مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

درباره نسبت امور و اشیاء: باز هم امپریالیسم آمریکا

نه، این قدرت نمی تواند ترسناک ترین دشمن بشریت در تاریخ باشد. برعکس، آمریکای امروز بیشتر به تمثیل مائو تسه دون شبیه است که زمانی آن را به "ببر کاغذی" تشبیه نموده بود.

شناخت هر پدیده ای تنها هنگامی قابل اتکاست که نسبت آن با پدیده های دیگر نیز درک شود. بدون درک این نسبت آنچه کسب می شود تنها دریافتی از وضعیتی معین از پدیده است و نه تمامیت آن. این نه فقط درباره اشیاء، بلکه همچنین درباره امور چنین است. و عدم درک این نسبت اشیاء و امور به یکدیگر نتیجه ای جز دچار شدن به خطا در شناخت موضوع نخواهد داشت.

این را حتی در زندگی روزمره و لحظه به لحظه می توان دریافت. راننده ای که فاصله اشیاء را از یکدیگر به درستی تشخیص ندهد بدون تردید دچار سانحه خواهد شد و تیمی که قادر به تشخیص آرایش حریف نباشد بدون تردید مقدمات شکست خود را فراهم کرده است بی آن که خود الزاما تیمی ضعیف باشد. در واقعه سونامی مرگبار اندونزی که به قتل صدها هزار توریست و بومی انجامید، مردم حاضر در نوار ساحلی با کنجکاوی و علاقه مشغول تماشای توده باشکوه آبی بودند که از راه دور به آرامی به سمت ساحل در حرکت بود. آنها متوجه نبودند که آن توده باشکوه هنگام برخورد به ساحل به امواج سهمگین مرگبار بدل خواهد شد.

در سپهر سیاست نیز ماجرا بر همین منوال است. در اینجا نیز میزان قدرت و ضعف یک نیرو را در توازن با نیروهای دیگر و در نسبت با آنان است که می توان و باید تشخیص داد. در پهنه سیاست داخلی یافتن ابزارهای دقیق این تشخیص یک پیش فرض قطعی ورود به مبارزه سیاسی است و در عرصه رابطه بین دول تشخیص نسبت قوای متخاصم، واگرا و همگرا در تبیین و تعیین رابطه هر دولتی امری حیاتی است. و در لحظه تاریخی ای که اکنون در آن به سر می بریم، تلاطمات و جابجائی ها در توازن قوای جهانی به تشخیص هائی دامن زده است که اولا نادرستند و ثانیا به واکنشهائی زیانبار منجر می شوند.

نمونه ای از این تشخیصهای نادرست را یک کاربر در توئیتر با پرداختن به نقش آمریکا در افغانستان به نمایش می گذارد که توجه بدان مفید است. می نویسد:

"وقتی از طرح نابودی غرب آسیا و شمال آفریقا حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ بیست سال پیش آمریکا به افغانستان حمله کرد تا با طالبان و القاعده‌ای بجنگد که از صفر تا صدش را خودش ساخته بود. بیست سال گذشت، ده‌ها هزار جان زیبا در افغانستان گرفته شد، هزاران افغان در مسیر اروپا و استرالیا مردند. صدها هزار افغان آواره‌ی مرزها و کمپ‌ها و دیپورت‌سنترها شدند، ده‌ها هزار بمب بر سر مردم بی‌گناه ریخته شد. افغانستان ساخته نشد، طالبان از بین نرفت، طالبان ماند، افغانستان نابود شد.

آمریکا و نوچه‌هایش هم‌چنان دم از آزادیخواهی و دموکراسی و حقوق بشر می‌زنند. هیچ رژیم جنایتکاری در طول تاریخ این‌چنین وقیحانه اشغال نمی‌کرد تا همه‌چیز را نابود کند و زمین سوخته بر جای بگذارد. آمریکا ترسناک‌ترین دشمن بشریت در طول تاریخ است."

همه چیز این متن کوتاه درست است و در همه آن می توان با نویسنده موافق بود. به درستی و با عباراتی نافذ نقش ارتجاعی آمریکا را مورد تأکید قرار می دهد و فجایع ناشی از آن را بازگو می کند. و باز هم به درستی وقاحت و دنائت پادوهای همان آمریکا را مورد نقد قرار می دهد. همه عبارات درست اند و به درستی به حساسیتی دامن می زنند که در مبارزه برای رهائی توده های کار و زحمت نسبت به نقش بغایت ارتجاعی آمریکا باید داشت. همه عبارات، الی عبارت آخر: "آمریکا ترسناک‌ترین دشمن بشریت در طول تاریخ است."

حقیقتا؟ آیا واقعا آمریکا ترسناک ترین دشمن بشریت در طول تاریخ است؟ نه، چنین نیست. این حکمی است نادرست که به نتایجی گمراه کننده در مبارزه سیاسی می انجامد.

آمریکا را می توان یکی از ترسناک ترین دشمنان بشریت در طول تاریخ دانست اما به طور قطع ترسناک ترین دشمن بشریت در طول تاریخ نیست. چرا چنین نیست؟

نخست باید دید که معیار و شاخص خصلت نمائی یک قدرت به عنوان دشمن ترسناک بشریت چیست و دامنه نفوذ و تأثیر عملکرد قدرت مزبور تا کجا گسترش می یابد و بشریت را تهدید می کند؟

هنگامی که از یک قدرت به مثابه دشمن ترسناک بشریت سخن می گوئیم بیش از هر چیز ضدیت آن با نخستین و بنیادی ترین اصل حیات بشریت، یعنی صیانت جان از هر گونه تعرضی، است که شاخص تعیین کننده به شمار می آید. قدرتی که انسانها را به بند می کشد و بر آنان ستم روا می دارد - حال هر گونه ستمی – قدرتی است مخرب اما هنوز تهدید بشریت نیست. اما همین قدرت آنگاه که حقیقتا حیات توده های انسانی را تهدید و سلب کند به تهدید بشریت، به دشمن بشریت، تبدیل می شود. نه فقط به این دلیل که جان توده های مورد تعرض خویش در قلمرو دول مخالف یا ضعیفتر را نابود می کند، بلکه همچنین به این دلیل که نفس نابودی هستی انسانهای دیگر را به امری موجه و مشروع بدل می سازد و به این ترتیب دامنه آن تهدید علیه بخش خاصی از بشریت قابل گسترش به کل بشریت نیز می شود.

به این اعتبار آمریکا البته دشمن بشریت است. اما پیش از آمریکا انگلستان نیز دشمن بشریت بود. پیش از انگلستان و یا همزمان با آن، آلمان و ایتالیا و فرانسه و هلند و بلژیک و اسپانیا و پرتغال هم دقیقا کارنامه هائی مشابه را داشتند و به همان دلیل دشمن بشریت بودند. تازه این فقط مربوط به دوران مدرن است. پیش از آن هم قدرتهای دیگر دشمن بشریت بودند. از عثمانی تا روم باستان.

بنا بر این لیست دشمنان بشریت در طول تاریخ لیست چندان کوتاهی نیست. قدرتهای زیادی در طول تاریخ ظهور کردند که می توانند کاندید قرار گرفتن در مقام نخست به مثابه "ترسناک ترین دشمن بشریت در تاریخ" به شمار آیند. حقیقتا نیز انتخاب آمریکا به چنین عنوانی در پرتو اعمالی که دیگران انجام دادند، بیش از حد ساده انگاری به نظر میرسد.

این که عملکرد قدرتهای بزرگ جهانی تنها از منظر رویکرد آنان در مواجهه با قدرتهای رقیب و خصم و دول و دسته بندیهای ضعیف تر و توده مردم آنان مورد ارزیابی قرار گیرد، البته خود رویکردی چندان درست نیست. گسترش سیادت امپراطوری روم در عین حال به منزله گسترش نظام حقوقی پیشرفته آن نیز بود و بسط دامنه قدرت مغولها بر سرتاسر آسیا تا مرزهای اروپا رونق تبادل بین آسیا و اروپا را نیز به دنبال داشت. به همان ترتیب که سلطه سیادت آمریکا بر جهان پس از جنگ دوم جهانی لااقل گسترش اینترنت و تبادل اطلاعات در سطح جهانی را نیز به ارمغان آورد. با این حال در این تردیدی نیست که عملکرد همین قدرتها با درد و رنج و خون و مرارت برای توده های مردم مناطق تحت نفوذ خویش نیز همراه بود. انگلستان البته راه آهن را برای هندوستان به ارمغان برد اما صنعت بومی و کشاورزی هندوستان را نابود کرد و سهم این کشور در تولید جهانی را از 25 درصد به 4 درصد تقلیل داده و به بهای جان ده ها میلیون هندی فقیر تمام شد. تنها در ایران 9 میلیون نفر قربانی قحطی ای شدند که انگلستان مسئولیت مستقیم در ایجاد آن داشت. حال در مقام مقایسه بین امپراطوری انگلستان و آمریکای کنونی کدام یک را باید ترسناک ترین دشمن بشریت در تاریخ دانست؟

دوران سیادت آمریکا بر جهان از پایان جنگ دوم جهانی آغاز شد. آن هم نه به تنهائی، بلکه در رأس بلوکی از دول غربی. تنها پس از فروپاشی دیوار برلین و پایان جنگ سرد بود که سلطۀ آمریکا به سلطه ای نسبتا بلامنازع تبدیل شد. پیش از آن اما سلطۀ انگلستان به عنوان امپراطوری قتل و غارت و استثمار بر نیمی از جهان به مدت حدود سه قرن به درازا انجامید. از این نقطه نظر دوران سیادت امپریالیسم آمریکا هنوز فقط معادل بخش کوتاهی از دوران سیادت انگلستان است.

اما از یک نقطه نظر دیگر، یعنی از نقطه نظر شدت و حدت اعمال قهر مرگبار، نیز به سختی می توان آمریکا را ترسناک ترین دشمن بشریت در طول تاریخ به شمار آورد. البته آمریکا تنها قدرتی در جهان است که از سلاح اتمی برای کشتار مردم بیگناه دو شهر ژاپن استفاده کرد و البته جنایات آمریکا در ویتنام و کامبوج و اندونزی و آمریکای لاتین و خاورمیانه میلیونها انسان را به کام مرگ کشیدند. تنها در عراق و تنها در اثر تحریم دارو توسط آمریکا بیش از نیم میلیون کودک عراقی جان باختند. اما با تمام این جنایات، هنوز آمریکا به سختی می تواند در مقابل قساوت و درندگی نازیسم آلمان توان قرار گرفتن در مقام نخست ترسناک ترین دشمن بشریت را داشته باشد.

حتی از نقطه نظری دیگر، یعنی از نقطه نظر خصومت کور و کینه توزی مرگبار، تاریخ بشر – که البته تاکنون تاریخ جوامع طبقاتی است – نمونه های دیگری را نشان می دهد که با گذشت هزاران سال از آن، هنوز یادآوری آن رعشه بر اندام می اندازد. کافی است به سرنوشت تمدن درخشان کارتاژ نگاه کرد که تماما و تا به آخر قربانی انتقام بیرحمانه روم شد و به کلی از صفحه روزگار محو گردید. آن هم در شرایطی که حاضر به پذیرش سیادت روم نیز شده بود.

حال باید نادرستی گزاره "آمریکا ترسناک‌ترین دشمن بشریت در طول تاریخ است"، روشن شده باشد. نه، حقیقتا آمریکا شایسته اشغال چنین مقامی نیست. دادن چنین لقبی به آمریکا البته نشان از حساسیت نویسنده نسبت به سرنوشت میلیونها قربانی بیگناه جنایات آمریکا دارد، اما او ناخواسته لقبی را به آمریکا اعطا می کند که در شرایط کنونی اتفاقا مایه فخر و مباهات همان آمریکا و نوچه هایش خواهد شد که نویسنده هدف انتقاد خود قرار داده است. چرا؟ به این دلیل ساده که پیش فرض این که قدرتی ترسناک ترین قدرت تاریخ باشد این است که حقیقتا از نیروی کافی برای اعمال این قدرت نیز برخوردار باشد. قدرتی که نتواند اعمال شود، نمی تواند مایۀ ترس نیز باشد. اطلاق این که آمریکا ترسناکترین قدرت تاریخ است در حقیقت به معنی اذعان به آن است که آمریکای امروز از توان اعمال قدرتی در پهنه جهانی برخوردار است که هیچ یک از قدرتهای تاکنونی تاریخ از آن برخوردار نبودند. یعنی آمریکای امروز می تواند هماورد مقابل خویش را به همان سان – اگر نگوئیم با سهولت بیشتر – نابود کند که روم کارتاژ را نابود کرد. اما این وضع آمریکای امروز نیست. آمریکای امروز نه تنها نمی تواند هماوردهای قدر دوران خود را نابود کند، بلکه در مقابل چشمان ما در حال تحمل بزرگترین شکستها از این هماوردها است. از نقطه نظر نظامی، آمریکا از کمترین شانس پیروزی در مقابل روسیه به تنهائی برخوردار است تا چه رسد به ائتلافی بین روسیه و چین. آن هم نه فقط آمریکا، بلکه با تجمیع همه نیروهای مؤتلفه اش در متجاوزترین پیمان نظامی تاریخ یعنی ناتو. با قطعیت تمام می توان گفت که در یک تقابل نظامی احتمالی تمام عیار بین آمریکا و روسیه، مشروط به این که فرصت به کار گرفتن تمام ظرفیت اتمی طرفین فراهم نشود، آمریکا تماما نابود و به سرنوشت کارتاژ دچار خواهد شد در حالی که روسیه باقی خواهد ماند. شاید در مقیاسی مینیاتوری، اما به هر حال باقی خواهد ماند.

اما این تمام ماجرا نیست. از زمان جنگ دوم جهانی به این سو، آمریکا در هیچ و مطلقا هیچ جنگ بزرگی به پیروزی دست نیافته است. در خود جنگ جهانی دوم نیز این اتحاد جماهیر شوروی بود که سنگ بنای پیروزی بر نازیسم آلمانی را ریخت و آمریکا و متفقینش در آن شریک شدند. پس از این جنگ در تمام جنگهای بزرگ دیگری که آمریکا در آن شرکت داشت، نتیجه جنگ نه پیروزی برای آمریکا، بلکه یا شکست و یا وضعیتی نامعلوم بود. این هم در جنگ کره و هم در جنگ ویتنام واقع شد. بعدها و در دوران پسا جنگ سردی نیز، کشورهائی که مورد تعرض آمریکا قرار گرفتند هیچ یک از قدرت نظامی-اقتصادی-تکنولوژیک و عمق استراتژیک لازمی برخوردار نبودند که بتوانند حریف قدری برای آمریکا به حساب آیند. به عبارت دیگر، تمام قلدری و عربده کشی آمریکائیان در مقابل کشورهای ضعیفی صورت گرفت که توان دفاع از خود را در برابر تهاجم همه جانبه آمریکا و متحدان ناتوئی اش نداشتند. یوگسلاوی، افغانستان، عراق، لیبی و سوریه بارزترین نمونه های آن هستند. و در همین کشورهای قربانی تجاوز آمریکا نیز طی مرور زمان ورق برگشت و پیروزی نظامی نخستین به شکستهای سیاسی بعد تبدیل گردید. عراق به باتلاقی برای آمریکا بدل شد که هر روز یک پایگاه یا کاروان لجیستیکی آمریکائیان در آن مورد حمله قرار می گیرد و لشگر کشی به افغانستان به هزیمتی منجر شد شبیه به فرار مفتضحانه آمریکائیان و نوچه هایشان در روزهای پایانی جنگ ویتنام از سایگون. در لیبی هم نه فقط آمریکا، بلکه کل متحدین آن پس از نابودی زیرساختهای این کشور و غارت ثروت نقدی و ذخایر طلای آن، از کمترین نفوذ برخوردارند و این روسیه و ترکیه هستند که زمام امور را در آنجا به دست گرفته اند. وضعیت در سوریه هم نه تنها بهتر نیست، بلکه هر چه بیشتر به سوی افغانستانی شدن، یعنی هزیمت از آنجا، پیش می رود. به جرأت می توان گفت که تنها جنگ پیروزمندانه آمریکا در طول دوران طولانی پس از جنگ دوم جهانی، جنگ افتخارآمیز این قدرت جهانی علیه دولت چپگرای افسران جوان جزیره کوچک گرنادا در سال 1983 بود. همین و نه بیشتر.

نه، این قدرت نمی تواند ترسناک ترین دشمن بشریت در تاریخ باشد. برعکس، آمریکای امروز بیشتر به تمثیل مائو تسه دون شبیه است که زمانی آن را به "ببر کاغذی" تشبیه نموده بود.

همه اینها به معنای دست کم گرفتن نقش مخرب آمریکا در جهان امروز نیست. این کشور دژ ارتجاع و اصلی ترین مانع انکشاف مبارزه طبقاتی و تحقق امر رهائی بشر در جهان امروز است. به این اعتبار هیچ سخنی از مبارزه برای رهائی بشر، مبارزه برای انقلاب اجتماعی و برقراری جامعه کمونیستی، در جهان امروز نمی تواند در میان باشد بی آن که مبارزه با نفوذ مخرب این قدرت –هنوز- مسلط بر مناسبات بین المللی را در بر گرفته باشد. اما فقط با رعایت نسبت امور. و بزرگنمائی قدرت واقعی آمریکای امروز در تأثیرگذاری بر مناسبات بین المللی و بر مبارزه طبقاتی در کشورهای مختلف دقیقا به معنای عدم تشخیص همین نسبت امور است. آمریکای امروز قدرتی است در حال افول. این البته آن را به نیروئی خطرناک نیز تبدیل می کند. اما دامنه عمل این نیرو هر روز بیش از روز پیش محدود می شود و اقتدار آن در سطح جهانی با سرعتی حیرت انگیز در حال فروپاشی است. آمریکای امروز به مثابه دژ ارتجاع بیشتر با روسیه تزاری به مثابه دژ ارتجاع در اروپا قابل قیاس است که در پس هر نیروی ارتجاعی در اروپا قرار داشت اما خود در آستانه سقوط بود.

کمترین زیان این بزرگنمائی و عدم رعایت نسبت امور در آن است که ترس از این دشمن به ظاهر قهار بشریت به محافظه کاری در برابر نیروهای ارتجاعی دیگری منجر شود که خود در صف مقابل آمریکا و در مقام نیروهای متخاصم آن قرار گرفته اند. اطلاق آمریکای امروز به عنوان "ترسناک ترین دشمن بشریت در طول تاریخ" می تواند مقدمه ای باشد برای بزرگترین لغزشهای سیاسی در جهت حمایت از قطبهای دیگر ارتجاع بورژوازی. از جمله چنین بزرگنمائی هائی بودند که در تعیین سیر چپ محور مقاومتی از مبارزه برای سوسیالیسم به سوی "تبدیل کاخ سفید به حسینیه" نقش ایفا نمودند.

عباراتی از نوع "آمریکا ترسناک ترین دشمن بشریت در طول تاریخ" شاید واکنش احساسی مناسبی به جنایات آمریکائیان در لحظه حاضر در همسایگی نزدیک ما باشند اما به عنوان مبنائی برای تحلیل اشتباهاتی اند خطرناک و زیانبار که باید از آنان اجتناب نمود.

15 تیر 1400

6 ژوئیه 2021

دیدگاه‌ها   

# امیر 1400-04-19 22:30
رویکرد چپ محور مقاومتی انطباق غیر خلاق سیاست حزب توده (فرای درست یا نادرست بودنش) در سالهای اول انقلاب است. انتقاد از «چپ محور مقاومتی» و بویژه جناح «بیت رهبری» آن البته بجاست. اما مهم اینستکه انتقاد از چه مواضع و از کدام زاویه صورت میگیرد. از راست یا برپایه منافع کوتاه و بلند مدت توده های زحمتکش؟ مبارزه ضدامپریالیستی نباید ماهیت غیر طبقاتی بخود بگیرد و به كناره‌گیری از مبارزه برای سوسیالیسم بیانجامد، چیزی که چپ مقاومتی عملا بدان مشغول است.
درک این چپ از امپریالیسم به جنبه های نظامی امپریالیسم و آنهم معمولا فقط امپریالیسم آمریکا محدود میماند و او از ارایه تحلیل اقتصاد-سیاسی طفره میرود. و در نتیجه درمسایل جهانی به مواضع ساده اندیشانه و خطرناک همراهی با یارگیریهای قدرتهای بزرگ امپریالیستی بجای بسیج نیروی توده ای روی میاورد. این «چپ» در درون کشوربسیج نیرو را فقط برپایه شعارهای ضدآمریکایی دنبال میکند و عملا به حمایت از موتلفه و شرکا و میرسد ویا در خارج مجذوب ترامپ وترامپیسم میشود.
برداشت من از برخی اشارات و نقد ملایم آقای شفیق به چپ مقاومتی اینستکه آن بیشتر کوششی است برای القای مرزبندی با آن نگرش. دقت در تحلیلها و مواضع آقای شفیق (چینش جبهه مبارزاتی غربگرا-شرقگرا، عمده کردن دولت روحانی-یا بقول ایشان غیبت دولت در دوره روحانی- و نامساعد دانستن شرایط عینی ایران و جهان برای تغییرات نسبتا ژرف و مثبت اجتماعی، هشدار نسبت به عروج «قابلمه بدستها»، برخورد تایید آمیز با پروژه سعید محمد و سپس رییسی و کلا سکوت تایید آمیز نسبت به روند انتخابات و...) نشان میدهد که نگرش ایشان اخیرا از بسیاری جهات عملا و در میدان کمابیش گونه ای از آن همان چپ مقاومتی است و یا حداقل همان خروجی را دارد.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# جمال 1400-04-23 22:16
آقای امیر عزیز، در جواب ادعای شما بهمن شفیق از شما خواست، شما "موضع گیری" کمونیستی درست را مطرح کنید.
معنی سکوت شما چیه؟ منتظر بمونیم تا از بحث alh استفاده کنیم یا نوشتۀ شما فقط یه سنگ پراکنی خالی بود؟
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# بهمن شفیق 1400-04-20 09:21
آنچه شما درباره تحلیل های ما نوشته اید مبنی بر این که آن تحلیل ها همان خروجی چپ محور مقاومتی را دارد، برای ما ناشناخته نیست. پیش از این نیز چنین اظهار نظرهائی درباره مباحث ما به عمل آمده بود. معمولا هم معلوم می شد که چنین منتقدینی در صف چپ سرنگونی طلب پرو امپریالیست قرار دارند. قصد وارد کردن چنین اتهامی به شما را ندارم، اما خوب است که با ذکر نمونه ای از موضعگیری کمونیستی مد نظر شما چنین مواردی را به ما نیز نشان دهید تا هم سوء تفاهمی پیش نیاید و هم ما نیز امکان آن را داشته باشیم تا از چنین موضعگیریهای رادیکال و طبقاتی ای بیاموزیم.
اما اگر نتوانید چنین چیزی را نشان دهید چه؟
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# نیما 1400-04-17 21:01
امریکا ببر کاغذی نیست، ببر زخم خورده است، دست بر قضا افول هژمونی باعث می‌شود که هجومی‌ترو بی‌پرواتر رفتار کند و تجربه شکست‎هایش در غرب آسیا باعث می‌شود که چابک‌تر وبهینه‌ترعمل کند. ایران یک دهه است که شدیدترین تحریم‌ها را تجربه می‌کند. جنس این تحریم‌ها، تحریم‌های مالی و بانکی است، امریکا در کنترل این گلوگاه‌های مالی دست بالا را دارد، در صندوق بین المللی پول، در سوئیفت، در FATFدست بالا دارد، با چنین ابزارهایی امریکا توانایی مهندسی کردن سقوط ارز یک کشور را دارد. بیش از 85 درصد داد و ستد در جهان اعم از صادرات و واردات با دلار انجام می‌شود. برخی از کالاها مانند نفت جهانی و معاملات آتی نفت عملاً تنها با دلار انجام می‌شوند(بله این وضعیت پایدار نیست و قدرت رو به افول است ولی تا اطلاع ثانوی با امپریالیسم مالی امریکا روبرو هستیم).
امریکا سعی می‌کند تهاجمات نظامی خود را بهینه‌تر کند، بهینه‌سازی یعنی ترور و خرابکاری را در دستور کار قرار دهد. از طریق پراکسی‌ها رزم ناو خارک را غرق کند، پالایشگاه تهران را به آتش بکشد، در نطنز خرابکاری کند، ارشدترین فرمانده‌هان نظامی را ترور کند.
امریکا هژمونی فرهنگی دارد. HBO و نتفلیکس دارد. هالیوود و شبکه‌های تلویزیونی پر بیننده دارد و دل طبقه متوسط ایرانی را برده است. حتی بسیجی‌ها هم سعی می‌کنند شبیه امریکا شوند و تلنت شوی خودشان را بسازند.

بزرگترین دشمن بشریت؟ آنچه که می‌دانیم این است که امریکا در تاریخ معاصر بدترین دشمن ایران بوده است، این دشمنی همچنان به شدت ادامه دارد. افول هژمونی؟ تا اطلاع ثانوی این ببر زخم خورده همچنان هژمون است. محافظه کاری؟ نه برای چه محافظه کاری، مرزبندی دقیق با براندازان چپ و راست، دفاع از مطالبات ایجابی که امکان تحقق دارد و باعث افزایش قدرت سیاسی طبقه کارگر می‌شود(مثل مطالبات کارگران پیمانی شرکت نفت) و حفظ استقلال از قطب‌های سرمایه‌داری در ایران. چپ محور مقاومتی هم نه یک جریان سیاسی بلکه فحش و اتهامی است که چپ برانداز به تمام طیف‌های چپ ضد امپریالیست در ایران می‌زند. شما این کار را نکنید.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# بهمن شفیق 1400-04-18 09:22
با تشکر از مباحث خوبی که طرح کردید. پاسخ مباحث شما کمی تفصیل لازم دارد. در روزهای آینده در شکل یک گفتار یا نوشته به آنها خواهم پرداخت. تا آن زمان شاید کاربران دیگری هم وارد بحث شده و به جوانب دیگری پرداخته باشند. امیدوارم که این به مباحثه ای جدی و مسئولانه برای یافتن راهکارهای کمونیستی دامن بزند.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# مینو 1400-04-17 00:19
جوری ساده انگاری در این مقاله می بینم که ضرورت نوشتن آن را از اساس زیر سوال می برد. بازگشت به تئوری ببرکاغذی............؟
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# بهمن شفیق 1400-04-17 11:14
به این جملات دقت کنید:
"نیروی دریائی آمریکا فعلا در موضوع اسلحه فوتوریستی که با استفاده از الکتریسیته با سرعتی تا 7 برابر سرعت صوت به شلیک گلوله می پردازد ترمزها را کشید. نیروی دریائی بیش از یک دهه زمان صرف توسعه توپهای الکترو مغناطیسی کرد که زمانی قرار بود بر رزمناوهای کلاس جدید زاموالت نصب شوند...."
این جملات اول گزارشی از آسوشیتد پرس در روز اول ژوئیه است. میتوانید کل مطلب را در این آدرس بخوانید:
https://apnews.com/article/technology-business-a67d3200fad72488ebb37ce1b46bce5b
می دانید دلیل این که این پروژه بعد از یک دهه متوقف شد چه بود؟ نیروی دریائی آمریکا تصمیم گرفته است که روی سلاحهای هایپرسونیک کار کند و عقب ماندگی اش نسبت به چین و بخصوص روسیه را جبران کند. گزارش را بخوانید تا ببینید که این نیرومند ترین ارتش دنیا چه فضاحتی به بار آورد. بعد از ده سال کار و تحقیق و صرف منابع مالی متوجه شدند که با برد 110 کیلومتری اش نمی شود کاری کرد. حالا باید عقب ماندگی ای را جبران کنند که شاید یک دهه طول بکشد. آن هم به شرطی که چین و بویژه روسیه در همین حد پیشرفت کنونی در سلاحهای هایپرسونیک متوقف بمانند که نمی مانند. و این فقط یک نمونه از انبوه وقایعی است که هر روز در مقابل چشمان ما رخ می دهند و زوال اجتناب ناپذیر این امپراطوری را به نمایش می گذارند. یک بار دیگر به افغانستان و عراق نگاه کنید.
ما ساده انگاری نکردیم، قضایا واقعا ساده اند. فقط کافی است که از دنیای موهومات ساخته شده توسط رسانه ها بیرون آمد و واقعیت را آنطور که هست دید.
بحث یادداشت بالا هم روشن است. آمریکا در سطح جهانی دژ ارتجاع است. اما دژی است در حال فروپاشی و این آن را بیشتر به همان ببر کاغذی مائو شبیه می کند. چرا این تشبیه لازم است؟ به این دلیل خیلی ساده که رعب از همین آمریکا بسیاری از کسانی را که لااقل خودشان خودشان را سوسیالیست می دانند، به حمایت از بورژوازی رقیب آمریکا کشانده است.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر