توضیح سایت: گزارش زیر توسط یک رفیق ارسال شده است و یدون هیچگونه تغییری انتشار مییابد. از رفقای دیگر نیز می خواهیم که با ارسال گزارشات خود به ارائه تصویری واقع بینانه تر از وقایع خونین دی ماه یاری رسانده و در برابر روایت این وقایع از زبان مسببین فاجعه سکوت نکرده و این میدان را برای آنان خالی نگذارند. روایت این وقایع نیز ادامه همان جنگ خونین خیابانی است به شکلی دیگر. اگر کمونیستها در آن وقایع خونین مجاز نبودند و نمیتوانستند مردم را به سلاخی شدن دعوت کنند، در روایت این سلاخی و نقش مسببین آن اما مجاز نیستند و نمی توانند سکوت کنند. با فروکش کردن جنگ ارتجاعی خیابانی آنان، نبرد انقلابی کمونیستها باید با حدّت و شدت به مراتب بیشتری دنبال شود.
تحریریه سایت تدارک
چند روزیست از وقایع خونین خیابانهای شهرهای ایران گذشته. بیشک هر جریان سیاسی که حیات و مماتش گرو در حکمرانی بورژوازی دارد بنا به منافع خود، تحلیل خود را از این وقایع ارائه داده . تحلیلها و حرفهای که بیشک صرفا بخشی از حقیقت خونین این روزهای تاریک را بیان میکند. حقیقتی که کمتر کس و جریانی به آن توجه میکند، کارگران؛ نیروی که وظیفه تولید ثروت همین جامعه این روزهای آغشته به خون ایران را بر دوش میکشد ولی هر لحظه کمترین سهم از این ثروت عظیم تولید شده تحت نقابهای گوناگون،نصیبش میشود. طبقهای که حال نه تنها فقیرتر و بیچیزتر گردید بلکه به بهانههای امنیتی خود ساخته سرمایهداری، حالا زیر ضرب و فشار بیشتر در راه مبارزه طبقاتی خویش رفته.
ساعات اولیه صبح پنجشنبه بود که از فراخوانهای فاشیستهای پهلویچی تازه باخبر شدم. در ذهنم وقایع روزهای قبل مرور میشد. از اعتصاب و تجمع بازارایان که در طی این چند دهه از وفادارترین طبقات به بورژوازی ایران و حاکمیتش بود، البته وفادارای که هزینهاش از جیبب کارگران پرداخت میگردید تا این مفتخوران همیشه در کنار بورژوازی بزرگ صدایشان در نیاید و شروع به غرغر به جان حاکمیت بورژوازی ایران نکنند. بلوآها و شورش های کور شهرهای کوچکتر که خود جز شهرهای فقیر ایران بوده. عکس بعضی آدمها با قمه و سلاحهای سرد و حتی زدو خرد با نیروهای امنیتی و ضد شورش و سرکوب.
تا آن روز هنوز حداقل بخش طبقه متوسط و خرده بورژوا با پوزخند و جملاتی مثل دیدین شعار جاوید شاه رو دادن، این دفعه دیگه تمومه، این آخرین بار هستش، تک تک این ج.ا چیارو برهنه میکنیم، تو شهر نمایش میدیم و بعدشم ...امثال مرا همراهی میکردن. حتی در جواب اینکه این فقط شورش کور است و قیمتش سلاخی شدن انسانهاست فقط دم از دادن جانها به عنوان هزینه انقلاب خود یاد میکردن، انقلابی که بخشی مرفهترش بدنبال گوشت دم توپ بودن تا حضور خویش. شاید باورش سخت باشد ولی تکتک اینان باورشان شده بود لحظه انقلاب فرا رسیده و فقط چند ثانیه مانده و حال که تمام آن هیجانات فروکش کرده به خانه اول برگشته و یا در کافه ها مشغول عیش خویش میباشند و یا مشغول خرید سکه و ارز و این فقط طبقه کارگر بود که بدون کوچکترین هزینهای برای بوروژوازی ایران بی چیزتر گردید.
فراخوان فاشیستهای پهلوی ساعت هشت بود. ساعت شش بود که دست از کار کشیدم و به سمت خانهام راه افتادم. در ذهنم این بود که مثل سریهای قبلی چند جای از تهران شلوغ میشود.
اینترنت ضعیف شده بود ولی هنوز کار میکرد. ترجیح دادم علی رغم میل باطنیم اسنپ بگیرم. تو راه حواسم به پیادهرو ها جلب شد. اکثر مغازهها بسته بودن. آدمهای مختلف از هر سنی با لباس یکدست سیاه و اکثرا ماسک بهداشتی در پیادهروها در حرکت بودن. برام عجیب بود که چرا این شکلیاند. اسنپ هرچی جلوتر میرفتم، ترافیک سنگینتر میشد. هنوز باورش برام سخت بود که این ترافیک طبیعی و عادی نیست.
راننده به هر بدبختی ماشین را به جلو میبرد. همینطور که آهسته و آهسته حرکت میکردیم تازه فهمیدم داستان چیست. چهارراه به اون بزرگی با سطل های زباله فلزی که آتیش زده شده بود بسته شده. در آن لحظه هیچ چیزی به فکرم نمیرسید. فقط هاجو واج تماشا میکردم. به خودم اومدم که فهمیدم راننده زرنگی کرده و یک جورای خودش را به اتوبان رسانده. بهش نگاه کردم، ترس در تمام چهرهاش فریاد میزد.
با همان چهره ترسیده گفت:
داداش خوبی، حواست نیست
گفتم اره خوبم، اون آتیشا چی بود،اصلا چی شد!
گفت: نفهمیدی؟ معلوم نبود کی بود، یه چیزی مثل بطری پرت کردن سمت ماشین منه بدبخت، شانس آوردیم به ماشین نخورد. وگرنه ماشین آتیش میگرفت.
دوباره سکوت کردم و فقط سعی داشتم بفهمم داره چه اتفاقی می افته.
حدود ساعت هشت بود که رسیدیم نزدیکای محل زندگیم. جمعیت فوج فوج آمده بودن. با هر تیپی، از زنان بدون حجاب تا زنان چادری و مذهبی. از پسر بچه های کم سن تا پیرمردها.
تا حالا همچنین چیزی ندیده بودم. این همه آدم تو خیابان، این ساعت شب، آنهم در این محل متوسط و نیمه مرفه. هنوز برام سوال بود چرا اکثرا، زن و مرد، پیر و جوان لباسهای مشکلی یکدست مشکی پوشیدن و ماسک زدن.
همینطور داشتم نگاه میکردم که با صدای خواهش راننده به خودم اومدم.
- جانم عمو، چیه
- داداش قربونت برم، پولم نمیخوام. پرداخت نکن، فقط مرگ من پیاده شو که من برم. من کل زندگیم همین ماشینه. بدبخت میشم.
گفتم واستا برات کارت به کارت کنم. اینترنت قطع شده بود. هرچی نقد داشتم بهش دادم و گفتم شماره کارتت رو بده هر موقع اینترنت وصل شد باقیش رو بزنم.
بازم اصرار کرد نمیخواد.
وسط خیابان پیدا شدم. راننده دنده عقب گرفت تا بتواند باز راهی اتوبان شود.
وسط آن همه جمعیت که بعضی هاشان شعار مرگ بر دیکتاتور سر میدادن گیر کرده بودم.
با هر تلاشی بود خودم را کنار پیاده رو رساندم. باید از لابه لای جمعیت خودم را به مقصد میرسوندم. حواسم رفت سمت شعار جاوید شاه و این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده. سرم را به سمت شعار دهندگان کج کردم. نزدیکای ده نفری بودن، اکثرا لباس های سیاه، شلوارهای شیش جیب و ماسکی سیاهی بر صورت که موتور سوارها بر صورت میگذارند و فقط چشمهایشان پیدا بود.
از میان آنهم همه جمعیت تعداد زیادی با شعار همراهی نکردن و دوباره شعار مرگ بر دیکتاتور را سر دادن.
همینطور در آن ازدحام راه میرفتم که یکدفعه جمعیت به عقب برگشت، نیروهای امنیتی دوتا اشک آور زده بودن. اکثر به سرفه افتاده بودن، و اشک از صورتها جاری.
سری دو نخ سیگار روشن کردم به آدمهای اطراف خودم هم دادم. در همین گیر و دار از پشت سرم صدای شلیک آمد. چندتا پشت هم. به فاصله ثانیه، تق تق تق.
سه تا بود.
مغزم با سرعت داشت واکنش نشون میداد، نیروهای ضد شورش که جلوی مان بودن. پشت فقط مردم صدای تیر چرا اومد. دست خودم نبود، رفتم سمت صدای تیر چند نفری دور مردی با موهای سفید جمع شده بودن. رفتم نزدیک. ازش داشت خون میرفت. دوربرم رو نگاه کردم اون هیجان اولیه جمعیت تبدیل به ترس شده بود، ترسی از جنس مرگ.
چیزی که فکر میکردم اتفاق افتاد، شورش کور همراه سلاخی شدن بدست نیروهای متخاصم بورژوای. چند نفری بلندش کردن که ببرنش سمت بیمارستان. داشتم دوربر خودم رو نگاه میکردم که باز اشکآور اومد، ایندفعه چند متری فاصله داشتم. باز سیگار روش کردم و هر کی می اومد سمتم برای کمک چندتا دود تو چشماش فوت میکردم. حین دم گرفتن از سیگارم نگاهم به دختری جلب شد، چهار دست و پا رو زمین بود. رفتم نزدیکش. به زور نفس میکیشد. صدای خرخر ار گلوش در می اومد. سریع بغلش کردم آوردمش کنار پیاده رو. چشماش کاسه خون شده بود و صورتش از تنگی نفس کبود.
سریع دود سیگارو کردم تو حلقش، چند باری این کارو کردم تا نفسش باز شد. جمعیت کمتر شده بود، همون تعدادی که موندن بودن شعار بی شرف شرف سر میدادن.
دختر از ترس دستم رو سفت گرفته بود. گفتم خونهت کجاست، چرا تنها اومدی که گفت
- با دوستام اومدم. ولی تا دیدن حالم بد شد، در رفتن.
- خب خونت کجاست،نترس بابا، مامور نیستم.
- سمت افسریه.
- از اونجا اومدی اینوری. پاشو کمکت کنم بری، پاشو
محلم بود، تمام راهاشو بلد بودم. میدونستم از کجاها برم که اینطوری گیر نکنم.
دختر سفت کاپشنمو گرفته بود که یه وقت ولش نکنم. از ترس به خودش می لرزید. با بغض شروع کرد صحبت کردن.
- بی شرفا چرا تیر زدن. اونم از پشت
گفتم،پشت که مردم بودن، بعد اصلا انتظار داشتی براتون گل بفرستن. میخواین براندازی کنید، اون همه آتیش زدین. خب معلومه دولتم خشن سرکوب میکنه.
همینطور داشتیم میرفتیم که متوجه جلوتر شدم، رسیدیم سر خیابون اصلی، جلوتر جمعیت بود و صدای شلیک تیر. میخواستم راهو عوض کنم از کوچه پس کوچه ادامه بدم که متوجه هجوم مردمی شدم که حین فرار کردن فریاد میزدن تیر زدن، کشتن کشتن.
دختر از ترس رفت پشتم پناه گرفت. گفتم بریم که دیدم چند نفر دیگه نفس زنان اومدن پیش ما.
بالای ده نفر بودن. همه لباس مشکی، و ماسک آبی بهداشتی.
یکیشون که میخورد چهل و پنج اینا باشه گفت آقا کسی بلده چطوری از کوچه پس کوچه بریم.
گفتم دنبالم بیان که یدفعه یه پسر جوان گفت صبر کنید مادرم برسه. داشتم شاخ در می آوردم. گفتم مادرت. ولش کردی خودت فرار کردی. چنان زدم تو سرش که دست خودم درد گرفت. هاج و واج مونده بوده، که یدفعه مادرش اومد، پیرزنی تپل که به زور راه میرفت، حتی اونم لباس مشکی پوشیده بود و ماسک زده بود.
گفتم دنبالم بیان. حین راه رفتن آدرس محلشون رو سوال کردم. بازم صدای تیر می اومد، هنوز یک ساعت نشده بود ولی انگار روزهاست تو این شرایط گیر کردم.
پیش خودم گفتم اینطوری نمیشه، اول باید یه جا پناه بگیریم بعد که شرایط آروم شد راهیشون کنم.
رفتم سمت کوچهای که داخلش میشد پناه گرفت، نصف یه خونه وسط کوچه بود، ازاین خونه قدیمیا که هنوز خرابش نکرده بودن. پشتش میشد قایم شد. کل کوچه هم تاریک و خلوت.
گفتم فعلا همینجا بشینید که شرایط آروم بشه.
اعصابم بهم ریخته بود. نگاه آدما کردم. ماسکهارو در آورده بودن تا نفس بگیرند. چندتا دختر و پسر جوان، دو سه تا آدم چهلو خوردهای و چندتا پیرمرد و پیرزن. بوی اشکآور هنوز تو هوا بود. سیگارمو در آوردم دادم بهشون تا با دود حالشون بهتر بشه.
نگاه بهشون کردم و پرسیدم، چرا همتون کلاه مشکی و ماسک زدین؟
اون پسری که از حرص ول کردن مادرش زده بودم تو سرش سریع گفت، خب شناسایی نشیم دیگه.
- شناسایی؟ کدوم خری گفته اینطوری لباس بپوشین؟
جا خورد از اعصبانیتم.
این دفعه آروم جواب داد این اکانتهای ایسنتاگرام، سطلنت طلبا
واقعا دوست داشتم یه کتک حسابی بهش بزنم، گفتم اونا غلط کردن، خب بچه جون، اینطوری میشین سپر انسانی کسایی دیگه. تو مگه چریکی، بعد چرا مادرت رو آوردی؟
- عقل مگه ندارید، فکر کردین خونه خالست. از اونور یه هفته هست فکر میکردین انقلاب شده و داستان تموم شده از اینور اینطوری لباس میپوشین که بشین سپر بلای بقیه. مگه عقل ندارید. بعد فکر کردین بیان با دوتا آتیش زدن و شعار دادن میشه کاری کرد؟ فکر کردین نظام هم همینطوری نگاه میکنه.
- بعد مادر جان تو که سنی ازت گذشته مگه چریکی که خام حرفای این بچه ها میشی.
داشتم حرصم رو خالی میکردم که یدفعه یکی گفت مردم نبودن که، اون ماسک حرفهها آتیش زدن، بعدش دیدم شلیک کردن، از خودشون بودن.
گفتم اینش الان مهم نیست، ماکه نمیدنیم اونا کین فرقی هم نداره از نظام باشن یا اسرائیلی سلطنت طلب، ولی شما وقتی شبیه اونا لباس میپوشی میشی سپر بلای اونا. بعد مگه اصلا طرفدار پهلوین؟
سریع گفت نه. من اصلا با خودشم مخالفم، ولی کسی نیست. پهلوی هم گفته بیاد میذاره به رای گیری،
گفتم رای گیری!؟ حداقل تاریخ بخونید، خمینی هم این حرف رو زده بود ولی بعدش چیشد، همه انقلابیون رو به بهانه مجاهدین اعدام کرد. بعد اصلا چرا شب اومدین بیرون اونم اینطوری، روز می اومدین بیرون. اونم نه اینطوری، یه جا جمع میشدین، مثلا جلوی مجلس.
آقای دیگه گفت، عزیز من نمیذارن خب. که گفتم میدونم. ولی وقتی نه سازمان دارید، نه حزب دارید، مجبورید، حاکمیتت ارتش داره، سپاه داره، همچیز داره، مجبورین کاری کنید کمترین بهانه سرکوب رو بهش بدین. الان مگه واسه گرونی تو خیابون نیومدین، خب خیلیا بدبخت شدن، مذهبی، غیر مذهبی، بدون فوش دادن و شعارهای براندازی میشد روز رفت اونجا، حداقلش بهانه سرکوب رو تا جای که میشه ازش گرفت. اینطوری نه تو با مذهبی دشمن میشی نه اون با تو.
همشون ساکت شدن و تازه داشتن فکر میکردن.
ادامه دادم، مگه با خشم هیجانی چیکار میشه کرد، تهش تو بهترین حالت میشه برادر کشی، خشم انقلابی با خشم فردی فرق داره. ببینم اصلا شک نکردین که چرا یدفعه اینطوری شده، الان چیشد، ج.ا الان بهانه میکنه و کشور رو امنیتی میکنه. مطمئن باشید یک کلام نمیگه خودش اکثر مردم رو فقیر کرد که باعث شده اینطوری بیان تو خیابون. گرونی راحت رفت تو پاچه اکثرمون. گوشی هم قطع، تازه صدامون در بیاد راحت میگن اغتشاشگری. بعد آخه برادر من، خواهر من، آخه آدم عاقل با فراخوان اون بیشرف پهلوی میاد اعتراض، مگه همین آدم چاکرم نوکرم واسه اسرائیل و امریکا نمیکنه. بعد مگه تو همین سایتا ندیدن چطوری مردم فلسطین رو سلاخی میکنن، بعد شما فکر کردین کسی که با اینا دست دوستی داده به ما رحم میکنه. طرف اصلا بوی از انسانیت نبرده.
یدفعه دختر جوانی پرید وسط حرفام؛ خب پولا میدن به فلسطین دیگه که وضع ما اینطوری.
نذاشتم حتی ادامه بده.، گفتم، دختر خوب، گوشی که داری، وصل شد سرچ کن چقدر پول از ایران خارج شده رفته کانادا، اروپا و همین امریکا. به شرافتم به اسم فلسطین، لبنان فاکتور کردن بردن واسه عیش خودشون. اصلا این کارم نکن. اوضاع آروم شد برو همین بالا شهر، لواسان،ببین چه خبره. یه مشت سرمایهدار کل پولا دستشونه، بعد منه کارگر رو به بدبختی کشیدن بعد شما هنوز فکر میکنید پولا رفته مثلا فلسطین.
یه ربعی شده بود، دیگه صدا نمی اومد، بلندشون کردم که راهی شن برند بهشون توضیح دادم از کدوم طرفا برن که یه وقت به مشکل نخورند. حین خدافظی پیرمردی که فقط گوش میداد نزدیکم شد و دستم رو سفت گرفت و گفت، پسرم، دمت گرم کمک کردی، با اینکه مخالف امشب بودی خیلی مرام داشتی، همه حرفاتم درست، ولی چرا قبلش نمیگین، نگاه کن، هیچکی نیست این چیزارو بگه، وقتی امثال شماها چیزی نگین، مردم هم اینطوری میشن، منم فقط به خاطر دخترم اومدم بیرون که یه وقت چیزیش نشه، وگرنه منم صد بار بهش گفتم این اشتباهه. امثال شماها مثل ماها دارید بدبختی میکشید، به جان بچم شماها صداتون در بیاد ماهاهم میام کنارتون.
حرفاش درست بود، چیزی نمیشد گفت، بعداز این همه سال هنوز جای خالی چپ انقلابی احساس میشد. چپ انقلابی که هنوز که هنوز نتونسته نیروهای رزمنده و فداکارش رو شکل بده. چپی که هنوز نتونسته هیچ ارتباط ارگانیکی با طبقه کارگر بگیره. چیزی نمیتونستم بهش بگم. نمیتونستم امید واهی بهش بدم. بخشی از چپ توهم روشن فکری داره و هیچ درکی از طبقه کارگر نداره، بخشی دیگر با تمام شرافتش نهایت کارش ضد امپریالیسم شدن و یا محور مقاومتی شدن یا حتی نه به خیابان تحت هر شرایطی.
بخشی دیگر منتظر منجی هستش تا در شرایط نرمال و آروم طبقه کارگر آگاهی لازم رو کسب کند تا یک وقت خودش هزینهای ندهد و خط روشان نیفتد، بخشی دیگر مدعی هم صرفا چپ ناتوی و برانداز و در مقابلش چپهای که تا چیزی میشود فریاد سر میدهند کارگران براندازاند و نمیشود کاری کرد تا عدم فعالیت خودشون رو توجیه کنند. امثال خودمم هم ادعای همین چپ انقلابی داریم نتونستیم کاره خاصی انجام دهیم و تا اینترنت قطع میشود تمام آرمانهامون با قطع شدن اینترنت به گوشهای پرتاب میشود. بله چپ انقلابی بیشتر از هر زمانی احتیاج است ولی چپی که سازمان رزمنده خودش را شکل دهد تا این جامعه و طبقه کارگرش بتواند در مقابل هارترین شکل سرمایهداری مقابله کند. مقابله ای که اگر نشود فقط سلاخی شدن به دست جریانهای فاشیست بورژوای و یا به قتل رسیدن از گرسنگی و بیخانمانی انتظارمان را میکشد.
۳ بهمن ۱۴۰۴


ادامه مطلب ..و