نظرات خوانندگان

دی ماه خونین: روایتی از کف خیابان های تهران – گزارش دریافتی

نوشتۀ: تحریریه سایت

عجز و لابه‌ی یکی از مشتریان توجهم را به خودش جلب کرد. آقا توروخدا من خیلی به این پول نیاز دارم، زنم بیمارستانه، حالش خیلی خراب است، لطفا الآن واریز کنید. ...اگر امروز پول را پرداخت نکنم می‌میرد. اگر باور نمی‌کنید بیایید نگاه کنید، گوشیش را از جیبش درآورد، فیلم زن جوانی بود که صورتش خونی بود، پرسیدم تصادف کرده؟ گفت نه هموفیلی دارد، مدام از چشمهایش خونابه می‌زند بیرون ، اگر این ۳۵ میلیون تومان را پرداخت نکنم از دستش می‌دهم. پرسیدم مگر این ها جزو بیماری های خاص نیستند؟ بودند، حالا دیگر نیستند، از موقعی که ارز ترجیحی حذف شده، خودمان باید هزینه داروها را پرداخت کنیم.

۱-

پنج شنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴؛ ساعت نزدیک ۱۲ شب بود، اوضاع کمی آرامتر شده بود، دیگر نه صدای شلیک گلوله و نه "مرگ بر دیکتاتور" و "این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده" به گوش می‌رسید. تنها چیزی که می‌توانست آب روی آتش باشد چند ساعت خواب بود. چشمهایم را روی هم گذاشتم، از این پهلو به آن پهلو جا به جا شدم تا اینکه خوابم برد. مویه ی زن همسایه چرتم را پاره کرد. رفتم پایین دیدم فاطمه خانم است. یقه میدراند، چنگ می‌زد به موهایش و اصوات نامفهومی از خودش در می‌آورد. از یکی از همسایه ها پرسیدم چی شده؟ گفت: اشکان را کشتند. اشکان هنوز بالای لبش سبز نشده بود، ۱۶ سال بیشتر نداشت، هر روز می‌دیدمش، در آرایشگاه سر کوچه مان کار میکرد. کمی دور و برم را پاییدم، چشمم به برادر کوچکتر اشکان افتاد. گریه می‌کرد و فحش های رکیکی روانه ی خامنه‌ای و بسیجی ها می‌کرد، رفتم بالا، تا خود صبح از صدای گریه و زاری مادر و رفیقهای اشکان نتوانستم بخوابم.

صبح که شد رفتم نانوایی، آخر صف ایستادم و از یکی پرسیدم دیشب چه خبر بود؟ چند نفر به جواب آمدند. اولی گفت کشت و کشتاری بود آن سرش ناپیدا، به هیچکس رحم نمی‌کردند و همه را به رگبار می‌بستند. بعدی پرید وسط صحبتش و گفت من خودم بسیجی‌ام، ما فقط ساچمه‌ای می‌زدیم، دیشب در خیابان بودم، همین جا به دنیا آمدم، به امام حسین هیچ یک از لیدرها بچه‌ی این محل نبودند. همین بی شرف ها، مسجد را سوزاندند، ماشین ما را آتش زدند و چند تا از بچه ها زنده زنده سوختند. شما می‌گویید بسیجی ها آدم کش‌اند؟ خوب عزیز من به حوزه ی بسیج حمله کردند و رفتند سراغ انبار اسلحه، شما باشی چه کار می‌کنی؟ عمو حسین که خیلی وقت است می‌شناسمش گفت عمو یک چیزایی دیدم که عقل از سر آدم می‌پرید. من نمی‌دانم آخر یک بچه ی ۱۵ ساله کجا و کی آموزش دیده که دیوار صاف را بالا می‌رفت؟ یک کیف همراهشان بود، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داشت، یکبار نارنجک از آن در می‌آوردند و یکبار هم اسلحه.

برگشتنی رفتم از بقالی علی آقا پنیر بگیرم، خودش نبود، زنش سرِ مغازه ایستاده بود، همین که حال و احوال کردیم، بغضش ترکید، دیشب ساعت ۴ ریختند منزل، زابراه شدیم، کت بسته بردنش. چرا آخه؟ اون بیچاره مگر کاری کرده بود؟ می‌خواست جوابم را بدهد که ویزیتور وارد شد و مکالمه مان را قطع کرد، اعظم خانم چی لازم داری؟ مغازه تان حسابی خالی شده، بفرمایید لیست کنم. با گوشه‌ی روسریش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت نه آقا زحمت نکش، هیچی نمی‌خواهم، ببین یک هزاریم ندارم خرید کنم. ویزیتور کمی چانه زد و فهمید فایده ای ندارد، سوار ماشینش شد و رفت. اعظم ادامه داد، دیشب چند گلوله به سمت مغازه شلیک کردند، به کرکره اشاره کرد که سوراخ شده بود، علی آقا هم از کوره دررفت و هر چی از دهانش بیرون آمد گفت. الان من ماندم و سه تا بچه. مانده ام با عاطفه چه کار کنم؟ اون مادر مرده سرطان دارد، هزینه هایش را از کدام خراب شده ای گیر بیاورم؟ بچه ها را ظفت و رفت کنم؟ به کارهای خانه برسم یا سر مغازه باشم؟

دم دمای ظهر است که در خانه را می‌زنند. احمد است، پسر عمویم، در یکی از کارگاههای پلاستیک سازی حاشیه شهر کار می‌کند. کبکش خروس می‌خواند و با شوق و ذوق از اتفاقات دیشب می‌گوید: داداش این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، کارشان ساخته است. پهلوی گفته کمک خارجی در راه است، چیزی نمانده کار این آخوندا را یکسره کنیم. گفته کاری می‌کنم مردم خودشان انتخاب کنند، اگر من را نخواستند کنار می‌کشم. پسر عمو تا موقعی که حمله خارجی نشود این مادر به خطاها همینجوری مردم را می‌کشند و به جایی نمی‌رسیم. همین طور که به خزعبلاتش ادامه می‌داد، خونم به جوش آمد. گفتم احمد مگر خونه خاله است؟ فکر کردی به همین راحتی است؟ فردا شازده برمی‌گردد و همه چی تمام؟ تو خودت کارگری، کل ۱۲ روزِ کمک خارجی را سر کار بودی و هر لحظه امکان داشت کارگاهت سرت خراب شود. مرد حسابی از چه کمک خارجی ای دم می‌زنی؟ اگر همین کارگاه و کارخانه ها و مدرسه ها و اتوبوس ها و بیمارستان ها نابود شود هیچی از این مملکت نمی‌ماند که من و تو بتوانیم با آن زندگی کنیم. تو که به این دلقک دل خوش کردی از خودت پرسیدی این پلشت، قرار است چه جوری جامعه را اداره کند؟ آخر لامصب کشوری که همین بغل گوش ما این همه آدم در غزه کشته ناجی تو می‌شود؟ بگومگویمان کمی کش پیدا می‌کند تا اینکه می‌گوید ببین پسرعمو، الان در مملکت ما یک عده   بخور بخور و بچاپ بچاپشان به راهه و بقیه مردمم با سیلی صورتشان را سرخ نگه می‌دارند، این وضعیت را فقط یک لات قلدر و گردن کلفتی مثل رضا شاه می‌تواند سر و سامان دهد.

۲-

یک ماه بعد؛ در مسیر کارم به اولین قهوه فروشی که رسیدم، توقف کردم. سریع سر صحبت را باز کردم، چه خبر؟ کاروبار خوبه؟ نه تعریفی ندارد، بازار خیلی کساد شده، قهوه که ضروری نیست، مردم روز به روز از هزینه هایشان می‌زنند، یکی از آنها قهوه است. من صبح تا شب اینجا ایستادم و مردم را نگاه می‌کنم، غم و غصه و فلاکت را از چهره شان می‌خوانم. ببین شوخی نیست فکرش را بکن ۳۰۰۰ کشته فقط در ۲ روز! همه اش تقصیر آن قرمساق حرامزاده بود، این همه جوان را به کشتن داد. با خودم گفتم حتما منظورش پزشکیان یا خامنه‌ای است که ادامه داد: آخر بی همه چیز تو که همان شب اول فهمیدی مردم کشته می‌شوند، اگر توی لاشخور به فکر مردمی پس چرا باز هم دست بردار نبودی و فرت و فرت فراخوان می‌دادی؟ هر موقع اینستاگرامم را چک می‌کنم و عکس و فیلم این همه جوان دسته گل را می‌بینم حالم از همه چی به هم می‌خورد، این کارها فایده ای ندارد، الان چی شد؟ غیر از اینکه قیمت همه چی دوبله و سوبله شد و کلی آدم کشته شد؟ نه این راهش نیست. ما مردم فقط رفاه می‌خواهیم، حالا هر خری می‌خواهد باشد، به درک همین ج.ا بماند فقط تورم را کنترل کند.

موتورم را روشن کردم و راه افتادم، دم بانک ملی پارک کردم تا نامه و چک های شرکت را تحویل دهم. نوبت گرفتم و روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا صدایم بزنند. مردی میانسال پهلویم نشسته بود و به چکی که رویش مبلغ دو میلیارد تومان نوشته شده بود نگاه می‌کرد، پرسیدم ببخشید شماره چند هستید؟ ۱۵۷. ای بابا خیلی شلوغ شده. لابد برای وصول چک آمدید. آره همین طور است، پسر جوانی دارم که تازه از خدمت سربازی برگشته، هر روز مثل خوره می‌افتاد به جانمان که کار ندارم و پول ندارم. من هم چیزی نداشتم تا کاری برایش دست و پا کنم، خلاصه، سرت را درد نیاورم، پا شد رفت کبدش را فروخت، آمدم چکش را وصول کنم.

عجز و لابه‌ی یکی از مشتریان توجهم را به خودش جلب کرد. آقا توروخدا من خیلی به این پول نیاز دارم، زنم بیمارستانه، حالش خیلی خراب است، لطفا الآن واریز کنید. فضولیم گل کرد، پا شدم و نزدیکش ایستادم، هی از ایشان اصرار و از کارمند بانک انکار. کارمند می‌گفت جناب خواهش می‌کنم بفرمایید، در اسرع وقت پرداخت خواهد شد. یارو گفت ببینید اگر امروز پول را پرداخت نکنم می‌میرد. اگر باور نمی‌کنید بیایید نگاه کنید، گوشیش را از جیبش درآورد، فیلم زن جوانی بود که صورتش خونی بود، پرسیدم تصادف کرده؟ گفت نه هموفیلی دارد، مدام از چشمهایش خونابه می‌زند بیرون ، اگر این ۳۵ میلیون تومان را پرداخت نکنم از دستش می‌دهم. پرسیدم مگر این ها جزو بیماری های خاص نیستند؟ بودند، حالا دیگر نیستند، از موقعی که ارز ترجیحی حذف شده، خودمان باید هزینه داروها را پرداخت کنیم.

عصر در مسیر برگشت خانه سوار مترو شدم و با تنبک زنِ خیابانی میدان تجریش هم سفر شدم. پرسید راستی این مذاکرات به کجا کشید؟ منتظر شنیدن نظر من نماند و گفت مطمئنم که به جایی نمی‌رسد. از این طرف این آخوندها کله خراند، آن طرف هم که ترامپ دیوانه است و حرف حساب حالیش نیست. گفتم حالا فرض کن جنگ شود، این وسط چی به من و تو می‌رسد؟ مرگ. بهتر از مرگ سراغ داری؟ همه مان بمیریم راحت شویم. تعریف می‌کرد که الان برسم خانه، یک لقمه نانی می‌خورم و می‌زنم بیرون اسنپ کار کنم. دو شیفت کار می‌کنم، البته از این به بعد باید سه شیفته کار کنم. زن بدبختم هم پا به پای من کار می‌کند، خیلی کمک حالم هست، خانه های مردم را نظافت می‌کند. آخر مؤمن هر بار برای بچم پوشک می‌خرم، یک میلیون تومان. یک طویله در زمزم اجاره کردم، ۱۵ میلیون.

عصر که برگشتم خانه دیدم یخچال مان خراب شده، غرغرهای همسرم پس از یک روز کاری، عذابی الهی بود که بر سرم آوار می‌شد. زنگ زدیم تعمیرکار آمد. پسر جوان خوش سیمایی بود، در حین اینکه با یخچال ور می‌رفت از مهارت هایش می‌گفت و گواهینامه هایش را رو می‌کرد و اینکه حسابی سرش شلوغ است. گفتم   پس کارت گرفته و بارت را بستی. جواب داد نه بابا، با این درآمدها زورمان به این گرانی نمی‌رسد. کجا می‌شینی؟ میدان رسالت. اها، پس موقع شلوغی ها، وسط آتش بودی. آره، نمیدانی چه قیامتی بود، یک چیزی می‌گویم و یک چیزی می‌شنوی. شلوارش را تا زانو زد بالا و خراشی که با گلوله‌ی ساچمه‌ای برداشته بود را نشانم داد. گفتم باز خوبه به چشمت نخورده. نه حواسمان جمع بود، خیلی مجهز بودیم، تیمی کار می‌کردیم، همه چیز داشتیم، روغن می‌ریختیم کف خیابان تا موتور مأمورها لیز بخورد و کله پا شوند، مشت مشت میخ می‌انداختیم تا ماشین پلیس پنچر شه و یک عالمه کوکتل مولوتوف پرت کردیم سمت بسیجی ها. یک سری از رفیقهایم هنوز در زندان‌اند، بعضی از آنها هم کشته شدند. الانم را نگاه نکن می‌گویم و می‌خندم، شب ها خوابم نمی‌برد. پرسیدم دقیقا به چه چیزی اعتراض می‌کردی؟ گفت داداش چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ صبح تا شب سگ دو می‌زنیم آخرسر هم هشتمان گرو نه مان است. نه می‌توانم جهیزیه بگیرم و ازدواج کنم، نه صاحبخانه شوم و نه ماشین بخرم. بعد شما می‌پرسی ... . حالا واقعا از پهلوی طرفداری می‌کردی؟خوب الان پهلوی بیاد به خواسته هایت می‌رسی؟ ای بابا من تعجبم این حرف ها را می‌زنید، دوست عزیز همه این ها بهانه است، اصل نظام نشانه است. فعلا این ها گورشان را گم کنند، بعدش یک خاکی بر سرمان می‌ریزیم.

 

۲۲ بهمن ۱۴۰۴

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس سوم

ادامه مطالب...

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

صدا و تصویر