نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

کسی برای سرهنگ نمی گرید

نوشتۀ: بهمن شفیق

نه. کسی برای سرهنگ نمی گرید. تصاویر تنها تصاویر سرورند و شادی. اما تصاویردر عین حال تصاویر قساوت نیز هستند. قساوت این تصاویر اما تنها در آن نیست که مرگ مردی زخمی و ناتوان را در حافظه جهانیان ثبت می کنند. نه. جهان امروز سرتاسر شاهد چنین صحنه هائی است.

تراژدی جامعه انسانی معاصر در این است که کشتن یک انسان امروز چیز غریبی نیست که احساس ویژه ای را برانگیزد. بشر امروز به این خو کرده است که از کنار چنین تصاویری به سادگی رد شود. شاید هم این مکانیسمی است که برای دفاع از خود و احساسش برگزیده است. با این همه تصاویر مرگ سرهنگ معمر القذافی، رهبر مادام العمر لیبی در بیابانهای سیرت تصاویری قساوت آمیزند. قساوتی که باید به مردم جهان نشان داده می‌شد تا در لابلای شیارهای مغز آنان پیامی قساوت انگیز را حک کند. نه، در مرگ سرهنگ قذافی هیچ قساوت ویژه ای نبود. این مرگی بود مثل هزاران و هزاران قتل روزانه دیگر در جهان امروز. قساوت اصلی در پیامی بود که در این تصاویر نهفته بود. تصاویر سیرت تصاویر پیروزی «دمکراسی» بر یک «دیکتاتور» بودند. قساوت اصلی در همین پیام است. پیامی که قرار است تاریخ را به گونه‌ای دیگر بنویسد. به گونه‌ای که در آن همه و هر چیزی که در برابر «دمکراسی» بایستد محکوم به سرنوشتی مشابه سرنوشت سرهنگ است. قساوت تصاویر سیرت در این است که یک بار دیگر و این بار در هیأت تصویر پایان تاریخ را جار می زند. فاتحان اصلی سیرت نه ارتش درب و داغان شورشیان، که جنگنده های فرانسوی و انگلیسی و پهپاد های آمریکائی اند. قساوت تصاویر سیرت در این پیامی است که در ورای این تصاویر به بیننده منتقل می شود. دقیقاً به همین دلیل است که همه مدیائی که از پخش تصاویر آزار یک گربه نیز خودداری می کنند، به نام ژورنالیسم رئالیستی تصاویر لینچ سرهنگ را تا جائی که می‌شد پخش کردند.

مرگ سرهنگ نقطه اوج بازی کثیفی را تشکیل می‌داد که همه چیز آن بر دروغ بنا شده است. ائتلافی از رجاله ها و اوباش که سوار بر موج انقلاب نان و آزادی در مصر و تونس نام «انقلاب» بر خود گذاشت، «انقلابیونی» که سابقه انقلابیگری شان به دلالی برای همان سرهنگ اکنون معدوم شده و کار چاق کنی برای طالبان و اخوان المسلمین بر می‌گشت و متحدانی در غرب که خود را سران مبارزه برای «آزادی و دمکراسی» می نامند و بیش از حلقه به گوشان حقیری برای بازارهای سرمایه نیستند. و در نقطه مقابل؟ در نقطه مقابل دیکتاتوری مخواف که بیش از 42 سال است که ملت خود را به زنجیر کشیده است. اما آیا حقیقتاً سرهنگ به خاطر آن مجازات می‌شد که دیکتاتور بود؟

سرهنگ معمر القذافی حاکمی مستبد بود. آری این واقعیت است. اما این تنها بخشی از واقعیت سرهنگ قدافی است. دوگانه «دمکراسی» و «دیکتاتوری»، این دو گانه خیر و شر، فقط برای فروکردن این دروغ بزرگ در کله جهانیان ساخته شد که «راه دستیابی به سعادت در پیوستن به اردوی کاپیتالو-پارلمانتاریسم» است و بس. برای تزریق این فریب ساخته شد که پایان راه چیزی نیست جز «دمکراسی». بازگشتی به »پایان تاریخ».

اما سرهنگ قذافی برای این مجازات نشد که مستبد بود. اگر چنین بود، نوبت سرهنگ باید بسیار دیرتر از شاه سعودی فرا می رسید. سرهنگ حتی برای آنچه که متهم به ارتکاب بدان بود مجازات نمی شد. همه آن اتهامات دروغین لاکربی و حمایت از تروریسم وغیره را همین فاتحان امروزی بر او بخشیده بودند و سرهنگ ساده لوحی که شعور سیاسی وی هیچ‌گاه تا حد شعور یک رهبر سیاسی جامعه‌ای امروزی ارتقا نیافت، این را در نیافت که او در حال بازی دادن دیگران نبود، بلکه دیگران بودند که در حال بازی دادن او بودند. جرم سرهنگ در این نبود. با سرهنگ قذافی دوره ای از تاریخ آفریقا و جهان عرب بود که بر صندلی متهم نشسته بود. سرهنگ تاوان این را پس داد.

کلنل معمر القذافی یکی از آخرین بازماندگان نسلی از زمامدارانی بود که همراه با موج بیداری آفریقا به قدرت رسیدند. او بدون این که خود بخواهد سمبلی از این تاریخ بود. نسلی که با فانون و لومومبا در مبارزه با استعمار و برای استقلال شکل گرفته بود و با چهره‌هایی از قبیل جمال عبدالناصر و جولیوس نیه ره ره و قوام نکرومه و بن بلا و هواری بومدین شناخته می شد. در میان بازیگران این نسل قذافی شاید عقب‌مانده ترین و بدوی ترین و در عین حال غیر عادی ترین نماینده آن جنبش عربی – آفریقائی بود، اما زمانی نماینده آن جنبش و اکنون تنها بازمانده آن بود. جنبشی برای توسعه سرمایه داری با چهره ای بومی و لعابی «سوسیالیستی». بی دلیل نبود که دوران زمامداری همه نمایندگان این نسل برای کشورهایشان در عین حال دورانی از گسترش شبکه‌های تأمین اجتماعی نیز بود. نسل معروف به «سوسیالیسم آفریقائی».

معمر القذافی سال 2011 همان سرهنگ چهل سال پیش نبود. کاریکاتوری از آن بود. اگر زمانی بی ثباتی وی در ارائه طرحهای پی در پی وحدت با مصر و تونس و الجزایر متجلی می شد، از سالها قبل دیگر این بی ثباتی را در فرو رفتن به قالبهای متفاوت از شبیه مایکل جکسون تا پذیرش مهمانان خارجی در چادر صحرانشینی و حمایل و شمایل رؤسای قبیله ها می‌شد مشاهده کرد. اما به عنوان حاکمی از نسل نظامیان جوان، همان نسلی که نظریه پردازان سوسیالیسم روسی برای راه رشد غیر سرمایه داری به آن امید بسته بودند، قذافی هیچ‌گاه نتوانست به مهره قابل اطمینانی برای رؤسای «جامعه بین‌المللی» بدل شود. در اوپک دولت او تقریباً همواره در جناح «بازها» قرار داشت و در مقابل عربستان و کویت قرار می‌گرفت و در فلسطین هیچ‌گاه به سازش با دولت اسرائیل تن نداد. گناهانی نابخشودنی. او حتی مرتکب این گناه نابخشودنی نیز شد که با اسلامیون نساخت و امام موسی صدر را سر به نیست کرد. هم برای رؤسای «جامعه بین‌المللی»، هم برای حکام عرب و هم برای سران جمهوری اسلامی، قذافی همواره «غیر خودی» باقی ماند. برای آفریقا اما غیر از این بود. قذافی تا به آخر به ایده وحدت آفریقا خیانت نکرد. به همین دلیل نیز اتحادیه آفریقا تمام تلاش خود را برای وارد کردن روندی مسالمت آمیز در جریان شورش لیبی و حفظ قذافی در ساختار قدرت درآینده لیبی به کار گرفت. تلاشی نافرجام. با سخنرانی دو سال قبل خویش در مجمع عمومی سازمان ملل، قذافی حکم قتل خویش را نیز صادر کرده بود و به غرب نشان داده بود که نمی‌تواند روی او حساب کند. او شورای امنیت سازمان ملل را «شورای ترور» نامیده بود. شاید برای لحظاتی این حاکم سالخورده فراموش کرده بود که دوران «نظامیان جوان»، دوران «سوسیالیسم آفریقائی»، دوران مبارزه ضد استعماری برای همیشه به پایان رسیده است. اما همین لحظات کافی بودند تا رؤسای «جامعه بین المللی» را به این نتیجه برسانند که در اولین فرصت پاسخ مناسب وی را بدهند. با قتل سرهنگ در صحرای سیرت، سران کاپیتالو-پارلمانتاریسم انتقام خود را از تاریخ نیم قرن مبارزه ضد استعماری در آفریقا گرفته اند. نمایش مضحک «دمکراسی در مقابل دیکتاتوری» تنها پرده ساتری است بر این انتقامگیری، پوشش ایدئولوژیکی است برای تحکیم پایه‌های نظام «کاپیتالو-پارلمانتاریستی».

نه، پایان فجیع سرهنگ چیز ویژه ای ندارد. ویژگی در آن است که این پایان فجیع اعلام نمادین پایان تاریخ آن الگوئی از توسعه بود که به طور عملی سالها قبل به پایان رسیده بود. قذافی شبحی کمرنگ از این دوران بود. شبحی که مدتها پیش از نبرد سیرت به زانو درآمده بود. سرهنگ هیولائی نبود که در هم شکسته باشد، نماینده بینشی بود که زمان آن به سر رسیده بود، خصمی ضعیف و ناتوان بود. و کسی که برای پیروزی بر خصمی ضعیف جشنی بزرگ بر پا میدارد، تنها حقارت خویش را به نمایش گذاشته است.



بهمن شفیق

30 مهر 1390

22 اکتبر 2011

http://omied.de

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر