در پس پرده‌ ی پروپاگاند، جنگی در راه است

نوشتۀ: جان پیلجر
1 Comment

سکوت روشنفکران لیبرال در بریتانیا، سکوتی ناشی از ترس است. طوری که اگر می خواهید شغلی در پردیس دانشگاه داشته باشید یا متصدی یک دوره‌ی تدریس باشید، باید از ورود به مسائل تحت حمایت دولت هم چون اوکراین و اسرائیل پرهیز شود. اتفاقی که در سال 2019 برای جرمی کوربین افتاد، در پردیس دانشگاه هایی تکرار می شود که مخالفان آپارتاید اسرائیل به طور غیر رسمی به عنوان یهودستیز برچسب می خورند.

توضیح سایت تدارک: مطلب حاضر آخرین مقاله‌ای است که جان پیلجر پیش از مرگ خود نوشت و شهرام فلاح آن را به فارسی ترجمه کرده است. سایت منتشر کننده مقاله در معرفی آن نوشت:

جان پیلجر که روز شنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۲۳ در گذشت، در آخرین مقاله‌ی منتشر شده‌ی خود، مخالفت "تحسین برانگیز" نویسندگان و روزنامه نگاران با جنگ در حال وقوع سال 1930 را یه یاد می آورد و به بررسی این موضوع می پردازد که چرا امروزه با نزدیک تر شدن دو قدرت بزرگ جهانی به درگیری "سکوتی سرشار از اجماع برخاسته از پروپاگاند" غالب است. ما این مقاله را که در 3 می 2023 منتشر شده بود، بازنشر می کنیم.

*********************

در سال 1935 کنگره‌ی نویسندگان آمریکایی و دو سال پس از آن کنگره‌ی دیگری در شهر نیویورک برگزار شد. آن ها "صدها شاعر، رمان نویس، نمایشنامه نویس، منتقد، نویسندگان داستان کوتاه و روزنامه نگاران" را فراخواندند تا درباره‌ی "فروپاشی فوری سرمایه داری" بحث کنند و جنگ آتی را مورد مداقه قرار دهند. این ها رویدادهای تحسین برانگیزی بودند که طبق یک تخمین، 3500 نفر در آن شرکت کردند و بیش از هزار نفر قادر به ورود به محل نشدند.

آرتور میلر، میرا پیج، لیلیان هلمن، داشیل همت هشدار دادند که فاشیسم-اغلب در پوششی پنهان- در حال ظهور است، و این امر مسئولیتی بر دوش نویسندگان و روزنامه نگاران می گذارد تا درباره‌ی آن بحث کنند. تلگراف هایی از توماس مان، جان اشتاین‌بک، ارنست همینگوی، سی دی لوئیس، آپتون سینکلر و آلبرت انیشتین خوانده شد.

مارتا گلهورن، روزنامه نگار و رمان نویس از بی خانمان ها و بیکاران سخن گفت، و اذعان کرد که "همه‌ی ما در سایه‌ی یک قدرت عظیم خشونت آمیز" به سر می بریم.

مارتا که بعدها دوست صمیمی من شد، پس از این که یک گیلاس Famous Grouse [نوعی ویسکی اسکاتلندی] با چاشنی نوشابه سرکشید، به من گفت: "مسئولیتی که به عنوان یک روزنامه نگار احساس می کردم، خیلی سنگین بود. من شاهد بی عدالتی ها و رنج های ناشی از رکود [رکود بزرگ 1929] بودم، و می دانستم، همه‌ی ما می دانستیم، اگر سکوت خود را نشکنیم، چه پیش می آید".

انعکاس سخنان او در سکوت سراسری امروز مشهود است: سکوت هایی سرشار از اجماع برخاسته از پروپاگاند که تقریبا هر آنچه را که ما می خوانیم، می بینیم و می شنویم، به آن آغشته شده است. بگذارید تا مثالی برایتان بزنم: در 7 مارس، دو تا از قدیمی ترین روزنامه ها در استرالیا تحت عنوان د-ایج و سیدنی مورنینگ هردلند تعدادی از صفحات خود را به " تهدید قریب الوقوع" چین، اختصاص دادند. آن ها اقیانوس آرام را به رنگ قرمز درآوردند. نگاه چینی ها در مارش نظامی، جنگ طلبانه و ترسناک به تصویر درآمده بود. خطر زردi در شرف فرود آمدن [بر سر ما] بود، گویی نیروی جاذبه آن را به سمت پایین می کشید.

هیچ دلیل منطقی برای حمله‌ی چین به استرالیا ارائه نشده بود. "هیئت کارشناسان" هیچ مدرک معتبری ارائه نکرد: یکی از آن ها مدیر سابق مؤسسه سیاست استراتژیک استرالیا بود، سنگری برای [حفاظت از] وزارت دفاع در کانبرا، پنتاگون در واشنگتن، دولت های بریتانیا، ژاپن و تایوان و نیز صنعت جنگ غرب.

آن ها هشدار دادند که پکن می تواند ظرف سه سال [آینده] حمله کند. "ما آماده نیستیم". قرار است میلیاردها دلار هزینه‌ی زیردریایی های هسته ای آمریکایی شود، اما به نظر می رسد این کافی نیست. "تعطیلات تاریخی استرالیا به پایان رسید." این [گزاره] ممکن است هر معنایی داشته باشد.

هیچ تهدیدی متوجه استرالیا نیست، به هیچ وجه. کشور "خوش شانس" دورافتاده هیچ دشمنی ندارد، از همه‌ی این ها مهم تر این که چین، بزرگترین شریک تجاری استرالیا است. با این حال چین ستیزی که از تاریخ دور و دراز نژاد پرستی استرالیا نسبت به آسیا نشأت می گیرد، به نوعی به یک سرگرمی برای "کارشناسان" خودخوانده بدل شده است. اما استرالیایی های چینی در این باره چه فکر می کنند؟ بسیاری از آن ها سراسیمه و ترسان اند.

نویسندگان این قطعه‌ی مضحکِ سوت سگii زن و مجیزگوی قدرت آمریکا، پیتر هارتچر و متیو نات هستند که به گمانم آن ها را "خبرنگاران امنیت ملی" می نامند. من هارتچر را با سفرهایش که توسط دولت اسرائیل پرداخت می شد به خاطر می آورم. دیگری یا همان نات، بلندگوی کت و شلواری های کانبرا است. هیچ یک از آن ها هیچ‌گاه یک منطقه‌ی جنگی و تحقیر و فلاکت انسانی ناشی از آن را از نزدیک ندیده‌اند.

مارتا گلهورن اگر اینجا بود، می پرسید: چگونه به این جا رسیدیم؟ پس آن صداهایی که فریاد می زنند «نه»، در کجای این کره‌ی خاکی هستند؟ رفاقت کجاست؟

به این ترتیب تنها معدود صداهایی در سامیزداتiii این وب سایت و برخی جاهای دیگر به گوش می رسند. در ادبیات، امثال جان اشتاین‌بک، کارسون مک کارلز و جورج اورول منسوخ شده اند. اکنون پست مدرنیسم در رأس امور است. لیبرالیسم نردبان سیاسی خود را بالا برده است. استرالیا که زمانی یک سوسیال دموکراسی خواب آلود بود حال شبکه ای از قوانین جدید را وضع کرده که از قدرت سری و مستبد حمایت می کند و از حق کسب آگاهی بر حذر می دارد. سوت زنان [افشاگر] غیر قانونی به شمار می آیند تا همه چیز در هاله ای از ابهام باقی بماند. در همین خصوص قانون شومی وجود دارد که "مداخله‌ی خارجی" را برای کسانی که در شرکت های خارجی کار می کنند، ممنوع کرده است. این واقعا چه معنی دارد؟

اکنون دموکراسی توهمی بیش نیست. نخبگان بسیار قدرتمند شرکتی با خواسته های "هویتی" در دولت ادغام شده اند. هزاران دلار در روز از جیب مالیات دهندگان استرالیایی خرج مشاوره‌ی دریاسالاران آمریکایی می شود. در سرتاسر غرب ذهنیت سیاسی ما توسط تبلیغات سِر شده و با شامورتی بازی های سیاستمداران فاسد و بیش از حد فرومایه به جهت منحرف سوق یافته است.

اکنون دیگر کنگره‌ای از نویسندگان 2023 [مثل ۱۹۳۵] دلمشغول "فروپاشی سرمایه داری" و تحریکات مرگبار "رهبران ما" نیست. بدنام ترین این رهبران، تونی بلر، که طبق استاندار نورمبرگ جنایتکار بودنش اظهر من الشمس است، آزاد و ثروتمند به سر می‌برد و جولیان آسانژ که به روزنامه نگاران جرأت بخشید تا ثابت کنند که خوانندگانشان حق کسب آگاهی را دارند، در دومین دهه‌ی حبس خود به سر می برد.

ظهور فاشیسم در اروپا قابل مناقشه نیست. یا هر طور ترجیح می دهید تحت لوای"نئونازیسم" یا "ناسیونالیسم افراطی". اوکراین به عنوان کندوی فاشیستی اروپای مدرن شاهد ظهور مجدد فرقه‌ی استپان باندرا، یهودستیز دو آتشه و قاتل انبوه [یهودیان] است، کسی که "سیاست یهودی" هیتلر را تحسین می‌کرد که منجر به قتل عام 1.5 میلیون یهودی اوکراینی شد. یک رساله باندریست ها خطاب به یهودی های اوکراین اعلام می‌کند که:"سر شما را به پای هیتلر خواهیم گذاشت".

امروزه باندرا در غرب اوکراین قهرمانی است که مورد پرستش قرار می گیرد و تعداد زیادی از مجسمه های او و سایر فاشیست های هم قطارش با هزینه‌ی اتحادیه اروپا و ایالات متحده جایگزین غول های فرهنگی روسیه و دیگرانی شده است که اوکراین را از دست نازی های اصلی آزاد کردند.

در سال 2014، نئونازی ها نقش کلیدی ای در کودتای تحت حمایت مالی آمریکا علیه رئیس جمهور منتخب، ویکتور یانوکوویچ، کسی که به "پرو مسکو" متهم بود، بازی کردند. رژیم کودتا شامل برجسته‌ترین "ناسیونالیست های افراطی" بود که به جز در اسم در همه چیز نازی بودند.

در ابتدا، این موضوع توسط بی بی سی و رسانه های اروپایی و آمریکایی به تفصیل گزارش شد. مجله تایم در سال 2019، آن ها را "شبه نظامیان برتری طلب سفیدپوست" فعال در اوکراین معرفی کرد. ان بی سی نیوز در این رابطه گزارشی تحت عنوان "مسئله‌ی نازی های اوکراین، واقعی است" منتشر کرد. [واقعه] آتش زدن خانه اتحادیه های کارگری در ادسا فیلمبرداری و مستند شده است.

ارتش اوکراین به رهبری هنگ آزوف با آرمiv چنگک Wolfsangel، که به واسطه‌ی همکاری با اس اس آلمان رسوایی به بار آورده بود، به ناحیه‌ی شرقی، منطقه‌ی روسی زبان دنباس حمله کرد. طبق گزارش سازمان ملل، 14000 نفر در آنجا کشته شدند. هفت سال بعد، با خرابکاری در کنفرانس های صلح مینسک، همان طور که آنگلا مرکل بدان اعتراف کرد، ارتش سرخ به [اوکراین] حمله کرد.

این روایت از وقایع در غرب گزارش نشده است. حتی سخن گفتن از آن به کم رنگ جلوه دادن تجاوز [روسیه] و "تطهیر پوتین" تعبیر می شود، صرف نظر از این که آیا نویسنده (مثل من) تهاجم روسیه را محکوم کرده است یا نه. حجم پرووکاسیون یک کشور مرزی مسلح شده توسط ناتو، اوکراین، همان سرزمین مرزی ای که هیتلر از طریق آن حمله کرد، برای مسکو یک کابوس لعنت است.

روزنامه نگارانی که به دنباس سفر کردند به سکوت واداشته شدند یا حتی در کشور خودشان تحت تعقیب قرار گرفتند. پاتریک باب، روزنامه نگار آلمانی شغل خود را از دست داد و حساب بانکی روزنامه نگار مستقل آلمانی جوان، آلینا لیپ را مسدود کرده بودند.

سکوت روشنفکران لیبرال در بریتانیا، سکوتی ناشی از ترس است. طوری که اگر می خواهید شغلی در پردیس دانشگاه داشته باشید یا متصدی یک دوره‌ی تدریس باشید، باید از ورود به مسائل تحت حمایت دولت هم چون اوکراین و اسرائیل پرهیز شود. اتفاقی که در سال 2019 برای جرمی کوربین افتاد، در پردیس دانشگاه هایی تکرار می شود که مخالفان آپارتاید اسرائیل به طور غیر رسمی به عنوان یهودستیز برچسب می خورند.

پروفسور دیوید میلر که دست بر قضا مرجع اصلی این کشور در رابطه با پروپاگاندای مدرن است، به دلیل اظهار نظر علنی مبنی بر این که میان "دارایی های" اسرائیل در بریتانیا و اعمال نفوذ لابی های سیاسی اش در سراسر جهان، تناسبی برقرار نیست، به طرز مضحکی توسط دانشگاه بریستول اخراج شد-واقعیتی که شواهد زیادی برای اثبات آن وجود دارد.

در همین رابطه دانشگاه یک وکیل بلند پایه را به کار گرفت تا به طور مجزا به این پرونده رسیدگی کند. گزارش او میلر را در خصوص "مسئله‌ی مهم آزادی بیان در فضای آکادمیک" تبرئه کرد و خاطرنشان کرد که "نظرات پروفسور میلر به منزله‌ی گفتار غیر قانونی نیست". با این حال دانشگاه بریستول او را اخراج کرد. پیام واضح است: مهم نیست که اسرائیل مرتکب چه خبط و خطایی می شود، اسرائیل برای انجام هر کاری مجاز است و این منتقدان هستند که باید تنبیه شوند.

چند سال پیش، تری ایگلتون، استاد وقت ادبیات انگلیسی در دانشگاه منچستر، اظهار کرد که "برای اولین بار در دو قرن گذشته، هیچ شاعر، نمایشنامه نویس یا رمان نویس برجسته ای حاضر نبوده پایه های سبک زندگی غربی را زیر سؤال ببرد".

هیچ شلی [Shelley]ای برای فقرا صحبت نکرد، هیچ بلیک[Blake]ی از رؤیاهای اتوپیایی سخن نگفت، هیچ بایرون [Byron]ی فساد طبقه حاکم را نفرین نکرد، هیچ توماس کارالایلی و جان راسکینی فاجعه‌ی اخلاقی سرمایه داری را افشا نکرد. امروزه ویلیام موریس، اسکار وایلد، اچ جی ولز، جرج برنارد شاو، هیچ گونه همتایی ندارند. ایگلتون نوشت: هارولد پینتر در زمان حیاتش"اخرین کسی بود که صدایش را بلند کرد".

پست مدرنیسم-رد سیاست واقعی و مخالفت معتبر-از کجا نشأت می گیرد؟ انتشار کتاب پرفروش چارلز رایش تحت عنوان سبز شدن آمریکا(The Greening of America) در سال 1970، سرنخی در این رابطه ارائه می دهد. آمریکا در آن زمان در حال دگرگونی بود؛ نیکسون در کاخ سفید بود، همزمان یک مقاومت مردمی معروف به "جنبش" (the movement) از حاشیه‌ی جامعه در بحبوحه‌ی جنگی که تقریبا همه را تحت تأثیر قرار داده بود، به وقوع پیوست. در همبستگی با این جنبش حقوق مدنی، می توان اعا کرد که جدی ترین چالشی بود که به مدت یک قرن رودروی قدرت واشنگتن قرار گرفت.

بر روی جلد کتاب رایش این عبارت نوشته شده بود: "انقلابی در راه است. اما همانند انقلابات گذشته نیست. این بار از خود فرد سرچشمه می گیرد".

آن زمان من در ایالات متحده خبرنگار بودم و ارتقاء یک شبه‌ی رایش، یک جوان دانشگاهی از دانشگاه ییل، به رتبه‌ی پیشکسوتی را به یاد دارم. نیویورکر به نحو هیجان انگیزی هر بار قسمتی از کتاب او را منتشر می کرد، پیام کتاب این بود که "فعالیت سیاسی و بیان حقیقتِ" دهه‌ی 1960 شکست خورده و تنها "فرهنگ و درون نگری" دنیا را متحول خواهد کرد. در واقع این حس را القا می کرد که گویی هیپی گری مختص طبقات مصرف کننده بود. و از یک جهت همینطور هم بود.

طی چند سال، فرقه‌ی "من گرایی" هر کاری انجام داد تا انگیزه‌ی مردم برای فعالیت دسته جمعی، عدالت اجتماعی و انترناسیونالیسم را در هم شکند. پیوند طبقه، جنسیت و نژاد از هم گسیخت. سیاست به امری شخصی و رسانه به پیام تقلیل داده شد. گفته شد، پول دربیاور.

طی سال های زمامداری رونالد ریگان و بیل کلینتون، همه‌ی امیدها و سرودهای "جنبش"، بر باد هوا رفت. اکنون پلیس وارد نبرد رودر رو با سیاه پوستان شده بود؛ اصلاحات رفاهی رسوای کلینتون، رکوردهای جهانی در خصوص بیشترین زندانیان سیاهپوست را شکست.

زمانی که 11 سپتامبر اتفاق افتاد، افسانه بافی حول "تهدیدات" جدید در "مرزهای آمریکا" (به عنوان پروژه ای برای نام گذاری جهان تحت عنوان یک قرن جدید آمریکایی) سردرگمی جریانات سیاسی‌ای را تکمیل کرد که 20 سال پیش‌تر اپوزیسیون نیرومندی را شکل می‌دادند.

از آن زمان به بعد، آمریکا با جهان وارد جنگ شده است. طبق گزارشی- که به طور وسیعی نادیده گرفته شد- که توسط مسئولیت اجتماعی پزشکان (Physicians for Social Responsibility)، پزشکان حامی بقای جهانی (Physicians for Global Survival) و «پزشکان بین المللی برای پیشگیری از جنگ هسته ای» برنده‌ی جایزه‌ی نوبل تهیه شده است، در "جنگ علیه ترور" آمریکا، حداقل 1.3 میلیون نفر در افغانستان، عراق و پاکستان، کشته شده اند.

این رقم شامل کشته شدگان جنگ های تحت رهبری ایالات متحده در یمن، لیبی، سوریه، سومالی و فراتر از آن نیست. در این گزارش آمده است که رقم واقعی، "می تواند بیش از 2 میلیون یا به طور تقریبی 10 برابر بیشتر از آن چیزی باشد که عموم مردم، کارشناسان و تصمیم گیرندگان از آن اطلاع دارند و توسط رسانه و ان.جی.اوهای اصلی تبلیغ می شود".

به گفته‌ی پزشکان حداقل یک میلیون نفر در عراق کشته شدند، یعنی پنج درصد از جمعیت آن.

به نظر می رسد که شدت این خشونت و رنج ناشی از آن در آگاهی [شهروند] غربی جایی ندارد. "هیچ کس از رقم آن اطلاع ندارد"، این چیزی است که رسانه ها از فهم آن خودداری می کنند. بلر و جرج دبلیو.بوش-و استراو و چنی و پاول و رامسفلد و شرکا- هرگز در معرض خطر پیگرد قانونی قرار نگرفتند. از آلیستر کمپبیل، استاد تبلیغاتی بلر، به عنوان یک "شخصیت رسانه ای " تقدیر می شود.

در سال 2003، با چارلز لوئیس، روزنامه نگار پژوهشی مورد تحسین، در واشنگتن مصاحبه کردم. ما چند ماه قبل تر در مورد حمله به عراق بحث کرده بودیم. از او پرسیدم "چه می شد اگر آزادترین روزنامه های جهان طبق قانون اساسی به جای اشاعه‌ی آن چیزی که در نهایت تبلیغات زمختی از آب در آمد، به طور جدی جورج دبلیو.بوش و دونالد رامسفلد را به چالش می‌کشیدند و درباره ادعاهایشان تحقیقات می‌کردند؟

او در پاسخ گفت "اگر ما روزنامه نگاران وظیفه‌ی خود را انجام می دادیم، احتمال زیادی، خیلی زیادی وجود داشت تا با عراق وارد جنگ نشویم".

من همین سؤال را از دن راتر، مجری معروف سی بی سی پرسیدم که همان پاسخ را به من داد. دیوید رز از "آبزرور"، که "تهدید" صدام حسین را تبلیغ می‌کرد و راگه عمر، که در آن زمان خبرنگار بی بی سی در عراق بود، همان پاسخ را دادند. پشیمانی تحسین برانگیز رز مبنی بر این که "فریب" خورده، حرف دل بسیاری از خبرنگارانی هم بود که از شهامت او برای نه گفتن برخوردار نبودند.

موضع آ ن ها شایسته‌ی بازگو کردن است. اگر روزنامه نگاران وظیفه‌ی خود را انجام می دادند، اگر به جای ترویج پروپاگاند، آن را مورد بررسی قرار می دادند و زیر سؤال می بردند، احتمالا امروز یک میلیون مرد، زن و کودک عراقی زنده بودند؛ احتمالا میلیون ها نفر خانه های خود را ترک نمی کردند؛ احتمالا جنگ فرقه ای بین سنی و شیعه روی نمی داد، و احتمالا دولت اسلامی [داعش] وجود نداشت.

این حقیقت را در برابر تمامی جنگ های وحشیانه ای که توسط ایالات متحده و "متحدین"اش از سال 1945 شعله ور شده اند، مطرح کنید تا نتیجه‌ی نفس گیر آن را به چشم خود ببینید. آیا [این حقیقت] تاکنون در مدارس روزنامه نگاری مطرح شده است؟

امروزه، جنگ توسط رسانه ها وظیفه‌ی کلیدی به اصطلاح روزنامه نگاری جریان اصلی به شمار می رود، این امر یادآور آن چیزی است که یک دادستان نورنبرگ در سال 1945 توصیف کرد: قبل از هر تجاوز بزرگی، به استثنای موارد محدودی که شرایط اقتضا می کند، آن ها به منظور تضعیف قربانیانشان و آماده سازی روانی مردم آلمان، کمپین مطبوعاتی به راه انداختند...در سیستم تبلیغاتی... مطبوعات روزانه و رادیو مهم ترین سلاح در این عرصه بودند.

یکی از رشته های پایدار در زندگی سیاسی آمریکایی، فرقه گرایی افراطی است که به فاشیسم گرایش دارد. اگر چه ترامپ به این امر شهره بود، اما در دوره‌ی اوباما بود که سیاست خارجی آمریکا با فاشیسم لاس می زد. این پدیده تقریبا هرگز گزارش نشد.

"من با تمام وجودم به استثنایی بودن آمریکا اعتقاد دارم"، این سخنی از اوباما است، کسی که یک سرگرمی مورد علاقه‌ی ریاست جمهوری، یعنی بمباران و جوخه های مرگ معروف به"عملیات ویژه" را به حدی توسعه داد که هیچ رئیس جمهوری از زمان جنگ سرد اول انجام نداده بود.

بر اساس برآورد شورای روابط خارجی، اوباما در سال 2016، 26,171 بمب پرتاب کرده است. یعنی هر روز 72 بمب. او فقیرترین مردم و افراد رنگین پوست را بمباران کرده است: افغانستان، لیبی، یمن، سومالی، سوریه، عراق و پاکستان.

طبق گزارش نیویورک تایمز او هر سه شنبه شخصا آنهائی را انتخاب می کرد که باید به وسیله‌ی موشک های آتش جهنمی که از پهپاد شلیک می شدند، به قتل برسند. عروسی ها، مراسم ختم و چوپان ها مورد حمله قرار می‌گرفتند و همچنین کسانی که سعی در جمع آوری تکه‌های اجساد قربانیان داشتند که "اهداف تروریستی" را مزین می‌کردند.

لیندسی گراهام، سناتور برجسته‌ی جمهوری خواه، تخمین زد که پهپادها 4,700 نفر را کشته بودند. او گفت:"گاهی اوقات شما افراد بی گناه را هدف می گیرید و من از این کار متنفرم"، با این حال، ما برخی از اعضای ارشد القاعده را از میان برداشتیم.

اوباما در سال 2011 رو به رسانه ها اعلام کرد که معمر قذافی، رئیس جمهور لیبی در حال برنامه ریزی برای "نسل کشی" علیه مردم خودش است. او گفت "ما می دانستیم...که اگر یک روز دیگر منتظر بمانیم، بنغازی، شهری به اندازه‌ی شارلوت (کارولینای شمالی)، ممکن بود متحمل کشت و کشتاری شود که در این صورت در سرتاسر منطقه طنین انداز می شد و وجدان جهانیان را لکه دار می کرد".

این یک دروغ بود. تنها "تهدید"ی که وجود داشت، فرا رسیدن شکست اسلام گرایان افراطی توسط نیروهای دولتی لیبی بود. قذافی با برنامه هایش برای احیای پان-آفریقایی گرایی مستقل، یک بانک آفریقایی و ارز آفریقایی، که بودجه همه‌ی این ها با نفت لیبی تأمین می شد، به عنوان دشمنی برای استعمارگری غرب در قاره ای که لیبی دومین کشور مدرن آن بود، سر بر آورد.

هدف از میان برداشتن "تهدید" قذافی و دولت مدرن او بود. ناتو به پشتیبانی ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه 9700 حمله هوایی به لیبی انجام داد. طبق گزارش سازمان ملل، یک سوم این حملات زیرساخت ها و غیرنظامیان را هدف می گرفت. کلاهک های اورانیومی به کار رفته بود؛ شهرهای مصراته و سیرت مورد بمباران فرشی واقع شدند. صلیب سرخ از گورهای دسته جمعی پرده برداشت و یونیسف اعلام کرد که اکثر کودکان کشته شده زیر ده سال بودند.

هنگامی که به هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه دولت اوباما، خبر رسید که قذافی توسط شورشیان دستگیر شده و با چاقو هتک حرمت شده است، او خندید و رو به دوربین گفت:" ما آمدیم، ما دیدیم، او مرد".

در 14 سپتامبر 2016، کمیته‌ی روابط خارجی مجلس عوام بریتانیا در لندن، نتیجه‌ی یک سال تحقیق بر سر حمله‌ی ناتو به لیبی را گزارش کرد که به عنوان "مجموعه ای دروغ" از آن یاد شد-از جمله داستان کشتار بنغازی.

بمباران ناتو لیبی را در یک فاجعه‌ی انسانی فرو برد، قتل هزاران نفر و آواره کردن بیش از صدها هزار نفر دیگر، لیبی را از کشوری آفریقایی با بالاترین استانداردهای زندگی به یک کشور جنگ زده‌ی بازنده بدل کرد.

در دوران اوباما، ایالات متحده عملیات مخفی "نیروهای ویژه" را به 138 کشور یا همان 70 درصد جمعیت جهان گسترش داد. اولین رئیس جموری آفریقایی-آمریکایی یک تهاجم تمام عیار علیه آفریقا را ترتیب داد.

ستاد فرماندهی آفریقای ایالات متحده (Africom) که یادآور جنگ برای آفریقای قرن نوزدهم است، از آن زمان شبکه ای از کاسه به دستان در میان رژیم های آفریقایی ایجاد کرده است، که کاسه گدایی برای دریافت رشوه و تسلیحات آمریکایی را به دست گرفته اند. دکترین "سرباز به سرباز" آفریکوم، افسران آمریکایی را در هر سطحی از فرماندهی، از ژنرال گرفته تا ستوانیار جا می‌دهد. فقط کلاه پنبه ای هاv غایب هستند.

گویی تاریخ افتخارآمیز رهایی آفریقا، از پاتریس لومومبا گرفته تا نلسون ماندلا، توسط یک الیت سیاهپوست استعماری اربابان جدید سفیدپوست به دست فراموشی سپرده می‌شود. فرانتس فانون دانا هشدار داده بود که "مأموریت تاریخی" این نخبگان، ترویج "یک سرمایه داری افسارگسیخته اما در پوشش است".

در سال 2011 که ناتو به لیبی حمله کرد، اوباما آن چیزی را اعلام کرد که به "چرخش به محور آسیا" شناخته شد. به گفته‌ی وزیر دفاعش، تقریبا دو سوم نیروی دریایی ایالات متحده برای "مقابله با تهدید چین" باید به آسیا-اقیانوس آرام انتقال داده شود.

نه تنها هیچ تهدیدی از طرف چین وجود نداشت، بلکه تهدیدی از طرف ایالات متحده متوجه چین بود. حدود 400 پایگاه نظامی آمریکا، هلالی را در امتداد حاشیه مناطق حیاتی و صنعتی چین شکل داده اند که یکی از مقامات پنتاگون آن را به عنوان "کمند" توصیف کرد.

در همان زمان، اوباما موشک هایی را در شرق اروپا قرار داد که هدفشان روسیه بود. این همان شخص برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل بود که هزینه‌ی اختصاص داده شده به کلاهک های هسته ای را به سطحی بالاتر از هر یک از دولت های ایالات متحده از زمان جنگ سرد افزایش داد-همان کسی که در سال 2009 در یک سخنرانی احساسی در پراگ، قول داد تا "به خلاص شدن دنیا از شر سلاح های هسته ای کمک کند".

اوباما و دولت او به خوبی می دانستند که کودتای دستیار وزیر خارجه دولتش، ویکتوریا نولند، که در سال 2014 برای نظارت بر دولت اوکراین فرستاده شد، واکنش روسیه را برخواهد انگیخت و احتمالا منجر به جنگ می شود. البته که همینطور هم شد.

من اکنون این متن را در 30 آوریل می نویسم، سالگرد آخرین روز طولانی ترین جنگ قرن بیستم در ویتنام، که قبلا درباره‌ی آن گزارش می‌دادم. هنگامی که به سایگون رسیدم خیلی جوان بودم و چیزهای زیادی در آن جا یاد گرفتم. من یاد گرفتم تا غرش متمایز موتورهای B-52 غول پیکر را تشخیص دهم، که از فراز ابرها مردم را به خاک و خون می کشیدند و از هیچ چیز و هیچ کس دریغ نمی کردند؛ یاد گرفتم وقتی با درخت سوخته‌ای که با قطعات بدن انسان تزیین شده مواجه شدم، روی برنگردانم؛ آنجا ارزش مهربانی را طوری درک کردم که پیش از آن هرگز نمی فهمیدم. فهمیدم که جوزف هلر در اثر استادانه اش Catch-22 راست می گفت: این که جنگ مناسب افراد عاقل نیست؛ و من همچنین پروپاگاند"خودمان" را شناختم.

در سرتاسر این جنگ، پروپاگاند می گفت یک ویتنام پیروز بیماری کمونیستی اش را به بقیه آسیا گسترش خواهد داد، و به موجب آن خطر زرد [کشورهای] شمالی را می روبد. کشورها "دومینووار" سقوط خواهند کرد.

ویتنام هوشی مین پیروز شد و هیچ کدام از موارد بالا روی نداد. در عوض، تمدن ویتنامی ها با وجود بهایی که پرداختند: سه میلیون کشته، معلول، معیوب، معتاد، مسموم و گمشده، به طرز قابل توجهی شکوفا شد.

اگر پروپاگاندیست های کنونی به جنگ خود با چین دست یابند، این امر شکافی در وضعیت آینده ایجاد خواهد کرد. حرف بزن.

 

جان پیلجر

ترجمه شهرام فلاح

https://braveneweurope.com/john-pilger-there-is-a-war-coming-shrouded-in-propaganda

iYellow Peril: خطر زرد یک استعاره نژادپرستانه‌ی رنگ پوست است که دلالت بر مردم شرق آسیا به عنوان یک خطر وجودی برای جهان غرب دارد. م

ii# Dog-whistling: اصطلاح سوت سگ در شکل ضمنی یعنی استفاده از پیام های رمزی برای انتقال مطلب به مخاطبان، بدون آن که بقیه‌ی افراد جامعه از آن سر در بیاورند. م

iii# Samizdat: سامیزدات به نشریه های زیرزمینی ای گفته می شد که در آن ها مقاله های سیاسی، اخبار، رمان، شعر و کارهای توقیف شده به صورت مخفیانه منتشر می شد.م

ivWolfsangel: واژه‌ای در اصل آلمانی است که در قرون میانه نوعی چنگک برای شکار گرگ بود. یک سر آن با فاصله ۲ متر از زمین به تنه درخت فرو می‌رفت و در سر دیگر آن طعمه‌ای قرار داده می‌شد که گرگ برای برداشتن آن ناچار به پرش می‌شد و در لحظه برداشتن طعمه در سر تیز چنگک گیر می‌کرد و کشته می‌شد. ایدئولوژی ارتجاعی نازی ها که یک رکن آن بکارگیری نمادهای اساطیری و قرون وسطائی بود این سمبل را وسیعا و در اشکال مختلف به کار گرفت.

v# Pith helmet: این کلاه اغلب توسط مسافران اروپایی، کاشفان و سربازان قدرت های امپریالیست اروپایی در سده‌ی 19 و 20 در آفریقا، جنوب شرقی آسیا و همچنین مناطق استوایی مورد استفاده قرار می گرفت(ویکیپیدیا) .م

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.
  • This commment is unpublished.
    ع.خ از داخل کشور · 1 months ago
    دره ی عمیقی میان مواضع چپ حتّارادیکالهایش باکمونیست وجودداردکه ماهیّت آنرا مارکس افشا کرده است:مسئله نه تفسیر جهان بلکهتغییرآنست- چپ در اوج انتقادی اش واقع گراست.کمونیست ریشه های واقعیّت وجهت رشدآنراباراه حلهای مقابله وتغییرآن در جهت منافع طبقاتی دربرنامه عملی نشان میدهد.چپها رادیکالهایشانرابمقام پیغمبران ارتقا میدهندومتاسفانه پاره ای از کمونیستها در این چاله افتاده وعلیرغم اینکه استفاده از آنهادرتبلیغات مفید میتواند باشد،آنهاراعمده میسازند.وظیفه کمونیست پس ازطرح پس وپیش واقعیتها سازماندهی برای تغییر آنست.

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر