مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

کولونیالیسم و آنتی کولونیالیسم در انترناسیونال دوم (قسمت اول)

نوشتۀ: دونالد پارکینسون

در اواخر سالهای دهه 1850 دیدگاههای مارکس در مورد استعمار به طرز چشمگیری در جهت خلاف نظرات قبلی وی گسترش می یابند. در سری مقالات 59-1857 خود در مورد چین و جنگ دوم تریاک، هیچ گونه تحسینی از اثرات مترقی استعمار در چین وجود ندارد. در عوض ماركس بر محكوم كردن شدید استعمار فرانسه و انگلیس متمركز بود، تا آنجا كه به طرز شادمانه ای گزارش كرد كه انگلیس و فرانسه 500 تلفات دادند و سرمقاله نویسان انگلیسی را مسخره می کند كه برتری خود را نسبت به چینی ها اعلام می کردند.

به عنوان مقدمه:

«در تحلیل پیدایش تولید سرمایه داری من می گویم:

"جدائی رادیکال تولید کننده از ابزارهای تولید نیز از مبانی نظام سرمایه دارانه است... خلع ید از کشاورزان پایه کل این تحول است که به شیوه ای رادیکال نخست در انگلستان اجرا شد ... اما تمام کشورهای دیگر اروپای غربی سیری مشابه را طی خواهند نمود" (سرمایه، متن فرانسوی، ص 315)

بنابر این "اجتناب ناپذیری تاریخی" این تحول مؤاکدا محدود به کشورهای اروپای غربی است. علت این محدودیت در پاراگراف زیر از فصل 32 تشریح شده است:

"[آن نوع] مالکیت خصوصی که بر کار خصوصی متکی است...، توسط مالکیت خصوصی سرمایه دارانه از میدان به در می شود که بر استثمار کار دیگران و بر کار مزدی مبتنی است" (همانجا ص 341)

این روند در غرب مربوط می شود به تبدیل یک شکل از مالکیت خصوصی به شکل دیگری از آن. نزد دهقانان روسی برعکس، این مالکیت اشتراکی آنان است که باید به مالکیت خصوصی تغییر یابد.

از این رو تحلیل ارائه شده در کاپیتال به هیچ وجه دال بر له یا علیه قابلیت بقاء یک جماعت روستائی نیست اما مطالعه ویژه ای که من در این زمینه انجام دادم و برای آن منابعی دست اول را تهیه کردم، مرا متقاعد کرد که این جماعت روستائی نقطۀ اتکاء زایش دوباره روسیه است. اما برای این که بتواند در این معنا تأثیرگذار باشد، نخست باید تأثیرات ویران کننده ای را که از هر سو در حال هجوم به آن هستند رفع نمود و به این ترتیب شرایط عادی یک تکامل طبیعی را برای آن ایجاد نمود.»

کارل مارکس، 8 مارس 1881

سطور بالا را مارکس در پاسخ به نامه ای از ورا زاسولیچ، سوسیال دمکرات انقلابی روس و همرزم گئورگی پلخانف نوشت. زاسولیچ طی نامه ای نظر مارکس را درباره امکان رویش یک جامعه سوسیالیستی از دل کمونهای اشتراکی دهقانی روسیه یا همان "جماعتهای روستائی" جویا می شود. پرسشی تعیین کننده برای سوسیال دمکراسی آن دوران با عواقب و نتایجی عمیق و دیرپا. اگر پاسخ به این سؤال مثبت است، پس بنا بر این نیازی به جبر طی مسیر از جامعه ای فئودالی نخست به جامعه ای سرمایه داری و سپس به جامعه ای سوسیالیستی نیست. روشن است که چنین تبیینی هم از نظر تاکتیک و استراتژی به نتایجی کاملا متفاوت با تبیینی میرسید که تکامل جوامع از اشکال پیشاسرمایه داری به سوسیالیسم را تکاملی خطی تلقی می کرد که تنها پس از طی دوره ای از انکشاف سرمایه داری قادر به ورود به دوران گذار به سوسیالیسم خواهند بود. تفاوتی که در انقلاب روسیه در دو مشی بلشویسم و منشویسم بازتاب عملی خود را یافت بی آن که از صراحت تئوریک لازم برخوردار گردد. پس از انقلاب اکتبر، برای بلشویسم این دیگر امری پذیرفته شده بود که برای ورود به جامعه سوسیالیستی نیازی به انتظار کشیدن برای "رشد نیروهای مولده" در نتیجه تکامل سرمایه داری و تعمیم مناسبات سرمایه دارانه در کل جامعه نیست.

اما شاید مهم تر از نتایج بلاواسطه تاکتیکی و استراتژیک اظهارات مارکس درباره جماعتهای روستائی روسیه، درکی است که مارکس سال 1881 مبتنی بر آن به قضاوت درباره جامعه روسیه به مثابه یک جامعه پیشاسرمایه داری می نشیند. در اینجا مارکس، بر خلاف مانیفست، وعدۀ مارش ظفرنمون سرمایه داری و انقلابی کردن کلیه مناسبات در تمام نقاط کره خاکی را نمی دهد. برعکس، در اینجا مارکس ممانعت از عملکرد عوامل ویران کننده جماعتهای روستائی را پیش شرط حفظ امکان پیمودن راه تکامل طبیعی جامعه روسیه به یک جامعه کمونیستی ارزیابی می کند. چه تفاوت عمیقی با مارکس مانیفست. اگر در مانیفست این مارش پیروزمندانه بورژوازی انقلابی بود که جهان را دگرگون می کرد، اکنون و بیش از سه دهه بعد از آن، مارکس از "تکامل طبیعی" جامعه ای سخن می گوید و از امکان انکشاف کمونیسم از دل این تکامل طبیعی. اینجا دیگر نه از آن نقش انقلابی بورژوازی در دگرگون ساختن مناسبات کهن سخنی در میان است و نه از عامل رشد نیروهای مولده. البته یک نامه یک نامه است و نمی توان و نباید از آن انتظار دقت یک مطلب تحلیلی را داشت. با این حال از خلال همین چند سطور به خوبی روشن است که دیگر از آن نقش مترقی تاریخی بورژوازی خبری نیست که در ادبیات سالهای آغازین فعالیت مارکس به چشم می خورد. حقیقتا نیز چگونه می توانست چنین نباشد.

خود مارکس در مباحث مربوط به نظریه های ارزش اضافه هنگام بررسی تکامل نظریۀ ارزش به این نتیجه رسیده بود که بورژوازی با ریکاردو آخرین متفکری را از خود بیرون داده بود که به دنبال حقیقت بود و پس از او دیگر به دنبال حقیقت نیست. در عرصۀ سیاسی نیز در جریان انقلابات 1848 در اروپا و پس از آن در جریان کودتای لوئی بناپارت، مارکس سخن گفتن از هر گونه ترقیخواهی بورژوازی را عملا کنار گذاشته بود. بعدها و در کاپیتال دیگر به کلی اثری از چنین رویکردی نیست و نه تنها از همان آغاز دوران انباشت باصطلاح اولیه قساوتهای بورژوازی نو ظهور در مرکز توجه قرار دارند، بلکه به طور کلی راه برای توجیه سرمایه و نظم سرمایه داری به قاطع ترین شکلی مسدود و ادعانامه ای علیه آن اقامه می گردد که هیچ جائی برای تردید در عزم به نابودی چنین نظامی باقی نمی گذارد: "اگر پول ... با لکه های طبیعی خون بر چهره اش به دنیا آمد، سرمایه با تراوش خون و چرک از تمام منافذش، از سر تا پا" چشم به جهان گشود.

به عبارت دیگر، هر چه مارکس (و انگلس) جلوتر می رود، به همان نسبت خصلت ترقیخواهی آن نقش عینی بورژوازی در متحول کردن جوامع و از بین بردن مناسبات کهن بیشتر و بیشتر مشروط می گردد و در مواردی آشکارا انکار شده و با شدیدترین الفاظ محکوم می گردد. این تغییرات را هم در نوشتجات مارکس در موضوع استعمار هندوستان می توان مشاهده نمود و هم در مسألۀ ایرلند. و تأکید بر همین نقش ترقیخواهانه بورژوازی بود که بعدها در درون جنبش کارگری به پیدایش جریانات پروامپریالیستی در کشورهای پیشرفته غربی منجر شد. پاسخ متفاوت جنبش کمونیستی پس از پیروزی انقلاب اکتبر و تشکیل انترناسیونال 3 با جهتگیری آشکار ضد استعماری نیز نتوانست برای همیشه پایدار بماند و با پیش گرفتن مشی همزیستی مسالمت آمیز بین دو بلوک سوسیالیستی و سرمایه داری، باز هم راه برای تجدید نظر در این مشی به نفع "بورژوازی ترقیخواه" باز شد. البته باید روشن باشد که زمینه های مادی چنین تغییراتی تعیین کننده بودند و نه تعاریف و مفاهیم. اما بدون مفاهیم تعریف شده بر مبنای نیازهای تغییر یافته، دست زدن به آن تغییرات نیز به مراتب دشوارتر می شد. برای پیش بردن مشی جدید، باید مفاهیم نیز مسخ می شدند. یا آیا می شود تصور کرد که دولت اتحاد جماهیر شوروی به این دلیل اسرائیل را به عنوان اولین دولت و تنها دو روز پس از اعلام موجودیت به رسمیت شناخت که در خاورمیانه موضع خویش در قبال انگلستان را تقویت کند؟ به سختی می توان تصور کرد که خیل انبوه کمونیستها در کشورهای خاورمیانه چنین استدلالی را می پذیرفتند. همراه کردن آن به رسمیت شناختن با توجیه تئوریک ترقیخواهی تاریخی دولت جدید اسرائیل در مقابل عقب ماندگی دولتهای عربی خاورمیانه خیلی بهتر می توانست موضوع را برای کمونیستها تعدیل نموده و قابل پذیرش کند. به ویژه این که در این مورد مشخص با سابقۀ یهودیان در جنبش سوسیالیستی حتی امکان گذار به جامعه سوسیالیستی نیز می توانست به عنوان چشم اندازی دلفریب به میان کشیده شود. الگوئی که تا امروز نیز توسط جریانات پرو امپریالیست به کار گرفته می شود.

انتشار مطلب حاضر به منظور آشنائی با پیشینه و تاریخچه مباحثاتی صورت می گیرد که امروز از دو سوی چپ پرو و ضد امپریالیست در برابر کمونیسم معاصر قرار می گیرند. نویسنده با عزیمت از ضرورت اتحاد کمونیستها پیرامون یک برنامه ضد استعماری و ضد امپریالیستی عزیمت می کند. پرسشی که نمی توان الزاما با آن موافقت نمود. مهم تر از آن این پرسش است که چگونه چپی که چهار دهه قبل اساسا خود را در ضدیت با امپریالیسم تببین می نمود، امروز به مدافع آن تبدیل شده است. چه چیز در ضد امپریالیسم چپ با پروامپریالیسم چپ مشترک است که گذار از یک بلوک به بلوک بعدی را چنین به سادگی امکانپذیر می کند. و مهم تر از همه، پاسخ عملی و برنامه ای کمونیسم معاصر به این موضوع چیست؟

بهمن شفیق

23 مهر 1399، 14 اکتبر 2020

کولونیالیسم و آنتی کولونیالیسم در انترناسیونال دوم (قسمت اول)

دونالد پارکینسون

ترجمه نوید پایور

نظرات مبهم و گاه متناقض كارل ماركس در مورد استعمار بدان معنا بود كه انترناسیونال دوم در مورد دیدگاه صحیح در این موضوع وارد مباحثه خواهد شد. دونالد پاركینسون با بیان اینكه امروز كمونیستها باید پیرامون یك برنامه واضح ضد استعماری و ضد امپریالیستی متحد شوند ، مروری بر این مباحث ارائه می دهد.

colonialism 1

کاریکاتورسیاسی ارتجاعی. میگوید: "سوسیال - دمکراسی مخالف سیاست جهانی؛ علیه مستعمرات، علیه ارتش و نیروی دریایی است.! مرگ بر سرخهای خائن به میهن"

امروز، که به نظر می رسد مارکسیسم مورد هجوم مداوم فکری  قرار گرفته است ، ما این ادعا را می شنویم که مارکسیسم یک ایدئولوژی اروپا محور است، که یک روایت اصلی جهان اروپائی ست. این می تواند وسوسه انگیز باشد که به راحتی این ادعا را در همین شکل اش رد کنیم. هر چه باشد اکثر مارکسیست هایی که امروز در جهان غیر اروپایی و غیر سفید زندگی می کنند و از نقش مارکسیسم در مبارزات ضد استعماری الهام گرفته اند. با این وجود ما همیشه باید به منتقدین مان، بدون توجه به احتمال نیات بدشان، توجه کنیم. آنها می توانند به ما در درک نقاط کور و ضعف های مان کمک کنند تا خود را بهتر بشناسیم. در نتیجه، ما باید مسئله اروپا محوری را جدی بگیریم و به بازتابی انتقادی از ایده های خود بپردازیم. نگاهی دقیق به آثار مارکس و تاریخ سیاست مارکسیستی به ما می گوید که در اندیشه مارکس بدون شک سویه هایی از اروپا محوری وجود داشت. با این وجود، ماركسیسم به واسطه توانایی اش در ارزیابی انتقادی از خود، توانسته است برای ایجاد یک جهان گرایی واقعی با درجاتی از موفقیت بر اروپا محوری خود، علیه یک جهان گرایی دروغینی که فقط  در خدمت پوشش برای یک منطقه گرایی عمیق اروپایی است، غلبه کند.

توسعه مارکسیسم در اروپا به مثابه یک جهان بینی برای رهایی جهان از جامعه طبقاتی طراحی شد. این منبع تنش درونی مارکسیسم است: از یک طرف افقی جهان گرایانه در مارکسیسم وجود دارد؛ ایدئولوژی ای برای متحد کردن کل بشریت در یک مبارزه مشترک. از طرف دیگر ، منشأ مارکسیسم در قاره اروپا است. ایدئولوژی ای که توسط فرآیندهای معینی از توسعه سرمایه داری شکل گرفته است که اروپا را به یک قدرت اقتصادی بالاتر از سایر نقاط جهان سوق داده است. این احمقانه است که به سادگی اتهامات مبنی بر شمول عناصر اروپامحوری در مارکسیسم ی را که در تنش با جهان گرائی آن است، رد کرد. هیچ نمونه ای از این تنش ها در مارکسیسم بهتر از دیدگاه های مختلف درون جنبش در مورد استعمار وجود ندارد.

استعمار در تاریخ اندیشه مارکسیستی به عنوان چالشی برای مارکسیسم در غلبه بر اروپا محوری خود عمل کرد. در آثار ماركس می توان رویكردهای متفاوتی نسبت به استعمار یافت كه می توانند به عنوان توجیه گسترش استعمار خوانده شوند و یا قاطعانه مخالف آن باشند و از مبارزات مردم استعمار شده در برابر سلب مالکیت شان حمایت كنند. در نتیجه پیروان مارکس که احزاب توده ای را تشکیل دادند که به عنوان انترناسیونال دوم شناخته شدند، هیچ موضع واحدی در مورد استعمار نداشتند که بتوانند از مارکس برگرفته باشند. در عوض ، مجموعه ای از مواضعی اغلب متناقض در مورد استعمار در کار او [مارکس] وجود داشت که هم برای حمایت از استعمار و هم مخالفت با آن توجیهاتی را ارائه می داد. همچنین میراث نظری ای نیز در مارکسیسم وجود داشت - توسعه گرایی اقتصادی - که از آن برای توجیه استعمار به نام سوسیالیسم استفاده می شد.

برای درک بهتر این تنش ها در مارکسیسم، ما باید نظرات مارکس را در مورد استعمار و اولین مباحث عمده در مورد استعمار در انترناسیونال دوم را بررسی کنیم. این مباحثات بخش مهمی از یک روایت تاریخی بزرگتر است که در آن مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی در اروپا شکل گرفت و به سرود آژیر شورش های ضد استعماری بی شماری علیه سلطه اروپا تبدیل شد. مارکسیسم قادر گردید بر اروپا محوری اولیه خود غلبه کند، اما نه بدون مبارزه درونی خود و روشنفکرانش. با درک بهتر تاریخ این مبارزات فکری، ما بهتر می توانیم خطاهای نظری بشناسیم را که مانع از تبدیل مارکسیسم به یک جهان بینی حقیقتا جهانگرایانه بودند که می تواند به عنوان یک منشور سیاسی برای رهایی جهان، و نه فقط اروپا عمل کند.

مارکس و استعمار

برای شروع، باید به دیدگاههای خود مارکس در مورد استعمار و انکشاف آنها در طول عمر او توجه کرد. دیدگاههای مارکس در مورد استعمار هرگز خطی نبود، و به عنوان یک کل می توانند ناهمگون و متناقض تلقی گردند و جای تفسیر را باز بگذارند. این نا روشنی در تفسیر است که اجازه داد استعمار به سوالی باز برای پیروان اولیه آن درآید. در ماركس ، از یك سو می توان دیدگاهی از توسعه اقتصادی و پیشرفت تاریخی را پیدا كرد كه تداعی این را می دهد که استعمار اروپا با کاشتن بذر های توسعه سرمایه داری متمدن و درنتیجه انقلاب پرولتری پیشگام پیشرفتی برای وارد کردن " دنیای غیر متمدن" به درون "تمدن" بود. و از طرف دیگر می توان در آثار بعدی مارکس سرآغازهای یک سیاست ضد امپریالیستی و ضد استعماری را یافت.

ماركس در مانیفست كمونیست مشهور خود كه در سال 1848 نگاشته است با اشاره به ظهور بازار جهانی سرمایه داری به عنوان یک دستاورد بورژوازی تاریخا مترقی و استعمار به عنوان ابزاری که از طریق آن این بازار جهانی تثبیت شد، تقریبا به نوعی در مقام مدافع استفعمار ظاهر می شود:

"بورژوازى، از طريق تکميل سريع کليه ابزارهاى توليد و از طريق تسهيل بى حد و اندازه وسائل ارتباط، همه و حتى بربرترین ملل را به سوى تمدن ميکشاند. بهاى ارزان کالاهاى بورژوازى، همان توپخانه سنگينى است که با آن هر گونه ديوارهای چينی را در هم ميکوبد و لجوجانه‌ترين کينه‌هاى بربرها نسبت به بيگانگان را وادار به تسليم ميسازد. وى ملتها را ناگزير ميکند که اگر نخواهند نابود شوند شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند و آنچه را که به اصطلاح تمدن نام دارد نزد خود رواج دهند بدين معنى که آنها نيز بورژوا شوند. خلاصه آنکه جهانى همشکل و همانند خويش ميآفريند." (1)

با ارجاع به "دیوارهای چینی" ، ماركس قویا حکم می دهد كه جنگ اول تریاک انگلیس علیه چین در دراز مدت از نظر تاریخی ضروری و مترقی بوده و "ملتی بربر" را به "تمدن" سوق داده است.   برای ماركس در سال 1848 ، استعمار چندان چیزی برای محکوم کردن و مبارزه با آن نبود زیرا این بخشی از یك روند تاریخی بود كه از طریق آن سرمایه داری جهان را فتح می كرد و پیش شرط های ضروری برای آینده ای كمونیستی را ایجاد می كرد؛ با تمام مللی که در یک مسیر مشابه توسعه می گذرند. اما با گذشت زمان نظرات مارکس در مورد این موضوع باید توسعه می یافتند.

مارکس پس از عزیمت به لندن در سال 1849 به عنوان روزنامه نگار شغل خود را آغاز کرد و مجموعه ای از مقالات را در مورد جوامع غیر غربی نوشت. یکی از اولین آنها درسال 1853 مطلبی درمورد حکومت انگلیس در هند بود. در این مقاله، مارکس با قربانیان استعمار انگلیس در هند ابراز همدردی می کند، در حالی که در عین حال امپریالیسم انگلیس را اساساً مترقی می داند و ادعا میکند:

" مداخله انگلیس که ریسنده را در لنکشایر و بافنده را در بنگال گذاشت و یا هر دو، یعنی هم ریسنده و هم بافنده هندی را از بین برد، این جوامع نیمه بربر- نیمه متمدن را با از بین بردن  پایه های اقتصاد شان محو کرد و بنابر این باید گفت که بزرگ ترین، یا در حقیقت تنها انقلاب اجتماعی در آسیا را دامن زد."(2)

مارکس اظهار می دارد که انگلیس ها ضرورتا از طریق روند استعماری خود جامعه ای راکد و عقب مانده را وارد تاریخ می کنند وفقط با این دخالت و اختلال در این شکل گیری اجتماعی هند می تواند یک بازیگر واقعی در صحنه جهانی تاریخ شود. با این حال ، این دیدگاه یک طرفه در خود مارکس پابرجا باقی نمی ماند. نتیجه این سری مقالات 1853 در مورد هند، "نتایج آینده حاکمیت انگلیس در هند"، به نفع یک انقلاب اجتماعی در انگلیس برای به چالش کشیدن سیاست استعماری استدلال کرده و همچنین احتمال جنبشی برای استقلال ملی (هند) از حکومت انگلیس را به میان می کشد. او همچنین "ریاکاری عمیق و بربریت ذاتی تمدن بورژوایی" را محکوم میکند که "بی پرده در مقابل چشمان ما قرار گرفته است؛ در گذار از خانه اش، یعنی آنجا که اشکال محترمانه ای به خود میگیرد، به مستعمرات که در آنجا عریان ظاهر می شود." (3)

ابهام مارکس در اینجا می تواند نتیجه آنچیزی دیده شود که اریکا بنر پژوهشگر آن را "حمله ای دو جانبه به واکنش های متضاد نمایندگان پارلمان انگلیس در قبال لایحه تحت حمایت دولت در زمینه الحاق ایالات "بومی" هندوستان" می نامد.(4) در یک طرف این درگیری اصلاح طلبان بودند که استعمار را صاف و ساده به عنوان یک جنایت خالص محکوم می کردند و در طرف دیگر کسانی که استعمار را یک ضرورت تاریخی می دیدند. برای مارکس، اولی ها اخلاق گرایانی ناکارآمد بودند در حالی که دومی ها صرفاً از حکومت بورژوایی تحت پوشش میهن پرستی دفاع می کردند. مارکس به دنبال یافتن موضعی بین این دو اردوگاه بود. محکوم کردن ساده اخلاقی استعماربه نظر می رسید که بازگشت به دوران اسطوره ای طلایی قبل از تماس [با انگلستان] را مد نظر داشت، در حالی که [از سوی دیگر] تأیید حق امپراتوری برای الحاق هند به منزله توجیه عریان منافع بورژوازی بود. ماركس با جستجوی موضعی فراتر از این دوگانه، به دنبال دستیابی به موضعی بود كه بتواند از "مزایای" استعمار بهره ببرد در حالی كه به فراتر از آن می نگریست.

colonialism 2

کاریکاتور سیاسی که به جنگهای تریاک انگلیس و چین اشاره دارد.

در اواخر سالهای دهه 1850 دیدگاههای مارکس در مورد استعمار به طرز چشمگیری در جهت خلاف نظرات قبلی وی گسترش می یابند. در سری مقالات 59-1857 خود در مورد چین و جنگ دوم تریاک، هیچ گونه تحسینی از اثرات مترقی استعمار در چین وجود ندارد. در عوض ماركس بر محكوم كردن شدید استعمار فرانسه و انگلیس متمركز بود، تا آنجا كه به طرز شادمانه ای گزارش كرد كه انگلیس و فرانسه 500 تلفات دادند و سرمقاله نویسان انگلیسی را مسخره می کند كه برتری خود را نسبت به چینی ها اعلام می کردند. مارکس همچنین در مقالات خود درباره شورش هند در سالهای 58-1857 موضع ضد استعماری بیشتری را اتخاذ می کند و در نامه ای به انگلس در ژانویه سال 1858 به همکار نزدیک فکری و سیاسی خود گفت که "هند اکنون بهترین متحد ما است." (5)

در طی دهه 1850 ، نگاه مارکس از استعمار به عنوان پیشرفت به حمایت از قیام های ضد استعماری تغییر می کند. او همچنین خواهان پشتیبانی استقلال ایرلند از انگلیس و لهستان از امپراتوری روسیه است و به تبلیغ این مواضع در درون انترناسیونال اول و جنبش کارگری انگلیس می پردازد. مارکس و انگلس هر دو موضع گیری می کنند که کارگران انگلیس باید از رهایی ملی ایرلند حمایت کنند تا بتوانند علیه شوونیسم ضد ایرلندی در جنبش کارگری مبارزه کنند. این گذاری از یک موضع قبلی بود مبنی بر این كه آزادی ایرلند از طریق ادغام در انگلیس چند ملیتی سوسیالیستی به وجود خواهد آمد. (6) به جای تلقی امکان ناپذیری جدایی ایرلند، اکنون رسیدن به اتحاد جنبش کارگری بدون آن ممکن نبود. تنها پس از جدایی ایرلند از امپراتوری بریتانیا می توانست یک کشور سوسیالیستی چند ملیتی تشکیل شود. ادغام ملت ها به جمهوری سوسیالیستی باید بنا بر شروط ایرلندی ها انجام شود، نه بریتانیا:

" شرط اول رهایی در اینجا - سرنگونی الیگارشی زمیندار انگلیس - غیرممکن است، زیرا مادامی که پاسگاه محکم خود را در ایرلند در اختیار داشته باشد سنگرش  در اینجا نمی تواند مورد حمله قرار گیرد. اما هنگامی که امور به دست خود مردم ایرلند باشد، هنگامی که قانون گذاری و قانون خودش را داشته باشد، هنگامی که مستقل شود، برچیده شدن اشرافیت زمینداری ( که ترکیب شخصی اش تا حد زیادی همان زمینداران انگلیسی است) در این جا نیز بی نهایت آسان تر خواهد بود، زیرا در ایرلند صرفاً یک مسئله اقتصادی ساده نیست بلکه در عین حال مسئله ای ملی است، برای این که در آنجا زمینداران بر خلاف انگلستان نجبای سنتی و نمایندگان ملت نیستند بلکه سرکوبگران مورد انزجاری اخلاقی اند. (7)

از این [موضعگیری] می توان تکوین موضع لنینیستی حق ملل برای تعیین سرنوشت خود را مشاهده کرد. این موضع توانست استعمار را بی محابا محکوم کند، بدون فتیش سازی اخلاقی از جامعه سنتی پیشا استعماری. مارکس آزادسازی طبقه کارگر در متروپل [یا مرکز] را با رهایی ملی مستعمره پیوند داد، و با ایجاد یک چشم انداز از انقلاب که عاملیت را در دست مستعمرات قرار می داد، بجای تلقی از آن به موضوعات منفعلی که باید توسط طبقه کارگر ملل پیشرفته آزاد می شدند. پس از مرگ مارکس، انگلس با بیان اینکه پرولتاریا در متروپل نمی تواند " هیچ نعمتی از هر نوعی را به زور بر ملت دیگری تحمیل کند، بدون تضعیف پیروزی خودش"، این تز را در مورد هند و مستعمرات دیگر ادامه می دهد. سوسیالیسم را نمی توان از طریق سرنیزه های امپریالیستی برای مردم مستعمره آورد، در عوض مستعمرات در آن جایی که بودند باید " هرچه سریعتر به استقلال هدایت می شدند." (8)

با این شواهد روشن است که مارکس (و انگلس) با دیدگاهی مبهم و حتی مثبت نسبت به استعمار شروع کرده و سپس به سمت دیدی انتقادی تر وآغاز بسط یک مارکسیسم ضد استعماری، حرکت کردند. با این حال این مواضع ضد استعماری بیشتر به صورت قطعه هایی در خلال نامه ها یافت می شوند تا اینکه بصورت ماتریال سیستماتیک تبلیغ توده ای. در نتیجه، هنگام اتخاذ سیاست بر اساس نظرات مارکس، پیروان او می توانستند برای تقویت مواضع در دفاع از استعمار بخشهای خاصی از آثار او را به طور دلبخواه انتخاب کنند.  در حالی که ما باید از چنین رویکرد مکتبی به سیاست انتقاد کنیم، شکی در این نیست که بسیاری از مارکسیست های بین المللی دوم مواضع خود را با استناد به خوانش های مارکس توجیه می کردند.

colonialism 3

" کارگران تمام کشور ها متحد شوید" صحنه کنفرانس بین الملل دوم در آمستردام ، 1904.

 برنشتاین در مقابل باكس در مورد استعمار

در سال 1889  تاسیس انترناسیونال دوم آغاز دوره مارکسیسم بدون مارکس و از 1895 بدون انگلس بود. خرد بنیانگذاران به زودی دیگر چراغ هدایت جنبش نخواهد بود، و نسل جدیدی از روشنفکران باید مشعل را حمل کنند. کارهای مارکس و انگلس گرچه چارچوبی نظری برای سوالاتی مانند استعمار و امپریالیسم فراهم می کرد اما به سختی پاسخی کامل و جامع برای برخورد صحیح با این سوالات ارائه می داد. یک خط حزبی واحد که قابل استفاده باشد توسعه نیافت. پیدا کردن راهی به جلو امری مربوط به مباحثه و مداقه در درون اتحاد بود.

در سال 1896، یک سال پس از مرگ انگلس بحثی درگرفت که ادوارد برنشتاین آلمانی و بلفورت باکس انگلیسی سرشناس ترین سخنگویان دو سر اختلاف را در آن تشکیل می دادند. این بحث ها با افزایش تنش بین ارامنه و رژیم سلطانی [عثمانی] در ترکیه آغاز شد که آلمان در آن آماده مداخله به نفع ارامنه بود. برنشتاین در مقاله خود در سال 1896" سوسیال دموکراسی آلمان و دردسرهای ترکیه" با این سخن که ملتهای "مترقی" تر وظیفه تاریخی "متمدن کردن وحشی ها" را دارند، بشدت  به نفع حمایت از ارامنه استدلال می کند. تشخیص تمایز استدلالات او با لفاظی های خود استعمارگران مشکل است. می گوید:

            " آفریقا محل قبایلی است که مدعی حق تجارت با بردگان اند و فقط میتوان توسط ملتهای متمدن اروپا جلوی آنها را گرفت. شورش های آنها علیه اروپا همدردی ما را به همراه ندارد و در شرایطی معین حتی مخالفت فعال ما را برمی انگیزد. همین هم در مورد آن نژادهای وحشی و نیمه بربر صدق می کند که با گاو دزدی و غیره، به مردم کشاورز همسایه حمله می کنند و زندگی شان را می گذرانند. نژادهایی که یا دشمن تمدن اند و یا ناتوان از متمدن شدن، نمی توانند در شورش بر علیه تمدن از ما انتظار همدردی داشته باشند."(9)

البته برنشتاین باید تلاش می کرد که به دفاع آشکار استعماری خود جنبه بشر دوستانه ای هم بدهد و اضافه میکند، " ما بعضی از روشهای خاص را برای انقیاد وحشیان محکوم و با آن مخالفت خواهیم کرد."(10) با این وجود در پایان برنشتاین تأیید کرد که استعمار مترقی است و باید از آن حمایت کرد؛ این بخشی از یک روند تاریخی است که در آن جوامع رو به عقب به تمدن وارد می شوند. بنابراین او با استفاده از این خط فکری خواستار حمایت آلمان از ارامنه علیه ترکیه شد.

بلفورت باکس، یک نظریه پرداز فدراسیون سوسیال دمکرات (SDF ) (11) مورد مناقشه مانند خود برنشتاین، [در نوشته ای] با عنوان تند "فابیان مرتد آلمانی ما: یا سوسیالیسم بنا بر برنشتاین" پاسخ می دهد. با شروع پاسخ خود با متهم كردن برنشتاین به "فلسفه بافی" ، باكس از سه جبهه به بحث های برنشتاین حمله می كند. اولین مورد این بود که سوسیالیسم معادل آنچه استعمارگران بورژوازی تمدن می نامیدند نبود بلکه نفی آن بود و این که "تمدن" تحمیل شده بر جمعیت استعمار زده آن چیزی نبود که سوسیالیست ها از آن حمایت کنند.

colonialism 4

تصویر بلفورت باکس

در نکته دوم خود، باکس استدلال می کند که اگرچه درست است که سرمایه داری پیش شرط سوسیالیسم است اما لازم نیست که سرمایه داری به هر گوشه از زمین گسترش یابد:

" نژادهای موجود اروپایی و مشتقاتشان بدون این که نیاز به گسترشی بیشتر از جاهای فعلی خود داشته باشند، برای انجام انقلاب اجتماعی کاملاً مناسب هستند. در همین حال باید جوامع وحشی و بربر را به حال خود گذاشت تا به روش خودشان نجات اجتماعی خود را انجام دهند. جذب چنین جوامعی در نظم جهانی سوسیالیستی فقط مسئله ای مربوط به زمان است."(12)

این در پیوند تنگاتنگ با سومین ردیه باکس بر برنشتاین هم هست مبنی بر این که استعمار به جای گسترش سرمایه داری برای ایجاد پیش شرط های سوسیالیسم در واقع عمر طولانی تری به سرمایه داری داد. مازاد تولید سرمایه داری، بیانی از تناقضات درونی آن، نیروی محرکه انگیزه ملل سرمایه دار در رقابت بر سر سرزمین های استعماری و درگیر شدن در فتوحات استعماری بود. با گشودن بازارهای جدید برای کالاها و نیروی کار ارزان ، سرمایه داری تضاد های داخلی خود را "تعدیل" می کند و از این رو "بحران نهایی" را که نابودی انقلابی آنرا امکان پذیرمی کند ، به تأخیرمی اندازد. به همین دلیل باکس استدلالی کاملا در جهت خلاف برنشتاین رامطرح می کند: سوسیال دموکراسی بجای حمایت از ماجراجوئی های استعماری، البته به روشی "انسانی" [احتمالا اشاره به برنشتاین است]، باید از همه جنبشهای مقاومت در برابر استعمار بدون در نظر گرفتن میزان ارتجاعی بودن آنها حمایت کند زیرا پیروزی آنها باعث افزایش تضادهای داخلی سرمایه داری و سرعت بخشیدن به نابودی آن خواهد شد.

پاسخ بعدی برنشتاین به باکس "در میان سفسطه بازان: ردیه ای بر بلفورت باکس"، در وهله اول استدلال های قبلی خود را تکرار می کند: علیرغم ضرورت محکومیت وحشیانه ترین اشکال انقیاد استعمار، " نژاد های وحشی" شایسته هیچگونه همدلی سوسیالیست ها نیستند. این که دقیقا کدام روشهای انقیاد پذیرفته و کدامیک قابل قبول نیستند توسط برنشتاین روشن نمی شود. تنها بخش روشن این بحث این بود که انقیاد لازم بود. این بار برنشتاین همچنین به آثار مارکس و انگلس اشاره می کند و ادعا می کند که باکس ایده آلیستی است که نسبت به مواضع خودشان در این مورد بی توجه است. این نشان می دهد که چگونه مواضع ضد و نقیض در مورد استعمار در نوشته های مارکس راه بحث و گفتگو را به این موضوعات باز می گذارد.(13)

دور بعدی بحث و گفتگو بین باکس و برنشتاین در اواخر سال 1897 با " سیاست استعماری و شوونیسم" باکس از سر گرفته می شود. استدلالهای موجود در این بخش نشان دهنده  تحولی در اندیشه [وی] در پاسخ به مواضع برنشتاین است که برنشتاین آن را به عنوان یک موضع اصیل مارکسیستی مطرح میکرد چرا که سرمایه داری به دلیل گسترش کار آزاد از طریق استعمار نیروئی مترقی است. باكس در پاسخ به این مفهوم استدلال می كند كه رژیم های كار کارگر در كشورهای مستعمره در حقیقت رژیم های مترقی مبتنی بر كار مزدی "آزاد" نبوده اند ، بلكه سیستمی كه " تمام بدی های هر دو سیستم کار مزدی مدرن و برده داری کاستی را با هم ترکیب می کند، بدون این که مزیت قاطع آن برده داری کاستی را نیز حفظ کند".*(14) وی همچنین ادعا می کند که شوونیسم مرتبط با سلطه آنگلوساکسون که با استعمار به وجود آمده است، با ایجاد یک فرهنگ جهانی تحت سلطه یک قوم واحد مانعی برای برادری انسانیت در آینده خواهد بود. این نکته با این ادعا همراه خواهد بود که موضع وی صرفاً موضع اخلاقی مبتنی بر مفاهیم انتزاعی حقوق بشر نبوده بلکه موضعی مبتنی بر استراتژی واقعی برای سرنگونی سرمایه داری بوده است.(15) همچنین توجه به  این نکته مهم است که باکس از نوشته های مارکس و انگلس برای ارائه این استدلال ها استفاده می کند تا با استفاده برنشتاین از استدلالهای آنها مقابله کند.

برنشتاین با مقاله ای دو بخشی تحت عنوان "مبارزه سوسیال دموکراسی و انقلاب اجتماعی" به این استدلال ها پاسخ می دهد. در اینجا او باکس را متهم می کند که در جایی که سرمایه داری وجود ندارد ، هیچ محرومیتی و ظلمی نمی بیند ، و اساساً نگاه رمانتیکی به جوامع غیر سرمایه داری دارد. در مقابله با استدلال باکس مبنی بر اینکه رژیم های کار حاکم شده در مستعمرات مترقی نیستند و اساساً مبتنی بر کار آزادند ، برنشتاین این استدلال را مطرح می کند که این رژیم های ابتدائا خشن و غیر دموکراتیک به طور طبیعی به رژیم های دموکراتیک تبدیل خواهند شد زیرا که این گرایش درخود سرمایه داری حک شده است. صرف نظر از هر هزینه ای نزد برنشتاین "برای وحشی ها حکومت اروپائیان بهتر است."(16)

در رابطه با نگرانی های باکس در مورد تسلط فرهنگی آنگلوساکسون، برنشتاین به سادگی استدلال می کند که این امر با افزایش رقابت فرانسه و آلمان  به عنوان رقبای استعمارگر روبروخواهد شد. حتی اگر اینطور نبود ، برنشتاین فرهنگ های قربانی استعمار را فاقد حیات ملی متکی به خود می داند ، بنابراین بهتر است که [در فرهنگ مسلط] حل شوند. نه تنها این استدلال از این رو آشکارا شوونیستی است که انگار فقط اروپایی ها از فرهنگ اصیل برخوردارند، بلکه اینگونه عمل می کند که گویی انتقادی که باکس به عمل می آورد در مورد سلطه اروپا صدق نمی کند و فقط معطوف به سلطه آنگلوساکسون نیست. (17)

همچنین نکته کلیدی در پاسخ برنشتاین به باکس رد ادعای او است مبنی بر این که مخالفت با استعمار "بحران نهایی" سرمایه داری را تسریع می کند. برنشتاین علیه این ایده استدلال می کند که سرمایه داری به دلیل گرایشات درونی بحران خود سقوط خواهد کرد و در عوض برای اصلاح تدریجی سرمایه داری برای تبدیل آن به سوسیالیسم استدلال می کند. از طریق این استدلال بود که برنشتاین خود را در یک اردوگاه سیاسی یافت که کاملاً از مارکسیسم انقلابی اکثریت حزب سوسیال دموکراتیک (SPD) اروپا دور شد و اردوگاه وی در این حزب به عنوان "تجدیدنظرطلبان" نامگذاری شد. (18) برنشتاین از موضع دفاع از استعمار بر مبنای مارکسیست ارتدوکس آغاز کرد، تا در این روند  خود را در مسیر ترک مارکسیسم ارتدکس باز بیابد.

(پایان قسمت اول)

منبع:

https://cosmonaut.blog/2020/04/18/colonialism-and-anti-colonialism-in-the-second-international/

زیرنویسها:

(1) Karl Marx and Frederick Engels, Manifesto of the Communist Party, in Marx-Engels, Collected Works, V1, 50 vols, New York 197, pp. 486-9

(2) Karl Marx, Dispatches for New York Tribune. (New York: Penguin, 2007), 217-218

(3) Karl Marx, Dispatches for New York Tribune, 224

(4) Erica Benner, Really Existing Nationalism (London: Verso, 2018), 176

(5) Kevin Anderson, Marx at the Margins. (Chicago: University of Chicago Press, 2010), 37-41

(6) Benner, 189

(7) Marx to Kugelman, 29 Nov. 1869

(8) Engels to Karl Kautsky, 12 Sept. 1882

(9) Eduard Bernstein, “German Social Democracy and the Turkish Troubles,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, ed. H. Tudor and J.M. Tudor (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 51

(10) Ibid.

(11) Social Democratic Federation

(12) Belfort Bax, “Our German Fabian Convert; or, Socialism According to Bernstein,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, ed. H. Tudor and J.M. Tudor (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 62-63

(13) Eduard Bernstein, “Amongst the Philistines: A Rejoinder to Belfort Bax,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, ed. H. Tudor and J.M. Tudor (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 66-67

(14)  Belfort Bax, “Colonial Policy and Chauvinism,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, ed. H. Tudor and J.M. Tudor (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 141

* [مترجم] بلفورت باکس نظامهای برده داری کاستی را از برده داری رومی متمایز می دانست و معتقد بود که در چنان نظامهائی پیوندهای همبستگی اجتماعی معینی وجود دارند که همین نیز برتری قاطعی به آن نظامها می بخشد. با سرمایه داری این پیوندهای همبستگی از هم گسسته می شوند.

(15) Ibid., 148

(16) Eduard Bernstein, “The Struggle of Social Democracy and the Social Revolution: 1. Polemical Aspects,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, ed. H. Tudor and J.M. Tudor (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 149

(17) Eduard Bernstein, “The Struggle of Social Democracy and the Social Revolution: 1. Polemical Aspects,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, 155

(18) Eduard Bernstein, “The Struggle of Social Democracy and the Social Revolution: 2. The Theory of Collapse and Colonial Policy,” in Marxism and Social Democracy: The Revisionist Debate 1896-1898, ed. H. Tudor and J.M. Tudor (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 168

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر