کارگران، زحمتکشان، رفقای کمونیست، انسانهای شریف خواهان عدالت اجتماعی،
بشریت در نقطهای تعیین کننده از تاریخ خویش قرار گرفته است. نقطهای که سرنوشت دههها و سدههای آینده کل جهان در آن در حال رقم خوردن است. یا تمام جهان به سوی سعادت و خوشبختی گام برخواهد داشت و یا فجایع و جنایات امروز جهان تعمیم خواهند یافت و بشریت دوران تلخی از مرارت و مصیبت را تجربه خواهد کرد. ایران نیز اکنون و پس از جنگ ۱۲ روزه یکی از کانونهای اصلی این نبرد جهانی است. نمیتوان و نباید اجازه داد نیروهای تباهی و اهریمنی سرمایه، این تجسم سلطهی مرگ بر زندگی، جامعهی ایران و امکانات آن را در خدمت چشم انداز تیرهی استمرار سلطهی جهانی استعمار و بهره کشی انسان از انسان قرار دهند. مصافهای پیش روی ما مصافهاییاند عظیم و برای غلبه بر مصافهای عظیم، هم همتی عظیم و هم درایتی عمیق لازم است.
با پایان جنگ تجاوزکارانهی ۱۲ روزهی جبههی امپریالیستیِ غرب با سرنیزهی فاشیسم صهیونیستی علیه ایران و آغاز آتش بس، مبارزهی طبقاتی در ایران با شتابی فزاینده تشدید میشود. اگر فضای جنگی در آن ۱۲ روز امکان به نمایش درآمدن گرایشات متخاصم درون جمهوری اسلامی را نمیداد، پس از برقراری آتش بس به سرعت همان مشخصاتی در جامعه نمودار گردید که در تمام دوران متأخر جمهوری اسلامی از سال ۱۳۸۸، سال آغاز جنبش سبز، تاکنون حیات سیاسی جامعه ایران را رقم زده و این جامعه را به سوی اضمحلال سوق داد. جدال درونی طبقهی حاکمه دیگر فقط جدالی بر سر مدرنیته و سنت، آزادی پوشش و حجاب، بازار آزاد و اقتصاد دولتی و دمکراسی و ولایت نبود. اکنون همهی این جدالها بر متن جدال بزرگتری واقع میشد که از همان آغاز موضوع اصلی کشمکش بود اما در پوشش معضلات اجتماعیِ دیگر خودنمائی میکرد: جدال بر سر نقش ایران در جهان آینده، تعلق به اردوی اقلیتِ امپریالیستیِ برگزیدگانِ غرب یا تعلق به جهان چندقطبی در حال تکوین. تبدیل ایران به زیر مجموعهای از بلوک ترانس آتلانتیک یا کشوری مستقل در خانوادهی کشورهای باصطلاح جنوب جهانی. نبردی که خود حلقهای از زنجیره نبردهای جهانی در حال وقوع بر سر حفظ موقعیت یا بیرون راندن و انهدام رقبا در جریان است. اکنون و در پرتو وفاق، این جدال بیواسطه خود را طرح کرده و ایران را مستقیماً و بیحاشیه وارد جدال تاریخی-جهانی بر سر آرایش آینده جهان کرده است. نبردی بر سر بود و نبود که جبهههای آن با حدّت و شدت متفاوت، از اوکراین تا خاور دور و خاور میانه و آفریقا و آمریکای لاتین، در یک کلام تا گوشه و کنار دنیا، گسترده شده است.
با حملهی روز ۲۳ خردادِ اسرائیل و آمریکا، ایران در کنار اوکراین به داغترین کانون این نبرد جهانی تبدیل شد. اما تبدیل ایران به کانون داغ این نبرد نه ناشی از اتخاذ استراتژی آگاهانهای از سوی طبقه حاکمه در ایران برای گام برداشتن در این جهت و مشارکت فعال در شکل دادن به جغرافیای سیاسی و نظام اجتماعی آیندهی جهان، بلکه ناشی از شکست جمهوری اسلامی در استراتژی دور ماندن از این صفِ تقابلِ جهانی-تاریخی بود. ایران نه تنها خود داوطلبانه وارد این نبرد جهانی نشد، بلکه حتی برای اجتناب از ورود به آن تمام تلاش خود را به کار گرفت اما در ممانعت از ورود به آن شکست خورد. بلوک تجاوزگر امپریالیستی-صهیونیستی برای جبران ضرباتی که در دو دههی اخیر در سطح جهانی بر آن وارد شد و برای تغییر مجدد توازن قوا به نفع خود، ایران را به عنوان هدف فوری تعرضِ خویش انتخاب کرد. ایران حلقهی ضعیف زنجیرهی جهانی کشورهای خارج از بلوک ترانس آتلانتیک، و هدفی بود که غلبه بر آن میتوانست هم توازن قوای منطقه را از پایه و اساس دگرگون کند و هم در سطح جهانی به مثابه یک پیروزی استراتژیک در حفظ موقعیت برتر بلوک ترانس آتلانتیک آمریکایی-اروپایی و اقمار آن عمل کند.
نظام سیاسی حاکم بر ایران در امتداد رویکرد اساساً ضد کمونیستیِ «نه شرقی، نه غربیِ» آغاز دوران جمهوری اسلامی، پس از فروپاشی بلوک سوسیالیستی نیز با داعیهی حرکت به سوی تمدن اسلامیِ متمایز از دمکراسی لیبرال غربی، همچنان در صدد تثبیت هویت خویش به مثابه واحدی مجزا از مجموعهی بلوکبندی های مختلف جهانی بر آمد، در حالی که پس از پایان دوران جنگ هشت ساله و سرکوب جنبش کمونیستی و کارگری و در روندی مستمر، گرایش به ادغام در بلوک حاکم بر مناسبات جهانی تبدیل به گرایش هژمونیک در جامعه و مسلط بر ساختارهای اقتصادی، بوروکراتیک و تکنوکراتیک و فرهنگی گردید. این روندی بود اجتنابناپذیر که پایههای آن از یک سو بر قانونمندیهای آهنینِ گسترش و تعمیق روابط بینالمللی بر متن توسعه و تکامل مناسبات سرمایه داری قرار داشت، و از سوی دیگر، بر سنتهای دیرینهی دخیل در شکلگیری جامعهی مدرن ایران در قرن نوزده میلادی در پیوند تنگاتنگ با، و عمیقاً متأثر از تطور لیبرالیسم در اروپا، با عروج اجتناب ناپذیر لیبرالیسم و تکوین یک جامعه مدنی پر توان متکی بود. امری که در سپهر فضای مجازی به تمامی متحقق شده و جامعهی مدنی ایرانی را بیشتر و بیشتر به بخش انتگرال سرمایهداری جهانی تبدیل نموده است. این نیرو اکنون سالهاست که مقدرات جامعه ایران را رقم میزند و اراده خود را بر نظام سیاسی حاکم تحمیل میکند. این روندی طولانی بود که در درون حاکمیت، نخست در مناقشات بین دو جناح حکومتی بازتاب مییافت، و در سالهای اخیر عملاً به ایجاد قدرتی دوگانه منجر شده بود که در آن وجههی همت بلوک ترانس آتلانتیک بر حذف کامل طرف مقابل قرار داشت.
در آستانه حمله جبهه صهیونیستی-امپریالیستی به ایران، یک سال پس از روی کار آمدن دولت وفاق، این موازنهی قدرت در درون نظام به طور قطعی به زیان بلوک وفادار به اهداف جمهوری اسلامی و به نفع بلوک ترانس آتلانتیک تغییر یافته بود. اکنون و پس از پایان جنگ، شدت مبارزه بین این دو بلوک درونی قدرت نه تنها کاهش نیافته است، بلکه به طور روزافزونی به سوی یک نبرد قطعی و نهایی در جریان است. یک سوی این نبرد، جریان مسلط ترانس آتلانتیک، ائتلاف جریانات دست راستی لیبرال و محافظهکار یا اصلاحطلب و اصولگرا، رسما کمر همت به حذف سوی دیگر این موازنهی قدرت را بسته است که در سالهای اخیر تحت عنوان «جریان انقلابی» شناخته میشود. در مقابل سوی دیگر این نبرد، آن «جریان انقلابیِ» درون نظام، دقیقاً به دلیل اشتراک در مبانی سیاستگذاریِ اقتصادی و باور به تقدس مالکیت خصوصی و بازارسالاری و ضدیت با دولتگرایی، نه قادر به مقابله قطعی با جریان اکنون مسلط بر حیات اجتماعی و سیاسی در ایران است و نه مایل به کنار زدن آن. آنچه خود را در درون نظام، «جریان انقلابی» می نامد و می داند، تنها تا آنجا «انقلابی» است که خواستار اجرای سیاستهای مطلوب خویش توسط جریان مقابل است نه کنار زدن آن. این «جریان انقلابی» جریان سترونی است، حتی ناتوان از تولید سیاستمدارانی ورزیده و احزابی توانا. جریانی که بدون دیوانسالاران اصلاحطلب و کارگزار و بدون رضایت جامعه مدنیِ سکولارِ پایتخت اساساً قادر به حکومت نیست. مادام که کشمکش بین این دو نیروی اصلی در طبقهی حاکم در ایران در حوزههایِ مختلفِ اجتماعی در جریان بود و امکان دستیابی به توازنهای معینی با حفظ هر دو گرایش در درون حاکمیت وجود داشت، این دو نیروی مخالف، به عنوان فراکسیونها یا جناحهای یک حکمرانی واحد ظاهر میشدند. هر چه در سطح جهانی تضادهای درونی سرمایهداری در شکل بروز جدالهای موجودیتی نمود بیشتری مییافت، در ایران نیز مناقشه به سوی مسئله گرهیِ جهان معاصر سوق یافته و ماهیت جدال نیز از جدالی بر سر تقسیم موقعیتها و دستیابی به توازنی بین طرفین به جدالی برای بیرون راندن رقیب از میدان بدل میگردید. آنچه به نام دو جناح در جمهوری اسلامی شناخته میشد، جای خود را به قدرتی دوگانه میداد. روندی که نشانههای اولیهی آن در طغیان سبز در سال ۱۳۸۸ آشکار شده و از دوران ریاستجمهوری روحانی تکوین قطعی آن به طور بطئی آغاز و با انتخابات ریاست جمهوری دورهی سیزدهم و حذف نمایندگان اصلی جریان ترانس آتلانتیک و سپس با پیروزی پزشکیان به بالاترین سطح خود رسیده است. برخلاف تبلیغات جریانات مختلف درون نظام، جنگ ۱۲ روزه نه تنها این شکاف را از بین نبرد، بلکه آن را تعمیق نموده و آشکار تر در معرض دید همگان قرار داد. کمپین برای رهبری حسن روحانی در دل شرایط جنگی و در حالی که رهبر نظام در اختفا به سر میبرد، آشکارترین نمود آن را به نمایش گذاشت و پس از آتشبس نیز پلتفرمهای متعدد ارائه شده از سوی مراکز قدرت و اتاق فکرهای جریان هژمونِ ترانس آتلانتیک در ایران، تردیدی در این باقی نمی گذارد که دوران برقراری توازن بین طرفین رو به اتمام است و دوران حذف کامل طرف مقابل آغاز شده است.
تصادفی نیست که این تطور در ایران در زمانی واقع میشود که در کل غرب نیز پس از سالها وقفه در پروژهی رژیم چنج، اکنون یک بار دیگر اجماعی همه جانبه حول همان پروژه خود را به نمایش میگذاشت. وضعیتی که در سال ۱۳۸۸ پس از انتخابات ریاست جمهوری و آغاز طغیان سبزها نیز شکل گرفته بود. با این تفاوت اساسی که در سال ۱۳۸۸ نیروی تغییر رژیم باید از طریق بسیج متحدانه خیابان در داخل و رسانه در خارج تأمین میشد. در سال ۱۴۰۴ اما تدارک این نیرو باید مقدمتا از طریق تهاجم نظامی و ترور رهبران سیاسی و نظامی و علمی و تخریب زیرساختهای اقتصادی صورت میگرفت تا در امتداد آن نیروی شبه نظامی کارگزارِ بلوکِ امپریالیستی-صهیونیستی وارد میدان میشد. تا زمانی که جنگِ تجاوزکارانه با چشم انداز دستیابی به موفقیت در جریان بود، در این پروژه جایی برای جریان ترانس آتلانتیک درون حاکمیت نبود. با مقاومتِ جانانهی جامعه در برابر تهدید فروپاشی و دستِ ردِ قاطبهی تودهی مردم کارگر و زحمتکش بر سینهی متجاوزین و نوکران آنان، جریان براندازِ تفاله سلطنت از دور خارج شده و یک بار دیگر جریان تضعیف شدهی ترانس آتلانتیکِ درون حاکمیت به نیروی اصلی پروژه تبدیل شد.
اکنون و در دوران پسا جنگ، به هر اندازه که جامعه از فضای جنگی ۱۲ روزه فاصله میگیرد، به همان نسبت جریان هژمون ترانس آتلانتیک از انفعالِ نسبیِ روزهای جنگ فاصله گرفته و با آرایش سازمان یافتهتری در تمام عرصهها وارد میدان میشود. طبقهی سرمایهدار کوتوله در ایران که در دوران منتهی به انقلاب ۵۷ و در برابر تهدید سوسیالیسم، رستگاری خود را در دستیازی به اسلام و تبعیت از فرامین رهبریِ روحانی آن جستجو میکرد، اکنون، نیم قرن بعد از آن وقایع، با اطمینان به نفس طبقهای قدرتمند، خواستار ادغام کامل در «جامعهی جهانیِ» لیبرال و تبدیل اسلام به زیر مجموعهای از سیادت طبقاتی خویش و سوپاپ اطمینانی برای مواقع ضروری میگردد. حلقهی اساسی در تحقق این اهداف نیز در پیوستن رسمی به اردوی امپریالیستی غرب جستجو میشود. امری که با مانع جریان رهبری نظام و «جریان انقلابیِ» درون پایههای آن روبرو است. گرهگاه اصلی قدرتِ دوگانه نیز در همین نقطه واقع شده است. پیوستن رسمی به اردوی غرب نیازمند حذف جریان مقابل است. اما نه جریان ترانس آتلانتیک توان تحقق یکباره هدف خویش را دارد و نه جریان مقابل قادر به کنار زدن مشی پروغربی حاکم است. نتیجه این وضعیت در بلاتکلیفی استراتژیکی است که دولت در ایران را به بازیگری ضعیف در صحنه سیاست منطقهای و جهانی تبدیل کرده و جامعه را در معرض خانمان براندازترین تهدیداتِ جنگ طلبان صهیونیست-امپریالیست قرار میدهد که برای بقای خود نیازمند به زانو در آوردن ایران و تثبیت سلطهی خویش بر خاورمیانهاند.
پایان وضعیت کنونی تنها میتواند به انهدام جامعه منجر شود. وضعیتی که تنها دو گزینه در آن قابل تصور است. یا این قدرت دوگانهی درون حاکمیت همچنان پابرجا باقی میماند که معنای آن تداوم بنبست کنونی، محو کامل اقتدار حکمرانی، افزایش قدرت نیروهای واگرا در جامعه و سرانجام انهدام جامعه خواهد بود و یا جریان هژمونِ درون طبقهی حاکمه، جریان ترانس آتلانتیک، با تمام اهرمهای اقتصادی، اداری و ایدئولوژیکش این جنگ فرسایشیِ دیرینهی درون حاکمیت را به طور قطعی به نفع خود خاتمه خواهد داد و با حذف یا مقهور نمودن جریان مقابل تماماً به تحقق سیاستهای خویش موفق خواهد شد. نتیجهی این تحول نیز انهدام جامعه خواهد بود، با این تفاوت که در چنین حالتی انهدام با مشارکت جریان حاکم واقع خواهد شد. سرنوشتی که فرجامی به مراتب فاجعه بارتر از خودفروشی و خیانت بورژوازی اوکراینِ سالهایِ پیش از جنگ و ارمنستانِ پاشینیان به مثابه بهترین خدمتگزاران به سرمایههای متروپل ترانس آتلانتیک را به ارمغان خواهد آورد. بها و در عین حال پیششرط چنین موفقیتی تضعیف زیرساختهای اجتماعی و ساختارهای حاکمیتی و تعمیق گسلهای اجتماعی در امتداد شکافهای فرهنگی، قومی-ملیتی و مذهبی است که هماکنون به طور مستمر توسط دولت مستقر و نهادهای وابسته بدان در جریانند. در مرکز این تحول، دولتزدائی قرار دارد که از یک سو در عرصهی اقتصادی با تسریع انتقال ثروت اجتماعیِ متمرکز در دست دولت به سرمایهداران، تحت عنوان «خصوصیسازیِ واقعی» دنبال میشود و از سوی دیگر و در سطح سیاست با تکه پاره کردن قدرت سیاسی تحت عناوین مختلف از قبیل واگذاری اختیارات به استانداران.
در دل وضعیت کنونی و با آرایش کنونیِ قوای اجتماعی، گزینه سومی قابل تصور نیست و تلاش نیروهایی که از طریق تغییر توازن قوا در درون حاکمیت برای تغییر اوضاع به نفع توده مردم کار و زحمت و علیه الیگارشی کلان سرمایهداران مبارزه میکنند، تلاشی است محکوم به شکست. آنچه در درون حاکمیت تحت عنوان «نیروهای انقلابی» خود را تبیین میکند تا جایی که معطوف به آرمانهای آن است فاقد کمترین درجه از انسجام و بلوغ سیاسی برای انجام تحولات مورد نظر خویش است و تا جایی که به ساماندهی اقتصاد جامعه و مناسبات بین کار و سرمایه بر میگردد اغتشاشی عمیق را به نمایش میگذارد که در آن از رادیکالترین و دست راستیترین بازار آزادیها تا متوهمترین خیالپردازانِ اقتصادِ خرد و حتی روستایی را میتوان یافت. حتی در کلیدیترین عرصهی تحولات کنونی، یعنی در مناسبات جهانی و منطقهای نیز، جریان مزبور میلیمتری قادر به فرا رفتن از محدودیتهای وضع شده توسط نظام بینالمللی نیست. چرخش عمومی جمهوری اسلامی در سالهای گذشته به سوی سیاست همسایگی، انعکاسِ پذیرش همین محدودیتها بود. محدودیتهایی که اتفاقاً به مثابه اهرمی در جهت تضعیف هر چه بیشتر خود این جریان توسط جریان ترانس آتلانتیک به کار گرفته میشوند.
تنها تغییر این وضعیتِ قدرت دوگانه و تبدیل آن به وضعیتی نو، وضعیت قدرت سه گانه، میتواند چشماندازهای خروج از این دایرهی جهنمی انهدام و گام گذاشتن در جهت آیندهای روشن را پیش رو قرار دهد. وضعیتی که در آن قدرت دیگری در جامعه ظاهر شده و بتواند در فعل و انفعالات سیاسی، اقتصادی، حقوقی و فرهنگی دخالت نموده، با سویههای ویرانگر تحولات مبارزه کرده و عناصر نویدبخش جامعهی سعادتمند آینده را وارد مبارزات اجتماعی سازد. تکوین چنین وضعیتی پیش از هر چیز در گرو شکلگیری صف متمایزی در دل جامعه است که بتواند به عنوان یک نیروی مؤثر در تغییر توازن قوای طبقاتی به نفع توده های زحمتکشان ایران و منطقه عمل کند. به زعم ما ظرفیت شکل دادن به چنین صفی هم الآن به طور بالقوه موجود است. جنگ ۱۲ روزه نیرویی را در جامعه آزاد کرده است که تاکنون یا توسط خرافات بورژوازی کاسه لیس امپریالیسم به بند کشیده شده بود و یا مرعوب قدرت بلوک صهیونیستی-امپریالیستی، در خود توانی برای مقابله با سیر شوم تحولات نمیدید. در تمام سه دهه گذشته، هیچگاه جامعه ایران اینچنین تکه پاره نبوده است. هیچگاه بورژوازی ایرانی اینچنین هار و لجام گسیخته نبود، همزمان هیچگاه لیبرالیسم و حقوق بشر و بنیانهای ایدئولوژیک و مقدسات این بورژوازی اینچنین رسوا و بی اعتبار نبود و نفرت از این بالماسکهی بورژوازیِ هار و لجام گسیخته چنین گسترده نبود. و این، بنمایه تکوین قدرت جدیدی در جامعه است که میتواند به وضعیت قدرت سه گانه انجامیده و سیر سقوط و انهدام جامعه را متوقف نموده و جهت حرکت را دگرگون کند. قدرتی که بتواند گزینهی فرا رفتن از نظم سرمایهداری را به عنوان بدیلی واقعی در دل تحولات جاری، و نه به عنوان آرمانهایی خیالی و انتزاعی به میان بکشد و موازنهی طبقاتیِ جامعه را به نفع توده کار و زحمت و به زیانِ کلان سرمایهدارانِ صاحب ثروتهای افسانهای تغییر دهد.
آنچه در لحظهی تاریخی کنونی به عنوان ضرورتی گریزناپذیر خود را در مقابل کارگران و زحمتکشان و همهی انسانهای شریفِ کارکنِ جامعه قرار میدهد، نه تن دادن به سرنوشت جدال در قدرت دوگانهی حاکم است و نه افتادن به چاهی که اپوزیسیون مرتجع و مزدورِ برانداز و پادوهای سرنگونی طلبِ آن با وعدههای فریبنده یا شعارپردازیهای توخالی پیش رو قرار میدهند. اپوزیسیونی که در حفظ بنیانهای مبتنی بر ستم طبقاتی در همان اردویی قرار دارد که طبقه حاکم در آن قرار دارد و در خویشاوندی با جریان ترانس آتلانتیک درون حاکمیت به مثابه پیاده نظام خبیثترین و شریرترین نیروهای اهریمنی سرمایه ظاهر میشود. ضرورتِ امروز، سازمان دادن گذار از ایرانِ تحت حاکمیتِ جمهوری اسلامی به ایرانی متفاوت با حفظ بنیانهای جامعه است. گذاری که جامعه را از پلشتیهایِ گریبانگیر آن، از انحطاط همه جانبهی طبقهی حاکمه و از فردگرایی و سودباوری و ابتذال آن، و مهمتر از همه از ورطهی هولناک انهدام در پیش روی آن خلاص نموده و در عین حال تمام عناصر بالندهی درون جامعه را حفظ نموده و با خود به آینده منتقل کند.
چنین گذاری بدون ایجاد وسیعترین همگرائیها در میان نیروهای اجتماعیِ خواستار خروج از این مخمصه امکانپذیر نیست، و برای ایجاد این همگرائیِ وسیع و سازمان دادن به چنین گذاری، پیش از هر چیز لازم است که بیشترین نیروهای سیاسی و نهادها و تشکلهایِ مدافع آرمانهای برابری طلبانه و معترض به تبعیضات طبقاتی و مذهبی و نژادی و در درجه اول دشمن قاطع و سرسخت فاشیسم صهیونیستی-امپریالیستی و اذناب داخلی آن، چنین چشم اندازی را از آن خود کرده، و بپذیرند که راه رستگاری در دو تنگنای اصلاح نظام یا سرنگونی و براندازی نیست. جایگزین کردن کابوس فردای خونینِ پس از براندازی یا تداوم فلاکت و بیحقوقی کنونی، با چشماندازِ قابلِ تحققی از گذارِ کنترل شده به نظمی نوین، یک پیششرط حیاتی تکوین وضعیت قدرت سه گانه در جامعه و بهکارگیری اهرم فشاری برای ایجاد تغییراتِ لازم چه در عرصهی داخلی و چه در عرصهی منطقهای و بین المللی است.
روشن است که این همگرائی فقط میتواند آغاز کار باشد. انجام تغییرات بزرگ، به آرایشی بسیار مستحکمتر و منسجمتر از همگرائیهایِ آغازین نیازمند است. اما برای دستیابی به چنان آرایشی، خواه در شکل یک جبههی خلقی باشد یا در قالب هر شکل دیگری، هم جنبش واقعی باید گامهای مشخصِ مؤثری را برداشته و به درجهای از اعتماد به نفس و اطمینان به خود برای برداشتن گامهای بزرگِ بعدی دست یافته باشد و هم به موازات آن مباحثات برای دستیابی به یک زبان مشترک و طرح روشن برای نظام اجتماعی آینده، به اندازهی کافی تعمیق یافته و همگرائیهای آغازینِ سلبی به یک پیوند عمیق اثباتی ارتقاء یافته باشد. دانستن این که چه نباید بخواهیم کافی نیست، آن نیروی متحد باید به طور اثباتی نیز بداند که چه میخواهد. این راه دشواری است که باید پیمود و گام اول آن حرکت به سوی ایجاد همگرائیهای اولیه است که میتواند در شکل دادن به پویشهای مختلف و حمایت متقابلِ همهی گروههای ذینفع از چنین پویشهایی تجلی یابد. پویشِ حداقل دستمزد در سال گذشته، و تجمع یکم خرداد دانشگاه تهران در دفاع از فلسطین، نمونههای خوبی از چنین پویشهایی هستند که باید هم گسترش یافته و هم عرصههایِ کلانِ سیاسی را نیز در بر بگیرند. این امری است شدنی. و نه تنها این، بلکه همچنین تقویت پویشهای دیگری که در زمینههای مختلف هماکنون جریان دارند و تبدیل آنها از طریق همیاری و همدلی و حمایت متقابل به اجزاء یک حرکت وسیع اجتماعی نیز امری است هم شدنی و هم لازم. هیچ دلیلی برای بی تفاوتی نسبت به پویشهایی از قبیل لغو پیمانکاری یا افزایش مستمری بازنشستگان و پویشهای معلمان و اعتراض به بیگاری پرستاران و یا بدتر از آن واگذار نمودن این پویشها به فرصتی برای سوءاستفاده کثیفترین جریانات ارتجاعی وجود ندارد. زمان آن فرا رسیده است که همهی این پویشهای موجود، در چشماندازِ جنبشی گسترده و فراگیر از طبقات کار و زحمت ظاهر شده و به یُمن این همگرائیِ گسترده، چشماندازهایِ گذار از این دوران پر مخاطره را در برابر کل جامعه نیز قرار دهند. زمان آن فرا رسیده است که چنین پویشهایی را در عرصههای حیاتی دیگر، از ملی کردن معادن و تأمین امنیت معدنچیان تا مقابله با خصوصیسازیهای در دست اجرا نیز دامن زد. امروز میتوان در این راه گام برداشت.
جنگ ۱۲ روزه عناصر پایهایِ ایجاد این همگرائی را در ایران نیز آشکار کرد. در این جنگ برای همگان مشخص شد که سیاست خارجی امتداد سیاست داخلی است و دقیقاً همان نیروهایی در سیاست خارجی، ادغام در نظم امپریالیستی را جستجو میکنند که در تمام سالهای گذشته در رأس تعرض به معیشت طبقه کارگر و رها کردن افسار سرمایهداریِ هار و لجام گسیخته قرار داشتهاند. آنانی که در درون و حاشیه حاکمیت پیشرانِ «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» بودند، همزمان شریک بیحقوقی وسیعا گستردهی طبقهی کارگر و کارکنانِ شریف بیمارستانها و معلمین و بازنشستگان نیز بودند. همچنین آنانی که برای فلسطین اشک تمساح میریختند اما در عین حال در خطرناکترین لحظه تاریخ، میلیونها فلسطینی را به سرنوشت خود واگذاشته و به چاپلوسی شیوخ عرب پرداختند، همانهایی نیز بودند که دست در دست رقبای غرب پرست خویش، در رأس غارت منابع عمومی از طریق بذل و بخشش ثروت دولتی در میان نور چشمیها و گماردن آقازادههای نازپرورده در رأس مناصب دیوانی نیز قرار داشتند. ماسکهای فریبندهای که بر چهره داشتند از هم دریده شد و روشن گردید که شیونها و فریاد آنان برای فقر و فلاکتِ مردم که به زعم آنان ناشی از کمکهای نظام به سازمانهای فلسطینی و لبنانی بود، در حقیقت اشک تمساحی بود برای طعمهای که باید بلعیده میشد. روشن شد که بین دریوزگی بارگاه سرمایههای بینالمللی و ژستهای لیبرالی و افادههای حقوق بینالمللی و «زبان دیپلماسی»، با دشمنی با طبقه کارگر رابطهای مستقیم وجود دارد. این ارتباطِ مستقیم هماکنون و پس از جنگ نیز به آشکارترین شکلی مشهود است. آنانی که در دل شرایط جنگی کمر به حراج گذاشتن تتمه ثروت عمومی با برنامههایِ «خصوصی سازی واقعی» گذاشتهاند، در حال باز کردن راه برای آنانیاند که در مقابلِ جنایتکاران جنگی کرنش میکنند. همانهائی که ثروت کشور را به اختصاص واردات اتومبیلهای لوکسِ خارجی اختصاص میدهند. همانهائیاند که به نام انسجام ملی و وفاق، هر گونه صدای انتقاد به تخریب وضع معیشتی توده مردم و نابرابری و تبعیض را منکوب و سرکوب میکنند. همانهائی که حتی در ارائه خدمات عمومی و آب و برق نیز آشکارا بین تودهی مردم و اقلیتِ قلیلِ صاحبان ثروت تبعیض قائل می شوند. جنگ و دوران پسا جنگ عمق رذالت و ریاکاری کسانی را نشان داد که با شعارهایی از قبیل «دشمن ما همینجاست، دروغ میگن آمریکاست» توش و توان اعتراضی توده مردم کار و زحمت را فرسوده کرده و آن را به انحراف کشاندند. جنگ نشان داد که سیاستِ خارجی باید جزء لاینفک سیاست عمومی طبقه کارگر و توده زحمتکشان در مبارزه رهائیبخش خود باشد.
همه اینها محورهای اصلی همگرائیِ ضروری برای ایجاد قدرت سومی در جامعه را نشان میدهند که بتواند هم الآن به عنوان نیرويی مؤثر در فعل و انفعالاتِ مربوط به ادارهی جامعه نقش خود را ایفا کند. نیروئی که در انتظار فردای موعود روز سرنگونی نظام نباشد بلکه هم امروز برای ایجاد تغییرات متحد شود و متحدانه عمل کند. محورهائی که بهسادگی میتوان برشمرد:
- وضعیت فاجعه بار امروز در منطقه قبل از هر چیز محصول تغییر بنیادی سیاست رسمی در جمهوری اسلامی، با کنار گذاشتن عملی آرمانها و اهداف انقلاب ۵۷ در سطح منطقه، پشت کردن به زحمتکشان و رو آوردن به اشراف و خوانین و رئیس قبیلههای کشورهای عربی است. این بخشی از سیاستِ خانمان برانداز تعامل با غرب بود که از دوران گفتگوی تمدنهای اصلاحات شروع شد و تا به امروز همچنان مقدرات سیاست خارجی به طور کلی و سیاست منطقهای را تعیین میکند. رویکردی که جریان هژمون ترانس آتلانتیکِ مستقر در دولت پزشکیان به کمک امپراتوری رسانهایِ خویش پس از جنگ با شتابی روزافزون به دنبال آن است. قلب این سیاست خانمان برانداز، نه مسئله هستهای است و نه مسائلی از قبیل حقوق بشر. قلب این سیاست، پشت کردن به فلسطین بود و هست و خواهد بود. هستی مردم فلسطین بهایی است که جریان مسلط بر جمهوری اسلامی برای خوش خدمتی به دوستان اروپایی آمریکائیاش پرداخته است و باز هم خواهد پرداخت. قدرت سوم میتواند و باید برای بر هم زدن این معادله اقدام کند و ایران را یک بار دیگر در مرکز مسئلهی منطقهای قرار دهد. شرط پایهای عقب راندن ارتجاع در منطقه شکست آن در فلسطین است و شکست آن در فلسطین بدون وارد شدنِ نیرویی بیرون از فلسطین امکانپذیر نیست. در حالی که ارتجاعِ صهیونیستی-امپریالیستی با گستردهترین امکات مالی و مادی و رسانهای از تمام غرب در حال سازماندهی هولوکاست علیه مردم غزه و فلسطین است، فلسطین تنها و از هر گونه همراهیِ عملی محروم مانده است. ایران نباید اجازه داشته باشد فلسطین را در چنگال کفتارها به حال خود بگذارد و با مسببین و مشوقینِ سلاخی مردم غزه به حل اختلاف بپردازد. قدرت سوم باید این را به جمهوری اسلامی تحمیل کند که آتش بس در فلسطین و مجازات جانیان صهیونیست پیششرط هر گونه رابطهای با غرب امپریالیست باشد.
- جنگی که ائتلاف صهیونیستی-امپریالیستی به ایران تحمیل کرده است، جنگی است بر سر موجودیت. در نقطهی مقابل و از سوی دولت مستقر در ایران، جنگ محصول سوءتفاهماتی قلمداد میشود که باید در جریان مذاکره و به روش دیپلماتیک برطرف شوند. آنها کمر به در هم شکستن ایران بستهاند، ایران کمر به متقاعد کردن آنان از مقاصد صلح آمیز برنامه هستهای خود. این نه ناشی از سوءتفاهم، بلکه ناشی از تعلق جریان حاکم بر دستگاه دولتی ایران به اردوی بورژوازی امپریالیستی غرب است. برای این جریان جنگِ وجودی در داخل در جریان است. در درجه اول علیه رقبای درون حاکمیتیاش و در سطح وسیعتر علیه تودههای کارگران و زحمتکشان. اجتناب از گرفتن آرایش جنگی و سازمان دادنِ جامعه متناسب با یک تهدید موجودیتی، دقیقاً به همین دلیل صورت می گیرد. همزمان این جریان با سوءاستفاده از شرایط جنگی صدای هر گونه انتقادی را با تمسک به ضرورتِ وحدت خفه کرده و راه را برای دستیابی به اهداف خویش هموار میسازد. نباید به این بازی کثیف اجازه داد که هنگام انتقاد علم عثمان خطر دوقطبی کردن جامعه در شرایط جنگی را بلند کنند، و هنگام تقسیم غنائم طوری عمل کنند که انگار نه جنگی در کار بوده و نه خطر جنگی دیگر در راه است. قدرت سوم باید بتواند از هماکنون مبارزهای مؤثر علیه اقدامات این جریان را آغاز نموده و مانع از حاتم بخشیِ منابع و ثروتهای همگانی توسط دولت مستقر، و گسیختن باز هم بیشتر پایههای پیوندهای اجتماعی شود. این امری است حیاتی.
- هیچگاه و در اتخاذ هیچ سیاستی نباید فراموش کرد که علتالعلل تمام مصائبِ جهان معاصر، از هولوکاست در غزه تا جنگ در اوکراین و التهابات متعدد در آفریقا و شرق آسیا و آمریکای لاتین، همه و همه محصول انکشاف تضادهای نظامی هستند که بیش از ۵ قرن سرنوشت بشریت را رقم زده است و اکنون در نقطه عطف تاریخی خویش قرار گرفته است: سرمایهداری. این نظام با فراگیر کردن خویش در سطح جهانی و رسوخ به تمام منافذِ کلیهی جوامع بشری اکنون دیگر قادر به ادامه حیات به سیاق کنونی نیست. اکنون دو راهِ خروج پیشِ روی کلیهی جوامع بشری قرار دارد: یا تعمیق بیشتر مناسبات سرمایهداری و حذف تمامی محدودیتهایی که چند سده از مقاومت زحمتکشان و انقلابات پیروز و یا شکست خورده کارگران به سرمایه داری تحمیل کردهاند و یا گام برداشتن در راه فرا رفتن از نظام موجود و محو نهایی آن. این آرایشی است که با تعمیق تضادهایِ سرمایهداری در تمام کشورهایِ جهان ظاهر خواهد شد و در ایران نیز هماکنون در حال وقوع است. صف اول، یعنی صف زدودن قید و بندها از مناسبات سرمایهداری و رها کردنِ عنان این نظام هار، سالهاست که شکل گرفته است و اکنون در پرتو شرایط جنگی و با در دست گرفتن همه اهرمهای اقتصادی و سیاسی، با تمام قوا در حال پیشبرد اهداف خویش است. این عریانسازیِ مناسباتِ سلطهی سرمایه بر کار، روی دیگر همان سکهی پیوستن به اردوی کشورهایِ متجاوزِ پرچمدار نظم استعماریِ مبتنی بر قتل و غارت و آدمکشی و نسلکشیهایِ گسترده از بومیان دیروز تا فلسطینیان امروز است. قدرت سوم باید بتواند گزینهی فرا رفتن از نظم سرمایهداری را به عنوان بدیلی واقعی به میان کشیده، سد راه تعرضِ بورژوازیِ هار و دولت مستقر آن به باقیماندهی حقوق اجتماعی کارگران و زحمتکشان شده و بهخصوص با ممانعت از تخریب هر چه بیشتر کارکردهای همگانی دولت -به بهانهی مبارزه با فساد دولتی- جلوگیری نموده و در مقابل بدیلهای در برگیرندهی منافع اکثریتِ تودههای کار و زحمت را قرار دهد. قدرت سوم باید بتواند در همه و همه عرصه ها از بیمهها و خدمات اجتماعی تا مناسبات کار و سرمایه، و تا اختصاص منابع مالی به نیروئی مداخلهگر تبدیل شده و مانع از ترکتازی کارپردازان و دلالان هار سرمایه شود.
رفقای کارگر،
ما، سازمان تدارک کمونیستی، بر این واقفیم که اردوی کار در این نبرد بزرگ در موقعیتی بسیار نامساعد قرار دارد. میدانیم که نه از آرایش لازم سازمانی برخورداریم و نه از امکاناتی که بتوانند دستیابی به این آرایش را تسهیل کنند. آنچه ما فراوان داریم، مشکلاتند و موانع. اما در عین حال بر این باوریم که ظرفیت بالقوه بزرگی در درون طبقات کار و زحمت برای غلبه بر این مشکلات و موانع موجود است و میتوان بر آنها غلبه کرد. پیش شرط حیاتی این امر اما باور به آن است که برای گذار از این دورهی تاریخی باید توهم بهبود اوضاع از طریق ساختارهای موجود را کنار گذاشت، و به ایجاد آرایشی روی آورد که نیروی لازم را هم برای ایجاد تغییرات در جامعهی کنونی و هم برای تدارک مقدمات جامعهی آینده گرد آورد. کنار گذاشتن خرده اختلافات، تبیین دقیقتر اهداف مشترک و سپس گام برداشتن به سوی مبارزهی مشترک حول این اهداف مشترک. این ضرورتی است که در لحظهی تاریخی کنونی پیشِ روی ما قرار گرفته است.
رفقای کمونیست،
پیشبرد این اهداف در گرو کار مستمر و مداوم در رابطه با همه و هر گونه تجمعات و تشکلها و مراکز کار و زندگی کارگران و زحمتکشان است. تنها با متقاعد کردن هر چه بیشتر فعالترین مبارزانِ خواهانِ یک زندگی سعادتمند و جهانی انسانی است، که میتوان نیروی لازم برای ایجاد تغییرات را فراهم آورد. و برای این کار نیز نخست باید خود متحد شد و به مبارزهای هماهنگ پرداخت. سازمان بدهید و سازمان بیابید. دست به ایجاد تشکلهای محلی و مجامع کارگری بزنید و با رفقای خود به بررسی تحولات بپردازید. در مجامع عمومی نسبت به تعرض ارتجاع سکوت نکنید و بهویژه پادوهای فاشیسم صهیونیستی و مشاطهگران رژیم جعلی اسرائیل را طرد کنید. و سرانجام این که به سازمان ما بپیوندید و با پیوستن خود صفوف این مبارزه دورانساز را تقویت کنید. پنجرهای که در مقابل ما باز شده است برای مدت طولانی باز نخواهد ماند. فرصت را از دست ندهیم.
نابود باد نظام منحط و آدمکش سرمایه داری
زنده باد کمونیسم
زنده باد خاورمیانه سوسیالیستی
سازمان تدارک کمونیستی
۱۰ مرداد ۱۴۰۴
۱ اوت ۲۰۲۵


دیدگاهها
دلنگرانی من بیتوجهی تدارک به فلسفه کمونیستی(ماتریالیسم دیالکتیک)ورکن آن تضاد استکه بارها در نوشته وکامنتهای مکرریادآور شده ام ومتاسفانه باسکوت تحریریه وسردبیر مواجه بوده ام .تاکید چندمین باررفیق بهمن درتقلیل انکشاف تاریخی رفیق مائو ازمقوله تضادبه یک اتفاق تاریخی ،اینبارلبریزم کرده است من ازرفیق بهمن که اورا یک دیالکتسین عملی وماهرمیشناسم انتظار نداشتم که تضاد راکه درواقع ستون وقانون اساسی دیالکتیک است اینقدرناچیز بشمارد.همچنانکه در(چرا بایدکمونیست بود) ذکر کرده ام :ایده آلیسم تضادراقبول نداردوکسی که آنرا تقلیل دهد ،به ماتریالیست بودنش باید شک کرد. دیالکتیک تضادبمعنی مبارزه وتاثیرات متقابل قطبهاوفرعیات درون هریک از آنهادرپدیده است و تسلط برقواعدآن چراغ راهنمای تحلیل جهان است.پدیده سرمایه داری براساس تضاد(کار-سرمایه)برجهان حاکمیت داردوباآغازجنگ اول جهانی قطب جوان ونامسلط تضاد(کار) شروع به غلیان وتکامل کیفی نمودومنجر به پیروزی اتحادشوروی شدواین موجب تشدیدفعالیت آن گشت(تشدیدمبارزات توده های کارگری ودهقانی درسطح جهان). قطب سرمایه در مقابله باآن جنگ دوم رابراه انداخت وباجابجائی قطبهای درونی خود(امپریالیسم آمریکا بجای انگلیس)امکان رشد وتوسعه هرچه بیشترخودرافراهم آوردوبابازپس گرفتن نسبی ازدست رفته ها (رویزیونیسم دراحزاب کمونیستی) ،آخرین تقلّاهای خودرادرتسلط برنیروهای تولیدی بعمل آورد.مارکس میگوید:یک شیوه تولیدی زمانی ازدور خارج میشودکه ازتمامی امکانات خود استفاده کرده وآنها رافرسوده کرده باشد.بعدازمرحله غارت امپریالیستی یلتسین، بورژواناسیونالیستهای روسیه بااتحاد نسبی بارویزیونیستهای چینی وناسیونالیستهای ویتنامی که همگی گرگهای انقلاب دیده بودند به ترمیم خودپرداخته وبا کسب پیشرفتهای اقتصادی-احیاسرمایه داری-خودرابعنوان اپوزیسیون اصلی درقطب سزمایه جهانی دربرابر سلطه حاکم امپریالیستی قراردادند.بحراناکراین نقطه تلاقی این دوجناح سرمایه قرارگرفت که بنابر(چاقو دسته خودرا نمیبرد) باعدم قاطعیت روس ،طولانیتر میشود.این همان نیروی دوگانه است که درحال حاضر برجهان سزمایه داری حاکم است وانعکاس آنرا درتمام شئونات اقتصادی واجتماعی کشورهای جهان از جمله ایران وبسیاری دیگر شاهدیم.توجه داریم که این جنگ درشرایطی بوقوع میپیونددکه شیپور پایان دوران سرمایه داری با افول نرخ سوددهی سرمایه وصنعت زدائی در امپریالیسم آمریکا واروپا بصدا درآمده (فرسوده شده )وشرق باوجود علائق احیای سرمایه داری باسلطه گری تک قطبی ودرحد مرگ وزندگی مبارزه میکند.وظیفه کمونیستهاحمایت نظری از جناح بالنده وافشاء کامل هردوجناح است. درایران ،روحانیت حامی سرمایه داری (جناح فقاهتی)برخاسته ازانقلاب۵۷بعداز۴۶سال کوشش در نابودی بقایای انقلاب ضدامپریالیستی ۵۷،علیرغم نمایش ضدآمریکائی بودنش،درجبهه غرب جائی نداشته وبناچاربه قطب شزق جهانی البته باصدها تردید عملی پناه میبردو چون با اجرای سیاست بازارآزادی وخصوصی سازی جدائیش از توده های مردم باثبات رسیده واینک بخاطر ترس از طغیان مردم آماده همراهی بابورژوازی شیفته غرب وقشر بوروکراسی آن(جناح امپریالیستی)به وفاق تن میدهد. این بورژوازی درازاء نشستن درکنارغرب آماده هرگونه نوکری وفداکاری هست الّابراندازی سلطه فقاهت که تائیدشایستگی اودرجمع ترانس آتلانتیک است(البته بخشی ازآنهادروسط جنگ باانتخاب روحانی به تروررهبر،سیگنال هم دادند-مثل پاشینیان آرزوی رهائی از شرّراداشتند) حمایت ازدین وفقیه درذات تاریخی بورژوازی ایران است وبااعتقادبه ذاتی بودن دین درمیان توده هاوایضا استفاده ازکاریزمای فقیه درسرکوب وایزوله کردن افراطیهای مذهبی و عدالت خواه و...، همچنان برطبل وفاق(انعکاس نیروی دوگانه جهانی)میکوبد.همچنانکه اروپا دربرابرروسیه وخاورمیانه منافع مقطعی خودرااعمال میکند،اسرائیل این سرنیزه امپریالیسم غرب نیز نهایت سعی خودرا دراستفاده از ضعف حکومتی درمنطقه داشته وبیتوجه به آینده نگری آمریکا برطبل جنگ میکوبد.
خوراکخوان (آراساس) دیدگاههای این محتوا