گزارشی که می آید حاصل نقل و تعریف چند نفر از رفقای کارگری است که در این شرکت فعالیت دارند و کار میکنند. لازم به ذکر است که این گزارش تاریخ تهیه اش برمیگردد به زمانی که هنوز جراحی خونین اقتصادی دولت انجام نشده بود و وقایع خونین دی ماه رخ نداده بود. این گزارش آذر ماه در دست انتشار بود منتها هر بار به دلایلی از جمله مشکلات شخصی نگارنده به تاخیر می افتاد. کارخانه نامبرده که در زمینه تولید جک های گازی و بادی تختخواب و کاناپه و... فعالیت میکند شاید به آن صورت در سطح کشوری یا منطقه ای مطرح نباشد اما یک نمونه کامل و زنده از هزاران هزار سلاخخانه و قفسهایی است که هر روزه بخش کثیری از طبقهی کارگر را میچلاند و خونش را میخورد و هر روز بیش از پیش هارتر میشود.
روایات رفیق ما که به صورت این گزارش به ثبت میرسد چند ماه قبل از وقایع دی ماه ۱۴۰۴ را روایت میکند، یکی دو ماه قبل از آنکه قائم مقام ایرانخودرو با پررویی و بیشرفی و وقاحت تمام و کمال در قامت یک هیولا روی رسانه ملی حاضر شود و بگوید چطور گرانی ماست و تخم مرغ و برنج تعجب ندارد گرانی خودرو دارد؟! چون آنها قیمت این کالاها را بالا برده اند پس ما هم قیمت خودرو را بالا میکشیم. معنی روایت این است که رویای خرید یک پراید زپرتی برای کارگر بعد از بیست سال کار کردن تبدیل به حسرت همیشگی میشود و جای خود را به رویای خرید یکی دو کیلو گوشت و تخم مرغ و روغن و برنج میدهد. روایات، قبل از آن است که رفیق ما حسین، سیگار بهمن ۱۷ هزار تومنی را ۴۰ هزار تومن بخرد و برای تهیهی نان تابه ای، برود روغن اقساطی بخرد. قبل از آن است که خرید ماهانه برنجاش از کیسه های پنج کیلویی نیم دانه شمال تبدیل به دو کیلو برنج هندی درجه دو و سه شود. به قول خودش با خنده میگفت (این برنج اینقدر خشک و سفته که دخترم هر قاشقش رو یه دل سیر میجوه تا بتونه قورت بده).
گزارش ما از آنجایی شروع شد که یک روز اواخر پاییز از کارخانه داشتیم برمیگشتیم خونه. رفیق ما حسین سر یکی از خیابانهای شهرک صنعتی شمسآباد وایساده بود یکی سوارش کنه تا سر شهرک صنعتی. راننده سرویس ما شهرام هم گفت این بنده خدا رو هم سوار کنم تا سر شهرک، هوا سرده گناه داره جای خالی هم که داریم. حسین سوار شد و راه افتادیم در مورد کار و بار و فلان گپ و گفت شروع شد و حسین گفت یه چند روزی میشه که سرویسمون خرابه با خطی میاییم میریم ، منم پرسیدم شغلت چیه گفت زیاد فنی نیستم منتها با دستگاه تراب تا حدودی بلدم کار کنم البته اگه تراب کارش کم بشه ما رو میفرستن سمت مونتاژ و خدمات و بارگیری و اینجور چیزا. شهرام شیشه رو داد پایین و یه سیگار روشن کرد حسین هم پشت بندش یکی روشن کرد و گفت که از سر کار که تموم میشم تا موقع خوابیدن حدودا یه بسته سیگار میکشم. شهرام گفت چه خبره داداش نکُشی خودتو. حسین گفت آخه سر کار ممنوعه، نمیذارن بکشیم. روزی سه بار مجازه یکی موقع نهار دو تا هم وقت چایی ساعت یازده و ساعت چهار. بعد یه پوزخندی زد و گفت چایی!؟ پهن یابو میریزن تو قوری، بهش میگن چایی. بعد شهرام با خنده گفت دلت نسوزه داداش مال ما از پهن یابو هم بدتره، باید بزارم چایی قشنگ بجوشه شاید یکمی رنگ پس بده. بعد من گفتم که حالا سیگار برای چی ممنوعه، مگه سربازیه یا پمپ بنزینه؟! گفت دلت خوشه داداش اونجا صحبت کردن هم ممنوعه حین کار. با همکارت حرف بزنی دویست تومن گاهی بیشتر هم جریمه داره باید کله رو بندازی پایین و یکسره بجنبی تا زنگ میخوره، حالا یا واسه نهار یا چایی یا اتمام کار. سرپرست که مثل سگ ولگرد میچرخه، البته بلانسبت سگ. از اون طرفم دوربینا همه جا رو میپان لب باز کنی رفته تو پاچت. شهرام با خنده گفت باز خوبه ما میتونیم اقلا حرف بزنیم وگرنه من یکی دلم میترکید.
بعد من گفتم خب حقوق و مزایا و این داستانا چطوره پیش شما حسین گفت که دو سه تومن بالاتر از وزارت کار میزنن البته بستگی به سابقه موندن توی شرکت و رضایت کارفرما هم داره اگه راضی باشن تا ۱۵ تومن پایه هم میزنن به اضافه بن کارگری و این چرت و پرتا که مجموعا به ۲۲ الی ۲۵ یا ۲۶ تومن میرسه. البته با اضافه کاری دیگه. چون ما از ساعت هفت شروع به کار میکنیم تا شش یا هفت غروب. بعد شهرام گفت که مگه ساعت چند راه میفتید که هفت اونجا باید حاضر باشید؟ حسین گفت که من معمولا شیش و ربع سوار میشم تو واوان ولی سرویس از پنج و نیم شروع میکنه. بچه های دیگه رو جمع میکنه تا برسه به من تو واوان. شهرام با خنده گفت خب داداش همونجا بخوابید دیگه چرا برمیگردید خونه شما که ۱۲ ساعت سر کارید از اون طرفم دو ساعت رفت و برگشت مسیرتون میشه ۱۴ ساعت شایدم بیشتر، دیگه میرید خونه چیکار کنید دیگه....
بعد من گفتم حالا این نوسان مزدها واسه چیه؟ گفت خب سر حرف زدن یا گوشی دست گرفتن یا کند کار کردن جریمه میشی میره تو پاچت دیگه. رسیدیم سر شهرک و حسین به شهرام گفت مقصد بعدیتون کجاست؟ شهرام گفت من تا چهاردونگه میرم. حسین گفت خب خدا خیرت بده منم تا واوان برسون اجارهی هر دو مسیرو میدم الان دیر وقته دیگه نرم دوباره معطل تاکسی بشم. شهرام هم با مختصر تعارفی یه تراول پنجاهی از حسین گرفت و دوباره راه افتادیم. حسین هم رو کرد به من و گفت آره دیگه داشی جان پیش ما یهکمی همچین بگی نگی هوا پسه اما چه میشه کرد باید سر کنیم. شهرام گفت خب چرا کارت رو عوض نمیکنی بری یه جای دیگه یا یه شغل دیگه؟ حسین گفت که دیگه جوان بیست سی ساله نیستم نه مغزم نه بدنم اون کشش رو نداره برم یه کار دیگه یاد بگیرم، وقتشم ندارم که برم بیکار بچرخم و کلاس و دوره آموزش و فلان برم، من همین الانم یکسره کار میکنم، نمیرسم، حالا یه مدت هم بیکار باشم کارم با کرام الکاتبینه. زیادم دست به آچار و فنی نیستم که هر جا منو بخوان. سنمم یکمی رفته بالا دیگه کار پیدا کردن سخته.
بعد حسین رو کرد به من و گفت تازه ما با این احوالات هم چیزی تو شرکت نمیگیم، صاحب کار ما طلبکار و ناراحته و کلی هم منت میذاره. شهرام قاطی کرد گفت چطور شد؟! یعنی چی طلبکاره مرتیکه پفیوز؟ حسین گفت بابا طرف یه سر و هیکل میزون نرخر سیبیلو با شلوار شیش جیب مثل این اراذل و اوباشا با یه تویوتا هایلوکس خوشگل میاد ده بار سلام میکنی به زور یه سری تکون میده. وقتی یه چیزی خراب میشه سرپرست بهش گزارش میده میاد طرفو میشوره پهن میکنه خشک هم میکنه تازه بعدِ اینا جریمه هم میکنه. آدم از این لاشی تر من تو زندگیم اصلا ندیدم. میاد سر اون زن ها عربده میکشه و کَت و کولشو باز میکنه میخوام خرخرشو بجوم ، مرتیکه بیناموس. بعد شهرام گفت سر زنا هم داد و بیداد میکنه؟! حسین هم گفت اره بابا اتفاقا همین امروز بود که یکی از خانومای شرکت مثل اینکه یه تلفن ضرور داشت زنگ زد، اومد بالاسرش بهش گفت یه بار دیگه تلفن ببینم دستت میندازمت بیرون برو واسه خودت هی با تلفن لاس بزن، گرفتی؟ بعد دختره سرشو انداخته بود پایین و چیزی نگفت و این یارو داد زد میگم گرفتی یا نه؟ دختره هم گفت بله گرفتم دیگه تکرار نمیشه. گفت خب حله برگرد سر کارت. بعد شهرام گفت عجب بابا عجب!!! خوبه ما همچین داستانایی نداریم منم گفتم اره شهرام ما اینا رو نداریم عوضش یه نهاری به ما میدن از صد تا فحش خواهر مادر بدتره. بعد شهرام یه قهقه زد و گفت راست میگی هااا، خداوکیلی انگار ظرف غذا رو میبرن تو اشغالی پرمیکنن. بیشرفا خورشت قورمه رو دقت کن هر لوبیاش یه رنگی یکی قرمز قرمز یکی کم رنگ یکی سفید ، یا خورشت قیمهشون رو جلوی سگ بزاری بالامیاره، من که فقط روزایی که جوجه و خوراک مرغ باشه اونجا نهار میخورم روزایی دیگه از خونه گوجه پنیر میارم.
همینجوری که بحث میکردیم حسین گفت داداش من همون چراغ قرمزه پیاده میشم دمتون گرم ، بعد بهمون شماره تلفن داد و شماره تلفن گرفت و خداحافظی کرد و رفت.
۱۷ بهمن ۱۴۰۴
۶ فوریه ۲۰۲۶


ادامه مطلب ..و