مطالب تازه

نظر خوانندگان

سلام، آقای آرمین اسدی عزیز یک مقاله در ارتباط با دموکراسی و جامعه مدنی به زبان انگلیسی وجود دارد که...
مچکرم از توضیحتون آقای صمدی شما متنی در نقد آقای فکوهیم نوشته بودین و اونجام ذکر کردین که جامعه‌ی مد...
آقای آرمین اسدی سلام، رفیق عزیز من آنچه تحت نام جامعه مدنی یا جامعه مدنی اسلامی یا توسعه سیاسی در ا...
سلام به رفقای تدارک کمونیستی خواستم ببینم امکانش هست پی دی اف مقالاتی مثل این مقاله رو هم آپلود کنید...
بهمن شفیق یک نظر در بچه های سوسیالیست مَسی ارسال کرده است
احسان، اتفاقا خوب است که به تاریخ گذشته رجوع کنید. مسأله این نیست که چه کسانی به طور فیزیکی از چه جر...
احسان یک نظر در بچه های سوسیالیست مَسی ارسال کرده است
رفیق عزیز قصد ندارم به بحث های تاریخ گذشته بپردازم.قصد من از طرح همچین سوالی برخواسته از اون انتظاری...
با سلام آقای صمدی شما در رابطه با جامعه مدنی عنوان کردید که تفاوت ماهوی بین جامعه مدنی در ایران و غر...
بهمن شفیق یک نظر در بچه های سوسیالیست مَسی ارسال کرده است
احسان، آخرین فعالیتهای سیاسی پیشین نظریه پرداز اصلی جریانی که به نام چپ محور مقاومتی شناخته شده است ...
احسان یک نظر در بچه های سوسیالیست مَسی ارسال کرده است
لطفا در مورد اینکه میگید چپ محور مقاومتی انشعابی از خانواده ی مقدس بود بیشتر توضیح بدید.
حامد، با درود متقابل نه، به این معنا نیست و محدود به اعتصاب کنونی هم نیست. کاری است که فراتر از اعتص...
درود در جای از نامه گفتید « این یعنی این که مبارزه برای لغو خصوصی سازی بدون مشارکت دادن اهالی منطقه ...
امین خ یک نظر در رخت چرک و چشم همسایه: پاسخی به برخی ابهامات ارسال کرده است
با سلام و سپاس در کامنت دوست گرامی 《 شاهین》 به اخراج منصور اسانلو از سندیکای واحد اشاره شده. آیا چنی...
شروین یک نظر در بچه های سوسیالیست مَسی ارسال کرده است
این مقاله‌ای که می‌گویید در "آنجا" منتشر شده درست است که در کانال آلترناتیو منتشر شده، اما اگر به پس...
علی یک نظر در رخت چرک و چشم همسایه: پاسخی به برخی ابهامات ارسال کرده است
با درود یارو کچل بود اما اسمش را زلف علی گذاشته بود حالا حکایت ما حکایت آدم هایی مانند اسانلو است که...
شاهین یک نظر در رخت چرک و چشم همسایه: پاسخی به برخی ابهامات ارسال کرده است
این لینکی که گذاشتید ادعا می کرد بیش از یک دهه قبل شهابی با هرانا کار می‌کرده، ولی لحن نوشته قبلی شم...
بهمن شفیق یک نظر در مرد سوم: سندیکای واحد باید موضع بگیرد! ارسال کرده است
حسین، پاسخ شما را هم همراه با موضوعات دیگر مربوط به این ماجرا در یادداشت جداگانه ای خواهیم نوشت...
حسین یک نظر در مرد سوم: سندیکای واحد باید موضع بگیرد! ارسال کرده است
شما اسناد این سه ادعایتان را رو کنید و من را هم رسوا کنید. از این بهتر برای شما؟ منتظرم.
حسین یک نظر در مرد سوم: سندیکای واحد باید موضع بگیرد! ارسال کرده است
چطور می گویید «ارعاب»؟ تهدیدتان کرده ام؟ یا اینکه معنای کلمات را نمی دانید؟ اگر در گوگل سرچ کنید «رض...
نوید پایور یک نظر در مرد سوم: سندیکای واحد باید موضع بگیرد! ارسال کرده است
جناب حسین ارعاب و فحاشی مشکل شما را حل نمی کند و بنظر نمی رسد شهامت عذر خواهی هم داشته باشید این را ...

مقالات

کتاب

کارل پوپر: ضد دیالکتیسین

نوشتۀ: سوفی تُپراک، وحید صمدی

در نقطه مقابلِ دوآلیسم کانتی؛ هگل در جستجوی تبیینی بود که به از میان برداشتن خندقِ بین عین و ذهن بیانجامد. این تلاش، خود را در این جمله هگل نشان داد که: «آنچه واقعی است عقلانی است و آنچه عقلانی است واقعی است.»

مقدمه: پوپر که نسبت فلسفی او به نئوکانتیست ها می رسد و در برخی مقولات با پوزیتیویسم و اصحاب حلقه وین هم عقیده است، قائل به مرزی گذر ناپذیر بین ذهن و عین است و به همین دلیل تحول نظریه علمی، پارادوکس های درونی آن (پارادوکس هایی که حتی در تکامل ریاضیات هم دیده می شوند) و رابطه آن با واقعیت متحول و متضاد را مشاهده نمی کند.

بحث عین و ذهن از مباحث دیرین فلسفه است. پاسخ کانت به این مسئله در نقد خرد محض و بررسی محدودیت های عقل نظری ارائه شده است. کانت با بررسی این محدودیت ها امکان عقل و متافیزیک را در دست یابی به واقعیت فی نفسه نفی می کند. بر این اساس از نظر کانت متافیزیک به مثابه فلسفه ای فرارونده (transzendental) از این پس دیگر تنها می تواند معطوف به اپیستمولوژی (شناخت شناسی) و شرایط و امکان شناخت باشد.

علی رغم اینکه کانت خود را وام دار و متاثر از تجربه گرایی هیوم می دانست – و نقد خود بر خرد را بر اساس بی اعتباری احکام غیر تجربی بنا نهاد -، اما نظرات فلاسفه تجربه گرایی همچون هیوم و بارکلی کانت را قانع نکرد. زیرا به باور وی این نظرات علی رغم جدیت آن ها، اهمیت گزاره های عقلی را نادیده می گرفتند. کانت در ادامه بررسی خود، مقولات (کاتگوری های) پیشا تجربی (apriori) همچون مکان و زمان را شرط به نظم در آوردن دریافت های حسی می داند و معتقد است که تنها با کمک این مقولات است که مفاهیم شکل می گیرند. در واقع از نظر او تمام داده های تجربی ما در نهایت در قالب های ذهنی ثابتی قرار می گیرند و به شناخت ما از جهان خارج از ذهن شکل می دهند، شناختی که تنها شبحی مکانیده (صفت مکانی به حقیقت دادن، حقیقت را در کاتگوری مکان گنجاندن)، معوج و منتزع از حقیقتِ فی النفسه است و از این روست که انسان هیچگاه نمی تواند واقعیت را آنچنان که هست و فارغ از مقولات پیشینی درک کند. ناتوانی کانت در درک تحول تاریخی مقولات پیشینی و چگونگی شکل گیری آن ها در رابطه  با پروسه کار و مناسبات اجتماعی، به جدا کردن دنیای ذهن از دنیای خارج از ذهن انجامید. بدین ترتیب کانت مرز گذر ناپذیری را بین ذهن انسان و جهان خارج از آن قرار می دهد.

بر اساس درکی مشابه نیز عرفا و معتقدین به تجربه عرفانی و شهودی، علاوه بر اعتقاد به محدودیت عقل در شناخت حقیقت، بر نقص کشف حسی نیز تاکید می کنند و معتقدند که حقیقتی که از این طرق درک می گردد حقیقتی تجزیه شده و مکانیده است که با حقیقت فی النفسه آن چنان که هست شباهتی ندارد. مثال فیل و شهر کوران و یا فیل در خانه تاریک که در داستان مولوی در مثنوی و یا آثار دیگر عرفا آمده است حاکی از این برداشت می باشد. بر همین اساس نیز برخی فلاسفه و عرفای اسلامی حقیقت را همچون فعل خدا تلقی می کنند که برای درک آن به عنوان حقیقت فی النفسه، ابزاری جز مکاشفه و عرفان در اختیار بشر نیست. همین مفهوم در فلسفه برگسون با عنوان زمان مکانیده و حقیقت مکانیکی شده جلب توجه می کند. از دید او انسان با توجیه مکانیکی حقیقت و سپس جایگزین کردن آن به جای خود حقیقت، در واقع بر ماهیت رویدادی حقیقت سرپوش می گذارد. برتراند راسل در همین رابطه می گوید: «برگسون می خواهد ما را به زنبورانی که قوه شهود دارند تبدیل کند(1)

در نقطه مقابلِ دوآلیسم کانتی؛ هگل در جستجوی تبیینی بود که به از میان برداشتن خندقِ بین عین و ذهن بیانجامد. این تلاش، خود را در این جمله هگل نشان داد که: «آنچه واقعی است عقلانی است و آنچه عقلانی است واقعی است.» به گفته انگلس در لودويگ فويرباخ و پايان فلسفۀ کلاسيک آلمانی: «ولی ارزش راستين و خصلت انقلابیِ فلسفه هگلی (که ما بايد به منزلۀ پايان سرتاسر پس از کانت، خود را به آن محدود کنيم) درست در همين جاست که [هگل] يک بار برای هميشه ضربه مرگ باری بر نهايی بودنِ تمام فرآورده های انديشه و کنش انسانی وارد آورد. حقيقت، که شناخت آن کار فلسفه است، در نزد هگل ديگر مجموعه ای از گفته های جزمی تام و تمام نبود که همين که کشف شدند، صرفاً بايد آنها را حفظ کرد. حقيقت اکنون در فرايند خودِ شناخت فراهم ميآيد، در تکامل تاريخی درازمدت علم که از سطوح پايين تر به مرحله عالی تر شناخت ارتقاء مييابد بی آنکه با کشف به اصطلاح حقيقت مطلق به نقطه ای برسد که ديگر نتواند به پيش رود و کاری نداشته باشد جز آنکه دست روی دست بگذارد و با شگفتی به حقيقت مطلقی که بر آن دست يافته خيره شود.…… درست به همانگونه که بورژوازی به وسيله صنايع بزرگ، رقابت و بازار جهانی، در عمل تمامی نهادهای استواری را که دير زمانی مورد احترام بوده اند در هم ميشکند، فلسفه ديالکتيکی هم، تمامی مفاهيم مربوط به حقيقت مطلق و نهايی و نيز مفاهيم مطلق راجع به امور انسانیِ متناظر با آن را نابود ميسازد. برای اين فلسفه هيچ چيز، نهايی، مطلق و مقدس نيست. اين فلسفه، خصلتِ گذرایِ هر چيز و در هر چيز را افشاء ميکند، هيچ چيز نميتواند در برابرِ آن [فلسفه ديالکتيکی] تاب بياورد مگر فرايندِ بی وقفۀ شدن و گذشتن، فرايندِ پيوستۀ بالندگیِ بی پايان از پَست به عالی. و خود اين فلسفه چيزی بيش از بازتاب محض اين فرايند در مغز انديشنده نيست. البته اين فلسفه [فلسفه هگل] رویِ محافظه کارانه هم دارد. يعنی ميپذيرد که مراحل معيّن شناخت و جامعه در زمان و شرايط مفروض موجّه و عادلانه اند؛ ولی فقط در همين حد. محافظه کاری اين جهانبينی نسبی و خصلت انقلابی آن مطلق است – اين تنها منطقی است که اين جهانبينی بر آن صحه ميگذارد.»

البته در نظرات پوپر، پوزیتیویست ها و بستگان فلسفی آن ها نیز بر نسبی بودن شناخت تاکید شده است اما این نسبی بودن بازتابی از تضاد ابژکتیو و فرایند تحول در مغز اندیشنده نیست. از نظر کارل پوپر و فلاسفه پوزیتیویست کار علم، کشف ماهیت پدیده ها نیست. زیرا که چنین چیزی اصولا ممکن نیست. نسبی بودن شناخت انسان از یک سو و تحول دائم واقعیت از سوی دیگر برای این فیلسوفان حربه ای است برای نفی ماهیت شناخت شناسانه علم. تاکید پوپر بر رقابت افکار برهمین اساس استوار است. تاکیدی که باید به نفی امکان شناخت ماهیت سرمایه منجر شود و شناخت را به سطح نمود های آن محدود کند.

سایه نظرات فلسفی کارل پوپر بر 35 سالِ گذشتۀ تاریخ ایران سنگینی می کند. نظرات پوپر پس از خیزش انقلابی در ایران و تا نیمه اول دهه 60 خورشیدی نقشی به سزا در تئوریزه کردن و بیان فلسفی بخشیدن به سرکوب سیاسیِ جریانات چپ و رادیکال بازی می کرد. و از اواخر سال های 60 به بعد، وظیفۀ فلسفیِ مقابله با توتالیتاریسم و دفاع از جامعه باز را به عهده گرفت. عبدالکریم سروش که ناقل اصلی نظرات پوپر به سیاست در ایران بود، در هر دو دوره، نقشی جدی در پردازش بنیان های فلسفی جامعه و سیاست به عهده داشت. بار اول در حاکمیت و به عنوان فیلسوف و عامل سرکوب و دگر بار به عنوان منتقد ضد توتالیتاریسم و طرفدار جامعه باز. از قضا هر دو رویکرد سروش ریشه در فلسفه پوپر دارد. سروش نیز همچون استاد، اولین تلاش های فلسفی اش را با حمله به دیالکتیک آغاز کرد و سپس با حمله به دانشجویان کمونیست و رادیکال پی گرفت و در نهایت با ارائه چهره ای لیبرال از دین، دین را مدافع جامعه باز معرفی کرد.

پوپر که به فیلسوف دربارِ ملکه انگلیس و تئوریسین محبوبِ تراست های سرمایه داری معروف است، همزمان ضد کمونیست و طرفدار دموکراسی نئولیبرال است. پوپر در آثارش حتی انتقادات ملایم سوسیال دموکرات ها را هم تحمل نمی کند و آن ها را مورد حمله قرار می دهد. پوپر نظرات مارکس در مورد سرمایه داری، ارزش اضافی و مبارزه طبقاتی را از آن جهت غیرعلمی می داند که گزاره هایی ابطال پذیر نیستند. از نظر او تنها گزاره ای ارزش علمی دارد که قابل ابطال باشد. بررسی و نقد نظرات پوپر در تبیین فلسفی و سیاسی تحولات نیم قرن اخیر در ایران و جهان از اهمیت بسزایی برخوردار است. شاید کمتر فیلسوفی را بتوان در تاریخ یافت که بین نظریات فلسفی و تمایلات طبقاتی اش به اندازه پوپر تناظری نمایان برقرار باشد. گزافه نگفته ایم اگر ادعا کنیم که تبعیتِ نظریات فلسفی مریدان دیندار پوپر در ایران از تمایلاتِ طبقاتیشان نیز امری پنهان نیست.

وحید صمدی

24 خرداد 1399

برای اولین بار انتشار در

14 فروردین 1391

2 آوریل 2012

کارل پوپر: ضد دیالکتیسین

توضیحات مترجم:

مقاله زیر نقدی سیاسی- فلسفی بر نوشته پوپر «دیالکتیک چیست؟ was ist Dialektik»(*) می باشد. نویسنده در این مقاله با انگشت گذاشتن بر عمده استدلال های نوشته پوپر، بر ماهیت بورژوایی انتقادات ضد دیالکتیکی وی تاکید می کند. علاوه بر این پاسخگویی به انتقادات پوپر برای نویسنده این امکان را فراهم کرده است که تبیینی قابل فهم و عینی از دیالکتیک در اختیار خواننده قرار دهد. «سوفی تُپراک» در نوشته حاضر به غور در بنیان های فلسفی اندیشه های پوپر نمی پردازد. به همین دلیل خواننده ی نا آشنا به فلسفه هم از فهم مقاله عاجز نیست. با وجود این، نویسنده از روی برخی از مفاهیم فلسفی که نیاز به توضیح بیشتری دارند پرش کرده و همین امر باعث شده است که مقاله در نهایت از سطحی جدلی فراتر نرود. از همین رو در برخی از موارد، مترجم ناچار به ارائه توضیحاتی در زیرنویس شده و مقدمه ای را هم برای آمادگی بیشتر خوانندگان در ورود به بحث اضافه کرده است. به علاوه متاسفانه نویسندۀ مقاله گاهی به شتاب نقل قول ها را ناتمام گذاشته است و خود ادامه نقل قول را پی گرفته است. همچنین مقاله که ظاهرا از روی سخنرانی سوفی تپراک پیاده شده، گاهی بدون توضیح کافی مطلبی را رها و نکته جدیدی را آغاز کرده است که مجموعا بر ابهام مقاله افزوده است. علاوه بر این احکامی از این قبیل که "فلسفه بورژوایی بعد از هگل تا به امروز همواره انتقادش را نخست به دیالکتیک هگلی معطوف می کند" تنها می تواند معطوف به بخشی از فلاسفه باشند و نه به تمامی فلسفه پسا هگلی و فلاسفه معاصر. هر چند که این رویکرد ضد دیالکتیکی نزد فلاسفه غالب نیز باشد.

با این همه در نوشته سوفی تپراک ضعفی اساسی تر هم به چشم می خورد. او در نقدش از پوپر گاه به استدلال فلسفی دست زده  و به سنت فلسفه علمی، ماتریالیسم فلسفی پلخانف و لنین و روش فلسفی هگل روی می آورد. سنتی که بعدها جای پایی را برای کسانی مثل لوکاچ و کارل کرش دیگر فیلسوفان "مارکسیست" قرن بیستم و حتی برخی از نظریه پردازان مکتب فرانکفورت در استعلای اسکولاستیک مارکسیستی فراهم نمود.

علی رغم همه ابهامات مقاله و ضعف های ترجمه، اهمیت بحث، و ضیق وقت در تالیف نوشته ای مستقل در این باره، مترجم را به برگردان مقاله ترغیب نمود.

در کار ترجمه این مقاله اصل بر پایبندی نسبت به اصل متن بوده و هر جا که وضوح ترجمه با متن اصلی در تعارض قرار گرفته، تلاش شده که امانتداری فدای وضوح ترجمه نشود. در برخی از موارد که وفاداری به متن، باعث ابهام در ترجمه گردیده، کلمات یا عباراتی توسط مترجم در داخل کروشه [ ] گنجانیده شده اند تا فهم جمله برای خواننده راحت تر باشد. به علاوه در زیرنویس مقاله نیز توضیحاتی در رابطه با متن از طرف مترجم اضافه و یا نگاشته شده اند که می توانند  برای خواننده مفید باشند.

Karl Popper: Der Anti-Dialektiker

Suphi Toprak

نویسنده: سوفی تُپراک

«هیچ چیز وجود ندارد، که ما بتوانیم تصور کنیم، هر قدر هم که آن [چیز] پوچ و غیر قابل باور هم [که] باشد [به هر حال] توسط این یا آن فیلسوف اظهار شده است.»(2)

کارل پوپر با این حکم دکارت نوشته ضد دیالکتیکی خود «دیالکتیک چیست؟» را آغاز می کند.

اگرچه انسان واقعا قادر به تصور چیزهای زیادی است، اما این توانایی مشروط به شرایط اجتماعی اوست. آرزوی پرواز از رؤیاهای دیرین انسان است. حتی پیش از آنکه امکان فنی پرواز فراهم شود، انسان همواره این آرزو را در سر می پرورانده است که زمانی و به گونه ای پرواز کند. در سرگذشت آدمی گونه های بیشماری از تخیل پرواز وجود داشته است. او در دنیای تصوراتش، همچون خدایان یا پرندگان، بر قالیچه سلیمان و یا سوار بر اسبی پرنده پرواز کرده است.

اما هیچ کس در عهد دیرین حتی در پیش گویی های اوراکل معبد دلفی هم نمی توانست [همچون امروز] با اطمینان ادعا کند که بین لندن و برلین در ردیف جلوی یک هواپیما با بلیطی اینترنتی پرواز خواهد کرد. دلیل این امر آن نیست که در دوران باستان آدمی قدرت تصور کمتری نسبت به انسان امروزین داشته است – تا بتواند بدون مشکل این چنین تصور کند- علت این امر موقعیت تاریخی و اجتماعی انسان است، و نه توانایی وی در تصور محالات. همچنان که در زیر خواهیم دید، ایده های پوچ، بی معنی و غیر قابل باور کارل پوپر هم فقط ضرورت های جامعه سرمایه داری را منعکس می کنند.

کارل پوپر یک متد جایگزین در برابر متد دیالکتیکی مطرح می کند: متد آزمون و خطا. پوپر معتقد است که این متد در تکامل فکر انسان و بویژه در فلسفه بکار می رود. نقد کردن و آزمودن، لحظات اصلی این متد را تشکیل می دهند. تئوری های گوناگونی در علم آزمایش می شوند تا یک تئوری به عنوان تئوری صحیح اثبات شود. پوپر در اینجا قرابتی میان نظریه خودش و دیالکتیک مشاهده می کند.

به اعتقاد پوپر سه گانه دیالکتیکی، تز- آنتی تز و سنتز تنها در تطابقش با متد آزمون و خطا اعتبار دارد. اعتباری که این متد [آزمون و خطا] تماما با توصیف مشخص ایده ها و تئوری ها داشته است. متد آزمون و خطا در همان ابتدا قادر است با بسیاری از تئوری ها کار کند، تئوری هایی که برای متد دیالکتیکی نارسا هستند، به این دلیل که متد آزمون و خطا در ابتدا تنها یک تز را جستجو می کند. به باور پوپر: «به کرات اتفاق می افتد – شاید این یک قاعده باشد- که تکامل حوزه ای از افکار انسانی با [ظهور] یک ایده منحصر بفرد شروع می شود.»

یک تفاوت دیگر، رفع(3)(Aufhebung) دیالکتیکی تز می باشد، که در آن جهات مثبتِ کهنه در نو حفظ می شوند. یک چنین تفسیر دیالکتیکی از تاریخ اندیشه(ذهن)، بنابر اعتراف پوپر می تواند حقیقتا رضایتبخش باشد و «جزییات با ارزشی را برای تفسیر با کمک آزمون و خطا  در اختیار بگذارد«.پوپر همچنین قبول می کند که الگوی دیالکتیکی می تواند «به طور مثال در فیزیک کارایی داشته باشد. ازجمله (مثلا) در نظریه ذره ای نور؛ که ابتدا توسط نظریه موجی نور جایگزین شد و سپس در تئوری جدیدی که جایگزین هر دو تئوری شد، حفظ گردید. برای توضیح دقیق تر این موضوع باید گفت: فرمول های پیشین می توانند از نظرگاه فرمول های نوین در اساس به عنوان همگرایی و نقطه تعادل و سازش توصیف شوند. بدین معنی که آن فرمول ها (در صورتیکه دقت خیلی بالایی را از آنها طلب نکنیم) به گونه ای تقریبا صحیح اثبات می شوند، تا قادر به استفاده از آنها باشیم و یا به عنوان نظریاتی کاملا دقیق فرموله می گردند، اگر باید آن ها را در حوزه ای معین و محدود به کار گیریم.»

پوپر فورا اعتبار و رسمیت بخشیدن به دیالکتیک را محدود می کند: «همه این ها می تواند به نفع نگره دیالکتیکی باشد. اما ما باید مراقب باشیم تا خیلی هم دیالکتیک را تایید نکنیم.»

اینکه او چقدر در نظرش جدی است، با این ادعای او آشکار می شود که: «یک مثال در این مورد را این اصطلاح دیالکتیکی ارائه می کند که تز، آنتی تز خود را تولید می کند. در واقع این فقط نگرش انتقادی ماست که آنتی تز را تولید می کند.«بدون انتقاد و مخالفت هیچ پیشرفت فکری ای در تکامل اندیشه وجود نمی داشت». پوپر معتقد است که تا زمانی که ما مخالفت را پذیرا نباشیم، سنتزی بدست نخواهد آمد. [بنا بر این] انتقاد به دیالکتیک عبارت از این است که: « این رویکرد؛ دو گزاره متناقض هیچگاه نمی توانند به طور همزمان صحیح باشند». بدین گونه آن منطق دیالکتیک را که خود یک تئوری عمومی جهان است، جایگزین منطق سنتی می کنند. (مترجم: به دلیل مبهم بودن این جمله، متن اصلی نیز در زیر درج شده است.)

»dass der Ansatz, zwei kontradiktorische Aussagen niemals beide zugleich wahr sein können» So sie die traditionelle Logik durch die dialektische Logik ersetzt, die auch eine Allgemeine Theorie der Welt sei.

این امر بسیار قابل توجه است که فلسفه بورژوایی بعد از هگل تا به امروز همواره انتقادش را نخست به دیالکتیک هگلی معطوف می کند. آدرنو هم با بدبینی در برابر دیالکتیک هگل می ایستد. برای او هم ایده تکامل از طریق سه گانه [دیالکتیکی] خصمانه است. بر اساس نظر او سنتز نمی بایست وجود داشته باشد. کارل پوپر هم، یک آدرنو است حتی اگر خیلی با هم اختلاف داشته باشند و متفاوت به نظر برسند. حمله این دو به دیالکتیک تصادفی نیست. همه بورژواها به صورتی غریزی و آگاهانه از ایده ای که جامعه ای را فراتر از جامعه سرمایه داری ممکن بداند، منزجرند. جامعه ای که از طریق غلبه دیالکتیکی بر جامعه موجود قابل تحقق است. به همین دلیل است که فلاسفه بورژوا دیالکتیک را به عنوان اساس چنین ایده ای همواره مورد تعرض قرار می دهند. کارل پوپر از جامعه باز -اسم مستعاری برای کاپیتالیسم- دفاع می کرد. جامعه ای که میلیون ها انسان را به سوی مرگ فرستاده است. دفاع وی از کاپیتالیسم با حمله به بنیان های مارکسیسم متناظراست.

بین تئوری و عمل [پراکسیس- عمل مادی-تاریخی-دیالکتیکی] یک رابطه دیالکتیکی وجود دارد. هر تئوری ای؛ به امتحان و عمل تن در می دهد. [و] از آن جا، انسان دانش جدیدی کسب می کند. اما پاسخگو دانستن دیالکتیک برای همه چیز – و بدینوسیله و با همین دلیل رد کردن آن – نگرشی علمی نیست. هر تضادی تضاد دیالکتیکی نیست. برای روشن کردن این مطلب، فرض کنیم که بر سر راه من به میز کارم کیفی روی زمین قرار دارد که من باید آن را بردارم. فقط باید مواظب باشم که با برداشتن کیف دچار کمردرد نشوم. به همین خاطر باید بتوانم میزان سنگینی کیف را حدس بزنم. در نگاه اول به نظر می رسد که کیف کاملا پر است، بنابر این سنگین است. اما به نظرم کیف حاوی کتاب باشد، که برخلاف آنچه ابتدا حدس زده بودم نباید زیاد سنگین باشد. اما بعضی از کتاب ها ممکن است ضخیم و سنگین باشند. بنابر این فکر می کنم که کیف نیمه سنگین باشد. من سه تز ارائه کردم که از صحتشان تنها زمانی می توانم مطمئن شوم که کیف را بلند کنم. مفهوم سنگین نسبی است. زیرا این مفهوم، نه در مورد یک فیل بلکه برای کیفی در اتاق من بکار رفته است. مسلما مفهوم سنگین در مورد فیل معنای دیگری دارد. سه حدس – تز – وجود دارد که در ابتدا باید با عنوان صحیح مشخص شوند. کیف برای من نیمه سنگین است. با یک حدس درست (که من بایستی محتاط می بودم، زیرا که نمی دانستم، کیف واقعا چقدر سنگین است) و حالت محتاطانه، احتمالا خود را از ابتلا به کمردرد حفظ می کردم. پس تز سوم تز درستی است، اما یک رفع (َAufhebung) دیالکتیکی تزهای دیگر را در خود ندارد. این درست مثل آن است که ما پشت یک در با 10 کلید بایستیم و کلید درست را نشناسیم. کلیدها را یکی پس از دیگری امتحان می کنیم تا کلید درست را بیابیم و در را باز کنیم. کلید درست نفی دیالکتیکی کلیدهای دیگر یا سنتز 9 کلید دیگر نیست. پوپر فقط ما را با ده کلید جلوی آن در توصیف می کند. این نه با دیالکتیک ارتباط دارد و نه با تکمیل آن. مگر آنکه اسم آدم پوپر باشد تا بتواند به خود اجازه چنین ادعاهای احمقانه ای را بدهد.

پوپر برای آنکه [نظراتش] باور کردنی باشد، باید وجود تضاد را بپذیرد. اما او تضاد را همچنان در خدمت نقد قرار می دهد. نقد(کریتیک) می تواند تضاد را رفع (Aufheben) کند یا نه. انتقاد در اینجا کارکرد معینی دارد. آیا سرمایه داری مورد انتقاد قرار گرفت و بدین ترتیب رفع (Aufhebung) شد؟ میلیون ها نفر در جنگ جهانی دوم حاکمانی را که آنها و پسرانشان را به جنگ می فرستادند مورد کریتیک و حتی لعن شدید قرار دادند اما این مسئله به هیچ وجه به نفی کاپیتالیسم نیانجامید. آیا این میلیون ها نفر به اندازه کافی انتقاد نکرده بودند؟! و یا آیا فئودالیسم [اساسا] با انتقاد مغلوب شد؟! مطمئنا رفتار انتقادی نقطه شروع خیلی از تغییرات است. اما چرا میلیون ها انسان به یکباره منتقد می شوند؟ آیا دلبخواهی است؟! آیا منتقد شدن فقط اتفاقی است که در ذهن انسان ها محقق می شود؟ نگرش تماماَ ذهن گرای پوپر مشخصه فلسفه بورژوایی است. این نگرش آشکارا در موقعیتی قرار ندارد تا بتواند توضیح دهد که چرا انسان ها انتقادگر می شوند.

سرمایه داری که بنیادهای اقتصادی اش در قرون 11 و 12 شروع به شکل گیری کرد، با نیروهای فئودالیسم در تضاد قرار گرفت. توسعه اقتصادی بوسیله آگاهی اجتماعی شکل نمی گیرد، در آن صورت هیچ شاه یا اشراف زاده عاقلی چنین چیزی را – که دیر یا زود برای او به منزله نابودی بود- قبول نمی کرد.

محدودیت های اقتصادی فئودالیسم، که خود را در حوزه های سیاسی، مذهبی و فرهنگی نیز نشان داده بود، توسعه سرمایه داری را سرکوب و محدود می کردند. سرمایه داران به طور غریزی می دانستند که فئودالیسم ساختار اجتماعی- اقتصادی [مطلوب] آنها را ارائه نمی کند. با این همه آنها تضاد را می پذیرفتند، زیرا که باید به آن تن می دادند. آنها آنقدر توسعه نیافته بودند که جامعه را متحول کنند. با وجود این آنها منتقد بودند. تمامی آثار فیلسوفان عصر روشنگری علیه فئودالیسم، و در جهت انقلاب فرانسه بود. ذهنیت بورژوایی، انقلابی تر می گشت، هرقدر که قدرت اقتصادی اش بیشتر می شد و نه بالعکس(4). البته بورژوازی این انتخاب را هم داشت، که این تضاد را نادیده بگیرد و انتقادگر [هم] نباشد. اما این کار را نکرد چون آلترناتیو دیگری نداشت. [بنابراین] برای آنکه به موجودیتشان ادامه دهند می باید بر جامعه آن روز غلبه می کردند. در غیر این صورت به عنوان طبقه مضمحل و قربانی می شدند. در عصر باستان هم انسان در مقابل جامعه انتقادگر بود، اما با این وجود کاپیتالیسم و یا اصلا سوسیالیسم را باب نکردند، بلکه به چیزی تحقق بخشیدند که مناسبات تولیدی اجتماعی اجازه می داد. بورژوازی چه بخواهد و چه نخواهد، مستقل از ذهنیت و آگاهی اش، از طریق شیوه تولیدش بنیان های یک جامعه دیگر را خلق می کند. با امکانات تولیدی حاضر تمام انسان ها در یک جامعه سوسیالیستی  می توانند به خوبی تامین شوند. واقعیت جامعه کنونی و امکان یک جامعه سوسیالیستی نیز یک تضاد است.

دیالکتیک در نظر پوپر فقط در علوم انسانی خلاصه شده، [و] اعتبار آن در طبیعت نادیده گرفته می شود. در حالی که پوپر از ما می خواهد که کاملا از دیالکتیک طبیعت چشم پوشی نماییم، این امر [اما] آشکار است که دیالکتیک کلید فهم طبیعت هم هست. چشم پوشی از دیالکتیک در طبیعت تنها می تواند به این معنا باشد که از قانونمندی در طبیعت و به تبع آن نیز فهم و تشریح آن چشم پوشی کنیم. علی رغم ادعای فلاسفه بورژوا، علم طبیعی دیالکتیکی است. اینشتین از این اشتباه که طبیعت را به صورت دیالکتیکی مورد ملاحظه قرار نداد، به عنوان بزرگترین حماقت خود نام می برد. او در ابتدا از یک جهان استاتیک و ثابت شروع کرد و حتی در سال 1917 به اصطلاح «ثابت کیهانی(5) را در تئوری اش جای داد اما بعدها از این موضوع به عنوان بزرگترین حماقتش یاد کرد. او با یک نگره ساکن و غیر دیالکتیکی شروع کرد اما تعلیم به موقع دیالکتیک، آینشتین نابغه را نسبت به این اشتباه آگاه نمود. اینکه همه چیز تغییر می کند و اندازه اشیاء همیشه ثابت نمی ماند، بنیان دیالکتیک است. امری که برای فلاسفه دیالکتیسین عصر باستان نیز شناخته بود. آینشتین تئوری بعدی خود را به صورتی دیالکتیکی بنا کرد تا به خود اجازه تکرار چنین اشتباهی را ندهد. اشتباهی که در پرتو دانش جدید به رسوایی او می انجامید.

پس از آنکه پوپر تضاد را به آگاهی سوبژکتیو فروکاست، در سطح بالاتری به کارش ادامه می دهد: «تئوری ای که حاوی تضادی باشد، به عنوان تئوری بی ثمر و بلا استفاده است.» گزاره فوق با این گزاره یکسان نیست که، یک تئوری بی فایده است، اگر آن تئوری غلط باشد. جان کلام این اظهار آن است که جهانی بدون تضاد ممکن است و بنابراین تئوری نیز بایستی حاوی تضاد نباشد. [اما] اگر قرار است که تئوری صحت داشته باشد، بایستی تضاد را در برگیرد. از طریق تئوری باید تضاد شناخته شود و مبنای رفع آن ایجاد شود. مارکسیسم تضاد در سرمایه داری را شناخت. و نشان داد که چگونه این مناسبات توسط طبقه کارگر رفع خواهد شد. به همین دلیل هم هست که مارکسیسم صحیح است. فلاسفه بورژوازی در کاپیتالیسم تضادی را تشخیص نمی دهند و تلاش می کنند تا یک جامعه سرمایه داری خیالی و بدون تضاد(سرمایه داری هارمونیک) ترسیم کنند. [بنابر این] به خاطر دفاع سیاسی از سرمایه داری، بورژواها باید فلسفه دیالکتیک را نابود کنند.

بعد از آنکه پوپر تلاش کرد تضاد عینی را انکار کند و آن را برای تئوری غیر ضروری ارزیابی کند، منطق دیالکتیک را هم مورد سوال قرار داد. او به خاطر اینکه موقعیت خود [در این زمینه] را تقویت کند، [ابتدا] مارکسیسم را تحریف می کند. [از نظر او] قیاس به منطق کلاسیک تعلق دارد و دیالکتیک فقط یک تئوری تجربی-استقرایی است. [و] به همین دلیل برای منطق غیر قابل استفاده است. این موضوع اما واقعیت ندارد. هم قیاس و هم استقراء متدهای دیالکتیک هستند. متدهای دیالکتیک یک جانبه نیستند. بحران های سرمایه داری همچون بحران بیکاری را می توان از عام به خاص(قیاس) توضیح داد. بدین وسیله قانونمند بودن پدیده بیکاری در مناسبات سرمایه داری نشان داده می شود. متد استقراء آن است که به کمک مقدار زیادی از شواهد تجربی ثابت می کند که بیکاری در سرمایه داری پدیده ای همه جا حاضر است. علی رغم اینکه ممکن است در برخی دوره ها خیلی ضعیف رخ دهد، با وجود این گزاره کلی را باطل نمی کند. مارکسیسم هر دو متد را ترکیب می کند(6).

پوپر مثال گیاهان را [هم] بی قواره می داند: «وقتی تکامل این طور تفسیر شود که جوانه گیاهان شروع به رشد می کنند و تولید مقدار زیادی بذر جدید از طریق آن گیاه نفیِ نفی و شروعی جدید در سطحی بالاتر است، براستی که این همه، بازی آشکار با کلمات است. (آیا این همه آن چیزی بود که انگلس در مثال مذکور اظهار می کرد؛ که هر بچه ای قادر است آن را بفهمد؟!)».

گیاهان در محیط زیست [طبیعت] به صور گوناگون تحول می یابند. آن ها خود را با محیط زیست تطبیق می دهند. همچنین، محیط نیز تغییر می کند. این انطباق اما یک پروسه طولانی است. گیاهان نمی توانند از امروز به فردا خود را با محیط سازگار کنند. در این روند گیاهان آن چنان تحول می یابند که هر بار وقتی از نو رشد می کنند، با گیاه قبلی متفاوتند. این تفاوت ها پایه ای برای سازگاریِ مطلوبِ گیاه با محیط است. از این رو است که آغازِ جدید، یک نفیِ نفی است، نفی ای که در سطحی بالاتر نسبت به حالات قبلی پایان می گیرد. این بازیِ انگلس با کلمات نیست، این قانونمندی طبیعت است.

دیالکتیک هگلی

پوپر دیالکتیک را ملامت می کند، که «قانون تناقض» را نفهمیده است. منطق دیالکتیکی نفی «قانون تناقض» است. [به گفته پوپر] این قانون در برخی از حوزه های هر روزه اعتبار دارد. [پوپر اضافه می کند که بنابر ادعای دیالکتیسین ها] منطق دیالکتیکی تکامل منطق کلاسیک است. «و درست بنابر همین واقعیت است که جهان پر از تناقضات است، تناقضاتی که از نقطه نطر دیگری نشان می دهند که از قانون تناقض باید صرفنظر کرد. زیرا این قانون می گوید، که هیچ گزاره حاوی تناقض و یا هیچ دو جمله متناقضی نمی تواند «راست» باشد، بدین معنی که نمی توانند با واقعیات تطابق داشته باشند. به بیان دیگر، [بر اساس قانون تناقض] در طبیعت، یعنی در دنیای واقعیات تناقض نمی تواند هیچگاه رخ دهد و واقعیت ها هیچگاه نمی توانند خودشان را نقض کنند.« پیتر زندگی می کند یا پیتر می میرد جملات متناقضی هستند، که بنابر قانون تناقض نمی توانند همزمان راست باشند. اما هر انسانی، که زندگی می کند، نیز می میرد. بنابر این دو جمله متناقض به طور همزمان صحیح هستند. مارکس این منطق دیالکتیکی را در کاپیتال به کار می برد. «همه کالاهایی که برای صاحبش ارزش مصرفی نیستند، برای غیر صاحبش ارزش مصرفی هستند.«کالا: «A»، [برای صاحبش] غیر ارزش استفاده [ارزش مصرف] است: «B» و کالا: «A» ، [برای خریدارش] ارزش مصرف است «C». بنابراین «A» ، «B» و «A» ، «C» است – «A»،«C» نیست و «A» ، «B» نیست.

حمله به دیالکتیک توسط پوپر بدین سان مستدل می شود که وقتی که دیالکتیک به دلیل تناقض مورد انتقاد قرار می گیرد، معتقد به دیالکتیک می تواند به سادگی خاطرنشان کند که این تناقضات به هستی تعلق دارند (جزیی از هستی هستند). توانایی توجیه و تفسیر یافته های جدید برای مقاصد شخصی نیز نشانی از دگماتیسم است. از این رو به کسی که  به دیالکتیک باور دارد پیشنهاد می شود که یا دیالکتیک را مورد استفاده قرار ندهد و یا آن را آنچنان تکه پاره کند که دیگر دیالکتیک نباشد. پس از آنکه ملاحظه کردیم که ادعاهای پوچ پوپر هیچ پایه ای جز غریزه طبقاتی ندارد، بحث در واقع دیگر بی مورد است. اما این بحث بایستی ادامه یابد تا مواضع طبقاتی یک بورژوا علیه مارکسیسم روشن تر شود.

مارکسیسم تئوری ای است که پایان ندارد. این به چه معنی است؟ مارکسیسم باید برای پذیرفتن و دربرگرفتن علوم جدید باز باشد. این تطابق و ادغام اما دلبخواهی و التقاطی نیست. مارکسیسم به روند دائم آزمون و نقد تن می دهد. مارکسیسم در یک پروسه است. پوپر، [اما] در آن دگماتیسم را مشاهده می کند. او خود را با تئوری پاسخ نهایی متقاعد کرده است، تئوری ای که قابلیت تکامل و توسعه ندارد. پوپر به عنوان یک ایدآلیست ذهنی مایل به مشاهده این امر نیست که میان دنیای عینی و اندیشه سوبژکتیو مرز غیر قابل گذری وجود ندارد(7). مارکسیسم وجود قانونمندی در طبیعت، جامعه  و اندیشه را مشاهده می کند. برای پوپر حقیقت عینی (ابژکتیو) وجود ندارد. این مسئله با مثالی از خود پوپر آشکار می شود که در آن تضادهای عینی را به زائده شعور سوبژکتیو تقلیل می دهد.

«تاریخ همه جوامع تاکنونی، تاریخ مبارزه طبقاتی است» تضاد بین طبقات موتور تاریخ بوده است. پذیرش این مسئله برای بورژوایی همچون پوپر به منزله شلیک گلوله ای به زانو است. از این رو او با تحریف تاریخ شروع نمی کند، بلکه با دیالکتیک که بنیان این دانش را ارائه می دهد، آغاز می کند. مبارزه طبقاتی بین فئودالیسم و سرمایه داری هنوز در کتاب های درسی سرمایه داران در دسترس است. او امکانات ناچیزی در اختیار دارد تا تاریخ جهان را به طور کامل تغییر دهد. او اسیر برخی [از این] واقعیت هاست. من نمی خواهم این ادعا را مطرح کنم که بورژواها تاریخ را آنچنان که هست توضیح می دهند. مثال های زیادی وجود دارد که بورژوازی تاریخ را تحریف وپرده پوشی کرده است. با وجود این آنها به برخی از واقعیات گره خورده اند، واقعیاتی همچون انقلاب فرانسه، که انقلابی بورژوایی بوده است. اگر قرار باشد به نظر قابل قبول برسید، باید بعضی از واقعیات را -آنچنان که هستند-  بپذیرید. چرندیات در فلسفه  می توانند تا ابد به حیاتشان ادامه دهند. انسان می تواند در فلسفه بورژوایی، دنیا، خودش، حقیقت و غیره را به سادگی انکار کند و این از دید [فلاسفه بورژوازی] دگماتیسم نیست. دگماتیسم پوپر برای آفریدن یک سرمایه داری بدون تضاد، دگماتیسم نیست. [اما این عین] دگماتیسم خردگریزی است. تاریخ سرمایه تاریخ جنگ و بحران است. بر اساس نظر پوپر این تضادها به این دلیل وجود دارند که ما آنها را در فکر پذیرفته ایم.  حیف که 60 میلیون قربانی تنها در جنگ جهانی دوم از این امر اطلاع نداشتند که مرگشان به این دلیل رخ داد که آنها وجود این تضاد(تضاد با زندگی شان) را پذیرفته بودند. پوپر می خواهد آنچنان فلسفه تاریخی را ارائه دهد که امکان بیشترین دستکاری را در آن داشته باشد. در نوشته هایی همچون «فقر تاریخیگری» و «جامعه باز و دشمنانش» می توان به راحتی رد این فلسفه را یافت.

پوپر آلترناتیوش را برای متد علمی هم حی و حاضر دارد: «جینز احساس ناخوشایندی در قبال این حقیقت داشت که دنیای ما با فرمول های ریاضی ای تطابق دارد، که توسط ریاضی دانان محض خلق شده بود، [ریاضی دانانی] که به هیچ وجه قصد به کاربستن فرمول هایشان در این دنیا را نداشتند.»(8) پراگماتیسمِ(9) پوپر در اینجا فورا آشکار می شود(10). نظرات پوپر در این مورد تازگی ندارند. این امر را پاسخ هگل در «منطق علم» ثابت می کند: «آن فلسفه ای که قرار است علم باشد –آنچنان که درجای دیگر گفته ام – نمی تواند متدش را از علمی در رده پایین تر همچون ریاضیات به عاریت بگیرد. همچنان که نمی تواند به شهود یقینیِ(kategorischen) اطمینان بخش [هم] رضایت دهد. [به علاوه فلسفه نمی تواند] خردورزی هایش را [نیز] بر اساس بازتاب بیرونی [نمودها] استوار کند. بلکه این فقط ماهیت محتوا است که می تواند محرک شناخت علمی باشد. به این ترتیب که در عین حال این بازتابِ خود محتوا است که قبل از هر چیز رسالت [فلسفه] را مقرر می دارد و تولید می کند.»(11) از طریق آمیخته کردن فلسفه با ریاضیات، پوپر و مابقی پوزیتیویست ها و نئوپوزیتیویست ها می خواهند که اولا ظاهر و ژستی علمی به خود بگیرند. ثانیا چیزها در سطح انتزاعی، دیگر نبایستی تناقض آمیز به نظر برسند. یعنی  یک درخت را نباید دیگر به عنوان یک درخت – که در تحول دائم است و تغییرات را تجربه می کند – در نظر گرفت، بلکه  با آن باید به عنوان یک عدد برخورد کرد. عددی که از صفات کیفی یک درخت تصفیه شده است. به همین دلیل باید درخت مشخص توسط آن عدد انتزاعی جایگزین شود.

دیالکتیک بعد از هگل

کارل پوپر که ناگهان مردد است، ادعاهایش را بدون ارائه کمترین استدلالی مطرح می کند: «مدافعین این ماتریالیسم، آن چنان که با اندیشه ای تعلیم نایافته تناسب دارد؛ استدلال می کنند که حقیقت در ذاتش مادی یا فیزیکی است و با بیان این گزاره [از سوی آنان] که آن [حقیقت] با شعور یا ذهن یکسان است، این مفهوم به ذهن متبادر می شود که پس روان و شعور نیز پدیده ای مادی یا فیزیکی و یا حداقل صورتی متفاوت از واقعیت مادی است. که [البته] این تفاوت نیز نمی تواند از اهمیت زیادی برخوردار باشد.» در این جا باید از لنین نقل قول آورد که از بوگدانف به این دلیل انتقاد می کرد که وی از موضعی ایده آلستی مدعی بود که: «وجود اجتماعی و آگاهی اجتماعی در معنای دقیق کلمه یکسانند.» آنچه را که پوپر مشخصه ماتریالیسم دیالکتیک می داند در واقع به هیچ وجه ماتریالیسم دیالکتیک نیست بلکه ایدآلیسم ذهن گرای بوگدانف است. آری، ایده آلیستی ذهن گرا (پوپر) ، ایدآلیست ذهن گرای دیگر(بوگدانف) را با این قطعیت رد می کند که گویی در اینجا ماتریالیسم دیالکتیک است که رد شده است. لنین چگونه پاسخ می دهد؟ «وجود اجتماعی و آگاهی اجتماعی یکسان نیستند، همان طور که اصلا وجود و آگاهی یکسان نیستند.» هرگاه که پوپر خود را مردد احساس می کند، تمایل دارد [تا به جای تلاش بیشتر] فورا و با یک شماره اطمینان حاصل کند. و دومین ادعایش عبارت است از: «حالا که این تفاوت قابل توجه نیست». آیا واقعا این طور است که انسان هیچ فضای آزادی در ماتریالیسم دیالکتیک ندارد؟ مارکس به این اتهام پاسخ داده است: «فیلسوفان فقط جهان را به راه های گوناگون، تعبیر کرده اند؛ موضوع مهم تغییر دادن آن است.» انسان می تواند جهان را تغییر دهد. او باید حتی آن را تغییر هم بدهد. 11 تز شناخته شده کارل مارکس تصویر ارائه شده توسط پوپر از ماتریالیسم دیالکتیک را تایید نمی کند. بیچاره پوپر، او فقط سهمی از سرنوشت همه فلاسفه بورژوا دارد، که به مضحکه تبدیل می شوند وقتی که از قرار ماتریالیسم دیالکتیک را رد می کنند.

بعد از آنکه پوپر اهمیت زیاد شرایط (از نقطه نظر اقتصادی) ایده اجتماعی را به رسمیت شناخت، در مورد مارکسیسم این چنین قضاوت می کند: «با این همه من خودم بر این باور هستم که اقتصادگرایی مارکسی (تاکید بر پیش زمینه اقتصادی به عنوان اساس هر نوع تکامل) یک اشتباه را به نمایش می گذارد و حقیقتا غیر قابل دفاع است. من اعتقاد دارم که تجربه اجتماعی به طور آشکاری ثابت می کند که چگونه تحت شرایط معین، تاثیر ایده ها (شاید با پشتیبانی تبلیغات) می تواند نیروهای اقتصادی را خنثی و حتی شدیدا بی اثر کند. و اگر ما قبول کنیم که فهم کامل تحولات ذهن، بدون درک زمینه های اقتصادی اش ممکن نیست، باید حداقل متقابلا هم قبول کنیم که درک تحولات اقتصادی بدون شناخت -به طور مثال- ایده های علمی یا عقاید مذهبی غیرممکن است.» فقط یک بورژوا می تواند ادعا کند که قدرت های اروپایی؛ آفریقا و آمریکای جنوبی را مستعمره کردند تا روشنگری را به آنجا ببرند. علائق اقتصادی، قدرت های اروپایی را برانگیخت تا به قدرت های استعماری تبدیل شوند. هدف مذهب مسیحیت و قوانین در کشورهای تحت استعمار بهینه سازی بهره کشی استعماری – درچارچوب شیوه تولیدی در آن زمان- بوده است. مذهب مسیحیت به جای اتحاد علیه کلونیالیسم، تحمل بهره کشی استعماری را آموزش می داد. بدین ترتیب بیشتر استعمار را تکمیل می کرد تا آن را محدود کند.(4)

فقط یک بورژوا مثل ماکس وبر می تواند ادعا کند که پروتستانیسم یا یک روح سرمایه داری کاپیتالیسم را بوجود آورد. این مسئله حتی برعکس است. اقتصاد سرمایه داری، بازرگانان و پیشه وران را مجبور کرد خود را به لحاظ ذهنی با زیربنای اقتصادی تطابق دهند. یک سرمایه دار نمی تواند به مدت طولانی سرمایه دار موفقی بماند اگر که قواعد بازی سرمایه داری را نفهمد و به کار نبندد. با یک مثال روشن دیگر می توان مسئله را توضیح داد. هیچ قانون، اخلاق، فلسفه و هنر بورژوایی نمی تواند به سمت جامعه ای سوسیالیستی و یا گذر از ثروت خصوصی جهت گیری کند. این حد و مرزعملی آن است. یک فلسفه پرولتری اما می تواند قبل از آنکه تحول انقلابی جامعه شروع شود، تدارک مفصل آن را آغاز کند. قدرت روبنا در این جا نهفته است. مانیفست کمونیست در سال 1847 / 1848 بسیار پیش از کمون پاریس و انقلاب روسیه به رشته تحریر در آمد. مارکسیسم به این دلیل توانست آن ها را پیش بینی کند که زیربنای اقتصادی را در معنای ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی درک کرده بود.

«اما دیالکتیک آن اندازه مبهم و کش دار هست که این موقعیت غیر قابل پیش بینی را نیز توصیف و تفسیر کند، همچنان که شرایطی را توصیف و تفسیر کرده و به پیش بینی هایی پرداخته که رخ نداده اند. هر تکامل دلخواهی با طرح دیالکتیکی تطابق دارد [و] دیالکتیسین هیچگاه  از اینکه تجربیات آینده به رد نظریاتش بیانجامد ابایی ندارد. همان طور که گفته شد، این بیش از آنکه نوعی نگرش دیالکتیکی باشد، در واقع ایده نوعی جامعه شناسی با عنوان تئوری تکامل تاریخی است با این برداشت که هدف بلامنازع جامعه شناسی علمی پیش گویی تاریخی است. تصوری که [البته] خطاست.«این گناه دیالکتیک نیست که پوپر از دیدن جهان آن چنان که هست امتناع می کند. همه چیز دو وجه دارد. هنگامی که انسان ها راه های جدیدی را می سازند، در واقع تلاش می کنند تا ارتباطات سریع تر شوند. اما در عین حال آن ها به انحاء گوناگون به محیط زیست لطمه می زنند. مثال مارکس این دو وجه را در تاریخ نشان می دهد: «همچنین تولید فئودالی دو عنصر متخاصم دارد که می توان آن ها را نیز به عنوان وجوه خوب وبد فئودالیسم مشخص کرد. بدون اینکه توجه شود که همیشه این وجه بد است که در نهایت بر وجه خوب پیروز می شود. جنبه بد، آن جنبه ای است که حرکت در زندگی را سبب می شود، و به واسطه مبارزه، تاریخ را می سازد. اگر در دوره سلطه فئودالیسم، اقتصاددانانی که – از فضائل شوالیه ها، از توازن زیبا میان حقوق و تکالیف، از زندگی پدرسالارانه شهرها، از شکوفایی صنایع خانگی در روستاها و از توسعه صنایع سازمان یافته (در مؤسسات، اصناف و اتحادیه ها) و در یک کلام – از همه جنبه های خوب فئودالیسم، به وجد می آمدند، خود را موظف می دانستند که – سرواژ، امتیازات، هرج و مرج و- هر آنچه را که بر این تصویر زیبا سایه می افکند ریشه کن کنند، کار به کجا می کشید؟ همه عواملی که مبارزه را بوجود می آوردند نابود می شدند، توسعه بورژوازی در نطفه خفه می شد و موضوع چرند و بی معنیِ محو کردنِ تاریخ مطرح می گشت.(12)

پوپر برای انتقاد از مارکسیسم به این حکم هگل متوسل می شود: «هر چه عقلانی است، واقعی است و هرچه که واقعی است، عقلانی است.» پوپر با این جمله می خواهد مارکسیسم را متهم کند که به کمک مارکسیسم می توان هر توتالیتاریسمی را توجیه کرد. زیرا از آنجا که توتالیتاریسم واقعی است، پس در واقع بایستی عقلانی هم باشد. مارکس دولت پروس را به این دلیل که وجود دارد به عنوان دولتی عقلانی در نظر نگرفت، بلکه آن را به عنوان پدیده ای گذرا و موقتی در جامعه مورد ملاحظه قرار داد. همچنین دولت سوسیالیستی، بعد از انقلاب سوسیالیستی دولتی عقلانی نیست، بلکه آن هم باید از بین برود. اثر لنین «دولت و انقلاب» مملو از چنین نظریات راهبری است.

پوپر مقاصدش را آشکارا نشان می دهد: «بدون رقابت آزاد اندیشه ها هیچ تکامل علمی ای نمی تواند وجود داشته باشد. – این است آن هسته سخت نگرش ضد دگماتیستی که زمانی به شدت توسط مارکس و انگلس نمایندگی می شد- و در مجموع بدون آزادی همه افکار امکان رقابت آزاد اندیشه های علمی وجود نخواهد داشت.«خواننده با این ادعا مواجه می شود که رقابت اساسا پیش شرطی برای آزادی همه افکار است. در واقع رقابتِ اقتصادیِ کاپیتالیسم نیز بایستی در علم ریشه بدواند. [و] ورود مارکسیسم به علم باید منع شود. [در حقیقت] رقابت چیزی جز این نیست که کاپیتالیسم باید قدرت مسلط در علم، و علم بایستی تابع سودجویی سرمایه داری باشد. (13) مارکس رقابت را این چنین توضیح می دهد: «به لحاظ مفهومی رقابت چیزی جز طبیعت درونی سرمایه نیست، (که) خصلت ذاتی اش در تعامل سرمایه های متعدد بر یکدیگر، پدیدار و متحقق می گردد. تمایل درونی اش به عنوان ضرورتی خارجی» در نتیجه بنابر نظر پوپر باید ماتریالیسم دیالکتیکی از علم کنار زده شود تا قواعد کاپیتالیستی بر آن تسلط یابند. این سرشت واقعی فلسفه پوپر است، که باید به وسیله تحریف ماتریالیسم دیالکتیک به نفوذی کامل درعلم دست یابد. ماتریالیسم دیالکتیک را به راحتی می توان رد کرد، اگر از پیش تحریف شده باشد. پوپر استاد این کار است. و به همین دلیل است که وی در کتاب ها، سالن های سخنرانی متعدد، و در برنامه های رادیو تلویزیونی آن چنان محبوب است.

***************

(*) اصل مقاله  و مقاله پوپر را می توانید در آدرس های زیر بیابید.

Karl Popper: Der Anti-Dialektiker

Was ist Dialektik ?

(1) عبدالحسین زرین کوب در کتاب فرار از مدرسه به مشابهت های خیره کنند بین استدلال های امام محمد غزالی در کتاب تهافت الفلاسفه در نقد عقل با آنچه که در کتاب نقد خرد محض آمده، اشاره می کند. بر همین اساس است که عرفا برچوبین بودن پای استدلالیان تاکید دارند و برتجربه و شهود عینی اصرار می ورزند.  به همین دلیل نیز هست که نظریات فلسفی نئوکانتیسم و نوادگان فلسفی اش سخت مورد علاقه و اقتباس شاخه های مختلف نوگرایان دینی قرار گرفته است.

(2)

«Es gibt nichts, das wir uns vorstellen könnten, so absurd und unglaublich es auch sein mag es ist doch von diesem oder jenem Philosophen behauptet worden.»

(3)- مترجم: (Aufhebung) به معنی نفی کردن و همزمان ارتفاع یافتن. نفی شدن جنبه های غالب پدیده و ترفیع جنبه های مغلوب آن تا تحول نهایی پدیده.

(4)- مترجم: انسان تاریخ را می سازد. در ساختمان تاریخ همه مصالح و خصوصیات انسانی دست اندر کارند. ازجمله تلاش انسان برای معاش، آگاهی و اراده انسان، لذت جویی، کنجکاوی، عشق، ترس، فداکاری و همۀ داده های مادی و معنوی ای که او را از موجودات ماقبلش متمایز می کنند. بر همین اساس ساختن هر ابزار جدید و شکل  گیری هر مفهوم نوینی، بدون مشارکت میلیاردها انسان در فرایند کار اجتماعی میسر نبوده ونیست. با توجه به همین مسئله روشن است که این پیامبران، فلاسفه، بزرگان، ایده های برتر و یا مفاهیم و ارزش های عالی نیستند که به تاریخ انسان شکل داده اند. بلکه برعکس این انسان ها هستند که در فرایند کار مادی و عمل اجتماعی، آن ایده ها و مفاهیم را آفریده اند. اهمیت انسان و تاریخ انسان نیز در همین نکته نهفته است. به عنوان مثال: «این مفاهیم عالی انسانیِ مبارزه، فداکاری، ایثار و غیره نیستند که به زندگی کارگران و مبارزات آن ها شکل می دهند. بلکه زندگی واقعی آن هاست که ضرورت اعتصاب و مبارزه را مطرح می کند و مفاهیم، ارزش ها و فرهنگ مبارزاتی آن ها را می سازد.» زندگی بدین گونه در واقعیت متحقق می شود. تبیین آگاهی انسان بر اساس ایده ها، مذاهب و آرمان ها تبیینی است وارونه از آگاهی. و آن آگاهی، آگاهی ای وارونه است. از طرفی دیگر تمام داده های مادی و معنوی و روابط اجتماعی ما بین انسان ها میراثی است که از نسل های قبل برای او به جای مانده است. میراثی که قیود تاریخی و اجتماعی معینی را بر انسان تحمیل می کنند. قیودی که در شیوه تولید و مناسبات اقتصادی- اجتماعی خاصی متبلور شده اند. به همین دلیل است که مارکس می گوید: «انسان تاریخ را می سازد، اما نه به دلخواه خود». کار دانشمندِ تاریخ، بررسی شرایط مادی و مناسباتی است که انسان طی آن تاریخ را ساخته و یا خواهد ساخت.

(5)- مترجم:

انیشتن: ثابت کیهانی بزرگترین اشتباه من بود

آلبرت انیشتین در سال ۱۹۱۷ عبارت “ثابت کیهانی” را به نظریه نسبیت عمومی خود وارد کرد تا مطابق با تفکر فیزیکدانان آن زمان معادله ای را برای پیش بینی جهان ساکن ارائه کند زمانی که مشخص شد جهان در واقع ثابت نیست بلکه در حال بزرگتر شدن است، انیشتین این عبارت را مردود اعلام کرد و برای همیشه از آن به عنوان بزرگترین اشتباه زندگی خود یاد کرد.

اما به تازگی دانشمندان بزرگترین اشتباه زندگی انیشتین را احیا کرده اند تا با کمک آن به توضیح یکی از مرموزترین نیروهای طبیعت که به نظر با نیروی گرانش در تعامل بوده و منجر به توسعه و رشد پر شتاب جهان می شود بپردازند، نیرویی به نام انرژی تاریک

مقالات زیر در باره تحول نظری اینشتین:

kosmologischen Glied

آلمانی: http://www.arte.tv/de/856880,CmC=856874.html

The Cosmological Constant

انگلیسی: http://www.jb.man.ac.uk/~jpl/cosmo/blunder.html

(6)- مترجم. اشاره نویسنده در اینجا به اصل ابطال پذیری قوانین علمی است که مورد ادعای پوپر و پاره ای از پوزیتویست هاست. طبق این اصل اگر در برابر یک قانون علمی حتی یک موردِ نقض یافت شود، آن قانون اعتبار خود را از دست خواهد داد و به عنوان قانونی علمی قابل تکیه نیست. نویسنده این مقاله در مورد قانونمند بودن پدیده بیکاری در جامعه سرمایه داری و تکیه بر دو متد منطقی قیاس و استقراء در مقابل این ادعا می ایستد.

(7)- به مقدمه مقاله در این مورد نگاه کنید.

(8)- مترجم: جینز در پاسخ این سوال که: چگونه ریاضیات قادر است جهان را درک کند؟   پاسخ می دهد: زیرا دنیا با ریاضیات برابر است.» یعنی واقعیت و ریاضیات ماهیتا یکسانند. یعنی جهان یک فکر ریاضی (و به همین دلیل ایده آل) است. پوپر این استدلال را بدین صورت رد می کند: «استدلال جینز نمی تواند معقول تر از استدلال زیر باشد که: چرا زبان انگلیسی قادر به توصیف جهان است: زیرا هستی ماهیتا انگلیسی است». پوپر در پاسخ می گوید: «تشریح ریاضی تنها یکی از انواع توصیف هستی است. ریاضیات فقط ابزاری است که قادر است زبانی غنی  در اختیار ما بگذارد.»

(9)- مترجم:

«ویکی پدیا: پراگماتیسم فلسفه‌ای است که اول بار در آمریکا پدید آمد و در تفکر و حیات عقلی این سرزمین تاثیر زیادی بر جای گذاشت. این فلسفه در اواخر قرن نوزدهم با متفکرانی نظیر ویلیام جیمز و جان دیویی به ظهور رسید. به نظر این متفکران، پراگماتیسم انقلابی است علیه ایده آلیسم(آرمان‌گرایی) و کاوشهای عقلی محض که هیچ فایده‌ای برای انسان ندارد، در حالی که فلسفه پراگماتیسم، روشی است درحل مسائل عقلی که می‌تواند در سیر ترقی انسان بسیار سودمند باشد. اکنون، پراگماتیسم به نظریه‌ای مبدل شده که می‌گوید: حقیقت، چیزی است که از دیدگاه انسان، خوب باشد. به سخن دیگر، پراگماتیسم یعنی اینکه درباره هر نظریه یا آموزه‌ای باید بر پایه نتایجی که از آن به دست می‌آید، داوری کرد. به نظر پراگماتیست‌ها، اگر عقیده‌ای به نتیجه خوب و کار آمد برای انسان بیانجامد، باید آن را حقیقی قلمداد کرد. حقیقت چیزی نیست که مستقل و مجرد از انسان وجود داشته باشد. … پراگماتیسم قائل به این است که حقیقت امر جدایی از انسان نیست؛ بلکه تنها دلیل برای اینکه یک نظر درست و حقیقی است و یک نظر، باطل و خطا، این است که اولی در عمل به درد انسان بخورد و برای او کارآمد و موثر باشد و دیگری چنین نباشد. به این ترتیب، معنای صدق قضیه در پراگماتیسم تغییر یافت. صدق هر گزاره، فقط توسط نتایج عملی آن سنجیده می‌شود نه در مقایسه با واقعیت خارجی. یک فکر یا عقیده تا وقتی که فقط عقیده‌است، به خودی خود نه صحیح است و نه غلط؛ بلکه فقط در جریان آزمایش و کاربرد عملی آن است که برحسب نتایجی که از آن نظر گرفته می‌شود، صادق یا کاذب می‌شود.»

(10)- مترجم: نویسنده در این جا سعی دارد توضیح دهد که چگونه پوپر برخلاف جینز به ریاضیات نیز همچون علوم دیگر، صرفا به عنوان یک ابزار می نگرد. و از این رو است که می گوید: پراگماتیسم پوپر در این جا خودنمایی می کند.

(11)- مترجم: نویسنده در اینجا علاوه بر اشاره به سابقه استفاده از ریاضیات در فلسفه توسط فلاسفه پیشین، به نقد نگاه ابزاری پوپر به فلسفه، علم و ریاضیات از زاویه دید هگل می پردازد.

(12)- مترجم: متن فوق قسمتی از کتاب فقر فلسفه اثر کارل مارکس است. خواننده باید توجه کند که این نقل قول از مارکس که به وجوه خوب و بد چیزها اشاره می کند گویای تبیین مارکس از واقعیت نیست. مارکس در اینجا برای نقد نظرات پردون، از ادبیات خود پردون استفاده می کند. برای اطلاع بیشتر خواننده، ادامه این قسمت از متن کتاب را در زیر گنجاندیم: «وقتی بورژوازی کارش بالا گرفت، نه درباره جنبه خوب فئودالیسم سخنی در میان بود و نه درباره جنبه بد آن. بورژوازی نیروهای مولده ای را که تحت سیستم فئودالی توسعه یافته بودند، تصاحب کرد و تمام اشکال کهنه اقتصادی و روابط حقوقی فردی را که بر اساس آن ها بودند و اوضاع و احوال سیاسی ای که بیانگر رسمی جامعه کهنه بود، در هم کوبیده شدند. بنابر این اگر بخواهیم درباره تولید فئودالی قضاوت صحیحی کرده باشیم، باید آن را شیوه تولیدی ای که برپایه آنتاگونیسم استوار می باشد، تلقی کنیم. باید نشان بدهیم که چگونه ثروت در درون این آنتاگونیسم بوجود آمد. چگونه نیروهای مولده پا به کشمکش های طبقاتی تکامل یافتند، چگونه یکی از این طبقات جنبه بد یعنی نکبت اجتماعی مرتبا رشد کرد تا جایی که شرایط مادی رهایی او به حد بلوغ رسید. آیا این به اندازه کافی بیان کننده آن نیست که شیوه تولیدی و مناسباتی که نیروهای مولده در درون آن تکامل می یابند، نه تنها کمتر از قوانین ابدی نیستند بلکه با یک کیفیت تکامل مشخص انسان ها و نیروهای مولده آن ها در انطباق می باشند …..»

(13)- مترجم: از نظر کارل پوپر و فلاسفه پوزیتیویست کار علم کشف ماهیت پدیده ها نیست. زیرا که چنین چیزی اصولا ممکن نیست. نسبی بودن شناخت انسان از یک سو و تحول دائم واقعیت از سوی دیگر برای این فیلسوفان حربه ای است برای نفی ماهیت شناخت شناسانه علم. تاکید پوپر بر رقابت افکار برهمین اساس استوار است. تاکیدی که باید به نفی امکان شناخت مارکسیستی از ماهیت سرمایه منجر شود و شناخت را به سطح نمود های آن محدود کند.

 

  • Add to Phrasebook
     
    • No word lists for Arabic -> German...
       
    • Create a new word list...
  • Copy
  • Add to Phrasebook
     
    • No word lists for Arabic -> German...
       
    • Create a new word list...
  • Copy
  • Add to Phrasebook
     
    • No word lists for English -> German...
       
    • Create a new word list...
  • Copy

نظرات (0)

0 از 5 براساس 0 رای
هنوز نظری ارسال نشده است

دیدگاه خود را بیان کنید

  1. بهتر است نام و نظر خود را فارسی تایپ کنید ( برای انتشار سریع نظر یا افزودن فایل پیوست، باید وارد حساب کاربری خود شوید )
Rate this post:
0 کاراکتر
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت
کد تصویری را وارد کنید

کنفرانس دوم

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر