نظر خوانندگان

با تشکر از رفیق وحید صمدی من در داخل ایران زندگی می کنم و در یک روستا من دوست دارم یک کمونیست را که ...
وحید صمدی یک نظر در بحران کرونا و وظایف کمونیستها ارسال کرده است
رفیق عزیز علی سلام، از این که دیر پاسخ دادیم عذر می خواهم. این یادداشت را فقط برای اطلاعت می‌نویسم. ...
علی یک نظر در بحران کرونا و وظایف کمونیستها ارسال کرده است
من خودم را یک کمونیست می دانم ولی نمی دانم چه کار کار کنم از کجا شروع کنم چطور با سایر کمونیست ها ار...
عارف یک نظر در ژئوپلیتیک کرونا: 5- مصالحه با آمریکا بی معناست ارسال کرده است
دقیقا درست است و این چرخش لیلازی خود را در طیف چپ در امثال علیزاده سابقا 88 ی پروغرب و گرایلوی سابقا...
بهمن شفیق یک نظر در وقتی که تاریخ چپ توسط مخالفان آن نوشته می شود ارسال کرده است
رفیق عزیز نگار، کاربرد عبارت پوپولیسم در مورد دولتهای چپگرای آمریکای لاتین کاملا آگاهانه بود. اگر دق...
نگار یک نظر در وقتی که تاریخ چپ توسط مخالفان آن نوشته می شود ارسال کرده است
با عرض سلام به رفقای تدارک کمونیستی، تشکر می کنم از مطالب مفیدی که منتشر می کنید، همین طور مقاله ی...
علی یک نظر در مشرق نیوز راه را نشان می دهد ارسال کرده است
استادی در دانشگاه داشتیم که سرمایه داری را به ساده ترین شکل ممکن به ما توضیح داد او گفت دو نفر که ظا...
علی یک نظر در زیبا ترین مخلوق خدا! ارسال کرده است
سایت تان خیلی عالی است ولی خیلی کم مقاله می گذارید ممنون میشوم حداقل روزی یک مقاله جدید بگذارید ما ...
علی یک نظر در زیبا ترین مخلوق خدا! ارسال کرده است
عالی بود واقعا عجب خدایی است مالکیت خصوصی که کسی جرات به چالش کشیدن آن در مخیله خود نیز ندارد
عارف یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
رفقای تدارک با سلام مجدد 1- سویه ی اصلی تاکید من بر مرگ 57 این است که دیگر مولفه های اصلی برسازنده...
گیسو رستمی یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
با سلام مجدد به عارف و ممنون از توضیحات رفیق بهمن، راجع به کلیپ: قطعا راجع به عواطف شخصی حرف نمی ز...
بهمن شفیق یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
عارف عزیز تا جائی که به نظم اجتماعی پیشین، یعنی مناسبات مسلط سرمایه داری باز می گردد، اصلا گسستی صور...
عارف یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
با سلام به و تشکر از گیسو رستمی: این جمله تان: و در نهایت، اگر انقلاب مرده بود، کار بورژوازی برای ب...
گیسو رستمی یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
با سلام و در پاسخ به عارف، نقطه ی شروع بحث شما کمی آنسو تر از بطن جامعه کوبیده شده: در مرکز قدرت. زن...
عارف یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
با سلام با تشکر "همین ظرفیت است که امروز توسط بورژوازی اپوزیسیون به بدترین نحوی مورد سوء استفاده قر...
بهمن شفیق یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
عارف عزیز، با سلام متقابل. اشتباه میکنید. آنچه از انقلاب 57 به جا مانده است جامعه ای است که انقلاب ...
عارف یک نظر در کوبای خوشبخت Cuba Feliz ارسال کرده است
با سلام و تشکر بابت زحمات فراوان و پیشروی که میکشین. این جمله: انقلاب اجتماعی آتی، کار ناتمام تعمیق ...
نیما یک نظر در اخبار و گزارشات کارگری اسفند ماه 98 ارسال کرده است
عالی بود.... ممنونم و امیدوارم هرماه دقیق و جامع‌تر ادامه داشته باشه....
قاسم یک نظر در شیخ عیسی یا فیدل؟ ارسال کرده است
سلام رفقا، درود یک ملاحضه شاید بنی اسرائیلی: با توجه به اینکه «شیخ عیسی قاسم»، رهبر معترضان به پاد...
گیسو رستمی یک نظر در بحران کرونا و وظایف کمونیستها ارسال کرده است
دوست عزیز سؤال کننده، تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش...

مقالات

کتاب

چپ و دیالکتیک مبارزه طبقاتی – با نگاهی به پیشگفتار لنین بر نامه های مارکس به کوگلمان

نوشتۀ: بیژن دادخواه

هنگامی که ما به «بحث پیرامون اشکال عالی‌تر فن مبارزه‌ی انقلابی» می‌پردازیم و درس‌های خیزش آبان و مسائل فنی آن را مورد بررسی قرار می‌دهیم، «عالم‌نمایان مارکسیسم گمان می‌کنند این‌ها همه یاوه‌های اخلاقی، رمانتیسیسم و عدم درک واقعیت است! خیر آقایان، این وحدت نظریه‌ی انقلابی و سیاست انقلابی است؛ وحدتی که بدون آن مارکسیسم به برنتانوئیسم، استروویسم و سومبارتیسم بدل می‌شود.

چندی پیش نوشته‌ای در نقد تدارک کمونیستی تحت عنوان «با تصویر برساختە‌ی چپ بورژوایی از طبقە‌ی کارگر به جنگ بورژوازی نمیروند» در سایت تدارک منتشر شد. رفیق بهمن شفیق بطور دقیق و مفصل به آن پاسخ داده است و ضمن برشمردن خطاهای تحلیلی نویسنده‌ی آن و نشان دادن تباین «منطقی» که او بکار می‌گیرد با روش لنین، به جایگاه طبقاتی-سیاسی طیفی از چپ که وی بدان تعلق دارد نیز پرداخته است. انتشار نوشته‌ی حاضر به ضمیمه‌ی نوشته‌ای از لنین در همین راستا صورت گرفته و نگارنده تلاش خواهد کرد زمینه‌ی تاریخی تکوین این چپ در سالیان اخیر را تبیین نماید و به سهم خود تباین مورد اشاره را با رجوع به متن لنین تا اندازه‌ای مستدل سازد.

نویسنده‌ی مقاله‌ی مذکور، محمدرضا حنانه، به طیفی از روشنفکران نوظهور در چپ ایرانی تعلق دارد که مبانی فکری خود را بیش از آنکه از مارکس، انگلس و لنین گرفته باشند، از لوکاچ، لکان و دیگران اخذ کرده‌اند. این چپ در نظریه در ورطه‌ای میان تاریخ‌گرایی ایدئالیستی و ارتدوکسی زمخت شبه‌مارکسیستی سرگردان است، و در سیاست بین قسمی نئوتوده‌ایسم محورمقاومتی و نوعی اکونومیسم دنباله‌روانه آونگ می‌کند. چرایی پیدایش چنین چپی را باید پیش و بیش از هرچیزی در روند تحولاتی جستجو کرد که شکست برجام و خیزش توده‌های طبقه‌ی کارگر در دی‌ماه ۹۶ نقطه‌عطف تاریخی آن در ایران بود.

اگر چپ پروامپریالیست محصول دورانی است که در ایران با تعدیل‌های ساختاری - و با مردم‌سالاری و گفتگوی تمدن‌ها بعنوان پروژه‌های سیاسی ملازم آن - آغاز شد و با شکست برجام به پایان قطعی خود رسید، در مقابل، افول هژمونی لیبرال-دموکراسی آمریکایی و سر برآوردن قطب‌های جدیدی در نظم جهانی چپِ محورمقاومتی کنونی را زایید. (بیهوده نبود که «گوروی چپ محورمقاومتی» با چنان حدتی به انکار افول هژمونیک دست می‌زد: وی با این کار به‌عبث سعی داشت بند ناف آشکار شده‌ی خود را بپوشاند). خرده‌بورژوازی در ضیافت «موافقت‌های اصولی» و «کارگاه‌های زیر پنج نفر» و در بزم «جامعه‌ی مدنی» و «مدونای» دوره‌ی رونق چشم‌انداز رؤیای آمریکایی و درِ باغِ عدنِ خود را می‌دید؛ و اکنون با آشکار شدن نشانه‌های رکود و در نبردهای رو به حدت دوره‌ی بحران – در عرصه‌ی دوگانه‌ی مبارزات طبقاتی در داخل و  جدال‌های ژئوپلتیک در سطح جهانی – همان خرده‌بورژوازی نگران و آشفته از هبوط کابوس‌وار خویش، بخشی، از سراب مدونا دست شسته و به حوض کوثر محور مقاومت پناه می‌بُرد، و بخش دیگر مذبوحانه همچنان بر در فروبسته‌ی منزل کدخدا می‌کوفت تا بلکه یورومیدان را در میدان صادقیه‌ی تهران و کانتون‌های روژآوا را این بار در روستاهای مریوان برپا کند. منطق پایه‌ای هر دو در برخورد به تحولات یکی است. ذهنیتی که در رابطه با دی ۹۶ نیز هر یک سعی داشت آن را با قرائت خود به واقعیت عینی خیزش توده‌ها تحمیل نماید. از همین رو بود که هم چپ پروامپریالیست و هم چپ محورمقاومتی – هر دو – در خیزش دی‌ماه جنبشی سرنگونی‌طلب و دموکراسی‌خواه می‌دیدند؛ اولی با همین ارزیابی به استقبال آن شتافت و دومی نیز با همین ارزیابی به تکفیر آن نشست.

اما واقعیت جز آن بود. در کنار خرده‌بورژوازی در حال سقوط و مقدم بر آن، در خیزش دی‌ماه  شبح طبقه‌ای به میدان آمده بود که سهم او از تمام دوران طلایی ضیافت سرمایه تنها جهنم کشتار خاتون‌آبادها و شلاق آق‌دره‌ها، و تنها بیکاری گسترده، بی‌خانمانی و سفره‌های خالی بود. با حاد شدن مبارزات طبقاتی در دوره‌ی بحران، برای اولین بار پس از دو دهه و بیشتر جنبشی شکل گرفته بود که نه دموکراسی‌خواهی و خواست آزادی‌های فردی بیشتر، نه «ارزش پاسپورت»، و نه آنتی‌کمونیسم، بلکه مطالبات طبقاتی کارگران - نان و مسکن و رفاه - آن را خصلت‌نمایی می‌کرد. اگر این طبقه در آن لحظه هنوز از انسجام و سازمان کافی برخوردار نبود «تا بتواند علیه قهر دسته‌جمعی، یعنی اقتدار سیاسی طبقات حاکم دست به مبارزه‌ای قاطع بزند»، و اگر از سر «تصادف» نامساعدی ارتش امپریالیسم پشت کوه‌های مریوان مستقر شده بود و به فتح تهران می‌اندیشید، هیچ کدام از این‌ها تغییری در آن واقعیت ایجاد نمی‌کرد. چرا که از یک طرف «گرچه جنبش‌ها به وجود یک سازمان قبلی نیاز دارند، با این حال به نوبه‌ی خود وسایل انکشاف چنین سازمانی هستند»؛ و از طرف دیگر «تصادف‌ها» جزء لاینفکی از تاریخ را تشکیل می‌دهند. مارکس در نامه‌ی خود به کوگلمان در ۱۷ آوریل ۱۸۷۱ می‌نویسد: «بدیهی است اگر قرار بود فقط تحت شرایط کاملاً حتمی و مساعدی به مبارزه دست یازیده شود، در آن صورت تاریخ جهان بسیار راحت و بی‌دردسر ساخته می‌شد. از طرف دیگر اگر قرار بود که «تصادف‌ها» نقشی بازی نکنند، آن وقت [تاریخ] طبیعتی بسیار عرفانی پیدا می‌کرد... این بار «تصادف» کاملاً نامساعد را به هیچ وجه نباید در شرایط کلی جامعه‌ی فرانسه، بلکه باید در حضور پروسی‌ها در فرانسه و استقرار آن‌ها در نزدیکی پاریس جستجو کرد». و لنین در برخورد به انقلاب ۱۹۰۵ روسیه درست بر همین نکته تأکید می‌کند. چه وجه تشابه غریبی در «تصادف‌های» تاریخی دوره‌های متفاوت، و چه دره‌ی عمیقی بین «بلشویک‌های» محورمقاومتی و خود لنین!

دی ۹۶ آغاز دوران نوینی از مبارزات طبقاتی در ایران بود. با خیزش دی‌ماه اوضاع و احوال به شکل برگشت‌ناپذیری تغییر کرد و این خود را دو سال بعد و در خیزش آبان ۹۸ به روشنی نشان داد. اگر در دی ۹۶ هنوز توهمات «آریاشهری» به درجه‌ی زیادی بر جنبش حکمفرما بود، در آبان ۹۸ غریزه‌ی طبقاتی کارگران آن‌ها را در «اسلام‌شهر» به سمت تسخیر هایپرمارکت‌ها و آتش زدن بانک‌ها سوق داد. این اقدامات گرچه به شکلی کور و از سر استیصال صورت می‌گرفت، با این حال به وضوح اوضاع تحول‌یافته را به نمایش می‌گذاشت و حاکی از جهت‌گیری طبقاتی یکسر متمایزی بود که به شکلی هرچند خام - اما قاطع - بنیان‌های مقدس مالکیت خصوصی را نشانه می‌گرفت. این تحولات بطور اجتناب‌ناپذیری مهر خود را بر چپ نیز حک نمود. روند «پرولتاریایی‌گری» روزافزون و «بازگشت به مارکس و لنین» که با آشکار شدن نشانه‌های رکود آغاز شده بود، با خیزش دی‌ماه شتاب گرفت و با خیزش آبان تعمیق شد. از طرفی در کنار نوعی «مارکسیسم قانونی» که به تدریج از سالیان پیش در محافل دانشگاهی و مؤسساتی چون «پرسش» و «خوانش» و سایت‌هایی مانند «نقد» و «نقد اقتصاد سیاسی» و «پروبلماتیکا» و غیره شکل گرفته بود و با تهی کردن مارکسیسم از هر گونه مضمون انقلابی در هیئتی جامعه‌شناسانه و انسان‌شناسانه به بحث پیرامون به‌اصطلاح انباشت اولیه، بتوارگی، نظریه‌ی ارزش، ... و البته کالاسازی و نئولیبرالیسم می‌پرداخت، «شوراهای کارگری پست‌مدرنی» پدیدار شدند که قهرمانانشان سلبریتی‌های رسانه‌های امپریالیستی بودند؛ و از سوی دیگر رفته‌رفته کسانی و محافلی از میان چپ محورمقاومتی در موضع پیشین خود تردید کرده و با خوانشی لوکاچی از لنین در جستجوی حقیقت «به صفوف پرولتاریا» می‌گرویدند. طیفی که در ابتدای نوشته به آن اشاره شد و «بلشویک» ما محمدرضا حنانه به آن تعلق دارد، نیز از این جمله است. لنین به نقل از مارکس می‌نویسد: «روشنفکران جوان «ممتازی» از میان بورژوازی در هنگامه‌ی تحولات اجتماعی «به صفوف پرولتاریا» می‌گروند که ناتوان از اتخاذ موضع طبقه‌ی کارگر یا انجام کار مداوم و جدی در میان «بدنه‌ی» سازمان‌های پرولتری هستند». و مارکس به کسانی چون پرودونیست‌ها اشاره می‌کند. اکنون نیز «در هنگامه‌ی تحولات اجتماعی» سالیان اخیر روشنفکران خرده‌بورژوایی «به صفوف پرولتاریا» گرویده‌اند که به دلیل این ناتوانی به تلاش برای زدودن هرگونه «توهمات انقلابی» رو آورده و در متلاطم‌ترین دوران «به پرولتاریا سیاست انفعال، سر فرود آوردن در برابر «روند جاری امور» و دنباله‌روی از آن را آموزش می‌دهند»! اگر کارگران جهت اتخاذ موضع طبقه‌ی کارگر تنها نیازمند آنند که غریزه‌ی طبقاتی خود را آموزش داده و آگاهی جنینی خویش را بپرورانند، در مقابل روشنفکر خرده‌بورژوا برای نیل به این مقصود محتاج انقلاب درونی و بیرونی مداومی است تا خود را از توهمات ایدئولوژیک پیراسته و «در جریان مبارزه همراه توده‌ها بیاموزد». تا به این ترتیب امکان غلبه بر آن ناتوانی را داشته و بتواند به حقیقت وفادار بماند.

اما حقیقت طبقاتی است. در حالی که نزد بورژوازی حقیقت در این حکم که «هرآنچه واقعی است، ضروری است» متبلور می‌گردد و بر این اساس تاریخ به‌شکلی پس‌گسترانه درک می‌شود، برای پرولتاریا هیچ چیز حقیقی‌تر از فعلیت یافتن ضرورت انقلاب نیست؛ انقلابی که «چکامه‌ی خود را از آینده می‌گیرد». در حالی که به این ترتیب نزد بورژوازی و دنبالچه‌اش حقیقت روحی است که لابه‌لای کلمات پنهان می‌گردد و تاریخ بدل می‌شود به «تاریخ تطور روح» و سیر جدال ایده‌ها و مفاهیم ـ طبقه‌ی کارگر با کار و مبارزه‌ی طبقاتی مداوم خود که به‌شکل اجتناب‌ناپذیری واقعی است، تاریخ را می‌سازد و معنا می‌بخشد. بنابراین اگر بخواهیم از موضعی پرولتری به حقیقت وفادار بمانیم، این نه ذهنیت روشنفکر خرده‌بورژوا بلکه واقعیت مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا و سطوح این مبارزه است که خصلت جنبش‌ها و نحوه‌ی برخورد به آن‌ها را تعیین می‌کند. مبارزه‌ی طبقاتی پیش و بیش از هر چیز مبارزه‌ای سیاسی است؛ نه جدالی نظرورزانه بر سر «مفاهیم صحیح». در حالی که هر مجادله‌ی چپ بر سر مفاهیم در زمین بورژوازی صورت می‌پذیرد ـ برای کمونیسمِ پرولتاریا این امر طبقاتی است که امر سیاسی را تعیین می‌کند، نه بالعکس. و در حالی که کمونیسم انکشاف واقعیت غایی مبارزه‌ی طبقاتی یعنی دیکتاتوری پرولتاریاست، چپ مادامی که از خاستگاه طبقاتی خود نگسسته باشد، در وهله‌ی نهایی چیزی نیست جز بیان آرزومندی ارتجاعی خرده‌بورژوازی. درحالی که به این ترتیب کمونیسم ماهیتاً انقلابی است، چپ تنها با نفی این آرزومندی جوهری خرده‌بورژوازی و اتخاذ موضع طبقه‌ی کارگر می‌تواند انقلابی باشد. این تمایزی بنیادی و درک آن در نسبت انقلاب حیاتی است. در جهان معاصر که خرده‌بورژوازی بلحاظ مادی و ایدئولوژیک هر چه بیشتر به دنبالچه و زائده‌ی بورژوازی بدل گشته، سیاست چپ نیز در نهایت تنها حاشیه‌ای است بر متن سیاست بورژوایی. تأکیدی که مکرراً در ادبیات تدارک کمونیستی بر این تمایز پایه‌ای می‌شود، سهو زبانی نیست، بلکه بیان ضرورتی است که هر تدارکی برای انقلاب در گرو پاسخ عاجل به آن است. «کمونیسم نه زیرمجموعهای از چپ است و نه میتواند و مجاز است که منشور عملیاتی، تاکتیک و استراتژی خویش را بر اساس نیازهای چپ تدوین کند. کمونیسم نه مسئول تدوین استراتژی برای پیروزی چپ است و نه مسئول وحدت چپ و غلبه بر تشتت و پراکندگی آن. وظیفه ‌ی کمونیسم شکل دادن به صف قدرتمند پرولتاریاست. کمونیسم معاصر فقط و فقط میتواند منتقد رادیکال چپ باشد». کمونیسم پرولتاریا جناحی از چپ خرده‌بورژوا نیست که با جناح‌های دیگر آن در یک کل بگنجد؛ جنبشی است یکسره مستقل و متمایز. «تدارک» خود را متعلق به این جنبش می‌داند و برای پیشروی و ارتقای آن مبارزه می‌کند، در صورتی که چپ محورمقاومتی و چپ پروامپریالیست به‌مثابه کران‌های متخالف انکشاف یک کل واحد، پشت و روی سکه‌ی سرنگونی‌طلبی خرده‌بورژوایی چپ هستند. باید مجدداً تأکید کرد این تمایزی پایه‌ای است و نه مجادله‌ای بر سر «خرده‌اختلافات».

و هنگامی که ما به «بحث پیرامون اشکال عالی‌تر فن مبارزه‌ی انقلابی» می‌پردازیم و درس‌های خیزش آبان و مسائل فنی آن را مورد بررسی قرار می‌دهیم، «عالم‌نمایان مارکسیسم گمان می‌کنند این‌ها همه یاوه‌های اخلاقی، رمانتیسیسم و عدم درک واقعیت است! خیر آقایان، این وحدت نظریه‌ی انقلابی و سیاست انقلابی است؛ وحدتی که بدون آن مارکسیسم به برنتانوئیسم، استروویسم و سومبارتیسم بدل می‌شود. آموزه‌ی مارکسی نظریه و عمل مبارزه‌ی طبقاتی را در یک کل تجزیه‌ناپذیر ممتزج ساخته است. و کسی که نظریه‌ای را که بیان شفاف وضعیت عینی است، به عاریت گرفته و آن را به توجیهی از نظم موجود تحریف می‌کند؛ و تا آنجا پیش می‌رود که می‌کوشد هرچه سریع‌تر خود را با هر افول موقت انقلاب وفق داده، «توهمات انقلابی» را در اسرع وقت زدوده، و به خرده‌گیری «واقع‌بینانه» رو آورد - به هیچ وجه مارکسیست نیست».

و این درسی است که «بلشویک‌های» امروز ما باید از لنین بیاموزند تا در بهمن‌های پیش رو بدل به پلخانف‌ها و کائوتسکی‌های ضدانقلاب نشوند. طبقه‌ی کارگر ایران تاکنون بیش از یک بار «نشان داده و باز هم نشان خواهد داد که قادر است چرخ را برهم زند».

بیژن دادخواه

۱۵ مه ۲۰۲۰

پیشگفتار بر ترجمه‌ی روسی نامه‌های کارل مارکس به دکتر کوگلمان

هدف ما از اینکه مجموعه‌ی کامل نامه‌های مارکس به کوگلمان منتشره در هفته‌نامه‌ی سوسیال-دموکرات آلمانی عصر جدید را به صورت یک جزوه‌ی جداگانه به طبع می‌رسانیم، شناساندن دقیق‌تر مارکس و مارکسیسم به عموم مردم روسیه است. همانطور که قابل انتظار بود، فضای زیادی در مکاتبات مارکس به امور شخصی اختصاص می‌یابد. برای یک زندگی‌نامه‌نویس همه‌ی این‌ها اطلاعات بسیار ارزشمندی محسوب می‌شوند. اما برای عموم مردم بطور کلی و به‌ویژه برای طبقه‌ی کارگر روسیه، آن فرازهایی از نامه‌ها که حاوی مضامین نظری و سیاسی هستند، بی‌نهایت مهم‌ترند. و مشخصاً برای ما که عصری انقلابی را تجربه می‌کنیم، آموزنده خواهد بود چنانچه به مطالعه‌ی موشکافانه‌ی مطالبی بپردازیم که بی‌واسطه مارکس را در حال پاسخ به همه‌ی مسائل جنبش کارگری و سیاست جهانی تصویر می‌کنند. سردبیران عصر جدید کاملاً درست می‌گویند که «آشنایی با سیمای کسانی که افکار و اراده‌هایشان در اوضاع و احوال تحولات عظیم شکل گرفته است، ما را رشد و تعالی می‌بخشد». برای سوسیالیست روس در سال ۱۹۰۷ این آشنایی دوچندان ضروری است، زیرا گنجینه‌ای از رهنمودهای بسیار گرانبهایی در مورد وظایف پیش روی سوسیالیست‌ها در همه و هر انقلابی است که یک کشور آن را از سر می‌گذراند. روسیه درست در همین لحظه «تحول عظیمی» را تجربه می‌کند. سیاست مارکس در سال‌های به‌نسبت طوفانی دهه‌ی ۱۸۶۰ باید بیشتر و بیشتر به‌منزله‌ی الگوی صحیح سیاست سوسیال-دموکرات در انقلاب کنونی روسیه به کار بسته شود.

بنابراین اجازه دهید در رابطه با آن فرازهایی از مکاتبات مارکس که مشخصاً بلحاظ تئوریک اهمیت دارند، تنها به ذکر مختصری بسنده کنیم و به سیاست انقلابی وی به‌مثابه تجسمی از پرولتاریا با جزئیات بیشتری بپردازیم.

[یکی از منابعی که] جهت فهم کامل‌تر و عمیق‌تر از مارکسیسم اهمیت بسزایی دارد، نامه‌ی یازدهم ژوئیه‌ی ۱۸۶۸ [مارکس به کوگلمان][[1]] است. مارکس در این نامه در قالب جدل علیه اقتصاددانان عامی دریافت خود را از آنچه نظریه‌ی ارزش «کار-پایه» (labour theory of value) نامیده می‌شود، در نهایت روشنی و به‌تفصیل شرح می‌دهد. آن ایرادات معین به نظریه‌ی ارزش مارکس که بطرز کاملاً قابل درکی در میان خوانندگان کمتر تعلیم‌دیده‌ی سرمایه سربرمی‌آورند و از این‌رو با بیشترین اشتیاق توسط شمار زیادی از نمایندگان «علم» بورژواییِ «دانشگاهی» مورد استفاده قرار می‌گیرند، در این نامه به اختصار، به‌شکلی ساده و با وضوحی چشمگیر توسط مارکس واکاوی می‌شوند. مارکس اینجا مسیری را که جهت توضیح قانون ارزش در پیش گرفت و باید [توسط ما نیز] در پیش گرفته شود، نشان می‌دهد. او با بهره‌گیری از رایج‌ترین ایرادات بعنوان نمونه روش خود را به ما می‌آموزد. وی ارتباط مسأله‌ای (به ظاهر) صرفاً نظری و انتزاعی نظیر نظریه‌ی ارزش را با «منفعت طبقات حاکم» که مستلزم «جاودانه‌سازی آشفتگی فکری» است، روشن می‌سازد. باید امیدوار باشیم هرکسی که شروع به مطالعه‌ی مارکس و خواندن سرمایه کرده، هنگام مطالعه‌ی اولین و دشوارترین فصل‌های آن کتاب، نامه‌ی یادشده را دوباره و چندباره بخواند.

فرازهای دیگری از نامه‌ها که از نقطه‌نظر تئوریک بسیار جالب توجه هستند، مواردی‌اند که مارکس در آن‌ها در مورد نویسندگان مختلف قضاوت می‌کند. هنگامی که این اظهارنظرهای مارکس را می‌خوانید - شفاف، سرشار از شور و اشتیاق و نمایانگر علاقه‌ای ژرف به همه‌ی گرایش‌های عمده‌ی ایدئولوژیک و تحلیل آن‌ها - درمی‌یابید که در حال شنیدن حرف‌های متفکری بزرگ هستید. جدای از اظهارنظرهای گذرا در مورد دیتسگن، ملاحظات پیرامون پرودونیست‌ها[[2]] شایان توجه ویژه‌ی خواننده است. جوانان روشنفکر «ممتازی» از میان بورژوازی که در هنگامه‌ی تحولات اجتماعی «به صفوف پرولتاریا» می‌گروند، و از اتخاذ موضع طبقه‌ی کارگر یا انجام کار مداوم و جدی در میان «بدنه‌ی» سازمان‌های پرولتری عاجزند، با وضوحی چشمگیر در چند چرخش قلم به تصویر کشیده شده‌اند.

ملاحظات [مارکس] در مورد دورینگ[[3]] را در نظر بگیرید، که به تعبیری دربردارنده‌ی مضمون کتاب معروف آنتی‌دورینگ است که نه سال بعد توسط انگلس (به اتفاق مارکس) نوشته شده است. در اینجا ما همچنین اظهارنظری در مورد تونن می‌خوانیم که به نوبه‌ی خود به نظریه‌ی اجاره‌ی ریکاردو می‌پردازد. مارکس قبلاً در ۱۸۶۸ مؤکداً «خطاهای ریکاردو» را گوشزد کرده بود، و سرانجام در جلد سوم سرمایه که در سال ۱۸۹۴ منتشر شد، نادرستی نظریات او را اثبات نمود. اما این نظریات تا همین امروز توسط رویزیونیست‌ها تکرار می‌شوند - از آقای بولگاکوف اولترابورژوا و «صدتایی سیاهِ»[[4]] بی-کم‌وکاست ما گرفته تا مازلوف «نسبتاً ارتدوکس».

آنچه همچنین درخور توجه است اظهارنظر [مارکس] پیرامون بوشنر است همراه با ارزیابی‌ای از ماتریالیسم عامیانه و «مزخرفاتی سطحی» که از لانگه (منبع معمول فلسفه‌ی بورژوایی «دانشگاهی»!) رونویسی شده است.[[5]]

بگذارید به سیاست انقلابی مارکس بپردازیم. در میان سوسیال-دموکرات‌های روسیه یک دریافت تنگ‌نظرانه‌ی خرده‌بورژوایی از مارکسیسم وجود دارد که بطرز حیرت‌آوری رایج است. براساس این دریافت، یک دوره‌ی انقلابی با اشکال خاص مبارزه و وظایف پرولتری ویژه‌ی خود کمابیش یک ناهنجاری تلقی می‌شود، در حالی که [وجود] یک «حکومت مشروطه» و «اپوزیسیونی افراطی» قاعده محسوب می‌گردد. در لحظه‌ی حاضر در هیچ کشور دیگری در جهان چنین بحران انقلابی عمیقی مانند آنچه در روسیه وجود دارد، یافت نمی‌شود - و در هیچ کشور دیگری «مارکسیست‌هایی» (خوارکنندگان و مبتذل‌کنندگان مارکسیسم) پیدا نمی‌شوند که رویکردی چنین بدبینانه و کوته‌فکرانه نسبت به انقلاب اتخاذ کنند. از این واقعیت که انقلاب بلحاظ مضمون بورژوایی است، آن‌ها این نتیجه‌ی سطحی را می‌گیرند که بورژوازی نیروی محرکه‌ی انقلاب است؛ که وظایف پرولتاریا در این انقلاب واجد خصلتی وابسته‌اند، و نه مستقل؛ و اینکه رهبری پرولتری انقلاب ناممکن است!

مارکس در نامه‌های خود به کوگلمان چه عالی این تعبیر سطحی از مارکسیسم را افشا می‌کند! یکی از این مکاتبات نامه‌ای به تاریخ ۶ آوریل ۱۸۶۶ است. در آن زمان مارکس [نگارش] اثر اصلی خود را به اتمام رسانده بود. وی حکم نهایی خود را درباره‌ی انقلاب ۱۸۴۸ آلمان چهارده سال قبل از نگارش این نامه صادر کرده بود. خود او در سال ۱۸۵۰ از توهمات سوسیالیستی خویش در سال ۱۸۴۸ مبنی بر قریب‌الوقوع بودن یک انقلاب سوسیالیستی دست کشیده بود. و در ۱۸۶۶ زمانی که تازه آغاز به مشاهده‌ی رشد بحران‌های سیاسی جدید کرده بود، می‌نویسد:

«آیا این تنگ‌نظران ما [مارکس به لیبرال‌های بورژوای آلمانی اشاره می‌کند] بالاخره متوجه خواهند شد که بدون انقلابی که هاپسبورگ‌ها و هوهنزولرن‌ها را خلع کند ... نهایتاً باید جنگ سی‌ساله‌ی دیگری از پی بیاید...؟».[[6]]

اینجا هیچ نشانی از آن توهم وجود ندارد که گویا انقلاب قریب‌الوقوع (که برخلاف آنچه مارکس انتظار داشت، از بالا صورت گرفت و نه از پایین) بورژوازی و سرمایه‌داری را از بین خواهد برد؛ بلکه به روشن‌ترین و دقیق‌ترین وجهی بیان می‌گردد که [این انقلاب] تنها سلطنت‌های پروس و اتریش را از بین می‌برد.  و چه ایمانی به این انقلاب بورژوایی! چه شور انقلابی‌ای از جانب مبارزی پرولتری که به اهمیت فراوان این انقلاب بورژوایی برای پیشرفت جنبش سوسیالیستی واقف است!

سه سال بعد و در آستانه‌ی سقوط امپراتوری ناپلئونی در فرانسه، مارکس با اشاره به یک جنبش اجتماعی «بسیار درخور توجه» با حرارت زائدالوصفی می‌گوید که «پاریسی ها در حال مطالعه‌ی منظم گذشته‌ی انقلابی اخیر خود هستند، به این منظور که خود را برای امر انقلاب قریب‌الوقوع آماده سازند». و با توصیف مبارزاتی طبقاتی که در این مطالعه‌ی گذشته آشکار شده است، مارکس نتیجه می‌گیرد: «و به این ترتیب پاتیل تاریخی تمام ساحران در حال غلیان است. چه زمانی کشور ما [آلمان] به آن نقطه خواهد رسید؟».[[7]]

این درسی است که باید روشنفکران مارکسیست روس از مارکس بیاموزند؛ روشنفکرانی که بر اثر شکاکیت دچار رخوت شده‌اند، به‌سبب ملانقطی‌گری سست و خمود گشته‌اند، میل وافری به سخنرانی‌های ندامت‌آمیز دارند، به‌سرعت از انقلاب خسته می‌شوند، و دلشان برای تدفین انقلاب و جایگزینی آن با نثر قانون اساسی، چنان که برای یک روز تعطیل، غنج می‌زند. آنان باید از نظریه‌پرداز و رهبر پرولتاریا بیاموزند ایمان به انقلاب را، توانایی فراخواندن طبقه‌ی کارگر به نبرد تا به آخر برای اهداف فوری انقلابی خود را، و صلابت روحی را که در پی عقب‌نشینی‌های موقت انقلاب به مویه‌های جبونانه رو نمی‌آورد.

عالم‌نمایان مارکسیسم گمان می‌کنند این‌ها همه یاوه‌های اخلاقی، رمانتیسیسم و عدم درک واقعیت است! خیر آقایان، این وحدت نظریه‌ی انقلابی و سیاست انقلابی است؛ وحدتی که بدون آن مارکسیسم به برنتانوئیسم[[8]]، استروویسم[[9]] و سومبارتیسم[[10]] بدل می‌شود. آموزه‌ی مارکسی نظریه و عمل مبارزه‌ی طبقاتی را در یک کل تجزیه‌ناپذیر ممتزج ساخته است. و کسی که نظریه‌ای را که بیان شفاف وضعیت عینی است، به عاریت گرفته و آن را به توجیهی از نظم موجود تحریف می‌کند؛ و تا آنجا پیش می‌رود که می‌کوشد هرچه سریع‌تر خود را با هر افول موقت انقلاب وفق داده، «توهمات انقلابی» را در اسرع وقت زدوده، و به خرده‌گیری «واقع‌بینانه» رو آورد - به هیچ وجه مارکسیست نیست.

در دورانی به‌غایت آرام که به بیان مارکس «سرشار از صلح و صفا» می‌نمود، و (به تعبیر عصر جدید) «بطرز فلاکت‌باری راکد» بود، مارکس توانست نزدیک بودن انقلاب را تشخیص دهد و پرولتاریا را به آگاهی از وظایف انقلابی عاجل خود برانگیزاند. [در مقابل] روشنفکران روس ما که به نحوی تنگ‌نظرانه و زمخت به مبتذل ساختن مارکس مشغولند، در انقلابی‌ترین دوران به پرولتاریا سیاست انفعال، سر فرود آوردن در برابر «روند جاری امور» و دنباله‌روی از آن، و حمایت خجولانه از مذبذب‌ترین عناصر احزاب متداول لیبرال را آموزش می‌دهند!

ارزیابی مارکس از کمون گل سرسبد نامه‌های وی به کوگلمان است. و این ارزیابی به ویژه موقعی ارزشمند است که با روش‌های سوسیال-دموکرات‌های جناح راست روس مقایسه شود. پلخانف، که پس از دسامبر ۱۹۰۵ بزدلانه فریاد برآورد: «آنان نباید دست به اسلحه می‌بردند»، تواضع به خرج می‌دهد که خود را با مارکس مقایسه می‌کند. به گفته‌ی وی مارکس نیز در سال ۱۸۷۰ ترمز انقلاب را کشیده بود.

بله، مارکس نیز ترمز انقلاب را کشید. اما ببینید در قیاس خود پلخانف چه دره‌ی عمیقی بین وی و مارکس دهان می‌گشاید!

در نوامبر ۱۹۰۵، یک ماه قبل از آنکه نخستین موج انقلابی در روسیه به نقطه‌ی اوج خود برسد، پلخانف نه‌تنها به پرولتاریا هشدار نداد، بلکه در مقابل بی‌درنگ از ضرورت یادگیری کار با اسلحه و [از ضرورت] مسلح شدن سخن گفت. با این حال، یک ماه بعد هنگامی که مبارزه شعله‌ور شد، پلخانف بدون اینکه در راستای تحلیل اهمیت این مبارزه، نقش آن در سیر کلی وقایع و ارتباط آن با شکل‌های پیشین مبارزه کمترین کوششی به عمل آورد، شتابزده به ایفای نقش یک روشنفکر ندامت‌جو مبادرت ورزید و فریاد برآورد: «نباید دست به اسلحه می‌بردند».

در سپتامبر ۱۸۷۰، شش ماه قبل از کمون، مارکس به کارگران فرانسوی صراحتاً هشدار داد و در یک خطابیه‌ی مشهور انترناسیونال[[11]] چنین گفت: قیام جنونی از سر استیصال خواهد بود. وی پیشاپیش توهمات ملی‌گرایانه در مورد امکان جنبشی در امتداد [جنبش] ۱۷۹۲ را افشا کرده بود و توانست نه به شکلی پس‌گسترانه بلکه ماه‌ها پیشتر بگوید: «نباید دست به اسلحه برد».

و هنگامی که این اقدامِ – به تعبیر مارکس در سپتامبر [۱۸۷۰] - مذبوحانه در مارس ۱۸۷۱ شکل عملی به خود گرفت، رفتار مارکس [در قبال آن] چگونه بود؟ آیا او نیز (همچون پلخانوف در رابطه با وقایع دسامبر) از این واقعه بهره جست تا دشمنان خود را، یعنی پرودونیست‌ها و بلانکیست‌هایی که رهبری کمون را در دست داشتند، «به باد طعنه بگیرد»؟ آیا او همچون یک بانوی متفاخر شروع به غر زدن کرد و گفت: «من به شما گفتم، من به شما هشدار دادم؛ بفرمایید، این هم از رمانتیسیسم و هذیان‌گویی‌های انقلابی‌تان»؟ آیا او همانطور که پلخانف مبارزان دسامبر را سرزنش کرد، همچون یک میان‌مایه‌ی ازخودراضی خطاب به کموناردها موعظه سرداد: «نباید دست به اسلحه می‌بردید»؟

خیر. در دوازدهم آوریل ۱۸۷۱ مارکس نامه‌ی پرشوری به کوگلمان می‌نویسد - نامه‌ای که ما [چنانچه می‌توانستیم] با کمال میل آن را زینت‌بخش قفسه‌ی کتابخانه‌ی هر سوسیال-دموکرات روس و هر کارگر باسواد روسی می‌کردیم.

مارکس که در سپتامبر سال ۱۸۷۰ قیام را دیوانگی خوانده بود، در آوریل ۱۸۷۱ با مشاهده‌ی جنبش توده‌ای مردم، گویی خود در آن مشارکت داشته باشد، بیشترین توجه خود را معطوف به رویدادهای عظیمی می‌نماید که بر یک گام به پیش در جنبش انقلابی جهانی-تاریخی دلالت داشتند.

به گفته‌ی وی این کوششی بود برای درهم شکستن ماشین بوروکراتیک-نظامی، و نه فقط دست به دست شدن آن. و در وصف کارگران «قهرمان» پاریس - که تحت رهبری پرودونیست‌ها و بلانکیست‌ها قرار داشتند - یک مدیحه‌ی به تمام معنا می‌سراید و می‌نویسد: «چه انعطافی، چه ابتکار عمل تاریخی‌ای، چه ظرفیتی برای فداکاری در این پاریسی‌ها [وجود دارد]!» ... «تاریخ تاکنون چنین اعمال قهرمانانه‌ای به خود ندیده است».

مارکس ابتکار تاریخی توده‌ها را مرجح بر هر چیزی ارج می‌نهد. ای کاش سوسیال-دموکرات‌های روس ما از مارکس آموخته بودند که چگونه ابتکار تاریخی کارگران و دهقانان روس در اکتبر و دسامبر ۱۹۰۵ را قدر بدانند!

[در یک سو] ستایش ابتکار تاریخی توده‌ها توسط اندیشمندی ژرف، کسی که شکست را شش ماه زودتر پیش‌بینی کرده بود - و [در سوی دیگر] عبارت بی‌جان، بی‌روح و فضل‌فروشانه‌ی «آنان نباید دست به اسلحه می‌بردند»! آیا این‌ها زمین تا آسمان با هم تفاوت ندارند؟

و مارکس در حالی که آن زمان در لندن در تبعید بسرمی‌برد، همچون کسی که [خود] در مبارزه‌ی توده‌ای شرکت داشته باشد - [مبارزه‌ای] که او با تمام شور و حرارت درونی‌اش نگران و پیگیر آن بود - به انتقاد از گام‌های خودانگیخته‌ی پاریسی‌های «دیوانه‌وار شجاعی» پرداخت که «کمر بسته بودند چرخ را برهم زنند».

باری، مارکسیست‌های «واقع‌گرا» و پرمدعای کنونی ما که در روسیه‌ی سال‌های ۱۹۰۷-۱۹۰۶ رومانتیسیسم انقلابی را شدیداً نکوهش می‌کنند، آن زمان بطور حتم مارکس را به باد استهزا می‌گرفتند! این جماعت مسلماً آن ماتریالیستی را، آن اقتصاددان و دشمن هر گونه آرمانشهری را، که در برابر «تقلایی» برای برهم زدن چرخ سر تعظیم فرود می‌آورد، مورد تمسخر قرار می‌دادند! چه خنده‌های متکبرانه یا اشک‌های ترحم‌آمیز که بخاطر تمایلات شورش‌گرانه، آرمانشهرگرایانه و غیره و غیره، و بخاطر تمجید از جنبشی که عزم داشت چرخ را برهم زند، از سوی این «مردان نمدپوش»[[12]] نثار وی نمی‌شد!

اما مارکس ملهم از حکمت بی‌مایگانی نبود که از بحث پیرامون اشکال عالی‌تر فن مبارزه‌ی انقلابی وحشت دارند. این دقیقاً مسائل فنی قیام بود که وی مورد بحث قرار داد. گویی عملیات نظامی درست پشت دروازه‌های لندن جریان داشته باشد، او پرسش خود را به این شکل طرح کرد: دفاع یا پیشروی؟ و پاسخ را بی‌چون-و-چرا در پیشروی دانست: «آنان می‌بایست بی‌درنگ به سمت ورسای یورش می‌بردند...».

این [عبارات] در آوریل ۱۸۷۱ چند هفته قبل از مه خونین و باشکوه به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند...

همان قیام‌کنندگانی که به اقدام (به‌قول مارکس در سپتامبر ۱۸۷۰) «جنون‌آمیز» برهم زدن چرخ کمر بسته بودند، «می‌بایست بی‌درنگ به سمت ورسای یورش می‌بردند».

[اما] در دسامبر سال ۱۹۰۵ به منظور عقب راندن نخستین تلاش‌ها برای زایل کردن آزادی‌های به دست آمده «نباید دست به اسلحه می‌بردند»...

آری، بی‌جهت نبود که پلخانف خود را با مارکس مقایسه می‌کرد!

«دومین اشتباه» - مارکس انتقاد فنی خود را این‌گونه ادامه داد و افزود: «کمیته‌ی مرکزی» (در نظر داشته باشید که اینجا به مقامات عالی‌رتبه‌ی نظامی اشاره می‌شود – چرا که صحبت بر سر کمیته‌ی مرکزی گارد ملی است) «خیلی زود اختیارات خود را واگذار کرد...».

مارکس قادر بود رهبران را از قیام زودرس برحذر دارد. اما در عین حال در نسبت پرولتاریایی که در حال برهم زدن چرخ بود، همچون مشاوری عملی و شرکت‌کننده‌ای در مبارزه‌ی توده‌هایی رفتار می‌کرد که - به‌رغم نظریات نادرست و خطاهای بلانکی و پرودون – کل جنبش را به سطحی عالی‌تر ارتقا می‌دادند.

وی می‌نویسد: «قیام کنونی پاریس در هر حال - حتی چنانچه توسط گرگ‌ها، خوک‌ها و سگان رذل جامعه‌ی کهن سرکوب شود - باشکوه‌ترین عمل حزب ما از زمان شورش ژوئن پاریس تابه‌حال است...»[[13]].

مارکس بدون آنکه حتی یک اشتباه کمون را از دید پرولتاریا پنهان نگاه دارد، اثری را به این عمل قهرمانانه اختصاص داده است که تا به امروز بعنوان بهترین راهنما در ستیز با «چرخ»، و به‌مثابه لولویی ترسناک برای «خوکان» لیبرال و رادیکال بوده است.

و پلخانف «اثری» را به وقایع دسامبر اختصاص داد که عملاً به کتاب مقدس کادت‌ها تبدیل شده است.

آری، بی‌جهت نبود که پلخانف خود را با مارکس مقایسه می‌کرد.

کوگلمان ظاهراًضمن اشاره به سترون بودن اوضاع و [تأکید بر] واقع‌گرایی در برابر خیال‌پردازی، با عباراتی تردیدآمیز به نامه‌ی مارکس پاسخ داد - به هر حال، وی کمون را که یک قیام بود، با تظاهرات مسالمت‌آمیز ۱۳ ژوئن ۱۸۴۹ در پاریس مقایسه کرده بود.

مارکس بلافاصله (در ۱۷ آوریل ۱۸۷۱) پاسخ تندی به کوگلمان می‌دهد و می‌نویسد: «بدیهی است اگر قرار بود فقط تحت شرایط کاملاً حتمی و مساعدی به مبارزه دست یازیده شود، در آن صورت تاریخ جهان بسیار راحت و بی‌دردسر ساخته می‌شد».

مارکس در سپتامبر سال ۱۸۷۰ قیام را اقدامی جنون‌آمیز از سر استیصال خوانده بود. اما همینکه توده‌ها سر به شورش برداشتند، مارکس بر آن شد تا با آنان همگام گردد، تا در جریان مبارزه همراه آنان بیاموزد، و نه آنکه برای ایشان بالای منبر برود. او می‌دانست که تلاش برای محاسبه‌ی از پیش احتمالات با دقت کامل شیادی و فضل‌فروشی مفرط است. آنچه نزد او از هر چیزی بیشتر ارزش داشت این بود که طبقه‌ی کارگر قهرمانانه، فداکارانه و مبتکرانه تاریخ جهان را می‌سازد. مارکس تاریخ را از موضع کسانی مشاهده می‌کرد که آن را می‌سازند بی آنکه در موقعیتی باشند که بتوانند از پیش بطرز لغزش‌ناپذیری احتمالات را محاسبه کنند؛ و نه از نقطه‌نظر روشنفکران خرده‌بورژوایی که موعظه‌ی اخلاقی می‌خوانند: «به راحتی می‌شد این را پیش‌بینی کرد... لازم نبود دست ببرند به ...».

مارکس همچنین بر این امر واقف بود که در تاریخ لحظه‌هایی هست که مبارزه‌ی نومیدانه‌ی توده‌ها، حتی برای هدفی دست‌نیافتنی، به منظور آموزش بیشتر این توده‌ها و آماده‌سازی آنان برای مبارزه‌ی آتی ضروری است.

برای شبه‌مارکسیست‌های امروزی ما که بسیار علاقه دارند جا و بی‌جا از مارکس نقل قول بیاورند، تا صرفاً ارزیابی وی از گذشته را به عاریت گیرند، و نه مهارت وی در خلق آینده را - طرح مسأله بدین شکل به کلی غیرقابل درک و بلکه اصولاً غریب است. و زمانی که پلخانف پس از دسامبر سال ۱۹۰۵ دست به کار شد تا «ترمزها را بکشد»، [چنین طرح مسأله‌ای] حتی به فکرش خطور هم نکرده بود.

اما این دقیقاً همان مسأله‌ای است که مارکس پیش می‌کشد، بدون آنکه لحظه‌ای از یاد ببرد که خود وی در سپتامبر ۱۸۷۰ قیام را دیوانگی خوانده بود.

او می‌نویسد: «... رجاله‌های بورژوای ورسای پاریسی‌ها را در برابر این آلترناتیو قرار داده بودند که یا به مبارزه تن دهند و یا بدون نبرد به زانو درآیند. دلسردی و یأسی که بر طبقه‌ی کارگر در حالت اخیر مستولی می‌شد، مصیبت بسیار عظیم‌تری نسبت به از دست دادن هر تعدادی از «رهبران» می‌بود».[[14]]

و به این ترتیب بررسی اجمالی درس‌های ارزشمندی را که مارکس در نامه‌های خود به کوگلمان در رابطه با سیاست پرولتری به ما می‌آموزد، خاتمه می‌دهیم.

طبقه‌ی کارگر روسیه تاکنون یک بار ثابت کرده و باز هم ثابت خواهد کرد که قادر است «چرخ را برهم زند».

و. ا. لنین

۵ فوریه ۱۹۰۷

توضیحاتی درباره‌ی ترجمه‌ی حاضر

- متن ابتدا از روی ترجمه‌ی انگلیسی به فارسی برگردانده شد و سپس هر دو ترجمه با کمک دوستی که آشنایی نسبی با زبان روسی دارد، در حد امکان واژه به واژه با متن روسی مقابله شد. این کار از آن رو ضروری می‌نمود که ترجمه‌ی انگلیسی در موارد متعددی حاوی ابهام بود. همچنین در چند مورد نیز اشتباهاتی در ترجمه‌ی انگلیسی راه یافته بود، که تصحیح گردید. بخشی از پیشگفتار لنین قبل از انقلاب ۵۷ به همراه «جنگ داخلی در فرانسه» و گزیده‌ای از مقالات، نامه‌ها، خطابیه‌ها و سخنرانی‌های مارکس، انگلس و لنین در مجموعه‌ای با عنوان «کمون پاریس» و بدون ذکر نام مترجم به فارسی منتشر شده است. ترجمه‌ی مذکور علیرغم اشتباهات فراوان، در چند مورد راهگشا بود.

سعی بر آن شد تا جایی که دانش زبان روسی آن دوست و امکانات زبان فارسی اجازه می‌داد، ساختار عبارات با تکیه بر متن اصلی حفظ شود و در رابطه با واژگان تقریباً همه جا تکیه بر متن اصلی روسی قرار گیرد.

- در یک مورد اظهارنظری از لنین درباره‌ی ترجمه‌ی روسی آنتی‌دورینگ حذف گردید. جمله‌ی مذکور بجز آنکه نشان‌دهنده‌ی دقت نظر لنین در این رابطه بود، فایده‌ی چندانی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان امروز نداشت.

- اصطلاح to storm heaven و مشتقات آن به «برهم زدن چرخ» و نظایر آن برگردانده شد. این اصطلاح پس‌زمینه‌ای مذهبی دارد و در معنایی به کار می‌رود که شخص از فرط خشم یا استیصال چنان دست به دعا بردارد که «عرش خدا را بلرزاند». می‌توان آن را به صورت «زمین و زمان را به هم دوختن»، «گوش فلک را کر کردن»، «هفت آسمان را دریدن» و مانند این‌ها ترجمه کرد. مارکس در نامه‌ی ۱۲ آوریل ۱۸۷۱ به کوگلمان از پاریسی‌های قهرمانی حرف می‌زند که مترصد «برهم زدن چرخ» بودند، و در مقابل از پروسی‌های «بنده‌ی چرخ». با این بیت حافظ مقایسه کنید:

«چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک».

- تأکیدها همه جا و همه‌ی یادداشت‌ها بجز یک مورد از منبع انگلیسی است. یادداشت شماره ۴ را مترجم فارسی افزوده است. عبارات داخل قلاب [] همه جا توسط مترجم فارسی اضافه شده‌اند.

و در پایان این ترجمه تقدیم می‌شود به کارگران خاتون‌آباد، به کارگران آق‌دره، و به تمام زنان و مردان قهرمان، فداکار و مبتکر طبقه‌ی کارگر که در عین گمنامی با عرق جبین و خون رنگین خویش تاریخ را می‌سازند.

یادداشت‌ها

 

[1] مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات، مسکو، ۱۹۵۵، صص ۲۵۰-۵۳

[2] مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات، مسکو، ۱۹۵۵، صص ۲۲۲-۲۳

[3] مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات، مسکو، ۱۹۵۵، ص ۲۴۰

[4] صدتایی‌های سیاه (Черносотенцы = The Black Hundreds) جنبشی ضدانقلابی بود که رژیم تزار نیکلای دوم در اوایل قرن علیه مردم و انقلاب ۱۹۰۵ روسیه راه انداخت. این جنبش به ناسیونالیسم و خارجی‌ستیزی افراطی و از جمله کشتار یهودیان و اوکراینی‌ها و سایر اقلیت‌ها معروف بود. در انقلاب ۱۹۰۵، قیام مردم در برخی مناطق واکنش خشونت‌آمیز مرتجعین و لمپن‌های طرفدار تزار را که به صدتاهای سیاه معروف بودند و از طرف کلیسا و پلیس حمایت می‌شدند، در پی داشت. آنان دست به اذیت و آزار انقلابیون و دانشجویان زدند و به هر کسی که غیرروسی و انقلابی بود حمله می‌کردند. لنین در اوایل نوامبر ۱۹۰۵ ضمن نامه‌ای، به صدتایی‌های سیاه که وی آنان را «مرتجعین سیاه» می‌نامد، اشاره کرده است.

[5] کارل مارکس، نامه‌هایی به دکتر کوگلمان، مسکو، ۱۹۳۴، ص ۸۰

[6] کارل مارکس، نامه‌هایی به دکتر کوگلمان، مسکو، ۱۹۳۴، ص ۳۵

[7] مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات، مسکو، ۱۹۵۵، صص ۲۶۳-۶۴

[8] Brentanoism - آموزه‌ی لیبرال بورژوایی که مبارزه‌ی «طبقاتی» غیرانقلابی پرولتاریا را به رسمیت می‌شناسد (نک. ویراست حاضر، جلد ۲۸، «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»)؛ این آموزه امکان حل مشکلات کارگران در چارچوب سرمایه‌داری از طریق قوانین کارخانه و سازمان‌یابی کارگران در اتحادیه‌های کارگری را موعظه می‌کرد. این آموزه نام خود را از اقتصاددان بورژوای آلمانی، لوجو برنتانو (۱۹۴۴- ۱۸۴۴) گرفته است.

[9] Struvism یا «مارکسیسم قانونی» - یک تحریف بورژوایی لیبرال از مارکسیسم که به‌عنوان یک گرایش مستقل اجتماعی-سیاسی در دهه‌ی نود قرن نوزدهم در میان روشنفکران بورژوا-لیبرال روس ظهور کرد.

در آن زمان مارکسیسم در روسیه بسیار رایج بود و روشنفکران بورژوا تحت پوشش مارکسیسم در روزنامه‌ها و مجلات قانونی دیدگاه‌های خود را موعظه می‌کردند؛ به همین دلیل به آن‌ها «مارکسیست قانونی» گفته می‌شد.

مارکسیست‌های قانونی از نارودنیک‌ها به‌دلیل دفاع آنان از تولید خرد انتقاد کرده و سعی می‌کردند در این مبارزه از مارکسیسم بهره بجویند، اما آن‌ها در پی نوعی از مارکسیسم بودند که از تمام مضمون انقلابی خود تهی شده باشد. آن‌ها در حالی که می‌کوشیدند جنبش طبقه‌ی کارگر را تابع منافع بورژوازی کنند، مهم‌ترین جنبه‌ی مارکسیسم را کنار گذاشتند - نظریه‌ی انقلاب پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا. پ. استرووه، رهبر مارکسیست‌های قانونی، سرمایه‌داری را مدح می‌نمود و به‌جای مبارزه‌ای انقلابی علیه نظام سرمایه‌داری، خواستار «بازشناختن عقب‌ماندگی ما» شد و پیشنهاد «آموختن از سرمایه‌داری» را مطرح کرد. مارکسیست‌های قانونی تقریباً کلیه‌ی فرضیه‌های اساسی مارکسیسم را مورد بازنگری قرار دادند و دیدگاه عینیت‌گرایی بورژوایی، کانت‌گرایی و ایدئالیسم ذهنی را اتخاذ کردند.

لنین ماهیت بورژوا لیبرال مارکسیسم قانونی را زودتر از هر کسی تشخیص داد. لنین در مقاله‌ی خود باعنوان «درباره‌ی به‌اصطلاح مسأله‌ی بازار» که برمی‌گردد به سال ۱۸۹۳، ضمن افشای نظرات نارودنیک‌های لیبرال، نظرات مارکسیست‌های قانونی را نیز که در آن موقع گرایش جدیدی به‌شمار می‌آمد، نقد کرد. مارکسیست‌های قانونی اولین دشمنان پنهانی بودند که مارکسیست‌های روس با آن مواجه شدند. آن‌ها خود را پیروان مارکس می‌نامیدند اما درواقع مارکسیسم را از مضمون انقلابی خود محروم می‌کردند. با این حال، مارکسیست‌های انقلابی روس در مبارزه‌ی خود علیه نارودنیک‌ها وارد توافقاتی موقت با مارکسیست‌های قانونی شدند و مقالات خود را در مجلات  مارکسیست‌های قانونی منتشر کردند. در همان زمان، لنین در مقاله‌ی خود باعنوان «مضمون اقتصادی نارودنیسم و انتقاد از آن در کتاب آقای استرووه» به‌شدت از مارکسیسم قانونی انتقاد کرده، آن را بازتاب مارکسیسم در ادبیات بورژوایی خواند و «مارکسیست‌های قانونی» را به‌عنوان ایدئولوگ‌های بورژوازی لیبرال افشا نمود. تصویری که لنین از «مارکسیست‌های قانونی» به دست داد، بعداً به‌طور کامل تأیید شد - آنان مبدل به کادت‌های برجسته و سپس گاردهای سفید متعصبی شدند.

مبارزه‌ی قاطع لنین با «مارکسیست‌های قانونی» در روسیه همچنین مبارزه‌ای علیه تجدیدنظرطلبی بین‌المللی و نمونه‌ای از سازش‌ناپذیری ایدئولوژیک با تحریفات نظریه‌ی مارکسیستی بود.

[10] Sombartism - گرایش لیبرال بورژوایی که نام خود را از ورنر سومبارت (۱۹۴۱-۱۸۶۳)، اقتصاددان عامی بورژوا و یکی از ایدئولوگ‌های لیبرالیسم در آلمان اخذ کرده است. لنین می‌نویسد: سومبارت «با بکارگیری واژگان مارکسی، با نقل برخی از اظهارات مارکس و با بر تن کردن جامه‌ی مبدل مارکسیستی، برنتانوئیسم را جایگزین مارکسیسم کرده است».

[11] مارکس و انگلس، منتخب آثار، جلد ۱، مسکو، ۱۹۵۸، صص ۴۹۱-۹۸

[12] The Man in a Muffler یا The Man in a Case - شخصیت اصلی داستانی به همین عنوان از آنتون چخوف؛ یک تیپ محدودنگر و میان‌مایه که از هر ابتکار و هر چیز جدیدی وحشت می‌کند.

[13] مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات، مسکو، ۱۹۵۸، صص ۳۱۸-۱۹

[14] مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات، مسکو، ۱۹۵۸، ص ۳۲۰

***

نگارش: ۵ فوریه ۱۹۰۷

انتشار: در سال ۱۹۰۷ در جزوه‌ای با این عنوان منتشر شد: کارل مارکس؛ نامه‌هایی به دکتر کوگلمان، با ویرایش و پیشگفتاری به‌قلم ن. لنین، انتشارات دومای نوین، سن‌پترزبورگ.
مطابق متن جزوه منتشر شده است.

منبع: مجموعه آثار لنین، انتشارات زبان‌های خارجی، ۱۹۶۲، مسکو، جلد ۱۲، صفحات ۱۰۴-۱۱۲

نظرات (0)

0 از 5 براساس 0 رای
هنوز نظری ارسال نشده است

دیدگاه خود را بیان کنید

  1. بهتر است نام و نظر خود را فارسی تایپ کنید ( برای انتشار سریع نظر یا افزودن فایل پیوست، باید وارد حساب کاربری خود شوید )
Rate this post:
0 کاراکتر
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت
کد تصویری را وارد کنید

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر