توضیح تحریریه سایت:
مطلب حاضر پیش از وقایع خونین دیماه و هجوم شوکدرمانی جراحان ساطور به دست دولت به نگارش درآمده است. موردی که مطلب بدان میپردازد، نابودی برنج برای جلوگیری از کاهش قیمت آن، دقیقاً جلوهای از همان رویکردی را به نمایش میگذارد که سرانجام در شوکدرمانی دی ماه به فرجام تلخ و خونین خود رسیدند.
رواج واژه ها و اصطلاحاتی چون "ابر تورم" یا "مردمان گرسنه" برای نخستین بار به ادبیات سیاسی و اقتصادی ایران خود به حد گویا شرایط وخیم این روزهای طبقات کار و زحمت را توصیف می کند. کارشناس تغذیه تا قبل از جنگ ۱۲ روزه هرگز حتی به ذهن خودش هم خطور نمی کرد که روزی به مقایسه خواص برنج و جو بپردازد و در شرایط گرانی کنونی، دومی را به مردم توصیه کند. افزایش سرسام آور کالاهای اساسی در یک چشم بر هم زدن و در حالیکه دستمزد کارگران فریز شده است، خانواده های کارگری را مجبور کرد تا بسیاری از نیازهایش را سرکوب نماید. در این بین سفره کارگران بعنوان تامین کننده ابتدائی ترین نیازهای بشر برای زنده ماندن، از دستبرد بورژوازی در امان نماند. ابتدا گوشت را بعنوان مهمترین منبع تامین پروتئین بدن از سفره کارگران ربود و بعد مرغ و میوه را، و چند وقت پیش شیر و لبنیات را هدف گرفت و این اواخر نیز برنج. برنج بعنوان یک کالای اساسی در چند ماه اخیر، نرخ تورمی سه رقمی را برای چند دور پیاپی تجربه نمود. در این بین وقتی یکی از خبرنگاران جوان و در اعتراض به بالا بودن قیمت برنج، رئیس اتاق اصناف مازندران را با تهدید به نخریدن و تحریم برنجها از سوی مردم می کند، پاسخ خونسردانه رئیس اتاق اصناف مازندران بر این مبنی که مردم نخرند، "دولت با قیمتی که شورای رقابت تعیین می کند، آن را خواهد خرید و به دریا خواهد ریخت." جنجال برانگیز شد.
بعدتر فیلمها و تصاویری از ریختن برنجها در فضای مجازی پخش شد. بعد آن یکی از نمایندگان مجلس از ریختن برنجها در بندر شهید رجایی و یا خراب شدنشان زیر باران انتقاد نمود. رئیس کل دادگستری استان هرمزگان ادعای این نماینده مجلس را زیر سوال برد و رسانه های داخل حاکمیت نیز سعی در کتمان موضوع نمودندو تصاویر و فیلمهای ریختن برنجها به آب را به سال ۱۴۰۰ نسبت دادند.
ماجرای ریختن برنجها به آب اگر برای سال ۱۴۰۰ هم باشد هیچ تفاوتی در اصل موضوع ایجاد نمی کند. آن زمان نیز برنج کالائی نبود که به راحتی در دسترس همگان باشد و این پرسش هنوز اذهان زیادی را به خود مشغول می سازد؛ "چرا دولت برنج های خریداری شده را بجای آنکه دور بریزد به صورت رایگان و یا با قیمتی ارزانتر از بازار بین مردم گرسنه، توزیع نمی کند؟"
قبل از ادامه بد نیست یکی از اقدامات مشابه را در همین جمهوری اسلامی و در فروردین ۱۳۹۹ مرور کنیم: معدوم سازی ده میلیون جوجه یک روزه!
در مسئله برنجها، کاربرانی یک ادعا با این مضمون مطرح نمودند که اگر رئیسی هنوز رئیس جمهور بود اجازه چنین اقدامی را نمی داد. مروری کوتاه به معدوم سازی جوجه های یک روزه در زمانی که آقای رئیسی رئیس قوه قضائیه بود می تواند یک مثال نقض بر رد ادعاهای عدالتخواهان باشد. نه به این علت که آقای رئیسی فاسد بود یا نمی خواست جلوی آن را بگیرد، بلکه به این علت که آقای رئیسی هم آن زمان و هم اگر اکنون زنده می بود، در مقابل چنین پدیده های ضروری و سیستماتیکی عاجز میگشت.
آن زمان سرمایهداران حوزه تولید گوشت و مرغ علت معدوم سازی جوجه ها را بالا رفتن قیمت نهاده های دامی عنوان می کردند. بگذارید حق را به آنها بدهیم. و این بار بجای ماجراجوئی های عدالتخواهانه و نتایجی از این دست که فلان آقازاده بهمان فساد اقتصادی را مرتکب شده است و ربط دادن آن به نرخ ارز و امثالهم با یک سوال ساده در همین خصوص شروع کنیم: "چرا سرمایهدارانی که محکوم به معدوم سازی جوجه ها هستند، نمی توانستند رضایت دهند که این ده میلیون جوجه را در همان صحراها و جنگلها، به جای زنده به گور کردن، رها سازند یا مثلا یک دهم آنها را به داوطلبان نگهداری از جوجه ها بدهند تا از این ده میلیون جوجه مثلا یک میلیون از آنها تبدیل به مرغ شوند و تعدادی گرسنه را نیز سیر کرده باشند، در حالیکه همان سرمایهدار ممکن است بخشی از اموالش را خیرات نماید؟"
قسمت بعدی نوشته حاضر تلاشی است تا از زاویه دید کاپیتال مارکس پاسخی برای این پرسش پارادوکسیکال بیابد. اما قبل آن به چند نمونه تاریخی از اقدامات "خود تخریبی" کالاها در عین نیاز جامعه به آنها، در حضور و حمایت دولت و یا بدون حضور و حمایت دولت حتی اشاره خواهد شد تا منطق چنین اقداماتی برهنه شود و معلوم شود که اولا چنین خود تخریبی هائی مختص اکنون و بطور ویژه تنها متوجه بورژوازی ایرانی نیست و حتی آنطور که برخی از نمایندگان عدالتخواه جمهوری اسلامی در مجلس در مورد برنجهای ریخته شده به آب مطرح می کنند، نمی توان آن را تنها به بی کفایتی و فساد مدیران نسبت داد.
طبیعی است که در مراحل اولیه توسعه سرمایهداری و تا قبل از انقلاب صنعتی که تضاد بین سرمایه و قید و بندهای فئودالی هنوز کاملا از میان نرفته و تولید هنوز کاملاً مکانیزه و متمرکز نشده است، ارتباطات بازارها کُند و تولید بیشتر برای تقاضای از پیش موجود و محلی صورت میگرفته، نابودی کالاها به شکل سیستماتیک و کلان رخ ندهد و در این مقاطع از تاریخ تکامل و رشد سرمایه، بحرانهای بزرگ بیشتر ناشی از عوامل بیرونی چون جنگ و قحطی و بلایای طبیعی بروز نمایند.
با انقلاب صنعتی و همگانی شدن تولید ماشینی و در پی آن همه گیری مناسبات بورژوازی است که "اضافه تولید" در ابعادی وسیع، خود به ایجاد سلسله ای از بحرانهای ادواری با طول بازه هائی بین ۸ تا ۱۰ ساله بدل می گردند. این در لحظهای واقع میشود که آن اضافه تولید به مازاد سرمایهای تبدیل شود که بهعلت افت نرخ سود قادر به بازگشت به روند تولید نیست. پاسخ طبقه سرمایهدار در مواردی که با بحران مازاد روبروست، خواه قیمت آن کالای خاص در بازار به شدت نزول کند و یا آنقدر بالا رود که از دسترس عده ای زیاد خارج شود، یکتا و مشخص نیست و بسته به شرایط تصمیمات متمایزی ممکن است اتخاذ شود. سهمیه بندی بین سرمایهداران آن حوزه ممکن است جواب بدهد. ممکن است کالاها در انبارها بگندند و یا سرمایه تشخیص دهد برای حفظ درصد نرخ سود عمومی، نیاز به نابودی فیزیکی کالاها، نابودی بخشی از سرمایه و یا بخشی از نیروی کار دارد. و اگر بحران بسیار عمیق و گسترده باشد، به صورت تحمیل جنگ بر بورژوازی خارجی یا مردم کشوری دیگر، با کشتن و از بین بردن فیزیکی بخشی از نیروی کاری که در گردش سرمایه مازاد تلقی می گردد چنین سیاستهائی را دنبال کند. در هر صورت جنگها دلایل وقوع بسیار پیچیده تری دارند و نمی توان آنها را به تعارضاتی صرفا اقتصادی تقلیل داد. برای آنکه از بحث دور نشویم به دوران رکود و بحران در آمریکا برگردیم.
در دهه ۱۹۲۰ کشاورزان آمریکا با بحران اضافه تولید و کاهش شدید قیمتها و افت نرخ سود مواجه شدند که در اواخر این دهه به رکود بزرگ منجر گردید. اقدامات دولت روزولت در ۱۹۳۳ که تحت برنامه های "نیو دیل" به اجرا درآمد و مطابق با آن، دولت به کشاورزان و دامداران یارانه دولتی پرداخت نمود تا بخشی از زمین های خود را زیر کشت نبرند و تولید را کاهش دهند. در پی آن میلیونها هکتار از محصولات پنبه، گندم و ذرت را در آتش سوزاندند. ۶ میلیون رأس خوک جوان را سلاخی و لاشههایشان را دفن کردند و شیرها را به فاضلابها و جویبارها ریختند. و البته تمام اینها در حالی بود که مردمان آفریقا از سوء تغذیه رنج می بردند و در ۱۹۴۰ قحطی سراسر کشور بنگال را در چنبره خود گرفته بود.
گرچه در این بین کشاورزان خرده پا که قادر نشدند از عهدهٔ این تنظیم برآیند، ورشکست شدند و زمینهایشان توسط بانکها و شرکتهای بزرگ تصاحب گردید، اما از دیگر سو تمرکز سرمایه در کشاورزی بالا رفت و آزادسازی زمین برای کشت صنعتی را شتاب بخشید.
در بحران مالی ۲۰۰۸ وقتی حباب مسکن ترکید. میلیونها خانه به دلیل ناتوانی مالکان در پرداخت وام، توقیف شد. میلیونها نفر بی خانمان شدند یا در خطر از دست دادن خانه خود قرار گرفتند در حالیکه بسیاری از این خانهها برای سالها خالی ماندند یا حتی تخریب شدند. بانکها ترجیح دادند خانه ها را خالی نگه دارند تا با قیمت پائین به فروش برسانند یا اجاره دهند. مناطقی از ایالات متحده، شاهد اردوگاههای خیمهای بی خانمانها در کنار مملو خانه های خالی و یا نیمه ساخت بود. اینجا نیز مالکیت به سوی صندوقهای سرمایهگذاری غولآسا مثل "بلک استون" متمرکز و دور جدید انباشت بر اساس اجاره داری انحصاری آغاز شد.
بحران شیر در اتحادیه اروپا نمونه ای دیگر است. در سال ۲۰۱۵ سهمیهبندی تولید بعد از سه دهه لغو شد و دست دامداران را برای افزایش تولید شیر آزاد گذاشت. ماجرا جائی به وخامت گرائید که روسیه نیز تصمیم گرفت در جواب سیاستهای تحریمی اتحادیه اروپا علیه روسیه در پی الحاق کریمه به خاک این کشور، پاسخ متقابلی بدهد. روسیه که تا قبل آن یکی از بزرگترین وارد کنندگان شیر و محصولات لبنی اروپا بود در اقدامی متقابل بر برخی از محصولات کشاورزی و لبنی این اتحادیه تحریم اعمال نمود. چنان شد که هزینه حمل و نقل و فرآوری شیر و برخی از محصولات کشاورزی در اروپا بیش از ارزش شیر گردید و کشاورزان و دامداران بزرگ در آلمان، فرانسه، بلژیک و هلند با ریختن شیر در مزارع و مسدود نمودن جاده ها با تراکتور خشم خود را نشان دادند.
کمیسیون اروپا ۵۰۰ میلیون یورو بعنوان اعتبار برای حمایت از این بازار اختصاص داد و همزمان تلاش نمود تا در مکزیک و فیلیپین و چین بازارهای جدیدی را کشف نماید. این بحران نیز در نهایت به ورشکستگی دامداران خرد و به نفع گاوداریهای صنعتی بزرگ تمام شد. این سیاست به ادامه حیات مزارع صنعتی بزرگ کمک کرد و رقبای کوچکتر یا تولیدکنندگان در کشورهای فقیرتر را از میدان به در نمود.
شرکتهایی مانند H&M و Burberry به طور منظم جهت حفظ ارزش برند و تصویر لوکس یا منحصربه فرد آن، میلیونها تن لباس و کالای فروخته نشده را میسوزانند یا خرد میکنند. موارد بسیار دیگری را می توان از اقصی نقاط این جهان سرمایهداری به این لیست اضافه کرد.
از دیدگاه مارکس، نیروی کار نیز یک کالاست که ارزش آن مانند هر کالای دیگری برابر است با مقدار کار اجتماعا لازم برای تولید و بازتولید آن. و البته با چند ویژگی منحصر بفرد. یکی از ویژگیهای منحصر بفرد نیروی کار در این است که ارزش نیروی کار که به صورت دستمزد به کارگر پرداخت می شود، با ارزشی که کارگر در فرآیند کار خلق می کند برابر نیست. معادلا نیروی کار تنها کالائی است که می تواند ارزشافزائی کند. فاصله میان ارزش پرداخت شده نیروی کار و ارزشی که بوسیله نیروی کار خلق می کند سرچشمه سود است. اگر ۶ ساعت کار یک کارگر زمانی باشد که حداقلی از استانداردهای یک زندگی را در جامعه ای که کارگر زندگی می کند تضمین نماید و کارگر بواسطه همین ۶ ساعت بتواند نیروی کار خویش را با همان کیفیت سابق بازتولید کند، و سرمایهدار کارگر را به ۱۲ ساعت کار اجبار نماید، اگر چه اینطور می نمایاند که سرمایهدار بطور منصفانه ای ارزش نیروی کار را در قالب دستمزد پرداخت نموده است اما در حقیقت ۶ ساعت از کار او را تصاحب کرده است. جنگ بر سر تصاحب سهم بزرگتری از این ارزش اضافی هم میان سرمایهداران با هم و هم بصورت اتحادی از سرمایهداران و علیه طبقه کارگر بطور روزمره و به اشکال مختلف در جریان است. تا جائی که به کشمکش بین دو طبقه برمی گردد، سرمایهدار می تواند با سازماندهی پیچیده تر و یا با افزایش روز کاری وارد این جدال شود. اما در جریان تولید و در فشار رقابت در داخل و در بازارهای جهانی، سرمایه ناگزیر از بالا بردن سطح تکنولوژی و بارآوری بیشتر نیروی کار می شود. سرمایهدار باید میزان کار اجتماعا لازم برای تولید هر واحد کالا را کاهش دهد تا در جریان رقابت بماند. اگر زمان روز کاری محدود است و سرمایهدار نمی تواند از یک حدی تجاوز کند، در عوض از طریق ماشین آلات و تکنولوژی و بالا بردن شدت کار، می تواند شیره هر چه بیشتری از کارگر بکشد. افزایش مداوم بارآوری پیامدهای دیگری نیز به همراه خواهد داشت. و اینکه پیشرفت فناوری در تولید، به بازتولید ارتش ذخیره بیکاران بعنوان نیروی کار مازاد بر نیاز سرمایه خواهد انجامید که دستمزدها را تحت فشار قرار می دهد و در حد حداقل معیشت نگه می دارد و یا حتی به کمتر از آن تنزل می دهد.
کاهش ارزش نیروی کار همزمان با پیشرفت تکنولوژی در کنار اینکه ارزش مبادله یک کالا تنها زمانی محقق می شود که در بازار به فروش برسد ناگزیر به یک تناقض خواهد انجامید. نتیجه افزایش مداوم سرمایه ثابت به نسبت سرمایه متغیر تضادی است که از یک سو به لطف پیشرفت فناوری و تکامل نیروهای مولده با تولید انبوهی از کالاها روبرو هستیم و از دیگر سو با فشرده شدن قدرت خرید طبقهی کارگر بعنوان بزرگترین مصرف کننده همان کالاهائی که ارزش اضافی خلق شده توسط کارگران در آنها مخفی شده است و بدون فروش آنها در بازار محقق نخواهد شد.
برای یک سرمایهدار که در پی تحصیل سود است مصرفِ واقعی انسانها تنها یک وسیله است تا سود سرمایهدارانه -ارزش اضافی استخراج شده از نیروی کار زنده کارگر- را محقق سازد. اگر نگهداری کالائی که با مازاد آن روبروست و مستلزم هزینه های انبارداری، بیمه و فسادپذیری است به صرفه نباشد و مثلا به زیان بیشترش بیانجامد، فروش با قیمت پایینتر در بازار ممکن است در رقابتی مرگبار بین تمام سرمایهداران تولید آن کالا، نرخ سود کل آن صنعت را نابود کند. در چنین شرایطی، نابودی متمرکز و هماهنگ بخشی از محصول توسط خود تولیدکنندگان، به عنوان یک راهبرد "عقلایی" برای جلوگیری از فاجعه ی بزرگتر کاهش نرخ سود ظاهر میشود. اینجا، سرمایهدار ترجیح میدهد حتی به بهای نابودی بخشی از محصولش، قدرت انحصاری خود بر قیمت را حفظ کند. زیرا آنچه از این زاویه دید حیاتی است حفظ نرخ سود است و نه تولید برای رفع نیاز. آنچه مهمتر است حفظ سیستمی است که سیادت سرمایه بعنوان کار مرده را بر کار زنده کارگر به رسمیت می شناسد. بنابراین، نابودی فیزیکی بخشی از کالاها توسط خود سرمایهداران، گاهی تلاشی است برای جلوگیری از نابودی بزرگترِ سرمایه در مقیاس کلان. توزیع رایگان کالاها میتواند رابطه مالکیت خصوصی و انحصار بر منابع را تضعیف کند، رابطهای که پایه قدرت طبقه سرمایهدار است. سرمایهداری برنج را نه به این دلیل در دریا میریزد که مردم گرسنه نیستند، بلکه به این دلیل که منطق سود و انباشت سرمایه پابرجا بماند.
اگر سرمایهداری را جنگلی بسیار فشرده و مملو از درخت در نظر بگیریم که در آن درختان ضعیف و بیمار، نور و منابع را از درختان جوان و پر شاخ و برگ دریغ کنند، قطع آنها ممکن است یک راهکار برای دور جدید رشد عمل کند و فضای بازشده به درختان باقیمانده اجازهٔ رشد سریعتر را دهد. بویژه اگر مشخص شود که بدون این بخش از نابودی ممکن است کل جنگل از پوسیدگی تلف شود. این در واقع تخریبی برنامه ریزی شده برای بقا است.
وقتی منطق تولید برای سود با منطق تولید برای رفع نیازهای انسانی در تضاد قرار می گیرند، سیستم سرمایهداری، به شکل خودکار یا آگاهانه، منطق دوم را قربانی منطق اول می کند. نیروهای مولد قادر به تولید فراوانند، اما مناسبات تولید سرمایهداری مبتنی بر مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید و انباشت برای سود این فراوانی را به فاجعه تبدیل می کند. نابودی کالاها توسط خود سرمایهداران، نمایش خونین پیروزی ارزش مبادله ای بر ارزش استفاده است. زمانی که سیستم آشکارا اعتراف میکند که بقای من (سرمایه) مهمتر از بقای تو (انسان و طبیعت) است. اما نابودی کالاها فقط نشانهٔ سطحیِ یک بیماری عمیقتر است. ناتوانی سیستم است در بهرهگیری از نیروهایی که خود به وجود آورده، بدون ویران کردن ثروت، کار و طبیعت. نابودی بخشی از کالاها منجر به افزایش و تمرکز بیشتر سرمایه خواهد شد و تضادها را از بین نمی برد بلکه به شکلی شدیدتر به آینده موکول میکند. معادلا سیستم همواره در حال کندن شاخهای است که روی آن نشسته است و هر بحران، یک هشدار برای فروپاشی نهایی است. این بحرانها گاها در جنگها به نقطهای خواهند رسید که تخریب ارزش آنقدر عظیم میشود که کل پایهٔ مادی جامعه را تهدید میکند. و بدون نابودیهای عظیم، امکان بالا رفتن نرخ سود و انباشت سرمایه مقدور نخواهد بود.
اما نیروی کار بعنوان تنها کالائی که ارزش خلق می کند، ویژگیهای منحصر بفرد دیگری نیز دارد. از آنجا که نیروی کار تجسم انرژی جسمی و روحی یک انسان زنده است، برای به مصرف رساندن این کالا، کارگر باید شخصا حاضر باشد و نمی توان آن را از صاحبش جدا کرد. لذا کل رابطه استثمار به یک نبرد مستقیم و روزمره بر سر طول روز کاری، شدت کار و شرایط آن بدل می شود. وجه بی همتا و انقلابی نیروی کار در وابستگی اش با کارگر، در آن است که می تواند علیه تمام این سلطه و این روابط و مناسبات شورش نماید و با رهانیدن خویش از قید کالابودگی، نوید نظامی را بدهد که در آن وفور تولید، به معنای کاهش زمان کار لازم برای همه و رفع نیازهای همگان باشد، نه مقدمه ای برای بحران و نابودی.
اینجا خود سیستم است که در نقش دیوی ظاهر می شود که تمایل ذاتی به تخریب دارد و نه این مدیر یا آن نماینده فاسد. و در این بین نه آقای رئیسی و نه هیچ نماینده "انقلابی" دیگر توان رویارویی با دیو را ندارد. فرشته نجات، آن طبقه اجتماعی است که خود تولید ارزش می کند. تا جائی که به ریختن برنجها به دریا در ایران برمی گردد، قبل از هر چیز نشان از تولیدی مکانیزه شده دارد که در حین تولید انبوه، بطور متوسط به خود کارگران این صنعت روزانه کم و بیش اندازه تنها یک کیلو برنج دستمزد می دهد! و دولتی متکامل و پیشرفته سرمایهداری، که اجازه زمین خوردن سرمایهداران را نخواهد داد حتی به قیمت فقر و فلاکت دامن گیر طبقات کار و زحمت. اما آنچه انبوه کارشناسان ایرانی را از تحلیل مسائل اقتصادی عاجز می کند تا علت هر فاجعهای را به بی کفایتی و فساد این و آن نسبت دهند، تا آنجا که به زمین سیاست برمی گردد پرش از ماهیت جمهوری اسلامی در همان اوان شکلگیری اش به دهه شصت، و دیگری، یعنی در بعد اقتصادی، انکاری است بر تنها سرچشمه ی خلق ارزش که خود سرچشمه تمام این تضادها است. این است که بجای پرداختن به ریشه ها، تمام تحلیلهایشان در نهایت از آرایشی سطحی فراتر نرفته و در خدمت بازسازی همان بنیادهایی قرار میگیرد که سرمنشأ تولید فلاکت حاضر بوده و خواهند بود.
حمید سلطانزاده
۱۴ دی ۱۴۰۴


دیدگاهها
رفیق عزیز میثم سلام. ممنون که مقاله را خواندید و نظر دادید.
با این قسمت از بحث شما که "طبیعتاً مزارع کوچک برنج گیلان و مازندران نیستند که سود میکنند، بلکه دلالها و واسطه های بزرگ و سرمایه داران کلان هستند که هم نرخ را تعیین میکنند و هم سود اصلی را تصاحب میکنند و اگر صلاح بدانند، به دریا ریختن که هیچ، کاری میکنند که اصلا برنجی در ایران کشت نشود و مزارع کوچک هم به ویلاهای توریستی بی خاصیت تبدیل شوند." کاملا توافق دارم. حتی بیشتر از این، به نمونه هائی از دوران رکود بزرگ در آمریکا و ماجرای ریختن شیرها در اروپا در همین مدت اخیر اشاره کرده ام، که در آن نمونه ها ماجرا به نفع انحصارات و تراستها و حتی به زیان و ورشکستگی خرده مالکان ختم شده است.
اما دو برداشت از کامنت شما میشود که با آنها مشکل دارم. اول آنکه شرط تحقق سود سرمایه دارانه، فروش کالا در بازار است و خود این مستلزم درهم تنیدگی شبکه هائی عظیم و پیچیده از بخشهای مختلف سرمایه صنعتی، تجاری، مالی و ربائی است. تمایز مهم آنست که ارزش در کارخانه ها تولید میشود، و کارگر در کارخانه است که مستقیم استثمار میشود، اما بخشی از آن ارزش خلق شده توسط کارگر در کارخانه و در مرحله تولید، تحت عنوان ارزش اضافی به اشکال مختلف جهت گردش کالا نصیب بخشهای دیگر سرمایه میشود. بعبارتی من چون شما قائل به چنین تفکیکهائی بین بخشهای مختلف سرمایه نیستم.
دومین مورد اینکه، سعی من این بوده است که در پدیده هائی چون موضوع ریختن برنجها در آب یا معدوم سازی جوجه ها، اخلاقی به موضوع نگاه نکنم. برای همین از یک پرسش ساده شروع کرده ام:"چرا سرمایهدارانی که محکوم به معدوم سازی جوجه ها هستند، نمی توانستند رضایت دهند که این ده میلیون جوجه را در همان صحراها و جنگلها، به جای زنده به گور کردن، رها سازند یا مثلا یک دهم آنها را به داوطلبان نگهداری از جوجه ها بدهند تا از این ده میلیون جوجه مثلا یک میلیون از آنها تبدیل به مرغ شوند و تعدادی گرسنه را نیز سیر کرده باشند، در حالیکه همان سرمایهدار ممکن است بخشی از اموالش را خیرات نماید؟" و از این پرسش سعی داشته ام به این نتیجه برسم که مشکل از کلیت سیستم سرمایه داری است که خود حامل تضادهای ذاتی است. و نه بدجنس بودن این سرمایه دار و یا آن دلال.
ارادت
خوراکخوان (آراساس) دیدگاههای این محتوا