توضیح سایت: گزارش زیر توسط یک رفیق ارسال شده است و یدون هیچگونه تغییری انتشار مییابد. از رفقای دیگر نیز می خواهیم که با ارسال گزارشات خود به ارائه تصویری واقع بینانه تر از وقایع خونین دی ماه یاری رسانده و در برابر روایت این وقایع از زبان مسببین فاجعه سکوت نکرده و این میدان را برای آنان خالی نگذارند. روایت این وقایع نیز ادامه همان جنگ خونین خیابانی است به شکلی دیگر. اگر کمونیستها در آن وقایع خونین مجاز نبودند و نمیتوانستند مردم را به سلاخی شدن دعوت کنند، در روایت این سلاخی و نقش مسببین آن اما مجاز نیستند و نمی توانند سکوت کنند. با فروکش کردن جنگ ارتجاعی خیابانی آنان، نبرد انقلابی کمونیستها باید با حدّت و شدت به مراتب بیشتری دنبال شود.
تحریریه سایت
ساعت دیگه برام مهم نبود. فکر میکردم تموم شده ولی این تاریکی خونین هنوز ادامه داشت. بعداز اینکه اون آدما رفتن خودمم رفتم سمت خونه. هنوز پنج دقیقه نشده بود که صدای شلیک، شعار و فریاد مثل پتک خورد تو سرم.
ناخودآگاه سمت خیابون اصلی کشیده شدم. زبانههای آتیش بود که اون شب خونین رو دهشتبارتر میکرد. فقط میرفتم جلوتر و جلوتر. میدونستم ته این شب خونین فقط سلاخی شدن آدمها و ترس و وحشت بی انتهاست، میدونستم باز شیون پدر و مادرها تا روزها میشود خوراک جریانهای متخاصم بورژوازی. همینطور جلو میرفتم و به خودم میگفتم لعنتی چرا تموم نمیشه. همزمان هم شعار این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده و مرگ بر دیکتاتور رو میشنیدم. نزدیکای آتیش شدم، شاید سی چهل متر فاصلهام بود، اتوبوس و ماشین گارد ویژه بود که آتیش گرفته بودن.
پشتش بسیجا و گارد پشت هم اشکآور شلیک میکردن. صدای شلیک اسلحه از دو سمتم می اومد. تیزی آتیش با بوی اشکآور اون شب تاریک رو دلهرهآورتر کرده بود. مردم در جواب اشکآور شعار شاه جاوید شاه سر میدادن. بله برای مقابله با سرکوب ارتجاع بورژوازی حاکم، ارتجاع خونخوار دیگهای رو سپر خودشون کرده بودن. ارتجاع دیگهای که شده بود جایگزین گلبولهای سفید جامعه. گلبولهای سفیدی که هنوز نتوسته بودن بعداز شکست انقلاب پنجاه هفت و کشتار دهه شصت خودشون رو بازیابی کنن. گلبولهایی که بعضی بازمانده هاشون یا مدعی و کافه نشیناند و یا عافیت طلب و یا آویزون ارتجاعهای مرده دیگهای بمانند ناتو و محور مقاومت.
نگاه کردن تنها کاری بود که در توانم بود. داشتم به جمعیت نگاه میکردم که یکدفعه دو نفر توجهام رو جلب کردن. قد بلند و بدن ترکهای. لباسهای یکدست سیاه و ماسک سیاهی که فقط نیروی ویژه به صورت میزنن. دست خودم نبود، رفتم سمتشون. دست یکیشون یک چیزی بود. ناخودآگاه ترس کل وجودم رو گرفت. وقتی نزدیکشون شدم، دیدم دو دستی یه چیزی مثل کوکتل مولوتف دست یکیشون بود ولی بزرگتر. میخورد سنگین باشه. نگاهم بردم پشت آتیش، نیروی سرکوب عقبتر رفته بودن . با سرعت مغزم داشت واکنش نشون میداد. اون چیز سنگین رو نمیشد پرت کرد وسط گاردیا، مغزم داشت فریاد میزد نکنه میخواد بنذازه وسط مردم بینوا. بدون اراده با تمام وجودم داد زدم:
- چیکار داری میکنید؟ اون چیه حرومزاده
نگاههای پشت نقابشون برگشت سمتم، نیم خیز شدن سمتم که یدفعه واستادن. آدمای دیگه ای که کنارم فریاد زدن
- راست میگه اون چیه دستون
بهم اشاره کردن و سریع تو تاریکی گم شدن.
نگام رفت سمت جمعیت، تو اون شعلهها و بوی اشکآور آدما کم و کمتر میشند. دوباره برگشتم تو کوچه که برم سمت خونه.
کل شب رو نخوابیده بودم. صحنههای چند ساعت قبل هی تو فکرم تکرار و تکرار میشد. حدود ساعت نه بود که طاقتم طاق شد و از خونه زدم بیرون. رفتم سوپری که سیگار بگیرم. با صاحبش سلامو علیک داشتم. وقتی پاکت سیگار رو بهم داد بی مقدمه گفت
- دیشب رو دیدی، چقدر وحشتناک بود، چقدر صدای تیر میاومد.
فقط سر تکون دادم که باز ادامه داد، کلی زخمی و کشته بردن بیمارستان.... حتی این درمانگاه پایین خیابون هستش، صبح مسئولش اومده مغازه خرید، دیدم داغونه، سوالم کردم چشه، گفت دیشب چندتا جوان جنازه دوستشون رو آوردن اونجا و فرار کردن، ماهم سردخونه نداریم، گلوله خورده بود، هرچی هم زنگ میزنیم به پلیس و جاهای دیگه میگن به ما ربطی نداره ما نکشتیم که بیایم تحویل بگیریم. تازه فامیلم صبح اومده میگه سمت محلشون کلی آدم رو کشتن که سریع گفتم کجا، محلشون کجاست؟
گفت نارمک،هفت حوض، کلی اتوبوس اونجاها آتیش زدن، بانک آتیش زدن. ببین کار خودشونه، میخوان بندازن گردن مردم.
فقط خدافظی کردم و سریع زدم بیرون. بیخیال کارهای اون روزم شدم، میخواستم خودم از نزدیک ببینم تا کسای دیگه راویم نشن. بهترین راه بی آر تی بود. رفتم سمت ایستگاه. تاخیرش باعث تعجبم شد. درسته جمعه بود ولی این همه تاخیر برام عجیب بود. آخر اتوبوس اومد، سری پریدم بالا کلی صندلی خالی. نشستم و فقط آدمارو نگاه میکردم. مثل همیشه نبودن. سکوت مرگبار و ناامیدی تو چهره اکثریت بود. باید خط رو عوض میکردم تا برسم هفت حوض، پیش خودم حساب کردم تا دم ایستگاه مترو میرم بعدش پیاده میشم نهایت از آدمای اونجا درباره دیشب سوال میکنم، ولی راننده تا اندازه یه ایستگاه حرکت کرد برگشت خطاب به مسافرا گفت از اینجا دور میزنم مستقیم میرم علم و صنعت. مسافرا سوال کردن چرا که گفت ایستگاهای جلو بستس، اگه میخواین برید جلوتر باید پیاده برید یا تاکسی بگیرید.
پیاده شدم که اولین فاجعه خورد چشمام. رد خون زیاد و سنگ فرشهای کنده شده و جای سیاهی آتیش خاموش شده. چند لحظه مکث کردم. به خونها نگاه میکردم، هنوز کامل خشک نشده بود. قرمز بود، قرمز. شاید برای مردم بود شاید نیروی سرکوب دم دستی و دون پایه بورژوازی.
برای بورژوازی فرقی نداره خون کی بریزه. به موقعش خون همه رو میریزه تا به حیات پراز جنایت خودش ادامه بده.
راه افتادم سمت مترو. حین راه رفتن سیگارمو روشن کردم و فقط به زمین جلوی روم نگاه میکردم. به ایستگاه بعدی رسیدم، تاریکی خونین شب قبل از دورن ایستگاه فریاد سر میداد، انگار جلوی ایستگاه بمب خورده، بخش جلویی منهدم شده بود سنگ فروشهای تکه تکه شده. مکث نکردم، همینطور راه میرفتم. تا برسم دور میدون دو تا مغازه کوچیک بود که شیشههاش خرد شده بودن. استرس عجیبی کل وجودم رو گرفته بود، حسم میگفت از میدون بالاتر نرم ولی مغزم میگفت برو، باید خودت ببینی. بعداز میدون چندتا کوچه رو رد کردم که ردهای خون دوباره جلوی چشمام رژه رفتن. زیاد، زیاد. رد خون قطره قطره به سمت جلو بود،انگار طرف با خون ریزی شدید ، خودش کشیده گوشه دیوار. لباس و کفش کنار دیوار همراه بود از تجمع خون زیاد. خونی که هنوز خیس بود.
سرمو آوردم بالا. دستم خودم نبود، بالا تا پایین هرچیزی که تو ذهنم اومد رو فوش میدادم. پاهام شل شده بود، چرا انقدر رد خون. چند قدم رفتم جلوتر که شیشه های خرد شده یه مغازه کف پیاده رو حواسم رو به خودش جلب کرد. تا خواستم برم جلوتر پام تو زمین قفل شد. انگار گوسفند سر بریدن، حجم زیادی خون. گرم. قرمز. تاریک. بغضم گرفته بود. از وحشت نمیدونستم چیکار کنم. چند قدمی دویدم تا از اون حجم زیاد خون فرار کنم. فقط میخواستم از اون محل دور شم، قدمهامو تند کردم که برم تو مترو. تا رسیدم دم ایستگاه خشکم زد. تمام شیشه هاش خُرد شده بود. چند تا مرد جلوتر از ورودی ایستاده بودن و روبروش نگاه میکردن. رفتم کنارشون. ساختمان سر نبش سوخته بود. پرسیدم چیه که گفتن بانک. میخورد دو سه طبقه باشه ولی فقط اسکت فلزی سوخته و کف طبقه بالا ازش مونده بوده. مشخص بود تازه آتیشش رو خاموش کرده بودن.
از سر استیصال رفتم پیش یه آشنا. چند ساعتی باهاش بودم. حدود ساعت شیش بود که راهی شدم سمت خونه. برعکس شب قبلش که مردم زیاد با هیجان خاصی تو خیابون بودن ولی اون شب نه. خیلی کمتر از قبل، همراه با ترس و عجله. نزدیکای محلمون شدم که یه سری آدم دیدم مثل شب قبل ولی خیلی خیلی کمتر. وحشت شب قبل کار خودش رو کرده بود. این سری نیروی سرکوب فرق داشتن، دیگه بسیجی و گارد معمولی نبودن. هیکلهای بزرگ و قد بلند، همه ماسکهای ویژه، بیشتر میخورند سپاه باشن و اسلحه تو دست. تو تاکسی کناریم گفت چقدر زیادن، امشب حتما حکم تیر دارند، ببینم اون اسلحهها چیه؟ جوابی ندادم. فقط خونهای که صبح دیدم جلوی چشمام بود. بورژوازی کار خودش رو کرده بود، با کمترین هزینه از لحاظ خودش با شوک درمانی باز سودهای بی انتها رو روانه جیبهای خودش کرد. خونی که جوهر امضای شوک درمانی سرمایهداری بود. خونی از خیل عظیم مردم عادی و نیروهای سرکوب دون پایه. خون آدمهای که بخشیشون به دست همین بورژوازی تبدیل به زامبی و پیاده نظام ارتجاع های دیگه شدن و حالا کینهشون از فلاکت و ظلم هر روز حاکمیت بورژوازی رو با آتیش زدن و سر بردیدن چندتا نیروی سرکوب دون پایه و بسیجی خالی میکنن. خونی که حالا شده بهانه امنیتی سازی کشور تا راحت جلوی مبارزه همین یک ماه پیش کارگران تا مدت زیادی رو بگیرند. خونی که گرماش باز ثابت کرد سرمایهداری برای ادامه حیاتش دست به هرکاری خواهد زد، حتی کاری از جنس خون هزاران انسان.
۸ بهمن ۱۴۰۴


ادامه مطلب ..و