مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

توضیحی بر انتشار مجدد مقاله: نوشته‌ای که در دست دارید در فروردین 1388 و برای حمایت از کمپینی به نگارش درآمد که آن زمان از جانب اتحادیه آزاد کارگران ایران به راه افتاده بود و با حمایت سندیکاهای کارگری واحد و هفت تپه نوید آغاز مبارزه‌ای جدی برای افزایش دستمزد در ایران را می داد. این ابتکار به دلایل متعدد در نیمه راه متوقف ماند و عملاً به بایگانی سپرده شد.

"در مقابل يك صفحه كمونيستى در اينترنت صدها صفحه بورژوايى قد علم خواهند كرد، در مقابل يك نشريه كمونيستى دهها و صدها نشريه ريز و درشت بورژوايى، در مقابل يك نويسنده و سخنور كمونيست صدها و هزاران چهره بورژوا. اين كاركرد مكانيسمهاى موجود اجتماعى در جامعه اى است كه از پيش بر مبناى نابرابرى بين شركت كنندگان در مبارزه طبقاتى بنا شده است. ...

 

ترجمه بهمن شفیق

یادداشت مترجم:

این سومین باری است که به انتشار متن حاضر دست می زنم. بار اول ۲۰ سال قبل و در نشریه کمونیست٬ ارگان حزب کمونیست ایران و بار دوم  ۱۲ سال بعد در نشریه سیاست کارگری. اکنون٬ ۹ سال پس از انتشار دوم آن٬ یک بار دیگر دست به همین اقدام میزنم. به این دلیل خیلی ساده که نوشته حاضر و بحثی که انگلس بدان می پردازد٬ هنوز٬ و اکنون به مراتب بیشتر٬ موضوعیت دارد.

 "در هفته ای که گذشت، در خلال برگزاری نمایشگاه کاریکاتوری از سوی بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل، یک عدد بمب دست ساز آتشزا با قابلیت کنترل از راه دور کشف شد. یکی از دانشجویان برق و الکترونیک دانشگاه با کشف این بمب که روی چادر یکی از غرفه ها نصب شده بود، مورد را به اطلاع مسئولین دانشگاه رساند.  

 در بخش نحست نوشته حاضر دیدیم که آذرین در بررسی تحولات سیاسی ایران شدیدا در تلاش برای یافتن جای پای بورژوازی در خارج از حاکمیت است. او هر جا که از رابطه بورژوازی و جمهوری اسلامی نام می برد به بررسی این رابطه در چهارچوب عمومی رابطه اپوزیسیون و رژیم می نشیند و مصرانه به جستجوی پاسخ این سؤال می پردازد که آیا بورژوازی خواهان سرنگونی رژیم و یا خواهان اصلاح آن است.


او هنگامی که از سوی دیگر رابطه متقابلا به بررسی رابطه رژیم و بورژوازی می پردازد همواره این رابطه را در پاسخ به این پرسش مورد سنجش قرار می دهد که رژیم چگونه می تواند خود را با ملزومات و نیازهای بورژوازی منطبق کند. پیشرفت و عقبگرد رژیم و سیاستهای کلان آن از همین زاویه نزد آذرین طرح می شوند. از همین روست که او نهایتا به این نتیجه می رسد که دولت احمدی نژاد دولت اوباشی است که از نیمه نخست قرن نوزدهم شکل گرفته اند و از آنجا که در خلاف جهت انطباق رژیم با نیازهای سرمایه عمل می کنند، دیر یا زود به شکل خونینی از رژیم کنار گذاشته خواهند شد.

ارزیابی آذرین از تحولات سالهای اخیر اما یکباره ظهور نکرده اند. این ارزیابی ها ریشه های عمیق تری در دیدگاه او دارند. موضوع نوشته حاضر پرداختن به ریشه های نظری مباحث ایرج آذرین و نشان دادن این معناست که آنچه او امروز به عنوان "استراتژی ضد سرمایه داری"  جنبش کارگری توصیه می کند در تداوم استراتژی ای است که وی هشت سال قبل آن را تدوین و در آن حمایت از جناحهای معینی از بورژوازی را به طبقه کارگر توصیه کرده بود.

آذرین مباحث خود را تحت عنوان "سوسیالیسم کارگری" ارائه می کند. ما در این بررسی اما خواهیم دید که آنچه او تحت این عنوان طرح می کند، نه بر بستر سنت رادیکال، بلشویکی و سوسیالیستی جنبش بین المللی کارگری و نه حتی بر بستر سنت انقلابی مارکسیستی چپ بعد از انقلاب 57 قرار دارند. مفاهیم و سؤالاتی که از آغاز دور دوم فعالیت سیاسی برای آذرین طرح شده و او از آنها به عنوان استراتژی سوسیالیسم کارگری نام می برد، مفاهیم و سؤالات مکتب توسعه اند و نه جنبش کارگری. نقطه عزیمت آذرین و عرصه طرح بحث او البته جنبش کارگری است. او رو به جنبش کارگری حرف می زند. آنچه میگوید اما انتقال مسائل و معضلات مکتب توسعه به درون جنبش کارگری است. تغییرات و چرخشهای سیاسی هشت سال اخیر آذرین و اتحاد سوسیالیستی کارگری را نیز از این زاویه باید دید. همین دستگاه فکری است که هشت سال پیش در قالب نپ در اپوزیسیون و امروز در چهره استراتژی ضدسرمایه داری بیان شده و می شود. روشن کردن این معنا مضمون نوشته حاضر را تشکیل می دهد.

 مکتب توسعه: نگاهی گذرا

 ما در این نوشته قصد نداریم به بررسی مکتب توسعه بپردازیم. مباحثه در باب این مکتب و نقد مبانی آن و بررسی علل عروج مجدد آن در ایران نوشته ای جداگانه می طلبد که امیدوارم بتوانم در فرصت مناسب بدان بپردازم. اشاره ای گذرا به این مکتب و مفاهیم گرهی آن برای ورود به بحث اما ضروری است.

آنچه در این نوشته تحت عنوان مکتب توسعه منظور می شود، گرایش چپی است که در دهه های 60 و 70 میلادی قرن گذشته در پاسخ به معضل توسعه نیافتگی کشورهای موسوم به جهان سوم از جانب برخی متفکران چپ و با بهره گیری از مارکسیسم به عنوان آلترناتیوی در مقابل مدلهای توسعه متفکران دست راستی بورژوازی طرح گردید. در میان شاخص ترین نمایندگان فکری مکتب توسعه باید از سمیر امین، آندره گوندر فرانک، امانوئل والرشتاین، کاردوسو و دوس سانتوس نام برد. در مقابل مدلهای توسعه متفکران دست راستی از قبیل روستو و هوزلیتز و میردال که تراوش سرمایه و فرهنگ غرب به کشورهای توسعه نیافته را راه توسعه این کشورها معرفی می کردند، متفکران مکتب توسعه در رابطه بین غرب پیشرفته صنعتی و جهان سوم نه عاملی برای پیشرفت این کشورها، بلکه عاملی در عقب نگه داشتن آنان می دیدند[1]. صرفنظر از تمایزات تحلیلی بین متفکران اصلی مکتب توسعه وتقسیم بندیهای درونی آنان به طرفداران سیستم جهانی و تئوری وابستگی، برجسته ترین نقاط اشتراک آنان را باید در این دید که اولا همه این متفکران به دنبال یافتن پاسخی برای معضل توسعه نیافتگی کشورهای جهان سوم بودند؛ ثانیا توسعه ناموزون در همه مباحث این متفکران نقشی کلیدی ایفا می کرده است؛ ثالثا رابطه بین کشورهای پیشرفته غرب صنعتی و کشورهای جهان سوم نزد این متفکران در الگوی تحلیلی رابطه "مرکز و پیرامون" تبیین می شد و در این الگو مرکز به قیمت استثمار پیرامون غنی تر و پیرامون در مقابل فقیر تر می شد؛ رابعا نزد همه این متفکران توسعه مبتنی بر بازار آزاد و همراه با ادغام در بازار جهانی در بهترین حالت توسعه ای ناموزون در یک تقسیم کار جهانی نابرابر تلقی می گردید که باید از آن اجتناب می شد (مکتب وابستگی بیان آشنای آن در چپ ایران بود)؛ و خامسا بر همین اساس آن مدلهایی از توسعه توصیه می شد که با رشد موزون صنایع بومی همراه با حمایت دولتی در مقابل بازارهای جهانی از یک سو باید کاهش نابرابری های اجتماعی را به دنبال می آورد و از سوی دیگر به یک توسعه پایدار منجر می شد.

صف بندی موجود در جهان دوقطبی و اوجگیری جنبشهای استقلال طلبانه و ضد امپریالیستی در دهه های 60 و 70  قرن بیستم، امکان رشد این مکتب را در میان جنبشهای چپ کشورهای جهان سوم فراهم کرده و برای دوره ای طولانی به دستگاه فکری مسلط در این جنبشها تبدیل شد. با آغاز دهه هشتاد و تعرض تاچریسم و ریگانیسم از یک سو و افزایش بحران در آن کشورهایی از جهان سوم که کم یا بیش نمونه های موفق مدل توسعه مورد نظر مکتب توسعه را به نمایش می گذاشتند؛ و بویژه با عروج قدرت افتصادی ببرهای آسیا (کره، مالزی، سنگاپور، هنگ کنگ و تایلند) که آشکارا با تعقیب مدل رقیب، یعنی ورود سرمایه و فرهنگ غربی، راه توسعه را در پیش گرفته و اکنون به یک قدرت اقتصادی غیر قابل انکار تبدیل شده بودند، دوران زوال مکتب توسعه و حاشیه ای شدن آن نیز آغاز شد. به این عوامل باید عامل دیگری را هم اضافه کرد و آن هم تشدید مبارزه طبقاتی در خود کشورهای درحال توسعه بود که اکنون دیگر حول تضاد کار و سرمایه شکل می گرفت.

با فروپاشی اقتصاد کشورهایی از قبیل مصر و و با درهم پاشیدن نظام حکومتی در سومالی و مجموعه وسیعتری از کشورهای آفریقایی و با پیوستن پی در پی کشورهایی از قبیل آنگولا و هندوستان به بازار جهانی، مکتب توسعه نیز جذابیت اولیه خود را از دست داده و به جریانی حاشیه ای تبدیل شد. این وضعیت تا آغاز بحرانهای مالی در آسیا و روسیه در سالهای 97 و 98 ادامه داشت. بعد از این بحرانها و بویژه بعد از اوجگیری جنبش آنتی گلوبالیزاسیون مکتب توسعه در واریانتهایی جدید مجددا در میان مباحث چپ طرح شد. از جمله محورهای اصلی مباحث مطرح شده در دور جدید باید به موضوع مرکزی مقابله با هژمونی آمریکا بر نظام جهانی و مقاومت در مقابل جهانی سازی اقتصادی و تأکید مجدد بر توسعه متکی بر خود اشاره کرد که در دور جدید فعالیتهای نظری متفکران این مکتب، بویژه در سمیر امین، مطرح می شوند.

در ایران نیز مکتب توسعه از آغاز طرفداران خود را داشته است و بویژه باید به فریبرز رئیس دانا و ناصر زرافشان به عنوان مدافعان اصلی این مکتب اشاره کرد که در دور جدید تجدید حیات مکتب توسعه نقشی اساسی ایفا نموده اند. همانطور که بالاتر اشاره کردم، پرداختن به این امر را در نوشته ای دیگر دنبال خواهیم کرد. در نوشته حاضر به بررسی این خواهیم نشست که آذرین نیز بر همین بستر به تدوین استراتژی سوسیالیستی خود پرداخته است. ضدسرمایه داری آذرین روایت ویژه ای است از همین مکتب توسعه در قالب جنبش کارگری. به این موضوع بپردازیم.

بازار جهانی و توسعه ناموزون

 آذرین مدعی است که استراتژی امروز وی مبتنی بر ضدیت با سرمایه داری است. هفت سال قبل اما هم او در کتاب "چشم انداز و تکالیف" ضمن تأکید بر این که شرایط جهانی برای وقوع انقلاب کارگری مساعد نیست، استراتژی ظاهرا نویی را به جنبش کارگری توصیه کرده بود که در کنار وظایف همیشگی سوسیالیستها، "تکالیف نوین"ی را برای دوره حاضر برمی شمرد. گر چه این کتاب در سال 2001 منتشر شده است، اما آذرین نه تنها دیدگاههای مطرح شده در این کتاب را در هیچ موردی نقد نکرده و کنار نگذاشته است، بلکه تقریبا در هر نوشته ای خواننده را برای دریافت تفصیل مباحثش به همان کتاب رجوع می دهد. از آنجا که کتاب مزبور بهتر از هر نوشته دیگری کلیت دیدگاه آذرین را به نمایش می گذارد، ما نیز بحث را از همان جا آغاز می کنیم.

از میان "تکالیف نوین" مورد اشاره آذرین ما به دو موضوع "معضل کارگاههای تولیدی کوچک" و "رفرمیسم جدید" خواهیم پرداخت که بیش از هر چیز نشان دهنده آنند که آن "تکالیف نوین" چیزی جز حرفهای کهنه شده پیروان نظریه توسعه صنعتی کشور نیستند. به هر دو موضوع پائین تر مفصلا خواهیم پرداخت. در اینجا به اختصار بگوییم که در استراتژی پیشنهادی آذرین دخالت در سیاستگذاری اقتصادی و شکل دادن به الگوهای توسعه اقتصاد از وظایف کلیدی کارگران بوده و بر همین اساس هم به عنوان نمونه حمایت از کارگاههای کوچک تولیدی و بالا بردن سطح تکنولوژی این کارگاهها یک بحث مهم در "تکالیف نوین" به شمار می آید. همچنین او معتقد است که رفرمیسم جدیدی در رابطه با ادغام ایران در بازار جهانی شکل خواهد گرفت که منجر به جدایی لایه نازکی از کارگران دارای امتیاز از توده کارگران خواهد شد و مقابله با این رفرمیسم نیز یک محور اساسی استراتژی سوسیالیستی خواهد بود. این خلاصه ای است از دو عرصه مورد بررسی ما. پیش از این اما لازم است که به تبیین آذرین از اوضاعی بپردازیم که آن دو تکلیف نو را به زعم وی در مقابل طبقه کارگر قرار می دهند. لازم است که این به دقت مورد وارسی قرار گیرد که آیا پروبلماتیکی که با خود معضل کارگاههای کوچک و رفرمیسم جدید را آورده است، پروبلماتیک جنبش کارگری است یا برعکس، پروبلماتیک مکتب توسعه است که به جنبش کارگری وارد می شود؟

بحث کنکرت وی درباره اوضاع ایران از تحولی آغاز می شود که به نظر او در اقتصاد ایران رخ خواهد داد و همین تحول نیز او را هم به بحث رفرمیسم جدید و هم به "معضل کارگاههای تولیدی کوچک" می رساند. این تحول چیزی نیست جز تغییر مدل توسعه اقتصادی از توسعه متکی بر بازار های داخلی به توسعه صادرات محور و ادغام در بازار جهانی.

او در بحث پیرامون "رفرمیسم جدید" ضمن قائل شدن خصوصیاتی جدید برای این رفرمیسم که آن را از رفرمیسم پیشین متمایز می کند علت پیدایش آن را در این می داند که "اما در ده سال گذشته یک چرخش مهم اقتصادی در ایران زمینه ساز رشد گرایش رفرمیستی شده است. این چرخش عبارت است از تلاش برای تغییر مدل توسعه اقتصادی ایران، که در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی آغاز شد و در دوران خاتمی نیز همچنان ادامه دارد.[2]" از نظر آذرین مدل اقتصادی جمهوری اسلامی تا سال 68 ادامه همان مدل اقتصادی دوران شاه است و تغییراتی از قبیل ملی کردن بانکها و صنایع اقدامات اجتناب ناپذیری بودند که به جمهوری اسلامی تحمیل شده بودند و ناقض وجوه پایه ای مشترک با اقتصاد پیش از سال 1357 نبودند. او محوری بودن نقش دولت در اقتصاد و اتکاء بر بازار داخلی برای گسترش صنعت را خصلت اقتصاد ایران تا پیش از بهمن 57 ارزیابی نموده و معتقد است که تا سال 68 "تحولات دوران حکومت اسلامی، چه ملی کردنهای دوران انقلاب و چه اقدامات دوره جنگ همین ویژگیهای این مدل اقتصادی را تنها تقویت و تحکیم کرده بود." او سپس خطوط اصلی مدل اقتصادی دوران شاه در تکیه بر درآمد نفتی و کانالیزه کردن بخشی از آن از طریق شبکه بانکی در جهت سرمایه گذاری خصوصی صنعتی و اختصاص بخش دیگری از آن به توسعه زیرساختهای اقتصادی و سوبسید کالاهای مصرفی را برشمرده و برای جمهوری اسلامی نتیجه می گیرد که "ملی کردنهای دوران انقلاب و اقتصاد جنگی (با سپردن هر چه بیشتر نقش سرمایه گذاری صنعتی به دولت) تنها منطق همین مدل را تا حد نهائی اش پیش برده بودند[3]." و از این نقطه به بعد است که رفسنجانی وارد میدان می شود که قرار است این مدل را تغییر دهد.

تا اینجا طرح مسأله. قرار است مدل توسعه اقتصاد ایران تغییر کند و این تغییر همراه با خود تغییرات دیگری را نیز خواهد آورد. به خود این تغییرات تبعی بعدا خواهیم پرداخت. فعلا اما لازم است که به همین اظهارات مربوط به تحول اقتصادی تا سال 68 نیز بپردازیم و صحت و سقم آنها را مورد سنجش قرار دهیم.

نخست این که تکیه اصلی بحث آذرین مبتنی بر تقابل دو مدل توسعه متکی بر بازارهای داخلی و توسعه مبتنی بر صادرات است. این البته میتواند در هر بررسی از تحولات اقتصادی پس از جمهوری اسلامی جایگاه معینی داشته باشد. اما سؤال اصلی این است که آیا در یک بررسی با داعیه مارکسیستی و تدوین استراتژی سوسیالیستی نیز از همین نقطه باید آغاز کرد یا نه؟ چرا آذرین بررسی را از این نقطه آغاز می کند؟ حتی با فرض این که آذرین مضمون و جهتگیری تغییر مورد نظر را نیز به درستی تشخیص داده باشد، باز این سؤال طرح خواهد بود که چه چیزی به چه چیز دیگری تبدیل خواهد شد؟ انتقال از یک مدل توسعه به یک مدل دیگر توسعه هنوز گویای هیچ چیزی درباره سطح مناسبات تولیدی، مناسبات مالکیت، رابطه بین کار و سرمایه، وضعیت بازار داخلی و غیره نیست. عین همین بحث را می توان در مورد مالی و غنا هم کار برد. به طور مشخص در جامعه مورد بررسی آذرین در سال 1357 یک انقلاب رخ داد که به یک ضدانقلاب ختم شد و با سرنگونی یک رژیم و جایگزینی رژیمی متفاوت همراه بود. چرا در بررسی تحولات اقتصادی رژیم تازه باید از الگوی اقتصادی توسعه آغاز کرد؟

نگاهی به همین اظهارات فوق موضوع را نشان می دهد. او تحول اقتصادی در جمهوری اسلامی تا سال 1368 را اساسا ادامه تحول اقتصادی دوران شاه معرفی می کند و نیازی به بررسی نزدیکتر آن نمی بیند. اظهار چنین حکمی با بررسی تغییرات در روابط مالکیت و بویژه با تغییرات اساسی در رابطه بین کار و سرمایه ممکن نیست. اگر آذرین در هر کدام از این دو وجه وارد بحث می شد، آنوقت نمی توانست به همین سادگی سیاست اقتصادی جمهوری اسلامی تا سال 68 را ادامه همان سیاست اقتصادی دوران شاه معرفی کند. تنها جایی که او می توانست چنین ادعایی را طرح کند همان بحث مدلهای توسعه مبتنی بر بازار داخلی یا متکی بر صادرات بود. آذرین با نشان دادن ظاهر مشابه دو پدیده کار را یکسره می کند و به این نتیجه میرسد که این دومی ادامه همان اولی است و یا به بیان خود او تحولات اقتصادی جمهوری اسلامی "تنها منطق همین مدل [دوران شاه] را تا حد نهائی اش پیش برده بودند." حقیقتا نیز این همان برداشت عامیانه ای است که در ادبیات بورژوازی بازار آزادی اپوزیسیون به وفور یافت می شود و در اذهان خوانندگان نیز نیازی به استدلال برای ثابت کردن آن نیست. تمام مسأله اما در اینجاست که این تشابه صوری بین مدلهای توسعه زمان شاه و دوران اولیه جمهوری اسلامی اتفاقا پرده ساتری اند بر تغییرات عمیق تری که در مدل انباشت سرمایه در ایران به وقوع پیوسته اند. اگر نگاه به مدل توسعه، رژیم جمهوری اسلامی را ادامه دهنده رژیم شاه نمودار می سازد، نگاه به تغییرات در مناسبات مالکیت و روند انباشت تمایز عمیق این دو را از یکدیگر آشکار می کند. برای نمونه فقط به دو مورد از این تمایز عمیق اشاره می کنیم.

نخست این که دولت جمهوری اسلامی یک دولت بوروکراتیک متکی بر الیگارشی مالی مثل زمان شاه نبوده و نیست. این دولتی است اولا فراتر از دستگاه اداری زمان شاه و متکی بر یک پایه توده ای به مراتب گسترده تر و ثانیا تشکیل شده از مراکز متعدد قدرت سیاسی و اقتصادی. مالکیت دولتی دوران جمهوری اسلامی به هیچ وجه ادامه ساده مالکیت دولتی زمان شاه نبوده و نیست. این مالکیتی است تقسیم شده بین مراکز متعدد قدرت، بنیادهای مذهبی و اوقاف و ارگانهای نظامی و سرانجام دستگاه بوروکراتیک دولت به سبک سابق. رابطه مالکیت در بسیاری از این نهادها را نه با ترم مالکیت دولتی میتوان توضیح داد و نه با ترم مالکیت خصوصی. حتی در سطح آماری نیز هیچگاه روشن نشده است که مثلا سرمایه گذاری بنیاد آستان قدس رضوی در زمره سرمایه گذاری بخش خصوصی به حساب می آید یا دولتی محسوب می شود. تازه اگر چنین بنیادهایی حاضر شوند و گزارشی از فعالیتهای اقتصادی خود منتشر کنند. توجه به این نکته از آن رو اهمیت می یابد که دستگاه ادرای دولت در جمهوری اسلامی دیگر آن قادر قدرقدرتی نبود که در کمیسیونهای برنامه ریزی و بودجه بتواند کل حیات اقتصادی را دگرگون کند. یعنی مستقل از این که هیأت وزیران بخواهد مدل توسعه را از بازار داخلی به صادرات معطوف کند یا نه، سرمایه های عظیم متمرکز در بنیادها و سازمانهای پر قدرت خارج از حیطه دستگاه اداری به هر نحوی که خود صلاح بدانند عمل خواهند کرد. این را هم رفسنجانی به تلخی تجربه کرد و هم خاتمی. این اما تنها یک وجه مسأله تغییرات در روابط مالکیت است. یک وجه بسیار مهم و تعیین کننده دیگر این بود که با فروپاشی رژیم شاه نوک کله قند طبقه سرمایه دار ایران از بین رفت و بخش گسترده ای از تازه به قدرت رسیدگان در مقام صاحبان سرمایه به خیل طبقه سرمایه دار پیوستند. مبارزان جمهوری اسلام به هیچ وجه مجاهدان نستوه وارسته ای نبودند که فقط برای بهشت آسمانی به میدان آمده باشند. آنها کاسبکارانی دغل و زیرک نیز بودند که به سرعت مزایای موقعیت جدید را دریافته و در مقام صاحبان سرمایه به بخش اصلی طبقه سرمایه دار ایران تبدیل شدند. انعکاس قانونی این تغییر را از جمله در وارد کردن نوع سوم مالکیت، مالکیت تعاونی، در قانون اساسی می توان مشاهده کرد[4]. خلاصه این که تا جایی که به روابط مالکیت بر می گردد، جمهوری اسلامی از نظر اقتصادی نه تنها ادامه ساده دوران شاه نبود، بلکه برشی قطعی با آن دوران به حساب می آید. در این جمهوری است که طبقه سرمایه دار تازه ای پا به میدان می گذارد که در کنار بخشهای باقی مانده از طبقه سرمایه دار دوران شاه بورژوازی ایران را تشکیل می دهد. وارد شدن به این عرصه تحلیل به روشنی این تغییرات را نشان می داد و تلاش برای تبیین آن را در دستور کار می گذاشت. به همین دلیل نیز آذرین نیازی به ورود به این عرصه نمی دید. او ترجیح داد با مفاهیم عامه پسند جا افتاده ای از قبیل "اقتصاد جنگی" به تحلیل اوضاع بنشیند، بدون این که زحمت بررسی مختصات همان اقتصاد جنگی را نیز بر خود هموار کند. اگر او این کار را می کرد، آنوقت می دید که آن اقتصاد جنگی را نمی شد فقط به مؤلفه افزایش وزن دولت خلاصه کرد. برعکس. در همان دوره اقتصاد جنگی و برای مقابله با تحریمهای نظامی و صنعتی بخش نیرومندی از صنایع داخلی شکل گرفت که البته به یمن حمایتهای دولتی قوام گرفت، اما خود دولتی نبود. شاید خواننده کنجکاو حیرتزده شود که از قضا در همان دوران اقتصاد جنگی سهم دولت در سرمایه گذاری در صنعت به طور مداوم کاهش و در مقابل سهم بخش خصوصی افزایش یافت.

عوامل فوق، یعنی تغییر روابط مالکیت، از یک سو و عامل بسیار مهم دیگری یعنی تغییر در مناسبات بین کار و سرمایه، شرایط کاملا متفاوتی را با دوران شاه شکل دادند. تا جایی که به تغییر رابطه بین کار و سرمایه باز می گردد، این تغییر ناشی از تغییر تعیین کننده ای بود که در توازن قوا بین کارگران و طبقات حاکمه به وجود آمده بود. سرکوب خونین آغاز دهه شصت و قلع و قمع تشکلهای کارگری مستقل از جانب دولت و اعدام و حبس و تبعید فعالین جنبش کارگری ضربات تعیین کننده ای بر قدرت مقاومت طبقه کارگر در مقابل تعرضات سرمایه وارد کرد. به ویژه در پرتو حاکمیت فضای جنگی بر جامعه، هر گونه اعتصابی ضدانقلابی خوانده و به شدت سرکوب گردید. علاوه بر همه اینها سیر صعودی تورم در مقابل افزایش ناچیز اسمی دستمزدها به شدت به سقوط سطح زندگی طبقه کارگر و کاهش سهم دستمزد از کل ارزش تولید شده و افزایش سهم سود انجامید. همه این تحولات در همان سالهای قبل از 1368 نیز واقع شدند. در اثر این تحولات حاشیه سودآوری سرمایه در کلیه بخشهای سرمایه داری ایران به شدت گسترش پیدا کرد و همین نیز به نوبه خود به فعالیت در بازار داخلی جذبه به مراتب بیشتری می داد تا به تولید برای صادرات.

آنچه که گفته شد از این زاویه حائز اهمیت است که همین عوامل در نهایت تعیین کننده مدلهای توسعه و نوع رابطه با بازار جهانی نیز هستند. خود آذرین که در سال 79 مطلبش را منتشر کرده است در ارزیابی از تحولات اقتصادی ای که به زعم وی باید بازار ایران را به روی سرمایه های جهانی باز می کرد هنگام صحبت از تحولات ده سال قبل از آن از "تلاش" برای تغییر مدل توسعه نام می برد و نه خود تغییر. این تلاشی است که به زعم او در دوران رفسنجانی آغاز شده و در دوران خاتمی نیز ادامه داشته است. روشن است که تحولی که بیش از ده سال است که در دستور کار قرار گرفته و هنوز به فرجام نرسیده است نیازمند بررسی بیشتری است. هر محقق منصفی با مشاهده این موضوع باید به فکر می افتاد و دلایل عدم توفیق دولت در انجام این تحول را بررسی می کرد. آنگاه به سادگی پی می برد که بازار رو به رشد داخلی و سود سرشار سرمایه داران و جناح بندیهای نیرومند اقتصادی خواهان ادامه همان وضع موجود بودند. آذرین به این جنبه ها کاری ندارد. او عدم توفیق رفسنجانی را با این توضیح می دهد که "...دولت رفسنجانی برای تغییر در ساختار موجود قدرت سیاسی رژیم اسلامی تلاشی نکرد و به این ترتیب نه تغییرات سیاسی لازم و نه نیروی اجتماعی کافی برای پیشبرد پروسه انتقال الگوی اقتصادی را بسیج کرد و نه توانست ادغام ایران در صحنه سیاست بین المللی را انجام دهد[5]." دو عامل اصلی عدم توفیق رفسنجانی به زعم آذرین، یعنی عدم تغییر ساختار سیاسی رژیم و عدم بسیج نیروی اجتماعی کافی، مبتنی بر هیچ بررسی ای نیستند. اینها صرفا دلایلی اند کاذب که برای جا انداختن بحث به پیش کشیده می شوند. تا جایی که به تغییر ساختار قدرت سیاسی رژیم برمی گردد، اتفاقا رفسنجانی بیشترین تغییرات ممکن را در این ساختار وارد کرد. در دوره او بود که پست نخست وزیری کنار گذاشته شد و رئیس جمهور با اختیاراتی به مراتب بیشتر از پیش مجهز شد. علاوه بر این رفسنجانی یکسره تمام خط امامی های دوران جنگ را که تا آن زمان در رأس امور قرار داشتند کنار گذاشته و به جای آنان کارگزاران بوروکرات و تکنوکرات را بر سر کار گماشت. از نظر بسیج اجتماعی نیز با طرح "سازندگی" به عنوان محور فعالیت دولت، برای دوره ای به اندازه کافی نیرو پشت سر او جمع شده بود. آذرین رفسنجانی را در تغییر مدل توسعه موفق نمی داند. بسیار خوب. اما تغییر مدل توسعه تنها یک وجه از کار رفسنجانی بود. اهمیت کار رفسنجانی در خدمت به سرمایه داری اسلامی ایران به مراتب بیش از تغییر مدل توسعه بود. عدم موفقیت او در تغییر این مدل هیچ از اهمیت این کار رفسنجانی کم نمی کند که سرمایه داری ایران اتفاقا در دوران او بود در جامعه عمیقا ریشه دواند. موفقیت بزرگ رفسنجانی در این بود که اخلاق جامعه سرمایه داری را در ایران جا انداخت. در دوران رفسنجانی بود که فردیت و تقدم منافع فردی بر منافع گروهی برای همیشه در جامعه ایران تثبیت شد. سرمایه داری ایران تا پیش از رفسنجانی از نظر مناسبات حاکم بر روابط تولید سرمایه داری بود. اما در دوران رفسنجانی بود که انسان جامعه سرمایه داری نیز در ایران شکل گرفت. ایدئولوژی زدائی جامعه از سوی رفسنجانی در دوران سازندگی چیزی نبود به جز باز کردن راه برای جامعه مدنی بورژوایی.

حتی عدم توفیق رفسنجانی در ادغام کامل ایران در بازار جهانی نیز را نیز باید به طور نسبی عدم توفیق نامید. به دو دلیل. نخست این که تحت پوشش همین حرکت بود که تعدیل اقتصادی در دستور کار قرار گرفت و موج سنگینی از بیکارسازی های وسیع سرتاسر کارخانجات را فرا گرفت. خود آذرین نیز به این امر اذعان دارد، اما از آنجا که به زعم او اینها مقدمات ورود به بازار جهانی بودند و این نیز واقع نشد، او این اقدامات را نه به پای موفقیت رفسنجانی در بازسازی سرمایه داری ایران بلکه به عنوان عدم موفقیت او به حساب می آورد. از نقطه نظر تأمین شرایط انباشت سرمایه اما این یک موفقیت کامل بود. دوم این که نه در دوران رفسنجانی و نه در دوره خاتمی هیچگاه پیوستن بی قید و شرط به سازمان تجارت جهانی در دستور کار جمهوری اسلامی قرار نداشت. در اوج دوران خصوصی سازی رفسنجانی و قطع سوبسید از شاخه های معینی از تولید، حمایتهای دولتی از شاخه های دیگر با قدرت تمام ادامه داشت. این حمایتها گرچه تحت نام آماده سازی برای رقابت در بازار جهانی صورت می گرفت، اما به طور کامل از الگوهای حمایتگرایانه تبعیت می کرد. بارز ترین نمونه این سیاست را در صنایع اتومبیل می توان دید که هیچگاه حمایت گمرکی را از دست نداده و همواره در مقابل رقبای خارجی مورد دفاع قرار گرفت.  درباره کاهش نقش دولت در سرمایه گذاری نیز همینقدر کافی است که بدانیم که این نقش در دروان رفسنجانی به هیچ وجه کاهش نیافت. آنچه تحت عنوان مبارزه با دولت سالاری در دوران رفسنجانی در دستور کار قرار گرفت در درجه اول ناظر بر تغییر نقش دولت نبود. تأکید بر اهمیت بخش خصوصی و "مشارکت مردم در امور" قبل از هر چیز تعرض ایدئولوژیکی بود به گرایشات اخلال گرانه ای که همراه با شکلگیری رژیم بمثابه یک ضدانقلاب در مقابل انقلاب، وارد آن شده و اکنون باید مهار می شدند. بررسی آمار دو دوره جنگ و بازسازی به آقای آذرین نشان می داد که نسبت سرمایه گذاری دولتی در این دو دوره با نوساناتی جزئی کاملا مشابه بود و در سالهای 64 و 72، یعنی سالهای میانی هر دو دوره، این نسبت کاملا برابر بود[6]. بهتر بود آذرین به جای اعتماد به مدلهای تحلیلی ژورنالیستی غرب، به بررسی جدی آمارها می نشست و بحث خود را لااقل بر چنین احکام نسنجیده ای سوار نمی کرد.

تا جایی که به ادغام ایران در نظام سیاسی بین المللی باز می گردد فقط به اشاره به این نکته اکتفا میکنیم که این، مشکل این یا آن دولت در جمهوری اسلامی نیست. مشکل کل رژیم اسلامی است که با هویت ایدئولوژیک رژیم و موقعیت منطقه ای آن و موضع آن در سیاست مربوط به خاورمیانه نسبت مستقیم دارد. خاتمی نیز نتوانست این مرزها را پشت سر بگذارد. اشاره به این موضوع از این نقطه نظر معنا دارد که روند حرکت سرمایه داری در ایران با پذیرش این محدودیت سیاسی در سطح بین المللی است که تا به امروز جلو رفته است. این موقعیت بین المللی، با اوج و فرودها و با تفاوتهای معین، جزء شرایط طبیعی حرکت سرمایه داری ایران است و طرح آن در بحث توسعه بی معناست.

در رابطه با کل بحث توسعه اما نکته دیگری از اهمیت باز هم بیشتری برخوردار است. دیدیم که آذرین در تبیین خود از تحولات اقتصادی ایران تا سال 1368 تحول اقتصادی را ادامه تحول دوران شاه می داند و مواردی را هم که رژیم جمهوری اسلامی به زعم او دست به تغییراتی زد، ناشی از جبر تحولات می داند. او در این باره می نویسد: "علیرغم ملی کردن بانکها و بسیاری از صنایع که طی انقلاب بهمن برای دولت جدید اجتناب ناپذیر شده بود، و علیرغم اقدامات اضطراری دوران جنگ، مدل اقتصادی ایران در سال 68 وجوه مشترک پایه ای با اقتصاد پیش از سال 1357 داشت." به عبارتی کل تغییراتی که رژیم اسلامی تا سال 68 در مدل سرمایه داری ایران وارد کرده است محدود به همین اقدامات است که آن هم از نظر آذرین به این رژیم تحمیل شده بود. رژیم سیاسی در ایران از نظر آذرین به عنوان یک فاکتور منفعل نسبت به تحولات اقتصادی وارد بحث می شود و نه به عنوان یک جزء فعال در شکل دادن به روندهای اقتصادی.  هر جا هم که آذرین از فعالیت اقتصادی رژیم حرف می زند تداوم همان سیاست اقتصادی دوران شاه، یعنی سرمایه گذاری دولتی و فعالیت اقتصادی به مثابه یک عامل در عرصه اقتصاد را بدان نسبت می دهد. آذرین نقش فعال دولت جدید در ساختن و شکل دادن به الگوی متفاوتی از انباشت سرمایه و ایجاد عمیق ترین تغییرات هم در مناسبات مالکیت و هم در مناسبات بین کار و سرمایه را یکسره نادیده می گیرد. او هیچ سخنی از تغییرات اقتصادی در ایران بین سالهای 57 تا 68  بر زبان نمی آورد. با پایان جنگ است که رژیم به عنوان یک فاکتور فعال وارد بحث می شود. او می نویسد: "پروسه بازسازی اقتصادی، که متعاقب جنگ ایران و عراق آغاز شد، نمی توانست در جنبش کارگری ایران بازتاب نداشته باشد.[7]" اینجا صحبت از بازسازی خسارات جنگی نیست، از بازسازی اقتصادی است. نزد وی تا پایان جنگ چنین بازسازی اقتصادی ای صورت نگرفته است و این بازسازی با روی کار آمدن رفسنجانی است که قرار است با تغییر مدل توسعه انجام شود. در این مقطع نیز این خود دولت جمهوری اسلامی نیست که به تغییر مدل اقتصادی رو آورده است. باز هم این فشار ضرورتها و عوامل بیرون از این دولت است که این دولت را وادار به تلاش برای تغییر مدل توسعه می کند.

از تمام آنچه گفته شد روشن می شود که نزد آذرین این مدلهای توسعه اند که روندهای مبارزه طبقاتی را تعیین می کنند. اگر به آذرین باشد باید به این عبارت مانیفست که "تاریخ جوامع تا کنونی تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است"، عبارت دیگری را افزود که "البته تاریخ برخی جوامع تاریخ مبارزه مدلهای توسعه بوده است". چنین تبیینی هر چقدر هم که مارکسیسم و ادبیات مارکسیستی را به عاریت گرفته باشد، تبیینی مارکسیستی نیست. تبیین توسعه صنعتی است.

 دولت فاقد پایگاه طبقاتی و دیکتاتوری بازار جهانی

 درباره مضمون تغییرات مورد بحث اشاره ای مقدماتی به یک عبارت از نوشته آذرین می تواند روشنگر باشد. او در لابلای بحث بر سر الگوی توسعه جدیدی که قرار است متحقق شود و در توضیح نقش اتحادیه ها در این الگو توصیفی را برای این الگوی رشد به کار میگیرد که هر چند در کل قسمت مورد بحث نقش تعیین کننده ای ایفا نمی کند، اما به خوبی روشنگر دیدگاه وی در مضمون تحول مورد نظرش می باشد. آذرین میگوید: "به عبارت دیگر، نتیجه گذار به الگوی جدید اقتصادی برای طبقه کارگر ایجاد یک شکاف بزرگ تازه است..." و پس از توضیح این شکاف نتیجه میگیرد که "مسأله این است که این الگوی رشد سرمایه دارانه" برای بخش کوچکی از طبقه کارگر به اتحادیه نیاز دارد تا بتواند آن را از بخشهای دیگر جدا کند. شاید وارد شدن قید "رشد سرمایه دارانه" یک لغزش قلم به نظر برسد. اما بررسی ما نشان خواهد داد که این لغزش گرچه لغزشی بیموقع، اما کاملا منطقی است. آذرین گذار به یک الگوی جدید اقتصادی را توضیح می دهد و در همین توضیح است که غفلتا از این الگوی جدید به عنوان الگوی رشد سرمایه دارانه نام می برد. او می توانست به همان الگوی رشد اکتفا کند و یا بگوید "این الگوی رشد متفاوت". اما او میگوید الگوی رشد سرمایه دارانه. روشن است که بر این اساس، الگوی رشد پیشین لابد سرمایه دارانه نبوده است و حالا که قرار است سرمایه دارانه بشود آن شکاف در طبقه کارگر را ایجاد خواهد کرد. اما آیا این برداشت ما یکجانبه نیست؟ آیا باز هم رعایت انصاف را کرده ایم. به مؤلفه های دیگر بحث آذرین بپردازیم تا موضوع روشن شود.

گفتیم که آذرین تا سال 68 نقش فعالی برای دولت در شکل دادن به الگوی متفاوتی از انباشت سرمایه قائل نیست. ما در بخش نخست نوشته نیز دیدیم که آذرین هنگام صحبت از رابطه بورژوازی و دولت همواره تصویر دو نیروی مقابل هم را ارائه میدهد. حقیقت این است که علیرغم تأکید آذرین بر این که الگوی توسعه تا سال 68 همان الگوی زمان شاه بود، رابطه بورژوازی و دولت اما دیگر آن رابطه نبود و دچار تغییری کیفی شده بود. او در قسمت بررسی تحولات اقتصادی ایران پس از جمهوری اسلامی به موضوعی با چنین اهمیت اشاره ای هم نمی کند. آذرین البته در حرف دولت ایران را دولت سرمایه داری می داند اما در سطح تحلیل همواره دولتی را معرفی می کند که هیچ نشانی از یک دولت سرمایه داری ندارد و مهم تر از آن هیچ رابطه ای با بورژوازی ندارد. در مورد ظهور این دولت پس از انقلاب 57 می نویسد: "... میراث انقلاب 57 برای جامعه ایران حکومت اسلامی ای بوده که مثل سنگ لحد بر جامعه سنگینی می کند[8]." سنگینی این سنگ لحد بر "جامعه" نزد وی در عین حال به معنای سنگینی آن بر طبقه سرمایه دار نیز هست و این نکته را آذرین  در بحث بر سر بورژوازی ایران به صراحت طرح می کند. در بررسی بورژوازی ایران می نویسد: "... بخش مهمی از بورژوازی ایران امروز نه آنها هستند که در زمان شاه این طبقه را تشکیل می دادند و نه فرزندان آنها. بخش مهمی از بورژوازی ایران در دو دهه اخیر، و بویژه در دهه اخیر، شکل گرفته است و از لحاظ اقتصادی محصول اصلاحات ارضی و برنامه های دولتی صنعتی کردن نیست. ... این بورژازی جدید، بر خلاف بورژوازی زمان شاه، هیچ دوره ای را به یاد ندارد که عملکر اقتصادی دولت ضامن حیات اقتصادی او بوده باشد؛ برعکس، برای این بخش از بورژوازی عملکرد اقتصادی دولت همواره بشکل محدودیتی بر امکان کسب و کار او ظاهر شده است[9]." به این ترتیب شکلگیری بورژوازی جدید ایران در دوران جمهوری اسلامی نه بر بستر شرایط فراهم شده توسط این دولت، بلکه علیرغم وجود "سنگ لحد" دولت اسلامی واقع شده است. این جوهر درک آذرین از رابطه بورژوازی و دولت در جمهوری اسلامی است. ما بالاتر به مجاهدتهای عظیم دولت اسلامی در تأمین شرایط عمومی انباشت سرمایه اشاره داشته ایم. قلع و قمع همه تشکلهای کارگری و تحمیل وسیعترین بی حقوقی ها به طبقه کارگر، افزایش نرخ سود سرمایه با وسیعترین حمایتهای گمرکی و حفاظت از بازار داخلی پر سود برای سرمایه ها، مجموعه عریض و طویلی از قوانین مالیاتی و از جمله قانون معافیت پرداخت مالیات برای سرمایه گذاری در "مناطق محروم"، اختصاص سهل و ساده وام بی بهره و کم بهره به کارگاههای کوچک، واگذاری ارز دو نرخی، تزریق درآمد نفتی به عرصه سرمایه گذاری و به قول خود آذرین ادامه الگوی توسعه زمان شاه که یک بخش مهم آن را پروژه های عمرانی تشکیل می داد؛ همه و همه از نظر آذرین "ضامن حیات اقتصادی" بورژوازی ایران نبوده اند. از کل تحولات اقتصادی دوران بیست ساله جمهوری اسلامی او تنها به موارد دست درازی های دولت و نهادهای شبه دولتی به مایملک سرمایه داران معینی و احتمالا به گرایش دولت در کنترل این روند توجه دارد و از همین رو نیز عملکرد اقتصادی دولت را به عنوان "محدودیتی بر کسب و کار" بورژوازی ارزیابی می کند. او این ممانعت را تنها به دوران اولیه جمهوری اسلامی محدود نمی کند و آن را حتی به دوران رفسنجانی هم بسط می دهد و از این سخن می گوید که بورژوازی ایران در بیست سال اخیر "هیچ دوره ای را به یاد ندارد که عملکرد اقتصادی دولت ضامن حیات اقتصادی او بوده باشد" و دقیقا به همین دلیل نیز تحولات دوران اصلاح طلبی را تازه آغاز عملکرد اقتصادی متناسب با نیازهای سرمایه داری ایرانی ارزیابی می کند. بررسی داده های اقتصادی اما نشان می دهد که اتفاقا عملکرد اقتصادی دولت بود که نه تنها حیات اقتصادی بورژوازی را تضمین کرد، بلکه همچنین دوره درخشانی از انباشت را برای تکوین بورژوازی ایران و افزایش قدرت اجتماعی وی به ارمغان آورد. محدودیتهای رژیم بر سر راه کسب و کار بورژوازی اساسا در عرصه عملکرد سیاسی و ایدئولوژیک آن بود و نه در عرصه عملکرد اقتصادی اش.

با این مقدمات است که آذرین تحولات سال 68 به بعد را "تلاش برای تغییر مدل توسعه" ارزیابی می کند. اما کدام عوامل این تغییر مدل را در دستور کار جمهوری اسلامی و دولت رفسنجانی گذاشته اند. پاسخ را از زبان آذرین بشنویم: "جهتگیری دولت رفسنجانی این بود تا از این مدل [توسعه متکی بر بازار داخلی] هر چه بیشتر فاصله بگیرد و بجایش مدل توسعه ای را بنشاند که بیش از پیش در کشورهای جهان سوم رایج می شد و از سوی نهادهای بین المللی نظیر بانک جهانی و صندوق بین المللی پول "توصیه" می شد و می شود[10]." ظرافت تکنیکی آذرین در به کار بردن کلمه توصیه و قرار دادن آن در گیومه به اندازه کافی نظر او را می رساند که این توصیه نیست، دیکته است. این تمام توضیحی است که آذرین درباره ضرورتهای حاکم بر تغییر سیاست رژیم می دهد. در هیچ کجای نوشته و به هیچ شکل دیگری کمترین اشاره ای به ضرورتها و نیازهای انباشت سرمایه در داخل ایران و روند مبارزه طبقاتی که رفسنجانی را به انجام آن تغییر واداشته باشد دیده نمی شود. آذرین آنچه را که تا سال 68 واقع گردید و حتی همان شکلگیری بورژوازی جدید ایران را در مقوله انباشت سرمایه نمی بیند. از نظر او چنین انباشتی تا سال 68 واقع نشده است. این انباشت قرار است که با رفسنجانی تازه آغاز شود. او در توضیح ضرورت گذار به الگوی اقتصادی جدید می نویسد: "... بقاء رژیم اسلامی در کلیتش، بسته به این است که که یک دوره جدید از انباشت سرمایه در ایران را میسر کند[11]." بعبارتی، به معنای دقیق کلمه، او حتی دوره رفسنجانی را هم دوره ای از انباشت سرمایه در ایران نمیداند. اظهارات وی در مورد دوره جدید از انباشت سرمایه در سال 79، یعنی در دوران خاتمی نوشته شده اند. آذرین مدعی مارکسیسم بیست سال پس از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، بیست سال پس از تشدید استثمار بی سابقه طبقه کارگر، بیست سال پس از شکلگیری یکی از قساوتمندنرین دوره های انباشت سرمایه در جهان معاصر، هنوز در انتظار دوره جدیدی از انباشت سرمایه به سر می برد. همه آنچه که او درباره حیات اقتصادی جمهوری اسلامی می گوید این است که مدل اقتصادی جمهوری اسلامی ادامه مدل توسعه دوران شاه بوده است. نکته تعیین کننده در تمام این مباحث این است که بنا بر همه این شواهد آذرین مدل توسعه متکی بر بازار داخلی را نوعی از انباشت سرمایه نمی داند. حال باید روشن شده باشد که او چرا هنگام صحبت از الگوی جدید اقتصادی توصیفاتی از قبیل "الگوی رشد سرمایه دارانه" و "ادغام در بازار جهانی کاپیتالیستی" را بکار می برد.

در بحث آذرین این بازار جهانی است که معادل کاپیتالیسم قلمداد می گردد و مقتضیات همین بازار جهانی است که سرنوشت دولتها را نیز تعیین می کند. بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سازمان جهانی کار نیز اهرمهای همین بازار جهانی برای انجام تغییرات مورد نظرند. طرف دیگر رابطه، یعنی کشور "جهان سومی" خواستار "ادغام" به این بازار جهانی، نیز چاره ای جز انجام دستورات همین نهادهای بین المللی ندارد: "... امروزه سرمایه بین المللی و سازمانهای جهانی آن، (نظیر بانک چهانی و سازمان جهانی تجارت) عامل مهمی برای چرخش در مدل رشد اقتصادی کشورهایی نظیر ایران به بازار ایران و ادغام در بازار جهانی هستند، و عملا سرمایه گذاری خارجی، انتقال تکنولوژی، و گسترش تجارت خارجی را به استقرار مدل رشد تازه مشروط میکنند.[12]" این تبیین آذرین از روند تحولات اقتصادی است و این نیز دقیقا بر همان تلقی رابطه "مرکز" و "پیرامون" مکتب توسعه در توضیح جهان معاصر منطبق است. مرکز تعیین کننده است و پیرامون تابع. مبارزه طبقاتی نقشی در این تصویر ایفا نمی کند. گذشته از نقش این سازمانها که در پرتو گسترش مناسبات سرمایه داری در مجموعه ای از کشورها و افزایش قدرت مالی این کشورها اکنون خود نیازمند بررسی مجدد است، مسأله تعیین کننده در این دیدگاه کارکرد متفاوتی است که بازار جهانی در رابطه با بازارهای کشوری ایفا می کند. اشاره گذرای آذرین در بحث گلوبالیزاسیون مبنی بر اینکه این برای مارکسیستها بحث تازه ای نیست، مانعی از آن نیست که او در همین بحث جهانی شدن به دیدگاههای مکتب توسعه رو بیاورد و تغییری کیفی در نقش و رابطه بازار جهانی با بازار های داخلی قائل نگردد. متفکرین مکتب توسعه به صراحت نقص دیدگاه مارکس در این زمینه را در عدم تفکیک بین "سرمایه داری جهانی و سرمایه داری به مثابه یک شیوه تولید[13]"  اعلام می کنند. آذرین همان تلقی را بکار می گیرد، بی آن که آن را صراحتا اعلام کند. نزد آذرین نیز این "سرمایه داری جهانی" است که همه چیز را رقم می زند و سیر تحولات را تعیین می کند و نه سرمایه داری به مثابه شیوه تولیدی جهانی که در عین حال حرکت سرمایه در چهارچوبهای ملی را نیز ملحوظ می دارد. قدرقدرتی سرمایه جهانی و منفعل بودن دولت ملی از همین نگرش برمی خیزد.

 حال باید علت این که چرا آذرین امروز نیز هنگام صحبت از رابطه رژیم جمهوری اسلامی و سرمایه همواره این رژیم را نه رژیم سرمایه داری ایران، بلکه رژیمی می داند که باید خود را بر مقتضیات سرمایه داری منطبق کند، روشن شده باشد. ما در بخش نخست نوشته حاضر برخورد آذرین به تحولات معاصر در رژیم را بررسی کردیم و حالا و با بررسی دیدگاههای وی در "چشم انداز و تکالیف" باید روشن شده باشد که معنای واقعی این عبارت چیزی نیست جز این که رژیم جمهوری اسلامی نزد آذرین حقیقتا راه رشد سرمایه داری را طی نکرده است. این راه رشد را بانک جهانی در مقابل رژیم قرار داد و رژیم نیز از سال 1368 در این راه تلاش کرده است اما تا زمان نگارش "چشم انداز و تکالیف" هنوز موفق نشده است. آذرین البته در همان نوشته تأکید دارد که "جمهوری اسلامی، در تمامیتش بمثابه یک رژیم، ضرورت انطباق با واقعیات اقتصادی و اجتماعی (و همینطور دیپلماسی جهانی) را برای بقاء خود مدتهاست درک کرده است.[14]" در اینجا نیز روشن است که رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم سرمایه داری نیست، رژیمی است غیر سرمایه داری که برای بقاء خود ناچار از انطباق دادن خود بر نظام سرمایه داری است. اما این که خود این "سنگ لحد" چیست، آذرین بیان نمی کند. او در همان سطح کلی باقی می ماند. علت این امر نیز روشن است. سیاست قطره چکانی آذرین بر این مبتنی است که کنه نظراتش را نه یکباره، بلکه خورد خورد بیان کند. در مقطع انتشار "چشم انداز و تکالیف" این درک در میان مارکسیستها مسلط بود که رژیم اسلامی بمثابه یک رژیم ضدانقلابی و با رسالت سرکوب انقلاب پا به میدان گذاشته و به نیابت بورژوازی انقلاب را سرکوب کرده است. آن درکهایی در درون چپ که برای رژیم پایه اقتصادی معینی از قبیل بورژوازی تجاری یا خرده بورژوازی را قائل بودند، بیش از پیش به حاشیه رانده شده بودند. درک مسلط در چپ بازمانده از دوره 57 کارکرد اقتصادی معینی برای رژیم قائل نبود و در سطح همان تحلیل سیاسی باقی می ماند. اما این باقی ماندن در سطح سیاست هنوز هیچ بیان روشنی درباره نقش اقتصادی رژیم را در خود نداشت. می شد در همین سطح کلی باقی ماند و ماهیت رژیم را به اعتبار سرکوب انقلاب بورژوایی خواند. با پایان جنگ بحث بر سر ضرورت انطباق با نیازهای جامعه سرمایه داری به یک بحث مسلط در میان چپ انقلابی برای ارزیابی از آینده رژیم تبدیل شد. روند تحولات بعدی اما نشان داد که خود این بحث "ضرورت انطباق" از زوایای مختلفی طرح می شد. در حالی که برای عده ای این بحث کنار گذاشتن حشو و زوائد انقلابی نمائی دوران اولیه معنی می داد و مسأله برخورد اسلام به یک جامعه مدرن در مرکز بحث قرار می گرفت، برای عده دیگری و به طور مشخص برای درک مسلط بر جریان کمونیسم کارگری، همین بحث به معنای ضرورت تغییر پایه طبقاتی رژیم بود. در میان درکهای مسلط بر جریان کمونیسم کارگری تفاوت در این بود که نگرشی این انطباق را غیر ممکن می دانست و نگرش دیگری که آذرین آن را نمایندگی می کرد، بر امکان پذیر بودن این انطباق تأکید داشت. در اصل قضیه که رژیم جمهوری اسلامی رژیم بورژوازی ایران نیست، اتفاق نظر وجود داشت. آذرین با رجوع مجدد به بحث "ضرورت انطباق" به همان درک مسلط استناد می کند. این بار اما تفاوت در این است که او نزد خود پاسخ نقطه مبهم موجود در تبیین سیاسی فوق را یافته است و به دنبال فرصت مناسبی برای طرح آن است. تحولات درون حزب کمونیست کارگری در سال 1999 این فرصت مناسب را در اختیار او می گذارند و آذرین نیز برای اولین بار به طرح مباحثات و تزهایی می پردازد که پیش از آن در هیچ نوشته ای طرح نکرده بود. دیدیم که بخشی از این مباحثات ناظر بر آنند که در بیست سال اول جمهوری اسلامی در ایران انباشت سرمایه صورت نگرفته است. همچنین دیدیم که رژیم در بحث آذرین هیچگاه ضامن حیات اقتصادی بورژوازی نبوده است و خود نیز بمثابه مجموعه منفعلی در مقابل تحولات اقتصادی قرار گرفته است و طرح بانک جهانی قرار است با الگوی رشد سرمایه دارانه اوضاع را تغییر دهد. معنی واقعی همه اینها هنگامی روشن می شود که مصافها و معضلاتی را که آذرین در مقابل طبقه کارگر می بیند مرور کنیم. او معضل سازماندهی کارگران در صنایع کلیدی مثل نفت و ذوب آهن و فولاد و مس و امثالهم را برجسته نمی کند، به معضل ارتش میلیونی بیکاران به عنوان یک حلقه پاسخگویی به مصافهای استراتژیک نمی پردازد. آنچه او به عنوان معضلات استراتژیک در مقابل طبقه کارگر سوسیالیست قرار می دهد پیش از هر چیز معضلی است به نام "معضل کارگاههای تولیدی کوچک". حقیقتا نیز وقتی کسی کشوری را تازه در آستانه انباشت سرمایه بداند، با معضلاتی از این دست روبرو خواهد شد. البته آذرین از آنجا که بحث خود را رو به جنبش کارگری نوشته است، مدعی است که این معضل نقش مهمی در مبارزه کارگران ایفا خواهد کرد. به بررسی استدلال وی بپردازیم.

 آلترناتیو "سوسیالیستی" حمایت از تولیدات داخلی

 مقدمتا و قبل از وارد شدن به بحث اشاره کنم که بحث حاضر به معنای پافشاری بر اصول انقلابی غیر قابل تغییر نیست. جنبش سوسیالیستی کارگران در دوره های متفاوتی چه بسا ناچار از آن باشد که در سطح تاکتیکی به عقب نشینی های معینی تن داده و حتی در شرایط معینی وارد ائتلاف با جناحهای معینی از بورژوازی در مقابل جناحی دیگر شود. مجادله ما با آذرین بر سر نفس چنین نرمشهایی نیست که چه بسا در مواردی ضروری هم باشند. از نقطه نظر مارکسیستی اما باید بتوان اولا نشان داد که چنین نرمشهایی از خصلتی تاکتیکی برخوردارند و ثانیا در جهت تکوین مبارزه طبقاتی و تأمین منافع دراز مدت طبقه کارگر قرار دارند. خواهیم دید که بحث آذرین چنین نیست.

آذرین پس از طرح چشم انداز مورد نظر خود از تحولات آتی اقتصاد ایران و نقشی که سرمایه خارجی در ایجاد صنایع صادراتی با بارآوری بالا ایفا خواهند کرد به طرح این معضل می پردازد که پس تکلیف کارگران کارگاههای کوچک چه می شود. چرا که از نظر او: "اگر ساعات کار در این کارگاهها کوتاه شود، دستمزد بالا رود، کارفرما حق بیمه و بازنشستگی بپردازد، و ...، آیا این کارگاهها سودآور باقی می مانند یا واقعا تعطیل خواهند شد؟ یا، به زبان فنی اقتصادی، با چه سطح دستمزد، چه میزان بهبود در شرایط کار، چه مقدار کاهش از ساعت کار، چه میزان از پرداخت کارفرما به صندوق بیمه ها، و... هنوز این کارگاهها سودآور باقی می مانند؟[15]". زاویه طرح بحث از سوی آذرین مسأله افزایش دستمزد کارگران عنوان می شود. ما فعلا به این کاری نداریم که چرا مسأله دستمزد به بهره وری کار گره زده می شود. فرض را بر این قرار می دهیم که آذرین حقیقتا در پی یافتن پاسخی برای جلوگیری از فلاکت کارگران این کارگاههاست و از همین زاویه بحث را دنبال می کنیم. او در توضیح این "معضل" می نویسد: "معضل، همخوانی یا ناهمخوانی مطالبات کارگری با سودآوری سرمایه است. به این دلیل ساده که در شرایط حاضر و در مثال معین ما، اگر تحقق مطالبات کارگری در کارگاههای تولیدی کوچک سودآوری آنها را نقض کند این واحدها تعطیل می شوند.[16]" مسأله برای آذرین تا آنجا مهم است که برای قانع کردن دیگران می گوید: "مورد مناظره بر سر مطالبات کارگاههای کوچک در ایران از این نظر بسیار جالب است، چرا که این مسأله با پیشرفت پروسه انتقال الگوی اقتصاد ایران هر چه بیشتر به عنوان یک مسأله اساسی تأمین وحدت طبقه کارگر ایران جلوه گر خواهد شد.[17]" وی سپس عامل تکنولوژی را وارد بحث می کند و مدعی می شود که "... از زاویه ضرورت تأمین وحدت طبقه کارگر، مسأله این است که در این قبیل کارگاههای تولیدی کوچک تحقق مطالبات عمومی اقتصادی ما برای طبقه کارگر واقعا با ادامه کار سودآور آنها خوانائی ندارد. به عبارت دیگر مطالبات عمومی طبقه با سطح موجود تکنولوژی (و درنتیجه بارآوری)، در این رشته از صنعت خوانائی ندارد. در این چنین شرایطی چه باید کرد؟[18]"  پس از طرح این سؤال "سرنوشت ساز" آذرین به بحث درباره ملزومات رشد تکنولوژی و رابطه آن با رقابت و غیره می پردازد و ضمن افشای رفرمیسم، که به زعم او همین عامل را بهانه صرفنطر کردن از مطالبه افزایش دستمزد قرار می دهد، به ارائه پاسخ خود میپردازد. او تلاش می کند بحث خود را به گونه ای همه جانبه طرح کند و از همین رو نیز برای مسأله مورد بحث دو راه حل می یابد. راه اول تن دادن به کار ارزان است که او با آن مخالفت نموده و سپس راه دوم مورد نظر خود را طرح می کند که در زمره همان "تکالیف تازه" قرار میگیرد. برای درک بهتر، تمام پاراگراف مربوطه را به علت اهمیتی که در شناخت نوع تفکر آذرین دارد نقل می کنم: "منظور من از تکالیف جدید در دوره حاضر، دقیقا پرداختن به اینگونه عرصه هاست. در مورد مثال حاضر، یعنی تغییر تکنولوژیک در کارگاههای کوچک تولیدی، این امر بدون تمرکز سرمایه های آنها ممکن نیست. تمرکز سرمایه اشکال مختلفی می تواند به خود بگیرد که همه آنها از لحاظ عینی مقدورند. بطور نمونه، دولت میتواند این شاخه را موظف به ادغام سرمایه ها و تمرکز تولید در واحدهای بزرگ کند، و خود نیز میزان معینی به آنها کمک کند یا وام بدهد (مثلا معادل سرمایه متمرکز در هر واحد بزرگ)، تا اینها هم از نظر فنی و هم از نظر سرمایه لازم قدرت خرید تکنولوژی نو را داشته باشند. یک راه دیگر این است که دولت خود رأسا ادغام سرمایه و تمرکز تولید این شاخه را انجام دهد و مدیریت را نیز از صاحبان کارگاهها بگیرد و برای آنها سهام صادر کند ( مثلا بر مبنای اظهارنامه های مالیاتی سالهای گذشته شان)، یک راه دیگر این است که دولت این شاخه را از صاحبانش بازخرید کند و ادغام سرمایه ها و تمرکز تولید و مدیریت را به تعاونی های تولیدی کارگران بسپارد و هزینه این کار را به مرور از تعاونی ها بگیرد (یا هیچگاه نگیرد). یک راه دیگر این است که به جای دولت در همه شقوق فوق بانکها این نقش را بازی کنند. آلترناتیوهای متعدد دیگر نیز وجود دارند، اما نکته مورد نظر بحث حاضر انتخاب یک آلترناتیو مرجح نیست؛ نکته نشان دادن ضرورت دخالت گرایش سوسیالیستی و طبقه کارگر در این سطح است...[19]" از همان نگاه اول روشن است که این دیدگاه یک استراتژی تعرضی را طرح نکرده است، بلکه  با طرح ضرورت دخالت در شکل دادن به پروسه تمرکز سرمایه نوعی از عقب نشینی را به طبقه کارگر سوسیالیست توصیه می کند. قبل از هر چیز لازم است که به بحث بر سر همین اقدامات بنشینیم و ببینیم که آیا این عقب نشینی حقیقتا دربرگیرنده منافع طبقه کارگر و آنچنان که آذرین می گوید تأمین کننده وحدت آن هست یا نه.

اساس پیشنهادات آذرین در این بحث متوجه سرعت بخشیدن به تمرکز سرمایه در این شاخه تولیدی است و به این منظور او راههای متفاوتی را طرح می کند. از جمله این که "... دولت میتواند این شاخه را موظف به ادغام سرمایه ها و تمرکز تولید در واحدهای بزرگ کند". او این پیشنهاد را در شکل دیگری نیز ارائه می دهد و می گوید "یک راه دیگر این است که دولت خود رأسا ادغام سرمایه و تمرکز تولید این شاخه را انجام دهد و مدیریت را نیز از صاحبان کارگاهها بگیرد..." و یا حتی اگر هیچکدام از این موارد مورد توافق قرار نگرفت "یک راه دیگر این است که دولت این شاخه را از صاحبانش بازخرید کند...". روشن است که در هر سه این موارد تقویت دولت و گسترش دامنه اقتدار آن، نتیجه بلاواسطه چنین اقداماتی خواهند بود. از نقطه نظر منفعت کارگران سوسیالیست در انکشاف مبارزه طبقاتی چنین گسترشی در دامنه اقتدار دولت اما تنها در شرایطی قابل پذیرش است که آن دولت خود نه یک دولت ارتجاعی، بلکه یک دولت انقلابی باشد. حتی در چنین شرایطی نیز این گسترش دامنه اقتدار دولت با در نظر گرفتن چنان مکانیسمهایی قابل توصیه است که ناقض دخالتگری کارگران در روندهای مربوط به آن نباشد. طرح چنین مطالباتی حتی در مقابل دولتهای ترقیخواه و انقلابی نیز نمی تواند بدون طرح آن مکانیسمهای تأمین کننده دخالت کارگران صورت بگیرد. در مورد ایران که یک دولت سراسر ارتجاعی در رأس امور قرار دارد، خواستار افزایش اقتدار این دولت شدن، یعنی تنگ کردن و محدود کردن باز هم بیشتر دامنه عمل کارگران به طور کلی و کارگران سوسیالیست به طور ویژه به دست خود. روشن است که دولت اسلامی به فرض پذیرش چنین مطالباتی برادران مکتبی و ملتزم به ولایت فقیه خود را در رأس چنین پروژه هایی قرار خواهد داد و به ویژه و قبل از هر چیز توجه کامل به این مهم خواهد داشت که مبادا چنین روندی به افزایش میدان عمل کارگران سوسیالیست منجر شود. هیچ دولت ارتجاعی ای به دست خود دست به اقدامی نخواهد زد که تقویت نیروی انقلابی مخالفش را در بر داشته باشد. در جنبش کارگری این مباحثه ای تازه نیست و بارز ترین نمونه آن را مارکس در نقد برنامه گوتا مورد انتقاد قاطع قرار داده است. سوسیال دمکراسی آلمان در برنامه گوتا برای فائق آمدن بر وضع وخیم نظام آموزشی خواستار "آموزش مردم توسط دولت" شده بود که شدیدا مورد انتقاد مارکس قرار گرفت که "آموزش دولت از طرف مردم" را لازم می دید. مشابه همین جدل را نیز او در زمینه تعاونی هایی انجام میدهد که به زعم برنامه با "کمک دولتی" باید ایجاد می شدند. مسأله مهم این است که همه اینها هنوز چیزی درباره بهبود وضعیت معیشتی کارگران این واحدها را بیان نکرده اند.

مورد دیگری از پیشنهادات آذرین ناظر بر این است که اگر دولت به انجام چنین تکالیفی راضی نشد "یک راه دیگر این است که به جای دولت در همه شقوق فوق بانکها این نقش را بازی کنند". این باید روشن باشد که بانکها از روی خیرخواهی دست به تمرکز سرمایه در کارگاههای کوچک نخواهند زد. یا این سرمایه گذاری برای آنان همراه با سودآوری خواهد بود که در این صورت دیگر نیازی به توصیه سوسیالیستها نخواهند داشت و یا این که چنین سرمایه گذاری ای متضمن سود لازم نخواهد بود که در این صورت تنها انگیزه های سیاسی، یعنی باز هم همان قدرت دولتی، میتواند آنها را وادار به این کار کند. یعنی باز هم افزایش اقتدار دولت. پیشنهادات آذرین اما در این حد باقی نمی مانند. این پیشنهادات نه تنها از نظر مضمونی به زیان گسترش مبارزه طبقاتی تمام می شوند، بلکه همچنین در مواردی کاملا توهم زا نیز هستند. آذرین در بخشی از پیشنهادات عنوان می کند که " یک راه دیگر این است که دولت این شاخه را از صاحبانش بازخرید کند و ادغام سرمایه ها و تمرکز تولید و مدیریت را به تعاونی های تولیدی کارگران بسپارد و هزینه این کار را به مرور از تعاونی ها بگیرد (یا هیچگاه نگیرد)." برای یک لحظه جمهوری اسلامی ایران را تصور کنید که در حال خریدن کارگاهها و واگذاری آن به کارگران است. اگر موفق به چنین تصوری شدید، حقیقتا از قوه تخیل بسیار نیرومندی برخوردارید. ایرج آذرین در سال 1379 و در کشوری آلترناتیو تعاونی های تولیدی تحت کنترل کارگران را طرح می کند که کارگر در آن فاقد هر گونه حقی است و برای حفظ موقعیت حقوقی خود به عنوان کارگر ناچار از سنگین ترین مبارزات بوده است. کارگر با دولتی روبروست که از همان آغاز پیدایشش به دنبال جایگزینی قراردادهای متعارف کار با قرارداد بیع و اجاره بوده و به ویژه در همان کارگاههای کوچک حتی کارگران را از شمول قانون کار نیز خارج کرده است. علاوه بر این حتی با فرض این که چنین تعاونی هایی هم تشکیل شوند و کارگران کنترل تولید در آنها را نیز به دست بگیرند، تازه در مقابل معضلات بازاریابی محصولات خود و خرید مواد اولیه و تداوم تولید با سودآوری مناسب قرار خواهند گرفت. همه اینها یک بار دیگر دخالت نهاد یا ارگانی را الزامی می کند که به حمایت از این کارگاهها بپردازد و این نهاد و ارگان هم باز همان دولت حاکم است. خلاصه این که از هر سو به ماجرا نگاه کنیم، آلترناتیوهای آذرین نه به نفع انکشاف مبارزه طبقاتی، بلکه به تقویت هر چه بیشتر دولت خواهند انجامید. با این حال آذرین با لاقیدی تمام می گوید که از نظر او هیچ آلترناتیوی مرجح نیست. اما چگونه میتوان اینچنین درباره نتایج پیشنهاداتی که به زعم آذرین "تکالیف تازه" ای هستند و به دخالتگری طبقه کارگر سوسیالیست در سطح سیاستگذاری اقتصادی می پردازند، بی تفاوت بود. بین دخالتی که منجر به تقویت دولت ارتجاعی شود و دخالتی که افزایش میدان عمل طبقه کارگر را به دنبال داشته باشد تفاوتی کیفی موجود است. یکی در راه جلوگیری از تکوین قدرت طبقه کارگر است و دیگری در جهت تکوین این قدرت. تنها در یک حالت است که می توان نسبت به این دو نتیجه متضاد بی تفاوت بود و آن هم هنگامی است که نه انکشاف مبارزه طبقاتی، بلکه پیشرفت صنعتی را مد نظر داشته باشیم و این دقیقا همان چیزی است که مد نظر آذرین نیز هست. برای آذرین این مهم نیست که چه کسی از دل این پروسه پیشنهادی اش نیرومند تر بیرون می آید: دولت ارتجاعی یا طبقه کارگر. مهم این است که تکنولوژی لازم در اختیار کارگاههای کوچک قرار بگیرد.

اما این فقط یک جنبه از بحث آذرین و نتایج عملی اقداماتی است که او پیشنهاد می کند. پرسش بسیار مهم تر این است که سطح تکنولوژی ای که آذرین آن را برای سودآور بودن کارگاهها لازم می داند چیست؟ علاوه بر این کدام کارگاهها و با چه تعداد شاغلین شامل چنین استراتژی سوسیالیستی ای می شوند؟ مبنای استدلال آذرین بر این است که در کارگاههای کوچک "... مطالبات عمومی طبقه با سطح موجود تکنولوژی (و در نتیجه بارآوری)، در این رشته از صنعت خوانائی ندارد".  چرا نتوان همین استدلال را تا سطح کارگاههای بزرگ نیز ادامه داد؟ کم نبودند کارگاهها و کارخانجات بزرگی که در سالهای اخیر به ورشکستگی کشیده شده اند. چرا نباید همین بحث را در مورد آنها نیز ارائه کرد. اگر مبنا بر سطح تکنولوژی رقابتی باشد، به همان اندازه که این بحث در مورد کارگاههای کوچک صدق می کند، به همان اندازه نیز در مورد کارگاههای بزرگ و کارخانجات نیز صادق است. این که به زعم آذرین افزایش دستمزد کارگران سودآوری سرمایه را به مخاطره می اندازد، هیچ ربطی به اندازه واحد تولیدی ندارد. حتی در مؤسسات عظیم نیز سودآوری سرمایه از جمله متأثر از سطح دستمزد کارگران و میزان ساعات کار و شدت کار است و هر چه این فاکتورها به نفع کارگر تغییر کنند به همان میزان نیز سود سرمایه کاهش خواهد یافت. موضوع سطح تکنولوژی هم به همان درجه که در کارگاههای تولیدی کوچک و کاربر میتواند طرح باشد، در بزرگترین کارخانجات نیز می تواند طرح شود. دلیل آن نیز به سادگی در این است که کارخانه بزرگی که در مقایسه با کارگاه تولیدی کوچک بحث آذرین از تکنولوژی پیشرفته برخوردار است، چه بسا در مقایسه با کارخانه مشابه تازه تأسیس دیگری از تکنولوژی عقب مانده برخوردار باشد. وجود صد دستگاه تراش رومانیایی در یک سالن تولیدی البته نسبت به سوهان و اره فلان فلزکاری کوچک ابرقو حکایت از تکنولوژی پیشرفته دارد، اما در مقایسه با سی ان سی های کامپیوتری یک کارخانه تازه احداث شده، خود تکنولوژی عهد بوق است. خود این سی ان سی ها هم در قیاس با روبوتها تکنولوژی کهنه اند. این حلقه ای مارپیچی است که به طور بی وقفه در حال حرکت به جلوست و دائما در مقابل ایجاد کارگاههای با تکنولوژی نو و با بارآوری بالا، کارگاههای با تکنولوژی پایین تر و بارآوری کمتر از خود بر جا می گذارد. وارد کردن این منطق به مبارزه اقتصادی کارگران چیزی نیست جز فراخواندن کارگران به دست شستن از مبارزه برای بهبود شرایط زندگی خود و تابع کردن این مبارزه از پیشرفتهای تکنولوژیک و بارآوری کار. خود آذرین هم در بحث مشخص اگرچه از کارگاههای کوچک حرف می زند، اما به هیچ وجه فقط این کارگاهها را مد نظر ندارد. برای او کارگاههای بزرگ هم مطرحند. اما ملاحظات سیاسی فعلا اجازه طرح بحث را به او نداده اند. او خود در مدخل همین قسمت از نوشته تلویحا، اما به اندازه کافی روشن، طرح بحث برای کارگاههای بزرگ و کارخانجات را نیز در نظر گرفته است. می نویسد: "یک بخش از کارگران که در شاخه تولید برای صادرات (عموما بخش سرمایه خارجی) کار می کنند از موقعیت ممتازتری در زمینه تشکل و دستمزد و شرایط کار برخوردار می شوند. این امر بخصوص در مورد کارگران ماهر شاغل در صنایع با تکنولوژی بالا صادق است. اما حتی کارگران نیمه ماهر در صنایع کاربر در تولید برای صادرات (باز عموما سرمایه بین المللی) نیز هنوز از این امتیازات به درجه ای برخوردار می شوند. در تولید برای بازار داخلی، خصوصا در کارگاههای کوچک تولیدی، وضع کاملا برعکس است.[20]" معنای این عبارات چیزی نیست جز این که در تمام کارخانه هایی که برای بازار داخلی کار می کنند، صرفنظر از اندازه و تعداد کارگران شاغل در آنان، همین بحث تناقض بین بالارفتن دستمزد و به خطر افتادن سودآوری کارخانه می تواند مطرح باشد. عبارت "خصوصا در کارگاههای کوچک تولیدی" در عین حال به معنای این نیز هست که این امر منحصر به این کارگاهها نیست و با پیشرفت الگوی جدید رشد کارگاههای بزرگ را نیز در بر خواهد گرفت.

