مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

ویسکانسین، قاهره، آتن، تونس: غرور در خیابان، خفت پای صندوق

نوشتۀ: بهمن شفیق

حفظ نظام موجود فقط نتیجۀ "انتخابات آزاد" نیست، پیش شرط آن نیز هست. جنبشی که حساب خود را با این فریب روشن نکرده باشد، جنبشی که اعمال اراده خود را به نتیجۀ صندوقهای رأی واگذار کند، سرنوشت خود را به دست بازی آزاد نیروهای نظم مسلط سپرده است و در زمین آنان به بازی پرداخته است. چنین جنبشی محکوم به شکست است.

 

پیروزی اسکات والتر، فرماندار دست راستی ایالت ویسکانسین، در انتخابات پیش رس این ایالت ضربه سنگینی بر جنبش کارگری ویسکانسین نیز به شمار می آید. والتر از رهبران تی پارتی است. اولین انتخاب او در سال 2010 پیروزی چشمگیری برای تی پارتی به حساب می آمد. او کسی است که بعد از انتخاب برنامه ریاضت اقتصادی را با قاطعیت در دستور کار گذاشت و خدمات اجتماعی را یکی پس از دیگری از بین برد. برنامه و هدف اعلام شده والتر تضعیف اتحادیه های کارگری بود. همین اقدامات بودند که در سال 2011 به خیزش عظیم کارگری در ویسکانسین منجر شدند. خیزشی که نوید ورود به دورانی نوین در آمریکا را می داد. خیزشی که در پیدایش جنبش وال استریت نقشی تعیین کننده ایفا نمود.

رهبران اتحادیه های کارگری، با پشتیبانی حزب دمکرات، برای تسویه حساب با والتر و عقیم کردن برنامه های وی تصمیم به برگزاری انتخاباتی پیشرس گرفتند و برای این منظور یک میلیون امضاء مورد نیاز برای برگزاری چنین انتخاباتی را نیز گردآوری کردند. اکنون این انتخابات برگزار شده است و همان فرماندار، با آرائی خیره کننده، 53 درصد در مقابل 46 درصد حزب دمکرات، مجددا در پست خود ابقا شده است. روشن است که او اکنون با قاطعیتی دوچندان به اجرای برنامه های خویش خواهد پرداخت. جنبشی که کمی بیش از دو سال قبل قدرقدرتی نظام حاکم را به چالش طلبیده بود و طلیعه های ورود به دوران نوینی از مبارزه طبقاتی در آمریکا را رقم زد، اکنون بر ویرانه های شکستی نشسته است که خود بر خود وارد کرد.

ویسکانسین جنبشی برای دستیابی به اهدافی مشخص بود با طبقه کارگری در قلب آن. تفاوت ویسکانسین با جنبش اشغال وال استریت در این بود که ویسکانسین محصول فراخوان نشریه ای چپ در کانادا نبود. اعتراضی بود نیرومند بر علیه تهاجمی دست راستی به ساختارهای اجتماعی. اعتراضی که قدرتش آن را از مبارزه ای تدافعی به مبارزه ای تعرضی بدل کرد و در تداوم خویش دیگر تنها خواستار پس گرفتن برنامه های فرماندار ایالتی نبود. آغاز به آن کرده بود که اشکال جدیدی از قدرت خلق را به ظهور برساند و از جامعه ای انسانی سخن به میان بیاورد. ویسکانسین، بر خلاف جنبش اشغال، بانکها را هدف قرار نداده بود. قدرت سیاسی را نشانه گرفته بود. جنبش اشغال وال استریت، تنها در ظاهر گسترش ویسکانسین به نظر می آمد. در معنا اما گامی به عقب بود، اهداف جنبشی را مسخ کرد که اکنون دیگر نه قدرت سیاسی، بلکه محتکرین و آزمندان سرمایۀ مالی را هدف قرار داده بود. با انحلال ویسکانسین در جنبش اشغال، مشخص شده بود که کدام افقها بر آن چیره گشته اند. این دیگر ظرفیت اعتراضی جنبش ویسکانسین نبود که انکشاف می یافت، "ظرفیت" اصلاحی آن بود که ظهور می کرد. ویسکانسین از جنبشی اعتراضی و خودمختار، به جنبشی انتگره بدل می گردید. همچنان که جنبش اشغال وال استریت از آغاز چنین بود. و این آغاز شکست ویسکانسین بود.

رهبران جنبش ویسکانسین، اتحادیه های کارگری و ابتکارات توده ای، با هدف قرار دادن انتخابات دچار خطائی مرگبار شدند. آنها که با خیابان پارلمان را به لرزه درآورده بودند، اکنون با هدف تسخیر پارلمان، منطق خیابان را به منطق پارلمان واگذار کرده بودند. منطق قدرت مستقیم توده معترض اکنون وارد مبارزه در میدان منطق مسلط بر نظام، منطق اجبارها و تنگناهای حکومت کردن، منطق سازش برای حفظ نظام، می شد. از این لحظه به بعد، شکست سرنوشت اجتناب ناپذیر این جنبش بود. مسأله فقط شکل آن بود. با پیروزی دمکراتها، این شکست فقط به آینده ای کمی دورتر محول می شد و در اشکالی متفاوت تر خود را می نمایاند. آنگاه دولت دمکرات آتی بعد از مدتی کجدار و مریز، وضع نابسامان بودجه دولت ایالتی را به میان می کشید و روایت تعدیل شده تری از همین طرح والتر را به اجرا می گذاشت. برای جنبش نیز، که خود اکنون بر بستر همان قدرت قرار می گرفت، چاره ای جز سرخوردگی باقی نمی ماند. با این همه پیروزی اسکات والتر و شکست رویارو و سخت جنبش، اهمیت سمبلیکی داشت که فقط همین اهمیت سمبلیک  می توانست بازتابی از وضعیت متناقض جهان امروز را به نمایش بگذارد. در اینجا جنبشی با قدرت به میدان آمده بود و چشم انداز تغییر را گشوده بود و اکنون نیز مقهور همان نیروئی می شد که آن را به چالش کشیده بود. جنبشی که با قدرت به تمسخر کشیده می شد. این منطق تمام تحولات سه سال اخیر، در تمام نقاط متلاطم جهان امروز است. بر ویسکانسین نیز همان آمد که بر کارگران مصر و تونس و اسپانیا آمد و در انتظار کارگران یونان نیز هست.

در تونس و مصر و اسپانیا نیز همان واقع شد که در ویسکانسین. در تونس اثری از جنبشی که با آتش سوزان بر پیکر محمد بوعزیزی برای نان و آزادی آغاز شد برجا نمانده است و نظام سیاسی ای که بر متن همان جنبش مستقر شده است، اکنون دقیقا تحقق همان اهدافی را دنبال می کند که جنبش تماما بر علیه آن شکل گرفته بود. در مصر تحول سیاسی تاکنون تماما بر این مسیر قرار گرفته است و کار به جائی رسیده است که بسیاری از انقلابیون مصری برای پیشگیری از تثبیت رسمی رژیم مبارک، رأی دادن به نمایندۀ اخوان المسلمین را برگزیده اند. صدای اعتراض جمع هایی از انقلابیون به کل این روند نیز البته به گوش می رسد. اما این صدای اعتراض هنوز بر همان بستر قرار دارد و خواهان ابطال انتخابات و برگزاری انتخاباتی تازه است. در اسپانیا نیز با دولت محافظه کار راخوی، نیروئی بر رأس قدرت قرار گرفته است که تجسم ضدیت با جنبش اعتراضی توده کارگران و زحمتکشان اسپانیا است.

قطعا هر کدام از این شکستها دلایل خاص خود را هم دارند. اما هیچکدام از این دلایل خاص توضیح دهنده واقعیت تشابه پایه ای همۀ این تحولات نیستند. می توان گفت که در تونس سازش زودهنگام دستگاه بوروکراتیک – نظامی دولتی با اپوزیسیون بورژوائی – اسلامی به تحول دست راستی پس از انتخابات منجر شد. می توان در مورد مصر نیز قدرت سازمانی اخوان المسلمین و ارتش را باعث تحولات ارتجاعی اخیر دانست. در ویسکانسین نیز بودجه کلان والتر و نامناسب بودن کاندید حزب دمکرات را علت شکست قلمداد کرده اند. در اسپانیا نیز رسوائی حزب سوسیالیست را علت چرخش دست راستی قلمداد کرده اند. همۀ اینها می توانند دلایل ویژه ای باشند و بخشی از جابجائی های درون طبقه حاکمه را توضیح دهند. مسأله اصلی اما در این است که در تمام این موارد فضای تغییری که با خیزش توده ای و در انتقاد به نظم معاصر آغاز شده بود، به استقرار نظمی ارتجاعی انجامیده است. این وجه مشترک همۀ این تحولات است و این وجه مشترک را با آن دلایل ویژه نمی توان توضیح داد. ویژگی شرایط هر کدام از این جنبشها، نافی بستر عمومی وقوع این تحولات در لحظۀ کنونی نیست. اشتراک همۀ این موارد در این است که هژمونی به دست آمده - و یا در حال شکلگیری - در باریکادها و خیابانها را در میانه راه واگذار کردند و به هژمونی مسلط تن سپردند. اهرم این واگذاری نیز چیزی نبود جز انتخابات "آزاد". به این ترتیب بستر شکلگیری ارادۀ سیاسی جامعه که برای دوره ای به خیابان منتقل شده بود، مجددا به ریل دمکراسی پارلمانی بازگردانده شد. و این بازگرداندن ریل در درجۀ اول نه ناشی از توطئۀ این یا آن جناح و فراکسیون ارتجاع بورژوائی، بلکه ناشی از تسلط هژمونیک ایدئولوژی مبتنی بر دمکراسی پارلمانی است. در تمام این جنبشها، نظام اقتصادی مسلط به چالش کشیده شد. تمام این جنبشها مکانیسمهای شناخته شده و مسلط بر مبارزه و اعتراض را ترک کرده و به سمت عمل مستقیم توده ای گام برداشته بودند. اما هیچکدام از این جنبشها تصوری نیز از کنار زدن شکل حکومتی کاپیتالو-پارلمانتاریستی نداشت. وجه مشترک شکست همۀ این جنبشها در همین بود. گویی هیچکدام از این جنبشها به این که می توان به گونه ای دیگر حکومت را سازمان داد، نیندیشیده بودند. گویی همۀ شعارها و آرمانهای جنبشها باید در صندوق انتخابات تجلی رسمی و حقوقی خود را می یافت. همۀ این جنبشها در سطحی از پیشروی خویش متوقف مانده و امکان تغییر را به مکانیسمی گره زدند که خود آن مکانیسم نه برای تغییر، بلکه برای حفظ نظم موجود حدادی شده است. با آبکش نمی توان آب را از نقطه ای به نقطۀ دیگری منتقل کرد. با پارلمان و دمکراسی پارلمانی نیز نمی توان یک جنبش انقلابی را به پیروزی رساند. جنبشی که حق مسلط را به چالش کشیده است، نمی تواند در چهارچوب همان حق به پیروزی نائل آید. شکست در انتظار آن است.

"انتخابات آزاد، دمکراسی پارلمانی"، این آن جادوی سحرانگیزی است که قویترین جنبشهای اجتماعی را افسون می کند، عقلشان را می رباید و قدرت اراده شان را در تکه کاغذهایی مچاله می کند و این غول را در درون صندوقها مهر و موم می کند. پارلمان و دمکراسی پارلمانی، دیگر آن نظام شکنندۀ آغاز قرن بیستم نیست که انقلابیون بتوانند از آن برای افشای فجایع طبقه حاکمه استفاده کنند. مگر چیزی هم برای افشا مانده است، وقتی که کمیته های مشترک خود طبقه حاکمه همۀ فجایع جاری در جهان را در قالب آمار و ارقام به اطلاع عموم می رسانند؟ مگر کسی هست که نداند که روزانه بیش از 20 هزار کودک در اثر گرسنگی می میرند؟ آمارش را هم با مراجعه به سازمان ملل می توان یافت و بحثهای کشاف پیرامون چگونگی از بین بردنش را هم رسانه های همان طبقه حاکمه سرو می کنند. مگر کسی هم هست که افزایش روزافزون شکاف طبقاتی، حتی در قلب کشورهای پیشرفته سرمایه داری را نبیند و آمار و ارقامش را در رسانه های خود طبقه حاکمه نشنود و نخواند؟ مگر کسی هست که نداند بیش از چهل میلیون مردم آمریکا فاقد هر گونه بیمه درمانی هستند؟ اینها همه امروز حقایقی شناخته شده اند. دورانی که افشاگری قدرت بسیج برای انقلاب را داشت، مدتهاست سپری شده است. دورانی که چارلی چاپلین در عصر جدید با برداشتن پرچم سرخ بر زمین افتادۀ کامیونی در حال عبور، در رأس تظاهراتی کارگری قرار میگرفت، مدتهاست سپری شده است. هژمونی ایدئولوژیک بورژوازی امروز بر پنهان کردن حقایق استوار نیست، بر بیان وارونه حقایق بنا شده است. بر مهندسی افکار عمومی بنا شده است. بر این حکم ساده اما کشنده استوار شده است که "دمکراسی بدترین نظام حکومتی است، اما آلترناتیوی نیست".

پارلمان امروز حتی پارلمان دهه های پس از جنگ جهانی دوم هم نیست که چشم اندازی از تحقق دولت رفاه را در مقابل جامعه قرار دهد. "انتخابات آزاد و دمکراسی پارلمانی" نظام سیاسی پیشرفته و تکامل یافته ای را تجسم می کند که در دهه های طولانی صیقل یافته است و به بهترین وجهی توهم شرکت در تعیین سرنوشت خود را به فرد منزوی القا می کند و در عین حال افراد منزوی را در مقابل نیروی منسجم و شدیدا سازمان یافتۀ طبقۀ حاکمه قرار می دهد. فرد منزوی در "انتخابات آزاد" در همان موقعیتی قرار دارد که به عنوان مصرف کننده در "بازار آزاد" با آن روبرو است. اگر در "بازار آزاد" تنها می توان گوجه فرنگی و خیار و سیب و آردی را بخرد که امتیاز تولید بذر آن در دست کنسرنهای شیمیائی است، اگر تنها موبایل و کامپیوتر و اتومبیلی را می تواند بخرد که معدودی تراست بین المللی تولید می کنند، در "انتخابات آزاد" نیز تنها از میان کسانی می تواند انتخاب کند که همان قدرتها در مقابل او قرار می دهند.

مهم تر از این، بر این انتخاب نیز همان منطقی حاکم است که در بازار و هنگام تصمیم برای خرید یک کالا: در بازار باید به محدودیت بودجه جیب خود نگاه کند، در انتخابات هم باید از پیش بپذیرد که محدودیتها و تنگناهای نظام را به رسمیت بشناسد و در درون چهارچوب همان نظام، ترتیب امور را به کسانی واگذار کند که یک بار برای چهار یا پنج سال برگزیده است. کسانی که البته ناچارند هم مقتضیات زمان را در نظر بگیرند، هم با کسان دیگری که ظاهرا مخالف آنانند به وفاقهایی دست بیابند، هم نیازهای نظام مالی را ملاحظه کنند، هم به قدرت رقابت صنایع بومی بیندیشند و سرانجام هم به خودشان و اعوان و انصارشان سر و سامانی هم بدهند. اگر هم در جائی نتیجۀ انتخابات مطلوب نبود، یا به هم می زنند و یا آنقدر انتخابات را تکرار می کنند تا فرد خسته و منزوی همان چیزی را انتخاب کند که طبقۀ حاکم می خواهد. از انتخابات الجزایر در سال 1991 و روی کار آمدن اسلامی ها تا تکرار رفراندومها در ایرلند تا زمانی که مردم ایرلند پیمان ماستریخت را پذیرفتند.

بر این اساس است که از درون جعبۀ جادوی انتخابات همان چیزی در می آید که باید. فرقی هم نمی کند که چه کسی انتخاب شده است. "سوسیال دمکراتها"ئی انتخاب می شوند که رادیکالترین برنامه های خصوصی سازی و قطع خدمات اجتماعی را در دستور کار می گذارند، سبزهای صلح طلبی انتخاب می شوند که بیشترین تصمیمات جنگ طلبانه را در جهت "دخالتهای بشر دوستانه" اتخاذ می کنند و سرانجام محافظه کارانی که از پیش با همان برنامه های تعریف شده اند. خاصیت آن صندوق جادو در این نیست که چیزی را در زندگی تودۀ مردم تغییر دهد. خاصیت آن این است که مشروعیت لازم را برای جلوگیری از تغییر اوضاع به طبقه حاکم اعطا کند. حقیقتا چه اهمیتی دارد که کسانی مدعی آن می شوند که در انتخابات ریاست جمهوری مصر نمایندگان چپ چهار میلیون رأی را گرد خود جمع کردند؟ برای جنبش هیچ و برای نظام که در همین چهارمیلیون نیز مشروعیت ایدئولوژیک خود را می بیند، خیلی. چه اهمیتی دارد که در یونان سیریزا 18 درصد از آرا را به خود اختصاص داده است و در انتخابات بعدی شاید حتی موفق به کسب اکثریت نیز شود؟ مگر نه این که حتی پس از کسب اکثریت ناچار از مذاکره با قدرتهایی است که همین سرنوشت کنونی را برای یونان رقم زده اند؟ چه اهمیتی دارد که جبهه چپ در فرانسه 17 یا 20 درصد آرا را به خود اختصاص دهد، جز این که نیروی خلاقۀ پیشروترین بخشهای جامعه را در خدمت تأمین کارکرد همین نظام به کار گیرد؟

حفظ نظام موجود فقط نتیجۀ "انتخابات آزاد" نیست، پیش شرط آن نیز هست. جنبشی که حساب خود را با این فریب روشن نکرده باشد، جنبشی که اعمال اراده خود را به نتیجۀ صندوقهای رأی واگذار کند، سرنوشت خود را به دست بازی آزاد نیروهای نظم مسلط سپرده است و در زمین آنان به بازی پرداخته است. چنین جنبشی محکوم به شکست است.

 

بهمن شفیق

26 خرداد 1391

15 ژوئن 2012

 

http://omied.de

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر