نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

حکایت حبس نجاتی کارگر و مرگ مشکوک فرزند یک سردار

نوشتۀ: بهمن شفیق

علی نجاتی، کارگر نیشکر هفت تپه راهی زندان شده است. همزمان با زندانی شدن علی نجاتی، احمد رضائی، فرزند سردار محسن رضائی، در هتلی چهارستاره در دبی به گونه ای مشکوک درگذشت. علی نجاتی یک سال آینده را در هتل زندان دزفول سپری خواهد کرد،

همچنانکه پیش از او منصور اسالو، کارگر اتوبوسرانی واحد تهران، پنج سال از زندگی شیرین خویش را در هتل اوین و هتل گوهردشت سپری کرده است، همچنانکه ابراهیم مددی، کارگر اتوبوسرانی تهران اکنون جهار سال است که در هتل اوین مهمان برادران است، همچنانکه رضا شهابی اکنون دو سال است که در لابی هتل اوین سرگردان است تا سرانجام اتاق ثابتی در اختیارش قرار دهند و مدت اقامت او را به وی اعلام کنند، همچنانکه بهنام ابراهیم زاده، کارگر مدافع حقوق کودکان، اکنون دو سال است که مهمان آقایان است و سه سالی دیگر را باید سر کند. همچنانکه علی اخوان و شیث امانی و صدیق کریمی باید این سرنوشت را تکرار کنند. همچنانکه رضا رخشان و فریدون نیکو.فر و محمد حیدری مهر و جلیل احمدی و قربان علیپور و محمود صالحی باید چنین دوره هایی را پشت سر می گذاشتند. و سرانجام همچنانکه بسیاری دیگر جان خود را بر سر این کار گذاشتند.

هتل علی نجاتی چهارستاره نیست. علی نجاتی اما جرمی هم مرتکب نشده است. اما علی نجاتی برای جرم مرتکب نشده اش دومین بار است که راهی زندان می شود. همچنانکه دیگران هم جرمی مرتکب نشده بودند. همچنانکه فرزاد کمانگر، معلم شریف روستاها، دوست و یار کودکان با قلب مهربانش، جان خود را برای جرمی از دست داد که مرتکب نشده بود. همچنانکه دهها و صدها فعال دانشجوئی و اجتماعی دیگر برای گناهان نکرده مجازات شدند و همچنانکه پیش از آن و در سالهای دورتر زندگی نسل کاملی از جوانان برای جرمهایی تباه شد که مرتکب نشده بودند. آری  تیغ عدالت جمهوری اسلامی براست. دستگاه قضا در جمهوری اسلامی شاید کارآترین دستگاهها است. پرونده می سازد، جرم می تراشد، محکوم می کند و به اجرا در می آورد. اگر یک چیز در جمهوری اسلامی قابل اتکا باشد، آن هم دستگاه قضا است. این سمبل عدالت جمهوری خدا بر روی زمین، با دقت یک ساعت سوئیسی و با صلابت یک ماشین آلمانی و با خلاقیت شگرف یک داستانسرا، دستگیر می کند، به زیر منگنه می برد و پرونده می سازد و مجازات می کند. علی نجاتی، کارگر نیشکر هفت تپه، پدر یک خانواده، بیمار قلبی، اکنون برای انجام عدل اسلامی راهی زندان شده است. جرم او اخلال در نظم عمومی است. و اما احمد رضائی.

احمد رضائی فرزند 35 ساله سردار محسن رضائی، دبیر مجمع تشخیص مضلحت نظام جمهوری اسلامی و فرمانده سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در زمان جنگ «تحمیلی» بود. احمد رضائی همان کسی است که چند سالی قبل به پدر خود و به نظامی که پدرش از ارکان آن است پشت کرد و با کوله باری از اسناد محرمانه نظام راهی دیار شیطان بزرگ شد و دانسته و ندانسته خود را در اختیار این دشمن درجه یک جمهوری اسلامی ایران قرار داد. احمد رضائی در هتلی چهارستاره در دبی به طرزی مشکوک درگذشت. سردار محسن رضائی عزادار است و سران نظام یکی پس از دیگری پیام تسلیت می فرستند و برای روح آن مرحوم آرزوی مغفرت می کنند. از آیات عظام ضافی گلپایگانی و موسوی اردبیلی و مقتدائی تا هاشمی رفسنجانی و از ولایتی مشاور رهبر تا لاریجانی رئیس مجلس، همه و هم در اندوه سردار شریکند. مقامات ارشد نظام برای کاهش اندوه خانواده مکرمه رضائی  به دیدار پدر و مادر عزادار می شتابند. «علی لاریجانی رئیس مجلس، سرلشکر جعفری فرمانده سپاه پاسداران، سردار احمدی مقدم فرمانده ناجا، سردار وحیدی وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، دکتر قالیباف شهردار تهران، سردار قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه، سردار شیرازی رییس دفتر نظامی فرماندهی معظم کل قوا، امیر دریابان شمخانی، و جمع کثیری از مقامات و مسئولین لشکری و کشوری با حضور در منزل محسن رضایی به وی تسلیت گفتند».

جزئیات مرگ احمد رضائی هنوز معلوم نیست. اما آنچنانکه خانواده وی اظهار داشته اند، تا هفته پیش تماس تلفنی بین خانواده و احمد برقرار بود و تنها پس از این که احمد دیگر به تماسها پاسخ نداد، خانواده نگران شده و کسی را برای پرس و جو روانه هتل می کنند و از مرگ وی مطلع می شوند. این اظهارات خود خانواده سردار رضائی است. اما مگر احمد اسناد جمهوری اسلامی را در اختیار دشمن قرار نداده بود؟ و مگر این مصداق بارز جاسوسی نیست؟ چگونه است که دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و کاندید ریاست جمهوری آن با یک جاسوس در اربتاط است و سربازان غیبی امام زمان در وزارت مخوف اطلاعات و قوه تیز شامه قضائیه متوجه ماجرا نشده اند؟ آیا می شود در نظام جمهوری اسلامی با یک جاسوس هم ارتباط داشت؟

این اما تمام ماجرا نیست. شواهد نشان می دهد که می توان در جمهوری اسلامی حتی جاسوس هم بود و بدون نگرانی به کشور هم رفت و آمد داشت. از افشاگری های یک بلاگر حزب اللهی چنین بر می آید که احمد رضائی نه تنها در تماس تلفنی با خانواده قرار داشت، بلکه همچنین به یاری پدر معظم خویش در سفرهای متعدد به ایران نیز حضور داشت، در آنجا زنی جوان نیز برگزید تا پس از مدتی او را نیز ترک نماید و غیره. اصل مطلب این است:

« سردار!

حکم جاسوسی برای آمریکا و مستقیم مزدور سازمان "سیا" شدن، چیست؟

نکند این باشد که محترمانه و با اسکورت به ایران برگردد و دوباره و چند باره تجدید فراش کند و دختر فلان سردار را بگیرد و دست آخر با اطلاعات جدید از مسائل نظام، به آغوش هژبر یزدانی بهایی برگردد و در کنار زن "کره ای" خود بیاساید؟!

نگو این است که اصلا باورم نمی شود.

طی 30 سال پس از انقلاب، چند حکم اعدام برای جاسوسانی که در همین ایران زندگی می کردند و هیچ کدام پدرشان سردار نبود که به سری ترین اطلاعات مملکتی دسترسی داشته باشند، صادر شد؟».

اما از اینها گذشته، از قرار ایشان بعد از برگشت به ایران حتی ریاست دفتر پدر بزرگوار را نیز بر عهده گرفته بود. احمد رضائی فرزند سردار رضائی بود. حسین درخشان وبلاگ نویس نبود که پس از بازگشت به ایران به بیست سال زندان محکوم شود.

به اظهارات این حزب اللهی احمدی نژادی می افزائیم:

-         در این سی سال چند اتهام جاسوسی برای کسانی تراشیده شد که جرمشان فقط و فقط شرکت در یک کنفرانس کارگری یا دانشگاهی بود؟

-         در این سی سال به چند نفر جرم جاسوسی بسته شد که گناهشان صرفا مخالفت با نظام حاکم بود؟

-         جرم جاسوسی زهرا کاظمی و بابک امیر احمدی و پانته آ بهرامی در کدام مراجع و با کدام دادگاه عادلانه به اثبات رسید؟

-         چند حکم اعدام برای کسانی صادر شد که جرمشان حتی جاسوسی هم نبود، اقدام مسلحانه هم نبود، ایجاد اختلال در نظم عمومی هم نبود؟ فقط و فقط شرکت در یک تظاهرات بود، همراه داشتن یک اعلامیه بود و ...

-         چند نویسنده و شاعر، چند دانشجو و فعال حقوق زنان، چند دانش آموز و زن خانه دار، چند محقق و ژورنالیست در این سالهای سیاه عدل اسلامی به جرم اندیشیدن و بیان اندیشه هایشان به جوخه اعدام سپرده شدند؟

-         سینه چند بهائی به بهانه جاسوسی برای اسرائیل سوراخ سوراخ شد؟

-         چند دله دزد و خرده قاچاقچی اعدام شدند و چند «برادر» با اختلاس های میلیاردی و قاچاق کلان مدارج ترقی از شوش و نازی آباد به قیطریه و نیاوران و تورنتو و لندن را طی کردند؟

-         و چند و چند و چند ...

 

پاسخ به این سؤالات را تاریخ روشن خواهد کرد. اما احمد رضائی چه؟ آیا حقیقت دارد که او با اسکورت وارد ایران هم می شده و دوباره و چندباره هم به وساطت ابوی محترم تجدید فراش می کرده تا باز هم به سراغ همسر کره ای خود در ینگه دنیا بازگردد؟ پس قوه قضائیه و ضابطین آن کجا بودند؟ حضرات آیت الله لاریجانی و حجج اسلام اژه ای و پورمحمدی و مصلحی و قضات محترم کجا بودند؟  قوادانی مثل حسین شریعتمداری که از مطلب انتقادی ساده یک دانشجو و اطلاعیه حق طلبانه یک کارگر سند جاسوسی و ضدیت با نظام و اخلال در نظم عمومی در می آورند و به سوروس و جین شارپ می بندند کجا بودند؟ سؤالی است بیمورد. معلوم است که کجا بودند. مشغول پرونده سازی برای اسالو ها و نجاتی ها و صالحی ها و رخشانها و کمانگرها و زرافشانها و توانچه ها بودند.

و حالا؟ و حالا علی نجاتی دوباره راهی زندان شده است. این دیگر روزمرگی زندگی در پرتو عدالت اسلامی است. کسی که حق بخواهد، باید که با درفش قوه قضای جمهوری اسلامی در بیفتد.

 

می گویند «کسی که باد میکارد، طوفان درو می کند». ایکاش فقط این بود. ایکاش این بادی بود که عده ای میکاشتند و طوفانش را در آینده درو می کردند. وقاحت آشکار نظام قضائی جمهوری اسلامی و بیعدالتی گسترده و همه جانبه آن در مقابل همه و همه «غیر خودی»ها، زخمی است عمیق بر پیکره جامعه. هر حکم قساوتمندانه یک  قاضی در برابر یک شهروند درجه دو جامعه و هر «گذشت» او در مقابل جنایات و جرائم «خودی»ها، دشنه ای است بر پیکر زخمدیده جامعه. دشنه ای که سلامت کل جامعه را تهدید می کند و در آن تخم کینه و نفرتی زا میکارد که نه فقط امروز در مناسبات بین انسانها رایج می شود، بلکه آینده آن را نیز به تباهی می کشاند. نابرابری در حق، تنها  سرنوشت و زندگی قربانیان این بیعدالتی را تباه نمی کند، انصاف و عدل را در جامعه به نابودی می کشاند، انتقام جوئی را گسترش می دهد و روان جامعه را پریشان می کند.

جمهور اسلام می تواند برای مدتی به پشتگرمی عسگر اولادی ها و رفیق دوستها و بادامچیان ها و جابر انصاری ها و ثابت ها و خیل میلیاردرهای ریز و درشتی که خود پرورده است، بساط سور و سرور خود را بر پا نگه دارد. اما این جمهوری با هر حکم قضائی اش تیشه بر مشروعیت خود می زند. هر ناله ای که امروز از دست این نظام بلند می شود، فردا فریادی خواهد بود بلند. هیچ گریزی از این چرخ تاریخ نیست.

آخرین عبارات بلاگر حزب اللهی تصویری مبهم از آن آینده تیره ای را به نمایش می گذارد که گرچه سردار رضائی را خطاب قرار می دهد، اما در انتظار کل جامعه است:

« مطمئن باش سردار!

سرخی و گرمی خون شهیدان است که تا همین جا زمینت زده.

منتظر سخت تر از آن باش».

منتظر سخت تر از آن باش!!؟ یعنی چه؟ مگر سخت تر از مرگ فرزند هم می توان برای کسی آرزو کرد؟ در ایران امروز و پس از سی سال تبعیض و ستم و جنایت و فساد سازماندهی شده دولتی، آری می توان. و این دهشتناک است. هیهات از چنین آینده ای. هیهات از زمانی که چنین روحیه ای آینده جامعه را رقم بزند. حیات اجتماعی سی سال گذشته جامعه ایران را بیعدالتی جمهوری اسلامی در همه زمینه ها رقم زده است. از بیعدالتی اقتصادی و انباشت افراطی فقر و ثروت در دو قطب توده محرومان و بورژوازی نوکیسه تا بیعدالتی سیاسی و قضائی همه جانبه. انقلاب کمونیستی نمی تواند ارزشهای خود را از دل ویرانه ای که جمهوری اسلام امروز از خود بر جا می گذارد بر بگیرد.

 

بهمن شفیق

25 آبان 1390

16 نوامبر 2011

http://omied.de

 

ضمیمه: «سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!» برگرفته از وبلاگ " اشک آتش". مقدمه کوتاه «این مقاله مورد تأیید نیست» نیز از همان وبلاگ است. ظاهرا نویسنده برای در امان ماندن از تیغ فیلترینگ این مقدمه کوتاه را نوشته است.

 

**********************

 

این مقاله مورد تأیید نیست

 

این متن را به طور اتفاقی در یکی از وبلاگ ها پیدا کردم . به نظر من کار درستی نیست به خاطر انتقام از سرداری که حالا یک نامه اشتباهی به آقا فرستاده هر چه دلمان می خواهد نثارش کنیم ، حتی اگر واقعیت باشد . اصلاً مگر هر واقعیتی را باید گفت ؟! به رخ کشیدن اشتباه فاحش فرماندهی وقت در صدور فرمان عملیات کربلای چهار چه فایده ای دارد . حالا ده هزار نفر هم شهید شدند و تعدادی و جانباز و اسیر و مجروح ، پدر خانواده هایشان هم در آمد که چی ؟ درست است کربلای چهار لو رفته بود  تا جایی که شاید برای اولین بار هواپیماهای دشمن در شب ، محل استقرار نیروهای ما را بمباران می کردند . اشتباه بود که بود ! مگر سردار در مناظره نگفت : انفجار مسجد زاهدان نشانه ضعف دولت است ؟ کشف ده ها بمب گذاری دیگر توسط نیروهای امنیتی سر جای خودش محفوظ .{ البته جمله دوم را من اضافه کردم } اشتباه ، گریزناپذیر است . بی خود که نگفته اند انسان جائزالخطاست . حالا این مقاله را بخوانید تا معلوم شود نویسنده محترم چه ناگفته های بی اهمیتی را بزرگ نمایی کرده است:

 

 

 

سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!

 

1  تا 10 هزار بیشتر یا کمتر!

بلدی بشمری؟ خب شروع کن بشمر:

البته این جا نه! زحمت بکش و با هواپیمای اختصاصی، برو آبادان، از آن جا هم با ماشین ضد گلوله و کولر دار، برو به انتهای خرمشهر. کنار بندر که رسیدی، آن جایی که رو به رویت "جزیره ام الرصاص" عراق قرار دارد، بایست و وقتی داری از 1 تا 10 هزار می شمری، خوب به اروند رود و فاصله مرز ایران و عراق نگاه کن. ببین آب خونی می شود یا نه؟!

1  تا 10 هزار ...

 

سردار!

تا حالا لباس غواصی پوشیدی؟

تا حالا توی سرمای استخوان سوز جنوب، زدی توی دل اروند رود؟

تا حالا شده توی آب باشی و گلوله سینه ات را سوراخ کند و برای اینکه دشمن متوجه معبر نیروها نشود، دستانت را به میله های خورشیدی که در بدنت فرو رفته، گره کنی و نگذاری جنازه ات روی آب بیاید؟

تا حالا فکر کردی وقتی گلوله ای در قلب غواص می نشیند، چگونه زیر آب جان می دهد؟

تا حالا شمردی از آن 10 هزار غواصی که در سرمای سوزناک دی ماه 1365 از اروند رود گذشتند و به سینه سخت خاکریز دشمن زدند و بیشترشان برنگشتند، چند نفر زیر 20 سال سن داشتند؟

 

سردار!

چند تا بچه داری؟

چند تا دختر، چند تا پسر؟

چند روز پیش که تلویزیون داشت صحنه هایی از نخلستان های والفجر 8 را نشان می داد، یاد دوستان نوجوانم افتادم. ناخواسته نگاهم به پسر 17 ساله ام افتاد. اشکم امانم را برید.

اکبر یکی دو ماه بود که 17 سالش شده بود.

خسرو که 16 سالش بود.

حسین 15 ساله بود و مثلا تازه نماز و روزه بهش واجب شده بود ...

راستی پسر تو "احمد" آقای گل، چند سالشه؟

حالا که نمی تونی، ولی شده آن زمان که این جا بود و سوگلی تو، به او نگاه کنی و یاد شهیدی بیفتی؟

 

راستی سردار دیروز و دکتر امروز!

چند هزار تا از آن حسین و خسرو و عباس ها در "ام الرصاص" جا ماندند و هنوز پیکرشان برنگشته؟

 

سردار!

لازم نیست در دانشگاه ها به دنبال همت و باکری بگردی!

تا حالا به خودت زحمت دادی که بپرسی چند خانواده داریم که 3 شهید، 4 شهید و مفقود و ... در لشکرهای تحت امر تو، تقدیم انقلاب اسلامی کرده اند؟

 

سردارررررر!

می دانی هنوز در رمل های داغ فکه و کوهستان های سخت غرب، پیکر نوجوان هایی خفته که مادران شان آن قدر دیده به در دوختند تا جان به جان آفرین تسلیم کردند؟

آرزوی آن پدران و مادران فقط آن بود که یک بار به فکه یا چزابه، ماووت یا ام الرصاص بروند و از دور، محلی را که فرزندشان به خاک افتاده، زیارت کنند.

آرزو و خواسته بزرگی بود؟

 

مگر آن پیر زن که 4 فرزندش را به راه اسلام تقدیم کرده، می خواست همچون همسر گرامی و دختر محترم جناب عالی، به "کاستاریکا" برود و در خانه "هژبر یزدانی" بهایی فاسد فراری، احمد سوگلی اش را زیارت کند و خواهش کند بیش از این پدر پیرش را نیازارد و محترمانه و سرافراز به خانه بازگردد، پشت مو بلند کند، با دخترکان آن چنانی به پارتی برود و در امنیتی ترین مناصب دولتی در کنار پدرش شاغل گردد؟

 

مگر آن پدر پیر که فرزندش در اروند رود خوراک کوسه ها شد، می خواست پنهانی، با هزینه بیت المال به فرانسه برود و به پسر ارزشمندش التماس کند که به ایران برگردد؟

 

راستی سردار!

تا حالا فکر کردی در میان چند صد هزار شهید، چند دکتر و مهندس داشتیم که اگر امروز بودند، بزرگ ترین گره های مملکت را باز می کردند؟

هیچکدام آن بزرگواران، به آغوش غرب پناه نبردند و هیچ کدامشان علیه اسلام، انقلاب اسلامی و امام راحل، به فحاشی نپرداختند و اسرار نظام را از خانه پدرشان به سرقت نبردند و به دشمن نفروختند.

 

سردار!

حکم جاسوسی برای آمریکا و مستقیم مزدور سازمان "سیا" شدن، چیست؟

نکند این باشد که محترمانه و با اسکورت به ایران برگردد و دوباره و چند باره تجدید فراش کند و دختر فلان سردار را بگیرد و دست آخر با اطلاعات جدید از مسائل نظام، به آغوش هژبر یزدانی بهایی برگردد و در کنار زن "کره ای" خود بیاساید؟!

نگو این است که اصلا باورم نمی شود.

 

طی 30 سال پس از انقلاب، چند حکم اعدام برای جاسوسانی که در همین ایران زندگی می کردند و هیچ کدام پدرشان سردار نبود که به سری ترین اطلاعات مملکتی دسترسی داشته باشند، صادر شد؟

یک وقت فکر نکنی من می گویم پسر سوگلی تو هم باید اعدام می شد، نه اصلا!

پسر تو خیلی محترم است.

ارزش او از خون صدها هزار شهید و دهها هزار مفقود و چشمان دوخته به در هزاران پدر و مادر بالاتر است.

می دانی چرا؟

چون پسر توست و هیچ کس حق ندارد به او بگوید بالای چشمت ابروست.

 

سردار!

این را مردانه جواب بده:

اگر زمان جنگ متوجه می شدند فامیل دست چندم یکی از رزمندگان یا فرماندهان، از منافقین طرفداری می کند، چه بر سرش می آوردند؟

یعنی آن زمان هیچ کس از برادر همسر جنابعالی که به جرم فعالیت برای نفاق اعدام شد، خبر نداشت؟

پس چرا در گزینش سپاه رد نشدی؟

 

سردار!

مطمئن باش نه من، که صدها هزار خانواده ای که خون فرزندانشان برای این آب و خاک ریخته شده، از تو و خانواده و فرزندت نخواهیم گذشت که با بیت المال به عیش و نوش و کیف خویش بپردازی.

 

مطمئن باش سردار!

سرخی و گرمی خون شهیدان است که تا همین جا زمینت زده.

منتظر سخت تر از آن باش

 

http://ashkeatash57.blogfa.com/post-349.aspx

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/19ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط سیدحمید مشتاقی نیا  |  آرشیو نظرات

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر