دو سال پس از قیام تاریخی طوفان الاقصی و در آستانه چهارمین سال جنگ در اوکراین، تحولات سیاسی در منطقهی خاورمیانه و در ایران به نقطه عطفی تعیین کننده نزدیک میشوند. آرایش منطقه و ایران میرود تا برای دورهای طولانی به زیان توده های کار و زحمت و بر وفق امیال طبقات صاحب امتیاز و ثروت رقم بخورد. در مرکز این تحول تاریخی، سرنوشت ماشین جهنمی فاشیستی-صهیونیستیِ کشتار و قتل عام قرار دارد که میرود تا به عنوان یک دولت، تثبیت شده و به عنوان گردهای بر شانه های مردم منطقه موجودیتِ منحوسِ خویش را از دل عمیق ترین بحران تاریخ سر تا پا ننگین خویش به سلامت بیرون بکشد. کشورکی وارداتی که با طوفان الاقصی بر لبه پرتگاه نابودی قرار گرفته بود، اکنون و به همت بورژوازی تمام منطقه و در درجه اول به همت جامعه مدنیِ ایرانی، در شرف دستیابی به لحظهی جشن و پایکوبی برای تثبیت حاکمیت خویش قرار گرفته است.
بیشترین افتخار برای نجات این هیولا از پرتگاه زوال، نه نصیب حمایتهای بیدریغ مالی و نظامی و دیپلماتیک آمریکای بایدن و ترامپ و نه متعلق به سلاطین خودفروش منطقه ای از ترکیه تا عربستان و امارات و مصر و تأمین لجستیک آدم کشی فاشیسم صهیونیستی و نه مرهون دیپلماسی «هوشمندانه» یکی به نعل و یکی به میخ چین و روسیه همراه با حفظ و حتی گسترش روابط اقتصادی است. همه این مؤلفه ها پیش از طوفان الاقصی نیز دقیقاً به همان ترتیب در قضیه اسرائیل دخیل بودند که پس از آن. آن قهرمانانی که جرقه های طوفان را برافروختند بر تمام اینها واقف بودند. و حتی بیش از آن نیز آنها واقف بودند که دقیقاً همین توازن شوم جهانی میرفت که در پرتو جنگ اوکراین و جدال با روسیه، برای همیشه پروندهی فلسطین را به بایگانی تاریخ بسپارد و فلسطین را به سرنوشتی از نوع سرنوشت تمدنهای نابود شدهای دچار کند که تنها در کتابهای تاریخ میتوان اثری از آنان سراغ گرفت.
آنچه اما قهرمانان فلسطینی نمی دانستند، عمق انحطاطی بود که تمام جوارح محور موسوم به مقاومت را در بر گرفته و آن را در منجلابی از فریب و ریاکاری و دروغ فرو برده بود. طوفان الاقصی برای درهم شکستن آن توازن شوم بینالمللی به پا خاسته بود در حالی که ام القرای محور مقاومت در تکاپوی به رسمیت شناخته شدن در همان توازن بینالمللی بود. به همان اندازه که میل به رهایی از استثمار و سرکوب و اشغالگری و کشتار، محرک توده های کار و زحمت فلسطین بود، به همان اندازه و بیشتر، در اصلیترین پایگاه محور مقاومت، در جمهوری اسلامی ایران، کیش پرستش گوساله طلائی سامری و تقدس مالکیت خصوصی و فضیلتِ منفعت شخصی و میل به لذت وافر اشاعه می یافت. تاریخ این بار برای دومین بار و به نحوی فاجعه آمیزتر تکرار میشد. اولین بار مصر رهبر جهان عرب بود که پس از جنگ رمضان ۱۹۷۳ تابوی پیمان صلح با صهیونیسم اشغالگر را زیر پا گذاشته و آغازگر روند پذیرش این موجودیت انگلی در منطقه گردید و اکنون و برای دومین بار دقیقاً کشوری میتوانست همان فاجعه را تکرار کند که مانند مصر سال ۱۹۷۳ در رأس هرم مبارزه با اسرائیل قرار گرفته باشد، و این کشور جمهوری اسلامی ایران بود. این جمهوری و فقط این جمهوری میتوانست در تغییر توازن قوای منطقهای به زیان مقاومت فلسطین و به نفع فاشیسم صهیونیستی نقشی تعیین کننده ایفا کند و چنین نیز شد. طوفان الاقصی برای در هم شکستن بنیانهای نظم مسلط به پا خاست تا دریابد که در این نبرد، استوانه محور مقاومت، جمهوری اسلامی ایران، نه به دنبال همراهی با رزمندگان فلسطین، بل به دنبال همدوشی با برادران عرب و «جامعه جهانی» است. برای توده مردم غزه، آن، طوفانی برای برانداختن بنیانهای نظم فاشیستی-صهیونیستی مسلط بر فلسطین و تغییر بنیادین جغرافیای سیاسی و طبقاتی منطقه بود و برای جمهوری اسلامی ایران فرصتی برای بازیافتن دیپلماسی و تحکیم سیاست «همسایگی». به همان اندازه که غزه برای به میدان کشاندن تمام ظرفیت ضد صهیونیستی در منطقه جانفشانی کرد، به همان اندازه و بیشتر ام القرای مقاومت برای مهار این ظرفیت و رام کردن آن کوشید.
جمهوری اسلامی ایران در مهر ماه سال ۱۴۰۲، اکتبر ۲۰۲۳، دیگر آن جمهوری نبود که در بهمن ماه ۵۷، فوریه ۱۹۷۹، به قدرت رسیده بود. بر آن جمهوری، شبحِ سنگینِ چپِ انقلابی و طبقه کارگری پرشور و توانمند سایه افکنده بود، بر فرق این جمهوری شمشیر داموکلس جامعه سرمایهسالاری سکولاری مدنی در پرواز بود. آن جمهوری برای خلع سلاح و حذف انقلابیون باید خود را بهعنوان انقلابی و نظامی از کوخ نشینان جا میزد، این جمهوری دیگر نیازی به کوخ نشینان نداشت و باید نشان میداد که مدیر شایستهای برای هدایت ثروت اجتماعی به سوی طبقات صاحب امتیاز جامعه است. آن جمهوری باید در قامت مدافع فلسطین عرض اندام میکرد و در جامعهای که شعارهای «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا» و «ایران را سراسر، ویتنام میکنیم» هنوز در آن طنین انداز بود خود را در هیأت مبارزه با «استکبار جهانی» نشان میداد، و این جمهوری باید پاسخگوی جامعه مدنی قلدر و هدونیستی میشد که تمام اهرمهای کنترل جامعه را در دست گرفته بود و سالها در خیابانها نعره میکشید که «فلسطینو رها کن، فکری به حال ما کن» و «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران». جمهوری اسلامی ایران تمام ظرفیت انقلابی دههی پنجاه جامعه متبلور در چپ انقلابی و طبقه کارگر جوان آن را منکوب کرده بود تا چهار دهه بعد فرمانبردار بورژوازیِ حریص و هاری شود که تمام سازمان اداری آن را تسخیر کرده و کلیدیترین اهرمهای اقتصادی آن را در دست گرفته بود.
از آن سیاستِ منطقهایِ دورانِ آغازین جمهوری اسلامی جز پوستهای باقی نمانده بود. طی سالها و به آرامی رویکرد استراتژیکِ «راه قدس از کربلا میگذرد» به رویکرد «عمق استراتژیک» منطقهای تبدیل شده بود. دیگر راه قدسی در کار نبود و جلوگیری از نزدیک شدن داعش به مرزهای ایران جای آن را گرفته بود. امت اسلامی هنوز برچسب رسمی بستهبندی سیاسی جمهوری اسلامی بود اما محتوای آن بسته را اکنون «منافع ملی» تشکیل میداد. گروهبندیهایِ محور مقاومت در فلسطین و لبنان و عراق و سوریه اکنون بر متن این رویکرد و به عنوان تابعی از اولویت «منافع ملی» تبیین میشدند. با طوفان الاقصی و سیاست رسمی ایران مبنی بر انتقال مبارزهی سیاسی به میدان دیپلماسی، شکاف عمیق و غیر قابل ترمیم بین مقاومت فلسطین و جمهوری اسلامی ایران آشکار شد. فلسطین دیپلماتیزه شد. برای رزمندگان غزه نبردها در ویرانه های خان یونس و جبالیا و غزه در جریان بود و شکستها و پیروزیها در تلفات رزمندگان و مردم غیر نظامی و در انهدام تانکهای مرکاوای ارتش صهیونیستی خود را نشان میداد و برای جمهوری اسلامی ایران در سخنرانیهای رؤسای جمهورِ نخست «انقلابی» و سپس «وفاقی» در کنفرانسها و در مصاحبههای وزرای امور خارجه و در قطعنامهها و بیانیههای مشترک با «همسایگان» بود که نبرد در جریان بود و شکست و پیروزی رقم میخورد.
این رویکردی بود که جمهوری اسلامی علیرغم ضربات کشندهای که در جبهههای مختلف بر محور مقاومت وارد شد، تا زمان جنگ ۱۲ روزه ادامه داد و هیچ درجه از تلفات وارده بر جبهههای مختلفِ محور مقاومت نیز نتوانست تغییری در آن به وجود آورد. اتخاذ این رویکرد نه مبتنی بر خطای محاسباتی، بلکه بازتابی از جهتگیری پایهای طبقهی حاکم در ایران بود که از نخستین روزهای پایان جنگ هشت ساله ایران-عراق و به طور وقفهناپذیری در جهت زدودن بقایای تحمیلی انقلاب ۵۷ و ادغام در نظم لیبرال غرب حرکت کرده بود و تمام سازمان اقتصادی، سیاسی، فرهنگیِ جامعه را با این هدف استراتژیک شکل داده بود. بر این اساس جنگ ۱۲ روزه نیز نه تنها قادر به تغییری در مبانی رویکرد طبقه حاکم نشد بلکه عملاً سیاست دیپلماتیزه کردنِ مسئلهی فلسطین را تعمیق بخشیده و جمهوری اسلامی ایران را به سوی پذیرش یک همزیستی مسالمتآمیز با رژیم فاشیسم صهیونیستی سوق داد.
ورود رسمی آمریکا به جنگ و دست زدن به بمباران مراکز هسته ای ایران نیز نه تنها تغییری در این روند به وجود نیاورد، بلکه حل مسئله اسرائیل را باز هم بیشتر در دستور کار قرار داد. اکنون روشن شده بود که رژیم فاشیستی صهیونیستیِ اسرائیل در جنگ همه جانبهی خویش علیه تهدیدات وجودیاش به طور قاطع و پیگیری از حمایت کل غرب برخوردار است. تمام تلاشهای «نظام» با دولت وفاقیاش برای دستیابی به توافقی پایدار با اروپا و آمریکا و ایجاد شکاف بین اسرائیل و متحدان غربیاش تا حد تسلیم کامل در عرصه سیاست هسته ای نیز، کمترین تأثیری بر پیوند استوار بین اسرائیل و دول غربی بر جا نگذاشت. برعکس، بر متن تشدید تضادهای جهانی در پرتو جنگ اوکراین و افزایش هر چه بیشتر نشانه های آشکار پیوند بین اسرائیل و اوکراین، اروپای روس ستیز نیز هر گونه انعطاف در قبال ایران را به کناری نهاده و در جدال بین اسرائیل و ایران تمام قد در کنار فاشیسم صهیونیستی قرار گرفت. آنچه در هفت اکتبر به عنوان تحولی بلاواسطه منطقهای آغاز شده و تنها با واسطه، ژئوپلیتیکِ جهانی را تغییر میداد، دو سال بعد، تحول در منطقهی خاورمیانه را به یک عرصه کلیدی جدال در ژئوپلیتیک جهانی بدل کرده بود. اکنون برای غرب کسب پیروزی در منطقه بیش از هر چیز در به زانو درآوردن ایران در برابر اسرائیل ترجمه میشد و همین نیز سیاست عملی غرب در قبال ایران را رقم زد. از فعال کردن مکانیسم ماشه تا حمایت لجستیکی و سیاسی و اقتصادی و نظامی مستقیم از اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه. محور ایدئولوژیک تعرض غرب نیز چیزی نبود به غیر از سیاست هستهای ایران و تهدید ادعایی دستیابی به سلاح هسته ای.
تا همین جا معادله به طور کامل دگرگون شده بود. اگر تا دیروز رژیم صهیونیستی به مثابه پیکرهای بیگانه در اندام خونین منطقه در معرض خطر نابودی قرار داشت، اکنون ایران، و نه فقط جمهوری اسلامیِ آن، در معرض خطر نابودی تمدنی قرار گرفته بود. تمام مجاهدتهای فراکسیون قدرتمند ترانس آتلانتیکِ درون طبقه حاکمهی ایران برای تبدیل ایران به اوکراینی خاورمیانهای و تماماً متعهد به فرامین کدخدای جهانی، اکنون با شکستی سنگین در معرض محو و نابودی کامل قرار میگرفت. این بورژوازی موفق شده بود در کل نظام مسئله فلسطین را به موضوعی در چانهزنیهای دیپلماتیک تبدیل کند و در همان دوران دولت «انقلابی» سیزدهم در قالب کنفرانس سران کشورهای اسلامی با امضای قطعنامه دربرگیرنده طرح دو دولتی، هم موجودیت اسرائیل را به طور ضمنی به رسمیت بشناسد و هم با برسمیت شناختن حاکمیت باند گانگستری محمود عباس و دولت خودگردان رامالله بر غزه، متحدین خویش را به ثمن بخس به فروش برساند. پذیرش از سوی غرب آخرین گام لازمی بود که باید رسما پایان دوران بحران مداوم در روابط با غرب را اعلام می کرد و به همزیستی مسالمت آمیز با اسرائیل جنبهای نیمه رسمی می بخشید.
اکنون و با ورود مستقیم غرب به تقابل نظامی و چشمانداز وقوع مجدد جنگ، روند وقایع با شتاب بیشتری به سوی تعیین تکلیفهای نهایی پیش میرفت. از یک سو در روزهای اولیه پس از آغاز جنگ، پیمان استراتژیک با شرق با تصویب در مجلس رسمیت مییافت و جایگاه ایران در نظم جهانیِ در حال تکوین را در کنار روسیه و چین تثبیت میکرد، و از سوی دیگر ایران برای اولین بار پس از تشکیل جمهوری اسلامی به طور واقعی – و نه اسمی - در چهارچوب ائتلافی جهانی قرار میگرفت و عملاً به موازین آن مقید میشد. کابوسی برای فراکسیون قدرتمند بورژوازی ترانس آتلانتیکی در ایران که راه ورود به «جامعه جهانی» را در حال انسداد میدید. در درون طبقه حاکمه ایران جدال بر سر پیوستن به این یا آن اردوگاه جهانی به کانون درگیریها بدل گردید و مسئلهی هستهای نیز به یکی از محورهای اصلی این جدال. به همان اندازه که ترانس آتلانتیکیها واگذاری آن در مذاکرات مخفیانه با آزانس بینالمللی اتمی را دنبال میکردند و میکنند، به همان اندازه در صف مقابل گرایشی نیرومند خواستار خروج از پیمان منع اشاعه سلاحهای هستهای(ان پی تی) و دستیابی به سلاح هستهای ظاهر شد.
این جدال اما تنها پرده ساتری است بر آنچه در درون نظام هماکنون به اجماعی فراگیر بدل شده است. از یک سو موجودیت اسرائیل که تا پیش از این در چهارچوب سیاست همسایگی و در همپیمانی با شیخنشینها معنی میشد اکنون در چهارچوب بزرگتر جهان مولتی پولار و بر بستر گسترش همکاریهای استراتژیک با روسیه و چین در قالبی پایدارتر قرار میگیرد. اکنون دیگر دشمنی با اسرائیل در دیوارنگارههای میدان ولیعصر و جمعههایِ خشمِ پس از نماز جماعت محصور خواهد ماند و هر گونه بازتاب عملی آن زایل خواهد شد. از سوی دیگر تا آنجا که به سیاستهای اجتماعی نظام باز میگردد تعمیق مناسبات سرمایهداری و خصوصیسازیهای باز هم بیشتر همراه با کاهش خدمات اجتماعی با جدیت بیشتری به پیش رانده خواهند شد. بیهوده نبود که در رأس تحول بینالمللی نظام در رویکرد به شرق الیگارشهای با سابقهای از قبیل علی لاریجانی و شمخانی و سرداران سرمایهمحوری از قبیل محمدباقر قالیباف قرار گرفتهاند و نه امثال سعید جلیلی. قطب دوم نظام، جریان عدالتخواه درون و حاشیه آن، اکنون دیگر رسما به پانویسی در درون آن بدل شده و از دایره محاسبات کنار گذاشته میشود. اکنون امری واقع میشود که از پیش نیز میشد انتظار آن را داشت. «نگاه به شرق» نه تنها به تغییری در مناسبات اجتماعی به نفع تودههای محروم منجر نخواهد شد، بلکه حتی میتواند به تشدید وخامت وضع معیشت توده کارگران و زحمتکشان نیز منجر شود. به ویژه این که با به رسمیت شناختن دوفاکتوی رژیم فاشیستی صهیونیستی، منشأ دائمی بحران و ناآرامی و خشونت و تجاوزگری و پایگاه اصلی بلوک متجاوز امپریالیستی غرب در منطقه را نیز دست نخورده بر جا میگذارد.
تحول جاری اما تحولی است دو سویه. از یک سو با قرار گرفتن ایران در محور چین و روسیه، و بهویژه با چشم انداز همکاری نظامی ایران و روسیه، میل به برافروختن جنگی دوباره از سوی بلوک صهیونیستی-امپریالیستی را کاهش داده و فرجهای برای انکشاف جامعه فراهم میکند، از سوی دیگر در پرتو تهدیدات نظامی و خطر فروپاشی سامان اجتماعی به رشد جریانهایی منجر خواهد شد که در پوشش دفاع از منافع ملی و موجودیت ایران مسئله امنیت را به موضوع مرکزی سیاست تبدیل کرده و همراه با خواست دستیابی به سلاح هستهای، جنبشهای حق طلبانهی تودههای کار و زحمت را نیز به مثابه تابعی از سیاست امنیتی تبیین و منکوب خواهند نمود. امری که در برخورد به تجمع اعلام شده برای بزرگداشت دومین سالگرد طوفان الاقصی، ممانعت از برگزاری و بازداشت فعالان سازمانده آن خود را نشان داد.
کارگران، زحمتکشان، انسانهای آزادیخواه،
لحظه تاریخی کنونی در برگیرنده مخاطراتی است سنگین اما در عین حال فرصتی است بینظیر. مانند هر دوران تاریخی مشابه دیگری که در آن تحولات دورانسازی واقع میشوند، لحظه حاضر نیز چنین لحظهی تحولات دورانسازی است. آنچه در لحظه تاریخی حاضر رقم میخورد میتواند برای سالها و حتی شاید دههها سرنوشت ما و نسلهای آیندهی ما را رقم بزند.
این که ایران تبدیل به یکی از کانونهای اصلی تحول جهانی شده است، هم نتیجه طبیعی موقعیت سوق الجیشی و امکانات و منابع طبیعی و توان انسانی آن است، و هم محصول سیاستورزی طبقه حاکمه در ایران و دولت آن. جمهوری اسلامی به مثابه نظامی از نقطه نظر ایدئولوژیک در تخاصم با دمکراسی لیبرالی مسلط در غرب، از منظر سیاست اجتماعی و دیپلماسی بینالمللی دقیقاً منطبق بر همان قواعد و قوانینی عمل کرده است که کل دولتهای بورژوایی در جهان بر اساس آنها عمل میکنند. این دولت تافتهی جدا بافتهای از دولتهای دیگر جهان معاصر نبود و نه تنها این، بلکه حتی برخلاف ادعاهای پوچ اپوزیسیون ارتجاعیاش، دولت در جمهوری اسلامی تنها شکل قابل تصور دولت طبقهی حاکمه در ایران نیز بود. هیچ و مطلقاً هیچ نیروی دیگری در درون طبقهی صاحبان سرمایه و زمین نمیتوانست دولتی مناسبتر از همین جمهوری اسلامی را برای سازماندهی انباشت سرمایه در ایران شکل دهد.
این که چنین کشوری با امکانات و توانائیهای گستردهاش در موقعیت کنونی در مقابل یک واحد جعلیِ فاقد کمترین عمق و ریشه، اینچنین آسیبپذیر شده است نتیجهی طبیعیِ کارکردِ طبقاتیِ دولتِ صاحبانِ سرمایه و در راستای منافع آنان است. دولتی متکی بر ابزارهای رسانهای گسترده برای تحمیق توده های مردم و پشتگرم به دستگاه اداری و نظامی برای سرکوب جنبشهای مطالباتی و متکی بر دیپلماسی مخفی بند و بست و ساخت و پاخت با «جامعه جهانی» غارتگران و چپاولگرانِ امپریالیستی و «همسایگان» تا مغز استخوان ارتجاعی و سر سپرده.
نتیجهی این کارکرد طبقاتی است که دولت به مثابه خدمتگزار صدیق طبقاتِ صاحب ثروت جامعه هر چه بیشتر از حمایت گستردهی تودههای کار و زحمت محروم شده و در مقابل آنان قرار میگیرد. همین کارکرد طبقاتی است که در مواجهه با دولتهای متخاصم و سازمانهای بینالمللیِ ابزارِ دست آنان، تمام اسرار خود را در قالب دیپلماسی مخفی با آنان به اشتراک می گذارد اما از دید مردم جامعه خود پنهان میدارد. همین کارکرد است که جاسوسان سرویسهای امنیتی دول متجاوز ناتو را در قالب اعضای این آژانس و آن سازمان بینالمللی به درون تمام زوایای حیات اجتماعی وارد کرده و تمام اسرار صنعتی و نظامی را در اختیار آنان قرار میدهد و همزمان توده مردمِ جامعهی خود را حتی لایق اطلاع رسانی هم نمیداند. قراردادهای ننگآوری از قبیل برجام و معاهدههای «محیط زیستی» و «مالی» و «آموزشی» دستپخت دار و دستهی غارتگران داووس، تنها محصول خیانت ظریف الدوله ها نیستند. آنها محصول طبیعی کارکرد طبقاتی دولت صاحبان سرمایه و بیان امیال و آرزوهای طبقاتیاند که چنان سیاستمدارانی را پرورده و مورد حمایت قرار میدهند.
معضل گرهی جامعه ایران که امروز میرود تا به تهدیدی علیه موجودیت خود جامعه هم مبدل شود وجود چنین دولتی است. دولتی که عملاً به مجری اوامر کلان سرمایهداران و الیگارشهای نوینی تبدیل شده است که خودِ جمهوری اسلامی آنها را شکل داده و به بهای تحمیل فقر و فلاکت و بیحقوقی بر میلیونها خانوادهی کارگری به ثروتهای افسانهای رسانده است. دولتی که در مقابل طبقات صاحب امتیاز، مجریِ سر به زیر و مطیع اوامرِ آنان و فاقد هر گونه اقتداری است و در مقابل کارگران دستگاه سرکوبی است با مشت آهنین. رهائی ریشهای جامعهی ایران در گرو محو چنین دولتی و جایگزینی آن با دولت مجری اراده توده های کار و زحمت است. این تغییر کلان در توازن قوای طبقات حاکم و محکوم امری است نیازمند به زمان. اما تا آن هنگام میتوان و باید مانع از وقوع تحولاتی گردید که جامعه را به سوی تراژدی های دردناکتری سوق خواهند داد. سویههای اصلی این تحول تراژیک از هماکنون نمودار گردیدهاند. همان گرایشاتی در جامعه مدنی که با چاکر منشی مطلق خود نسبت به بلوک امپریالیستیِ ترانس آتلانتیک، جامعه را تا مرز بازگشت به یک مستعمره فرنگ و سپس تا لبه پرتگاه نابودی در یک جنگ سوق دادند، امروز در چهارچوبِ وفاقی گسترده در دیوانسالاران و تکنوکراتها و الیگارشیِ نظامی حرکتی خزنده به سوی قطب دیگر ژئوپلیتیک جهانی را در پیش گرفته و امتداد پایهایترین وجوه سیاستهای خویش را در این چهارچوب تحول یافته و با حاشیهای کردن جریانات آشکارا خدمتگزار اربابان داووس و وال استریت دنبال میکنند. اکنون حکومتی که زمانی بخش نظامی آن مدافعان حرم خود را برای مبارزه با داعش مخفیانه به سوریه اعزام میکرد و جامعه مدنیِ شاکلهی آن آشکارا علیه سوریه و فلسطین به توطئه پردازی مشغول بود، به توازن جدیدی دست مییابد که در آن ائتلافی فراگیر جهتگیریهای آیندهی حکومت بر متن اوضاع تغییر یافتهی جهانی را با چرخش آرام به سوی شرق در عین التزام به قوانین بینالمللی همراه با روی آوری به سوی سیاستورزیِ واقع بینانهی بورژوایی، یا همان دیدگاه معروف به رئالیسم به پیش میبرد. پیششرط این چرخش سیاسی چرخشی نرم در خود جامعهی مدنیِ پس از جنگ ۱۲ روزه بود که امیدهای بخش وسیعی از آن برای پیوستن به اردوی مطلوب غرب را تا اطلاع ثانوی بر باد داده و گزینهای غیر از ائتلاف استراتژیک با شرق در مقابل آن باقی نگذاشت.
آنچه در این تحول تعیین کننده است نه جهتگیری ژئوپلیتیک، بلکه مضامین اجتماعی آن است. از نقطه نظر ژئوپلیتیک قرار گرفتن ایران در طیف کشورهای معروف به جنوب جهانی، طبیعیترین چیزی است که میتوانست واقع شود. قدرت بیش از اندازه و موقعیت تعیین کنندهی بورژوازی ترانس آتلانتیک و پیوند عمیق جامعه مدنی ایران با لیبرالیسم غربی تاکنون مانع انجام این تحول بود و اکنون که این قدرت رو به کاهش گذاشته است گرایش به پیوستن به ائتلاف استراتژیک با روسیه و چین و قرار گرفتن در مختصات ژئوپلیتیکِ «جنوب جهانی» نیز تقویت شده و به سوی تحقق عملی پیش خواهد رفت. مسئلهی اصلی در این تحول در آن است که توسط همان نیروهایی انجام میگیرد که خود خلق کننده موقعیت برزخی و روند اضمحلال تاکنونی بودند. تمام عناصری که در سه دهه گذشته و با دولت پسا جنگ هاشمی رفسنجانی سکان اداره امور کشور را به دست گرفتند همچنان در ساختارهای قدرت باقی مانده و به همان روال تاکنونی به غارت و چپاول ثروتهای متعلق به عموم جامعه ادامه خواهند داد. تنها تغییری که در ساختار قدرت انجام میشود حاشیهای شدن گذرا و موقت جریان رادیکال ترانس آتلانتیک است که از هماکنون خود را برای کسب رهبری آینده نظام آماده میکند. به همین دلیل نیز تحقق این تحول ژئوپلیتیک نه به معنای ایجاد تغییرات محسوس به نفع تودههای محروم جامعه بلکه به معنای امتداد همان سیاستهای ضد کارگری و ضد مردمیِ اقلیتِ چپاولگرِ حاکم بر متن رویکردی نو است. رویکردی که با گسترش روابط با کشورهای موسوم به «جنوب جهانی» جلوهی تازهای به جمهوری اسلامی به عنوان کشوری با سیاستهای ضد امپریالیستی و عدالتخواهانه خواهد بخشید، در سطح جهانی پایگاه گستردهتری را در میان نیروهای طرفدار عدالت اجتماعی و صلح برای آن فراهم خواهد کرد و در سطح داخلی نیز با تقویت مشروعیت بینالمللی دست طبقهی حاکمه را برای پیشبرد اصلاحات عمیقتر بازار آزادی بازتر خواهد کرد. همزیستی مسالمت آمیز با اسرائیل، ابهام هسته ای و اصلاحات بازار آزادی اصلی ترین محورهای تحولی هستند که در حال وقوع است.
مبارزه برای شکل دادن به قطب سوم در جامعه و گام برداشتن به سوی قدرت سه گانهای که توان مهار این روند مخرب را داشته باشد، امروز بیش از هر زمان امری است لازم و حیاتی. بدون عقب راندن طبقه حاکم در این سه عرصه اصلی هیچ صحبتی حتی از بهبود اندکی پایدار در وضعیت معیشت و حیات تودههای کار و زحمت در جامعه نمیتواند در میان باشد تا چه رسد به آیندهای روشن و دست یافتن به جامعهای سعادتمند.
پیوند با اردوی رو به عروج «جنوب جهانی» به رهبری چین و روسیه و پذیرش قواعد بازی ژئوپلیتیک جهانی، همزیستی مسالمت آمیز با اسرائیل را نیز به عنوان جزئی جدائیناپذیر با خود به ارمغان خواهد آورد. برخلاف آمریکا که شیطان بزرگ جمهوری اسلامی است و برخلاف اروپا که در سالهای اخیر از یک دلال جوشدهندهی معامله با غرب به یک پیشران اقدامات ضد ایران تغییر نقش داده است، در سوی دیگر ماجرا کشورهایی قرار دارند که نه تنها نسبت به جمهوری اسلامی سیاست خصمانهای را دنبال نکردهاند، بلکه حتی از بیشترین روابط سیاسی و اقتصادی با آن نیز برخوردارند. اصلیترین این کشورها، چین و روسیه و هندوستان، یا از گستردهترین روابط با اسرائیل برخوردارند و یا در مورد هندوستان یک متحد اصلی و استراتژیک رژیم صهیونیستی به شمار میآیند. برخلاف جانبداری بیقید و شرط شیطان بزرگ از اسرائیل تا حد وارد شدن به جنگ با ایران دوش به دوش آن، ثبات و آرامش در خاورمیانه برای بریکس و شانگهای از اهمیتی اساسی برخوردار است. اگر ایران خواستار خروج آمریکا از منطقه است و اگر این سیاست میتواند به تضعیف موقعیت آمریکا در منطقه بیانجامد، بهای متقابلی که باید برای آن بپردازد رعایت منافع کشورهای سه گانه در رابطه با اسرائیل است. آمریکا نتوانست اما کشورهای سه گانه خواهند توانست جمهوری اسلامی را به سمت همزیستی مسالمتآمیز با اسرائیل سوق داده و به این ترتیب رژیم صهیونیستی را از یک تنگنای وجودی نجات داده و موجودیت لرزان آن پس از قیام ۷ اکتبر را تثبیت کنند. امری که نه تنها برای مردم فلسطین فاجعه خواهد بود بلکه همچنین برای مردم کل منطقه و خود ایران. وجود تثبیت شده رژیم صهیونیستی، هم به معنای وجود یک مرکز دائمی بلوا و قتل و کشتار در منطقه و در خود ایران خواهد بود، و هم از نقطه نظر ایدئولوژیک ضربه بزرگی به هر گونه انساندوستی و در نتیجه تغییر مؤلفهها و ارزشهای اخلاقی در کلیه جوامع منطقه – و حتی جهان – به سوی مشروعیت بخشیدن هر چه بیشتر به تقدس قدرت و همبستگیزدایی در درون جوامع. برای ایران این در عین حال به معنای یک گسست قطعی از میراثی به جا مانده از انقلاب ۵۷ خواهد بود. گسستی که به سهم خود در اضمحلال پیوندهای اجتماعی و حس همبستگی در درون طبقات زحمتکش و اشاعه اخلاق جنگ که بر که یا هر کس علیه دیگری، در جامعه نقشی تعیین کننده ایفا خواهد کرد. سپردن فلسطین به طاق نسیانِ فراموشی برای جامعه ایران معنای دیگری جز یک مرگ مغزی نخواهد داشت.
به همین ترتیب است تحولی که در عرصه جدال ژئوپلیتیک و در رابطه با مسئله هستهای ایران در حال وقوع است. جنگ ۱۲ روزه به طور آشکاری به جابجایی صفوف درون طبقهی حاکمه، به زیان شکستطلبانِ خودفروختهی ترانس آتلانتیک و به نفع طرفداران سیاستورزی رئالیستی منجر شده است. تغییری که در کنار جهتگیری بینالمللی جمهوری اسلامی و جایگاه ایران در صفبندیهای جهانی، بیش از همه در مسئله هستهای و تقویت مشروعیتِ دستیابی به سلاح هستهای به منظور بازدارندگی در مقابل دشمن خارجی نمودار میگردد. صرفنظر از این واقعیت که توان نظامی ایران با سلاحهای متعارف نیز در برابر دولتک اسرائیل به مراتب بیش از بازدارندگی و در حد توان نابودی آن جرثومه است، نفس رویآوری به سیاست ورزی رئالیستی در عین حال به معنای زدودن هرگونه رویکرد ایدئولوژیک و ارزش مدار از سیاست و تبیین آن منحصرا بر اساس منافع مادی خواهد بود. واقعبینی در سیاست ورزی رئالیستی طبقه سرمایهدار، نه به معنای ارائه ارزیابی مبتنی بر واقعیت از تقابل نیروها در چشماندازی تاریخی، بلکه به معنای تبیین شانسها و امکانات موجود در جدال بین قدرتها در جهت تأمین منافع خودی است. بر اساس رئالیسم سیاسی است که شیوخ عرب که زمانی برای جمهوری اسلامی استکبار منطقهای را تشکیل میدادند، امروز به کشورهای برادر و همسایگانی بدل شدهاند که باید با آنان تعامل داشت.
از یک سو در شرایط امروز دستیابی به سلاح هستهای برای کشوری مانند ایران در مقابل قدرتهای بزرگ هستهای الزاماً به معنای تقویت بازدارندگی نیست و چه بسا به زیان بازدارندگی کنونی موجود با سلاحهای متعارف نیز باشد که همراه با مشروعیت بینالمللی نیز هست. از سوی دیگر اما روی آوری به سیاست تسلیح هستهای در شرایطی که دنیا با شتابی خیرهکننده به سوی فجایع عظیم پیش میرود، به معنای تن دادن به منطقی است که نظم ضد بشری سرمایه داری بر جهان تحمیل کرده است. جانبداری از سیاست تسلیح هستهای مقدمتا و بیواسطه به معنای کنار گذاشتن مبارزه برای جهانی عاری از سلاحهای هستهای به طور ویژه و جهانی عاری از میلیتاریسم و نظامیگری به طور کلی خواهد بود. برای منطقه ما، نه دستیابی به سلاح هستهای، که مبارزهای همه جانبه برای خاورمیانهیِ عاری از سلاح اتمی اولویت فوری هر گونه سیاستورزی به نفع تودههایِ محرومِ منطقه باید باشد. و روشن است که تیغ تیز و برّان چنین سیاستی باید بر گردن رژیم منحوس فاشیستی صهیونیستی قرار بگیرد.
و سرانجام این که در پرتو چرخش بزرگ آرام به شرق و قرار گرفتن بر متن جنوب جهانی، تحولی دیگر نیز در جریان است: تعمیق مناسبات سرمایهداری و حذف هر چه بیشتر خدمات رفاهی دولت. نگاه به شرق نه تنها به منزلهی تغییر نگاه به بالا، به قلهی جامعه و به پایین، به قعر جامعه نیست، بلکه بیش از آن بهمعنای امتداد همان نگاه و همان رویکرد نسبت به طبقات متمول و صاحب امتیاز و طبقات محروم است. جمهوری اسلامی ایران غیر از سازماندهی استثمار انسان از انسان و باز کردن راه انباشت سرمایه به هر طریق، سیاست دیگری را نمی شناسد. از «نئولیبرال» داووسیِ فکل کراواتیِ فراکسیون الیگارشها و تکنوکراتها تا «نئولیبرال» ریشویِ امام زمانی، مرغِ اقتصاد کلان فقط یک پا دارد.خصوصیسازی، خصوصیسازی و باز هم خصوصیسازی. نگاه به شرق نه تنها به گسترش بهداشت و آموزش رایگان و به تأمین مسکن مناسب برای توده مردم نخواهد انجامید، بلکه فضیلت کسب سود در همین عرصهها را باز هم بیشتر در مرکز توجه قرار خواهد داد و عرصههای دیگری را نیز مورد تعرض قرار خواهد داد که تاکنون حریم حفاظت شده به حساب میآمدند. نه تنها سوختِ مورد نیاز برای حمل و نقل را به قیمت جهانی خواهند رساند و انبوهی از کم درآمدترین توده های مردم را باز هم بیشتر به ورطه فقر و فلاکت خواهند راند، بلکه حتی بر خود صنعت مادر نفت هم چوب حراج خواهند زد. هفتاد و اندی سال پس از ملی شدن صنعت نفت، اکنون جمهوری اسلامی رو به شرق، خصوصیسازیِ مجدد آن را در دستور قرار می دهد.
رفقای کمونیست، کارگران، زحمتکشان، انسانهای آزادیخواه،
همه این تحولات منفی به این دلیل واقع میشوند که مقاومت مؤثری در مقابل آنها وجود ندارد. آنجا که مقاومت باشد، قطعاً آنها نخواهند توانست به این سادگی سرنوشت ما و نسلهای آیندهی ما را اینچنین به بازی بگیرند. چنین مقاومتی نمیتواند مقاومتی محدود و منحصر به بهبود شرایط زندگی خود باشد. بیشتر از آن، چنین مقاومتی نباید به هیچوجه به بهای ضربه زدن به هستی و معاش دیگر قربانیان سرمایه صورت بگیرد. اگر فقط یک چیز در سالهای اخیر روشن شده باشد، پیوند تنگاتنگ همه تحولاتی است که همزمان در سرتاسر جهان واقع میشوند. دنیای امروز دنیای به هم پیوستگیها است. دنیای تحولات منفرد و بدون ارتباط به یکدیگر نیست. ببینید که پیروزیِ یک فاشیستِ صهیونیستِ بازار آزادیِ رادیکال در آرژانتین چگونه به هارترین نیروهای ضد کارگر در ایران روحیه بخشید؛ نگاه کنید که درندگی و وحشیگری جلادان سادیست رژیم جعلی صهیونیست چگونه وقاحت لمپن فاشیستهای ایرانی در لجنپراکنی بیشتر را تقویت میکند؛ به هر گوشه جهان که نگاه کنید، از پیشرویهای ارتش روسیه در اوکراین تا موفقیتهای اقتصادی چین و تا تشدید شکاف داخلی در آمریکا و افزایش تشنج در آفریقا، همه و همه به طور مستقیم بر زندگی و آیندهی ما و فرزندانمان نیز تأثیر میگذارند. گاه این تأثیرات مانند تهاجم وحشیانه دوازده روزه آمریکائی-اسرائیلی آشکارند و گاه پنهان تر. اما شکی در این نیست که مجموعه این تحولاتند که جهان آینده ما را شکل میدهند. جهانی که ما میتوانیم و باید خود برای شکل دادن به آن نقش ایفا کنیم.
این نقش آفرینی برای ایران امروز نمیتواند فقط محدود به جنبشهای مطالباتیِ بلاواسطه برای بهبود شرایط کار و زندگی باشد. چنین جنبشهایی مطلقاً لازم و حیاتیاند و لحظهای نباید از تقویت آنها خودداری کرد. موفقیت و عدم موفقیت چنین جنبشهایی به طور قطع بر کل حیات اجتماعی نیز تأثیر گذار خواهد بود. اما جامعهی ایران به فراتر از چنین جنبشهایی نیاز دارد. به این نیاز دارد که تودهی زحمتکشان و همه انسانهای شریف و عدالتخواه و دوستدار رهائیِ بشر از مصائب امروز، در چشماندازی بزرگ جریان اجتماعی نیرومند و همگرایی را شکل دهند که در هم بودگی خویش به نیرویی مادی برای عقب راندن طبقه حاکمه تبدیل شود. این نیاز حیاتی امروز جامعه ایران است و برای آن باید هر گونه توهمی به نیروهای درون طبقات حاکم و ساختار قدرت را کنار گذاشته و خود دست به کار شد.
چنین نیرویی هنگامی میتواند شکل بگیرد که با پاسخهایی روشن به گرهیترین معضلات جامعه و منطقهی ما به چالشهای پیش رو پاسخ دهد:
- برای محو غده بدخیمی مبارزه کند که تهدیدی برای سلامت و موجودیت صدها میلیون مردم منطقه و جهان است،
- برای لغو دیپلماسی مخفی جمهوری اسلامی مبارزه کند که پیشاپیش توده مردم را از تصمیمگیریهای مربوط به سرنوشت و آینده خود کنار گذاشته و این آینده را گروگان مذاکرات و بند و بستهای محرمانه با دول امپریالیستی قرار داده است،
- برای یک سیاست هستهای شفاف و روشن، شفاف و روشن برای توده مردم ایران و جهان، و نه برای سرویسهای اطلاعاتیِ امپریالیستی و سازمانهای بینالمللیِ کارگزار سرمایهی جهانی، بجنگد و در رأس مبارزه منطقهای و جهانی برای خلأ سلاح اتمی قرار بگیرد،
- و سرانجام سدی محکم در برابر یورشهای روزمرهی طبقهی سرمایهدار به سفره نان و به معیشت و رفاه مردم ایجاد کند. از مبارزه برای لغو پیمانکاریها و بیحقوقی گستردهی کارگران تا مجازات قاطع اختلاسگران اموال عمومی و قاتلان کارگران و بریدن دست کلان سرمایهداران و دلالان بازارهای بورس و مالی از تصمیمگیری پیرامون آینده ما.
جهان با شتاب این دوران هرج و مرج و گذار به نظم با ثباتتر آینده را پشت سر خواهد گذاشت. دوران کنونی دورانی سخت و پر از سنگینترین مبارزات خواهد بود. سرنوشت جهان و بشریت اما امری محتوم نیست. به نتیجهی همین مبارزات بستگی دارد که آیا ما و فرزندانمان در آیندهای سعادتمند و روشن و پر از مهر و همبستگیِ جهانی خواهیم زیست یا به ورطه جهانی هولناک و پر از کینه و نفرت و کشتار و خونریزی در خواهیم غلطید. کنش امروز ما نیز جزئی از این تلاش جهانی است.


ادامه مطلب ..و