ما فعلا به تأکیدات ایرج آذرین بر تفکیک بین دو عرصه "تولید برای صادرات" و "تولید برای بازار داخلی" نمیپردازیم. فقط توجه خواننده را به این نکته جلب می کنیم که آذرین هنگام تولید برای صادرات در هر دور مورد تأکید خاصی بر سرمایه خارجی و بین المللی دارد. معنای سیاسی این تأکید را پائین تر خواهیم شکافت. فعلا به بحث خود در مورد همین حمایت از کارگاههای کوچک ادامه دهیم.

تا اینجا دیدیم که استراتژی مورد نظر آذرین به هیچ وجه تأمین کننده منفعت کارگران خود آن کارگاهها نیست و برعکس در هر گام خود تقویت دولت را به همراه دارد. همین جا لازم است به طرح این سؤال بپردازیم که کارگران این واحدهای کوچک تا زمانی که این طرحهای درخشان در کمیسیونهای اقتصادی مجلس و جلسات سازمان مرحوم برنامه و بودجه و کمیسیونهای شورای محترم نگهبان و دوائر دولتی و زیر مجموعه های مجمع تشخیص مصلحت هنوز به تصویب نرسیده اند چه باید بکنند؟ آیا آنها مجازند مطالبات خود را طرح کنند یا برای به خطر نیفتادن سودآوری کارگاههای کوچک فعلا خفقان بگیرند و دم بر نیاورند؟ آذرین به این سؤال پاسخی نمی دهد. او تنها در بخشهای بعدی نوشته اش اشاره ای عمومی به این مضمون دارد که: "در همان فصل دوم مثالهای مشخصی از اقدامات ممکن در مورد یک معضل حاضر در جنبش طبقه کارگر، یعنی مسأله شرایط کار در کارگاههای کوچک، ارائه دادم؛ اقداماتی که با مدل جدید توسعه اقتصادی خوانائی ندارند و بنا بر این از جانب گرایش رفرمیستی توصیه نمی شوند، اما برای تحقق خواسته های اقتصادی فوری کارگران کاملا جوابگو هستند، و به نیروی مبارزه متحد کارگران نیز میتوان تحقق این اقدامات را به سرمایه داران و دولت تحمیل کرد." او البته بلافاصله اضافه می کند که "در همانجا نیز تأکید کردم که منظور من از طرح این اقدامات این نیست که الزاما این اقدامات معین را در مقطع فعلی برای اعتراضات جاری در کارگاهها توصیه میکنم، بلکه هدفم نشان دادن "جنس" آلترناتیوی است که گرایش سوسیالیستی باید در تقابل با گرایش رفرمیستی مطرح کند.[21]" صرفنظر از این سؤال که این چه گرایش رفرمیستی است که با تجهیز کارگاههای کوچک تولیدی به تکنولوژی جدید مخالفت دارد، آنچه آذرین در فصل دوم برشمرده بود همان اقدامات مربوط به تجهیز کارگاههای کوچک به تکنولوژی جدید و بالا بردن سودآوری آنان بود و نه تأمین خواسته های کارگران. اتفاقا نزد آذرین همین سطح تکنولوژی پائین مانع طرح همان خواسته هاست و بالابردن سطح تکنولوژی از جانب او دقیقا تحت این بهانه طرح شده اند که کارگران بتوانند مطالبات خود را طرح کنند. سؤال هم دقیقا در همین جاست. اگر این پروسه بالا رفتن تکنولوژی به درازا کشید تکلیف کارگران چیست؟ آذرین در مقابل پاسخ میدهد که این پروسه تأمین کننده منافع کارگران است. و ما باز هم میپرسیم که اگر به درازا کشید چه؟ آذرین پاسخ می دهد که با نیروی مبارزه متحد کارگران می توان تحقق این اقدامات را به سرمایه داران و دولت تأمین کرد. باز هم به فصل دوم مورد نظر آذرین مراجعه می کنیم و می بینیم که در آنجا صحبتی از تحمیل چیزی به سرمایه داران نیست. برعکس، صحبت بر سر دفاع از این سرمایه داران است که سرمایه های کوچک آنان در اثر مطالبات عمومی طبقه کارگر در خطر قرار گرفته اند و اقدامات حمایتی دولت هم همین خطر را باید رفع کند. در هیچ کجای آن "جنس" آلترناتیو سوسیالیستی آذرین هیچ صحبتی از منافع کارگران در میان نبوده است. نه از افزایش دستمزد آنان سخن در میان بود و نه از کاهش ساعت کارشان. هر چه بود بحث بود بر سر سرعت بخشیدن به روند تمرکز سرمایه و بالا بردن تکنولوژی. اشاره عمومی آذرین به "نیروی مبارزه متحد کارگران" نیز دردی را دوا نمی کند. نفس طرح این بحث برای آن بود که به زعم آذرین با این تکنولوژی کهنه نمیتوان کارگران را متحد کرد و حالا در پاسخ به این که تکلیف کارگران چه می شود، نمیشود آنها را به مبارزه متحدانه ای حواله داد که قبلا به حکم شرایط عینی امکان ناپذیر بودن آن ادعا شده است. نتیجه همه این بحثها این است که آن طرحهای "آلترناتیو سوسیالیستی" البته پاسخ روشنی به حمایت از کارفرمایان در جهت صنعتی شدن را در خود دارند، اما به هیچ وجه حاوی هیچ پاسخی به فلاکت کارگران نیستند. دقیقا از همین روست که خود آذرین بلافاصله پس از اشاره به آلترناتیوهای ادعائی، خود را ناچار ار آن می بیند که تأکید کند که آن آلترناتیوها توصیه ای برای اقدامات معین نیستند، بلکه فقط "جنس" آلترناتیو را نشان می دهند. حال اگر کارگری پیدا شود و بپرسد که از "جنس" آلترناتیو که هیچ شکمی سیر نمی شود، کدام اقدام مشخص را باید در دستور کار گذاشت؟ آذرین به او خواهد گفت که این بحث را در ادامه مطلبش نیز قید کرده است و آنجا گفته است که کارگران میتوانند اقدامات متنوعی را در دستور بگذارند، "... بطور نمونه برقراری کنترل کارگری در چنین واحدهایی و موظف کردن دولت به تأمین بودجه لازم برای ادامه کاری این واحدها. این یک اقدام کلاسیک و شناخته شده در جنبش کارگری جهانی است و در انقلاب بهمن توسط کارگران ایران با موفقیت تجربه شده است.[22]" کارگر شنونده این مباحث هم پاسخ میدهد که آقای آذرین عزیز، اگر قرار بود آخر خط به این برسیم، پس حکمت این همه بحث بر سر این که اوضاع نامساعد است و نمیتوان مطالبات عمومی طبقه را در کارگاههای کوچک طرح کرد، در چه بود؟ کل آن بحث از جمله به این دلیل طرح شده بود که دوره حاضر دوره انقلابی نیست و "خلع ید از سرمایه و تجدید سازمان تولید بر مبنای غیر کاپیتالیستی[23]" نمیتواند در دستور کار قرار بگیرد. حال که وقت پاسخ مشخص شده است نمیتوان کارگران را به تجربه موفق دوران انقلاب بهمن رجوع داد. تمام بحث شما بر آن سوار بود که ما در این دوران نیستیم و دقیقا به همین دلیل به "تکالیف تازه" ای از قبیل حمایت از کارگاههای تولیدی کوچک و انداختن وزن طبقه کارگر پشت این یا آن سیاست بورژوازی نیازمندیم. حالا که صحبت بر سر نتایج این سیاست برای طبقه کارگر طرح می شود، نمی توان آن را به مبارزه دیگری حواله داد که به هیچ وجه در چهارچوب آن "تکالیف تازه" نمیگنجد. کنترل کارگری  کجا و حمایت از تمرکز سرمایه و بالابردن تکنولوژی کجا؟

تا اینجای مسأله دیدیم که طرح آذرین در حمایت از کارگاههای کوچک به تنها چیزی که پاسخ نمی دهد همان بهبود وضع کارگران شاغل در این کارگاههاست. موضوع اصلی اما این است که آذرین در طرح معضل مورد نظر خود چیزی را پیش فرض قرار می دهد که نه در سنت مارکسیستی، بلکه در مکاتب بورژوایی باید به دنبال آن گشت. پیش فرض آذرین بر این متکی است که بالابردن سطح تکنولوژی و قدرت رقابت کارگاههای کوچک افزایش امکان بهبود وضعیت کارگران شاغل در این بنگاهها را همراه خواهد آورد. این پیش فرضی وارونه است. در سنت مارکسیستی این افزایش دستمزد کارگران است که منجر به بالا رفتن سطح تکنولوژی واحدهای تولیدی خواهد شد. دلیل آن نیز روشن است. افزایش دستمزد کارگران مستقیما به معنای کاهش سهم سرمایه دار از ارزش اضافه مطلق است و یک راه مؤثر مقابله با این کاهش نیز بالا بردن ارزش اضافه نسبی است و یکی از مؤثر ترین راههای این افزایش نیز بالابردن بارآوری کار با بکارگیری تکنولوژی مدرن است. این رابطه ای است که بین افزایش دستمزد و بالا رفتن سطح تکنولوژی موجود است. عکس چنین رابطه ای به هیچ وجه صدق نمی کند. بالا رفتن بهره وری کار نه تنها باعث افزایش دستمزد کارگران نمی شود، بلکه به استثناء دوره های رونق و اشتغال کامل به کاهش دستمزد کارگران نیز منجر می شود. بالا رفتن بارآوری کار به طور مستقیم یعنی افزایش سطح تولید با نیروی کار کمتر. هر چه بارآوری کار افزایش می یابد، به همان اندازه نیز نیاز کمتری به نیروی کار وجود خواهد داشت. نیروی کاری که از پروسه تولید خارج خواهد شد و به صف بیکاران خواهد پیوست. نتیجه آشکار این روند نه افزایش دستمزد، بلکه کاهش دستمزد کارگران است. مشکل بتوان تصور کرد که آذرین از روی نادانی شیپور را از سر گشادش نواخته است.

همه بررسی های بالا نشان می دهد که طرح آذرین ارائه تاکتیکی معین برای دوره ای مشخص نیست که دربرگیرنده منافع آنی و آتی طبقه کارگر باشد. این طرح و "تکالیف تازه" ناشی از آن محصول هیچ بررسی مشخصی نیستند. آذرین احتمالا دیده است که در اتحادیه های اسکاندیناوی هر مطالبه مشخصی با طرحهای آلترناتیو برای سازماندهی تولید همراه می شود و اتحادیه ها و مؤسسات تحقیقی وابسته به آنها با ارائه این آلترناتیوها سعی بر آن دارند که مقبولیت آن مطالبات را نزد دولت و کارفرمایان نیز افزایش دهند. صرفنظر از این که چنین چیزی حتی در اروپای پیشرفته نیز چه ضرباتی بر پیکر جنبش کارگری وارد کرده و می کند، بیانش در ایران دیگر نشانگر بیربطی کامل است. اشاره به یک مورد بیربطی کامل این پیشنهادات با روند واقعی اوضاع را به خوبی نشان میدهد.

دیدیم که آذرین در بخشی از این آلترناتیوها پیشنهاد می کند که دولت به این کارگاهها وام بدهد تا آنها هم تکنولوژی جدید به کار بگیرند. اول این که یکی از محوری ترین سیاستهای اقتصادی جمهوری اسلامی از همان آغاز کارش و از همان زمان اقتصاد جنگی اش اختصاص وام به کارگاههای کوچک تولیدی بود. این را با مراجعه ای ساده به آمارها می شد دریافت[24]. پائین تر خواهیم دید که بی توجهی آذرین به این واقعیت ریشه در درک او از رابطه بورژوازی و دولت دارد. دوم این که درک این نکته نیز نباید چندان دشوار باشد که در جامعه ای که نیروی کار ارزان زیر دست و پای سرمایه داران ریخته است هیچ میزان وامی به صاحبان کارگاههای تولیدی کوچک هم ذره ای در آنها انگیزه برای ورود تکنولوژی جدید به تولید نمی دهد و سوم این که تکنولوژی جدید نیروی متخصص جدیدی می خواهد که دیگر همان کارگر مشغول به کار ساده نیست. رانندگی لودر و بولدوزر، تخصصی به مراتب بیشتر از به کار بردن بیل و کلنگ لازم دارد. حقیقتا بر اساس کدام داده ها آذرین میتواند تضمین دهد که وام تکنولوژیک جدید صرف خرید ویلا در تورنتو و کسب شهروندی کانادا نشود؟ آیا آذرین هیچ اطلاعی از حجم عظیم ثروتی که همین جمهوری اسلامی در اشکال مختلف به همان صاحبان کارگاههای ریز و درشت منتقل کرده است دارد؟ فقط برای نمونه: آیا میداند که سالهای سال همین دولت با دونرخی کردن ارز، دلار هفت تومانی به همان صاحبان کارگاهها می فروخت و آنها هم همان دلارها را در بازار آزاد با سیصد و چهارصد تومان می فروختند؟ حال آذرین از طبقه کارگر می خواهد که برای دادن وام بیشتر از جانب دولت به همین کارفرمایان مبارزه کند. کدام کارگر عاقلی است که به چنین پیشنهادی پوزخند نزند؟

تا اینجا باید روشن شده باشد که بحث آذرین از موضع طبقه کارگر و فعالین سوسیالیست کارگری صورت نمی گیرد. قبل از خاتمه این بررسی اما لازم است به یک نکته حاشیه ای تر در بحث نیز بپردازیم و ببینیم که آیا آذرین در ارائه بحث خود اصولا به دنبال حقیقت جویی بوده است یا نه؟ یک راه فهم این موضوع دقت در صداقت علمی هر نوشته ای است. از این زاویه نیز نگاهی به بحث "معضل کارگاههای کوچک" بیندازیم.

ما بالاتر دیدیم که نقطه ورود آذرین به این بحث تکنولوژی و تمرکز سرمایه ظاهرا ناخوانائی مطالبات کارگری با سودآوری سرمایه در این شاخه تولید بود. او می نویسد "... از زاویه ضرورت تأمین وحدت طبقه کارگر، مسأله این است که در این قبیل کارگاههای تولیدی کوچک تحقق مطالبات عمومی اقتصادی ما برای طبقه کارگر واقعا با ادامه کار سودآور آنها خوانائی ندارد. به عبارت دیگر مطالبات عمومی طبقه با سطح موجود تکنولوژی (و درنتیجه بارآوری)، در این رشته از صنعت خوانائی ندارد. در این چنین شرایطی چه باید کرد؟". عبارات فوق تنها نمونه ای از مباچث مطرح شده در "چشم انداز و تکالیف" را  به نمایش می گذارند. ابهام و دوپهلو گویی عبارت فوق آشکارا به چشم می زند. مسأله این است که تمام احکام "چشم انداز و تکالیف" با چنین روشی نگارش شده اند. آذرین در این عبارات دو مفهوم به هم پیوسته و در عین حال از هم جدا را در چهارچوب یک استدلال واحد به کار می گیرد. مفهوم اول طرح مطالبات عمومی اقتصادی طبقه کارگر است و مفهوم دوم که به طور پوشیده در مقابل مفهوم اول قرار داده می شود مطالبات مشخص یک شاخه از صنعت است. صرفنظر از این که این مطالبات عمومی چه هستند و چگونه تعیین می شوند، سؤالی که طرح می شود این است که اگر صحبت بر سر مطالبات عمومی طبقه است پس چرا یک مورد مشخص یعنی مطالبات کارگران کارگاههای تولیدی کوچک به عنوان عرصه مشخص بررسی وارد بحث می شوند؟ برای بحث حول مطالبات عمومی، از سطح عمومی مبارزه در جامعه است که باید وارد بحث شد و نه در یک عرصه مشخص و نه در سطح تکنولوژی و آن هم در عقب مانده ترین رشته ها. و اگر بحث بر سر مطالبات مشخص در این عقب مانده ترین رشته هاست، باید نشان داد که کارگران کدام واحدهای کوچک چنان مطالبات مشخصی را طرح کرده اند که سودآوری سرمایه را به خطر انداخته است؟ آذرین باید نشان میداد که فی المثل در مقطع انتشار نوشته اش و یا در تمام بیست سال جمهوری اسلامی تا آن زمان چه تعداد وسیعی از کارگاههای تولیدی کوچک به علت طرح مطالبات کارگری ورشکسته شده اند. به جای همه این کارها او  خواننده را به نه توی پیچاپیچ حل تضاد بین مطالبات عمومی کارگران  و سودآوری کارگاههای تولیدی کوچک می برد. بدتر از آن این است که او بحث در این عرصه مشخص را چنان برجسته می کند که تحقق آن مطالبات عمومی در گرو حل این عرصه مشخص قرار می گیرد.

بر این اساس همه آنچه که او در مورد چگونگی تسریع روند تمرکز سرمایه در کارگاههای تولیدی کوچک گفته است کوچکترین ربطی به مبارزه واقعی کارگران چنین کارگاههایی ندارد که از کمترین سطح تشکل برخوردارند و در بدترین شرایط مورد استثمار واقع می شوند. کل پیش فرض آذرین در ورود به این بحث بر این حکم مبتنی است که مبارزه کارگران برای بهبود شرایط کار خویش در کارگاههای تولیدی کوچک به تعطیلی این کارگاهها منجر می شود و نفس همین یعنی پذیرش پروپاگاند ضد کارگری بورژوازی و قرار دادن آن به عنوان مبنای استدلال. برای یک مارکسیست باید روشن باشد که روند خانه خراب شدن تولیدکنندگان کوچک یک روند عمومی جامعه سرمایه داری و محصول تمرکز سرمایه و رقابت سرمایه های بزرگتر است و نه محصول افزایش دستمزد کارگران این واحدها که در همه کشورهای سرمایه داری از کمترین میزان سازماندهی برخوردارند. آذرین اما تلقی بورژوایی این روند را مبنای استدلال خود قرار می دهد.

همه ملاحظات فوق و نتایج بحث نشان می دهند که محرک آذرین در طرح مباحث ایجاد بهبود در وضعیت کارگران نبوده است. او معتقد است که ورود سرمایه خارجی منجر به ایجاد شکاف بین صنایع با تکنولوژی بالا و کارگاهها و کارخانجات با تکنولوژی پائین تر می شود. بالاتر دیدیم که بحث او به هیچ وجه محدود به کارگاههای کوچک نیست و کل کارخانجات معطوف به تولید برای بازار داخلی را نیز شامل می شود. این نحوه نگرشی آشنا برای چپ ایران است و خود آذرین نیز این را می داند و به همین دلیل اصرار بر این دارد که سیاست پیشنهادی وی همان سیاست دفاع از بورژوازی ملی نیست. علیرغم انکار آذرین اما نتیجه همان است. حمایت از بخشی از سرمایه در مقابل بخشی دیگر. این حمایت غلبه بر پایه مادی شکاف بین کارگران بخشهای مختلف را هدف خود اعلام می کند، اما به جای آن که این را در خود مبارزه کارگران جستجو کند، در طرحهای حمایتی از بورژوازی دارای تکنولوژی کهنه می یابد. در بهترین حالت و با پذیرش این که قصد آذرین حمایت از بورژوازی خودی نیست، تنها تبیین ممکن برای این سیاست را هم در همان مکتب توسعه می توان یافت: غلبه بر توسعه ناموزون. در بدترین حالت اما این چیزی بیش از یک حیله گری تئوریک برای خلع سلاح طبقه کارگر نیست. در اینجا نیز موضع آذرین موضع یک کارگر سوسیالیست نیست، موضع یک طرفدار توسعه صنعتی است. این نگرش نه فقط در "معضل کارگاههای تولیدی کوچک" بلکه در هر موضعگیری دیگر آذرین نیز به چشم میخورد. از جمله در پاسخ به مسأله رشد اقتصاد ایران.

 سرمایه داری نیمه صنعتی و معضل رشد

 آذرین در قسمت اول همان نوشته و بر متن ارائه تحلیلهای عمومی راجع به مسائلی از قبیل توده ای شدن سوسیالیسم و گلوبالیزاسیون و انقلاب در کشور و غیره از جمله و بطور "حاشیه ای" به بحث در مورد سرمایه داری ایران نیز می نشیند و این سرمایه داری را چنین توصیف می کند: "الف)سرمایه داری ایران: ایران یک کشور سرمایه داری نیمه صنعتی است. این تحولی است که از 35 سال پیش و بنحو شدیدتری از 25 سال پیش آغاز شد." همانجا ص 38 او سپس به توضیح معضلات اقتصاد ایران می نشیند و نتیجه می گیرد که "از نظر اقتصادی، مسائل پیشاروی ایران دیگر معضل گذار به یک اقتصاد صنعتی نیست، بلکه معضل یک اقتصاد نیمه صنعتی است. رشد آتی اقتصاد ایران، برخلاف دوران تا پیش از انقلاب، صرفا (با گذار از شیوه تولید خرد به) گسترش مناسبات سرمایه داری و رشد صنعت امکانپذیر نیست، بلکه، مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر، با بالا رفتن بارآوری کار و افزایش قدرت رقابت در بازار جهانی مقدور است.[25]" اگر قرار باشد جایی مصداقی مناسب برای مثل معروف "قسم حضرت عباس و دم خروس" یافت، آنجا همینجاست. آذرین حکم می دهد که ایران یک کشور سرمایه داری نیمه صنعتی است. سرمایه داری بودن ایران از سالهای اولیه دهه 50 و با انتشار نوشته مسعود احمدزاده برای چپ ایران روشن بود و انقلاب 57 نیز آخرین بقایای تز نیمه فئودال- نیمه مستعمره را جارو کرد. این حکم تازه ای نیست. اما ماجرای آن "نیمه صنعتی" که یکباره در تحلیل آذرین از سرمایه داری ایران ظهور می کند چیست؟ چه نتایجی از این بحث "نیمه صنعتی" قرار است بیرون کشیده شود؟ کسی که این پارگراف را به دقت بخواند می بیند که آذرین هیچ نتیجه ای از بحث نیمه صنعتی بودن ایران نمی گیرد. برعکس، او تأکید می کند که "...در آستانه انقلاب بهمن نیز ایران یک کشور سرمایه داری تام و تمام بود" و معضل اقتصادی ایران را نیز یکباره "مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر ... بالا رفتن بارآوری کار و افزایش قدرت رقابت در بازار جهانی" معرفی می کند. پس حکمت آن قید "نیمه صنعتی" چیست؟ آیا این توصیفی است که صرفا دقت مؤلف را می خواهد نشان دهد و هیچ نتیجه معینی برای بحث ندارد؟ چنین نیست. اتفاقا همان قید نیمه صنعتی است که جوهر مشترک بورژوایی نظرات ایرج آذرین با همه لابی ایستهای صنعت در ایران را تشکیل می دهد. نگاه دقیق تری به همین عبارات نشان می دهد که از قضا تأکیدات آذرین بر سرمایه داری بودن ایران و "مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر" همان قسم حضرت عباس است که برای پوشاندن دم خروس آرزوی پیشرفت صنعتی ایران عزیز و رسیدن به استقلال و خودکفائی به کار گرفته شده اند.

از خواننده صبور پوزش می خواهم که یکبار دیگر باید به جزئیات عبارات آذرین بپردازم. آلمانی ها ضرب المثل خوبی دارند که میگوید "شیطان در جزئیات خوابیده است" و این شیطان را در لابلای مخفیگاهی میتوان شناخت که از کلمات و عبارات برای خود تعبیه می کند. از همان آغاز عبارات فوق، بازی آذرین برای پوشاندن حرف خود در قالبی متفاوت شروع می شود. می گوید که "ایران یک کشور سرمایه داری نیمه صنعتی است. این تحولی است که از 35 سال پیش و بنحو شدیدتری از 25 سال پیش آغاز شد". خواننده در مقابل این سؤال قرار می گیرد که کدام تحول از 35 و 25 سال پیش آغاز شد. تحول سرمایه داری یا تحول نیمه صنعتی؟ 35 سال قبل از نگارش اثر آقای آذرین مصادف است با انقلاب سفید شاه و تاکنون در ادبیات چپ این نقطه نه به معنای آغاز روند نیمه صنعتی شدن ایران، بلکه به معنای نقطه عطف تسلط مناسبات سرمایه داری در ایران مورد ارزیابی قرار می کرفته است. اگر هم بتوان آن را به عنوان "آغاز" یک روند خواند، این روند چیزی نیست جز روند صنعتی شدن و نه نیمه صنعتی شدن. هر  صنعتی شدنی البته دوره ای از توسعه نیمه صنعتی را نیز در خود نهفته دارد. این تأکید بر آغاز روند نیمه صنعتی شدن برای چیست؟ دوم آذرین آغاز این روند را 35 و 25 سال پیش می داند. 35 سال پیش را دیدیم. 25 سال پیش از آن اما ناظر بر بحران جهانی نفت در سال 1973 و افزایش قیمت نفت و دوره رونق نفتی آغاز دهه پنجاه در ایران است. این مقطعی است که با رشد سریع صنایع مشخص می شود. اگر قرار باشد این مقطع را به عنوان مقطعی در اقتصاد ایران مشخص کرد، چیزی جز صنعتی شدن سریع ایران را نمی توان بر آن اطلاق کرد. در این دوره نه تنها صنعت سنگین و صنایع تولید کالاهای مصرفی شدیدا گسترش یافت، بلکه همچنین روند صنعتی شدن کشاورزی نیز از یکسو با ایجاد متجمع های کشت و صنعت و از سوی دیگر با افزایش واردات محصولات کشاورزی شتابی بی سابقه یافت. دقیقا در اثر همین عوامل بود که موج مهاجرت از روستا به شهر آغاز شد و نسبت جمعیت شهرنشین در ایران به جمعیت روستایی افزوده شد.

اما آن ماجرای نیمه صنعتی به همینجا خاتمه نمی یابد. در همان عبارت بالا هنوز یک مخیفگاه دیگر نیز تعبیه شده است. آذرین با ذکر دو تاریخ 35 و 25 سال قبل به طور قاچاقی خواننده را به گمراهی می کشاند. هر دو مقطع مورد بحث آذرین در دوران شاه قرار دارند. سؤال اینجاست که تکلیف این روند "نیمه صنعتی" شدن در دوران جمهوری اسلامی چه شد؟ کدام بررسی آذرین را به این نتیجه رسانده است که این روند در جمهوری اسلامی قابل ذکر نیست؟ از کجا این تز را بیرون کشیده است که "... از نظر اقتصادی تحول کیفی ای در فاصله انقلاب بهمن تا امروز رخ نداده (و به همین معنا در آستانه انقلاب بهمن نیز ایران یک کشور سرمایه داری تام و تمام بود)". منظور او از تحول کیفی چیست؟ اگر تحول کیفی به معنای دگرگونی در مناسبات سرمایه داری مد نظر است، این تحول کیفی تنها در سال 1342 یعنی همان 35 سال پیش آذرین و با وقوع اصلاحات ارضی واقع شده بود. چنین تحولی در آغاز دهه پنجاه، یعنی همان 25 سال پیش آذرین، نیز واقع نشده بود. با این حال آذرین آن مقطع را به عنوان مقطع شدت یافتن آن تحول ذکر می کند اما مقطع انقلاب بهمن تا سال 79 را فاقد چنین تحولی می داند. بحث آذرین نه مربوط به بسط و گسترش مناسبات سرمایه داری، بلکه مربوط به همان روند صنعتی شدن است. پاسخ وی با قید این که در فاصله انقلاب بهمن تا امروز، یعنی تا سال 1379، تحول کیفی ای رخ نداده ناظر بر تغییر مناسبات از پیشاسرمایه داری به سرمایه داری و یا از سرمایه داری به پساسرمایه داری و غیره نیست. از این زاویه قرار نبود که تحولی رخ دهد. قید سرمایه داری بودن ایران در آستانه انقلاب بهمن و قرار دادن آن در یک پرانتز یک تقلب آشکار در بحث است. حرف اصلی او این است که در همان روند صنعتی شدن تحولی کیفی رخ نداده است. او آغاز دهه پنجاه را نقطه شدت یابی این تحول ارزیابی می کند اما در مورد تمام بیست سال جمهوری اسلامی سکوت می کند. خواننده حق دارد از خود بپرسد که تکلیف این روند در بیست سال جمهوری اسلامی چه شد؟ آیا صنعتی شدن کشور در همان حد زمان شاه متوقف ماند؟ یا این که جلو رفت و یا عقب رفت؟ آذرین هیچ جا به این سؤال نمی پردازد. اما دیدیم که او بیست سال جمهوری اسلامی را بیست سال انباشت سرمایه ارزیابی نمی کند و از این زاویه پاسخ نهفته او به این سؤال این است که توسعه صنعتی در ایران بیست سال اول جمهوری اسلامی عقب رفته است. همین جا او در قسمت نتیجه گیری چنین حکمی را به طور پنهان بیان می کند.

می نویسد: "از نظر اقتصادی، مسائل پیشاروی ایران دیگر معضل گذار به یک اقتصاد صنعتی نیست، بلکه معضل یک اقتصاد نیمه صنعتی است. رشد آتی اقتصاد ایران، برخلاف دوران تا پیش از انقلاب، صرفا (با گذار از شیوه تولید خرد به) گسترش مناسبات سرمایه داری و رشد صنعت امکانپذیر نیست، بلکه، مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر، با بالا رفتن بارآوری کار و افزایش قدرت رقابت در بازار جهانی مقدور است." اغتشاش موجود در این پاراگراف آشکارتر از آن است که بر خود آذرین پنهان مانده باشد. این اغتشاشی در بحث آذرین نیست. او تعمدا بحثش را به این شکل مغشوش طرح کرده است تا نیات واقعی خود را غیر مستقیم گفته باشد. نخستین اغتشاش در همان جمله اول تعبیه شده است که "از نظر اقتصادی، مسائل پیشاروی ایران دیگر معضل گذار به یک اقتصاد صنعتی نیست، بلکه معضل یک اقتصاد نیمه صنعتی است." روشن است که در یک اقتصاد نیمه صنعتی معضل همان گذار به اقتصاد صنعتی است. اگر اقتصاد ایران حقیقتا نیمه صنعتی است، پس چرا معضل چنین اقتصادی آشکارا گذار به یک اقتصاد صنعتی قلمداد نمی شود؟ دلیل آن روشن است. آذرین می داند که چنین صراحتی او را آشکارا در کنار بورژوازی قرار می دهد. به همین دلیل نیز حکمی اینچنین یاوه را بر زبان می آورد تا در جملات بعد اصل حرفش را در پوششی دیگر بیان کند. او پس از این که صنعتی شدن را به عنوان معضل اقتصاد ایران ظاهرا رد کرده است اعلام می کند که "رشد آتی اقتصاد ایران، برخلاف دوران تا پیش از انقلاب، صرفا (با گذار از شیوه تولید خرد به) گسترش مناسبات سرمایه داری و رشد صنعت امکانپذیر نیست، بلکه، مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر، با بالا رفتن بارآوری کار و افزایش قدرت رقابت در بازار جهانی مقدور است." بر این اساس دوران تا پیش از انقلاب دوران "گذار از شیوه تولید خرد به گسترش مناسبات سرمایه داری و رشد صنعت" بوده است. اما چرا "شیوه تولید خرد" در مقابل "گسترش مناسبات سرمایه داری" قرار می گیرد. شیوه تولید خرد چه شیوه تولیدی است که تاکنون در ادبیات مارکسیستی راه نیافته است؟ آیا این شیوه تولیدی آسیائی است؟ فئودالی است؟ برده داری است؟ این چه شیوه تولیدی است؟ آیا وجود همین شیوه تولید خرد است که آذرین آن را به عنوان خصلت نیمه صنعتی سرمایه داری ایران تبیین می کند؟ اگر چنین است پس چرا او یک بار دیگر تکذیب می کند که معضل اقتصاد ایران معضل صنعتی شدن است؟ تا جایی که به تحلیل مارکس از سرمایه داری مربوط می شود، وجود تولید خرد در مراحل اولیه تسلط سرمایه داری یک جزء از تحول این نظام است و به درجه ای که سرمایه از تمرکز بیشتری برخوردار شود، با کارخانه ای کردن تولید در این عرصه ها مستقیما به کنترل خود روند تولید در این شاخه ها نیز می پردازد. اما آذرین هنوز این را نیز معضل معرفی نمی کند. رشد آتی اقتصاد ایران از نظر او "مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر، با بالا رفتن بارآوری کار و افزایش قدرت رقابت در بازار جهانی مقدور است." بسیار خوب ما نیز این را می پذیریم. پس آنهمه تأکید بر "نیمه صنعتی" بودن ایران برای چه بود؟ پزشکی که عارضه قلبی را در یک بیمار تشخیص می دهد، او را به اتاق عمل جراحی بینی روانه نمی کند. اگر معضل این اقتصاد نه گذار از شیوه تولید خرد به گسترش مناسبات سرمایه داری، بلکه مانند هر اقتصاد صنعتی دیگر معضل بالارفتن بارآوری کار است، پس چرا آذرین این سرمایه داری را به عنوان سرمایه داری نیمه صنعتی خصلت نمائی می کند؟ آیا آذرین هنگام نگارش این جملات معنای واقعی آنها را نفهمیده است؟ نه. او خیلی هم خوب می دانست که چه می نویسد. غرض از تمام این تناقض گویی ها این بود که از یکسو در ذهن خواننده نیمه صنعتی بودن ایران را جا بیندازد و در همان حال و با ذکر هر باره کلمه "نیمه صنعتی" به خواننده اطمینان خاطر دهد که از این بحث قصد نتیجه گیری سیاسی به منظور تقویت صنعت خودی را ندارد. او می داند که با چپی روبروست که اشکال نخ نما و کهنه مباحث توسعه صنعتی را به راحتی نمی پذیرد. به همین دلیل در معرفی بحث و لابلای احکام پر طمطراقی راجع به انقلاب جهانی و گلوبالیزاسیون و امثالهم به این اکتفا می کند که بحث نیمه صنعتی بودن ایران را جا بیندازد، بدون این که بلاواسطه از آن به نتایج سیاسی برسد. او این نتایج را در بخش مربوط به جنبش کارگری است که اتخاذ می کند. این نحوه طرح بحث این خاصیت را دارد که به آذرین امکان آن را می دهد که تحت پوشش دفاع از منافع جنبش کارگری و بویژه در لباس دروغین مقابله با رفرمیسم، طرح صنعتی شدن ایران عزیز را طرح کند. در قسمت پیشین نوشته دیدیم که معضلی که آذرین در اینجا آن را به عنوان "مانند هر اقتصاد صنعتی دیگری" به طور گذرا مورد اشاره قرار می دهد، چندان هم "مانند هر اقتصاد صنعتی دیگری" نیست. برای آذرین "...کارگاههای کوچک تولید برای مصرف در بازار داخلی یک واقعیت اقتصادی امروز ایران است." این واقعیت از نظر او در روند گذار به الگوی اقتصادی جدید چنان اهمیت پیدا می کند که "...این مسأله با پیشرفت پروسه انتقال الگوی اقتصادی ایران هر چه بیشتر بعنوان یک مسأله اساسی تأمین وحدت طبقه کارگر ایران جلوه گر خواهد شد.[26]" بنابر این اظهارات آذرین در باب این که معضل اقتصاد ایران مانند معضل هر اقتصاد صنعتی است هیچ تأثیری در تعیین استراتژی برای طبقه کارگر ندارد. آنچه نزد آذرین این استراتژی را رقم می زند همان گذر از تولید خرد به تولید صنعتی، همان معضل صنعتی شدن است و راه حلی هم که آذرین برایش پیشنهاد می کند دقیقا همان چیزی است که خود او قبلا در نوشته اش آن را رد کرده است. او قبلا گفته بود که "رشد آتی اقتصاد ایران، برخلاف دوران تا پیش از انقلاب، صرفا (با گذار از شیوه تولید خرد به) گسترش مناسبات سرمایه داری و رشد صنعت امکانپذیر نیست" اما در بحث بر سر استراتژی سوسیالیستی دقیقا همین گذار از شیوه تولید خرد به گسترس مناسبات سرمایه داری و رشد صنعت از طریق تمرکز سرمایه و بکارگیری تکنولوژی جدید را یک مسأله اساسی تأمین وحدت طبقه کارگر می خواند. این دقیقا همان سیاست همه مدافعان تز عقب مانده بودن صنعت در ایران و مبلغان رشد صنعتی است. تفاوت آذرین با آنها در این است که آنها همین حرفها را رک و پوست کنده بیان می کنند در حالی که آذرین از طریق طرح مسأله تأمین وحدت در طبقه کارگر به آن می رسد. آذرین در طرح بحث شکافی که با "الگوی رشد سرمایه دارانه" قرار است در طبقه کارگر واقع شود به خوبی نشان می دهد که منظور او به هیچ وجه فقط کارگاههای کوچک نبودند. حمایت از کل سرمایه داخلی در مقابل سرمایه خارجی منظور واقعی اوست. می نویسد: "یک بخش از کارگران که در شاخه تولید برای صادرات (عموما بخش سرمایه خارجی) کار می کنند از موقعیت ممتازتری در زمینه تشکل و دستمزد و شرایط کار برخوردار می شوند. این امر بخصوص در مورد کارگران ماهر شاغل در صنایع با تکنولوژی بالا صادق است. اما حتی کارگران نیمه ماهر در صنایع کاربر در تولید برای صادرات (باز عموما سرمایه بین المللی) نیز هنوز از این امتیازات به درجه ای برخوردار می شوند. در تولید برای بازار داخلی، خصوصا در کارگاههای کوچک تولیدی، وضع کاملا برعکس است." معنای این عبارات به اندازه کافی روشن است. دیدیم که آذرین در پاسخ به همین معضل، راه تقویت کارگاههای کوچک و بالا بردن تکنولوژی آنان را توصیه کرده است. شکاف مورد بحث وی اما بین همه کارگران شاغل در بخشهای صنعتی با مشارکت سرمایه خارجی و بدون مشارکت سرمایه خارجی هم عمل می کند. هیچ چیز مانع از آن نیست که در گام بعدی آذرین به طرح ضرورت حمایت از همه کارخانجات ملی نپردازد. همه عناصر چنین سیاستی در بحث او حی و حاضر وجود دارند. آذرین همان چیزی را طرح می کند که مرتضی محیط و فریبرز رئیس دانا و همه منتقدین "اقتصاد انگلی" و مدافعان رشد سرمایه صنعتی از سالها پیش از آذرین طرح کرده اند. تفاوت در این است که آنها بحث خود را صاف و پوست کنده و در قالب مباحث عمومی توسعه ملی و انقلاب دمکراتیک و امثالهم طرح می کنند و آذرین همان مضامین را در پوشش تأمین وحدت طبقه کارگر. مضمون طبقاتی تز آذرین همان است.

 طبقه کارگر و قانون: مورد مشخص سیاست ارزی

 از آنچه تاکنون گفته شد باید روشن باشد که امر آذرین نه انکشاف مبارزه طبقاتی کارگران، بلکه کشاندن وزن طبقه کارگر به روند شکل دادن به مدل توسعه آتی است. عصاره و جان کلام "تکالیف نوین" آذرین که باید دخالتگری طبقه کارگر در زمینه تحولات اقتصادی را تأمین کند چیزی جز این نیست. مورد سیاست ارزی نیز یکی از این موارد است که به اعتقاد آذرین طبقه کارگر باید در آن دخالت کند. این مورد نیز ارزش بررسی دارد. پیش از وارد شدن به موضوع اما طرح این سؤال حائز اهمیت است که از نقطه نظر مارکسیسم و از موضعی سوسیالیستی، آیا طبقه کارگر هیچگاه مجاز به دخالت در امور قانونگذاری هست یا نه؟ اگر نه به چه دلیل و اگر آری، حد و حدود و چگونگی این دخالت را چه چیزی تعیین می کند؟ این موضوع نیز از جدالهای همیشگی جنبش کارگری بوده است و به تناسب پاسخهای متفاوت به آن، الگوهای هنجاری معینی در جنبش کارگری شکل گرفته اند که به نوبه خود بر انکشاف و یا انسداد مبارزه طبقاتی مؤثر واقع شده اند. بارزترین نمونه های این انواع متفاوت دخالتگری در قانون را در شمال اروپا – بویژه در اسکاندیناوی – و جنوب اروپا – مورد مشخص ایتالیا- می توان مشاهده کرد. در شمال اروپا مبارزه برای دخالتگری اتحادیه ها اساسا معطوف به دخالت این اتحادیه ها در ارگانهای قانونگذاری بود. نتیجه درازمدت چنین روندی تبدیل شدن اتحادیه ها به اجزاء دولت و ارگانهای حفظ نظم سرمایه داری بود. مستقل از این که این دخالتها در کوتاه مدت چه نتایج مثبتی در بهبود وضعیت معیشتی کارگران داشته اند یا نه. پاداش اتخاذ همین سیاست از جانب دولت نیز – بطور مثال در سوئد- اجباری شدن عضویت کارگران در اتحادیه ها بود که به تقویت پایه های اتحادیه ها انجامید. به همین دلیل است که میزان سازماندهی کارگران در اتحادیه ها در اسکاندیناوی به مراتب بالاتر از سایر کشورهای صنعتی است. در مقابل نمونه ایتالیا موردی کاملا متفاوت از دخالتگری در قانونگذاری را نشان می دهد. در پاسخ به مسأله کاهش مداوم ارزش لیر ایتالیا، اتحادیه های کارگری این کشور از سال 1968 مبارزه برای اصلاح قانون "افزایش دستمزدها به تناسب تورم" (scala mobile) را در دستور کار خود گذاشتند و پس از 9 سال موفق به تصویب آن نیز شدند. نگاهی هر چند گذرا به تجربه این مبارزه لازم است.

قانون "افزایش دستمزدها به تناسب تورم" در ایتالیای بعد از جنگ و به منظور پیشگیری از وقوع اعتصابات وضع شد. بر اساس این قانون دستمزد کارگران هر سه ماه یک بار به نسبت نرخ تورم افزایش می یافت. مشکل اساسی در این بود که قانون فوق سبد هزینه یک "خانوار متوسط" را مبنای محاسبه قرار می داد که عملا در حد خط فقر تبیین شده بود. در این سبد افزایش بهای کالاهای ضروری تر از قبیل نان با ضریبی بالاتر وارد محاسبه می شد تا افزایش بهای کالاهایی که کمتر ضروری بودند از قبیل ژامبون. این ترتیبات اولا مبنا را بر سطح زندگی تاکنونی قرار می دادند و آنچه را در نظر می گرفتند که یک خانوار کارگری تا امروز مصرف می کرده است و به این ترتیب نیازهای جدید را ملحوظ نمی کردند؛ ثانیا مبنای درصدی آن مستقیما با سطح پیشین دستمزدها مرتبط بود و به این ترتیب گروههای کم در آمدتر بهره چندانی از آن نمی بردند. در سال 1968 اتحادیه های کارگری خواستار لغو این نظام محاسبه و وارد کردن سیستم "امتیاز واحد" (punto unico) در قانون فوق شدند. بر اساس این سیستم جدید، وابستگی افزایش دستمزدها به شاخه های مختلف و گروههای حقوقی متفاوت از بین می رفت و هر کارگری همان مبلغ واحدی را به مثابه جبران افزایش تورم دریافت می کرد. مبارزه برای این اصلاح قانون بیش از 9 سال طول کشید و سرانجام با موفقیت به پایان رسید. در همان سال 1977 بانک جهانی در چهارچوب مذاکره برای اعطای وام به دولت ایتالیا خواستار لغو این قانون گردید[27]. مبارزه برای دفاع از این قانون تا سال 1993 ادامه داشت. در سال 1993 و در چهارچوب سیاسی کاملا متفاوت اروپای واحد و برای وارد شدن به حوزه ارزی یورو، قانون "افزایش دستمزد به تناسب تورم" طی یک رفراندوم از میان برداشته شد.

برای بحث حاضر این مهم است که به همان اندازه که دخالت اتحادیه های اسکاندیناوی در ارگانهای قانونگذاری به انقباض و انسداد در مبارزه طبقاتی کارگران انجامید، به همان نسبت نیز مبارزه برای اصلاح قانون افزایش دستمزد به تناسب تورم در ایتالیا موجب انکشاف مبارزه طبقاتی گردید. از نظر نتایج ملموس مادی تفاوت چندانی بین این دو نوع دخالتگری وجود نداشت. از نظر رشد آگاهی طبقاتی و نشاط مبارزاتی طبقه کارگر اما تفاوت بین این دو نوع دخالتگری از زمین تا آسمان است.

در ادبیات کلاسیک مارکسیستی و مشخصا توسط خود مارکس نیز، در مواردی – از قبیل کاهش ساعت کار روزانه - دخالت و مبارزه برای تغییر قوانین اکیدا توصیه شده و در مواردی دیگر نیز کاملا مورد سرزنش قرار گرفته اند. در مارکسیسم مهم ترین شاخص در تعیین چنین سیاستهایی، همان امر کمک به انکشاف مبارزه طبقاتی در عین پاسخگویی به نیازهای فوری طبقه کارگر است. با این مقدمات بپردازیم به خود بحث.

آذرین معتقد است که دخالت طبقه کارگر در تعیین سیاستهای اقتصادی یک جزء مهم از "تکالیف نوین" است. او می گوید: "سطح دوم تکالیف ما تماما تازه اند: گرایش سوسیالیستی در طبقه کارگر باید در پروسه شکلگیری الگوی اقتصادی جدید در ایران مداخله کند.[28]" این مداخله به زعم وی از آن رو ضروری است که "... به هر میزان بتوان پایه مادی شکاف جدید در طبقه کارگر را تضعیف کرد، مقابله با حرکت گرایش رفرمیستی نیز تسهیل می شود." ما به نادرستی این تز کاری نداریم چرا که خود مبارزه برای کاهش شکاف بین بخشهای مختلف طبقه کارگر می تواند مبارزه رفرمیستی را حتی تقویت نیز کند و مثال بارز آن همان کشورهای اسکاندیناوی است. مهم تر از آن بررسی این موضوع است که آذرین کدام سیاستها را توصیه می کند. یک نمونه از این دخالتگری را ما در جریان بحث حول کارگاههای کوچک تولیدی شناختیم. مورد دوم و شاید بسیار جالبتر دخالت در سیاست ارزی دولت است. آذرین که خود معنای واقعی اینگونه دخالتگریها را می داند قبل از طرح پیشنهادش درباره عوارض جانبی اش هشدار می دهد که: "... نکته اینجاست که تغییرات مورد نظر طبقه کارگر، بسته به مورد، حامیان غیر منتظره ای خواهد یافت" و پس از این آماده سازی ذهن خواننده است که او مثال خود را طرح می کند: "منظورم را با یک مثال بیان میکنم: بر خلاف تبلیغات نئولیبرالی، یکی از ملزومات ادغام در بازار جهانی ابدا سپردن تعیین نرخ مبادله ارزی به عملکرد بازار نیست. تأثیر چنین اقدامی، که در ایران نیز تا حد زیادی صورت گرفته است، در وهله اول بالا رفتن شدید هزینه زندگی یا به عبارت دیگر کاهش دستمزدهای واقعی است. میتوان و می باید از زاویه منافع طبقه کارگر با سقوط آزاد نرخ مبادله ارزی مخالفت کرد و مثلا خواستار تضمین تثبیت آن توسط دولت در یک سطح معین شد. اما همین اقدام از جانب آن بخش از سرمایه که تولیدش برای بازار داخلی وابسته به واردات کالای سرمایه ای است، نیز مفید است، و طرح چنین خواسته ای از جانب کارگران مورد حمایت آنها نیز قرار می گیرد.[29]" با طرح این مثال معین معلوم نیست که چرا آذرین از "حامیان غیر منتظره" حرف می زند. سؤالی که طرح می شود بیشتر این است که چه کسانی در اینجا حامیان غیر منتظره ای از میان کسان دیگری یافته اند؟ کارگران در میان بورژواهای ملی با برعکس؟ اگر هم کسی در اینجا حامی غیر منتظره یافته باشد، بورژوای صاحب کارخانه است که تاکنون فکر می کرده چپ ایران حزب توده را کنار زده است و دیگر به حمایت از بورژوازی خودی برنخواهد خاست. اما ناگهان می بیند که از دل همان چپی که در تمام سالهای پیش و پس از انقلاب با اسطوره بورژوازی ملی و مترقی مبارزه کرده است، کسانی پیدا شده اند که البته هنوز در سطح کلی به عبارت پردازیهای ضدسرمایه داری و انقلابی می پردازند، اما در هر گام مشخص آلترناتیوهایی را به میان می کشند که دقیقا با منافع همان حاج آقای ملی صاحب کارخانه انطباق کامل دارند. رشد صنعت بومی را از طریق تقویت مالی کارگاههای کوچک می خواهند، دستمزد کارگران را به بارآوری کارگاه گره می زنند و حالا هم خواستار ادامه سیاست دلار هفت تومانی هستند که حاج آقا بهتر بتواند آنها را در بازار آزاد آب کند و درآمد حاصله را در ساخت ویلای جدیدش در شمال "سرمایه گذاری" کند. حقیقتا چه کسی به حمایت از چه کسی برخاسته است؟

موضوع مورد مناقشه البته موضوعی است که در سطح جهانی حقیقتا هم مطرح است. بارز ترین نمونه این مناقشه را در جدال بر سر نرخ مبادله ارزی بین چین از یکسو و آمریکا و اروپا و بانک جهانی از سوی دیگر می توان مشاهده کرد. در حالی که بانک جهانی خواستار آزادسازی قیمت یوآن است، چین به همان نسبت با پیوند ارزش یوآن به دلار از سویی به حمایت از صنایع خودی ادامه می دهد و از سوی دیگر حجم عظیمی از منابع ارزی ناشی از مازاد تجاری خود را به همان آمریکا و غرب صادر نموده و موقعیت برتری در بازارهای غرب به دست می آورد. نتیجه این سیاست هم در درجه اول رشد عظیم یک اشرافیت مالی – صنعتی در چین و افزایش شدید شکاف طبقاتی بوده است. بهبود مطلق وضع طبقه کارگر در چین به دلیل رونق چندین ساله اقتصاد، ناقض آن نیست که در همین سالها وضع طبقه کارگر به طور نسبی، یعنی سهم آن در نظام توزیع، وخیم تر نیز شده است. تا جایی که به آن سیاست ارزی برمیگردد، اتخاذ این سیاست اساسا به افزایش قدرت و موقعیت بورژوازی چینی، چه در مقابله با رقبای خارجی و چه در مقابله با طبقه کارگر چین، انجامیده است. و اینجا یک جنبه دیگر از همین سیاست، یعنی تضعیف رقبا در غرب و بویژه در آمریکا نیز طرح می شود. و کدام ضدامپریالیست و طرفدار مکتب توسعه ای است که با ظاهر شدن چنین چشم اندازی ذوق زده نشود.

دقیقا به دلیل همین نقش تقابل با سرمایه مسلط و بویژه تقابل با آمریکاست که طرفداران مکتب توسعه نیز خواستار سیاست تثبیت نرخ ارز هستند. آذرین البته این سیاست را با "شکاف درون طبقه کارگر" تبیین می کند و تقویت سرمایه خودی، یا همان تضعیف سرمایه جهانی، را نتیجه این سیاست و نه دلیل اتخاذ آن معرفی می کند. تبیینهای اصیل تر این سیاست اما با صراحت و شهامت بیشتری به طرح دلایل ضرورت اتخاذ چنین سیاستی می پردازند. سمیر امین در این باره می گوید: " در عرصه ی اقتصادی، ملاحظه می کنیم خطوطی از یک بدیل شکل می گیرد که جنوب ممکن است بتواند دستجمعی از آن دفاع کند، زیرا منافع کشورهایی که جنوب را می سازند با یکدیگر همگرایی دارد. این ایده که انتقال بین المللی سرمایه ها باید کنترل شود دوباره مطرح شده است. باز کردن حساب های سرمایه ای که صندوق بین المللی پول آن را همچون یک دگم تحمیل کرده تنها یک هدف را دنبال می کند: تسهیل انتقال سرمایه ها به ایالات متحده برای آنکه کسری روزافزون آن را جبران کند، کسری ای که خود حاصل ضعف و نارسایی اقتصاد آمریکا و گسترش استراتژی نظامی آن است. جنوب هیچ نفعی در این خونریزی سرمایه ها و ویرانگری های احتمالی ناشی از یورش های احتکاری بورس ندارد. در نتیجه، تبعیت از بلاهای ناشی از شناور بودن ارز که نتیجه ی منطقی آن است باید زیر سؤال رود. در عوض، برقراری نظام های سازماندهی منطقه ای که نوعی ثبات نسبی را در مبادله ی ارز تأمین می کند شاید شایستگی آن را داشته باشد که در درون کشورهای جنوب مورد بحث و بررسی قرار گیرد. بماند که در جریان بحران اقتصادی کشورهای آسیایی (98ـ1997)، مالزی ابتکار برقراری کنترل مجدد تبدیل ارز را به دست گرفت و در این مبارزه موفق شد. خود صندوق بین المللی پول هم ناگزیر شد آن را به رسمیت بشناسد.[30]" این بیان صریح و روشن و بی شیله پیله همان سیاستی است که آذرین در زرورق غلبه بر "شکاف درون طبقه کارگر" پیچیده است. جوهر این سیاست در دفاع از بورژوازی کشور جهان سومی در مقابل کشور امپریالیست است و ماهیت بورژوایی چنین سیاستی نیازمند اثبات نیست. البته خود آذرین نیز علیرغم اصرار بر "جنس آلترناتیو سوسیالیستی" و غیره، به مضمون بورژوایی سیاستهای پیشنهادی خود واقف است و بر همین اساس هم بحث "نپ در اپوزیسیون" را پیش می کشد. تنها مسأله ای که می ماند این است که آیا استدلال وی مبنی بر این که این سیاست بر پایه های مادی شکاف درون طبقه غلبه خواهد کرد و به این ترتیب امکان مقابله با رفرمیسم را فراهم خواهد کرد، نیز اعتباری دارد یا نه؟ باید اذعان کنم که در اثر اتخاذ چنین سیاستی البته امکان کاهش شکاف درون طبقاتی در نتیجه رشد موزون صنعت خودی یک امکان واقعی است. اما تمام مسأله و تمام تفاوت سیاست سوسیالیستی و سیاست بورژوایی در جنبش کارگری در همین نکته است که سیاست سوسیالیستی بهبود وضعیت معیشتی طبقه کارگر را نه با واسطه تقویت صنعت خودی و تقویت موقعیت بورژوازی خودی در مقابل رقبا، بلکه در عمل مستقیم طبقه کارگر جستجو می کند. در تحلیل نهایی مرز بین مبارزه برای رفرم از موضعی سوسیالیستی و مبارزه رفرمیستی را همین نکته تعیین می کند. برای یک سوسیالیست مبارزه برای رفرم باید که امکان انکشاف مبارزه طبقاتی و تقویت بلاواسطه قدرت و سازمانیابی طبقه کارگر را به طور بیواسطه ای گسترش دهد. به عبارتی دیگر، شاخص موفقیت هر مبارزه برای رفرم از موضع سوسیالیستی تنها در کسب آن مطالبات بلاواسطه نیست، در این نیز هست که آیا آن مبارزه قدرت سازمانی و اعتماد طبقه کارگر به خود را برای دست زدن به نبردهای بزرگتر افزایش داده است یا نه. دقیقا بر همین اساس است که در سیاست سوسیالیستی بهبود وضع طبقه کارگر از طریق بهبود موقعیت طبقه سرمایه دار در حد یک تابو است و این دقیقا همان کاری است که آذرین دست به آن می زند.

آذرین با ادعای ارائه یک پاسخ سوسیالیستی به یک سیاست اقتصادی معین، یعنی نرخ مبادله ارزی، به تعیین سیاستی دست می زند که از طریق تقویت مقدماتی بورژوازی به بهبود وضع طبقه کارگر پاسخ می دهد. راه اتخاذ سیاست سوسیالیستی اما کاملا متفاوت است. خود او اذعان دارد که سیاست شناور کردن نرخ ارز اکنون در ایران اجرا شده است. او به جای کنکاش در تجارب جهانی جنبش کارگری و در تجارب و سنتهای خود جنبش کارگری ایران، بازگشت به سیاست تثبیت ارزی را به بورژوازی توصیه می کند و برای این که این توصیه را هم عملی کند به بورژوای تولید کننده برای بازار داخلی سیگنال می دهد که ما نیز وزن طبقه کارگر را پشت سر این سیاست خواهیم آورد. راه بلاواسطه، طبقاتی، نزدیک و سوسیالیستی در اتخاذ چنین سیاستی اما طرح مجدد اهمیت مبارزه برای همان خواست آشنای "افزایش دستمزد به تناسب تورم" است که هم در جنبش کارگری جهانی مواردی از موفقیت را پشت سر دارد و هم در جنبش کارگری ایران شعاری است آشنا. اگر دغدغه کسی واقعا فائق آمدن بر شکاف درونی طبقه کارگر باشد، آنگاه به طرح این بحث خواهد پرداخت که چگونه می توان این مبارزه را مجددا سازمان داد و به چه جنبه هایی باید اندیشید که در خود این مبارزه بر شکافهای درونی طبقه کارگر نیر فائق آمد (از قبیل تجربه ایتالیا که بالاتر ذکر شد).  بدیهی است که این نیز مبارزه ای خواهد برای وضع یک قانون. اما فرق چنین مبارزه ای با "جنس آلترناتیو" آذرین در این است که این مبارزه طبقه را در موقعیت بهتری برای گامهای بعدی قرار خواهد داد و آلترناتیو آذرین طبقه را در بند اسارت طرح توسعه بورژوازی خودی خفه خواهد کرد.

 

به نقطه ای رسیده ایم که یک جمعبندی میانی لازم است. برای ادامه بحث یک بار دیگر استدلالات آذرین را مرور کنیم. نخست این که او بیست سال اولیه جمهوری دوره ای از انباشت سرمایه تلقی نمی کند، دوم این که دولت جمهوری اسلامی فاقد هر گونه خصلت طبقاتی قلمداد می گردد که می بایست خود را بر یک پایه اجتماعی منطبق کند؛ سوم این که دولت جمهوری اسلامی در تمام تحولات اقتصادی در نقش منفعل و تأثیر پذیر ظاهر می شود؛ چهارم این که سرمایه داری ایران یک سرمایه داری نیمه صنعتی خصلت نمائی می گردد؛ پنجم جمهوری اسلامی برای بقاء خود به دور جدیدی از انباشت سرمایه نیازمند است؛ ششم این که در این دور  جدید انباشت سرمایه معضل کارگاههای کوچک تولیدی یک مسأله اساسی در تأمین وحدت طبقه کارگر است؛ و سرانجام هفتم این که حیات اقتصادی بورژوازی ایران روندی مستقل از دولت و علیرغم وجود دولت بود. با این مقدمات است که او به سراغ تحلیل دوره آتی تحولات می رود. روشن است که بر مبنای چنین مقدماتی نیروی انجام این تحول را در جایی بیرون از این مجموعه باید جست. در این نقطه است که سرمایه جهانی وارد تحلیل می شود. جمهوری اسلامی که برای بقای خود ناچار از تن دادن به مقتضیات بورژوازی است، در حد فاصل دو نیرویی قرار می گیرد که از دو سو آن را به سمت انجام این تحولات می رانند: بورژوازی ایران که خارج از رژیم است و سرمایه جهانی که آن نیز خارج از رژیم قرار دارد. با این تصویر است که آذرین به تدوین استراتژی ای دست می زند که مبارزه با دولت در مرکز آن قرار ندارد.

 رفرمیسم امپریالیستی یا ضد امپریالیسم رفرمیست؟

 دیدیم که آذرین در "چشم انداز و تکالیف" تغییر مدل توسعه و در پیش گرفتن یک "الگوی رشد سرمایه دارانه" را پیش بینی میکند. او به این اشاره می کند که این روند البته از سال 68 و با روی کار آمدن رفسنجانی آغاز شده اما ناکام مانده است. برای دور جدید اما او چنین سرنوشتی را پیش بینی نمی کند. برعکس او چنان به پیشرفت این الگو متقاعد است که حتی همه پیش شرطهای سیاسی آن را نیز تعدیل می کند و اعلام می دارد که انجام این پروسه اگرچه به پیش شرطهای سیاسی معینی منوط است اما این پیش شرطها الزاما قرار گرفتن این یا آن جناح در رأس حاکیت نیستند و نتیجه می گیرد که "... ادغام اقتصادی ایران در بازار جهانی یک امر کم و بیش محتوم است، اما اشکالی که این ادغام به خود خواهد گرفت بهیچوجه محتوم نیست.[31]" همینجا بگوییم که در تمام نوشته مفاهیم "ادغام اقتصادی ایران در بازار جهانی" و "الگوی رشد سرمایه دارانه" و "مدل اقتصادی جدید" هم ارز هم به کار می روند. پرداختن به جزئیات بحث درباره این "الگوی رشد سرمایه دارانه" در اینجا مورد بحث ما نیست. حتی پرداختن به نتایج این پیشی بینی و طرح این سؤال که تکلیف این روند امروز چه شده است نیز مورد توجه اصلی ما نیست. فقط کافی است به یک نکته مهم بطور حاشیه ای اشاره کنیم و آن این که در این الگوی جدید به زعم آذرین کارخانجات بزرگی توسط سرمایه جهانی در ایران ایجاد خواهند شد که در این کارخانجات بنا بر توصیه صندوق بین المللی پول و بانک جهانی مناسبات بین کار و سرمایه از طریق ایجاد اتحادیه هایی صورت خواهد گرفت که گرچه اتحادیه هایی هستند مستقل، اما خود داوطلبانه خواهان همکاری با سرمایه اند. همین اتحادیه ها هستند که از نطر آذرین پایه مادی رفرمیسم جدیدی را تشکیل خواهند داد که حتی از رفرمیسم سنتی حزب توده هم راست تر است. نکته حاشیه ای بحث این است که از زمان انتشار آن نوشته تا به امروز حتی یک مورد از چنین کارخانجاتی ایجاد نشده است و به تبع آن حتی یک نمونه از آن اتحادیه ها نیز شکل نگرفته است. بحث ما اما فعلا بر این نکته متمرکز نیست. نکته مهم تر این است که محتوم بودن این روند نزد آذرین بیش از آن که نشان دهنده نادرستی ارزیابی وی از اوضاع باشد – که هست –، نشان دهنده درکی است که او از رابطه بین جناحهای مختلف سرمایه دارد و پرداختن به این درک بمراتب بیشتر حائز اهمیت است تا به نادرستی تحلیل. بالاتر دیدیم که آذرین معتقد است که الگوی جدید یک شکاف اقتصادی در میان طبقه ایجاد خواهد کرد که منجر به ایجاد لایه نازکی در میان کارگران خواهد شد که پایه مادی رفرمیسم را تشکیل خواهند داد و نسبت به سرنوشت بقیه طبقه بی اعتنا خواهند بود. عین ارزیابی آذرین چنین است: "... انتقال مدل توسعه اقتصادی ایران می رود تا برای اولین بار یک پایه مادی نیرومند به گرایش رفرمیستی ببخشد. رفرمیسم در جنبش کارگری می رود تا افق واقعی بهره مند شدن کارگران از عملکرد موفق سرمایه داری را پیش چشم کارگران بگیرد ... و اگر چه این بهره مندی تنها نصیب لایه باریکی از کارگران شاغل در واحدهای شرکتهای چند ملیتی، صادراتی، و با تکنولوژی بالا خواهد بود، اما همین شاخه های صنایع هستند که بمنزله موتور رشد اقتصادی عمل خواهند کرد. این لایه باریک کارگران، نه فقط به لحاظ برخورداری از سواد و مهارت بیشتر، بلکه بخصوص به سبب نقش تعیین کننده ای که در تولید صنعتی و کلا در اقتصاد کشور خواهند داشت، همچون کارگران نفت در دور پیش، میتوانند الهام بخش حرکت کل طبقه کارگر ایران باشند. این یک رفرمیسم جدید است که می تواند برای اولین بار به رویای دیرپای لیبرالیسم ایران جامه عمل بپوشد. چرا که تحول در توسعه اقتصادی اکنون پایه جدیدی برای لیبرالیسمی که در دوره گذشته بی پایه بود فراهم می آورد.[32]" دقت چندانی برای فهم این نکته لازم نیست که از نظر آذرین عنان امور در آینده ای نه چندان دور در اختیار شرکتهای چند ملیتی و صادراتی قرار خواهد گرفت و همینها نیز هستند که قرار است پایه مادی رفرمیسم بمراتب سازشکارتر جدید را در جنبش کارگری ایران ایجاد کنند. بالاتر نیز ما دیدیم که از نظر آذرین این لایه نازک در بخشهایی ایجاد خواهند شد که با سرمایه خارجی به وجود خواهند آمد. عین عبارات را یک بار دیگر نقل می کنیم: " یک بخش از کارگران که در شاخه تولید برای صادرات (عموما بخش سرمایه خارجی) کار می کنند از موقعیت ممتازتری در زمینه تشکل و دستمزد و شرایط کار برخوردار می شوند. این امر بخصوص در مورد کارگران ماهر شاغل در صنایع با تکنولوژی بالا صادق است. اما حتی کارگران نیمه ماهر در صنایع کاربر در تولید برای صادرات (باز عموما سرمایه بین المللی) نیز هنوز از این امتیازات به درجه ای برخوردار می شوند. در تولید برای بازار داخلی، خصوصا در کارگاههای کوچک تولیدی، وضع کاملا برعکس است." ما این اظهارات را مورد بررسی قرار خواهیم داد. پیش از آن اما یک بار دیگر رجوع به مشاهدات تجربی و بررسی دو سؤال در پرتو این مشاهدات لازم است. نخست این که آیا به وجود آمدن چنان شکافی حقیقتا مستلزم ورود سرمایه خارجی است؟ و دوم این که آیا حقیقتا کارگران شاغل در صنایع با مشارکت سرمایه خارجی از چنین وضعیت ممتازی نسبت به سایر کارگران برخوردارند؟ مشاهدات تجربی نشان می دهند که پاسخ به هر دو سؤال منفی است. در ایران شکافی عمیق بین بخش کوچکی از طبقه کارگر و اکثریت قریب به اتفاق طبقه وجود دارد. این شکاف قبل از هر چیز خود را در آن نشان می دهد که بخشی از طبقه، مستقل از این که در شاخه های تولید برای بازار داخلی یا برای صادرات اشتغال دارد یا نه، از حداقلی از تأمین معاش برخوردار است. در شاخه های معینی، از قبیل صنعت نفت، امروز نیز مثل زمان شاه کارگران از وضعیتی به مراتب بهتر از سایر هم طبقه ای های خود قرار دارند. بیان این واقعیت به هیچ وجه به معنای ارزیابی از این بخش طبقه کارگر بمثابه نیرویی محافظه کار و رفرمیست و امثالهم نیست. در تاریخ جنبش کارگری ایران اتفاقا آن بخشهایی از طبقه که از وضعیت معیشتی مناسبتری برخوردار بودند، معمولا در صدر مبارزات طبقه قرار داشتند. اما در مقابل این اقلیت نسبتا ناچیز، خیل عظیم هشتاد درصدی طبقه کارگر قرار دارد که حتی فاقد قراردادهای ثابت کاری است. میلیونها کارگر هم امروز با دستمزدهایی زیر خط فقر به زندگی بخور و نمیر سر می کنند. بخش قابل توجهی از این کارگران حتی از مزیت بسیار پیش پا افتاده هر جامعه سرمایه داری، یعنی دریافت مرتب حقوق خود، نیز برخوردار نیستند. همه این شکافها هم در شرایطی به وجود آمد که به زعم آذرین انباشت در ایران صورت نگرفته بود و حتی یک سنت سرمایه خارجی هم به ایران راه نیافته بود. این از یک طرف قضیه. طرف دیگر قضیه هم که تولید برای صادرات و شاخه های تولیدی با سرمایه گذاری خارجی باشد، وضع دقیقا خلاف آن چیزی است که آذرین توصیف می کند. دهها هزار کارگر قالی بافی ها در بدترین شرایط کار و با نازل ترین دستمزد ها اساسا در کار تولید برای صادراتند و مهم ترین و بیشترین میزان سرمایه گذاری مستقیم خارجی در میدانهای گازی عسلویه صورت گرفته است که کارگران آن در زمره محروم ترین کارگران کشورند. خواننده علاقمند را به گزارشی رجوع میدهم که چند سال قبل تحت عنوان "اینجا عسلویه است، آخر جهنم" منتشر شده است و وضعیت رقت بار کارگران را ترسیم می کند. در اینجا این سرمایه خارجی بود که به کار انداخته شد و نه تنها "لایه نازکی از کارگران صاحب امتیاز" را شکل نداد، بلکه هزاران خانواده کارگری را در معرض تباهی قرار داد. آذرین اگر ذره ای احساس مسئولیت داشت، قبل از انتشار مدلهای تخیلی اش نگاهی هم به واقعیتها می انداخت. آنگاه لااقل بحثی را مطرح میکرد که چنین آشکارا بیربط به واقعیات سرسخت جامعه ایران نبود.

پس از این ارزیابی تجربی، حال اظهارات آذرین را از چند جنبه به هم پیوسته و در عین حال مستقل از یکدیگر باید مورد بررسی قرار دهیم. نخست موقعیت و جایگاه رژیم در تحول مورد نظر وی؛ دوم نقش برجسته سرمایه خارجی در الگوی جدید و سوم تحلیل از رفرمیسم جدید که دقیقا در رابطه با وجه دوم قرار می گیرد.

از مورد اول آغاز کنیم. در تصویر آذرین دو نیروی فعال و پیش برنده انتقال به الگوی جدید قرار دارند که موتور این تحول به حساب می آیند: بورژوازی ایران که از جانب رژیم نمایندگی نمی شود و سرمایه جهانی. در درون خود رژیم نیز اصلاح طلبان در رابطه با همان بورژوازی خارج از رژیم تبیین می شوند. قبلا دیدیم که نزد آذرین اصلاح طلبان نقش باز کننده کانالهایی به سمت قدرت برای بورژوازی را ایفا می کنند. آنچه در این میان کاملا غایب است همان تمامیت رژیم، متشکل از همه نهادهای دارای قدرت واقعی، است. در این باره قبلا آذرین تنها به ذکر این عبارت بسنده کرده است که رژیم جمهوری اسلامی در تمامیتش ضرورت اتکاء به یک پایه طبقاتی را درک کرده است. بنابر این در این تصویر از یک سو رژیمی قرار دارد که ضرورت این تحول را درک کرده است و از سوی دیگر دو نیروی فعال که عامل این تحولند. از میان این دو نیرو نیز این نه بورژوازی ایران، بلکه سرمایه جهانی است که نقش اصلی را ایفا می کند. همه توضیحات آذرین درباره الگوی جدید اقتصادی و مشخصات آن اساسا مستند به داده های بانک جهانی اند و مواردی را هم که او به عنوان مثالهای موفقیت آمیز انجام چنین تحولی بیان میکند تأیید کننده همین امرند. او البته به این واقف است که در روند انتقالی مورد نظر وی انجام تحولات سیاسی به زیان رژیم حاکم الزامی نیستند و یادآوری می کند که "بطور نمونه، رژیمهایی مانند چین و ویتنام میتوانند در انتقال از مدل دولتی به مدل بازار و ادغام در بازار جهانی نه فقط باقی بمانند، بلکه حتی از نظر سیاسی تحکیم شوند[33]" با این حال در مورد مشخص ایران و آنجا که پای تشکیل اتحادیه های جدید رفرمسیتی به میان می آید او انجام چنین روندی را قطعی تلقی نموده و به عنوان مثال نیز ویتنام را طرح می کند که "متخصصان امر از ویتنام گزارش می دهند که در پروژه های بزرگ خارجی این کارفرمایان بودند که علیرغم اکراه دولت اصرار داشتند کارگران اتحادیه تشکیل دهند...[34]" او اضافه نمی کند که در چین چنین اتفاقی نیفتاد. برای توضیح عملکرد مثبت چنین اتحادیه هایی در کشورهای دیگر آسیای جنوب شرقی،آذرین به موارد ژاپن و مالزی و کره جنوبی و هنگ کنگ اشاره می کند. مسأله اما اینجاست که ایجاد چنین اتحادیه هایی در این کشورهای نام برده نه در دوره سیاسی مورد بحث آذرین و در راستای انجام تصمیمات بانک جهانی برای ادغام اقتصاد این کشورها در بازار جهانی، بلکه در زمان جنگ سرد واقع شده است و وجود چنین اتحادیه هایی به هیچ وجه محدود به کارخانجات با سرمایه گذاری خارجی نبوده است. تا جایی که به انجام پروژه های بانک جهانی در کشورهای افریقا و آسیا در دو دهه اخیر بر می گردد، انجام بی کم و کاست مدلهای مورد نظر بانک جهانی در گرو عوامل متعددی بود که از آن جمله باید به قدرت و ضعف کشورهای مورد نظر و میزان پیشرفت مناسبات سرمایه داری و نیاز آنان به سرمایه خارجی اشاره کرد. بانک جهانی در مقابل کشوری مثل ویتنام با یک اقتصاد تماما کشاورزی و عقب مانده و فاقد منابع طبیعی مثل نفت، در موقعیتی به مراتب بهتر قرار داشت تا به طور مثال نسبت به چین که خود یکی از مدعیان رهبری نظام جهانی و قدرتی اتمی و عضو دائمی شورای امنیت است. بدیهی است که کارفرمایان خارجی در کشوری مثل ویتنام بهتر می توانند منویات خود را دیکته کنند تا در چین و یا هندوستان. برای آذرین ایران کشوری در حد ویتنام جلوه گر می شود. دقتی کمی بیشتر میتوانست به آذرین نشان دهد که ایران نه نیاز حیاتی ویتنام به سرمایه خارجی را دارد و نه کشوری است دهقانی. درک این نکته چندان دشوار نبود که ایجاد اتحادیه در کشوری مثل ایران که طبقه کارگر نسبتا توانمند آن هنوز تجربه زنده یک انقلاب را با خود حمل می کند با چه مخاطراتی برای کل سرمایه، اعم از داخلی و خارجی همراه خواهد بود. هر چه باشد سندیکای کارگران نفت در زمان شاه نیز سندیکایی قانونی و زرد بود که به وقت خود در رأس یک انقلاب قرار گرفته بود. دقیقا به همین دلایل نیز رژیم حاکم بر ایران با مهارت تمام قانون کاری را به تصویب رسانده است که در آن همه این جوانب در نظر گرفته شده اند. همان قانون کار است که در صنایع کلیدی اجازه هیچ گونه تشکلی، حتی باندهای سیاه انجمن اسلامی، را نمی دهد. علاوه بر همه اینها، نگاهی به پشت مرزهای ایران به آذرین نشان می داد که ادغام در بازارهای جهانی به هیچ وجه الزاما با یک الگوی معین توسعه و بویژه با الگوی معینی از رابطه بین کار و سرمایه، پیوند نخورده است. کدام کشور عربی نفت خیز حوزه خلیج را سراغ دارید که همان اتحادیه های سوپر رفرمیستی مورد توصیه بانک جهانی را ایجاد کرده باشد؟

دوم این که به همان نسبت که عملکرد رژیم در تحلیل آذرین غایب است، به همان نسبت سرمایه خارجی به عنوان فعال مایشاء پروسه انتقال ظاهر می شود. علت این امر را بالاتر دیدیم. از نظر آذرین بیست سال اولیه رژیم اسلامی دوره ای از انباشت سرمایه در ایران نبوده است. این سرمایه خارجی است که باید این دور جدید انباشت سرمایه را آغاز کند و متناسب با ورود این سرمایه خارجی و برای تدارک ورود آن است که تغییرات لازم در ساختار حقوقی و سیاسی صورت می گیرند. "... تلاش برای جلب سرمایه گذاری خارجی کاریست که مدتهاست (چه در دوره رفستجانی و چه در دوره خاتمی) برایش تلاش می شود ... اما با جلب هر میزان از سرمایه گذاری خارجی ترتیبات توصیه شده از جانب بانک جهانی برای مناسبات بین کار و سرمایه را گام به گام با خود همراه میاورد، و یا جلب میزان معتنابهی از سرمایه خارجی منوط به وجود از پیشی چنین ترتیباتی (و چهارچوب قضائی و نهادی آن) خواهد بود.[35]" روشن است که این سرمایه خارجی است که موتور تحولات اقتصادی در ایران است و نه خود بورژوازی حاکم. در مقابل آذرین برای خود رژیم اصولا چنین ظرفیتی را قائل نیست و معتقد است که "... چنانچه کشمکش جناحها بدون هیچ حاصلی برای پیش راندن انتقال الگوی اقتصادی ادامه یابد، هم حکومت و هم جامعه در آستانه یک بحران عظیم مرگ و زندگی قرار خواهند گرفت[36]" هشت سال پس از این پیشگویی آن انتقال الگوی اقتصادی صورت نگرفته است و رژیم هم کماکان بر سر جای خود باقی است و تغییرات سیاسی انجام شده در آن هم دقیقا خلاف تغییرات مورد نظر آذرین صورت گرفته اند. مشکل آذرین در این است که مذاکرات ایران برای پیوستن به سازمان جهانی تجارت را به معنای تسلیم آن در مقابل بانک جهانی دریافته است. او متوجه نیست که اگر بانک جهانی شرایط خود را دارد، رژیم اسلامی نیز به مثابه نماینده بورژوازی اسلامی ایران که از اهرمهای معین اعمال قدرت نیز برخوردار است، با شرایط ویژه خود وارد این معامله می شود. به طور مشخص این آمریکا بود که در تمام سالهای مورد نظر آذرین مانع پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی شد و علت آن نیز ذره ای وجود یا عدم وجود چهارچوبهای حقوقی مناسب در رابطه بین کار و سرمایه نبود. علت این ممانعت را قبل از هر چیز در موضعگیری سیاسی ایران نسبت به روند صلح غرب در خاورمیانه، موضع ایران در قبال اسرائیل و سرانجام عدم پذیرش نقش هژمونیک آمریکا در منطقه باید دید.

و بالاخره موضوع سوم یعنی رفرمیسم جدید. این رفرمیسم جدید از نظر آذرین بطور مستقیمی در رابطه با سرمایه خارجی تبیین می شود. بالاتر دیدیم که او هنگام نام بردن از این رفرمیسم جدید قید سرمایه خارجی و بین المللی را فراموش نمی کند و مورد تأکید قرار می دهد. آذرین در اینجا نیز نه فقط در مورد کارگران ماهر، بلکه همچنین در مورد کارگران نیمه ماهری که قرار است پایه مادی آن رفرمیسم جدید باشند، مؤاکدا پیوند این کارگران با سرمایه خارجی و بین المللی را متذکر می شود. بیهوده نیست که در توضیح ضرورت چنین اتحادیه های دست راستی و سازشکاری اساسا به بانک جهانی استناد می کند. او البته کتاب حبیب اله لاجوردی را نیز شاهد مثال وجود چنین گرایشی در درون بورژوازی ایران قید می کند، اما این استنادی ناقص است. در بحث لاجوردی ضرورت وجود اتحادیه های مستقل از چپ، و ضد کمونیست منوط به حضور سرمایه خارجی نیست و رفرمیسم مد نظر و مورد دفاع لاجوردی فراتر از رفرمیسم مورد نظر آذرین است. نزد آذرین اما این سرمایه خارجی، یا به عبارتی بهتر سرمایه جهانی، است که این رفرمیسم جدید را با خود به ارمغان می آورد. اهمیت این تفاوت مقدمتا در آن نیست که چه کسی این رفرمیسم را به ارمغان می آورد. نتایجی که آذرین از این تبیین می گیرد به مراتب مهم ترند. او این رفرمیسم را رفرمیسمی می داند که به نوبه خود نه تنها محصول عملکرد سرمایه خارجی است، بلکه خود با طرفداری از این انتقال اقتصادی تبیین می شود. در توضیح این پیوند او می نویسد: "گرایش رفرمیستی در جنبش کارگری ایران اکنون تحقق مطالبات جنبش کارگری را به استقرار یک الگوی معین توسعه اقتصادی در ایران گره میزند[37]" و در جایی دیگر تأکید می کند که :"... حرکت گرایش رفرمیستی دقیقا در انطباق با تحولات عینی اقتصادی است...[38]" تا از این تأکیدات نتیجه بگیرد که "... برعکس گرایش رفرمیستی، گرایش سوسیالیستی در جنبش کارگری باید نسبت به نتایج تحولات در مدل اقتصادی ایران خلاف جریان عمل کند.[39]" و برای این که روشن تر باشد: "اگر گرایش رفرمیستی جدید بر مبنای واقعیات اقتصاد ایران (و از جمله واقعیت انتقال الگوی اقتصادی ایران) عمل میکند، گرایش سوسیالیستی باید خلاف جریان این سیر عمل کند.[40]" دیگر نباید تردیدی در این باشد که قید سرمایه خارجی و ارتباط آن با رفرمیسم و عدم اشاره به سرمایه داخلی، نه یک اشتباه سهوی، بلکه نشانگر یک خط و مشی کاملا جا افتاده است. بالاتر ما دیدیم که چگونه آذرین حمایت از صنایع داخلی را در زمره "تکالیف جدید" و به عنوان "نپ در اپوزیسیون" فرموله کرده است. اینجا نیز وی رفرمیسمی جدید و هنوز ناموجود را در ارتباط با سرمایه خارجی به میان میکشد تا رفرمیسم حی و حاضر و فی الحال موجود را که بر مبنای دفاع از سرمایه خودی است از دیده پنهان کند. همه آنچه آذرین در رابطه با حمایت از کارگاههای کوچک و "نپ در اپوزیسیون" بیان کرده است در این چهارچوب است که معنای واقعی خود را می یابند. علت این امر تعلق خاطر آذرین به سرمایه خودی نیست، نفرت وی از سرمایه خارجی است که او را به آغوش سرمایه خودی پرتاب می کند. اظهار آذرین در مورد این که "... طبقه کارگر میتواند در موارد معینی در قبال اختلافاتی که میان بخشهای مختلف سرمایه (مالی و صنعتی، دولتی و خصوصی، داخلی و خارجی، صادراتی و بازار داخلی و جز اینها) بر سر سیاستهای مشخصی در میگیرد بی تفاوت نماند و بر حسب منافع خود، در این یا آن مورد، وزن خود را پشت سر این یا آن سیاست اقتصادی معین بیندازد[41]" یک حکم عمومی تئوریک به منظور نشان دادن ضرورت انعطاف تاکتیکی در موارد معین نیست. بررسی ما نشان داد که این یک حکم مشخص و استراتژیک است با یک جهتگیری کاملا روشن به نفع یک طرف همه دوقطبی های نام برده. مسأله برای آذرین به هیچ وجه "این یا آن سیاست اقتصادی معین" و این یا آن جناح سرمایه نیست. مسأله حمایت از سرمایه صنعتی در برابر سرمایه مالی، سرمایه دولتی در برابر خصوصی و سرمایه داخلی در برابر خارجی است. "چشم انداز و تکالیف" به قدر کافی در این باره روشن است.

********

آذرین از پایه مادی یک رفرمیسم جدید حرف می زند که شکافی بزرگ در طبقه ایجاد خواهد کرد. نه خود آن رفرمیسم و نه آن سرمایه خارجی حامل آن پایه مادی در زمان نگارش نوشته آذرین وجود خارجی محسوسی نداشتند و هنوز هم ندارند. برعکس این بورژوازی متکی به بازار داخلی است که از آنچنان پایه مادی نیرومندی برخوردار بود و هست که تا به امروز به مقاومت در مقابل آن روند انتقال مورد نظر آذرین پرداخته است و پایه مادی رفرمیسمی را تشکیل داده است که در برگیرنده همه انواع گوناگون ضدامپریالیسم توده ایستی و مکتب توسعه ای و اقتصاد مشارکتی و غیره است. تلاش آذرین بر آن است که در جناح چپ این رفرمیسم و در مقام نظریه پرداز آن قرار گیرد. همه آنچه آذرین با لعاب مارکسیستی و تحت عنوان "سوسیالیسم کارگری" به کار برده است از دستگاه فکری مکتب توسعه به عاریت گرفته شده و چیزی جز بیان دیرینه آرزوهای بورژوازی شهر نشین ایرانی نیست.

ما به مفهوم سوسیالیسم نزد ایرج آذرین نیز خواهیم پرداخت. پیش از آن اما لازم است روند تحول آذرین و اتحاد سوسیالیستی به یک نیروی ضدامپریالیست تمام عیار را دنبال کنیم.*

(پایان قسمت دوم)

 

27 فوریه 2008 – 8 اسفند 86

 


[1] در نقد دیدگاههای توسعه مدل غربی از دید مکتب توسعه نگاه کنید بطور مثال به: آندره گوندر فرانک، جامعه شناسی توسعه و توسعه نیافتگی جامعه شناسی، ترجمه منوچهر سناجیان، مؤسسه انتشارات علمی دانشگاه صنعتی شریف

[2] چشم انداز و تکالیف، ص 53. همه شماره گذاری های نقل قولها از متن اینترنتی است که کمی با متن چاپی اختلاف دارد

[3] همانجا ص 54

[4] در این زمینه سالها قبل نوشته ای تحت عنوان "دولت و مبارزه طبقاتی در ایران" توسط نگارنده منتشر گردیده است. این مطلب در آینده نزدیک و پس از وارد کردن اصلاحات لازم در آن مجددا منتشر خواهد شد.

[5] همانجا ص 56 و 57

[6] روزنامه عصر ما، ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی آبان 75

[7] چشم انداز و تکالیف، ص 53

[8] همانجا ص 39

[9] همانجا ص 155

[10] همانجا ص 54

[11] همانجا ص 68

[12] همانجا ص 156

[13] نگاه کنید به سمیر امین، دیداری با سمیر امین، ترجمه حبیب ساعی

[14] چشم انداز و تکالیف، ص 68

[15] همانجا، ص 79

[16] همانجا ص 79

[17] همانجا ص 80 و 81

[18] همانجا ص 81، تأکید از مؤلف

[19] همانجا ص 82 و 83

[20] همانجا ص 77 و 78

[21] همانجا ص 204 و 205

[22] همانجا ص 205

[23] همانجا ص 80

[24] مقاله "دولت و مبارزه طبقاتی در ایران" به این موضوع نیز می پردازد.

[25] همانجا ص 39، پرانتز ها از متن اصلی است

[26] همانجا ص 80

[27] منبع: Gegenstandpunkt 6, 1981

[28] همانجا ص 76

[29] همانجا ص 77

[30] پنجاه سال پس از کنفرانس باندوک، مصاحبه با سمیر امین، مصاحبه کننده: رمی هره را. ترجمه ی تراب حق شناس  http://www.peykarandeesh.org/article/Herrera-Amin.html

[31] همانجا ص 76

[32] همانجا ص 66 و  67، تأکیدات از من

[33] همانجا ص 56

[34] همانجا ص 60

[35] همانجا ص 69، تأکیدات از من است

[36] همانجا ص 69

[37] همانجا ص 201

[38] همانجا ص 76

[39] همانجا ص 75

[40] همانجا ص 83

[41] همانجا ص 77، تأکیدات از من است

حدود یک سال پیش بود که نخستین بخش مقاله "پول، سیاست، طبقه" منتشر شد[1] و سپس تا بخش چهارم نیز ادامه یافت. انگیزه انتشار آن نوشته مباحثاتی بود که در برخی از محافل منسوب به فعالین جنبش کارگری درگرفته و طی آن بخشهایی از فعالین جنبش کارگری به ناروا مورد اتهام و افترای وابستگی مستقیم و غیز مستقیم به مرکز همبستگی آمریکائی سالیداریتی سنتر قرار می گرفتند.


مورد مشخصی که مرا وادار به نوشتن آن مقالات کرد انتشار نوشته ای از شخصی گمنام بود که با امضاء "کارگر فقیر" فعالینی از داخل کشور را به طور مستقیم در معرض اتهام قرار می داد. کار آن نوشته ها نشان دادن این مهم بود که چنان تعرضاتی از جانب افراد کم اهمیتی از قبیل آن "کارگر فقیر" بدون تدارک پیش زمینه های آن از جانب جریاناتی که خود را به بخش "چپ" جنبش کارگری منسوب می کنند، امکانپذیر نبود. کسی باید از درون خانه در را به روی مهاجم بیرونی باز می کرد و آن  بررسی ها نشان داد که رضا مقدم و سازمان متبوع وی "اتحاد سوسیالیستی کارگری" این در را به روی عقب مانده ترین و متحجرترین پیروان اندیشه صدر مائوتسه دون و پدر استالین باز کرده بودند تا با جسارتی باورنکردنی شریف ترین فرزندان طبقه کارگر ایران را هدف شدیدترین حملات تخریبی قرار دهند. هدف آن حملات نیز در درجه اول سندیکای واحد بود. خواننده علاقمند می تواند با مرور آن نوشته این معنا را دریابد. در آن بررسی ها دیدیم که رضا مقدم و جریان متبوع وی مسیری را برگزیده اند که آنها را یه طور اجتناب ناپذیری در پرتگاه سقوط به ورطه ای سنگین قرار داده و سرانجام به رویارویی با کل جنبش کارگری خواهد کشاند. و سرانجام این که در آخرین بخش نوشته وعده داده بودم که در بخش پایانی آن به بررسی ادعاهای سوسیالیستی رضا مقدم و اتحادیه سوسیالیستی اش خواهم پرداخت. انتشار این بخش پایانی اما به چند دلیل مرتبا به تعویق افتاد.

نخست این که در ماههای گذشته من نیز در کنار بخشی از رفقای دیگر درگیر در جدالی بودم که برای عقب راندن تحرک مجدد و تعرض جریان توده ایستی به جنبش کارگری در جریان بود. رضا مقدم در نوشته معروف "خطر فساد در جنبش کارگری" اش بشارت ظهور متحدینی را برای خود و جریانش داده بود که از قرار باید از دل صف طرفراران سابق اردوگاه شوروی ظاهر می شدند و در ماههای اخیر نیز حقیقتا این متحدین رضا مقدم با تمام توان خود قد علم کردند و تقابل با آنان نیز توانی سنگین و زمانی نه چندان اندک می طلبید. این امر انتشار بخش پایانی نوشته حاضر را به تعویق می انداخت. عقب راندن تعرض توده ایسم برخاسته از خواب کهف از اهمیتی به مراتب بیشتر برخوردار بود، به ویژه این که این رنسانس توده ایسم از یاری فاکتورهای مساعدی در سطح جهانی نیز برخوردار بوده و هست.

دوم این که برخورد رضا مقدم و شورای مرکزی سازمان متبوعش به نوشته من و صدور اطلاعیه تکفیر بهمن شفیق از سوی آن ارگان محترم یک بار دیگر نشان داده بود که این جریان تنها در مقابل کسانی قادر به عرض اندام در مجادله است که از خود ضعیفتر بداند. این اولین بار نبود که نظریه پردازان "اتحاد" مزبور از برخورد و مجادله نظری طفره می رفتند. نظریه پرداز اصلی این جریان، ایرج آذرین، نیز قبلا و در پاسخ به نقد امیر پیام نشان داده بود که فقط زمانی اهل بحث و جدل است که از پیروزی خود اطمینان داشته باشد. نه آذرین و نه مقدم هیچ کدام توان وارد شدن به یک مجادله جدی بر سر جنبش کارگری را نداشته و ندارند. آنها رزمندگان میدانهای بی حریفند.

و بالاخره سوم این که رضا مقدم و ایرج آذرین حقیقتا نیز میدان را خالی کرده بودند. آنها نه تنها به دفاع نظری از سیاستهای مخرب خود دست نزدند بلکه – مهم تر از آن – در واکنش به آن انتقاد به سیاست برجسته کردن موضوعات دیگر رو آوردند. در تلاطمات سنگینی که در ماههای اخیر در درون جنبش کارگری ایران به تعیین تکلیفهای تاریخی انجامید، رضا مقدم و ایرج آذرین سکوت پیشه کردند و در مقابل با جار و جنجال و هیاهویی فراوان به جنگ رقیبان سالها قبل خود در احزاب چند گانه کمونیست کارگری رفتند تا در پناه گرد و غبار بر پا شده ناشی از مجادلات "نظری" با آن احزاب اذهان را از موقعیت و سیاست امروز خود در جنبش کارگری منحرف کنند و در عین حال بر سندروم "نادر" خود غلبه کنند. سندرومی که باعث شده بود تا زمان حضور مشترک با منصور حکمت در یک حزب واحد "عارفانه" سکوت پیشه نموده و به درج جملات قصار در دفاتر خاطرات خود بسنده کنند. حال بعد از هشت سال وقت آن بود که تمام آن ناتوانی های فروخورده را بیرون ریخته و هم به تراپی این سندروم مزمن بپردازند و هم از چنگال مجادله ناگواری که پیرامون تشکلهای توده ای جنبش کارگری بر آنها تحمیل شده بود خلاصی پیدا کنند.

همه این ملاحظات نوشتن بخش پایانی آن مقالات را از دستور کار خارج می کرد. حقیقتا هم تا زمانی که "اتحاد" مشغول مداوای زخمهای کهنه خویش بود، نیازی به ادامه مباحث "پول، سیاست، طبقه" وجود نداشت. فراخوان "به سوی حزب" آن نیز از جانب هیچ کسی جدی گرفته نشد. نگاهی به مندرجات "کارگر امروز" در فاصله مباحثات "پول، سیاست، طبقه" تا چند ماه پیش نشان می داد که این سایت بیشتر "دانشجوی امروز" است تا "کارگر امروز". "اتحاد سوسیالیستی" می رفت که به آرامی با موجودیت حاشیه ای خود خو کند و ما را هم کاری به آن نبود. پرداختن به این رضا مقدم و جریان متبوعش دیگر نه ضروری بود و نه مطبوع. اما از چند ماه پیش به این سو و با انتشار آن بیانیه "به سوی حزب" موضوع مجددا عوض می شد. اتحاد سوسیالیستی رفته رفته و از طرق غیر مستقیم به تداوم همان سیاستهایی رو می آورد که رضا مقدم در نوشته "فساد" آن را به اوج خود رسانده بود. سکوتی که این جریان در موضوع مجادله با توده ایسم در پیش گرفته بود رفته رفته جای خود را به یک جانبداری تدریجی از سیاستهای توده ایستی و "ضدامپریالیستی" میداد که از یک سو با درج مطالب دارای چنین گرایشاتی در سایتهای وابسته به این جریان و از سوی دیگر عدم درج نظرات مخالف آنان خود را نشان میداد. انتشار نوشته "اساسنامه کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"" از سوی ایرج آذرین مجددا پرداختن به این جریان را در دستور کار گذاشت. نوشته آذرین را می توان ختم دوره فترتی دانست که با مجادله در میدانهای فرعی، جنگ با احزاب کمونیست کارگری و رهنمود دادن به دانشجویان، مشخص می شد. نوشته آذرین در واقع اعلام ورود مجدد این جریان به مباحث درون جنبش کارگری است و همین نوشته نشان داد که اتحاد سوسیالیستی نه توان غلبه بر خطاهای خود را دارد و نه جسارت اعتراف به اشتباهات را. برعکس، نوشته آذرین تأکید مجددی است بر آن که جریان "اتحاد سوسیالیستی" حاضر است برای یک دستمال بازار قیصریه را نیز به آتش بکشاند. این نوشته یک بار دیگر بیان همان موضع رضا مقدم است که اگر جنبش کارگری به ساز "اتحاد" نرقصید، آنها تردیدی در پشت کردن به آن به خود راه نخواهند داد. "اساسنامۀ کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"" در واقع دنباله نوشته "خطر فساد در جنبش کارگری" است که بر متن شرایطی متفاوت و با زبانی متفاوت نگارش شده است. روشن کردن این معنا گام نخست نوشته حاضر است.

 ضدسرمایه داریان کیانند و چگونه به جنبش کارگری خدمت می کنند؟

 آذرین مطلب خود را به بهانه مجادلات درونی کمیته هماهنگی نوشته است. نجات مفهوم "ضدسرمایه داری" - همانگونه که از عنوان آن پیداست – هدف نوشته آذرین را تشکیل می دهد. جوهر بحث او در این است که "ضد سرمایه داری" مورد نظر حکیمی و دوستانش یک مفهوم ایدئولوژیک است و همین مفهوم ایدئولوژیک "ضدسرمایه داری" است که مانع پیشرفت جنبش کارگری است، در حالی که "ضد سرمایه داری" مورد نظر آذرین مفهومی ایدئولوژیک نیست، بلکه ناظر بر یک استراتژی متفاوت طبقاتی نسبت به خط سازش طبقاتی است. این عصاره بحث آذرین است. پیش از پرداختن به ظرایف و لطایف بحث  آذرین اما لازم است به این سؤال پاسخ دهیم که شأن نزول این بحث در چیست؟ چرا او دقیقا در شرایط امروز "دو معنای متفاوت ضد سرمایه داری" را برجسته می کند؟ اگر او در مباحثه درونی کمیته هماهنگی جانبدار یک طرف ماجراست، پس چرا به سادگی به تقابل با طرف دیگر ماجرا نمی نشیند؟

ما در اینجا قصد پرداختن به مباحثات درونی کمیته هماهنگی را نداریم. فقط لازم است به این نکته اشاره کنم که این مباحث پیش و بیش از هرچیز محصول پراتیک ناموفق این کمیته در سه سال گذشته و تکوین این نگرش اصولی در میان اکثریت فعالین این کمیته بود که جریان "لغو کار مزدی" نه یک جریان متعهد به منافع عمومی جنبش کارگری، بلکه سدی در راه پیشروی این جنبش به طور کلی و علتی بر بی اعتباری فعالین سوسیالیست درون جنبش کارگری است و پیشروی جنبش کارگری از جمله در گرو مقابله با نقش مخرب این جریان است. به این اعتبار بر خلاف جار و جنجال غوغاگران "لغو کار مزدی"  مباحث درونی این کمیته نه ناشی از دخالتگریهای دستهای بیرونی و امدادهای غیبی در این کمیته، بلکه تماما ناشی از احساس مسئولیت اکثریت فعالین صدیق این کمیته نسبت به جنبش کارگری به طور کلی و نسبت به سرنوشت سوسیالیسم در آن به طور ویژه است. انتقاد این اکثریت به پراتیک تاکنونی کمیته هماهنگی و تقابل آن با خط جریان لغو کار مزدی عملا به تقابلی بین دو اساسنامه بدل شده است که یکی از آنها، یعنی اساسنامه اکثریت، بند مربوط به ضدسرمایه داری بودن تشکل کارگری را حذف کرده است.

نخستین کاری که آذرین در ورود به بحث به آن دست می زند، بی اهمیت جلوه دادن موضوع بلاواسظه این مجادله است. او حکیمانه اظهار می دارد که "اساسنامۀ کمیته هماهنگی می تواند اساسنامه ای بسیار کوتاه و عمومی باشد، و ما حتی حساسیتی نسبت به وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات مشخصی در اساسنامه نداریم"[2]. این کدام کلمات و عبارات مشخصند که  آذرین حساسیتی نسبت به وجود یا عدم وجود آن ندارد و این بیان برای چیست؟ آذرین در ادامه میگوید: "مخالفت با اساسنامۀ پیشنهادی حکیمی به این دلیل نیست که عبارت "ضد سرمایه داری" را در خود دارد. اختلاف واقعی بر سر دیدگاه هایی است که بر دو اساسنامۀ پیشنهادی حاکم است نه بر سر کلمات. باید بحث بیحاصل بر سر الفاظ را رها کرد و به دیدگاه ها پرداخت." ماجرا این است که طرفداران دو اساسنامه در کمیته هماهنگی در مقابل همدیگر به صف آرائی پرداخته اند و تفاوت اصلی این دو اساسنامه که به موضوع اصلی جدال طرفین نیز تبدیل شده است در آن است که اساسنامه پیشنهادی اکثریت کمیته هماهنگی دقیقا بندی از اساسنامه پیشین و کماکان مورد دفاع اقلیت طرفدار حکیمی را حذف کرده است که ناطر بر همان عبارت معروف "ضد سرمایه داری" است. تمام این مجادله شدید بین طرفین نزاع در حذف و یا بقاء عبارت "ضد سرمایه داری" متمرکز شده است. اکثریت کمیته هماهنگی به درستی دریافته است که مفهوم "ضد سرمایه داری" برای تشکل کارگری مفهومی برای روشن کردن جهتگیری سوسیالیستی نیست که هیچ، سد ایدئولوژیکی است در راه حرکت به سمت ایجاد تشکلهای توده ای کارگران. طرف مقابل نیز به خوبی به اهمیت این جدال واقف است و می داند که با برداشتن این مانع چه انرژی عظیمی از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری از قید و چنبره شمشیر داموکلس "ضد سرمایه داری" رها خواهد شد و به سمت ایجاد تشکلهای توده ای محل کار، از انجمن تا سندیکا و اتحادیه، رو خواهد آورد و دقیقا به دلیل همین چشم انداز دهشتناک برای لغو کار مزدیان است که از بزرگ و کوچک با تمام قوا به مقابله با این تحول برخاسته اند. اهمیت این جدال سرنوشت ساز تا جایی است که نیروهای ذخیره لغو کارمزدیان در محافل خارج از کشور نیز برای نجات عقبه "جنبش میلیونی ضد سرمایه داری و لغو کار مزدی" به میدان آمده اند. درست بر متن چنین شرایطی است که  آذرین حکیمانه اعلام می کند که "وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات" چندان هم مهم نیست و "باید بحث بیحاصل بر سر الفاظ را رها کرد و به دیدگاه ها پرداخت". آری حقیقتا نیز وجود یا غیاب نفس کلمات در یک سند برنامه ای و اساسنامه ای گاهی وقتها اصلا مهم نیست. اما اینجا که صحبت بر سر کلیات نیست. مبارزه ای مشخص با حدت تمام در جریان است که بر سر عبارت "ضد سرمایه داری" تمام استراتژی های دو طرف را به طور فشرده ای متبلور کرده است. آذرین اما ترجیح می دهد که ژست عاقلانه بگیرد و خود را بالای این جدال نشان دهد. این درست است که به طور کلی وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات چندان مهم نیست. اما به همان اندازه و بیشتر از آن این نیز درست است که گاهی اتفاقا مبارزه بر سر همان کلمات و عبارات است که به بهترین و متمرکز ترین وجهی مبارزه بین دیدگاههای حاکم را متجلی می کند. مهم ترین مورد منفی شناخته شده آن که همه مردم ایران تجربه کرده اند همین "جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر" بود که به خودی خود به بهترین وجهی هم تمایزش با انواع "جمهوری دمکراتیک اسلامی" و یا "جمهوری" را به نمایش می گذاشت. در خود جنبش کارگری و چپ نیز کسی که اندکی با این تاریخ آشنایی داشته باشد باید بداند که گاهی وقتها اساسی ترین مسائل مبارزه طبقاتی در قالب مبارزه برای "وجود یا غیاب" یک کلمه و عبارت مشخص است که شکل بروز خود را می یابند. لازم میدانیم به دو مورد از اهمیتی که مباحثه بر سر اساسنامه یافته است اشاره کنیم تا هم ماجرا روشن شود و هم فقدان صداقت ایرج آذرین در این بحث.

مورد اول موردی است برای کل چپ آشنا و مورد دوم موردی است آشنا برای خود آذرین. از مورد اول شروع کنیم که جدالی بود که بین دو جناح بلشویک و منشویک درگیر گردید و لنین به تفصیل در کتاب معروفش "یک گام به پیش، دو گام به پس" به آن پرداخته است. جدال بین این دو جناح در کنگره حزب سوسیال دمکرات روسیه در سال 1903 بر سر یک عبارت ساده "عضو حزب کسی است که حق عضویت پرداخت کند و تحت تنظیمات یکی از ارگانهای حزبی فعالیت کند" آغازگر شکاف تاریخی بلشویسم و منشویسم در جنبش کارگری روسیه بود. تمام مسأله در "وجود یا بقاء" این عبارت ساده بود که "تحت تنظیمات یکی از ارگانهای حزبی فعالیت کند". در همین عبارت بسیار ساده بود که جدال بین دو استراتژی متفاوت متبلور گردید و به آن شکاف تاریخی انجامید. آذرین با این نحوه استدلالش شاید در آن جدال کنار مارتف قرار می گرفت که "وجود یا بقاء" این عبارت چندان مهم نیست و کل مباحثه بلشویکها و منشویکها را نیز در کاتگوری "بحث بیحاصل بر سر الفاظ" رده بندی میکرد. شاید هم جناح سومی را نمایندگی می کرد. به طور قطع اما در کنار لنین و بلشویکها قرار نمی گرفت. امروز هیچ کس نمی داند که بقیه موارد آن دو اساسنامه مورد بحث چه بودند و آیا با هم اختلافی داشتند یا نه. حتی به ندرت کمونیستی را میتوان یافت که اساسنامه حزب سوسیال دمکرات روسیه در سال مزبور را مطالعه کرده باشد. اما هر کمونیست اندک کتاب خوانده ای می داند که در آن ماجرای مشخص جدال بر سر کدام بند اساسنامه صورت گرفت و معنای تاریخی آن چه بود. گفتار آذرین مبنی بر بی اهمیت تلقی کردن خود جدال و در مقابل اهمیت قائل شدن برای دیدگاه حاکم بر آن چیزی بیش از یک این همانگویی تهی از معنا نیست. روشن است که در هر جدال اجتماعی چنین است و پشت ظواهر جدال بر سر موضوعات ظاهرا بی اهمیت، منافع بزرگتری خوابیده اند. اما این دقیقا سرنوشت مبارزه بر سر همان جدال به ظاهر بی اهمیت است که نشان می دهد کدام دیدگاه پیروز شده اند. به این موضوع بازخواهیم گشت. قبل از آن اما لازم است به مورد دوم بپردازیم.

بدون تردید حادترین و پردامنه ترین مباحثه ای که در جریان برگزاری کنگره مؤسس حزب کمونیست کارگری ایران در سال 1993 صورت گرفت بحث بر سر اساسنامه پیشنهادی ای بود که از طرف یک کمیسیون تهیه و به کنگره ارائه شده بود. موضوع اصلی مورد مشاجره در آن اساسنامه پیشنهادی وجود بندی در آن بود که اقلیت را به تبعیت از تصمیمات اکثریت ملتزم می کرد. در کنگره دو صف بندی حول مباحثه بر سر این بند شکل گرفت که از قضا ایرج آذرین در جریان مباحثه به سخنگوی اصلی یکی از این دو صف بندی تبدیل شد و در زمره منتقدان این بند قرار گرفت. پس از رفت و برگشتهای متعدد در مباحثه، اساسنامه پیشنهادی چهار بار به رأی گیری گذاشته شد و هر بار نیز تعداد آرای دو طرف با نوسانی ناچیز با هم برابر بود. این مباحثه سرانجام با پیشنهاد آذرین به کنگره مبنی بر واگذار کردن تصمیم گیری پیرامون اساسنامه به پلنوم کمیته مرکزی حزب و تعهد شخصی خود وی مبنی بر این که متن پیش نویس پیشنهادی را شخصا اصلاح و به پلنوم ارائه خواهد داد به پایان رسید. این اما همه ماجرا نیست. آذرین همان متن پیشنهادی اساسنامه را با اصلاحاتی جزئی به پلنوم کمیته مرکزی ارائه کرد. آنچه در این پلنوم تجربه شد نمونه بارزی از مباحثه فنی و بوروکراتیک بر سر تبصره ها و تکمله های بی اهمیتی بود که او به متن پیش نویس اساسنامه افزوده بود. آذرین در جریان این مباحثه ایضا کشدار موفق نشد حتی یک نفر از شرکت کنندگان در پلنوم را به اهمیت و ضرورت تغییرات مورد نظر خود مجاب کند. با این حال او بحث خود را تا به آخر و علیرغم قرار گرفتن در اقلیت یک نفره ادامه داد. یادآوری همه اینها هنوز می توانست چندان مهم نباشد. اهمیت ماجرا در آن است که بحث آذرین درباره اساسنامه و شکست سنگین او در این موضوع آخرین بحثی بود که ایرج آذرین در آن شرکت کرد. آذرین از آن تاریخ به بعد در هیچ پلنوم و نشستی شرکت نکرد. حال ایرج آذرین در سال 2008 بحث بر سر یک بند تعیین کننده از اساسنامه کمیته هماهنگی را "بحث بیحاصل بر سر الفاظ" می خواند در حالی که خود وی در پی شکست در مباحثاتی به مراتب کم اهمیت تر فعالیت در حزبی را که خود او از بنیانگذاران آن بود کنار گذاشت. روشن است که اگر ایرج آذرین امروز بحث بر سر اساسنامه در کمیته هماهنگی را "بحث بیحاصل بر سر الفاظ" میخواند باید به دنبال معنای واقعی سخن او و به عبارت خود وی "دیدگاه حاکم بر آن" رفت.

معنای واقعی اظهارات آذرین در این نیست که "وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات مشخصی در اساسنامه" برای وی بی اهمیت است و بحث بر سر عبارت "ضد سرمایه داری" بحث بیحاصل بر سر الفاظ است . مسأله اصلی در این است که روال مباحثات درون کمیته هماهنگی باب طبع وی نیست. بر خلاف ظاهر قضیه او از این ناراحت است که چرا آن عبارت مشخص "ضد سرمایه داری" از پیش نویس پیشنهادی اکثریت حذف شده است. دقیقا به همین دلیل نیز او نخست بحث بر سر کلمات را بی اهمیت جلوه می دهد تا بلافاصله به دفاع از همان کلمات به ظاهر بی اهمیت حذف شده بپردازد. در این راه ابائی هم از تحریف موضوع جدال ندارد. موضوع این جدال از نظر آذرین چنین بیان می شود :"... تلقی ویژۀ آقای حکیمی از "تشکل ضد سرمایه داری" که در پیشنهاد تازۀ او هم منعکس است اکنون به محور اختلافات بین دو اساسنامۀ پیشنهادی تبدیل شده است. برای اینکه کمیته هماهنگی بتواند از دور باطلی که به آن دچار است خارج شود حیاتی است تا محتوای واقعی اختلاف بر سر "تشکل ضد سرمایه داری" کاملا روشن شود." بنابر این از نظر وی این نفس "تشکل ضد سرمایه داری" نیست که موضوع اختلاف است، تلقی ویژه حکیمی از آن است. اما آیا واقعا چنین است؟ آیا نفس "تشکل ضد سرمایه داری" موضوع اختلاف نیست؟ یا این که آذرین در حال تحریف مبارزه ای است که پیش چشم همگان در جریان است؟ به این "تلقی ویژه حکیمی" پائین تر خواهیم پرداخت. اما فعلا ببینیم که خود ماجرا چیست؟

خود ماجرا این است که اکثریت فعالین کمیته هماهنگی امروز و پس از سه سال مبارزه اعلام کرده اند که "تشکل ضد سرمایه داری" نه تنها متحد کننده کارگران نیست، بلکه خود مانع اتحاد کارگران است. مباحثات منتشر شده از جانب نمایندگان این اکثریت به خوبی نشان می دهد که این درک از سویی دیگر و به طور عمیق تری به این دریافت منجر شده است که مبارزه روزمره کارگران مبارزه ای است محدود اما مطلقا ضروری و برای این مبارزه محدود و ضروری وسیع ترین سازمانیابی کارگران نیز ضروری است. حذف بند مربوط به "تشکل ضد سرمایه داری" نزد این فعالین فقط به این دلیل نبود که تلقی حکیمی از مفهوم "ضد سرمایه داری" یک تلقی ایدئولوژیک بود و آنها به برداشتی غیر ایدئولوژیک از آن باور یافته اند. مسأله اساسا در این است که چیزی به نام "جنبش ضد سرمایه داری" و متناظر با آن "تشکل ضد سرمایه" در ایران امروز به مانعی بر سر راه تکوین جنبش مستقل کارگری و ایجاد تشکلهای توده ای آن تبدیل شده است. "جنبش ضد سرمایه داری" با هر روایتش یکی از عوامل زمینگیر شدن فعالین سوسیالیست جنبش کارگری در ایران و از مهم ترین دلایل ناتوانی این فعالین در دفاع از منافع عمومی کل طبقه کارگر بوده است. اساس بحث این فعالین بر سر رفع این محدودیتهای دست و پاگیر است که امروز در ایران با نام و مفهوم "تشکل ضد سرمایه داری" گره خورده است. در مقابل آنچه برای این فعالین در اولویت مطلق قرار گرفته است و در نوشته های محمد حسین و بهزاد سهرابی نیز به خوبی بازتاب یافته است تأکید بر آن است که اولا مبارزات روزمره کارگران هنوز مبارزه ای بر علیه نظام سرمایه داری نیست و دوما تأکید بر این ضرورت است که برای پیشبرد این مبارزات آنچنان سازمانی از همه کارگران لازم است که بتواند دربرگیرنده وسیع ترین توده طبقه کارگر باشد و سوما اطلاق پیش شرط ضد سرمایه داری برای چنین سازمانی در شرایط امروز ایران نه تسهیل کننده بلکه مانع پیوستن کارگران به چنین تشکلهایی خواهد بود. این اساس مباحثاتی است که امروز در جریان است. هیچ صحبتی از تلاش این فعالین برای ارائه تبیینی متفاوت از مفهوم "تشکل ضد سرمایه داری" در میان نیست. در هیچ کدام از نوشته ها و مصاحبه های این فعالین به هیچ وجه دغدغه ارائه تبیینی متمایز از "ضد سرمایه داری" به چشم نمی خورد. آنچه در میان است دغدغه و تلاش برای یافتن راه های ایجاد تشکلهای توده ای کارگران است و بس. به ویژه رویکرد متفاوت این دسته از فعالین به جنبش زنده و واقعی کارگران و دوری جستن آنان از پیش شرطهای ایدئولوژیک نوع "ضد سرمایه داری" یک شاخص برجسته این درک نوین و در حال عروج را تشکیل می دهد. به رسمیت شناختن اراده و تمایل کارگران و سطح تکامل جنبش کارگری، بر خلاف همه روایتهای شرط چاقویی "ضد سرمایه داری"، یکی از برجسته ترین نشانه های این رویکرد متفاوت را به نمایش می گذارد. بر اساس همین رویکرد متفاوت نیز بود که این دسته از فعالین در جریان اعتصاب هفت تپه به یاری بیدریغ این اعتصابگران برخاستند و بهروز خباز آشکارا امید خود را به ایجاد "سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه" بیان کرد. هیچ کدام از این فعالین ذره ای در تعلق خود به سوسیالیسم تجدید نظر نکرده اند. رویکرد آنان به مبارزه روزمره و تشکل توده ای کارگران نه تنها از ضدیت آنان با سرمایه نکاسته است، بلکه با برجسته کردن ضرورت تحزب سوسیالیستی در کنار تشکلهای توده ای کارگران درک عمیق تر و پراتیکی تر آنان از مبارزه با سرمایه داری را نیز نشان می دهد. اساس بحث این دسته از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری بر این است که هیچ چیزی نمی تواند و نباید پیش شرط ایجاد تشکلهای مستقل توده ای کارگران باشد و تأمین جهتگیری سوسیالیستی در این تشکلها منوط به عوامل متعدد دیگری است که حزب سوسیالیستی طبقه کارگر در این میان نقشی اساسی ایفا می کند. کسی که پیش شرط ضد سرمایه داری را در مقابل این تشکلها قرار می دهد، در واقع مانعی عبور ناپذیر بر سر راه ایجاد آنها قرار داده است و حذف آن بند معروف اساسنامه از کمیته هماهنگی نیز بر اساس همین درک صورت گرفته است[3]. حال آذرین مدعی است که دعوا بر سر "تلقی ویژه حکیمی" از "ضد سرمایه داری" است. او آشکارا به تحریف مضمون واقعی مبارزه دست می زند. علت این تحریف نیز آن است که آذرین و رضا مقدم در روش برخورد با محسن حکیمی و ناصر پایدار شریکند، در نتیجه گیری است که با آنها اختلاف دارند. اما خواهیم دید که بر خلاف حکیمی و پایدار این اشتراک در مقدمات نزد آذرین و رضا مقدم نه برخاسته از اعتقادات واقعی آنان، بلکه ناشی از سبک سنگین کردن کاسبکارانه شرایط است. برای روشن شدن موضوع به اظهارات ایرج آذرین بپردازیم.

او در رد نگرش حکیمی می نویسد: "در دیدگاه محسن حکیمی مقولۀ استراتژی مطلقا غایب است، و عبارت "ضد سرمایه داری" (یا، پیش از بسته بندی مجدد، عبارت "لغو کار مزدی") قرار بوده است پُر کنندۀ حفره ای باشد که خلأ استراتژی در دیدگاه حکیمی بجا می گذارد. چنین کاری، اما، تنها نتیجه اش راز آلوده کردن مبارزۀ "ضد سرمایه داری" از طریق تبدیل آن به یک مقوله است. و واضح است که این مقوله تضمینی نخواهد بود که گویا با سوگند خوردن به آن در یک اساسنامه کمیته هماهنگی در عمل علیه سرمایه کاری بکند، بلکه خاصیت آن تنها این می شود که آقای حکیمی تنها موافقان با عقاید خود را مبارزان علیه سرمایه باز بشناسد و لاغیر. در دیدگاه حکیمی، "ضد سرمایه داری"، یا "لغو کار مزدی"، تنها می تواند نشانۀ شناسائی متقابل اعضاء فرقه ای از همدلان ایدئولوژیک باشد." بنابر این آذرین دیدگاه حکیمی را در کاتگوری "احکام ایدئولوژیک" قرار داده و مدعی است که این دیدگاه فاقد استراتژی برای جنبش کارگری است. در مقابل، این دیدگاه خود آذرین است که هم "ضد سرمایه داری" است و هم دارای استراتژی روشن. پس لازم است که این استراتژی روشن بازشناسی شود. رئوس این استراتژی از این قرارند:

"تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند. اما برای ما «ضدیت منافع کارگران و سرمایه داران» امری نیست که باورها تضمینش کند (چه برسد به اینکه کلمات و عبارات خاصی ضامن اش باشند). بلکه اساسا به معنای این است که تشکل کارگران برای تعقیب اهداف طبقاتی خود بناگزیر رو در روی نیروی متشکل سرمایه داران و سخنگویان رنگارنگ سیاسی سرمایه قرار می گیرد، و تنها با وقوف بر تضاد منافع و آمادگی برای این رویارویی است که می تواند توفیق یابد." این مقدمات استراتژی آذرین است. اول این که نقطه آغاز حرکت تشکل های کارگری باید بر ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داشته باشد. دوم این که این تشکل برای تعقیب اهداف طبقاتی خود رودرروی نیروی متشکل سرمایه داران و سخنگویان رنگارنگ بورژوازی قرار میگیرد و سوم این که تنها با وقوف بر تضاد منافع و آمادگی برای این رویارویی است که می تواند توفیق یابد. لفاظی های  آذرین را که کنار بگذاریم از استراتژی مورد نظر وی تنها این باقی می ماند که کارگران بایستی بر تضاد منافع خود با سرمایه داران واقف باشند. تمام شاهکار استراتژیک  آذرین به همین خلاصه می شود: کارگران باید آگاه باشند. اما مگر این با حکم حکیمی فرقی دارد؟ تمام ماجرا در این است که حکیمی "ضد سرمایه داری" بودن را پیش شرط تشکل توده ای کارگران قرار داده است و حالا  آذرین هم با اندکی چرخش همان حکم را دو باره و به گونه ای دیگر تکرار می کند. امیر پیام در نقد کوبنده اش[4] به این احکام خودساخته به خوبی نشان داده است که آذرین نه تنها ذره ای تشکل توده ای کارگران را درک نکرده است، بلکه با قرار دادن پیش شرطهایی متعدد از قبیل درک واحد از پیش شرطهای مبارزه برای دمکراسی سیاسی و دادن پاسخی صحیح به این که کدام طبقات و جنبشهای اجتماعی واقعا خواسته هایی دمکراتیک دارند، عملا فعالین کارگری را از حرکت به سمت ایجاد تشکلهای توده ای کارگران باز می دارد. خواننده علاقمند می تواند به این نقدی که آذرین تا به امروز نیز از پاسخ دادن به آن عاجز است مراجعه کند و ببیند که او چگونه دقیقا همان کاری را می کند که امروز آن را به حکیمی نسبت می دهد. اگر حکیمی "ضد سرمایه داری" بودن را پیش شرط ایجاد تشکل توده ای می کند، در مقابل آذرین در این حد متوقف نمی ماند که "کارگران باید آگاه باشند". او می داند که توقف در این حد او را نیز به همان اندازه ایدئولوژیک جلوه می دهد که حکیمی است. او پیش شرط دیگری را قرار می دهد که ظاهرا فاقد آن بار ایدئولوژیک است، در حقیقت اما به همان اندازه این واقعیت بدیهی جنبش کارگری را زیر پا می گذارد که تشکل توده ای کارگران تشکل وسیعترین توده کارگران برای پیشبرد مبارزات روزمره آنان است.

تفاوت درک "غیر ایدئولوژیک" آذرین و درک "ایدئولوژیک" حکیمی در کجاست؟  حکیمی با طرح "لغو کار مزدی" یکسره سیاست را از عرصه مبارزه طبقاتی کارگران کنار گذاشته و به این ترتیب با طرح "تشکل ضد سرمایه داری" در صدد ایجاد تشکلی بر می آید که آچار فرانسه همه کاره جنبش کارگری است و قرار است یکسره کار سرمایه داری را یکسره کند. آذرین و رضا مقدم در مقابل اما "ضد سرمایه داری" را منوط به تحلیل مشخصی از اوضاع سیاسی می کنند و بر همین اساس نیز خود را دارای استراتژی و حکیمی را فاقد آن معرفی می کنند. آنها این ضد سرمایه داری بودن را از تحلیل سیاسی شرایط استنباط می کنند. آذرین در توضیح تمایزش با حکیمی می نویسد: "شاید گفتن دارد که اصرار آقای حکیمی بر تکرار "تشکل ضد سرمایه داری" بهیچوجه ایشان را واجد حق انحصاری بر ادعای ضدیت با سرمایه داری نمی کند. بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد. در مقابل، ما بر این حقیقت پا فشرده ایم که تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند." به این ترتیب یک بار دیگر روشن می شود که "ضد سرمایه داری" آذرین ناشی از تحلیلی است که او از شش سال قبل به این سو دارد و اساس این تحلیل نیز بر آن استوار است که "در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد". به عبارت دیگر بدون چنین تحولی آذرین و رضا مقدم حرفی از "ضد سرمایه داری" به میان نمی آوردند. روشن است که بر مبنای این تحلیل، بدون چنین تلاش جدی از سوی سخنگویان سرمایه برای ایجاد نوعی از تشکلهای کارگری که ضرف تعامل و همکاری با دولت و طبقه سرمایه دار باشند، آذرین و رضا مقدم نیز حرفی از "ضد سرمایه داری" نمی زدند. بر همین اساس نیز است که آذرین و مقدم بر خلاف حکیمی که مخالفت بنیادی با سرمایه داری را پیش شرط تشکل توده ای کارگران قرار می دهد، این پیش شرط را در آن می بینند که "تنها تضمین، انتخاب مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است". به عبارتی دیگر، آذرین در نفس قرار دادن پیش شرط برای ایجاد تشکل توده ای کارگران اختلافی با حکیمی ندارد، اختلاف او در آن است که وی این پیش شرط را با تحولات سیاسی روز تبیین می کند و به همین دلیل نیز خود را دارای استراتژی و حکیمی را فاقد آن می بیند. می نویسد: " اگر «ضدیت با سرمایه» قرار است معنای مادی و اجتماعی ای داشته باشد، معنایش هیچ چیز جز این نمی تواند باشد که فعالان پیشرو کارگری می باید بر محتوای سیاسی و اجتماعی مواضع طیف وسیع سخنگویان سرمایه اِشراف و احاطه داشته باشند. و این امری است که با اعلام باور قلبی به "ضد سرمایه داری" در هیچ اساسنامه ای حاصل نمی شود. اگر قرار است مبارزات کارگران در عمل در مسیر ضدیت با سرمایه دنبال شود، هیچ درجه باور قلبی به "ضدیت با سرمایه" نمی تواند این امر را تضمین کند." ما در ادامه جایگاه واقعی این استراتژی را روشن خواهیم کرد. اما مقدمتا همراه با امیر پیام یک بار دیگر به طرح این سؤال از  آذرین می پردازیم که اگر این اشراف و احاطه بر محتوای سیاسی و اجتماعی مواضع طیف وسیع سخنگویان سرمایه در میان پیشروان کارگری وجود نداشته باشد تکلیف تشکل توده ای کارگران چه می شود؟ و مگر کسانی که سندیکای واحد را بنیان گذاشته اند و قهرمانانه ترین مبارزات طبقه کارگر در سه دهه اخیر را سازمان داده اند از چنین اشرافی برخوردار بودند؟ روشن است که چنین اشرافی در میان فعالین سندیکای واحد وجود نداشت. بیش از شصت درصد اعضای این سندیکا را کسانی تشکیل میدادند که یا در جبهه های جنگ و یا در بسیج متشکل بوده اند و در میان رهبران این سندیکا کسانی بودند و هستند که تا مدت کوتاهی پیش از تشکیل سندیکا در شورای اسلامی شرکت واحد عضویت داشته اند. با معیار آذرین و رضا مقدم این سندیکا اصلا نباید تشکیل می شد. بی دلیل نیز نبود که "اتحاد سوسیالیستی کارگری" حضرات تا ماهها بعد از تشکیل این سندیکا کلمه ای از آن بر زبان نیاورد.

اما اظهارات  آذرین از سه جنبه دیگر نیز قابل بررسی اند. نخست معنای واقعی صف بندی  آذرین، دوم مضمون این سیاست و سوم اصالت طبقاتی این پیشنهادات. به بررسی این موارد بپردازیم.

 در آستانه تحول؟

 آذرین می نویسد: "نخست، شاید گفتن دارد که اصرار آقای حکیمی بر تکرار "تشکل ضد سرمایه داری" بهیچوجه ایشان را واجد حق انحصاری بر ادعای ضدیت با سرمایه داری نمی کند. بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد." حقیقتا نیز آذرین تا جایی که به تاریخ تحلیلش برمی گردد درست می گوید. او و رضا مقدم سالهاست که از تلاش سخنگویان سرمایه برای ایجاد تشکلهای کارگری طرفدار تعامل طبقاتی سخن می گویند. او در تبیین این سیاست در سال 1380 ضمن برشمردن خصوصیات اتحادیه های مبتنی بر درک جامعه مدنی از جمله خصوصیات این اتحادیه ها را چنین برشمرد که: "اگر قشر ممتازی از کارگران منفعت خود را در همکاری با سرمایه داران و از طریق ذینفع شدن در منفعت سرمایه تعقیب نماید، اگر سرمایه قادر و مایل باشد چنین قشری را از این امتیاز برخوردار کند، آنگاه چنین قشری می تواند ستون اصلی "تشکلهای کارگری جامعه مدنی" را بسازد." و در توضیح این تشکلها می گوید: "برای سرمایه داری ایران، بر خلاف گذشته، امروز تشکلهای فرمایشی و نمایشی گرهی از کارش باز نمی کند، بلکه اکنون به تشکلهای واقعی کارگری ای احتیاج دارد، که خود داوطلبانه خواهان سازش کار و سرمایه باشند."[5]

بنابر این صحبت بر سر چیزی کمتر از تشکلهای کارگری طرفدار کارفرمایان نیست. اما سؤال اینجاست که امکان به وجود آمدن چنین تشکلهایی به چه میزان است. آذرین در همان نوشته، یعنی شش سال قبل، پاسخ می دهد: "آنچه شانس ایجاد این نوع تشکل کارگری در ایران را در چند سال گذشته افزایش داده این واقعیت است که اکنون بورژوازی ایران نیز از ایجاد این نوع تشکلهای کارگری فعالانه حمایت می کند". و "استراتژی ایجاد تشکلهای کارگری مبتنی بر دیدگاه جامعه مدنی در ایران امروز، نه به سبب شایستگی ذاتی خود، بلکه به دلایل سیاسی شانس پیروزی دارد..."[6] عین همین معنا بارها و بارها در سالهای گذشته از جانب رضا مقدم و ایرج آذرین تکرار شده است. رضا مقدم در سال 82 می گوید: "شوراهاى اسلامى رفتنى هستند. کارگران ايران تشکيلات هاى خود را خواهند ساخت، اما بحث بر سر ماهيت اين تشکلها است."[7] رضا مقدم و ایرج آذرین بر مبنای همین ارزیابی بود که مبارزه برای ایجاد تشکلهای مستقل کارگری را کنار گذاشته و مقابله با تشکلهای کارگری طرفدار جامعه مدنی را در دستور کار گذاشتند. به طور نمونه نوشته "دوراهی سرنوشت" رضا مقدم با این عبارات پایان می یابد که: "گرايش راديکال و سوسياليست جنبش کارگرى ميتواند و بايد عليه تشکلهاى مورد نظر جنبش اصلاحات که در چهارچوب توافقات سازمان جهانى کار و وزارت کار است بسيج شوند. امروز، اين موضوعى است که مرز گرايشات درون جنبش کارگرى را رقم مى زند. در دو سوى اين مرز اختلاف نظر بر سر موضوعات ديگر اختلافى ثانوى و درونى بايد تلقى شود." ما در نوشته "پول، سیاست، طبقه" تأثیرات مخرب این سیاست را در جنبش کارگری بررسی کرده ایم و باز هم به آن خواهیم پرداخت. اما  قبل از آن بعضی سؤالات کوچک در مقابل استراتژیستهای بزرگی مثل آذرین و مقدم مانع آن می شوند که ما نیز به پیش بینی های داهیانه آنان باور بیاوریم. اینها سؤالاتی اند که هر کارگر عاقلی با خواندن احکام تئوریک – استراتژیک آذرین و مقدم از خود خواهد کرد. منجمله این که:  آقای آذرین، تکلیف این تشکلهای کارگری مبتنی بر جامعه مدنی چه شد؟ چند تا از این تشکلها در شش سال گذشته تشکیل شدند؟ کدام قشر از کارگران در آنها متشکل شده اند؟ کدام مؤسسات جوینت ونچر سرمایه جهانی در ایران وجود چنین اتحادیه هایی را پیش شرط سرمایه گذاری اعلام کرده و حقیقتا نیز مؤسسات بزرگ تولیدی با مشارکت چنین اتحادیه هایی را ساخته اند؟ کدام سرمایه دار ایرانی، کدام صاحب کارخانه و کدام سهامداران بازار بورس در ایران در شش سال گذشته "فعالانه" از ایجاد تشکل کارگری مبتنی بر جامعه مدنی دفاع کرده اند؟ چند صاحب کارخانه پیرو جامعه مدنی شورای اسلامی کار را منحل و تشکل کارگری مبتنی بر جامعه مدنی را در کارخانه و واحد تولیدی – خدماتی خود میدان داده اند؟ کافی است آنها یک و فقط یک نمونه از این اتحادیه ها را نشانمان دهند تا ما نیز دربست بحث داهیانه اشان را بپذیریم.

آذرین و مقدم شش سال قبل گفتند که در ایران قرار است چنان تشکلهای کارگری طرفدار تعامل طبقاتی ایجاد شود که طوق بندگی را بر گردن طبقه کارگر برای همیشه سفت کنند. آنها گفتند و نوشتند که سازمان جهانی کار و صندوق بین المللی پول و سخنگویان سرمایه و اصلاح طلبان و همه و همه بورژوازی ایران خواهان ایجاد تشکلهای واقعی کارگرانند. آنها بر همین اساس نیز به ترسیم مرز چپ و راست در درون جنبش کارگری نشستند و تا جایی که توانستند بر سر راه ایجاد تشکلهای توده ای کارگران سنگ انداختند. امروز آنها موظفند نشان دهند که آن تشکلهای مورد بحثشان کجاست؟ همان تشکلهایی که قرار بود هم مستقل باشند و هم کارگران ایران را به بند بکشند. امروز و بعد از شش سال آذرین مجاز نیست بدون نشان دادن نتایج آن پیشگویی های نوستراداموسی یک بار دیگر برای اثبات حقانیت خود به آن بحثها مراجعه کند و بنویسد که "بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد. در مقابل، ما بر این حقیقت پا فشرده ایم که تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند". سؤال این است که در این شش سال کدام ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقه سرمایه دار ایجاد شده است که در عین حال یک "تشکل واقعی کارگری" نیز هست؟ آیا همه آن بحثها فقط برای سرگرم کردن دیگران بود؟

ممکن است  آذرین رو ترش کند و بگوید که ای بابا بحث ما بر سر یک دوره تاریخی بود که هنوز هم به اتمام نرسیده است و ما در آستانه چنین تحولی قرار داریم. اگر چنین است، او را به مباحثات  سیامک کامران – رفیق نوظهور سازمانی ایرج آذرین - با احزاب کمونیست کارگری حواله می دهیم. سیامک کامران در نقد بحث سرنگونی منصور حکمت می نویسد که "آستانه ی چیزی اگر آستانه است؛ پس از یک دوره زمانی مشخص بعد از اعلامش دیگر باید از مختصات اندرونی آن سخن گفت. در عیر اینصورت همیشه می توان خود را در آستانه موقعیتی فرضی اعلام کرد و در عین حال به عنوان آدمی تئوریک و پیشگویی حاذق به خود بالید. مثل این می ماند که فردی بعد از شکست میرزا کوچک خان جنگلی گفته باشد که ما در آستانه یک انقلاب هستیم و با وقوع انقلاب 57 منتظر سیل تبریکات و قدرشناسی جامعه از قدرت تحلیلی خود باشد."[8] اگر  آذرین نوشته خود را قبل از انتشار به آقای کامران نشان داده بود، آنوقت  کامران می توانست به ایشان گوشزد کند که رفیق جان این بحث "بورژوازی می خواهد در ایران تشکل واقعی کارگری ایجاد کند" را کنار بگذار. نمی شود یک بحث را شش سال مدام تکرار کرد و بر اساسش استراتژی درست کرد و حتی یک مورد از تحققش را هم نتوان نشان داد. شاید هم آقای کامران رویش نشد به آقای آذرین چیزی بگوید. الله و اعلم. ما که  کامران را نمی شناسیم.

اما آنچه که به بحث ما مربوط می شود این است که تمام تئوری پردازی های آذرین و مقدم مبنی بر ایجاد تشکلهای واقعی کارگری طرفدار تعامل طبقاتی بیش از آن که نظریاتی مبتنی بر تحول واقعی جامعه ایران و بررسی قوانین حاکم بر انباشت سرمایه در ایران باشند، سناریو سازیهای توخالی ای بیش نبوده اند که به منظور تدوین سیاستی به درد بخور به کار گرفته شده اند. آذرین نمی تواند حتی یک نمونه از تحقق سناریوی خود را نشان دهد. البته شاید آذرین بخواهد فرار به جلو کند و بگوید که مجاهدتهای "گرایش رادیکال و سوسیالیست" درون جنبش کارگری مانع از ایجاد چنین تشکلهایی شده است. اگر چنین باشد، دیگر باید حقیقتا به حال آذرین و آن "گرایش رادیکال و سوسیالیست" گریست. روشن است که در این شش سال نه تنها هیچ تشکل واقعی کارگری، حتی از نوع مبتنی بر جامعه مدنی اش، شکل نگرفته است، بلکه در کنار شوراهای اسلامی خانه کارگر، امروز در بیش از هزار واحد تولیدی دیگر شوراهای اسلامی طرفدار احمدی نژاد را هم ساخته اند که باز هم و به نوبه خود سد دیگری در مقابل ایجاد تشکلهای مستقل کارگری هستند. سرنوشت سندیکای واحد و سرکوب وحشیانه آن را هم که همگان شاهدند. پس کجاست آن بورژوازی خواهان ایجاد تشکلهای کارگری در ایران؟ پاسخ روشن است: در کله آذرین و رضا مقدم. در جهان واقعی نه چنین بورژوازی ای پیدا شد و نه چنان تشکلی به وجود آمد. با این حال لازم است به مضمون واقعی این سیاست چه در سالهای گذشته و چه در شرایط مشخص کنونی نیز پرداخته شود.

 ضدامپریالیسم شرمنده آقای آذرین

 آذرین این بار گرچه باز هم همان تخیلات مربوط به بورژوازی طرفدار ایجاد تشکلهای کارگری واقعی را به خورد مردم می دهد، اما نتیجه سیاسی متفاوتی از آن می گیرد. او البته باز هم مثل همان شش سال قبل ظاهرا در صدد تبیین سیاست رادیکال است. اما این بار این سیاست ضدیت با سرمایه نام دارد و اساس آن دیگر بر سر تقابل راست و چپ درون جنبش کارگری نیست. این بار تبیین کمی متفاوت است. هنگام طرح این سیاست در شش سال قبل مسأله بر آن بود که گرایش رادیکال باید خود را در تقابل با "تشکلهای مورد نظر جنبش اصلاحات" تبیین کند. اما این بار گرچه همان مقدمات تکرار می شود، نتیجه گیری سیاسی مبتنی بر آن که قرار است استراتژی ضد سرمایه داری را از نظر ایرج آذرین تبیین کند دیگر محدود به تقابل با تشکلهای مبتنی بر دیدگاه جامعه مدنی نیست. مسأله از آن فراتر رفته است. آذرین می گوید: " اگر قرار است مبارزات کارگران در عمل در مسیر ضدیت با سرمایه دنبال شود، هیچ درجه باور قلبی به "ضدیت با سرمایه" نمی تواند این امر را تضمین کند. تنها تضمین، انتخاب مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است، یعنی طیف وسیعی که امروز از اصلاح گران حکومتی تا شبه اپوزیسیون لیبرال و سوسیال دموکرات، و از اپوزیسیون سلطنت طلب تا سوسیال دموکرات های سمپات به سیاست خارجی امریکا را در بر می گیرد." تفاوت اصلی این نتیجه گیری با نتیجه گیری "استراتژیک" شش سال قبل در این است که این بار دیگر عرصه عمل منتج از آن ملاحظات به رابطه فی مابین گرایشات درونی جنبش کارگری محدود نمی ماند. این بار افق وسیع تری در مقابل جنبش کارگری قرار داده می شود. ادعای این افق نیز چیزی کمتر از آن نیست که "مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است". به این ترتیب افقی پیش پا گذاشته می شود که هیچ سوسیالیستی نتواند با آن به مخالفت بپردازد. فعلا از این بحث می گذریم که حتی به فرض پذیرش ضرورت شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه هنوز ذره ای در تأیید آن نیست که همین را پیش شرط ایجاد تشکل توده ای قلمداد کنیم. می توان با این ضرورت دربست موافقت کرد و در عین حال مخالف تلقی  آذرین از آن بود که همین را پیش فرض ایجاد تشکل توده ای قلمداد می کند. به این نکته پائین تر خواهیم پرداخت. اما فعلا ببینیم که این "طیف وسیع سخنگویان سرمایه" از نظر  آذرین شامل چه کسانی می شود؟ او به شمارش این طیف می پردازد و ترکیب امروز آن را چنین بر می شمرد "از اصلاح گران حکومتی تا شبه اپوزیسیون لیبرال و سوسیال دموکرات، و از اپوزیسیون سلطنت طلب تا سوسیال دموکرات های سمپات به سیاست خارجی امریکا". حقیقتا حیرت انگیز است. کسی پیدا شده است و با داعیه تدوین استراتژی برای جنبش کارگری از موصعی سوسیالیستی طرحی از صف بورژوازی و سخنگویان سرمایه ارائه می دهد که در آن از دولت فی الحال حاکم و جریانات تشکیل دهنده آن اثری نیست. آذرین برای پیدا کردن سخنگویان بورژوازی به هر سوراخی سر کشیده است. فقط فراموش کرده است به بالای سر جامعه و به دولت هم نگاهی بیندازد. آیا حقیقتا طیف وسیع سخنگویان سرمایه به همین صف مورد اشاره محدود است؟ یا این که کسان دیگری هم هستند و لیست  آذرین کافی نیست؟ و اگر این لیست کافی نیست و کسان دیگری هم هستند که  آذرین نامی از آنها به میان نمی اورد، آنگاه طرح این سؤال نیز معنا می یابد که در میان کل طیف وسیع سخنگویان سرمایه نقش و موقعیت نیروهایی که آذرین ردیف کرده است و قدرت و میزان تأثیرگذاری این نیروها بیشتر است یا آن نیروهایی که نامشان در این سیاهه نیامده است؟

آذرین خطاب به فعالین سوسیالیست و رادیکال جنبش کارگری از ترکیب امروز طیف وسیع سخنگویان سرمایه نام می برد. حیرت انگیز این است که در کل این ترکیب اما اثری نه از جناحهای دیگر جمهوری اسلامی است، نه از طیف توده ایسم مخفی پشت نقاب ضدامپریالیسم. حقیقتا آذرین چگونه و با چه معیاری حسن روحانی و کروبی از اصلاح طلبان را در طیف سخنگویان سرمایه جا می دهد و علی لاریجانی و احمد توکلی مؤلف معروف قانون اجاره کار در سالهای اولیه انقلاب را سخنگویان سرمایه به شمار نمی آورد. با کدام معیار حسن روحانی، این گل سر سبد اصلاح طلبان، که برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات استخاره می کند[9] از نظر آذرین سخنگوی سرمایه قلمداد می شود و قالیباف سرکوبگر اعتصاب کارگران واحد که ستاد انتخاباتی اش را به سبک تونی بلر سازمان داده بود نه؟ بر اساس کدام موازین مارکسیستی است که اصلاحگران حکومتی سخنگویان سرمایه اند اما شورای نگهبان و مجلس خبرگان و قوه قضائیه و مجلس اصولگرا و رؤسای بنیاد های میلیارد دلاری آستان قدس رضوی و مستضعفان و گردن کلفتهای اتاق بازرگانی از قبیل عسگر اولادی ها و خاموشی ها و رفیق دوستها سخنگویان سرمایه به شمار نمی آیند؟ بی پایه بودن چنین تقسیم بندی ای آشکار است. اما قبل از این که اصولا به این ترکیب پرداخته شود و دلایل آذرین مورد بررسی قرار گیرد، نفس همین امر که در جامعه ای سرمایه داری با طبقه کارگری بیست میلیونی که هشتاد درصد آن حتی فاقد قراردادهای ثابت کاری است، هر تحلیلی که با مدعای تبیین استراتژی برای جنبش کارگری از زاویه ای سوسیالیستی ارائه شود و دولت در مرکز آن قرار نداشته باشد از پیش فاقد اعتبار است. چنین استراتژی ای از پیش طبقه کارگر را خلع سلاح کرده است.

با این حال بررسی مان را ادامه دهیم و ببینیم که آذرین غیر از دولت حاکم و جناحهای اصلی آن چه کسانی را از سیاهه سخنگویان سرمایه حذف کرده است؟ نگاهی به لیست او نشان می دهد که در این لیست هر چه هست و نیست غربی است و متمایل به غرب و سرانجام آمریکایی. این که "اصلاح گران حکومتی" سخنگوی سرمایه قلمداد می شوند و اصولگرایان نه، دقیقا به این دلیل است که اولی ها مدافع نزدیکی به غربند و دومی ها نه. معیار آذرین برای تشخیص بورژوازی و نمایندگان آن نه رابطه کار و سرمایه و نه انباشت سرمایه بلکه رابطه با غرب است. دقیقا به همین دلیل است که آن دسته از سوسیال دمکراتها با تأکید سخنگوی سرمایه قلمداد می شوند که "سمپات سیاست خارجی آمریکا" باشند. تکلیف سوسیال دمکراتهای "سمپات سیاست خارجی اروپا" و یا حتی سوسیال دمکراتهای مخالف غرب چیست؟ آنها از نظر آذرین سخنگوی سرمایه به شمار نمی آیند. به همین دلیل نیز در این صف بندی اثری از ضدامپریالیستها نیست. قرار ندادن روایتهای اسلامی و سکولار ضدامپریالیسم در لیست سخنگویان سرمایه از جانب  آذرین یک اشتباه سهوی نیست. این دقیقا تداوم همان خطی است که شش سال قبل با آن بحث "تقابل با تشکلهای کارگری مبتنی بر جامعه مدنی" شروع شد، حدود یک سال و نیم قبل با بحث رضا مقدم درباره "خطر فساد در جنبش کارگری ایران" جنبه ضد امریکائی اش برجسته شد و امروز نیز در بیان ایرج آذرین به یک ضدامپریالیسم تمام و کمال ارتقاء یافته است. رضا مقدم هنگام برشمردن نیروهایی که در مقابله با خطر نفوذ آمریکا در جنبش کارگری در کنار "گرایش چپ" قرار خواهند گرفت این نیروی درون جنبش کارگری را چنین خصلت نمائی کرده بود: "بخشی از فعالین گرایش راست جنبش کارگری که سابقه حمایت از سوسیالیسم اردوگاهی دارند و هنوز خود را سوسیالیست می دانند و در سیاستهایشان رگه هایی از یک ضد آمریکایی گرایی وجود دارد. این گروه از فعالین گرایش راست جنبش کارگری مستقل از اختلافاتی که با گرایش چپ و سوسیالیست جنبش کارگری دارند (و هم اکنون حول ماهیت و نحوه تشکیل تشکلی است که کارگران باید داشته باشند، متمرکز است)، اما بر سر ممانعت از نفوذ نهادهای آمریکایی در جنبش کارگری ایران در کنار گرایش چپ هستند[10]". آذرین در حال ارتقاء همان بحث به حوزه عمومی سیاست است. فعلا هنوز وقت آن نرسیده است که رسما اعلام کند که توده ایسم متحد "گرایش چپ" است. حذف کل ضد امپریالیسم از لیست سحنگویان سرمایه اما گام اول در این راه است. آذرین بحث پیشا سیاسی پولی رضا مقدم را به عرصه سیاسی ارتقا داده است و دامنه آن را از بحثی درون جنبش کارگری به بحثی در حوزه کل جامعه کشانده است. برای روشن شدن موضوع لازم است یک بار دیگر هم به آن قید ترکیب امروزی طیف سخنگویان سرمایه بپردازیم و هم پیشینه بحث را مرور کنیم.

نوشته آذرین در دی ماه سال 86 یعنی سه سال پس از روی کار آمدن احمدی نژاد انتشار می یابد. اما گویا زمان نزد آذرین در دوران اصلاحات خاتمی ثابت مانده است. سه سال گذشته شاهد عروج کثیف ترین و ارتجاعی ترین ضدامپریالیسم ایرانی اسلامی بوده است. حیات سیاسی جامعه ایران در این سه سال بیش از هر چیز تحت تأثیر هجمه ضدامپریالیستی اسلامی اصولگرایان پیروز در انتخابات نهم ریاست جمهوری قرار داشته است. روایت احمدی نژادی این ضد امپریالیسم از هیچ فرصتی برای تعرض ایدئولوژیک و سیاسی به جنبشهای اجتماعی دریغ نکرده است. از جنجال آنتی سمیتیستی هولوکاوست تا ماجرای انرژی هسته ای. روزی نبود که رئیس جمهور امام زمانی در نفیر زننده ضدامپریالیستی اش ندمد. میزان سفرهای ضدامپریالیستی احمدی نژاد به آمریکای لاتین و بازدیدهای متقابل رؤسای جمهور این کشورها دیگر قابل شمارش نیست. در تداوم همین سیاست بود که افراطی ترین عناصر حزب الله به برگزاری کنفرانسهای همبستگی با کوبا و بزرگداشتهایی از قبیل "چه مثل چمران" پرداختند. دقیقا در همین فضا بود که توده ایسم امکان ظهور مجدد در صحنه سیاسی چپ ایران را یافت و به بازسازی صفوف هزیمت یافته خود پرداخت و به تماشای رقص خرس بر سر سوزن نشست[11].

در تداوم همین سیاستهای "عدالتخواهانه" بود که دهها انجمن و مرکز مبارزه عدالتخواهانه در دانشگاههای کشور تشکیل شد و عدالتخواهان احمدی نژادی با یاری کهنه توده ای هایی از قماش عبداله شهبازی به افشای معاملات پنهانی "کلان سرمایه داران" و زمینخواران پرداختند و در روز 16 آذر نیز دانشجویان همین جریان به تظاهرات خیابانی و تحصن در مقابل قوه قضائیه در اعتراض به تساهل این قوه با "مفسدان اقتصادی" دست زدند. ممکن است تصور شود که اینها را کسی جدی نمی گیرد. اما نگاهی به اخبار سایتهای توده ایستی نشان میداد که چنین نیست. از منظر توده ایسم 16 آذر امسال هم دربرگیرنده تظاهرات نیروهای چپ در دانشگاه تهران بود و هم دربرگیرنده تظاهرات باندهای عدالتخواه حزب اللهی.

به این جریان امام زمانی احمدی نژادی باید جریان هوشیارتر و مدرن تر ضد امپریالیسم اصولگرایانه را نیز اضافه کرد تا تصویر کاملی از اوضاع به دست آید. حقیقتا باور کردنش مشکل است که امروزه درج مقالات چپی های لوموند دیپلماتیک و زد نت در سایتهای جمهوری اسلامی به یک امر عادی تبدیل شده است. قرار دادن جمهوری اسلامی بر بستر یک صف بندی عمومی تر ضد آمریکائی و آنتی گلوبالیزاسیون و استفاده از ظرفیتهای ایدئولوژیک و سیاسی جنبش آنتی گلوبالیزاسیون برای مهار انرژی اعتراضی جوانان چپگرا یک جزء برجسته این سیاست را تشکیل می دهد. جریان اصولگرای واقف به ملزومات حکومتی در این راه تا آنجا پیش رفته است که خود به افشای ضدیت جریان اصلاح طلب حوزوی با مارکسیسم پرداخته و امر هدایت و شکل دهی به نوعی از توده ایسم ضدامپریالیستی با چهره چپ و در عین حال متعهد به مبارزه در چهارچوب رژیم را در دستور کار قرار داده است. نگاهی به سایتهای فرهنگ توسعه و دنیای ما و تارنگاشت عدالت نشان می دهد که این سیاست تا همین امروز هم به ثمر نشسته است.

آذرین در ماههای اخیر قطعا متوجه بوده است که در جنبش کارگری ایران چه می گذرد. برای یادآوری اشاره میکنیم که در ماههای اخیر یکی از بزرگترین کمپینهای ضدامپریالیسم بر علیه فعالین جنبش کارگری در جریان بوده است. به موازات تشدید فضای جنگ تبلیغاتی بین جمهوری اسلامی و آمریکا و غرب بر سر مسأله انرژی هسته ای، منتسب کردن فعالین جنبشهای اجتماعی به غرب و آمریکا به ویژه در ماههای گذشته به طور بیسابقه ای اوج گرفت. دقیقا همزمان با این جنگ روانی رژیم اسلامی با همه جنبشهای اجتماعی و با جنبش کارگری نیز بود که تبلیغات ضد امپریالیستی توده ایستی نیز شدتی بی سابقه یافت. ابعاد و دامنه این تبلیغات تا حدی بود که هرگونه مصاحبه با رادیوها و رسانه های غربی تقبیح می شد و حتی تماس با سازمانهای بین المللی کارگری غرب نیز که در تمام مدت سی سال گذشته جزء بدیهیات به شمار می آمد از جانب این ضدامپریالیسم مورد تعرض قرار گرفت. درست در زمانی که جاسوسان دستگاه اطلاعاتی رژیم در میان کارگران نیشکر هفت تپه به دنبال مصاحبه کنندگان با رادیوهای بیگانه می گشتند، در نشریات و سایتهای ضدامپریالیستی و توده ایستی نیز به تفصیل در افشای عملکرد رسانه های "بیگانه" قلمفرسائی می کردند. محافلی از هیأت مؤسسان و در رأس آنان  حسین اکبری به صراحت رهبری شرکت واحد را به ارتباط با بیگانگان متهم کردند و علیرغم شفافیت کامل سیاست مالی این سندیکا به اشاعه شائبه های مظنون در رابطه با مسائل مالی پرداختند.

از جانب دیگر حجم ادبیاتی که در ماههای اخیر از جانب چپ ضدامپریالیست به افشاء اتحادیه های غربی اختصاص یافت در تمام سی سال گذشته بی سابقه بود. حداقل چندین مقاله مفصل و تحلیلی در افشای ماهیت اتحادیه همبستگی لهستان به رشته تحریر درآمد. گویی اتحادیه همبستگی لهستان همین دو سال پیش شکل گرفته باشد. نوشتجات متعددی در این باب انتشار یافت که چگونه کنفدراسیون اتحادیه های آزادی جهانی کارگران در فلان سال در بهمان کشور به حمایت از این یا آن کودتای امپریالیستی برخاسته اند. و همه اینها نه از آن رو بود که این اتحادیه را به تجدید نظر در سیاست خود وادارد، بل از آن رو صورت گرفت که شریان ارتباطی جنبش کارگری ایران با سازمانهای بین المللی کارگران را قطع نموده و آن را در انزوای کامل قرار دهد[12].

سیر تحولات در درون جنبش کارگری نیز دقیقا بر همین راستا بوده است. از یک سو وزارت کار جهرمی با ایجاد شکاف در درون شوراهای اسلامی وابسته به خانه کارگر و کشاندن بخشی از آنها به سوی خود به سیاست گسترش شوراهای اسلامی احمدی نژادی رو آورد و در مدت سه سال اخیر بیش از هزار شورای اسلامی وابسته به خود را ایجاد کرد. از سوی دیگر جریان رقیب خانه کارگری نیز که از یکسو تحت فشار وزارت کار و از سوی دیگر تحت فشار جنبش رو به خیزش مستقل کارگری قرار داشت و در سطح بین المللی به ویژه در اثر رسوایی ناشی از حمله مسلحانه سران خانه کارگر به دفتر سندیکای واحد در انزوای کامل قرار گرفته بود، به بازسازی صفوف خود در پرتو معادلات جدید پرداخته و هم به سازماندهی اعتراضات کارگری رو اورد و هم مهم تر از آن با تغییر در سیاست بین المللی خود به صرافت همان کاری افتاد که احمدی نژادی ها مشغول آن بودند: استفاده از ضدامپریالیسم برای بازسازی ایدئولوژیک خود. دیدار 26 ژوئن سال 2006 هیأت نمایندگی فدراسیون بین المللی توده ایستی کارگران جهان از دفتر خانه کارگر در تهران اوج این تحولات را به نمایش می گذاشت. این دیدار در حالی صورت می گرفت که صالحی از چند ماه قبل در زندان به سر می برد و مهم تر از آن اسانلو 4 روز قبل از این دیدار در خیابان ربوده شده و همه جنبش کارگری ایران نگران سرنوشت او بود. برای نشان دادن اهمیت این دیدار اشاره به چند نکته حاشیه ای نیز ضروری است. امیدوارم خواننده صبور تفاهم داشته باشد.

نخست این که سندیکای واحد در ماههای اخیر به علت عضویت در اتحادیه بین المللی حمل و نقل وابسته به کنفدراسیون جهانی اتحادیه های آزاد کارگری به کرات مورد انتقاد و شماتت مستقیم و  غیر مستقیم قرار گرفته است. همه آن افشاگریهای توده ایستی از این کنفدراسیون در شرایط کنونی در عین حال حمله غیر مستقیم به سندیکای واحد و در عین حال کانون صنفی معلمان نیز بود که هر دو عضو این کنفدراسیونند. آنچه توده ایستها در این میان بیشرمانه مسکوت گذاشته اند آن است که سندیکای واحد قبل از این که به عضویت اتحادیه بین المللی حمل و نقل و ITUC در آید، از همین فدراسیون جهانی توده ایستی WFTU تقاضای عضویت کرده بود. خواننده علاقمند میتواند با مراجعه به سایت این سندیکا متن پیام سندیکا به پانزدهمین کنگره این فدراسیون و متن تقاضای عضویت آن را مطالعه کند. این تقاضا مورد اجابت حضرات توده ایست قرار نگرفت، چرا که به صف بندی بین المللی ضد آمریکائی آنان که جمهوری اسلامی یک پای ثابت آن است لطمه وارد می شد. تنها پس از رد این تقاضا بود که سندیکای واحد برای خنثی کردن فشار سنگین جمهوری اسلامی و طرح مسأله جنبش کارگری ایران در سطح بین المللی به عضویت اتحادیه بین المللی حمل و نقل و ITUC درآمد. توده ایستها به جای آن که با رفقای خود در آن سازمان کذائی جهانی دربیفتند، به افشای طرف مقابل نشستند.

نکته دوم و مهم در حاشیه سفر هیأت نمایندگی توده ایستی به دیدار حانه کارگر در آن است که سندیکای واحد تنها از طریق مطبوعات از جریان این دیدار مطلع گردید و در طی دوران اقامت این هیأت در تهران تمام تقاضاهای هیأت مدیره این سندیکا برای ملاقات با اعضای هیأت بی جواب ماند. آن هم در شرایطی که از سرنوشت اسانلو هیچ اطلاعی در دست نبود و حداقل انتظاری که از یک هیأت مدعی نمایندگی از کارگران می رفت این بود که لااقل نسبت به جان یک رهبر کارگری ربوده شده ابراز نگرانی کند. اما هیهات که این هیأت در دلبستگی به جمهوری اسلامی وفادار تر از آن بود و هست که سرنوشت کارگران برایش اهمیتی ولو کوچک داشته باشد. برگردیم به اصل مطلب.

تصویری که در بالا ارائه شد بازگویی هر چند موجز صف بندیهایی بود که در سه سال اخیر بر صحنه سیاسی ایران حاکم بود و بویژه در چند ماه اخیر به طور مستقیم بر جنبش کارگری ایران تأثیر گذاشت. اما این سؤال نیز بجاست که پس اصلاح گرایان و سوسیال دمکراتها و شبه لیبرالها و سلطنت طلبان و اپوزیسیون طرفدار آمریکا که  آذرین به عنوان طیف سخنگویان رنگارنگ سرمایه ردیف کرده است در کجای این تصویر جا می گیرند. خواننده هشیار و هر ناظر اندک عاقلی از تحولات ایران متوجه خواهد بود که تنها در حاشیه این تصویر است که می توان به دنبال آن طیف گسترده  آذرین گشت. تمام آن نیروهایی که آذرین ردیف می کند نه در مرکز تحولات سیاسی ایران، بلکه در حاشیه این تحولات قرار گرفته اند. چرا در حاشیه؟ به این علت روشن که این آن طیف مورد نظر  آذرین نبود که در سه سال اخیر اجندا Agenda یا موضوع بحث را تعیین می کرد. این جمهوری اسلامی اصولگرای مجددا ضد امپریالیست شده امام زمانی بود که تعیین می کرد حول چه موضوعی و چگونه بحث شود. اصلاح گرایانی که در رأس قدرت نتوانستند برنامه های خود را پیش ببرند، در حاشیه قدرت به نیرویی حقیقتا در حاشیه حوادث تبدیل شدند که هم و غم متفکرانش را چگونگی پیوند مجدد اصلاح طلبی با حوزه و باز تبیین اصلاح طلبی بر متن ولایت فقیه تشکیل می داد. وزن اصلاح طلبان در تحولات سیاسی ایران در سه سال اخیر به طور مداوم کاهش یافته و کل جریان اصلاح طلبی به یک جریان حکومتی ذخیره تقلیل یافت. ساده لوحی محض است اگر که تصور شود که خزعبلات کروبی در مورد دست داشتن مارکسیستها در قضیه دراویش بروجرد یا ترهات ضد کمونیستی قوچانی در برخورد به چپ دانشگاه حتی کوچکترین تأثیری در شیوه برخورد حکومت به مارکسیستها داشته است. سوسیال دمکراتها و شبه لیبرالها را که آذرین باید با ذره بین و میکروسکوپ کشف کند و به جهانیان نشان دهد. اگر هم حضور چشمگیری از متفکران نئولیبرال و شبه لیبرال در سالهای اخیر مشاهده شده است، این حضور نه در تقابل با جریان ضدامپریالیستی حاکم، بلکه بر متن انطباق خود با آن صورت گرفته است. موسی غنی نژاد صراحتا حتی عبارت پردازی در باب جامعه مدنی را کنار گذاشته و به اهمیت مجدد سنت و تحول بر مبنای ساختارهای سنت پی برده است، سعید لیلاز آشکارا خواهان تمرکز هر چه بیشتر تصمیمگیری در حوزه اقتصاد در پوشش ولی فقیه است و 57 اقتصاد دان معروف هم که در نخستین نامه ژست اپوزیسیون کارشناسی در مقابل دولت غیر کارشناسی را به خود گرفته بودند، پس از افتخار شرفیابی در حضور رئیس جمهور رسما به مشاوران حکومت تبدیل شده و در تمجید از فضای متفاوت در مناسبات دولت با کارشناسان با یکدیگر به رقابت برخاستند. این مشاورت تا جایی پیش رفت که به تدوین برنامه چهارم نظام از سو و با مشارکت همین اقتصاددانان انجامید.

در صف سلطنت طلبان نیز امیدواری اولیه به این که با روی کار آمدن احمدی نژاد دیر یا زود آمریکا با یک حمله نظامی کار را تمام خواهد کرد، به سرعت جای خود را به دفاع از غرور ملی و انرژی هسته ای و تمامیت ارضی سپرد و در آنجا نیز کار به آنجا کشیده است که کنار گذاشتن اختلاف با جمهوری اسلامی و همکاری با آن در جریان یک حمله احتمالی آمریکا اکنون به سیاست غالب در این طیف بدل شده است. حال و روز اپوزیسیون طرفدار آمریکا نیز چندان بهتر از آن نیست و کاربدستان این اپوزیسیون هم فعلا مشغول جمع آوری امضا بر علیه تهاجم نظامی آمریکایند. آن دسته از نیروهای افراطی این اپوزیسیون که خواهان دخالت نظامی آمریکا هستند، امروز بیش از پیش در انزوا قرار گرفته اند.

اما یک نکته هنوز ناگفته مانده است که آن هم مربوط به آن دسته از نیروهایی است که به زعم آقایان آذرین و مقدم فعالانه در حال ایجاد تشکلهای واقعی کارگری طرفدار تعامل با کارگرانند. در بحثهای اولیه آنها پیرامون این نیرو از جمله و به طور مشخص دو جریان حزب اسلامی کار و جبهه مشارکت برجسته بودند. حقیقتا نیز این جریانات در درون جنبش کارگری مشغول گشت و گذارند. اما این گشت و گذار در سه سال اخیر در کجا قابل مشاهده بود؟ جز این که این نیروها نیز امروز در زمره همانهایی اند که به بازسازی شوراهای اسلامی خانه کارگری بر متن ضدامپریالیستی جدید مشغولند؟ نه تنها محجوب و عیوضی با تحکیم روابط خود با WFTU در صدد بازتبیین موقعیت خود و خانه کارگرشان بر متن ضدامپریالیسم توده ایستی جهانی اند، خانم سهیلا جلودارزاده هم که از قرار از چهره های اصلی ایجاد تحول در مناسبات خانه کارگر و شوراهای اسلامی با سایر بخشهای جنبش کارگری است، از هیچ فرصتی برای یادآوری این امر خودداری نمی کند که "صبغه ضدامپریالیستی نباید کمرنگ شود". آیا آذرین هیچ شاهدی بر فعالیت ویژه این نیروها برای ایجاد آن "اتحادیه به مثابه بیزنس" و در اشتراک مساعی با کنسرنهای بین المللی به سبک ویتنام دیده است؟ اگر چنین است پس چرا تا کنون کوتاهی کرده است و جنبش کارگری را از آن مطلع نکرده است؟ چرا زحمت افشای آن را به خود نداده و امروز و لابلای یک بحث دیگر به طور قاچاقی آنها را وارد بحث می کند؟ علاوه بر این برای درک این که این نیروها "هیچ غلطی نمی توانند بکنند" فقط یادآوری این نکته کافی است که آنها زمانی که دولت دستشان بود نتوانستند چنان اتحادیه هایی را ایجاد کنند، حال امروز که کاره ای هم نیستند می توانند؟ فهم این موضوع که تنها کسانی می توانند از موضع اپوزیسیون و خارج از رژیم سرمنشأ تحولات جدی شوند که هراسی از فروپاشی کل بنا نداشته باشند نباید چندان دشوار باشد. حزب اسلامی کار و جبهه مشارکت هم که مراجع معنویشان رفسنجانی و خاتمی امروز در نقاط کلیدی نظام مشغول بازسازی رابطه با روحانیت اصولگرا هستند بیش از آن دولتی اند که بتوانند حقیقتا نقش یک اپوزیسیون را ایفا کنند.

این است وضعیت امروز نیروها در جمهوری اسلامی. با این حال آذرین در طیف سخنگویان سرمایه اولا نیروهایی را بر می شمرد که در بهترین حالت امروز نقشی درجه دوم ایفا می کنند و ثانیا و مهم تر از آن ستون فقرات نظام و کل ضد امپریالیسم ارتجاعی اسلامی امام زمانی و حامیان توده ایست آن را در زمره طیف سخنگویان سرمایه قرار نمی دهد. می شود آذرین برای تنویر افکار هم که شده لطف کند و بگوید که این نیروها اگر در طیف سخنگویان سرمایه نیستند در کدام طیف هستند؟ یا این که نکند  آذرین هنگام صحبت از سرمایه فقط سرمایه غیر خودی را در نظر دارد و سرمایه خودی را تافته ای جدا بافته می داند؟ نعوذ و باالله. این که می شود همان حزب توده و توفان. با این حال حتی همین احتمال نیز قابل بررسی است و ما در ادامه به آن خواهیم پرداخت. قبل از آن اما لازم است که برای رفع هرگونه تردیدی یک بار دیگر این احتمال را بررسی کنیم که آیا قرار دادن این ترکیب معین از طیف سخنگویان سرمایه ناشی از یک اشتباه سهوی بوده یا نه. درست نیست که چنین احتمالی را نادیده بگیریم و آذرین را به طور ناروایی بر صندلی اتهام بنشانیم. پس به بررسی این احتمال نیز بپردازیم. برای این بررسی لازم است به دو موضوع پرداخته شود. نخست دیدگاه تحلیلی ایرج آذرین و دوم عملکرد جریان آذرین – مقدم در تحولات ماههای اخیر. از مورد نخست شروع کنیم.

 هیجدهم برومر احمدی نژاد، یا دامی برای  آذرین!!

 دیدیم که آذرین در برشمردن طیف سخنگویان سرمایه جناح اصولگرای حاکم در جمهوری اسلامی را یکسره کنار گذاشته است. این کنار گذاشتن حقیقتا در دیدگاه وی از ریشه های تئوریک برخوردار است. آذرین هیچگاه نتوانسته است رابطه سیاست و اقتصاد و نقش دولت را به درستی درک کند و در بررسی نقش و موقعیت دولت در جامعه سرمایه داری همواره به خطا رفته است. دید مکانیکی آذرین بر این مبناست که گویا ساختار دولت در نظام سرمایه داری متناظر با ترکیب متنوع سرمایه، ناچارا ساختاری است مبتنی بر دمکراسی طبقاتی. اوج این تبیین را آذرین در جریان اصلاحات به نمایش گذاشت که روند اصلاحات را روند جایگزینی دولت بورژوایی با دولت بورژواها قلمداد نمود. ما در فرصت دیگری به تفصیل بیشتری به "درافزوده های" آذرین به تئوری مارکسیستی دولت خواهیم پرداخت. برای بحث حاضر اما لازم است به یک نمونه مشخص دیگر از کاربست این درافزوده ها در مبارزه طبقاتی بپردازیم و آن هم بررسی  آذرین از روی کار آمدن احمدی نژاد است.

آذرین در نوشته ای تحت عنوان "پیروزی احمدی نژاد، نشانه كدام تحولات؟" مندرج در نشریه به پیش، شماره 4، تیر 84 به تحلیل پیروزی احمدی نژاد نشسته است. تحلیل آذرین تماما بر این مبنا استوار است که قشر معینی در جمهوری اسلامی که سابقه اش به نیمه نخست قرن نوزدهم می رسد بر علیه نسل اول جمهوری اسلامی طغیان کرده و قدرت را به دست گرفته است. آذرین حکومت این قشر را حکومت اوباش توصیف می کند. برخی از اطهارات آذرین را که نشان دهنده درک وی از قدرت سیاسی و ساختار دولت و رابطه سرمایه با قدرت سیاسی است با هم مرور کنیم.

او در توصیف جناح احمدی نژاد نخست می گوید: "این فاكت روشنی است كه بخشی از فرمانده هان سپاه پاسداران، مسئولان رادیو و تلویزیون دولتی، و اكثریت آخوندهای شورای نگهبان سردمداران جناح در حال شكلگیری ای هستند كه احمدی نژاد را رئیس جمهور كرد. اما این جناح پایهٴ اجتماعی ای جز اوباش و چاقوكش های نهادینه شده در «بسیج» ندارد، و منبع اصلی قدرتش تهدید خشونت عریان و فراقانونی همین قشر است.[13]" بر این اساس احمدی نژاد مقدمتا نه رئیس جمهور منتخب نظام جمهوری اسلامی بلکه کسی است که یک جناح در حال شکلگیری در درون رژیم وی را رئیس جمهور کرده است. خود این جناح اما چیست؟ آذرین توضیح می دهد: "این قشری است كه منافعش، همانطور كه تاریخ نگاران نشان داده اند [کدام تاریخ نگاران؟] ، از نیمهٴ نخست قرن نوزدهم با دستگاه روحانیت جوش خورد [چرا از نیمه دوم قرن نوزدهم و نه زودتر یا دیرتر؟] ، توسط دستگاه روحانیت سازماندهی شد، و بعنوان یكی از اركان اصلی قدرت مستقل آخوندها در جامعه بكار گرفته شد." ما تاکنون فکر می کردیم که سپاه پاسداران با جمهوری اسلامی سازماندهی شده است. حالا معلوم می شود که این سپاه در دوران میرزای آغاسی شکل گرفته بود. بنا بر بحث آذرین، این قشر در جمهوری اسلامی شکل نگرفته است و سابقه آن به نیمه نخست قرن نوزدهم می رسد که حالا و در آغاز قرن بیست و یکم بر علیه نسل اول جمهوری اسلامی طغیان می کند. به این که چرا و چگونه نیرویی متعلق به نیمه نخست قرن نوزدهم در تحلیلهای آذرین از جمهوری اسلامی ظاهر می شود و جایگاه ظهور این نیرو در تحول فکری آذرین چیست، در بخش بعدی نوشته خواهیم پرداخت. اما فعلا ببینیم که ماهیت این قشر مرکب از بخشی از فرماندهان سپاه پاسدرارن و مسئولان رادیو تلویزیون و غیره که به زعم آذرین در تمام سالهای جمهوری اسلامی در بدنه قدرت حضور نیز داشته است چیست؟ آذرین پاسخ میدهد "پیروزی احمدی نژاد، بیش از آنكه گویای قدرتگیری جناح موجودی از حكومت باشد، بازتاب قطع رابطهٴ جیره خواری و فرمانبری قشر اوباش و چاقوكش از دستگاه روحانیت است، كه همین واقعیت را خود با بیان «طغیان علیه نسل اول» بروز میدهند." تا اینجا باید روشن شده باشد که احمدی نژاد نه رئیس جمهور کل نظام بلکه رئیس جمهوری است که قشر اوباش و چاقوکش دستگاه روحانیت وی را به ریاست رسانده اند. اما خود آنها چرا دست به طغیان زدند؟ آذرین میگوید: "دلیل طغیان این قشر را باورهای ایدئولوژیك آنها نمی تواند توضیح دهد ... واقعیت ساده این است كه منافع مادی این قشر (چه منافع مالی و چه موقعیت و قدرت گروهی و فردی آنها) با سیر تحولات ده­ دوازده سال اخیر رژیم جمهوری اسلامی به مخاطره افتاده است. علل تحرك اخیر این قشر را تصادم این منافع مادی با تحولات در رژیم حاكم، و چشم انداز حركت آتی آنها را نهایتا تصادم منافع آنها با منافع و خواسته های طبقات اجتماعی رقم می زند." درباره این که چرا و در کجا منافع بخشی از فرماندهان سپاه پاسداران و مسئولان رادیو تلویزیون به خطر افتاده بود، آذرین توضیحی نمی دهد. همین که او این ادعا را می کند، ما نیز باید بپذیریم که لابد چنین بوده است. چرایی این به خطر افتادن را آذرین در تحولات ده- دوازده سال اخیر رژیم جمهوری اسلامی می داند. این تحولات چه بودند؟ او پاسخ می دهد: "رژیم جمهوری اسلامی، دستكم از دور دوم ریاست جمهوری رفسنجانی، بطور آگاهانه تلاش برای ادغام اقتصاد ایران در بازار جهانی كاپیتالیستی را آغاز كرد. همزمان، در سطح داخلی، تلاش رژیم در جهت جلب حمایت صاحبان صنایع و سرمایه بود. از زاویهٴ منافع دراز مدت بقاء رژیم اسلامی، تنها راه قرار دادن پایهٴ اجتماعی این حكومت بر یكی از طبقات اصلی جامعه، طبقهٴ سرمایه دار، است؛ امری كه بدون دسترسی نمایندگان سیاسی این طبقه به حاكمیت میسر نمی شود. چه تحولات اداری دور دوم ریاست جمهوری رفسنجانی و چه عروج اصلاح گران حكومتی و خط مشی «توسعهٴ سیاسی»، كه با ریاست جمهوری خاتمی باب شد، نهایتا شیوه هایی برای گشودن كانال هایی به قدرت حكومتی برای صاحبان سرمایه بود. لازمهٴ این تحول در عرصهٴ سیاسی، بیش از هرچیز تضمین عملكرد غیرسیاسی دستگاه اداری و مدیران حكومت، و بخصوص تضمین امنیت و اعمال یكسان قوانین بازی در عرصهٴ اقتصادی برای همهٴ صاحبان سرمایه و فعالان اقتصادی، بود. نگفته پیداست كه هر گامی در این راستا با منافع و حتی موجودیت قشر اوباش سازمان یافته و رهبران رسمی و معنوی آنها در تضاد قرار میگرفت، و مروری بر سرانجام اقدامات خاتمی در هشت سال گذشته، و موضع هواخواهان احمدی نژاد در قبال «اصلاحات سیاسی» خاتمی و «دوران سازندگی» رفسنجانی، همین واقعیت را نشان میدهد. طغیان قشر اوباش جیره خوار حكومت از لحاظ عینی تنها با متوقف كردن سیر این تحولات در رژیم اسلامی می تواند از منافع و موقعیت این قشر دفاع كند." این عبارات به خوبی دیدگاه آذرین را منعکس می کنند. بر اساس همین دیدگاه است که او امروز هنگام نام بردن از طیف وسیع سخنگویان سرمایه در ایران جناح حاکم در جمهوری اسلامی را کنار می گذارد.

اساس دیدگاه آذرین درباره دولت که در همین قطعه کوتاه به خوبی مشخص است بر آن است که دولت از مجموعه ای از منافع اقتصادی گروهبندیهای مختلف بورژوازی تشکیل شده است و هنگامی دولت، دولت همه طبقه است که حقیقتا قوانین بازی در عرصه اقتصاد را برای همه بازیگران طبقه حاکم به طور یکسانی اعمال کند. دولتی که فاقد چنین خصوصیتی باشد دولتی است البته بورژوائی اما دولت بورژوازی نیست. راه اعمال یکسان قوانین بازی را نیز آذرین در مشارکت دادن کل طبقه در حکومت می بیند. نقد مفصل تر این دیدگاه و معنای واقعی آن در تبیین جمهوری اسلامی را به فرصتی دیگر واگذار می کنیم. همینقدر کافی است بگوییم که در این دیدگاه نقش دولت بورژوایی به مثابه تأمین کننده شرایط عمومی انباشت سرمایه نادیده گرفته و یا به عاملی ثانوی تبدیل می شود. بر همین مبناست که آذرین جمهوری اسلامی را اگرچه به ظاهر دولتی بورژوایی ارزیابی می کند، اما بقای آن در درازمدت را به قرار دادن پایهٴ اجتماعی این حكومت بر یكی از طبقات اصلی جامعه، طبقهٴ سرمایه دار منوط می کند. این تبیینی وارونه از رابطه جمهوری اسلامی و بورژوازی ایران است. مسأله دقیقا عکس آن است. جمهوری اسلامی از همان آغاز پیدایشش با تمام ویژگیهایش دولتی بورژوایی بود. مسأله جمهوری اسلامی قرار گرفتن بر یک پایه اجتماعی نبود. صدور چنین حکمی به آن معناست که گویی پایه اجتماعی این دولت از زمان آغازش تا دوره مورد نظر آذرین بر طبقه بورژوازی قرار نداشته است. چنین تحلیل هایی البته نزد جامعه شناسان و ژورنالیستها از همان آغاز حیات جمهوری اسلامی وسیعا رایج بود که این جمهوری را جمهوری حاشیه نشینان شهری و مهاجرین روستایی قلمداد می کرده اند. از نظر مارکسیستی اما این کارکرد دولت در تضمین امنیت سرمایه و تأمین پیش شرطهای انباشت سرمایه بود که آن را به دولتی بورژوایی تبدیل می کرد. دیدگاه آذرین این رابطه را وارونه می بیند و به همین دلیل نیز همه اجزاء دولت و طبقه در آن وارونه اند. از نظر او  قرار دادن دولت بر پایه اجتماعی مستلزم دسترسی نمایندگان سیاسی این طبقه به حاكمیت است. معنای دیگر این سخن این است که در میان نیروهای متشکله جمهوری اسلامی تنها اصلاح طلبانند که تاکنون طبقه بورژوازی ایران را، آن هم با شرط و شروطی، نمایندگی می کرده اند. عروج اصلاح طلبان هم نهایتا شیوه هایی برای گشودن كانال هایی به قدرت حكومتی برای صاحبان سرمایه بود. در اینجا هم معنای دیگر این گفتار در آن است که تا زمان عروج اصلاح طلبان چنین کانالهایی به قدرت حکومتی برای صاحبان سرمایه بسته بودند. آذرین معتقد است که همین اقدامات اصلاح طلبان با منافع و حتی موجودیت قشر اوباش سازمان یافته و رهبران رسمی و معنوی آنها در تضاد قرار میگرفت. بالاتر دیدیم که او این قشر اوباش سازمان یافته را در بخشی از فرماندهان سپاه، مدیران و مسئولان رادیو و تلویزیون و شورای نگهبان می بیند. در اینجا نیز معنای دیگر گفتار آذرین این است که این گروهبندی های نامبرده در شمار صاحبان سرمایه قرار ندارند. نتیجه گیری آذرین از این مقدمات این است که روندی که در دوران اصلاح طلبان برای گشودن کانالهای قدرت به روی صاحبان سرمایه آغاز شده بود با روی کار آمدن احمدی نژاد متوقف خواهد شد. چرا که طغیان قشر اوباش جیره خوار حكومت از لحاظ عینی تنها با متوقف كردن سیر این تحولات در رژیم اسلامی می تواند از منافع و موقعیت این قشر دفاع كند.

آذرین سیر تحولات آتی بعد از روی کار آمدن احمدی نژاد را هم بر همین مبنا پیش بینی می کند. او تصادم بین طبقه بورژوازی و دولت احمدی نژاد را گریز ناپذیر می داند و می نویسد "قدرتگیری جناح جدید، صاحبان سرمایه در ایران را بشدت هراسان می كند. واضح است كه نفس ایستادگی دولت احمدی نژاد در برابر روندهای اقتصادی و سیاسی ای كه قرار بوده موقعیت ایمنی برای سرمایه داران ایرانی فراهم كند با مخالفت سیاسی بورژوازی ایران و سخنگویان گوناگون او مواجه می شود." کاملا روشن است که این جناح جدید در دیدگاه آذرین به هیچ وجه با صاحبان سرمایه ارتباطی ندارد و اقدامات آن نیز نه در جهت تأمین منافع صاحبان سرمایه، بلکه در جهت تأمین منافع قشر خودی است. حقیقتا نیز پس از روی کار آمدن احمدی نژاد و در یک فاصله زمانی کوتاه نوعی واکنش هراس زده در بخشهایی از بورژوازی ایران نمودار شد. اما با آشکار شدن اولین نشانه های اقدامات پایه ای همین دولت احمدی نژاد این هراس رفته رفته جای خود را به اطمینانی حتی بیش از دوره های رفسنجانی و خاتمی داد. علت آن نیز روشن بود. از جمله نخستین مباحثی که دولت احمدی نژاد به آن دامن زد تغییر قانون کاری بود که از نظر بسیاری از "صاحبان سرمایه" پر از موارد دست و پا گیر بود. مضاف بر آن تصمیم رسمی نظام مبنی بر اجرای اصل 44 قانون اساسی تأیید آشکار سیاست خصوصی سازی – یا به زبان مردم کوچه و بازار: خودمانی سازی – و موظف کردن دولت به اجرای آن آخرین نگرانی های "صاحبان سرمایه" مورد نظر آذرین را نیز در زمینه تقدس مالکیت برطرف کرد. آنچه باقی می ماند مسأله ثبات رژیم بر متن تحولات منطقه ای و بین المللی بود و آن هم تا به امروز با پیشرویهای جناح حاکم به میزان زیادی به گذشته تعلق دارد.

بر مبنای چنین تحلیلی بود که آذرین حاکمیت این جناح جدید را میان پرده ای از حکومت اسلامی ارزیابی نموده و برای آن یک عمر حداکثر دو ساله قائل گردید و نوشت "به حكم واقعیات بین المللی و داخلی، به حكم روندهای اقتصادی و سیاسی، حداكثر عمر جناح جدید در قدرت نمیتواند بیش از دو سال باشد". او بر این اساس شکلگیری یک جناح بندی جدید قدرتمند حول محور کروبی- رفسنجانی را پیش بینی نمود و گفت "نخستین ویژگی جناح بندی درون رژیم در دورهٴ جدید این است كه، در تمایز با گذشته، می باید با جامعیت حزبی همراه باشد. و این پروسه ای است كه از همان فردای پیروزی احمدی نژاد از جانب كسانی چون كروبی و رفسنجانی هم اكنون آغاز شده است." همین جناح بندی جدید نیز از نظر آذرین دیر یا زود کار جناح حاکم را تمام خواهد کرد. او حتی شکل پایان کار جناح حاکم را پیش بینی کرد و گفت که "بیشتر محتمل است كه درگیری جناحبندی های تازه رژیم با جناح اوباش (مشابه پروسهٴ تصفیهٴ بنی صدر از رژیم در سالهای ابتدایی استقرار حكومت اسلامی) با بگیر و ببند و خونریزی خیابانی و ترور متقابل چهره های برجسته جناح ها همراه باشد. در یك چیز اما شك نیست: سرانجام این پروسه با تعیین تكلیف نهایی رژیم اسلامی با اوباش و چاقوكش ها و با تجدید تعریف نقش ایشان رقم خواهد خورد." امروز و بعد از سه سال از حاکمیت جناح حاکم نه تنها هیچ شواهدی از جناح بندی نیرومندی که بخواهد جناح حاکم را جارو کند در دست نیست، بلکه در پرتو تبلیغات سنگین ضد امپریالیستی جناح حاکم همراه با موفقیتهای به دست آمده در ماجرای جدال هسته ای، جناح حاکم به مراتب نیرومند تر از قبل بر مواضع کلیدی قدرت در جمهوری اسلامی مسلط است.

امروز و بعد از سه سال احمدی نژاد باید روشن شده باشد که تصویر آذرین از بنیان نادرست از آب در آمده است. مثل همه پیش بینی های قبلی وی در مورد ایجاد قریب الوقوع تشکلهای واقعی کارگری از جانب بورژوازی. مشکل آذرین کجاست؟ چرا او در هر چرخش بزرگی در صحنه سیاست ایران پا به میدان تحلیل می گذارد تا چندی بعد ناچار شود تحلیل خود را جرح و تعدیل کند؟ یک بار دیگر به تصویر ارائه شده آذرین نگاه کنیم.  اجزاء این تصویر از این قرارند:

1- اوباش حول احمدی نژاد که در رأس قدرت قرار گرفته اند 2- رژیم اسلامی که دیر یا زود تکلیف خود را با این اوباش مشخص خواهد کرد 3- صاحبان سرمایه که نمایندگان سیاسی آنان در قدرت حضور نداشته و امروز با شکست اصلاح طلبان قاعدتا اصلا حضور ندارند.

مناسبات این سه نیرو نزد آذرین بر متن یک روند پایه ای تاریخی تنظیم می شود که آن را هم در سه محور می توان خلاصه کرد. نخست این که رژیم اسلامی رژیم سرمایه داری ایران نیست؛ دوم این که این رژیم برای بقاء خود ناچار از قرار دادن پایه اجتماعی اش بر طبقه بورژوازی است و سوم این که این روند دیر یا زود باید با شرکت دادن نمایندگان سیاسی طبقه بورژوا در قدرت حکومتی به فرجام برسد. این فشرده درک آذرین از رابطه قدرت سیاسی و طبقه است. بر مبنای همین درک است که او روی کار آمدن اصلاح طلبان را حرکت به سمت ایجاد دولت بورژواها ارزیابی می کند و شکست آن را اختلالی موقت در همان روند پایه ای تر ایجاد دولت بورژواها می بیند. همان عواملی در دیدگاه آذرین که باعث می شوند او رژیم اسلامی را به عنوان رژیم سرمایه داری ایران به رسمیت نشناسد، در انتخاب احمدی نژاد نیز او را به این نتیجه می رسانند که این مشتی اراذل و اوباش اسلامی اند که به قدرت رسیده اند. مشکل آذرین در این است که او سیاست را ادامه مستقیم اقتصاد می بیند و آنجایی که نتواند چنین رابطه مستقیمی را مشاهده کند، به این نتیجه می رسد که در آن نقطه بیان منافع اقتصادی طبقه بورژوازی دچار اختلال شده است. آنچه در این دیدگاه بکلی غایب است نگرش تاریخی به حرکت طبقات و دینامیسم حاکم بر رابطه طبقات در عرصه سیاست است. آذرین نادیده می گیرد که اتفاقا در جامعه سرمایه داری دولت نه به طور بلاواسطه، بلکه از طریق میانجی سیاست و ایدئولوژی است که به تأمین منافع طبقه حاکم اقتصادی دست میزند. این میانجیگری سیاست و ایدئولوژی نیز در هر جامعه ای متفاوت از جامعه دیگر است و محصول روندهای تاریخی تر و درازمدت تری اند که همه عوامل به ظاهر بیربط به اقتصاد سرمایه داری، از سنت گرفته تا مذهب و آموزش و فرهنگ و حتی عوامل جغرافیایی در تکوین آن نقش ایفا می کنند. بر این اساس آنچه در تحلیل نهایی یک دولت را به دولتی بورژوایی تبدیل می کند، نه مشخصه های برآمده از تحلیل تعدد سرمایه و رقابت آزاد و غیره و اشکال معینی از اعمال قدرت طبقاتی، بلکه در درجه اول کارکرد آن به مثابه تأمین کننده پیش شرطهای عمومی انباشت سرمایه است. ناتوانی در درک همین موضوع است که آذرین را در نهایت به این نتیجه می رساند که رژیم جمهوری اسلامی رژیم بورژوازی ایران نیست.

آذرین آنچه را که در جریان انتخاب احمدی نژاد در رابطه بین این جناح و طبقه بورژوازی عنوان کرده بود، بعدا به کل جمهوری اسلامی نیز تعمیم داد. او در نوشته ای به نام "انتخاب استراتژیک" که به نقد حزب مشروطه خواه اختصاص دارد و همین چند ماه قبل منتشر شده است رابطه رژیم و طبقه بورژوازی را چنین بیان می کند: "در یک چشم انداز بلند مدت حریف استراتژیک بورژوازی ایران رژیم اسلامی نیست"[14]. او در تحلیل رابطه حزب مشروطه خواه و دولت جمهوری اسلامی، یکباره این حزب را معادل کل بورژوازی ایران قلمداد می کند. رابطه بین حزب مشروطه خواه و جمهوری اسلامی تبدیل می شود به رابطه بورژوازی و رژیم اسلامی. او واقعیت ساده ای را که هر کارگر مس سرچشمه و مؤسسات تولیدی بنیاد آستان قدس و پالایشگاه آبادان و ایران خودرو و صدها و هزاران کارخانه دیگر ایجاد شده در سی سال اخیر هر روز می بیند و می شناسد به سادگی لاپوشانی می کند. از نظر آذرین رژیم جمهوری اسلامی رژیم بورژوازی گردن کلفتی نیست که اتفاقا در همین دوران جمهوری اسلامی قوام یافته و در سطحی گسترده به طبقه حاکم اقتصادی تبدیل شده است. جمهوری اسلامی در نگاه آذرین حریف بورژوازی است و نه رژیم آن. به همین دلیل نیز او مرتب در جستجوی نمایندگانی برای این بورژوازی است که نه در چهارچوب رژیم، بلکه یا در خارج آن باید به جستجوی آن پرداخت و یا آن را در میان نیروهایی باید جست که گرچه در درون و حاشیه رژیم به سر می برند، اما خواهان تغییر آنند. این تقابل بین بورژوازی و رژیم اسلامی نزد آذرین تا آنجا پیش می رود که او حتی نمی تواند به سادگی این واقعیت را درک کند که بورژوازی ایران در جدال بین طبقه کارگر سوسیالیست و رژیم اسلامی خود جزئی از این مبارزه است. او بورژوازی را خارج از این مبارزه می بیند و ناچار می شود به پیدا کردن فرمولهایی بنشیند که به تبیین رابطه این بورژوازی با مبارزات طبقاتی کارگران بپردازند. او در توضیح مبارزه متحد طبقه کارگر و سایر جنبشهای اجتماعی بر علیه رژیم اسلامی مضمون طبقاتی این مبارزه را نه در خود آن بلکه در بیرون آن جستجو می کند و به همین دلیل خود را ناچار می بیند که به توضیح موقعیت بورژوازی در این مبارزه بپردازد که "اگر طبقه سرمایه دار ایران در صفوف چنین مبارزۀ متحدی جایی ندارد علت را باید در وضعیت سیاسی و اقتصادی بورژوازی ایران جست". در اینجا نیز نه تنها طبقه سرمایه دار ایران از پیش در یک سوی مبارزه متحد کارگران و جنبشهای اجتماعی بر علیه رژیم قرار ندارد، در این تبیین نه تنها این طبقه مدافع رژیم نیست، بلکه حداکثر قضیه این است که این طبقه در مبارزه متحد کارگران و سایر جنبشهای اجتماعی جائی ندارد. این جدائی بین طبقه سرمایه دار ایران و رژیم اسلامی تا جایی است آذرین در هر گام خود را ناچار از آن می بیند که به تبیین آن بنشیند و از جمله بگوید که "تحرکات جاری طبقه سرمایه دار در ایران را بطور عینی نمی توان از لحاظ سیاسی مبارزه ای در جهت سرنگونی رژیم اسلامی ارزیابی کرد." او مسأله ای بسیار ساده را چنان پیچیده کرده است که خود نیز از درکش عاجز است. آن مسأله ساده هم این است که حزب مشروطه هم مثل خیلی از احزاب دیگر بورژوازی، بخشی از بورژوازی مغلوب در مقابل بورژوازی تازه به دوران رسیده اسلامی را نمایندگی می کند و برای به دست آوردن مجدد موقعیت خود با رژیم اسلامی در جدال است. همین و بس. اما آذرین از آنجا که جمهوری اسلامی را جمهوری طبقه سرمایه دار ایران نمی داند، ناچار این طبقه را در جایی دیگر جستجو می کند و این سر آغاز درغلطیدن به همان ضد امپریالیسمی است که بالاتر بدان اشاره کردیم.

یک بار دیگر قطعات پازل آذرین را کنار هم بچینیم تا معلوم شود که او چگونه از مقولات مارکسیستی شروع می کند تا به ضد امپریالیسم برسد.

بالاتر و در جریان بحث حول انتخاب احمدی نژاد دیدیم که آذرین حرکت جمهوری اسلامی در سالهای دوره دوم رفسنجانی و دوران اصلاحات را همان گشودن کانالهای قدرت به سوی صاحبان سرمایه می داند. او سیاست اقتصادی رژیم را اینگونه توضیح می دهد که در این سالها رژیم اسلامی "بطور آگاهانه تلاش برای ادغام اقتصاد ایران در بازار جهانی كاپیتالیستی را آغاز كرد. همزمان، در سطح داخلی، تلاش رژیم در جهت جلب حمایت صاحبان صنایع و سرمایه بود." همین نیز در کنار یکسان سازی قوانین برای صاحبان سرمایه باعث به مخاطره افتادن منافع آن قشر اوباشی شد که سرانجام طغیان کرده و احمدی نژاد را به قدرت رساند. تبیین آذرین تا جایی که به سطح داخلی مربوط می شود تبیینی است ناقص. این تبیین اولا نادیده میگیرد که در همان سالها حمایت از صنایع غیر سود آور کنار گذاشته شد و سرنوشت این صنایع به رقابت در بازارهای جهانی سپرده شد. آخرین میخ بر تابوت صنایع نساجی در همین دوره زده شد. اما مهم تر از آن این است که سیاست عمومی رژیم نسبت به صاحبان صنایع و سرمایه در داخل به یک سیاست حمایتی محدود می شود. آذرین این فاکت تاریخی را کاملا نادیده می گیرد که با فروپاشی الیگارشی مالی دوران شاه و از همان نخستین روزهای جمهوری اسلامی مدل جدیدی از انباشت سرمایه در ایران شکل گرفت که دولت در آن نقشی کلیدی ایفا می کرد. تقسیم دارائی های سرمایه داران وابسته به رژیم شاه بین سرمایه داران خودی اسلامی و بنیادهای گوناگون مذهبی و محافل متصل با قدرت سیاسی تمرکز اولیه سرمایه در ایران را یکلی دگرگون کرده و قشر وسیعی از سرمایه داران نوپای اسلامی را به وجود آورد. این سیاست در تمام دوران جمهوری اسلامی بی وقفه ادامه داشته است و هنوز نیز ادامه دارد. فقط برای نمونه اشاره کنیم که تعداد کارگاههای صنعتی با بیش از ده نفر کارکن از 5432 کارگاه در سال 1355 به 7531 کارگاه در سال 60 و به تعداد 13371 کارگاه در سال 1375 و تعداد 16108 کارگاه در سال 1384 رسید[15].  این یعنی که سرعت رشد تعداد کارگاههای با بیش از ده کارکن حتی از سرعت رشد جمعیت نیز که در طی مدت زمانی مزبور دوبرابر شده است بیشتر بود. در جمهوری اسلامی موج دومی از انباشت سرمایه در ایران صورت گرفت که تنها با مشارکت و هدایت فعال این دولت امکانپذیر بود. تخصیص منابع مالی برای سرمایه گذاری و تبدیل پول به سرمایه از همان سالهای آغازین این جمهوری و در اشکال مختلف ادامه داشته است. مسأله در اینجا به هیچ وجه حمایت از صنایع داخلی در مقابل سرمایه خارجی و غیره نبود. مسأله این بود که ترکیب تازه طبقه سرمایه دار ایران مستقیما در اثر دخالت جمهوری اسلامی به نفع قشر وسیعی از سرمایه داران نوپا شکل گرفته بود و سیاستهای اقتصادی رژیم نیز مستقیما بیان منافع این قشر وسیع بود. اگر این منافع ایجاب می کرد، حوزه تولیدی مربوطه در مقابل سرمایه خارجی مورد حفاظت قرار می گرفت و اگر هم منفعت این قشر وسیع "صاحبان سرمایه" عکس آن را ایجاب می کرد، سرمایه گذاری های مربوطه نیز نه در ارتباط با تولیدات داخلی، بلکه به طور مستقیم در ارتباط با سرمایه غیر خودی و بازار جهانی و غیره صورت می گرفت. آخرین و برجسته ترین نمونه آن را در جریان ورود بیش از سه و نیم میلیون تن شکر به ایران[16] و اعتصاب کارگران هفت تپه همگان شاهد بودند. برخلاف تلقی آذرین آنچه در دوران رفسنجانی و اصلاحات انجام گرفت به هیچ وجه یکسان سازی قوانین برای همه بورژواها نبود. کاملا برعکس. ایدئولوژی زدائی دوران رفسنجانی و خاتمی ناظر بر از بین بردن همه موانع سیاسی و ایدئولوژیکی بود که بر انباشت سرمایه و تمرکز ثروت در جامعه سایه افکنده و مانع گسترش آزادانه ثروت طبقه سرمایه دار بودند. اساس حمایت طبقه سرمایه دار ایران از رفسنجانی و بویژه از خاتمی نیز بر همین رفع موانع ایدئولوژیک از سر راه انباشت سرمایه استوار بود. قانونگرایی خاتمی در درجه اول ناظر بر یکسان سازی قوانین برای همه افراد بورژوا نبود، بلکه به عنوان عاملی در مقابله با عملکرد فراقانونی موجود در دل رژیمی بود که در مقابله با انقلاب ناچار شده بود خود به روشی انقلابی عمل کند. دولت خاتمی دولت مشروعیت بخشیدن به کسب ثروت بود و همین نیز عامل اصلی حمایت یکپارچه بورژوازی از این دولت بود. جامعه مدنی خاتمی چیزی نبود جز رسمیت بخشیدن به جامعه بورژوایی و تعمیم اخلاق بورژوایی به کل جامعه. هیچ گاه و در هیچ دوره ای از حکومت رفسنجانی و خاتمی صحبتی از یکسان سازی قوانین برای همه بورژواها نبود. تا جایی که به بهره برداری از منابع دولتی برمیگشت، اتفاقا دولتهای رفسنجانی و خاتمی از جمله دولتهایی بودند که در اختصاص منابع به خودی ها آشکار تر و بی پرواتر عمل می کردند و این همان چیزی بود که نزد مردم و اقتصاددانان ولگار تحت عنوان اقتصاد آقازاده ها معروف شده بود و احمدی نژاد هم درست بر خلاف اظهارات آذرین وعده مبارزه با این امتیاز دادن به خودی ها و قطع دست مافیای اقتصادی و یکسان سازی قوانین را داده بود.

آنچه برای بحث ما مهم است این نکته است که سیاست اقتصادی رژیم نه در تقابل با بورژوازی ایران، بلکه مستقیما در جهت تأمین منافع آن صورت گرفته است. به این سیاستگذاری اقتصادی باید خدمت بی شائبه رژیم در تأمین وسیعترین بازار کار ارزان و جلوگیری از هر گونه تشکل کارگری را نیز اضافه کرد تا تصویر کاملی از مؤثر بودن اقدامات رژیم اسلامی در تأمین پیش شرطهای عمومی انباشت سرمایه به دست بیاید. نزد آذرین این تحول جایی ندارد. رژیم جمهوری اسلامی رژیم سرمایه داران ایران نیست، صرفا پاسدار اسلامی سرمایه است. از نظر او "صاحبان صنایع و سرمایه" مخلوق انباشت سرمایه هدایت شده رژیم اسلامی نیستند، عامل داده شده ای در خارج از این رژیمند که فعلا از جانب این رژیم پاسداری می شوند. به همین علت نیز او از لزوم قرار دادن پایه رژیم بر طبقه سرمایه دار حرف می زند.

در قسمت بعدی نوشته حاضر به بررسی این سؤال خواهیم پرداخت که چگونه آذرین با قرار کردن نیرویی از نیمه نخست قرن نوزدهم به قدرت سیاسی ایران اصل بورژوایی بودن دولت را نیز زیر سؤال می برد. همچنین در این ناکته دقیق تر خواهیم شد که  صاحبان سرمایه در تبیین آذرین کیانند و در کجا قرار می گیرند؟ خواهیم دید که او در پاسخ به همین سؤال است که سر از ضد امپریالیسم در می آورد و در کنار طیف توده ایست قرار می گیرد.

پایان قسمت اول

 

 

بهمن شفیق

25 ژانویه 2008 – 5 بهمن 86

 


[1] این نوشته در سایتهای مختلف موجود است. از جمله در سایت امید: http://omied.net

[2] ایرج آذرین، اساسنامه کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"، http://www.workertoday.com/iraj/bp27_assasname_ia.pdf

[3] توجه به این نکته نیز جالب است که عین همین رویکرد در درون کمیته پیگیری و در برخی از نوشته های فعالین آن نیز قابل مشاهده است. به طور نمونه ر.ک. به نوشته د. خردمند تحت عنوان "شورای همکاری و آینده پیش رو"  http://www.komite.150m.com/shora2%5B1%5D.pdf

[4] امیر پیام، بیراهه تشکل توده ای، : http://omied.net

[5] آذرین، تشکلهای کارگری، آزادیهای دمکراتیک، جامعه مدنی، به پیش شماره 4

[6] همانجا

[7] رضا مقدم، دوراهی سرنوشت، مرداد 82

[8] سیامک کامران، در فقدان شخصیتها بقایای حککا کجا ایشتاده اند؟، به پیش شماره 23

[9] نگاه کنید به http://www.tabnak.ir/pages/?cid=5320

[10] رضا مقدم، خطر فساد در جنبش کارگری ایران

[11] اشاره ای است به مقاله المیرا مرادی و انوشه کیوان پناه علیه منتقدین چپ سفر ارتگا و چاوز به ایران از قبیل هژیر پلاسچی.

[12] کار به جایی رسید که هنگام برگزاری آکسیون جهانی 9 فوریه در همبشتگی با کارگران شرکت واحد از سوی اتحادیه بین المللی حمل و نقل، کسانی از میان چپ حتی به اندرز کارگران نشستند که "طبقه کارگر ایران شایسته حمایت متحدان بهتری است".

[13] ایرج آذرین، پیروزی احمدی نژاد، نشانه کدام تحولات، مندرج در نشریه به پیش، شماره 4، تیر 84

[14] ایرج آذرین، انتخاب استراتژیک، به پیش شماره 22 خرداد 86، http://www.workertoday.com/maqale/IA_entekhab_stratejik.htm

[15] دو رقم اول از سالنامه آماری ایران در سال 136 و دو رقم دوم از درگاه ملی آمار ایران http://www.sci.org.ir/portal/faces/public/sci/sci.gozide/sci.YearBook

[16] میزان این شکر وارداتی حتی بیش از مصرف دو سال داخلی بود و دولت برای همین شکر به دنبال بازار خارجی برای صادر کردن مجدد آن است. احمدی نژاد اعلام کرد که عمده این شکر مجددا صادر شده است و سایت الف نیز با ارائه آمار گمرک نشان داد که تنها 867 تن از این شکر، یعنی یک چهارم درصد آن صادر شده است. http://www.alef.ir/content/view/20355/83/

این تصور که سرمایه همواره مطابق با الگوی کلاسیک، آن، چنان که در کتاب "ثروت ملل" خوانده ایم، مبتنی بر رقابت کامل و بدون دخالت عوامل جانبی توسعه می یابد، ایده آل بخش های کوچک و متوسط بورژوازی است و با واقعیت آن طور که اتفاق می افتد تطابقی ندارد. بسیاری از تئوریسین های اقتصاد سرمایه داری همچون کینز یا جون رابینسون نشان داده اند که تئوری توسعه موزون سرمایه و رقابت کامل -بی ارتباط با دایره قدرت-  بیشتر از ذهن نظریه پردازانش بیرون آمده است

چاوز قبل از هر چیز پدیده ای بود که در قالب هیچ کلیشه ای نمی گنجید. او مصداق بارز این گفتار مورد علاقۀ لنین از گوته بود که «تئوری، دوست من خاکستری است. سبز، درخت جاودان زندگی است». چاوز در هیچ کلیشه ای نمی گنجید. او پدیده ای بود که از دل زندگی سر برآورده بود و تمام معیارهای شناخته شدۀ تا زمان پیدایش خویش را بر هم ریخت.

جنبشِ کارگری «دهه‌ی نود»، بر اساسِ زمینه‌ی مادّیِ اجتماع و مرحله‌ی مبارزه‌ی طبقاتی و روند فعلی‌اش، خودویژگی‌های خود را دارد که آن را از چگونگیِ «دهه‌ی هشتادی‌اش» جدا می‌کند و بر طبقِ همین منطق، باقی رهبران کارگری نیز اگر که می‌خواهند به چنین سرنوشتِ رسوایی دچار نشوند که یک شبه همه چیزشان به تلنگری بر باد رود، باید که به انطباق خود با مرحله‌ی فعلیِ جنبش و ضرورت‌هایش همّت گمارند.

هفته ها و ماههای آینده دورانی از سنگین ترین تلاطمهای سیاسی در ایران خواهند بود. نظام جمهوری اسلامی یک بار دیگر در مقابل پرسش بنیادین موقعیت خویش در برابر جامعه و جهان معاصر قرار گرفته است. در این دوران تلاطم همه چیز امکانپذیر است. از در هم شکستن بنیانهای نظام تا چیرگی ارتجاعی سنگین، از تحولی در ساختار نظام تا گشایش چشم اندازهای عمل رهائیبخش. این آخری به طبقه کارگر سوسیالیست گره خورده است

بشر زمانی تاریخ واقعی خود را خواهد نوشت که از طبقات اثری نباشد. این فقط شامل تاریخ نمی شود. ادبیات را نیز در برمیگیرد. تا آن زمان، مهر طبقات بر ادبیات نیز حک خواهد شد. کسی که این را منکر می شود، به دفاع از طبقۀ حاکم و ادبیات مسلط آن برخاسته است. هنر و ادبیات غیر طبقاتی، اسم رمز دفاع از فرهنگ طبقۀ حاکم است.

جبرِ قابلِ شناخت، یعنی آزادیِ راستین، یعنی آزادی‌ای که عینیت می‌یابد. نادیده انگاشتنِ این جبر، دست یافتن به آن آزادی‌ست که جُز در ذهنیتِ آدمی واقعیت پیدا نمی‌کند.

پیام خالد مشعل به محمود عباس مبنی بر حمایت از طرح ارتقاء موقعیت دولت فلسطین در سازمان ملل دقیقاً برای شکستن این حلقۀ بسته بود. با این پیام حماس به طور دوفاکتو راه حل دو دولت را به رسمیت می شناخت که این خود متضمن به رسمیت شناختن دولت اسرائیل نیز بود.

تا زمانی‌که این سیستم به‌تعهدات خود در انجام اهداف اعلام شده ادامه می‌دهد و خدمات درمانی، آموزش رایگان و خدمات اجتماعی ارائه می‌شود؛ و از سوی دیگر، تا زمانی‌که رهبری از تبدیل شدن به‌نخبگان فاسدی ‌که به‌قیمت کار بقیه جامعه زندگی می‌کند‌، پرهیز کند؛ این ساختار در آینده با استحکام هرچه بیش‌تری پایدار خواهد بود و تداوم می‌یابد.

صمد بهرنگی نویسنده‌ای تنها نبود. او صرفاً به اعتبار زیستن در زمانش نبود که در زمرۀ روشنفکران انقلابی و معترض به بیعدالتیهای اجتماعی قرار می گرفت. او در عین حال به طور مشخص به جمع ویژه ای نیز تعلق داشت. جمعی که درگیر در جدالی سیاسی – طبقاتی بود و از پیشروترین جمعهای چپ انقلابی سالهای پایانی دهۀ چهل و سالهای آغازین دهۀ پنجاه را تشکیل می داد. جمعی که تنها در هیأت صمد بر چپ ایران تأثیر نگذاشت، بلکه با امثال بهروز دهقانی و علیرضا نابدل نام آوران فرهیخته و پاک باختۀ دیگری را نیز در دل خود جا داده بود و دامنۀ تأثیرگذاری اش تنها به ادبیات کودکان محدود نمی شد.

"هم میهن گرامی!" "نیاخاک" ما روزی از دریای مشرق تا دریای مغرب ادامه داشته است. و نیاکان ما برای تادیب اسرای ملل پست مغلوب تازیانه هائی از چرم کرگدن میساخته اند. هم میهن گرامی! حالت چشمان و بینی تو نشان میدهد که صد در صد از نژاد پاک نیاکان هستی زیرا بینی تو عینا شبیه بینی بنیانگزار امپراتوری ماست. برخیز با ما همداستان شو تا ملل پستی را که خو، زبان، و فرهنگ پلید خود را بر "نیاخاک" ما تحمیل کردهاند و جلوی رشد نژاد پاک ما را گرفته اند، و مسئول تمام بدبختی های ما هستند، از صفحه روزگار پاک کنیم"

امیدواریم نیازی به این نباشد که نیروهای حفاظت بین المللی، که در کشورهای متزلزل دور از شمال [کشورهای نیمکره جنوبی] مستقر هستند، تبدیل به یک گزینه برای یونان بشود

نظام کارمزدی، نظامی برده وار است که به تناسب افزایش نیروی کار اجتماعی و به رغم بهبود یا تنزل میزان پرداختی به کارگران، استثمار در آن تشدید می یابد. کسی که ظاهر مزد را با سرشت آن اشتباه می گیرد، مانند برده ای است که کماکان اسیر مفاهیم منسوخ است که پس از کشف رموز از برده داری به وسیله بردگان و آغاز شورش از سوی آنان ، در برنامه بردگان شورشی چنین بیفزاید: "برده داری باید نابود شود، چون تغذیه بردگان در این نظام نمی تواند بیش از حد معینی بهبود یابد." . از « نقد برنامه گوتا»

در آستانه بحران ارزی، هر نهاد نیم بند اقتصادی و هر گروه بندی ایدئولوژیک و باندی ای از دولت رسمی قدرتمندتر بود تا چه رسد به قوای دوگانه مقننه و قضائیه که اکنون دیگر رسما در حد قوۀ اجرائیه ای با نفوذ بیش از خود قوۀ مجریه ظاهر می شوند. حمایت تمام قد رهبر جمهوری اسلامی در اواخر ماه شهریور نیز تنها توانست فرجه ای کوتاه برای تنفس در اختیار دولت قرار دهد. فرجه ای که فقط پس از چند روز سکوت نسبی با موج نیرومندتری از تعرض به دولت ادامه یافت. دولتی که دیگر نه بر اتاق بازرگانی، نه بر بانک مرکزی، نه بر نیروی انتظامی، نه بر مؤسسات غول پیکر اقتصادی نهادهای نظامی و بنیادهای و نه بر رسانه های رسمی هیچگونه تسلطی ندارد.

آگاهی از اقدام به تهیه طوماری اعتراضی از امضای کارگران، نخستین مقوله ای را که در ذهن متبلور می کند، این است که؛ این ایده تبلیغاتی سعی دارد با کمترین بار امنیتی و سهل ترین شکل در قیاس با اقدامات پایه ای تر، حرکتی را در راستای اعتراض به وضع موجود سازمان دهد، اما آن چه در این میان نباید از نظر دور داشت این است که فرآیند مذکور به این سهولت نیست و فراهم آوردن این طومار اندیشه ای در پشت خود داشته و قطعاً از عقیده و خط فکری خاصی ناشی شده است.

حباب هایی که جایگاه تشکل ها و سازمان های واقعی طبقه کارگر را اشغال کرده اند، نه تنها تاکنون برای تشکل یابی طبقه کارگر قدمی بر نداشته اند، بلکه با القا ایدئولوژیک تئوری بحران آخر و سیاست انتظار و مقدمه چینی تبدیل به مانعی بر سر راه ایجاد تشکل های صنفی و محلی شده اند.

توده ای از امضاء ها که فاقد انضمامیت اراده طبقاتی اند در این شرایط همچون قدرتی عظیم آن هم در سطح رسانه ای جلوه می کنند. قدرت عظیم امضاء ها در ماهیت بتواره ی آنهاست چرا که قدرت خود را از جهان کارگران گرفته اند اما همچون نیرویی مستقل جلوه می کنند که می تواند در جهت مقاصد مختلفی مورد بهره برداری قرار گیرد. کارگران نمی توانند از قدرت طومار بهره ای ببرند اولا طومار مذکور بی بهره از قهر و خشم انقلابی ممکن است . ثانیا شرایط داخلی و جهانی و معضلاتی که دولت ایران هم اکنون با آن مواجه است قدرت این امر را خنثی می سازد. ثالثا نیروهای اپوزوسیون اعم از راست و چپ و سرنگونی خواه و سلطنت طلب منتظر چنین فرصتی برای بهره برداری تبلیغاتی هستند.

ایده طومار امضاهای فعلاً 20000 موردیِ اتحادیه‌ی آزاد کارگران ایران، به عنوان طرح یک بخش از این اتحادیه، در یک روند از درون آن زاده شده و همّ و غمِ این اتحادیه را در سال 1391 ترسیم نموده است. اهمیت پرداختن به این مسئله از آن‌جا ناشی می‌شود که پیش‌برد این طرح، به مثابه یک طرح باتلاقی، می‌تواند به برآمد نگرش‌ها و پراتیک‌هایی در جنبش کارگری ایران ختم شود که اولویت‌ها را نفی کرده و آن را به مسلخِ اپوزیسیون‌گراییِ بی‌مایه رهنمون گردد و سرنِمونی را در افق کارگران ایران قرار دهد که آنان را به سربازان پیاده‌ی پروژه‌های بورژوایی پرو غرب تبدیل نماید.

آخرین شانس ما بکارگیری یک بمب اتمی اسرائیلی است، تا برنامۀ اتمی ایران را متوقف کنیم. این جهتی است که دنیا خاورمیانه  و اسرائیل را به آن سو می راند. زیرا که از به کار گرفتن تحریمهای مؤثر و وادار کردن ایران از طریق صلح آمیز به پایان برنامۀ اتمی اش خودداری شد. بنا بر این سؤال به این کاهش می یابد که آیا اسرائیل نابود می شود یا ایران؟ و من امیدوارم که اسرائیلی ها بفهمند که بهتر است ایران را نابود کنند تا این که خود نابود شوند.

این منفعت و وظیفه‌ی ما است‌ که انقلاب را تا هنگامی  تداوم ببخشیم که تمام طبقات کمابیش دارا از سیادت برکنار شده باشند ، تا هنگامی که پرولتاریا قدرت دولتی را فتح کند و تا هنگامی که پیوستگی پرولتاریا ـ‌‌نه تنها در یک کشور، بلکه در همه‌ی کشورهای پیش‌رفته‌ی جهان‌ـ به‌آن اندازه پیش‌رفت کرده باشد که رقابت بین پرولتاریای این کشورها را متوقف کند و لااقل نیروهای عمده‌ی تولید در دست‌های پرولتاریا[ی هم‌بسته] متمرکز شده باشد.

آنارشیسم اساسا بشدت ضد دمکراتیک است، زیرا که اتوریته دمکراتیک ایده آل هم بالاخره اتوریته است. اما تا زمانی که دمکراسی مردود است راهی برای آن نمی ماند که به حل مشکلات و اختلافات غیر قابل اجتناب در بین ساکنان صومعه تلمه آ بپردازد. آزادی مطلق آنارشیسم برای هر فرد غیر قابل کنترلی، قابل تشخیص از یک استبداد نامحدود بوسیله افراد نیست، هم در تئوری و هم در عمل.

از شعرم خلقی به هم انگیخته ام

خوب و بدشان به هم در آمیخته ام

خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب

در خوابگه مورچگان ریخته ام

نیما یوشیج

 

 

دیگر نباید تردیدی در این باشد. حال و هوای جنبش کارگری دستخوش تغییر شده است.

دوست گرامی و فعال گرانقدر جنبش کارگری جعفر عظیم زاده مصاحبه‌ایi با رادیو دویچه وله انجام داده است که حکایت از تعمیق نگرشی بسیار نادرست در دیدگاههای وی دارد. او در این مصاحبه از نگاهی به تحلیل تحولات سیاسی و اقتصادی معاصر در ایران می‌پردازد که سراسر با دستگاه فکری گرایش خاصی در بورژوازی انطباق دارد.

دیگر تردیدی در این نیست: جهان وارد دورانی نو می شود. انقلاب نان و آزادی در جهان عرب، تنها ناقوس انقلابی در منطقه خاورمیانه نیست، این فراخوانی است به کل بشریت معاصر. فراخوانی برای نگریستن به گونه ای متفاوت به جهان، فراخوانی برای زیستن به گونه ای متفاوت. چرا این انقلاب چنین اهمیتی دارد؟

همه شواهد نشان می‌دهند که انقلاب نان و آزادی در مصر در حساس‌ترین نقطه حیات خود قرار گرفته است. نقطه‌ای که در آن تکلیف آرایش سیاسی جامعه مصر در حال تعیین شدن است. و درست در این نقطه حساس کمبود یک حزب ژاکوبنی، حزبی که به اندازه کافی مجرب باشد، حزبی که به فنون قیام مسلح و مسلط باشد، حزبی که واقعیت زندگی را بشناسد و نبض تپنده اش را تشخیص دهد، حزبی که لحظات را دریابد، بیش از هر چیز به چشم می خورد. انقلاب تنها روندی اجتماعی و دراز مدت نیست. در لحظات تعیین کننده، این عنصر توطئه است که در انقلابات نقشی برجسته می یابند. هر کس که این را انکار کند، یا ابله است و یا عوامفریبی که خود مشغول توطئه است. و در مصر امروز انقلابیون ضعیف ترین توطئه گرانند.

انتشار دو نوشته تقریباً همزمان با هم پایان دوره ای از تفوق ایدئولوژیک چپ خرده بورژوائی بر جنبش کارگری را به نمایش گذاشت. هر دو این نوشته‌ها از جانب کسانی انتشار یافته‌اند که در ضدیت با ایجاد سندیکا ها در سالهای گذشته نقش محرک اصلی در درون چپ را ایفا می کردند. و هر دو این نوشته‌ها به شکست خود اذعان دارند. هر یک به گونه ای.

مقدمه

دوم خرداد 1376 و جنبشی که به همین نام شناخته شد یکی از وقایع مهم در تاریخ معاصر ایران است که بدون بررسی و بازشناسی ابعادش بسیاری از وقایع سیاسی پس از آن، بویژه جنبش پسا انتخاباتی سال 88، قابل درک نیستند. با بررسی نظرات بسیاری از فعالین سیاسی و به خصوص فعالین چپ در می یابیم که هاله ای از ابهام هنوز بر فهم تحولات آن دوره سنگینی می کند. جنبش دوم خرداد چه بود، چرا بوجود آمد، چه تاثیراتی برجای گذاشت و به کجا انجامید؟ این سوالات و سوالاتی مشابه هنوز در یک بررسی علمی و جامعه شناختی پاسخ نگرفته اند و در گرد و غبار یک جدل ژورنالیستی، سیاسی و ایدئولوژیک مدفون شده اند.

از منظر اژدها پاسخی به یک بحث بود. بحثی پیرامون تحولات عمیق سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران در دهه پس از فروپاشی دیوار برلین، در دهه پس از پایان جنگ، در دهه عروج جنبش اصلاحات در ایران. بحثی تحت عنوان "یک گام به پیش چند گام به پس" در درون حزب کمونیست کارگری ایران که تلاشی بود برای ارائه تبیینی مارکسیستی از این تحولات و یافتن چشم اندازها و ابزارهای لازم برای بازسازی یک صف طبقاتی در جامعه ایران. بحثی که در عین حال نقدی بود از چرخش ایدئولوژیک رهبری حزب کمونیست کارگری و از دگردیسی  منصور حکمت از یک مارکسیست سابق به یک نظریه پرداز پست مدرنیست پسا مارکسیست.

دوستدار عزیز حکمت،

خوب بود که این بار سوار پیکان شده بودی. توصیه میکنم بار دیگر سوار اتوبوس واحد شوی. پایین‌تر خواهم گفت چرا.


نامه ات حاوی خیلی حرفهاست که نمی‌شود به همه‌اش پرداخت. به بخشی از آن‌ها خواهم پرداخت. نه مثل تو که از پاسخ قبلی من سؤال درآوردی که در مقابل سؤال من قرار بدهی. این بار هم نامه ات و پاسخ خودم را علنی خواهم کرد. اما این بار آخری است که این کار را می کنم.

کنفرانس دوم

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر