی راغفر و علیزاده
  • ژو رونگ جی، لیبرال‌ساز «با ویژگی‌های چینی» درگذشت
  • چینی ها رویای آمریکایی را به خاک سپردند
  • سئوتا، اسرائیل یا فقدان کمونیسم؟
  • فاریاب، کارگران، خیابان
  • نظام جدید تامین اجتماعی
  • در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
  • با گارد باز
تمام یادداشتها...

کنفرانسها

  • گزارش به کنفرانس سوم: تنگنای مسکن
  • گزارش به کنفرانس سوم: درباره معضل مهاجرین و موضع کمونیستی، یک ارزیابی مقدماتی
  • دستمزد و قانون کار و مبارزات کارگران – گزارش به کنفرانس سوم سازمان تدارک کمونیستی
  • گزارشی از کنفرانس سوم سازمان تدارک کمونیستی
  • اهداف، ساختار و موازین فعالیت سازمانی "تدارک کمونیستی"
  • بیانیه کنفرانس سوم درباره شعار خاورمیانه سوسیالیستی، جنگ غزه و لبنان و رویکرد کمونیستی
  • بیانیه کنفرانس سوم درباره مشی کمونیستی در قبال جنبش کارگری
  • بیانیه پایانی کنفرانس سوم سازمان تدارک کمونیستی
تمام مطالب کنفرانسها...