توضیح: مطلب حاضر توسط یک رفیق نگارش و ارسال شده است.
تحریریه سایت
در سال ۱۴۰۱ بود که صحبت از نسل زد بالا گرفت و بی بی سی فارسی وقت و بی وقت از تفاوت این نسل شجاع با نسل های مفلوک قبلی داستان ها سر می داد: نسل زدی که شجاع است، در مواجهه با نیروی امنیتی مماشات نمی کند، میزند، کتاب نمی خواند چون دسترسی به توییتر و اینستاگرام دارد، از دریچه تونل زمان شبکه منوتو به تاریخ معاصر گاه است، به کلیشههای تهی قبلی مانند رعایت آداب در گفتار و کردار پایبند نیست و در یک کلام، نسلی است که قرار است ایران را آزاد کنند. بله نسل زد قدیس جنبش زن، زندگی، آزادی بود. گویی که اتفاق جدیدی افتاده و مبارزین هشتگْ زنِ دیروز، با همان زبان و ادبیات منحصربه فرد خویش در کف خیابان بروز و ظهور پیدا کرده اند.
همزمان در سال ۱۴۰۱ همگان با واقعیت جدیدی روبرو شدند و آن چیزی نبود جزخشونت رفتاری و گفتاری در مهمترین دانشگاه صنعتی کشور. دانشگاه شریف که از لحاظ جغرافیایی فاصله زیادی با بیت رهبری ندارد، رکیک ترین شعارها را علیه بیت رهبری و شخص آقای خامنهای، که تا آن زمان بیسابقه بود، سر داد. شعاری که به سرعت سر از شبکههای اجتماعی و خیابان های برلین و تورنتو و لسآنجلس درآورد. شعاری که به باور بسیاری از دهان تیزهوشترین دانشجویان در ام آی تی ایران خارج شده بود و این خود ضامن اعتبار و بلیط حضور آن در هر تجمع آزادی خواه در خیابانهای مغرب زمین بود. در ایران، در سرزمینی که هر چه نداشته باشد، در زبان و شعر و ادب سرآمد است، جایی که ادب مرد به ز دولت اوست، فحاشی آن هم از زبان نخبگان ناشریف دانشگاه شریف تصادفی نبود. « نه اینوری، نه اون وری …» فقط یک شعار از زبان چند جوانک احساساتی در یک دانشگاه عادی نبود، بلکه این الفاظ ثمره سالها بی عدالتی آموزشی در کشوری بود که روزگاری کسب تحصیلات و مدارج دانشگاهی خواسته یا ناخواسته سیاق صحبت تحصیل کردگان را از ادبیات کوچه و بازار متمایز می کرد.
در پی شورش ۱۴۰۴ و حوادث منتهی به ۱۷ و ۱۸ دی ماه، بار دیگر نقش دانشگاه شریف پررنگ شد. شریفی زارچی بلافاصله درخواست تغییر نام دانشگاه شریف به دانشگاه آریامهر را در کمیته المپیاد جهانی کامپیوتر مطرح کرد و از اعتراضات به صورت تمام قد حمایت کرد. به ابتکار برخی از نخبگان اسبق شاغل درSilicon Valley، توییتر یا ایکس، پرچم ایران را به پرچم شیروخورشید تغییر داد. جمعی از فارغ التحصیلان نخبه خارج نشین در اهمیت رهایی ایران از آنچه که نکبت ۵۷ میخواندند بیانیهها دادند و در مدح سیاستهای داهیانه شاهزاده رضا پهلوی ساعتها با این خبرنگار و آن روزنامهنگار مصاحبهها کردند.
چرا همه این اتفاقات به نحوی از دانشگاه شریف سرچشمه میگیرد؟ چرا فعالیت دانشجویی یا حزبی اصیلی در این دانشگاه شکل نگرفته ولی در هر بزنگاه اجتماعی یا سیاسی، نام این دانشگاه در صدر اخبار است؟ آیا همه این اتفاقات تصادفی است؟
بیایید کمی از دورتر به این معضل بنگریم. دانشجویان شریف، رتبه های برتر کنکوری هستند که فارغ التحصیلان نظام آموزشی پایه ایران را محک می زند. دانش آموزان و خانواده های آن ها در نظام آموزشی خصوصی محکوم به خرید آموزش با کیفیت بالاتر هستند. معلمین با تجربه تر، کلاس های کنکور و تست زنی بهتر و بیشتر، مدارس با کیفیت بالاتر، همه و همه کالایی برای خرید هستند. این کالا فروشندگان ماهری را نیز پرورانده است. برای مثال صاحبان موسساتی همچون قلمچی و گاج از متمول ترین اشخاص در سطح کشور هستند. برای مثال چندی پیش حساب های بانک سپه توسط گروهی هکری منتشر شد و نامی آشنا در بالای لیست صاحبان حسابهای حقیقی با بیشترین موجودی به چشم می خورد؛ کاظم قلمچی، موسس و صاحب کانون فرهنگی آموزش (قلمچی). دانشجوی انصرافی دانشگاه تهران که به قول خودش از فروش آزمون های شبیه ساز کنکور در دهه ۷۰ شروع کرد و امروز ،به حق، صاحب لقب پدرخوانده کنکور در ایران است. وقتی که از روی پل سیدخندان عبور میکنید، عکس بزرگی از رتبه های یک رقمی کنکور را می بینید بالای سر ساختمان قلم چی، و زیر عکس هر دانش آموز یک جمله ترسناک نوشته شده: رتبه x ریاضی، n سال سابقه در کانون! یعنی دانش آموز رتبه برتر از نخستین سالهای تحصیل در کلاسها و آزمون های شبیه ساز کنکور شرکت کرده، مشاورین تحصیلی با تجربه را در اختیار داشته و از خانوادهای با آگاهی بالاتر و با وضعیت اقتصادی مناسب که قادر به تامین همه آن هزینه های جانبی است برخوردار بوده و در شهری زندگی میکند که این امکانات در دسترس است. و این فقط نوک کوه یخ هزینههایی است که خانوادهها برای توفیق تحصیلی فرزندان خود انجام میدهند.

کمی به عقبتر برگردیم، در دهه ۷۰ که هنوز مدارس غیرانتفاعی عالمگیر نشده بود و کلاسهای کنکور هنوز کالایی لوکس به حساب میآمد، پس از اعلام نتایج اولیه کنکور توسط سازمان سنجش آموزش کشور، رتبههای برتر در بعضی از مواقع از شهرها و روستاهایی بودند که شاید خیلی از پایتختنشین ها اسم آن شهرها را هم نشنیده بودند. آن روزها کسی از شنیدن نام این شهرها تعجب نمیکرد. ولی وقتی در سال ۸۸ ، در بحبوحه جنبش سبز، رستگار رحمانی از جوانرود که به طرز بیسابقهای همزمان رتبه اول رشته های تجربی و رتبه اول زبان را کسب کرده بود همه، حتی برگزار کنندگان کنکور را متحیر کرد. تا جایی که برای اطمینان از عدم تقلب، مجدد از او امتحان به عمل آمد. رستگار رحمانی از شهری با امکانات بسیار محدود و از خانواده ای فرودست آمده بود، و از نگاه بسیاری قاعده بازی را به هم زده بود.

در دهههای بعدی فاصله کیفیت آموزش در شهر و روستا بیشتر از پیش شد و دیگر جز اسامی شهرهای بزرگ، به ندرت نام شهرستانی کوچک و روستایی شنیده میشد. شهر و روستایی که شاید از آنها دانشآموزی جسارت کرده و در جدول نخبگان برخوردار شهری، یک سطر را بنام خود اشغال کرده باشد. برای مثال، در دهه اخیر، بیش از ۸۰٪ از رتبه های برتر از شهرهای بزرگی مثل تهران و اصفهان و مشهد و تبریز آمدهاند. شهرهایی که معلم های به اصطلاح پروازی برای تدریس چند نکته تست زنی کنکوری به آنها رفت و آمد دارند و طراحان سوال کنکور به دانشآموزان آن شهرها سر میزنند و هر از چندگاهی خبر از میزان علاقهشان به طرح بعضی از سوالات در کنکور در همایش های پر زرق و برق کنکور میدهند.

بله، دیگر عامل موفقیت در کنکور و نخبه شدن فقط استعداد نیست، استعداد تنها یک فاکتور غیر قابل خرید است، در حالیکه معلم و تدریس خوب، جزوه و کتاب آموزشی و کمک آموزشی باکیفیت، مدرسه خوب و کلاسهای آموزشی و برنامهریزی بهینه، همه و همه قابل خریدند.
به دانشگاه شریف برگردیم، طبق اطلاعات آورده شده در نمودار فوق، دانشجویان شریف که غالباً باید از نفرات برتر کنکور باشند، باید از طبقهی متوسط به بالای شهری آمده باشند. دانشجویانی مستعد و در عین حال سربرآورده از خانوادههایی شهری برخوردار. دیگر خبری از روستازاده ها که هنگام پرسیدن یک سوال هزار بار سرخ و سفید میشوند نیست. دانشجوی شریف وقت ندارد، باید سریعتر برای پذیرش گرفتن از فلان دانشگاه امریکایی اقدام کند و وقتش را در به اصطلاح بخش انتظار «فرودگاه شریف» تلف نکند. از بعضی از همکلاسی ها که در همین چند وقت پیش در مدارس تابستانی اروپایی و آمریکایی شرکت کردهاند از کیفیت زندگی دانشجویی در خارج از ایران میشنود و فقط منتظر رفتن است.
از آن بدتر، پردیس های بین الملل دانشگاهی در کیش و تهران و بقیه نقاط خوش آب و هواست که دیگر زحمت داشتن استعداد را از دوش ورودیهای شریف و بقیه دانشگاههای برتر برمیدارد. حالا دیگر میتوان با پول نخبه هم شد! دانشجوی پردیس بینالملل با خودروی لوکس همچون اشرافزادگان به دانشگاه میرود و به اعتبار امضای رئیس دانشگاه شریف زیر مدرک فارغالتحصیلیاش، نخبه هم میشود! دانشگاه هم خوشحال است چون هم پولی به جیب زده و هم مشکل تامین خوابگاه و وام دانشجویی و هزار جور دردسر تامین رفاه برای دانشجوی طبقات ضعیف را ندارد. ولی مشکل اینجاست که این نخبگان برخوردار تفاوت زیادی با همتایان کم برخوردار خود دارند. در این نخبگان هیچ عرقی برای خدمت به جامعه دیده نمیشود، قرار نیست بمانند و قرار نیست خدمتی به کشور بکنند. ضعیف ترین مراکز ارتباط با صنعت را نسبت به دانشگاه های دیگر دارند. از همکاری در پروژههای صنعتی یا دفاعی ابا دارند چون ممکن است در لحظه موعود به مذاق افسر ویزا خوش نیاید. آری، این نخبه متمول هیچ دینی به کشورش احساس نمیکند، چون به زعم خودش از ابتدا هزینه همه چیز را پرداخت کرده و با کشورش بیحساب شده است و در هر بزنگاهی با شعارها و رفتارش بیشتر از قبل یادآوری میکند که به چه میزان با کشورش غریبه است. این نخبه فقط به طبقه خود تعلق دارد، پشت هر تریبونی که قرار میگیرد به همگان یادآور میشود که به چه اندازه با بقیه متفاوت است. در بعضی موارد همچون فرزند محمدرضا عارف، پا را فراتر گذاشته و ژن و گوهر خویش را نیز برتر از عوام میپندارد!
و در آخربه آن پسرک نخبه و بی ادعای جوانرودی برگردیم که در کشورش ماند و متخصص شد و در شهری نزدیک به زادگاهش به طبابت پرداخت! معلوم است که او خودش را مدیون به کشورش و متعهد به مردمش میداند ولی شریفی زارچی ها و عارفها نه!
اول اردیبهشت ۱۴۰۵


ادامه مطلب ..و