از خدایان زمینی تا محاکمه مجتبی!

نوشتۀ: حمید سلطانزاده
Write a comment

پس به تهران خوش آمدی! شهری که باید از پر تضادترین پایتختهای جهان باشد. از همان ورودت به ترمینال مردمانی را خواهی یافت که میخواهند به هم عشق بورزند اما زنجیرهای پایشان آنها را مجبور میکند در عوض مرتکب بدترین جنایات در حق هم شوند. قبل از همه به خوابگاه آمده ای. تو وارد دانشگاه نخبگان بورژوازی شده ای. خیلی از دانشجوها مجبور نیستند برای گرفتن اتاقی ۴ تخته با ۱۰ نفر جمعیت در آن و فاقد امکانات وارد بحث با مسئول خوابگاه شوند. توی شهر لوکس ترین خانه ها را اجاره و قبل از همه تختخوابی شیک و دونفره توی اتاق خوابش تعبیه میکنند. و با ماشینهای لوکس وارد دانشگاه میشوند.

"چانگ استاد کنگ فو بود. از سراسر جهان اساتید قدر رزمی را به مبارزه میطلبید و تا آن روز که لینگ جوان سر و کله اش پیدا نشده بود، تمام حریفانش را سخت شکست داده بود. اما چانگ تسلیم نشد و لینگ را به مبارزه ای در وقت و مکانی معلوم دعوت نمود. خبر پیچید. اساتید و پیشکسوتان کنگ فو و هنرهای رزمی از نقاط مختلف این کره خاکی دعوت شدند. چانگ چون در پی انتقام برآمد، به دل کوهها زد. صعب العبورترین مسیرها را برمیگزید. تخته سنگها را به مصاف میطلبید و درختان تنومند را یارای ایستادگی در برابر ضربات آهنینش نبود.

از قضا روزی که از فرط خستگی زیر سایه ای آرام گرفت، ماری دستش را نیش زد و طبیبان آن زمان تنها چاره و علاج را قطع دست چپ چانگ تشخیص میدهند. یک ماه به روز موعود مانده و چانگ نومیدانه و مستاصل کنج خلوت رفته است. استادی کهنه کار به عیادتش میرود و چون او را در این وضع میبیند، بانگ بر می آورد که؛ «تو را چه شده مرد! حاشا که به سرت بزند خلف وعده کنی که این نه رسم پهلوانی بُوَد! اجازه نده دست رفته ات، آبروی تو را نیز با خود ببرد که اولی را چاره است اما دومی را هرگز

پس چانگ را متقاعد نمود و یک ماه مانده را استاد پیر به ممارست چانگ گذراند. علی ای حال روز مبارزه فرا میرسد. دو پهلوان با هم گلاویز میشوند و ساعتها نبردی سهمناک بین آن دو در میگیرد. در میان خاک و خُلی که به هوا برمیخیزد، نگاههای حاضرین با دهانهای از حیرت وا مانده، پیروز میدان، چانگ را دنبال میکرد که در اوج ناباوری همگان، فاخرانه و پشت به لینگ زمین مبارزه را ترک میکرد.

پیران از شاخه های مختلف هنرهای رزمی جملگی جامه دریده و به سمت استاد پیر شتاب کردند که؛ «این چه حکمتی است و این چگونه طریقتی است که چانگ را آموخته ای که اگر دو دست میداشت حاشا که خلاف این حادث میشد؟» پس استاد لب به سخن گشود: «من چانگ را در تمام این یک ماه، تنها یک فن آموختم. و آن فنی بود که لینگ برای دفاع از خود در مقابل آن، به ناچار باید دست چپ چانگ را میگرفت تا خاک نشود. اما چانگ دست چپ نداشت!»"

***

هنوز عدد سن مان دو رقمی نشده بود و ابتدایی میخواندیم وقتی مدیر مدرسه سر ذوق آمد و ما را وعده داد که به زیارت استاد میرویم. اسمش برای هیچکداممان آشنا نبود. استاد و کارآفرین برتر و بنیانگذار روانشناسی موفقیت در ایران، دکتر احمد حِلَت.

و ما بچه بودیم. و باران میبارید و شور و شوق دیدار با استاد مانع از آن بود تا به این فکر کنیم که چرا آموزش و پرورش برای تعمیر سقف کلاس که چکه میکرد، بودجه نداشت اما چندین برابر این هزینه را میپرداخت تا ما و دانش آموزان مقطع ابتدایی را به مرکز استان ببرد. قرار بود با "انرژی مثبت"ی که استاد به ما ارزانی میداشت، پولدار شویم و موفق. و بعد از دیدار با استاد، با گذشته تلخمان خداحافظی کنیم. صدها دانش آموز با کله های تراشیده، شلوارهای آب خورده و پیرهنهایی که بدنهای لاغر بچه ها در آن تاب میخورد، سوار مینی بوسهایی شدیم و لحظه ورود به سالن مقدس سر و کله میشکستیم. استاد، داستان بالا را با آب و تاب برایمان تعریف کرد. و بعد یک ساعت تمام سکوت بود و استاد توی چشمهای یکایک ما خیره شد و هیچ کس را جرات حرکت نبود که مبادا آن ملکوت بهم بخورد. پس جلوی سن رفت و آن درسی را به ما داد که میباید: «چه چیزی چانگ را به مقام قهرمانی رساند؟ برخورداری یا محرومیت؟ پس بدانید که مسیر موفقیت، از امکانات نداشته میگذرد، از محرومیتها! کافیست به قدرت ذهن خود ایمان بیاورید، تا هر آنچه را اراده کردید برایتان مهیا گردد. خود را از انرژیهای منفی برحذر دارید. باور کنید تا بتوانید. فراموش نکنید این اهدافتان است که آینده شما را میسازد نه امکاناتتان. مدام با خودت تکرار کن، "من میخواهم، پس من موفق خواهم شد. این است راز آن همه شکوه و عظمت بیل گیتس‌ها و ایلان ماسک‌ها و هر کس موفقی که اطراف خود می بینید...»

پس به امر استاد چراغها کشته شد و باز به امر استاد سکوتی پیشه کردیم که تنها عارفان را لایقش بود. و چشمهایمان را بستیم و دستهایمان را بالا بردیم و عهد بستیم امانت نگه داریم و غیر از خدا ذهنمان را از هر چه مادیات است تهی کنیم. پس هزاران دست ملتمسانه بالا رفت بی هیچ کم و کاست. و ما هر چه دست دراز میکردیم کمتر مقصود حاصل میشد و خدا از ما دورتر میگردید و ما به این فکر میکردیم که چه بنده ناپاکی هستیم و با دیدگانی تَر طلب استغفار میکردیم. و هیچ بنده ای گذر زمان را نفهمید تا آن زمان که وحی آمد که ای فرزندم چشم بگشا! پس من و تمام آنانی که برگزیده شدند و قدرت ذهن خود را دریافتند، خدا را در آن کورسو مقابل خود دیدند. با هیکلی خپل و دستانی که با حالتی قوس مانند بالا رفته بودند. ما خدا را با چشمان باز نظاره میکردیم، نه در آسمانها، روی زمین و در مقابل خود. و هرگز با آن تصوری که قبلا از خدا داشتیم جور در نمی آمد.

هنگام بازگشت در آن تاریکی و باران شدید، هر کدام از ما گوی سبقت را از دیگری می ربود. میدویدیم تا نوید روزهای روشن را به خانواده دهیم و به هر که دوستش داریم. علاج تَرَکهای باز شده دستان پدر، دیسک کمر مادر و حتی چکه های سقف کلاس همگی از مواردی بودند که باید با آنها خداحافظی میکردیم. ما کافی بود تمرکز میکردیم و با انرژی مثبتمان بهترینها را میخواستیم.

اما ورق خیلی زودتر از آنچه تصور میکردیم برگشت. همان شب کتک مفصلی از مادرانمان خوردیم که تا زنده ایم توی باران و گل و لای ندویدیم. مادرانمان چیزی از "انرژی مثبت" سرشان نمیشد. به قدرت ذهن باور نداشتند. تنها چیزی که برای آنها مهم بود این بود که چقدر کار و خرج اضافی روی دستشان گذاشته ایم.

فردا باز باران میبارید. افسوس که ما دیگر آن دوستان سابق نبودیم. و کسی چترش را با دیگری قسمت نمیکرد. استاد تاکید داشت که هر کس تنها باید روی انرژی خود حساب کند و غیر آن همه را پس بزند. اهداف و آرزوهای مشترک مانع از نزدیکی ما به هم میشد. از میان ما فقط یکی میتوانست بالا برود. استاد میگفت آنکه مومن ترین شما به فرامین باشد و به قدرت ذهن ایماندارترین.

آب از سقف کلاس چکه میکرد. قطراتش درشت بود و هر بار که توی سطل می افتاد، همزمان سر و صورت و دفترهایمان را خیس میکرد. و آن همه انرژی بچه های کلاس کفاف قطرات آب را نمیداد. ما همدیگر را متهم میکردیم که "انرژی منفی" دارند. زنگهای تنفس یکی یکی و دور از چشم بقیه می آمدیم و امتحان میکردیم. سقف هنوز چکه میکرد. تا اینکه یک روز پدر همکلاسیمان عزیز آمد مدرسه. معلمان به او میگفتند خَیِّر و او را بسیار مورد احترام قرار دادند. ما نمیدانستیم خَیِّر چیست. آنوقت بود که فهمیدیم خَیِّرها جیبهای گشادی دارند، مملو از انرژی مثبت. و دیگر آب چکه نکرد. و عزیز نزد همگی عزیزتر شد و ما فهمیدیم که برگزیده ای بین ما نیست الا عزیز...

***

مطابق رسمی دیرینه، هر ساله در کنکور از میان رتبه های تک رقمی، که جمعا ۵۰ نفر از ۵ گروه آزمایشی را شامل میشوند، یکی از مدارس دولتی است. داستان رتبه تک رقمی از مدارس دولتی امسال از چند جنبه متفاوت است. مجتبی رضازاده رتبه ۹ کنکور انسانی، مدرسه اش واقعا دولتی است. یعنی شهریه نمیگیرد. و دوم آنکه خود مجتبی نیز در منطقه ای محروم تحصیل کرده است و مهمتر از همه، خود مجتبی از خانواده ای است محروم و زحمتکش. قسمتی از شرح حالش را از زبان خودش میخوانیم: «...دوره تحصیلی من در هر سه مقطع دبستان، متوسطه اول و دوم در مدارس دولتی[غیر پولی] سپری شد. در روستای چاروسا که منطقه ای محروم در استان کهگیلویه و بویراحمد است دبستان و متوسطه اول را به پایان رساندم. اما متوسطه دوم را بدلیل اینکه روستای محل زندگی ام مدرسه ای در این مقطع نداشت در شهری به فاصله پنج کیلومتری از خانه گذراندم. بیشتر اوقات به دلیل نبود وسیله نقلیه در روستا از کلاس درس و مدرسه جا میماندم و با تنبیه معلم مواجه میشدم. در طول این سه سال دانش آموز برتر مدرسه نیز بودم...

ما یک خانواده هشت نفره بودیم و پدرم کارگر ساختمان است. برای تهیه مایحتاج زندگی به شهر دیگری میرفت و مادرم نیز خانه دار بود. من برای کمک به خانواده در کنار پدرم چوپانی میکردم...»

mojtaba

عکس داخل تصویر از مجتبی است. پسری با اراده و پشتکار و بزرگ شده در خانواده ای زحمتکش است. نمیتوان او را دوست نداشت. وقتی در میان تمام رتبه های برتر، تنها یک نفر در چنین موقعیتی است، طبیعی است که تمام حواس دانش آموزان طبقات پائین و محروم را به خود جلب کند. اگر خانواده های این دانش آموزان را هم اضافه کنیم، چیزی در حدود چند میلیون نفر خواهند شد که گوششان به حرفهای مجتبی است. شاید اگر مجتبی اینها را میدانست، بیشتر نسبت به آنچه در ادامه بر زبان می آورد احتیاط میکرد، شاید. مجتبی در میان تمام صحبتهایش حرفی را به زبان می آورد که نباید. و آرزویی در سر میپروراند که نمیتواند.

این قبل از همه نشان از ماهیت درنده خویی بورژوازی ایران باید باشد که در روستای چاروسا، روستای محل زندگی و تحصیل مجتبی، نمونه ای از هزاران روستا و حاشیه هایی دیگر در سراسر کشور، مدرسه ای نساخته است اما در عوض ایدئولوژیهای کثیف خدایان و اربابان سرمایه را در اذهان اهالی آنجا اینگونه رسوخ داده است و اینبار از جانب مجتبی اینگونه به زبان می آید: «من آنقدر به تلاش خود برای رسیدن به هدفهایم باور داشتم که؛ محرومیت را فراموش کردم و آن را به فرصت تبدیل کردم

این همان داستان قدیمی است که از استاد حلت شنیدیم. استادی که در جهان تراژیک سراسر جنگ و ویرانی و خونین کنونی، سالنهای بزرگ سخنرانیش در تهران با بلیط های میلیونی پر میشوند. ما را به جماعت خرده بورژوای مرفهِ بی درد و رویاپرداز حاضر در این جلسات کاری نیست. اما وقتی مجتبی نامی در آن شرایط همانها را به زبان می آورد، قضیه فرق میکند. این بار، این ذهن و روح و روان بچه های طبقات کارگر است که توسط خود آنها نشانه گرفته میشود. بگذار مجتبی خود اینها را نداند.

بسیار خب مجتبی! بگذار آن روز مصاحبه را اول کمی با هم مرور کنیم. چند ساعتی نگذشته که جوابها اعلام شده و تو در پوست خود نمیگنجی. بدون هیچ اطلاع قبلی، یک اکیپ خبرنگاری که یکیشان خانم است و همان است که قرار است با تو وارد مصاحبه شود، وارد روستا میشوند. لباسهای رسمی بر تن دارند، خانم خبرنگار اگر زیبا هم نباشد مهم نیست، لهجه سلیس تهرانیش کافیست تا رنگ از رخسارت بپراند. به مادرت بگو دستپاچه نشود، قرار نیست داخل بیایند. خانم خبرنگار به کارش وارد است. از شاگرد اولهای کلاسهای استاد حلت یا استاد آزمندیان است. از تو میخواهد همان لباسهایی را بپوشی که برای چوپانی به تن میکردی. و یک کتاب را هم با خودت برداری. و گوسفندهایت را نیز. تا به همان محل چرا بروید. گوسفندهایت جلو حرکت میکنند. خانم خبرنگار با بچه های روستا که دنبالتان دویده اند، خوش و بش میکند، دست روی گوسفندها میکشد، خود را به تو نزدیک میکند و بعد از آنکه آینده فردِ نخبه ای چون تو را در قله ها برایت ترسیم کرد، در لابلای آنها حرفهایی را نیز توی دهنت می اندازد. جلوی دوربین هم طبیعی است که همه کمی هول کنند و از زندگی واقعی خود فاصله بگیرند! فردایش همان حرفها با کمی آب و تاب بیشتر، تیتر خبرنامه ها میشود. و آقای وزیر آموزش و پرورش، قبولی تو را بعنوان دانش آموزی محروم و روستایی به سیستم عدالتخواه ساخته خودش نسبت میدهد. و تمام اینها یعنی خود سیستم هیچ مشکلی ندارد و راه برای ورود تمام دانش آموزان از خانواده ها و مناطق محروم برای جذب در بهترین رشته ها و دانشگاهها و شغلها باز است، مگر آنکه خود نخواهند و اگر رُک تر بگویم، مگر آنکه لیاقت و عرضه اش را نداشته باشند!

نظرت چیست مجتبی به دانش آموزان محروم مدارس دولتی پیشنهاد دهیم هر چه دارند را هم بریزند دور تا با محرومیتهای بیشتر، درجه سختکوشی آنها بالاتر رود و مثلا بجای رتبه ۹، رتبه ۱ را کسب کنند؟ خودکار و کتاب بنظرت بماند یا لازم نیستند؟ اصلا نظرت چیست مجتبی جان، من با رفقایم همانجا که اکیپ خبرنگاران ازت عکس انداخته اند و با تو مصاحبه کرده اند را به شام دعوت کنی، تا در آن هوای پاک و خنک کمی بیاساییم و به مادرت هم بگویی چندتا از گوسفندهایتان را برایمان کباب چنجه درست کند؟ ما نیتمان خیر است مجتبی. میخواهیم با محرومیتهای بیشتر، تو را برای دانشگاه و آینده ات سختکوش تر بار بیاوریم! حتما یک لیوان دوغ خنک محلی هم کنارش خواهی گذاشت. نظرت چیست؟ البته اگر قبلش پدرت شقه شقه ات نکند و یا مادرت از خودت کباب درست نکرده باشد. و البته هر دو هم حق دارند. بگذریم. وقت تنگ است و تو باید وسایل بپیچانی و عازم شوی. عازم سفری دراز با تمام خاطرات ماندگار تلخ و شیرین. گفته بودی به رشته علوم قضایی علاقه داری، "از این جهت که در برقراری عدالت در جامعه خود سهیم باشی." درود بر تو مجتبی!

پس به تهران خوش آمدی! شهری که باید از پر تضادترین پایتختهای جهان باشد. از همان ورودت به ترمینال مردمانی را خواهی یافت که میخواهند به هم عشق بورزند اما زنجیرهای پایشان آنها را مجبور میکند در عوض مرتکب بدترین جنایات در حق هم شوند. قبل از همه به خوابگاه آمده ای. تو وارد دانشگاه نخبگان بورژوازی شده ای. خیلی از دانشجوها مجبور نیستند برای گرفتن اتاقی ۴ تخته با ۱۰ نفر جمعیت در آن و فاقد امکانات وارد بحث با مسئول خوابگاه شوند. توی شهر لوکس ترین خانه ها را اجاره و قبل از همه تختخوابی شیک و دونفره توی اتاق خوابش تعبیه میکنند. و با ماشینهای لوکس وارد دانشگاه میشوند. اما تو دوستان و هم اتاقیهایی خواهی یافت بسیار عزیز. در خوابگاه دور هم جمع میشوید و لابد بحث میکنید که چگونه از این همه محرومیت، فرصت خلق کنید! شاید هم تا اندازه ای حق دارید، یادمان هست چگونه و در چه شرایطی پایتان به دانشگاه و رشته ای باز شده که نخبگان بورژوا توی هوا آن را میقاپند. بالاخره زمان قدیم نیست که یک برده تا به ابد یک برده بماند و یک رعیت هرگز نتواند به جایگاه اربابی برسد. و نمیدانید که با اینها تنها دلتان را صابون میزنید.

ماهها و ترمها سپری میشوند. و تو مجتبی! تا به خودت می آیی، دور و برت خالی میشود. از هم اتاقی هایت، آن یکی که عینک واقعیت به چشم داشت، انصراف میدهد و سال بعد کنکور فرهنگیان شرکت میکند. تا لااقل خیالش از بابت استخدام آسوده باشد. خانواده آنها حتی گوسفندی ندارند که حراج کنند تا او خرج تحصیلش کند. آن یکی که از همه شوخ تر بود اسمش چه بود؟ همان که در آن تاریک روشن صبح که از بیرون صدای سوت قطار به گوش میرسید و تو از تعطیلات بین ترم برگشته بودی و اولین نفری بودی که او را حلق آویز وسط اتاق پیدا کردی؟ همان که خیلی دوستش میداشتی. چقدر روز نکبتی بود مجتبی. و تو مصمم تر شدی که وکیل یا قاضی شوی تا عدالت را برقرار کنی. یا آن یکی که از همه تان باهوش تر و پر انرژی تر و با جسارت تر بود. حیف! این حق او نبود که سر از هروئین و شیشه و مواد مخدر درآورد. و بقیه هم اتاقیهایت که بعد از کلاس درس اساتید حقوق، در شهر پراکنده میشدند و ناچار به انجام کارهای حقارت آمیزی میشدند. چه بلایی بر سرشان آمد مجتبی؟ بگذریم.

تو ایمانت را از دست نمیدهی. و هنوز باور داری که محرومیتها، تبدیل به فرصت میشوند. و باور داری که وکیل میشوی و عدالت را برقرار میکنی. پس سختیها را به جان میخری. توی شهر کار میکنی و مجبور میشوی از هر کس و ناکس پول بگیری تا برایشان مقاله جور کنی و پایان نامه بنویسی. هر طور هست دانشگاهت را با معدلی قابل قبول تمام میکنی. آزمون سخت وکالت را هم با نمره خوبی قبول میشوی. اکنون دیگر طرف صحبت ما مجتبی رضا زاده، وکیل پایه یک دادگستری است. وقت تلف نکنیم. بگذارید با هم اولین جلسه ی دادرسی این حقوقدان جوان و نخبه را ترتیب دهیم. لازم نیست هول شوی مجتبی! جلسه خیلی خودمانی است و بدون تشریفات. اصلا فرقی نمیکند همان لباسهای داخل عکس را بپوشی یا کت و شلواری شیک را. جلسه هم باشد در همان محلی که عکس انداخته ای. میدانم که موافقی. از تو میخواهیم روی همان تخته سنگ بنشینی. اما خواهشی داریم. اینکه کتابت را بندازی دور که سراسر دروغ است. تنها همین.

کجایی مجتبی؟ کل اهالی چاروسا اینجا جمع شده اند و مردمانی بسیار که من هم نمیشناسم. بیا و عدالت را برقرار کن. اما قبلا بگویمت، چیزهایی است که از آنها بیخبری مجتبی! در مدتی که درس میخواندی، پدرت خیلی دست تنها بود و دادن خرجی یک خانواده هشت نفره روز به روز سختتر. این اواخر به ناچار اضافه کاری میرفت. راستش را بخواهی اتفاق ناگواری برای پدر کارگرت افتاده است. از بالای داربست افتاد پائین و اکنون فلج شده است و زندگی اش تباه. با این همه، کارفرما و شرکت بیمه میخواهند قسر در بروند. اینکه زودتر از اینها به تو اطلاع ندادیم را بگذار پای آنکه نخواستیم در اوج درسها و سختیها اوقاتت را بیشتر آزرده سازیم. و تازه آن موقع کاری از دستت ساخته نبود. الان است که میتوانی بعنوان یک حقوقدان ظاهر شوی و یقه ناعدالتی را بگیری.

شاکی پدر خودت است مجتبی. بجنب مجتبی، اینجا خیلی دارد شلوغ میشود. تمام همکاران پدرت هم آمده اند. تو قرار است عدالت را برقرار کنی. همان چیزی که برایش جان کنده ای و از هفت خوان گذشته ای. شکایت پیچیده ای نباید باشد. همه چیز به نفع ماست. قرآن بیاورند، دست میگذاریم رویش و قسم میخوریم. شاهد بخواهند، میگوییم چند تا؟ و ریش سفیدها را جلو میفرستیم. تنها یک وکیل باهوش چون خودت کم داریم. میگویند کارگر جماعت زبان قانون سرش نمیشود. تو در این مدت خیلی عوض شده ای. لهجه ات با لهجه خانم خبرنگار مو نمیزند. طرف شکایت ما کارفرماست. خودش نیامده، پسر وکیلش را فرستاده. بگذار بگویم کدامشان است. او هم جلسه اول دادگاهش است. هم کلاسی خودت بود. همانی که همیشه خدا دنبال عیاشی بود و از همه هم چلمن تر. من آخرش نفهیدم چطور مدرک گرفت. مهم نیست. از این لحاظ نیز باید شانس با ما باشد. راستش را بخواهی حالت ژست گرفتنش کمی من را نگران میکند. خیلی مصمم ایستاده است. باد در غبغب انداخته. انگار خیالاتی شده و گمان میبرد همه چیز به نفع آنهاست و فقط منتظر است یک امضا پای شکوائیه بزند و برود.

پس کدام گوری رفته ای مجتبی؟! این طرف وکیلی داریم که در جای ناحق ایستاده است و مصمم است از پدرش دفاع کند، آنوقت تو تردید میکنی؟ ارزش زندگی پدرت چقدر است؟ شاید اگر حتی دستانش را توان حرکتی بود، دور از جان، خود را از شر اینگونه زیستن میرهانید. بگذار این را هم بگویم، وکیل آنها در دفاعیاتش تنها چند جمله تنظیم کرده؛ اینکه روز حادثه، روز اضافه کاری پدرت بوده. و بیمه نسبت به اضافه کاری هیچ تعهدی ندارد. وکیل آنها میگوید، این را قبلا در قراردادهای کاری نوشته ایم. یک کارگر به اختیار خود و تحت شرایطی که در قرارداد ذکر شده است، اضافه کاری می گیرد. راست هم میگوید. نه اینکه پدرت از آن بی اطلاع باشد، یا اینکه نسنجیده عمل کرده باشد، پدرت چاره ای نداشت، تنها تحت این شرایط اجازه کار به او داده میشد.

بگذار ببینم، اینجا فقط پدر تو نیست که شاکی است. صدای خیلی‌ها بلند شده است. دوستانی که در این چند سال دانشگاه تنهایشان گذاشتی، اکنون غالبا کارگرند. و همه منتظر برقراری عدالت. حادثه ای که برای یکی از آنها رخ داده در روز اضافه کاری نبوده است. اما گوش کسی به حرفهایش بدهکار نیست. آن یکی چند ماه است که حقوقش را نداده اند و بچه هایش گرسنه اند. آن یکی را باید بشناسی، چند سال مدرسه را با هم روی یک نیمکت نشسته اید، او میگوید یکسال تمام برای من اصلا بیمه ای رد نکرده اند. وکیل پای شکوائیه هر کدامشان چیزی نوشته است. کلیتش اینست که طبق چند ماده و تبصره و کوفت و زهرمار از بندهای قانون کار، "شکایت یک کارگر نسبت به کارفرما باید با ارائه مستندات کامل و منوط به تایید کارفرما باشد!"

این مردک وکیل چه میگوید مجتبی؟ تسلیم تردید مشو. مستندات ما کامل است. این واضح است که کارفرما پای شکایتی علیه خودش نمیرود. احمق که نیست. نکند واقعا این بندها جزو بندهای قانون کار است؟ البته که تو قوانین را بلدی. آیا تو آنوقت که این مزخرفات را عین بلبل از بر میکردی این سوالات را از خود نمی پرسیدی؟ فراموش کرده بودی که پدرت کارگر است و قانون کار را کارفرمایان مینویسند؟ پس چگونه میشود از عدالت حرف زد مجتبی؟

معلوم است کدام گوری رفته ای مجتبی؟ بیا و عدالت برقرار کن مجتبی. مگر سالها منتظر امروز نبودی؟ اینجا لشکر عظیمی از کارگران ایستاده است و همگی خشمگین. ما با تو چه کنیم مجتبی؟ با تو چه کنیم؟

نگو من از همان روزی که با خانم خبرنگار مصاحبه کردم، پیِ زندگی خودم رفتم و به خانواده و تمام رفقایم پشت کردم. ما تو را اینگونه نمیشناسیم مجتبی. ما و تمام کارگران میدانیم که در این دادگاه کاری از دست تو ساخته نیست، اما شهامت کن. شهامت کن و بگو، مجرای عدالت واقعی و اجتماعی از مسیر پر پیچ و خم قوانین دست نوشته سرمایه داران نمیگذرد. به این کارگران به ستوه آمده بگو که اشتباه میکردی. بگو در این سیستم پوسیده و وارونه، که در آن هر کس بیشتر کار میکند و زحمت میکشد، کمتر سهم میبرد، محال است بتوان کوچکترین عدالتی برقرار کرد. حقیقت را بگو مجتبی. بگو جهان نیازمند پوست انداختن است و بگو این تنها از دستان شما کارگران ساخته است. بگو مجتبی بگو. چه بلایی بر سر آن مجتبی آمد که روزی در مقابل دوربینها و مقابل خانم خبرنگار بلبل زبانی میکرد؟ صَفَت را اشتباه انتخاب کرده ای مجتبی و تا دیرتر نشده باید کاری کرد.

 

حمید سلطانزاده

آذر ۱۴۰۲

 

https://rastakhabar.ir/موفقیت-در-دل-محرومیت-روایت-دانشآموز/

 

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر