مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

مردی که نمیخواست سلطان باشد! – پرده دوم

بدبختی اصلی این اپوزیسیون هم در همین است. آنها کسی را در مرکز آرایش سیاسی خود و به عنوان سمبل این ائتلاف یا "اتحاد" قرار داده اند که خود بیان کامل و رسائی از تناقضات است.... او به مثابه شاهزاده وارث سلطنتی است که تمرکز قدرت و مبارزه با واگرائی پیرامونی قلمرو کشوری از اصلی ترین شاخصهای آن را تشکیل می داد.... اما این سمبل باقی مانده از آن نظم سالهاست که وظیفه ای دیگر بر عهده گرفته است و آن هم به فروش رساندن خرده خرده آن میراث است.

پرده دوم – اسفند 1399

دو سال از زمانی که شورای گذار اپوزیسیون برانداز تشکیل شد گذشت. بعد از دو سال پر فراز و نشیب و پر تلاطم، در آستانه دور تازه انتخابات ریاست جمهوری در ایران، این اپوزیسیون در مسیر پیشروی های بی وقفه خویش به این درک عمیق نائل آمد که باید به جمهوری اسلامی "نه" بگوید. کمپینی با شکوه از سوی مردان و زنانی بی شکوه، هیاهوی بسیار برای هیچ. یا شاید هم برای پیشگیری از فاجعه بعدی. کدام فاجعه؟ همان فاجعه ای که چهار سال پیش و باز هم در جریان انتخابات ریاست جمهوری واقع گردیده بود. صفهای طویل رأی دهندگان به روحانی در سفارتخانه ها و کنسولگری های جمهوری اسلامی ایران در ممالک فرنگ را به خاطر دارید؟ همان صفهائی که بسیاری از کارشناسان بی بی سی و صدای آمریکا هم در آنها حضور داشتند و رأی خود به روحانی را به درون صندوقی ریختند که "خودکامگان ولایت فقیه" برایشان برپا کرده بودند. لحظه ای بغایت تلخ برای براندازان مأیوس و سرنگونی طلبان غیور. حقیقتا هم معنای "نه به جمهوری اسلامی" چیز دیگری نمی توانست باشد به جز تلاشی از سر نومیدی برای پیشگیری از تکرار فاجعه خرداد 96 در خرداد 1400. اپوزیسیون وحدت باشکوه خویش حول "نه به جمهوری اسلامی" را جشن می گرفت و آن را به عنوان گام دیگری در پیشروی ای اش به جماعت می فروخت. اما این کشف تازه اپوزیسیون چیزی جز همان کالای قدیمی نبود. اساس براندازی از همان آغاز بر "نه به جمهوری اسلامی" قرار داشت. حال اپوزیسیون همان چیز آغازینش را به مثابه کشفی تازه جشن می گرفت. همان کالای قدیمی را از پستو بیرون کشید و گردگیری کرد و به عنوان دستاوردی جدید روانه بازار کرد. حقیقتا رقت انگیز. این اپوزیسیون حتی رعب آور هم نیست. از پس جمهوری اسلامی که بر نمی آید هیچ، اگر بتواند "رودست" نخورد هنر کرده است.

شاید فقط خواجه حافظ شیرازی نداند که این اپوزیسیون چهل تکه ای است ملون که از جابلقا تا جابلسا را در خود جا داده است. از تل آویو و باکو و اربیل تا واشنگتن و لندن و پاریس و برلین سرم های مواد قندی به رگهایش وصل کرده اند و با تنفس مصنوعی زنده نگهش می دارند تا درروز مبادا و سر بزنگاه حاضر باشند و به میدان بیایند و نقش تاریخی خود را ایفا کنند. در روز مبادائی که نه خود اینان، بلکه گردن کلفتهای متحدشان در داخل کشور و داخل نظام - فائزه ها و تاجزاده ها و روحانی ها و ظریفها و انبوه جیره خوارانشان - قرار است برایشان مهیا کنند. این نقش تاریخی برای تک تک بازیکنان هم روشن است. نیازی هم به پیش بینی نیست. این سناریو قبلا جاهای دیگری هم به اجرا درآمده است. نقش آینده خاندان مهتدی ها چیست؟ به خاندانهای بارزانی و طالبانی نگاه کنید. آقای شریعتمداری آیت الله زاده چکاره خواهد بود؟ به هاشم تاجی کوسوو نگاه کنید و قس علیهذا. هر کدام از این موزائیک چهل تکه جای روشنی برای خود رزرو کرده اند که با پیشرفت "مبارزات مدنی" قرار است نصیبشان شود. از جیش العدلی ها و مساواتی ها تا پژاکی ها و الاحوازی ها و حتی آن جبهه کهگیلویه و لرستانات!!. اما اگر چنین است، نقش آن مرکزی ها چیست؟ اینها که همگی فقط و فقط در یک چیز مشترکند و آن هم این که هیچکدام با دیگری نمی توانند در یک اقلیم بگنجند. یا این که کسی دیده است که مثلا پژاک طرحی برای اتحاد با آذربایجان ارائه دهد یا جیش العدل برای اتحاد بلوچستان و کردستان نقشه ای داشته باشد؟ چنین نقشه هایی درکار نیست. همه اینها امروز به این دلیل در کنار هم قرار گرفته اند که فردا بتوانند کاملا از هم جدا شوند. آن هم با خونین ترین جنگها و بیرحمانه ترین خونریزی ها. کسی توهمی دارد که در فردای موفقیت احتمالی این اپوزیسیون در نقده و ارومیه و تبریز و زاهدان و کرمانشاه چه بلوائی خواهد بود؟

پس چسب اصلی این اپوزیسیون کجاست؟ چه چیز آنها را کنار هم نگه داشته است؟ نفی جمهوری اسلامی به تنهائی ملاط کافی برای ایجاد توهم یک صف متحد نیست. هیچکس نمی تواند این ملغمه خرده منفعتها را به عنوان جمعی متحد جدی بگیرد. باید چیزی در میان آنها و درست در میانی ترین نقطه باشد که بتواند این تصویر را تداعی کند. سه بار می توانید حدس بزنید که آن چیز چیست.  درست حدس زدید حضرت عالیجاه و والا مقام، بازمانده سایه خدا، حضرت مستر شاهزاده رضا پهلوی.

و بدبختی اصلی این اپوزیسیون هم در همین است. آنها کسی را در مرکز آرایش سیاسی خود و به عنوان سمبل این ائتلاف یا اتحاد قرار داده اند که خود بیان کامل و رسائی از تناقضات است. هم در آن اپوزیسیون و هم در شخص خود وی. او به مثابه شاهزاده وارث سلطنتی است که تمرکز قدرت و مبارزه با واگرائی پیرامونی قلمرو کشوری از اصلی ترین شاخصهای آن را تشکیل می داد. خود او البته اصولا فاقد هر گونه پرنسیپی است، اما خیل کسانی که به او دل بسته اند شیفته بالانس های خانگی او و اینستای هنری اش نیستند، وی را وارث آن نظمی می دانند که از نظر آنان تجسم عظمت ایران با تمام شکوه باستانی و بلندپروازی های امروزی اش بود. نظمی که لااقل در منطقه حرف اول در مناسبات قدرت را می زد. اما این سمبل باقی مانده از آن نظم سالهاست که وظیفه ای دیگر بر عهده گرفته است و آن هم به فروش رساندن خرده خرده آن میراث است. با هر موضعگیری در آستانه هر اجلاس این شورای گذار و آن هیأت ائتلافی و با هر بیانیه صادره، شاهزاده بر یک تکه دیگر از آن میراث چوب حراج می زند تا نظر مساعد این جماعتی را جذب کند که به عنوان اپوزیسیون یک نظام سیاسی هیچ وجه مشترکی با یکدیگر ندارند جز در هم ریختن و نابود کردن کل چهارچوبی که هم آن نظام در آن برپا شده است و هم اپوزیسیون واقعی آن تنها بر همان زمین می تواند به مبارزه با آن بپردازد. حقیقتا کسانی را که در صدد تبدیل ایالتهای کردستان و بلوچستان و آذربایجان و خوزستان و حتی لرستان به کشورهائی مستقل با متحد با امثال ترکیه و عربستان اند، تنها با اغماض و به خاطر سهولت کلام می توان اپوزیسیون نامید. آنها هیچ نشانه ای از یک اپوزیسیون را بر خود حمل نمی کنند و دقیقا به همین دلیل است که به ابلهی به نام رضا پهلوی درست در نقطه مرکزی آرایش خود نیاز دارند که همین جلوه اپوزیسیون بودن را باید برای آنان تأمین کند بی آن که همراه با کمترین خطری برای پروژه های گریز از مرکز و بازگشت به اقتدارگرائی ایرانی و ایرانشهری باشد.

دقیقا همین ضمانت عدم بازگشت آن اقتدارگرائی و قلدری رضاخانی است که شاهزاده را در هر نقطه عطفی در موقعیتی قرار می دهد که یک تکه دیگر از آن هویت را با دلارهای عربستانی طاق بزند تا همه اجزاء تشکیل دهنده آن ملغمه گانگسترها راضی بمانند. شاهزاده در سالهای پیش و در نقطه عطفهای متعددی که این "اپوزیسیون" برانداز پشت سر گذاشت قطعات متعددی از آن میراث هویتی را به حراج گذاشته بود. از تمرکز گرائی که با فدرالیسم طاق زده شد تا آموزش به زبان مادری و غیره و غیره، شاهزاده همه و هر گونه امتیاز مضمونی را واگذار کرده بود. دیگر از آن میراث جز اسم خود او به عنوان شاهزاده چیزی باقی نمانده بود. این بار و در نقطه عطف شکوهمند کمپین "نه به جمهوری اسلامی"، این تنها چیز باقی مانده بود که وثیقه قرار گرفت. شاهزاده اعلام کرد که اصلا نمی خواهد شاه باشد و تنها به شرطی طرفدار نظام سلطنتی است که مقام پادشاهی انتخابی باشد. البته او نگفت که هر چند سال یک بار می توان شاه را انتخاب کرد. نیازی هم به آن نبود. کمدی آشکارتر از آن بود که نیاز به توضیح داشته باشد.

اما ماجرا علاوه بر بعد سیاسی یک بعد شخصی نیز دارد. شاهزاده رضا پهلوی آدمی است پوچ و توخالی و اهل حال. او اهل همه چیز هست الا جنگ قدرت. این را از همان دوران نوجوانی و جوانی اش می شد تشخیص داد. چرخ ایام بیچاره را در موقعیتی قرار داد که ناچار بود دائم نقش بازی کند. البته برای این بازی کردن نقش کم پول دریافت نکرد. اما به هر صورت نقش بازی کردن برای تمام عمر چندان هم خوشایند نیست. این بار شاهزاده فرصت را غنیمت شمرد و ضربه رهائیبخشی برای خلاصی خود از این قید و بند ابدی نیز وارد کرد. وی در کنار بر شمردن فضیلتهای جمهوریخواهی و اعتقاد به مبانی دمکراسی و غیره، عبارتی در توضیف نقش خود نیز داشت که اصل ماجرا را بیان می کند. او گفت که خواستار هیچ پست و مقامی نیست برای این که آزادی اش را می خواهد و نمی خواهد در قفسی چپانده شود که تعهدات پست و مقام برایش ایجاد می کنند. حرفی روشن تر از این؟ تعهد برای او نه درک آزادی بلکه نقض آن است. خوب این بیچاره را چه به سیاست؟

به عبارتی دیگر، سمبل وحدت "اپوزیسیون" خواستار قدرت نیست و تمام قدرت را برای اجزائی باقی می گذارد که آن وحدت را فقط برای از بین بردن می خواهند و نه برای حفظ کردن. تصور آن چندان دشوار نیست که موفقیت این اپوزیسیون در براندازی جمهوری اسلامی چه معنائی خواهد داشت. اقلیم "آذربایجان جنوبی" در دست اخلاف آیت الله العظمی شریعتمداری و اقلیم بلوچستان در تصرف خاندانهای ریگی و ملازهی و امثالهم و اقلیم کردستان هم برای مهتدی ها و هجری ها و خوزستان و لرستان هم برای خاندانهائی از همان قماش و حکومت مرکزی ای در تهران که قلمرو اختیارات آن تا اصفهان و شیراز گسترده است و برای دریافت پول فروش نفت خوزستان و ماشین آلات صادراتی تبریز باید به پادرمیانی فرمانده سنتکام متوسل شود. و این تازه بهترین سناریو است.

آیا هنوز تردیدی در این هست که دولت بورژوازی ایران نه این اپوزیسیون، بلکه خود همین جمهوری مستقر اسلامی است؟ برای براندازان مسأله جایگزینی دولت بورژوازی ایران با دولتها و مینی دولتهای بورژوازی های مناطق مختلف از طریق بستن بند ناف خود به بورژوازی امپریالیست ترانس آتلانتیک است. برای کارگران مسأله فقط می تواند برانداختن هر گونه دولت بورژوازی باشد. براندازان در صدد چرخاندن چرخ به گذشته اند، پرولتاریا باید این چرخ را به سوی آینده بچرخاند.

2 فروردین 1400

22 مارس 2021

پرده اول (منتشر شده در اسفند 97)

سالیانی پیش، شاید بیست سال پیش، مصاحبه ای خواندم با شاهزاده رضا پهلوی. مصاحبه گر از ایشان می پرسد که برای آزادی ایران تا کجا حاضر است از زندگی خویش گذشت کند. شاهزاده پس از کمی مکث پاسخ داد: نیمی از ثروتم را.

اکنون، چهل سال پس از سرنگونی نظامی که شاهزاده سمبل بازمانده از آن است، او یک بار دیگر در مرکز توجه اپوزیسیون قرار گرفته است. در میزان ثروت وی قطعا تغیراتی شگرف رخ داده است. نه این که نیمی از آن در مبارزه برای آزادی ایران از بین رفته باشد. برعکس، مبارزه برای آزادی ایران از قرار و بر اساس همه آنچه حواریون جان بر کف پیشین وی اعلام می کنند، باید بیزنس بسیار سودآوری نیز برای او بوده باشد و بر میزان آن ثروت باید به طور هنگفتی نیز اضافه شده باشد. شاهزاده فداکاری های بسیاری کرده است و از دل هر کدام از این فداکاری ها از قرار بخشی از منابع دریافتی را هم برای بازنشستگی و دوران پیری خودش کنار گذاشته است. از شورای ایرانیانی که شاهزاده تیغشان زد تا دلارهای شیوخ آل سعود همه و همه باید بر میزان ثروت تأثیر گذاشته باشند. والبته معلوم است که اکنون فداکاری آینده شاهزاده برای آزادی ایران بسیار بزرگتر هم خواهد بود. نصف ثروت یک پاپتی رقمی نیست. نصف ثروت شاهزاده اکنون قطعا بیش از زمان آن مصاحبه است و دست شستن از آن قطعا فداکاری به مراتب بزرگتری خواهد بود. اما به شرطی که شاهزاده دروغ نگفته باشد و حقیقتا آماده چنین فداکاری بزرگی نیز باشد. قرائن چیز دیگری را نشان می دهند.

شاهزاده اکنون نه فقط سمبل به جا مانده از نظام سلطنتی، بلکه همچنین رئیس سمبلیک ائتلافی نوین نیز هست. ائتلافی برای دمکراسی که همه قومیتهای ایرانی در آن باید به حقوق پایمال شده تاریخی خویش دست بیابند و شکل حکومت آینده را هم در روندی کاملا دمکراتیک و با ارادۀ خود مردم ایران انتخاب کند. البته اگر ایرانی باقی مانده باشد. درست همزمان با این ائتلاف نیز دست غیبی یاری نمود و ائتلافی گسترده از دموکراسی خواهان ایران در هانوفر آلمان شکل گرفت که همه احزاب خوشنام و صد در صد دمکرات ایران گرد هم آمدند. از جمله این احزاب باید از "حزب تضامن دمکراتیک اهواز، حزب اتحاد بختیاری لرستان و کهگیلویه و بویر احمد (لرستانات)، حزب مردم بلوچستان، سازمان فرهنگی سیاسی ترکمن صحرا و سازمان فرهنگی سیاسی آذربایجان نام برد. صد البته که در چنین ائتلافی رفقای کرد باید حضور داشته باشند و با حزب دمکرات و حزب کومه له کردستان حضور هم دارند.

به عبارتی، شاهزاده پهلوی اکنون سمبل ائتلافی گسترده از همه نیروهائی است که پدر بزرگ وی برای تشکیل دولت مرکزی مقتدر مقاومت همه آنها را در هم شکسته و بنیانهای دولت مدرن سرمایه داری در ایران را پایه گذاری نموده بود. با به عبارتی دیگر، سمبل کوکاکولا اکنون در خدمت مارکتینگ آبدوغ خیار قرار گرفته است.

در صحنه پایانی فیلم ال سید، سرداران ارتش وی خود را ناتوان از مقابله با ارتش دشمن می بینند و ال سید نیز بر اثر جراحتهای وارده از نبرد در شب پیش از نبرد پایانی جان می بازد. جراحت ال سید از عوامل روحیه بخش به سربازان دشمن و تضعیف روحیه سربازان خودی درپایان روز بود. سرداران می دانستند که بدون ال سید بازنده جنگ خواهند بود. آنها در نبرد صبحگاهی روز بعد، ال سید مرده را لباس رزم پوشاندند، سوار بر اسب کردند، نیزه ای به دستش دادند و با تمهیداتی آن پیکر بیجان بر اسب نشاندند و محکم کردند و پیشاپیش لشگر قرار دادند. با ظهور ال سید، این روحیه دشمنان بود که ضربه خورد و سربازان وی بودند که با رشادتی افزون بر صفوف دشمنان تاختند و جنگ را به نفع خویش خاتمه دادند.

در صحنه نبرد ائتلاف نوین، شاهزاده پهلوی نیز سوار بر اسب پیشاپیش لشگر رشید دمکراسی نشانده شده است. اما سرداران شاهزاده پیش از ورود به میدان آنچه از پیکر نیمه جان سیاسی این شهسوار سلحشور باقی مانده بود را نیز قطعه قطعه کردند و با صدای بلند هم قطعه قطعه کردن آن را اعلام کردند و سپس آن را بر اسب نشاندند. آنها این سردار رشید سپاه را وادار کردند بپذیرد که در میان رؤسای ائتلاف تنها از یک حق رأی برخوردار است و نه بیشتر. آنها او را وادار کردند وفادار ترین نیروهای طرفدار خود را مشتی "خاله خرسه نفهم" معرفی کند، آنها او را وادار کردند بگوید که اصلا خودش نظام سلطنتی هم نمی خواهد. آنها او را وادار کردند بپذیرد که ایران به شرطی یک ایران دمکراتیک خواهد بود که نظر مساعد سران احزاب الاحواز و لرستانات و بلوچستان و غیره و ذلک را جلب کرده باشد. کاری که پدر بزرگ مرحوم نکرده بود و نظر مساعد شیخ خزعل را جلب نکرده بود، اکنون نوه انجام می دهد. خلاصه این که آنها با ال سیدی به میدان آمدند که در روز پیش کمی سالم به نظر میرسید اما در روز نهائی نبرد کاملا تکه تکه. با این سردار در پیشاپیش صفوف، آنها 10 اسفند را روز نبرد بزرگ خواندند و در 11 اسفند حتی دمکراتیک ترین رسانه های اپوزیسیون از قبیل رادیو فردا و بی بی سی نیز خبر بازی فوتبال تیمهای بلاروس و ایران و پاسخ صادق لاریجانی به روحانی را درج کردند اما از قیام قهرمانانه این ائتلاف نوین اثری نبود.

در دی ماه 86 جمعیتی در خیابانهای بسیاری از شهرهای ایران فریاد برآوردند که "رضا شاه روحت شاد". این که روح رضا شاه اول حقیقتا شاد شد یا نه ما نمی دانیم. اسرار ازل را نه تو دانی و نه من. اما برای حواریون جان بر کف رضا شاه دوم، شاهزاده پهلوی، آن فریاد در خیابانهای ایران شاهدی بر آن بود که مردم همین رضا شاه حی و حاضر را می خواهند. آنها نفهمیدند که "رضا شاه روحت شاد" یعنی فریادی برای دولتی مقتدر. و خود رضا شاه دوم تعبیری کاملا متفاوت از آن شعار داشت. او ذوق زده شد و شعار را چنین تعبیر کرد: "رضا شاه دلت شاد". و دل هم با پول شاد می شود. کمدی 10 اسفند دیگر چیزی کم نداشت.

هنگامی که بیست سال قبل ما نوشتیم که جمهوری اسلامی ایران دولت بورژوازی ایران است، بسیاری به سرزنش ما پرداختند. خیلی ها گفتند که نه، این دولت اسلام سیاسی است و غیر متعارف است و نمی تواند دولت بورژوازی ایران باشد. عده دیگری هم گفتند که نخیر، این دولت برای بورژوازی است اما نه دولت بورژوازی. باز هم عده دیگری گفتند که این ولایت فقیه است و اصلا دولت نیست. اکنون و بیست سال بعد، چهار دهه پس از سرنگونی نظام سلطنتی، از قرار هنوز بورژوازی ایران هیچ نماینده سیاسی ای ندارد که بتواند حول آن متحد شود. یا این که حقیقتا کسی هم هست که فکر کند صاحبان کارخانه ها و کشت و صنعتها و مال های عظیم و هلدینگها و مؤسسات مالی سرتاسر ایران پشت ائتلافی از کومه له و تضامن الاحواز و حزب لرستانات جمع می شوند؟ کسی اگر حقیقتا به این باور دارد، مغزش پاره سنگ برداشته است.

آنها که عقلشان درست کار می کند، غیر از این فکر می کنند. استخوان خورد کرده ترین نمایندگان به جا مانده از نظام پهلوی، اکنون دفاع از تمامیت ارضی ایران و افتخارات نظامی و علمی ایران را در دفاع از همین جمهوری اسلامی حی و حاضر می بینند. ایرانگرایان راستین دیگری نیز در گسترش نفوذ ایران تا دریای مدیترانه است که تحقق رؤیای امپراطوری ایران را می بینند. برای عده ای از اینان هم اکنون سردار سلیمانی و سردار سلامی و سردار حاجی زاده نماد سرداران ساسانی و هخامنشی اند و آیت الله خامنه ای هم همان شاه شاهان. بگذریم از این که در داخل خود ایران همه و همه لایه های طبقه بورژوازی ایران در همین جمهوری اسلامی است که بهترین آلترناتیو ممکن را حی و حاضر در اختیار دارند و اگر هم قرار باشد کاری صورت دهند، در همین نظام است که قرار است صورت دهند.

بورژوازی ایران سلطان می خواست و میخواهد. شاهزاده رضا پهلوی، این رضا شاه دوم، اما مردی بود که نمی خواست و نمی خواهد سلطان باشد. این تصمیم کاملا شخصی اوست. اما در ورای این تصمیم شخصی واقعیتی عینی است که عمل می کند. سرنوشت بورژوازی ایران به سرنوشت جمهوری اسلامی گره خورده است. این بورژوازی این جمهوری را به ارمغان آورد و این جمهوری را حفظ نیز خواهد کرد. اپوزیسیون در این جمهوری بی معنی است. اپوزیسیون یعنی انقلاب سیاسی و امروز انقلاب سیاسی یعنی تکه تکه کردن واحدی یکپارچه به نام ایران و تکه تکه کردن این واحد یکپارچه یعنی تکه تکه کردن بازاری واحد با هشتاد میلیون مصرف کننده، ثروتهای عظیم طبیعی و ظرفیت عظیم تولیدی. انقلاب آتی تنها می تواند و باید انقلابی اجتماعی باشد. انقلابی که نه تنها بخشی از اپوزیسیون جمهوری موجود نیست، بلکه بر علیه آن نیز هست. انقلابی که نه در امتداد شکافهای قومی و جنسی، بل بر متن شکافهای طبقاتی صورت می گیرد. و بر این متن، تمام کارگران و زحمتکشان ایران را متحد خواهد کرد.

رضا پهلوی خدمت بزرگی به این انقلاب کرد. به عنوان یک کمونیست، مراتب سپاسگزاری ام را به وی ابلاغ میکنم.

11 اسفند 97

2 مارس 2019

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر