کمونیسم پس از مرگ مغزی ناتو- چپ و وقایع اوکراین (متن سخنرانی)

نوشتۀ: بهمن شفیق
1 Comment

شما با گفتن "رقابت درون امپریالیستی" بعنوان کلیشه ای انتزاعی، تمام تاریخ 30 سال اخیر را وارونه جلوه می دهید. در تاریخ 30 سال اخیر ما شاهد فروپاشی شوروی بوده ایم. نمی شود تنها به آن اشاره ای کوتاه کرد و از «به وسط آمدن نیروهای ارتجاعی بعد از فروپاشی شوروی» بعنوان علت این نبرد نام برد. این کافی نیست. اتفاق در حال وقوع، چیز دیگری است.

یادداشت: متن زیر پیاده شده سخنرانی روز 8 اسفند، 27 فوریه، یعنی 3 روز بعد از آغاز رسمی نبرد اوکراین انجام شد. از آن زمان، یعنی در همین مدت کوتاه چند هفته ای، تحولات بزرگی به وقوع پیوسته اند که چنانچه امروز بخواهیم مجدداً به همان بحث بپردازیم عناصر معینی از بحث به گونه‌ای متفاوت طرح خواهند بود. برخی از زمینه‌ها امروز به مراتب روشن‌تر شده‌اند تا زمان ارائه بحث. از جمله ارزیابی ای که از احزاب کمونیست مورد انتقاد در گفتار مزبور به عمل آمده است تا همین امروز صحت خود را نشان داده است. آن احزاب که در آغاز عملیات جنگی از لزوم فراخواندن مردم در هر دو سوی نبرد به تظاهرات بر علیه دول امپریالیستی دو سوی جنگ می کردند، امروز و در پرتو وحشیگری نئونازی ها در اوکراین و هیستری فاشیستی روس هراسی در کل جهان غرب، خود را ناچار می‌بینند از یک سو پیشروی های ارتش روسیه و آزادی بخشهای وسیع‌تری از دنباس را به مثابه اقداماتی امیدبخش مورد ارزیابی قرار دهند و از سوی دیگر در صحنه اعتراض به جنگ عملاً تقریباً تمام نیروی خود را به مبارزه با میلیتاریسم تجاوزگر ناتو اختصاص دهند.

علاوه بر آن در خود میدان نبرد نیز امروز ابعاد دیگری از جنبه‌های تاکتیکی و عملیاتی ارتش روسیه و نیروهای دنباس روشن شده است که باید در فرصتی جداگانه به آن‌ها پرداخت. همچنین است تغییرات بخشا دوران سازی که در عرصه های دیگر نبرد، یعنی در سپهر سیاست و فرهنگ و ایدئولوژی و - شاید مهم‌تر از همه – اقتصاد واقع شده اند.

از رفیق عزیزی که زحمت پیاده کردن گفتار را کشید نهایت تشکر را دارم.

کمونیسم پس از مرگ مغزی ناتو- چپ و وقایع اوکراین  

سخنرانی بهمن شفیق

27 فوریه 2022

با سلام به رفقا. از قرار ما ناچاریم فاصله جلساتمان را کمتر کنیم تا بتوانیم لااقل با بخشی از تحولات سریع همراهی کنیم. پیشاپیش دو نکته کوچک را باید طرح کنم. ترجیح خود من این است که بحثها به شکل مکتوب ارائه شوند و نه شفاهی. بحث نوشته شده دقیق‌تر است و با دقت بیشتر نوشته می‌شود تا بحث شفاهی که علیرغم هر میزان تلاشی گاه کمتر منسجم هم هست. امیدوارم این را به دیده اغماض نگاه کنید. نکته دیگر اینکه رفقائی از ما در رابطه با طرح صیانت پرسیده اند. توضیح کوتاهی در این رابطه بدهم و بعد بپردازیم به بحثمان. سؤال شده که آیا ما فکر کردیم در رابطه با این طرح و برای مقابله با آن و از این قبیل؟ خواستم بگویم که ما فکر ویژه ای در این زمینه نکردیم. ما قبلاً در این باره بحثی را داشته‌ایم و قصد نداریم باز هم وارد این بحث شویم. می‌خواهم بگویم که این طرح برای ما آن طوری نیست که برای دیگرانی هست که حیات و مماتشان به این قضیه وصل است. برای ما که حداقل استفاده را از شبکه‌های اجتماعی می‌کنیم اینطور نیست. با توجه به وضعیت سازمانی ما و استفاده‌ای که ما از اینترنت می کنیم، نهایت محدودیتی که می‌تواند برای ما پیش بیاید این است که ممکن است نتوانیم این جلسات در کانال تلگرام را به راحتی برگزار کنیم و دچار محدودیت بشویم. اما اساس کار ما که روی وبسایت است همچنان پا بر جا خواهد ماند و رفقای ما هم می‌توانند از طریق پراکسی دسترسی داشته باشند. در بدترین شرایط هم این وضعیت بوده. می‌خواهم توجه رفقائی را که به این موضوع فکر می‌کنند به این جلب کنم که این جنگی است که در آن یک عده‌ای خیلی ضرر می بینند، ما خیلی ضرر نمی بینیم. بنابر این کار کمونیستی ما باید معطوف بشود به عرصه میدانی و البته تقویت کار سایت با ارسال گزارشات، تهیه مطالب و غیره. بنا بر این میخواهم به این رفقا توصیه کنم که وقتشان را خیلی روی این موضوع نگذارند. این الآن عرصۀ اولویت داری برای ما نیست. این از دو نکته‌ای که میخواستم طرح کنم.

اما از بحث امروز. عنوان بحث ما «کمونیسم بعد از مرگ مغزی ناتو» است. ما قبلاً در یادداشتی در مورد این مرگ ناتو نوشتیم و گفتیم که در 24 فوریه در‌واقع مرگ مغزی ناتو اتفاق افتاد. نکتۀ بسیار مهم و حائز اهمیت در 24 فوریه، غافلگیری کل استراتژیستهای غرب در تمام عرصه های میلیتاریستی و سیاسی بود. آنها با آنکه دست به پروپاگاندی وسیع زده بودند، هرگز انتظار چنین عملیات گسترده و ضربات مهلکی از جانب روسیه و بخصوص چنین پیشروی سریعی را در اوکراین نداشتند. به همین جهت است که واکنشها بعد از این اتفاق نشان میداد که ناتو عملاً در وضعیت آچمزی گیر کرده است. درست است که ناتو دارد بازو می‌گیرد اما حرکاتش کاملاً فکر نشده است و از هیچ استراتژی پیروی نمی‌کند. ما عملاً شاهد ناتوانی این پیمان هستیم و باید منتظر ادامه دار بودن هر چه بیشتر این ناتوانی ها در تمامی عرصه های سیاسی، میلیتاریستی، اقتصادی و ... بود.

همین امروز ولادیمیر پوتین در سطح بسیار وسیعی به تمامی نیروهای استراتژیک – نیروهای بخش اتمی ارتش روسیه – آماده باش دادند که این امر به روشنی می تواند افق ها و چشم اندازهای آتی در مقابل تمامی تهدیداتی که اکنون در غرب به طور هیستریکی در حال وقوع است را نشان دهد. بعبارتی آماده باش دادن به چنین نیرویی به وضوح مشخص می کند که روسیه تا چه اندازه در جنگ با آمریکا و ناتو، عزم خود را جزم کرده و جدی است.

رفقا توجه داشته باشند که چندی پیش دکترین نظامی روسیه تغییر کرد. مبنای دکترین نظامی جدید روسیه که توسط شخص پوتین رسماً اعلام شد، بر این اساس است که اگر قرار باشد حمله ای حتی با سلاح های متعارف، موجودیت روسیه را تهدید کند، روسیه ضربه پیشگیرانۀ اتمی از جانب خود را مجاز می داند. ادامه اظهارات شخص پوتین جایی برای تعارف نمی گذارد.

او به صراحت اعلام کرد که تحلیل روسیه از تعرض ناتو، نابودی روسیه است و بر این اساس پاسخ ما روشن است. اگر قرار باشد روسیه ای وجود نداشته باشد سایر کشورها نیز نباید وجود داشته باشند.

هم صدایی مقامات روسی در سطح دولت و رهبری بخصوص در مواضع اخیر مدودف قابل تامل است. مدودف کسی بود که در دوران حمله فرانسه، انگلیس و آمریکا به لیبی در سمت ریاست جمهوری روسیه قرار داشت و در شورای امنیت سازمان ملل به قطعنامه ای که مبنی بر حمایت از نیروهای داخلی لیبی بود، رای مثبت داد. بعبارتی ایشان در جناح دیپلمات های پروغرب و پروآمریکایی داخل هیئت حاکمۀ روسیه بود.

همچنین موضعگیری بانک مرکزی روسیه در هفتۀ گذشته قابل توجه بود. این بانک هفته گذشته اعلام کرد که ما آمادگی کامل جهت مقابله با تمامی تحریم های اقتصادی از جانب غرب را داریم.

با مقایسۀ مواضع اخیر مدودف با دوره ای که به آن اشاره شد و همچنین مواضع اخیر بانک مرکزی روسیه، چرخش جناح پروغرب روسیه به سمت ایستادگی جدی در مقابل ناتو و انسجام درون طبقۀ حاکمه در روسیه آشکارتر می شود.

ارزیابی ما بر مبنای تحلیل های عمومی که پیش تر مطرح کردیم، آن بود که وضعیت کنونی یعنی درهم ریزی ناتو و ایجاد آرایش جدید ژئوپلیتیک در سطح جهانی به نفع انکشاف مبارزات طبقاتی خواهد بود. در مورد چگونگی تحقق این امر، لازم است مجدداً یادآور شوم که شرایط کنونیِ جهانی به طور خودکار به نفع کمونیسم پیش نخواهد رفت و تحقق چنین امری بدون مبارزه، بدون شناخت تحولات در سطح ژئوپلیتیک جهانی و بدون شناخت نیروهای درگیر و موانع موجود، امکانپذیر نخواهد بود. خلاصه آنکه در این برهۀ کنونی از تاریخ شرایط جهت غلبه بر مواضع و شکل دادن به صف کمونیستی به مراتب مساعدتر از زمانی است که جنگ سوریه آغاز شده بود. هم چنین مساعدتر از 8 سال قبل و همزمان با شروع کودتای لیبرال فاشیستی در سال 2014 در اوکراین می باشد. لذا جهت باز کردن راه برای پیشروی کمونیسم باید تکالیف را شناخت و انجام داد. باید نیروهای درگیر را شناخت و موانع را عقب زد. از جمله نیروهایی که در این شرایط زمانی باید عقب زده شود، نیروها و احزاب چپ می باشند.

اگر مباحث ما را دنبال کرده باشید، متوجه خواهید شد که ما مدتی است وارد مجادله با این نیروها نشده ایم. همچنین اگر فعالیتها و مباحث تئوریک و نظری سازمان تدارک کمونیستی را با احزاب و گروه های چپ مقایسه کنید، فارغ از ابعادی که هر کدام دارند می توان آنها را مانند دو منظومۀ کاملاً مجزا از هم در نظر گرفت که هر کدام در مدارهای کاملاً متفاوت در حال دور زدن می باشند. اما گاهی دو منظومه که در مدارهای مجزا از هم در حال دور زدن می باشند، به هم نزدیک و یکی از منظومه ها در مسیر حرکت اش با دیگری مواجه می شود. مباحثی که در بین احزاب چپ مطرح است به مانند کمپین برای آزادی فلان فعال حقوق بشر و آزادی های مدنی و امثال آنها برای ما موضوعیتی ندارند. اما وقتی قضیه فراتر از یک عرصۀ محدود و مربوط به یک تحول جدی و بزرگ در عرصۀ ژئوپلیتیک باشد این احزاب بعنوان مانع مقابل ما ظاهر می شوند.

نبرد اوکراین و تقابل روسیه با آمریکا و کشورهای عضو پیمان ناتو در زمرۀ این درگیری هاست. مشابه چنین وضعیت و درگیری بین ما و احزاب چپ را در خلال جنگ سوریه و کودتای اوکراین داشتیم و بخش عظیمی از مجادلات ما در آن دورانها، علیه احزاب چپ صورت گرفت. این وضعیتی است که اکنون نیز در حال اکتیو شدن است. در واقع، وضعیت کنونی، احزاب چپی را که در پرتو شکستهای چند سال اخیر، از مباحثات سیاسی و جدی در سطح جهانی کنار رانده بود را مجدداً به حالت فعال درآورده و به میدان کشانده است. در ظرف سه یا چهار سال اخیر مباحثات درون چپ، محدود به آزادی های مدنی بوده و مسائل مربوط به آرایش نیروها و جابجایی در توازن قوا در سطح جهانی از مباحثات آنها رخت بر بسته بود. اما چرا و به چه علت این نیروها دوباره پا به میدان گذاشته اند؟

به نظر من علت آن است که نبرد اوکراین مسأله ای بسیار جدی است و در این گرهگاه ها است که احزاب چپ می باید دست به کار شوند و تبیین خویش را ارائه دهند چرا که در غیر این صورت به لحاظ مادی، این توازن قوا به زیانش به هم خواهد خورد.

چیزی که اکنون در سراسر غرب شاهدیم تلاشهای عظیمی است که به همان اندازۀ قدرت آتش روسیه و حتی بیشتر، از طریق بمباران رسانه ای بی وقفه و انبوه، همانند قدرت آتشی وحشتناک عرضه می شود و این قدرت آتش رسانه ای یک علت بیشتر ندارد و آن اینکه بعنوان جزئی از جنگ در حال وقوع بتواند با استفاده از این ابزار، توازن قوا را به نفع خویش رقم بزند.

وظیفۀ تاریخی چپ همواره در بزنگاه های تاریخی، همین بوده است و حوزه هایی را مورد تعرض و تاثیر قرار می دهد که دستِ راستی ترین جریانات از انجام آن عاجزند و این وظیفه ای است که چپ بعد از فروپاشی بلوک شرق به عهده گرفته است. وظیفه ای که در جریان جنگ سوریه به خوبی به انجام رساند و در کودتای اوکراین نیز تا حدی از عهدۀ آن برآمد. در کودتای اوکراین نیز موضع چپ مشخص بود اما تنها به درجه ای توانستند موفق شوند چرا که در اوکراین 2014 عروج احزاب و جریانات نئونازی آشکارتر از آن بود که براحتی بتوان آن را لاپوشانی کرد.

این چپ است که بعنوان یک نیرو می تواند با استفاده از مفاهیم سوسیالیستی چون عدالت، حق تعیین سرنوشت و ... بر خلاف احزاب دستِ راستی در اقشار انقلابی تر و یا برابری طلب نفوذ کند. این همان نیرویی است که دوباره به میدان آمده است.

کاری با آن بخش از چپ، مانند خانوادۀ حزب کمونیست کارگری که آشکارا پروامپریالیستی است نداریم. چرا که تکلیف آنها از قبل روشن و خروجی آنها پیشاپیش مشخص است. اساس بحث امشب، مربوط به احزاب چپ ایران هم نیست. هرچند که به آنها اشاره ای خواهیم داشت. اساس بحث امشب در مورد مواضعی است که از جانب احزاب کمونیستی طرفدار شوروی سابق شکل گرفته است و برای ما بسیار مهم است. زیرا آنچه به چپِ تغییر ستون داده مربوط می شود همانطور که در رابطه بین کمونیسم و چپ قبلا مطرح کرده ایم، آن است که با فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی شوروی تغییری پایه ای در آنها بوجود آمد. آنها مبانی سوسیالیسم را کنار گذاشته و لیبرالیسم را بعنوان مبنای سیاست ورزی خود، جهت پاسخ به جهان معاصر برگزیدند که خود به معنای پذیرش نظم موجود و حداکثر اصلاحاتی در دل همان نظم، البته در چهارچوب لیبرالیسم بود. این سرنوشت بخش عظیمی از چپ، چه در داخل ایران و چه در سطح جهانی بود. تصادفی نیست که مسائلی چون آزادیهای فردی، حقوق بشر، حقوق اقلیتها و ... برای آنها مرکزی شده و محور بحثهایشان را شکل میدهد. تاکید بر جنبشهای اجتماعی در کنار هم و هم سطح قرار دادن جنبشهای کارگری، بعنوان بخشی از همان جنبشها، از مواردی است که اساس تبیین تمام آنها لیبرالیسم بود.

اما بحث اصلی امشب مربوط به آن بخش از چپ است که بعد از فروپاشی دیوار، مبانی نظری خویش را نه تنها از دست نداد بلکه آن را حفظ کرد. آنچه مهم است وضعیت متفاوتی است که امروز از چپی شاهدیم که بخش اعظم آنها به احزاب سابق اردوگاه شوروی تعلق دارند. قبل از وارد شدن به مباحث آنها، ابتدا اشاره ای خواهیم داشت به چپ غربی و هم چنین به چپ داخل ایران که از همان چپ غربی تغذیه می کند و این را امشب نیز با ذکر مواردی نشان خواهیم داد. با بررسی مقالات منتشر شده از سوی احزاب چپ ایرانی مانند "راه کارگر" و "نقد اقتصاد سیاسی" روشن خواهد شد که چگونه چپ ایرانی خوراک ذهنی اش را از چپ غربی می گیرد. البته این تا جایی است که با چپ ایرانی جدی طرف باشیم چرا که بخشی از آنها ذهنشان تنها با پروپاگاند رسانه ها کار می کند و در واقع ذهنشان خالی است. در این باره به چند مورد اشاره خواهیم کرد که در نقد اقتصاد سیاسی و راه کارگر به چاپ رسیده اند.

مقاله اول با عنوان " دو یادداشت در مورد حمله پوتین به اوکراین" در سایتهای فوق درج شده است. از همین عنوان تحلیل حاکم بر ذهن نویسنده، مترجم و ویراستار مقاله مشخص می شود. عنوان از حملۀ شخص پوتین به اوکراین صحبت می کند و نه حمله روسیه به اوکراین. اینها از مواردی است که برای ما تازگی ندارد. " پوتین دیوانه است"، " پوتین جنایتکار است" و عباراتی از این دست که همگی زیر مجموعه و بخشی از پروپاگاندای جنگی محسوب می شوند و تلاش تمام آنها آن است که دشمن را نه بعنوان یک نظام، بلکه یک فرد معرفی کنند. آن هم فردی دیوانه!

یادداشت اول از "پاتریک کوبورن" است. ایشان مقاله کوتاهی می نویسد مبنی بر آن که چطور باید این حمله را ارزیابی کرد. به عنوان یادداشت اول توجه کنید:

" پیشروی پوتین در اوکراین مشابه حملۀ صدام به کویت، فاجعه ای برای روسیه است."

باورکردنی نیست! اما این یادداشتی است که در نقد اقتصاد سیاسی و راه کارگر چاپ شده است! حتی می توان از تحلیلهای ایشان در این یادداشت گذشت. مثلاً ایشان نوشته اند که با قطع "نورد استریم2" روسیه بزرگترین ضربه را خواهد خورد! کسی که این نکته را نمی داند که این آلمان است که با این کار بزرگترین ضربه را خواهد خورد، تنها خواجه حافظ شیرازی است و این را خود غرب و آلمان نیز منکر نمی شوند.

آخرین جمله ای که مربوط به زمان حملۀ عراق به کویت است را با هم بخوانیم:

" عراقی ها بر این گمان بودند که صدام می بایست به عواقب تصمیم خود فکر کرده باشد و منتظر بودند تا مذاکرات اساسی را آغاز کند یا مانوری دیپلماتیک انجام دهد تا آن که جنگ سر رسید."

یا در چند سطر بالاتر از زبانِ یکی از کارشناسان روسیه عنوان شده است: " استعداد و هوش مشاوران اطراف پوتین احتمالاً کمتر از سطح هر گروهی از مشاوران روسیه از زمان نیکلای دوم تاکنون است."

کل بحث این است که روسیه قدرتی در حال زوال است و باید منتظر بود تا بیشترین ضربات را روسیه متحمل شود و دریغ از یک کلمه دربارۀ بلایایی که قرار است سر غرب بیاید. [چنین چیزی] در متن نیست. به هیچ وجه! این دقیقاً همان پروپاگاندای غربی است که می گوید روسیه پمپ بنزینی با نقاب یک کشور است. این ها مشابه همان تحلیل ها و اظهارات اوباما است که ادعا می کرد روسیه تنها یک قدرت منطقه ای است و اقدامات ما بعنوان رهبر جهان هیچ ربطی به روسیه ندارد و روسیه قدرت دخالت در آنها را ندارد.

اما پاتریک کوبورن کیست؟ وی خبرنگار ایرلندی بخش خاورمیانه " فایننشیال تایمز" است!

بدبخت آن چپ ایرانی است که امثال چنین فردی را که ادای چپ بودن درمی آورند اما در نهایت یک بورژوا هستند را در چهارچوب سوسیالیسم می بیند.

یادداشت دوم این مقاله، از آن هم فراتر می رود. عنوان یادداشت این است: " حمله روسیه به اوکراین فاجعه است و مردم عادی روسیه با جنگ مخالفند."

در این مقاله دو شخص به نامهای " ایلیا بادرتیسیست" و " ایلیا ماتریف" ، ادعاهایی بر مبنای داشتن اسنادی دارند تا نشان دهند مردم عادی روسیه با جنگ مخالفند و اساس این اسناد آن است که از زمان دستگیری "آلکسی ناوالینی"، پلیس و سرویس های امنتی در روسیه، اساساً مخالفان سازمان یافته در این کشور را سرکوب کرده اند. با خواندن این مقاله، این برداشت ممکن است در خواننده شکل گیرد که ناوالینی چقدر نقش پر رنگ و بزرگی در روسیه داشته است! و انگار نه انگار که ناوالینی گانگستری بیش نیست برایش نقشی در حد "نلسون ماندلا" قائل می شوند که با دستگیری اش سرکوب ها شدت و گسترش یافت. اساس بحث آن است که مردم عادی روسیه با این جنگ مخالف و با رژیم سیاسی کشورشان همراه نیستند. ما در بحث سخنرانی " جورج سوروس" درباره ی چین به این مبحث پرداخته ایم. ( مراجعه شود به یادداشتی با عنوان " این مرگ است که بر در می کوبد: سوروس و کابوس چین از بهمن شفیق در سایت تدارک کمونیستی)

پروپاگاندای این بنیاد بر دو محور استوار است. یکی اقتصاد کشورهای چین و روسیه است که در حال نابودی است و دوم نیروی مردمی مخالف دولت در این کشورها است که آماده اند تا بزودی تکلیف این رژیم های سیاسی را یکسره کنند. محور دوم دارای این خاصیت است که اگر چنین اتفاقی مثلاً در روسیه نمی افتد و تاکنون مردم کار دولت را یکسره نکرده اند، علت و مانع چنین اقدامی دیکتاتور بودن شخص پوتین است. این در حالی است که محبوبیت شخص پوتین از محبوبیت تمامی روسای دول غربی همواره بالاتر بوده است.

برگردیم به متن یادداشت دومی در این مقاله که به قلم این دو چپ روسی نوشته شده است. جملات پایانی مقاله به این شرح است: " چپ در سراسر جهان باید حول یک پیام متحد شود: نه به حملۀ روسیه به اوکراین. هیچ توجیهی برای اقدامات روسیه وجود ندارد. این اقدامات به رنج و مرگ منتهی می شود. در این روزهای تراژدی، ما خواستار همبستگی بین المللی با اوکراین هستیم."

بله. این حماسه ای است که در پایان مقاله آمده است. اما مقاله از چه منبعی است؟

این مقاله ای است که از " ژاکوبن" ترجمه شده است. این سایتی است که چند سالی بیشتر از عمر آن نمی گذرد. از اسم سایت نیز مشخص است که به اندازه کافی وجهۀ چپ دارد و به ژاکوبن های انقلابی [انقلاب فرانسه] اشاره می کند. لذا به راحتی می تواند علیه قذافی تحت عنوان دیکتاتوری خونین که باید حذف شود، مطلب بنویسد. کمی در این سایت کنجکاوی می کنیم تا هویت این دو نویسنده مشخص شود. نفر اولی یعنی " ایلیا بادرتیسیست" دو یا سه مقاله در ژاکوبن دارد. آخرین آن ها در مورخه 10/02/2021 چاپ و نشر شده است و خبر از آن می دهد که در روسیه یک جنبش سوسیالیستی جدید در حال شکل گیری است. توجه شود که یک ماه بعد از این تاریخ یعنی در آوریل 2021، لشکرکشی ها و تنش ها و حمله به دنباس اوج می گیرد! مقاله قبلی از این نویسنده در همین سایت به سال 2017 برمی گردد. یعنی ایشان از 2017 تا 2021 چیزی ننوشته اند!

و اما نفر دومی " ایلیا ماتریف". از ایشان در 2019 مقاله ای در این سایت منتشر شده است که عنوان آن بدین شرح است: " مبارزه در روسیه هنوز زنده است." ایشان هم چنین ویراستار نشریه ای بنام “ open left ru” است که آخرین مقالۀ این سایت نیز مربوط به انتخابات مسکو در 2017 بوده و قبل از آن هم مطالبی راجع به " روژآوا" دارد. اینجاست که آدم کنجکاوتر می شود و انتهای این کنجکاوی آن است که مقالۀ دو شخص نامبرده در سایت دیگری هم منتشر شده است و آنجاست که مهم است. مقاله در سایت “ open democracy. net” یعنی سایت"بنیاد جامعۀ باز جورج سوروس" هم چاپ شده است! این همان مقاله ای است که هم در راه کارگر و هم در نقد اقتصاد سیاسی نشر یافته است!

چه کسی دارد به اینها خط می دهد؟ آیا غیر از این می توان گفت که چپ ایرانی در حال بلغور کردن فضولات غربی هاست؟

مقالۀ بعدی که باز، هم در راه کارگر و هم در نقد اقتصاد سیاسی نشر یافته از یادداشت های قبلی نیز جالب تر است. عنوان مقاله "درباره بحران اوکراین" است. این یکی تحلیل های مفصل تری دربارۀ حق تعیین سرنوشت و امپریالیسم و ... دارد. اما مسئله آن است که این مقاله مواضع احزاب چپ مارکسیست مستقل را مطرح می کند و ظاهراً به قلم گرایشات مارکسیستی در روسیه، اوکراین و دنباس نوشته شده است. ما در سال 2014 با بخشی از فعالین و رفقای مارکسیست در اوکراین رابطه ای مستقیم داشتیم و کمتر نیروی سیاسی در ایران، تحولات دنباس را آن طور دقیق دنبال می کرد که ما دنبال می کردیم. چرا که این تحولات برای ما امری حیاتی بود و ما در آنجا ظرفیتهای رشد کمونیستی را می دیدیم. از چنین جریانی البته کوچکترین اثری نماند!

کلید قضیه در مباحث و مواضع آنها نسبت به نبرد اوکراین مشخص خواهد شد. این مقاله درمورد " حق تعیین سرنوشت ملل" بحث می کند. با بحث آشنائیم. حساسیت های چپ را هم می شناسیم. شما اگر بخواهید بر چپ تاثیر بگذارید، لازم است چنین مباحثی را بعنوان چاشنی قرار دهید تا نشان دهید از خطوط و چهارچوب مارکسیستی و لنینیستی تخطی نمی کنید. این همان بازی مسخره و کلیشه ای است که در چپ رایج است. این بار نیز این بحث را درمورد خودمختاری دنباس به میان کشیده اند. به یکی از پاراگرافهای آن توجه کنید: " قبل از بحث دربارۀ توافقات صلح آتی، لازم است به نکتۀ اصلی اشاره کنیم. مردم دنباس حق دارند سرنوشت خود را تعیین کنند..."

بسیار عالی! تا اینجای کار، یک چپ قانع می شود.

" ... و این خودمختاری باید بر اساس یک انتخابات آزاد و دمکراتیک باشد."

اینجا نیاز است کمی مکث کنیم. اینها به چه معناست؟ یعنی 8 سال بعد از کودتای 2014 حالا و اکنون مردم دنباس باید انتخاباتی آزاد و دمکراتیک برگزار کنند؟؟؟ آن هم لابد تحت نظارت سازمان ملل؟!

جمله بعدی آن را می خوانیم: " هرگونه اشاره به این که سرنوشت دنباس را باید تمام اوکراینی ها، دولت اوکراین و حتی فراتر از آن ایالات متحده ..."

اجازه دهید قبل از ادامه و اتمام جمله مکثی دیگر داشته باشیم. بنظر میرسد که مقاله دارد تاکید می کند این سرنوشت را باید خود مردم دنباس تعیین کنند. با خواندن ادامه اظهارات قضیه روشن می شود:

" هر گونه اشاره به این که سرنوشت دنباس را باید تمام اوکراینی ها، دولت اوکراین و حتی فراتر از آن ایالات متحده و حتی روسیه تعیین کند، به هر شکلی که ارائه شود، خیانت به اصل دمکراتیک حق تعیین سرنوشت است."

از تمام این ها یک برداشت بیشتر نمی توان داشت. این که از سال 2014 و همزمان با تشکیل جمهوری های دنباس، ما شاهد خیانت به حق تعیین سرنوشت مردم دنباس بوده ایم چرا که دو جمهوری خلق دونتسک و لوگانسک از جانب روسیه گماشته شده اند!

ادامۀ مقاله نیاز به توضیح ندارد و به صراحت چنین رویکردی را تایید می کند و اذعان می دارد که سران جمهوری های دنباس مشتی فاسد و دست نشاندۀ روسیه هستند.

بسیار خب! نتیجه هم روشن است. این جنگ امپریالیستی است و باید بر علیه تهاجمات روسیه اقدام کرد! تمام متن نیز مملو از شعارپردازی های زیبا و انترناسیونالیستی چون کارگران باید با نیروی خویش، سرنوشت خود را به دست بگیرند، است. اما تحلیل آنها این است که فعلاً می باید جنبش ضد جنگ را سازمان داد. ما می دانیم که هم اکنون نیز این جنبش در سن پترزبورگ و در مسکو سازمان داده شده و چند صد نفری در تظاهرات ضد جنگ شرکت می کنند. ابعاد این جنبش و بسیج مردم برای سازمان دادن به چنین جنبشی در غرب، بسیار وسیع تر است. دول غربی از تمامی امکانات بهره می گیرند تا عده ای احمق را در تداوم این امر به خیابان بکشاند.

و اما منبع مقالۀ " دربارۀ بحران اوکراین" سایتی است بنام: “ Marxist.com”

در بالای همین سایت مقاله ای درج شده است که به اندازه کافی گویاست: " دربارۀ تاریخ فلسفه از آلن وود". آلن وود کیست؟ آلن وود از تروتسکیست های دستِ راستی و طرفدار پروپا قرص جنبش سبز است و از زمان جنبش سبز، تا اکنون در روسیه همین موضع را اتخاذ کرده اند. یعنی ایشان روس ستیزی به تمام معنا هستند که دغدغۀ دمکراسی دارند.

به بحث مقاله در مورد انتخابات آزاد و دمکراتیک برگردیم. این انتخابات آزاد و دمکراتیک را قرار است چه کسی تعیین کند؟ آقای آلن وود و رفقایش که تعیین نمی کنند و چون رادیکال هم هستند طبق گفته خودشان اوکراین و آمریکا و روسیه نیز حق چنین کاری ندارند. مسئله خیلی ساده است. دو دو تا خواهد شد چهار تا. می ماند سازمان ملل! این سازمان ملل هم که مشخص است دست کیست و آن وقت تمام این ها یعنی اینکه از در نتونی وارد شوی از پنجره بپری تو!

بحث در مورد این طیف چپ تا به اینجا کافی است. لازم است که رفقا این چپ را بشناسند و افشا کنند. البته. اما آنچه برای ما از اهمیت بیشتری برخوردار است، مواضعی است که از جانب احزاب کمونیستی طرفدار شوروی سابق در حال شکل گیری است که استدلال هایشان هم جدی تر است و هم خطرناک تر.

بطور مشخص در وقایع قزاقستان، بیانیه ای مشتمل بر مجموعه ای از تزها درباره امپریالیسم و وضعیت جهانی با عطف توجه به روسیه و چین که از جانب مجموعه ای از احزاب کمونیست ارائه شده بود، توجه ما را جلب کرد. ما می خواستیم به سمت بررسی، نقد و ترجمۀ این تزها حرکت کنیم. نتیجۀ کار هم ارائۀ مجموعه ای تز به زبان آلمانی از جانب من شد که در یکی از سایت های آلمانی زبان منتشر گشت. مجدداً همین جریان بعد از جنگ اوکراین بیانیه ای مشترک را بین 28 حزب و سازمان امضا کردند. از مهمترین و با نفوذترین این احزاب، می توان به احزاب کمونیست ترکیه، یونان، اتریش، لاتویا، اردن، مکزیک، پاکستان، اتحادیه ی کمونیستهای اوکراین و جنبش سوسیالیستی قزاقستان اشاره کرد.

اساس تحلیل آنها از این جنگ چیست؟ اساس تحلیل این است که کمونیستها و احزاب کارگری مخالف این نزاع امپریالیستی در اوکراین هستند. بعبارتی در اوکراین یک جدال امپریالیستی در حال وقوع است. این بیانیه مشترک می نویسد: " این تحولی که در اوکراین واقع می شود، در چهارچوب سرمایه داری انحصاری آمریکا، ناتو و اروپای واحد و دخالت آنان در منطقه در بستر رقابتشان با سرمایه داری روسیه برای کنترل بازارهاست."

بعبارتی دو بلوک امپریالیستی انحصاری برای کنترل بازارها در حال رقابت اند و همین آنها را به این جنگ کشانده است.

این دروغ است رفقا! این یعنی وارونه جلوه دادن واقعیت چرا که به هیچ وجه روسیه بعنوان یک قدرت اقتصادی در اوکراین، قادر به رقابت با غرب نیست. بالاخص بعد از 2014 و با قراردادی که بین اوکراین و بازار واحد بسته شد، این بازار از کنترل روسیه خارج شد. به هیچ وجه مسئله بر سر رقابت اقتصادی بر سر بازار اوکراین نیست. این که بحث بر سر کنترل بازارها، مواد خام و شبکه های حمل و نقل است آن هم در کشور اوکراین که ما بارها گفته ایم فقیرترین کشور اروپاست نه تنها دروغ است بلکه علت واقعی درگیری را پنهان می کند.

در ادامه می خوانیم: " ما رژیم فاشیست کی‌یف را محکوم می کنیم..."

بسیار خب!

" ... و تصمیم فدراسیون روسیه برای به رسمیت شناختن " استقلال" ( به داخل گیومه بودن استقلال توجه کنید. می خواهد بگوید که این استقلال، واقعی نیست) به اصطلاح " جمهوری های خلق دنباس" ( باز هم داخل گیومه) و ادامه به دخالت نظامی، که اکنون به بهانه هایی از قبیل دفاع از مردم روسیه و نظامی زدایی و فاشیسم زدایی و نازیسم زدایی در اوکراین صورت می گیرد، نه بمنظور حمایت از مردم این منطقه و صلح، بلکه بمنظور تقویت منافع انحصارات روسی در قلمرو اوکراین و رقابت آن ها با انحصارات غربی صورت گرفت."

یعنی دولت روسیه تمام این عملیات را انجام داده است تا انحصارات روسی در اوکراین قادر به رقابت با انحصارات غربی در این کشور باشند! آدم واقعاً متعجب می شود. اینها احزاب سابق اردوگاه سوسیالیستی هستند. این ها بچه مدرسه ای نیستند که الفبای سیاست را نشناسند. شما حتی یک فکت مبنی بر رقابت انحصارات روسی و غرب در اوکراین ندارید. شما فرض کنید بازاری با چندصد میلیون شهروند در اوکراین باشد که جابجایی آن، اقتصادی را داغان کند. اما این عکس واقعیت موجود است. در ادامه می آید:

" ما حمایتمان را از کمونیستها و مردم روسیه و اوکراین اعلام می داریم و در مبارزه علیه ناسیونالیسم کنار آنها هستیم..."

این یک انشا است. انشایی است که این احزاب نوشته اند. می‌توانیم بحث را تا انتها ادامه دهیم. اما همینجا لازم است توقف داشته باشیم و لازم است بحث را روشنتر کنیم و ببینیم اساس بحث چیست. آنچه که در بحث این‌ها به عنوان علت قضیه آمده، یعنی سرمایه داری انحصاری، فقط ظاهر قضیه است. در فرصت مناسب به بحث سرمایه داری انحصاری خواهیم پرداخت اما امشب وارد بحث تئوریک قضیه نخواهیم شد. از نظر من این تحلیل تئوریک [سرمایه داری انحصاری] نه تنها علت این موضع گیری نیست بلکه تنها برای پوشاندن علت واقعی آن است. مجدد یادآور می شوم که تفاوت این طیف از چپ با چپ ایرانی و غربی که قبلاً در موردشان بحث کردیم آن است که اینها همچنان آنتی امپریالیسم بوده، در مبانی پایه ای و سوسیالیستی چرخشی نداشته اند و روی مبانی لیبرالیستی و آزادی های فردی پرش نکرده اند. در فرصت مناسب به بحث تئوریک قضیه که ریشه اش در مباحث لنین موجود است خواهیم پرداخت و خواهیم گفت که چگونه این بحث تاثیرات مخرب و وحشتناکی در شکل گیری چنین مواضعی داشته است.

مسئله آن است که شما با گفتن "رقابت درون امپریالیستی" بعنوان کلیشه ای انتزاعی، تمام تاریخ 30 سال اخیر را وارونه جلوه می دهید. در تاریخ 30 سال اخیر ما شاهد فروپاشی شوروی بوده ایم. نمی شود تنها به آن اشاره ای کوتاه کرد و از «به وسط آمدن نیروهای ارتجاعی بعد از فروپاشی شوروی» بعنوان علت این نبرد نام برد. این کافی نیست. اتفاق در حال وقوع، چیز دیگری است. همان چیزی که ما در تمام این 30 سال شاهدش بوده ایم. شما بلوکی را می بینید که یکصد و هفتادهزار از سربازانش در کنار مرزهای روسیه مستقرند. یکصد و هفتادهزار سرباز ناتو! و مرتب نیز این بلوک در حال تقویت آن است.

تحلیل گری هندی بنام " باندرا کومار" روشن بودن قضیه را به سادگی و با گفتن جمله ای چنین فرمولبندی میکند: " تمام این جنگ از جانب روسیه برای آن است که روسیه نمی خواهد تبدیل به یوگسلاوی دوم شود." تمام. مسئله به همین سادگی است. در تمام این 30 سال و در وسط تمام جدال هایی که روسیه جهت ملعق شدن به پیمان نظامی ناتو داشت، این بلوک مسلط بر جهان، در حال گسترش و سازمان دادن نیروهایش به سمت شرق بود. چه کسی باور میکند که در لهستان سیستم دفاع موشکی را، علیه موشکهای ایران مستقر کنند؟! قضیه روشن است. "مادلن آلبرایت" رسماً اعلام می کند که روسیه هنوز خیلی بزرگ است. سازمانهای امنیتی غرب، در قفقاز گروگان گیری هایی را سازمان می دهند و تمام این ها و مواردی دیگر برای نابودی روسیه بودند. نمی شود تمام اینها را نادیده گرفت.

حالا فرض کنیم چنین باشد و این نبرد را بعنوان "رقابت درون امپریالیستی" بپذیریم. با فرض پذیرش چنین فرضیه ای نیز، شما چطور می خواهید دو موضع متفاوت انقلابی را در دو جنگ جهانی توضیح دهید؟

در جنگ جهانی اول، موضع انقلابی موضع بلشویکهاست. بر این اساس که این جنگ را باید به جنگِ علیه بورژوازی خودی تبدیل کرد و علت گرفتن چنین موضعی در آن زمان روشن است. در آن دوره ما جنبشی انقلابی و نیرومند در مجموعه ای از کشورها داریم که توان آن را دارند تا متحداً عمل کنند و کفۀ ماجرا را به زیان کل بورژوازی و به نفع خود برگردانند. در جنگ دوم جهانی شما نمی توانید چنین موضعی را اتخاذ کنید. با آن که هر دو جنگ رقابت درون امپریالیستی بودند. اما تفاوتِ بسیار تعیین کننده ای وجود دارد. در جنگ جهانی دوم برخلاف جنگ اول جهانی، شما فاقد چنین نیروی متحد و انقلابی هستید به همین علت نیز، حتی اگر در انگلیسِ بسیار بسیار مرتجع هم باشید و از تبدیل این جنگ به جنگِ علیه بورژوازی صحبت کنید، به منزله آن است که عملاً راه را برای ورود نازیسم باز کرده اید. تمام اینها با فرض آن بیان شد که این جنگ رقابت بین امپریالیستی باشد. حتی در این حالت نیز شما نمی توانید چنین [عملکرد] پیمان متجاوزی که بعد از جنگ جهانی دوم سرنوشت جوامع را در دست خود گرفت و حامل و محمل ارتجاع و سرمایه داری بوده است را به رقابت درون امپریالیستی تقلیل دهید. واقعیت دیگر آن که با هر نقد و موضعی که ما نسبت به اتحاد جماهیر شوروی داشته باشیم، با فروپاشی آن، ما در هیچ نقطه از دنیا - بجز استثنای ونزوئلا که البته دارای ویژگی های معینی است و مثلاً با انقلاب 1979 نیکاراگوئه بسیار متفاوت است - شاهد جنبش سوسیالیستی نیرومندی نبوده ایم. بگذریم از قدرتی که در تمام این دوران مسلط بوده است. آنچه مهم است این است که این قدرت، ساختارهای اجتماعی و اقتصادی بسیاری را نابود کرده و با نابودی این ساختارها، تمامی زمینه های مادیِ انکشاف مبارزات طبقاتی را ربوده و حتی جوامعی را به عصر حجر پرتاب کرده است.

به همین سادگی نمی توان رقابت درون امپریالیستی را به زبان آورد. این حیرت انگیز است. بیماری کودکی است. اما سوالی که مطرح می شود آن است که چرا؟ چرا احزاب طرفدار شوروی سابق چنین موضعی را گرفته اند؟

همین سوال را رفیقی آلمانی از من پرسیدند. برای جواب دادن به این سوال قبل از هر چیز باید توجه داشت که ما تنها منتقدین نظم موجود نیستیم. در کنار و یا در مقابل ما کسان دیگری نیز منتقد نظم موجودند که شاید خیلی بیشتر از ما نیز در حال رشد باشند. منجمله لیبرتارین ها و منجمله جریان کنسرواتیو یا محافظه کار، که در مقابل هدونیسم افراطی لیبرالی در حال فرموله کردن خود هستند، نفوذ هم دارند و در برخی کشورها مانند روسیه، این جریانات، نیرومند و مسلط نیز هستند. حالا چرا چنین احزابی که حتی احزاب کمونیست پرو و فیلیپین را نیز شامل می شود به چنین انحرافی درمی غلطند، تنها یک توضیح می تواند داشته باشد و آن هم ناتوانی این احزاب از تدوین یک نقد کمونیستی است که بتواند خود را بعنوان نیرویی موثر مطرح کند تا بتواند بعنوان یک آلترناتیو، در برابر همین جریانات آلترناتیو ظاهر شود و نه فقط در برابر آمریکا.

خطرناک بودن ماجرا در بخش آخر بیانیه به صراحت خود را نشان میدهد:

" ما از مردم کشورهایی که دولتهای آنها درگیر این جنگ هستند، ناتو، اتحادیۀ اروپا و همچنین روسیه می خواهیم که به مبارزه علیه پروپاگاندای بورژوازی بپردازند."

ماجرا خیلی روشن است. شما از مردم چنین مبارزه ای را طلب می کنید و تمام دول غربی نیز خواستار چنین اقدامی از جانب مردم هستند. البته خواستۀ شما از مردم دول آلمان و انگلیس و هلند و فرانسه نیز آن است که علیه دولت های خودشان وارد عرصه شوند. اما می دانیم که آن ها چنین کاری نخواهند کرد. بدیهی است که دولت آنها به لحاظ پروپاگاندیستی، در موضعی بسیار قوی از نقطه نظر رسانه ای قرار دارد و این رسانه ها برای خود مردم جامعه نیز چنین جا انداخته اند که شما ملت برتر هستید. عباراتی چون " ما جامعه برتری هستیم"، " ما دمکراسی هستیم و طرف مقابل ما پوتین دیکتاتور است"، " در روسیه خفقان است"، " ناوالنی قهرمان توسط همین ها به زندان انداخته شد" و ... از جانب دول غربی مکرراً تکرار شده است. بله. واقعیت آن است که مردم غرب به میدان خواهند آمد. اما نه علیه پروپاگاندای دولت خود. بلکه در تداوم آن ها به میدان خواهند آمد. رفقای کمونیست ما متوجه نیستند که فراخوان آنها منجر به چنین اقدامی خواهد شد. کما این که در روسیه نیز چنین اتفاقی افتاد. بیخود نیست که در انتخابات گذشته، ناوالنی گانگستر فراخوانی مبنی بر رای دادن مردم به کمونیستها بیرون می دهد.

و این هم یعنی اینکه اگر حواسمان نباشد به جای قدم برداشتن در یک سیاست کمونیستی روشن و عملی، دچار یک چنین انشانویسی و کلیشه هایی خواهیم شد که با یک ادبیات انتزاعی، در نهایت امر، سر از چنین مواضعی در خواهد آورد.

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.
  • This commment is unpublished.
    محسن · 5 months ago
    دستتان درد نکند و خسته نباشيد. چپ جهاني و به تبعِ آن ايراني سال هاست در باتلاقِ سياست هایِ رنگين کماني و هويتي دست و پا مي زند. اين طبقه متوسطي ملٌونِ پادوی تبليغاتِ رسانه هایِ تهوع آور امپيراليستي نه تنها از سنتِ ضدامپرياليستي خود دور افتاده بلکه حتي گاه در خدمت و کنار امپرياليست ها ايستتاده است نظيرِ چپ و سبزهایِ اسکانديناوی و سوئد در وقايعِ سوريه، ليبي، ونزوئلا، اوکراين 1914 و اينک که جزو يکي از فعالترين جرياناتِ روس و کمونيسم ستيزی و از مبلغان و مدافعان تحريم های ضد روسي در لوایِ "دفاع از حق حاکميت ملي" و "دفاع از دمکراسي" است. اگر چه سياست رنگين کماني و اخلاقي طبقه متوسطي چندی است خوشبختانه رو به افول گذاشته ولي در عوض و بدبختانه ناسيوناليسمِ ارتجاعي افراطي و فاشيسم رو به رشد است. تاديرتر نشده بايد همه کمونيست ها در جهان با افشایِ بيشترِ ليبراليسم و فاشيسم و ارتجاعِ ناسيوناليستي، مبارزه ايدئولوژيکي گسترده و عميقي را برای برجسته کردن خواسته های سوسياليستي و سياست هایِ ضدامپرياليستي سازمان دهند.

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر