مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

چرا بحران یورو؟ چرا نه بحران انقلابی؟

نوشتۀ: بهمن شفیق

یک هنر بلامنازع سرمایه داری در این است که همه فلاکتهای ناشی از وجود خویش را به اندازه قوانین طبیعت طبیعی جلوه می دهد. بحران یورو هم از همین جنس است. همچنان که در فجایع طبیعی راه پیشگیری از این فجایع در درون شرایط ناشی از وقوع همان فجایع جستجو می شود، در فلاکتهای ناشی از سلطۀ سرمایه نیز راه مقابله در چهارچوب همان نظم مسلط دنبال می شود.

 

یورو در بحران است. این را همگان می بینند. ستون اقتصادی روزنامه ها و مجلات پر از اخبار و گزارشات مربوط به این بحران و مربوط به آیندۀ اروپای واحد است. قطعا اروپا در لحظه ای تعیین کننده قرار گرفته است. اما لحظۀ تعیین کننده برای چه کسانی؟ چه چیزی در حال تعیین شدن است؟ آیا این یک بحران اقتصادی مزمن و غیر قابل علاج است؟ آیا این یک بحران ساختاری است، آنچنان که مفسران چپ می گویند؟ یا حتی آیا این بحران نهائی سرمایه داری است، آنچنان که رادیکالترین تحلیلها در صفوف چپ وانمود می کنند؟ حقیقت بحران یورو چیست؟ آیا این بحرانی اقتصادی است که فقط گریبان اروپا را گرفته است؟ اگر چنین است چگونه است که این بحران هنوز به همه جای جهان سرایت نکرده است؟ چرا تا همین امروز این بحران به اروپا محدود مانده است؟ و چرا در خود اروپا مهم ترین اقتصاد آن، یعنی اقتصاد آلمان هنوز از شاخصهای رشد مثبت قابل توجهی برخوردار است؟

یورو البته در بحران است. شناخت ابعاد، دامنه و نتایج این بحران نیز برای ارزیابی از چشم انداز تحول آیندۀ جهان و اروپا حائز اهمیت فراوان است. اما قلمداد کردن بحران یورو به عنوان بحران اقتصادی کشورهای فرورفته در گرداب کاهش اعتبار و بدهی های دولتی، نه تنها بازگو کنندۀ واقعیت لحظۀ حاضر نیست، بلکه اصلی ترین عوامل بحران را پنهان نیز می کند. واقعیت لحظۀ کنونی جهان سرمایه داری این است که اصلی ترین کشورهای حوزۀ انباشت سرمایه سخت ترین دوره های ناشی از بحران سال 2009 را پشت سر گذاشته اند و شاخصهای تولید در این کشورها – از آمریکا تا چین و روسیه و آلمان و ژاپن و مجموعۀ وسیعی از کشورهای در حال توسعه و کشورهای گروه 20- نه تنها از کاهش ابعاد تولید حکایت نمی کنند، بلکه شواهد روشنی از رشد مثبت را نیز به نمایش می گذارند. با این حال یورو و کشورهای بازار واحد اروپا درگیر بحرانی سنگین اند. بحرانی که بیش از هر چیز با بدهی سنگین دولتهایی در اروپا توضیح داده می شود. از اسپانیا تا ایتالیا و پرتغال و – اخیرا قبرس - و به ویژه یونان. گفته می شود که بدهی های دولتی در این کشورها به بحران منجر شده است. اما این مسکوت گذاشته می شود که بدهکارترین دولت دنیا دولت آمریکا است و در آمریکا اقتصاد دورانی از رونق – هر چند نه چندان نیرومند – را پشت سر میگذارد. تولید ناخالص داخلی در آمریکا مداوما در حال افزایش است و اقتصاد این کشور عواقب بحران معروف به بحران مسکن را پشت سر می گذارد. بنا بر این آنچه به بحران یورو معروف شده است، بیش از آن که ریشه در چنین عواملی داشته باشد، ریشه در جای دیگری دارد. بحران یورو انعکاسی از بحران اقتصادی نیست، بحرانی مهندسی شده است. بحرانی است که قدرتمندترین اقتصاد حوزه یورو، آلمان، بر حلقه های ضعیف این حوزه تحمیل کرده است تا با کاهش ارزش نیروی کار در کل این حوزه از موقعیت رقابتی مناسبتری در بازار جهانی برخوردار شود. در مقابل رقبای نیرومندی از قبیل آمریکا و چین و هندوستان و روسیه و برزیل، سرمایۀ اروپائی سالهاست که راه نجات خود را در موقعیت مستحکمی در خود اروپا جستجو می کند. بازار واحد اروپا آن پایگاهی است که سرمایه اروپائی – و در رأس آن سرمایۀ آلمانی -  به اتکاء آن باید قادر به رقابت با قطبهای دیگر اقتصادی جهان بشود. بازاری با حدود چهارصد میلیون مصرف کننده و بیش از دو سوم همین جمعیت، نیروی کار. نیروی کاری که باید بتوان با سودآوری هر چه بیشتری به کار گرفته شود. رمز بقای سرمایه های هژمون اروپائی در بازار جهانی در "تقویت" همین پایگاه است. و "تقویت" این پایگاه نیز تنها از طریق ارزش زدائی از بخشهای گسترده ای از نیروی کار موجود در آن و خارج کردن بخشهای قابل توجهی از سرمایه های در گردش امکانپذیر است. امری که باید راه را برای سرمایه های مسلط بر این حوزه و در درجۀ اول سرمایه های آلمانی باز کند. امری که با قدرت تمام در حال انجام است. جورج سوروس در مصاحبه با اشپیگل این وضعیت را اینگونه توصیف میکند: "... در صورت فروپاشی یورو بیکاری در آلمان به طور آشکاری افزایش خواهد یافت و رشد اقتصادی به گونه ای دراماتیک کاهش خواهد یافت. به همین دلیل آلمان همواره آن حداقلی از اقدامات لازم برای نجات یورو را در دستور کار می گذارد. اما این حداقل، وضعیت کشورهای بدهکار را وخیم تر می کند. نتیجه اروپائی خواهد بود که آلمان در آن به عنوان یک قدرت امپریال دیده خواهد شد. قدرتی که از سوی سایر اروپائیان دیگر مورد تحسین قرار نخواهد گرفت و سرمشق نخواهد بود. آلمان مورد تنفر واقع خواهد شد. کشورهای دیگر مقاومت خواهند کرد، زیرا که آلمان را به عنوان نیروئی سرکوبگر خواهند دید". (متن انگلیسی)

بحران یورو بحرانی واقعی است. اما این بحرانی اقتصادی و ناشی از توقف در روند بازتولید گسترده سرمایه در اثر کاهش نرخ سود نیست. بحرانی است ناشی از رقابت درون بلوک سرمایۀ اروپائی و برای پاکسازی این بلوک از حشو و زوائد "اجتماعی" از قبیل بیمه ها و خدمات عمومی. حشو و زوائدی که قدرت رقابت سرمایه های مستقر در این حوزۀ گستردۀ انباشت را در مقابل قطبهای دیگر سرمایه داری در جهان کاهش می دهند و در دور آتی نبرد بر سر اختصاص سهم از بازار ها ی جهانی آن را در موقعیتی تضعیف شده قرار می دهند. بحران یورو بحرانی است برای غلبه بر این ضعف و در راه آماده شدن برای جنگهای بعدی بر سر بازارهای جهانی.

سؤال اساسی اما این است که چرا بحران یورو به مشغله همۀ مردمی بدل شده است که خود در درجۀ اول قربانیان آن هستند؟ چرا در یونانی که بیمارستانهای آن به خاطر 1.5 میلیارد یورو بدهی در حال تعطیل شدن اند – برای مقایسه: تنها لاری الیسون، رئیس کمپانی اوراکل، برای خرید یک جزیره نیمی از کل بدهی های بیمارستانهای یونان را پرداخت می کند - هنوز مردم نگران اینند که سرنوشت یورو چه می شود؟ چرا در کشوری که تعداد هر چه بیشتری از شهروندان آن برای رفع گرسنگی ناچار از مراجعه به آشپزخانه های مساکین هستند دغدغۀ ماندن یا بیرون رفتن از حوزۀ یورو تعیین کننده می شود؟ هنوز چه اتفاقی باید بیفتد تا تودۀ مردم کارگر و زحمتکش به این پی ببرند که پرسش اصلی نه ماندن در حوزۀ یورو و نه بیرون رفتن از آن، بلکه در هم شکستن مناسباتی است که برای استمرار موجودیت خویش ناچار از نابود کردن منابع انسانی و طبیعی است؟ بحران یورو می تواند و باید موضوع تحقیق و بررسی باشد. اما پرسش اصلی برای پرولتاریای کمونیست این است که چرا این همه تبعیض و ستمگری به بحرانی انقلابی منجر نشده است؟ چرا به جای بحران یورو از بحران انقلابی صحبتی در میان نیست؟

مارکس در جائی در کتاب سرمایه عنوان می کند که پیش شرط استقرار مناسبات سرمایه داری، استقرار تقدس این مناسبات در کلۀ آدمهاست. یک شرط  اساسی بقای این نظام نیز در همین است. تحولات این روزهای کشورهای "بحران زده" جنوب اروپا گواه غیر قابل خدشه ای بر این حکم است. انتخابات یونان به بهترین وجهی همین را به نمایش گذاشت.

در انتخابات یونان بیش از 37 درصد مردم از صندوقها دور ماندند. روزنامه فرانکفورتر آلگماینه یک دلیل این را بی پولی احزاب یونانی و همچنین رأی دهندگان یونانی دانسته است که از پول لازم برای سفر به حوزۀ انتخابی خویش – که الزاما همان محل کار و زندگی شان نیست – برخوردار نبودند. یعنی این که مردمی به علت بی پولی از خیر رأی دادن گذشتند. کافی است به این تعداد، تعداد کسانی را نیز اضافه کنیم که به احزاب چپی رأی داده اند که به ادعای خویش مخالف اروپای سرمایه اند. سیریزا در کل یونان 27 درصد آرا را به خود اختصاص داد و حزب کمونیست 4.5 درصد. با اضافه کردن این مقدار، یعنی یک سوم کل رأی دهندگان، به کسانی که از صندوقهای انتخابات دور ماندند، تعداد کل کسانی که مخالف رأی دادن به اروپای سرمایه اند به رقمی بالغ بر 57 درصد کل مردم بالغ می شد. به عبارتی، اگر سیریزا و حزب کمونیست و مردمی که به آنان رأی دادند، از صندوقها دور می ماندند، کل شرکت کنندگان در انتخابات به 42 درصد مردم کاهش می یافت. در آن صورت، دیگر صحبتی از بحران یورو نمی توانست در میان باشد. بحران تبدیل به بحران "دمکراسی" می شد. بحران تبدیل به دینامیسمی در راه بحران انقلابی می شد. اما امروز ساماراس، رئیس دولت دست راستی یونان، به رأی اعتماد پارلمانی تکیه دارد که از مشروعیت رأی اکثریت جامعه برخوردار است. همۀ آن مخالفان دیکتاتوری سرمایۀ اروپائی که به زعم خود برای تضعیف آن به سیریزا و به حزب کمونیست رأی دادند، پایه های مشروعیت همان دیکتاتوری را تقویت کردند. بحران یورو کماکان بحران یورو می ماند، بیمارستانهای یونان شاید کمتر تعطیل شوند، اما تعطیل خواهند شد، سطح دستمزدها و حقوق بازنشستگی باز هم کاهش پیدا خواهد کرد، فقیر ترین خانوارهای یونانی باز هم ناچار خواهند شد کودکان خود را بفروشند  و تمام طرح ریاضت اقتصادی با کمی تعدیل تثبیت خواهند شد.

یک هنر بلامنازع سرمایه داری در این است که همه فلاکتهای ناشی از وجود خویش را به اندازه قوانین طبیعت طبیعی جلوه می دهد. بحران یورو هم از همین جنس است. همچنان که در فجایع طبیعی راه پیشگیری از این فجایع در درون شرایط ناشی از وقوع همان فجایع جستجو می شود، در فلاکتهای ناشی از سلطۀ سرمایه نیز راه مقابله در چهارچوب همان نظم مسلط دنبال می شود. قوانین طبیعت را نمی توان انکار کرد. برای مقابله با خطر سیل نمی توان مانع سیل شد، باید سد ساخت. اما آیا نمی توان مانع بحرانهایی از نوع "بحران یورو" هم شد؟ می توان و باید. به این منظور تنها کافی است که قوانین به ظاهر طبیعی نظامات بشری را مورد تردید قرار داد و به این واقعیت ساده باور داشت که "انسانها خود سازندگان تاریخند"، گر چه در شرایط پیش داده.

 

بهمن شفیق

2 ژوئیه 2012

12 تیر 1391

http://omied.de

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر