یادم می آید رفیق عزیزی همان موقع که پزشکیان به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد عنوان کرد که مردم بعد از شش ماه به خیابان ها خواهند آمد.
البته که جمهوری اسلامی شانس های بسیاری آورد و شکست هایی را هم در منطقه و با توجه به وضعیت مناسبات سرمایه داری داشته است. در این میان در کارخانه، از دل آن دیالوگ های ساده می توان جرقههای امید بخش و بعضا سرخوردگی را مشاهده کرد. محلی که چرخ جامعه از دل آن به حرکت در میآید، ولی همان تولیدکنندگان باید تاوان منافع و تصمیمات کارفرماها و دولت را در طول چند دهه گذشته بپردازند.
اگر بخواهم تصویری کلی در مورد کارخانه بدهم، باید بگویم که کارگران و جامعه در منگنه ترس از جمهوری اسلامی و اپوزیسون گیر کردهاند، بین فشار معیشتی جمهوری اسلامی در طول چندین سال از یکطرف و اپوزیسیون منحطِ و وقیح از طرف دیگر، بین رسمی نبودن قراردادها و ترس از اخراج شدن توسط همان کارفرمای خصوصی شده به دست جمهوری اسلامی. و از سویی دیگر اپوزیسیونی که حتی نمیتوان آنها را اپوزیسیون خطاب کرد چه برسد به اینکه بتوان از آن انتظار ارائه دادن افقی روشن و برنامه مشخص برای اداره کردن کشور داشت. نه چهره و جناحی که حرفهای ناگفته و زخم عمیق چند ساله آنها را بازگو کند.
آخرین صحنه گفتگویی که با چند تن از کارگران داشتم بدین صورت بود:
داشتم به سمت آبسردکن کارخانه میرفتم که سجاد مرا صدا میکند. لبخندی بر لب دارد انگار میخواهد چیزی بگوید. بدون مکث میگوید: دیشب داشتم یه فیلمی میدیدم که یمنیها مشغول جوشکاری موشکها بودن، یاد حرف تو افتادم که میگفتی اونا هنوز جوش موشک گرمه میفرستن بره سمت اسرائیل. این یمنیها خیلی مردن خدایی.
در این حین دوستش از پشت دستگاه ظاهر میشود و میگوید این خنجر به دستای پا برهنه، مگه چی داشتن تا حالا که دومیش موشک باشه؟! اینا مال جمهوری اسلامیه وگرنه اون سوسمار خورا و موشک؟!
کمی صبر میکنم حرفاش که تمام می شود جواب میدهم:
ببین کامران جان نباید یک فیلم رو از آخر دید، باید از اول دید. همین دستگاه تراشی که بهش تکیه دادی یه شبه از آسمون سرازیر نشده که. باید تاریخش رو خوند باید شیوه کارش رو خوند باید بدونی از کجا اومده برا چی اومده و مهمتر از همه حاصل کار کی بوده. قضیه جمهوری اسلامی و فلسطین و اسرائیلم همینه. بیا با هم بریم به تاریخی که نه حماسی بود و نه جمهوری اسلامی و نه محور مقاومتی. اون موقع کی به اون جریان های سیاسی موشک میداد که مقاومت میکردن؟
سجاد که از حرفهای من کمی خوشش میآید با زبان محلی با او صحبت میکند که کلمه تعصب هم لابهلای کلماتش هست.
شاهین که یه گوشه ساکت ایستاده بود پشت بند این حرفا شروع میکند. ببین همین ترامپ که برای کمک به امثال من و تو نمیآید. او که نمیخواد وضعیت امثال ماها رو درست کنه. نه. اون یه چیزای دیگه میخواد. مگه برا ونزولا برای نفتش نرفته؟ عاشق چشم و ابروی آنها بوده؟!
کامران حرفای شاهین رو قطع میکند. هر کی بیاد از این بی ناموسا بهتره هر کی. ببین اینا آخوندن. عربن. ایرانی نیستن.
میگویم، تو که ایرانی هستی، چطور اجازه تجاوز به خاکت رو میدی؟! چطور به عنوان یک وطن پرستی متنفر از اعراب و آخوند درپیت هستی، ولی عاشق شیک پوشهای کراواتی غرب و ایران اینترنشنال شدی؟!
سجاد میگه: بابا این از صبح میگه ۳۶۰۰۰ نفر کشته شدن. این آمار رو از کجا آوردی آخه؟! خدایی کی باور میکنه؟!
جواب میدم: حالا یک میلیون نفر باشه یا یک نفر. اعداد تو این قضیه مهم نیست مهم اینه که تعداد کشتهها هرچی بالاتر باشه اونا رو که غمگین نمیکنه. خوشحالترشون هم میکنه. خونهای ریخته شده اونارو خوشحالتر هم میکنه.
چی به جز نفرت و غم و اندوه برای جوانان و خانوادههاشون به جا مونده. اینا هموطن و هم زبون خودتن که بهت رحم نمیکنن چه برسه به یه اسرائیلی یا آمریکایی. موقعی که بمباران میکند نگاه نمیکند که، آقا کامران دلش با ماست، بزار زنده بمونه. اونا حتی همون رضا پلهوی رو آدم حساب نمیکن. همین پزشکیانش هم دنبال اینه که آمریکا آدم حسابش کنه، وای به حال پهلوی که دنبال دستبوسی و پابوسی ترامپ و نتانیاهو. اینا همینو میخوان. امثال ماها براشون مهم نیستیم.
اوایل اعتراضات بود. پشت دستگاه مشغول کار بودم. داریوش ناراحت به نظر میرسید و مدام به گوشیش نگاه میکند. میپرسم چی شده حواب میدهد. بابا این فیلتر شکنه وصل نمیشه این جمهوری اسلامی برا این که نزاره فیلما به بیرون درز بکنه همین کار رو کرده. در این حین یکی دوتا از کارگران آنجا جمع می شوند که کمی در باره اوضاع صحبت کنند. یکیشان میگوید که در یکی از پایگاههای بسیج، در رو روی دو تا بسیجی بستن، و آنها را زنده زنده سوزاندن.
یکیشان میگوید بچهها اگه خواستین برین حتما سر و صورتتون رو بپوشونید و تا دم در خونه اونو باز نکنید. از گرانی ها میگویند.
یکی ناراحت است که چرا روغن بیشتری نخریده که مجبور نباشد پول بیشتری بابت آن بدهد. یکی از این گلایه دارد که تخم مرغ هم شد آرزو. یه روزی میرسد که در این مملکت نفس کشیدن هم میشه آرزو با این اوضاع.
دیگری در جوابش میگوید آرزو شده دیگه. دارن با تیر و گلوله میزنند دیگه بی ناموسا.
حرفها که تمام میشود میگویم ما در این شرکت کار میکنیم از وضعیت اینجا دل خوشی نداریم. بخوایم اعتصاب کنیم و چند نفر از ما بیان شلوغی کنن دستگاه ها رو خراب کنند یا شیشه پنجره ها رو بشکنن. مسلما جور دیگری باهامون برخورد میکنن. یعنی که ساده لوحیه اگر فک کنیم از بیرون اینا سازمان داده نمیشن. حالا توسط هر کسی. چه از طرف امثال بابک زنجانی ها باشه یا هر کشوری. ولی این دولت هم دولت اوناست. بیاد یقهی همین بابک زنجانیا رو بگیره تو همون محل اعتراض اعدام کنه. یا همینهایی که باعث شدن روغن یک شبه از صحنه کشور محو بشه. این دولت دولت کارفرماهاست نه ماها. مشکل ما اینه که با هم نیستیم.
مطلب حاضر و گفت و گوها در میانه اتفاقات خونین دی ماه اتفاق افتاد، گرچه فرصت تکمیل آن به تاخیر افتاد. اما همین قطبی شدن جامعه هنوز هم در جریان است. هنوز هم کارگران از آن جوانان و کسانی سخن میگویند که به خاطر هیچ و بی هیچ سازمانی پا در راهی گذاشتند. شاید چارهای نمیدیدند. شبیه داستان یک نویسنده آماتور بود، که نویسندگان حرفهای با در دست داشتن رسانهی بورژوایی و دستکاری و دست بردن به محتوا، آن را به اسم و به سود خود تمام کردند.
در این میان تنها نیرویی که حضورش در میدان خالی است کمونیسم است که می تواند راه سعادت بشریت و جامعه را وعده دهد و پاسخی برای نظم کنونی دارد.
۲ اسفند ۱۴۰۴


ادامه مطلب ..و