یادداشت:
وقایع دورانساز هفته ها و روزهای اخیر، جنگ تجاوزگرانه آمریکائی اسرائیلی علیه ایران و مبارزه پر تلاطم طبقاتی در ایران، از شورش-کودتای دی ماه تا خیزش سرتاسری بخشهای وسیعی از جامعه ایران در جریان جنگ و برای دفاع از میهن، تا همین جا هم به جابجایی های عظیمی در آرایش سیاسی درون جامعه منجر شده و هم پرسشهای بنیادینی در رابطه با آینده ایران به میان کشیدهاند. نقطه پایانی جنگ حاضر هر چه باشد، یک چیز مسلم است: ایرانی که بر جا میماند ایران پیش از این جنگ نخواهد بود. نه نظام حاکم بر آن همان نظام پیش از جنگ خواهد بود و نه اپوزیسیون نظام همان اپوزیسیون. اما بیش از همه و مهم تر از همه، مردم این جامعه دیگر همان مردم زمان پیش از جنگ نیستند و نخواهند بود. و این تعیین کننده ترین پرسش لحظه تاریخی حاضر است: نقش و جایگاه این توده های کف خیابان در حیات سیاسی آینده ایران چه خواهد بود؟
تشابه وقایع جاری با وقایع سالهای ۱۸۷۰-۱۸۷۱ فرانسه که به تشکیل کمون پاریس منجر شد، بازخوانی وقایع کمون و بهرهگیری از تجربیات آن را به امری با اهمیت روز بدل میکند. در آنجا نیز از یک سو جنگی با دشمن خارجی در جریان بود و از یک سو مبارزهای بین طبقات متخاصم. در آنجا نیز روش برخورد به جنگ به عنوان کلیدی ترین مسئله، سیر تحولات و سرنوشت نیروهای درگیر را رقم زد. هم برای کارگران پاریس که اسلحه به دست به دفاع از شهر پرداختند، هم برای دلالان فاسد دولت ورسای که با دولت پروس برای سرکوب کارگران متحد شدند و هم برای خود دولت پروس که تمام فرانسه را فاتحانه زیر پا گذاشت تا در مقابل پاریس قهرمان به احترام کلاه از سر بردارد. در ایران امروز و صد و پنجاه سال پس از گذشت ماجرا، علیرغم هر گونه تفاوتی، خطوطی از همان صف بندی ها را میتوان دید. هم دشمن خارجی، هم بورژوازی خائن و هم شهروندانی که به دفاع برخاستهاند. این چیزی است که جنگ امروز ایران را، لااقل در دوران پسا جنگ سردی، از همه جنگهای معاصر متمایز میکند و آن را به وقایع پاریس شبیه میکند. و هنوز هم پرسش همان پرسش مشترک است: در پاریس کموناردها باید برای پیروزی چه میکردند و در ایران امروز توده مردم کف خیابان چه باید بکند؟
انتخاب مطلب حاضر از میان مطالبی که مارکس درباره تجربه کمون پاریس نگاشته است، دلیل خاصی نداشت. مطلب در واقع بخش کوچکی از پیش نویس اولیه مارکس درباره وقایع کمون پاریس است. مارکس در دو پیش نویسی که در این باره تهیه نمود به نکاتی نیز میپردازد که در متن نهایی «جنگ داخلی در فرانسه» وارد نشدهاند. برخی از این نکات از اهمیت فراوانی نیز برخوردارند که به گمان من مارکس برای پیشگیری از سوء استفاده بورژوازی و همچنین برای اجتناب از دامن زدن به درگیری درون جنبش کارگری، از طرح آن در متن نهایی خودداری کرد . ترجیح من این بود که به نکاتی از آن تجربه بپردازم که به تشکیل دولت دفاع ملی مربوط میشد که تنها یک وظیفه داشت و به آن نیز خیانت کرد: دفاع از فرانسه. امری که سرانجام به قیام کمون منجر شد. امیدوارم در روزهای آینده بتوانم به گوشه های دیگری از درسهای آن تجربه بپردازم. با این حال، انتشار مطلب حاضر در عین حال تأکیدی است بر بذل توجه عمیق تر کمونیستها به وقایع تاریخی دورانساز که در زمانه پادکستها کمتر مورد توجه قرار میگیرند.
مطلب توسط فرهاد نیکو- و به احتمال زیاد از انگلیسی – ترجمه و برای اولین بار در سال ۱۳۶۷ در نشریه کمونیست، ارگان حزب کمونیست ایران، منتشر شده است. در بازخوانی مطلب و انطباق آن با متن اصلی به زبان آلمانی، انجام برخی تصحیحات را لازم دانستم. با این حال لینک ترجمه اصلی متعلق به فرهاد نیکو و هر دو متن انگلیسی و آلمانی ذیل مطلب درج میشود.
بهمن شفیق
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
خصلت کمون- پيش نويس اول جنگ داخلی در فرانسه
کارل مارکس
ماشين دولتی متمرکزی که با ارگانهای فراگير و پيچيده نظامی، بوروکراتيک، روحانی و قضائیاش، چون مار بوآ جامعه مدنی حاضر را در چنبره خود ميگيرد (اسير ميکند)، ابتدا در دوران سلطنت مطلقه بمثابه سلاح جامعه نوپای مدرن در مبارزه برای رهايی از چنگ فئوداليسم، ساخته و پرداخته شد. امتيازات اربابی اشراف، شهرها و روحانيون قرون وسطی به متعلقات يک قدرت دولتی يگانه تبديل شدند؛ بنحوی که صاحب منصبان فئودالی جای خود را به مأمورين حقوقبگير دولتی دادند، سلاحها از کف مُلازِمين قرون وسطايی ملاکين و نظميههای شهروندان به يک ارتش دائمی انتقال يافت، و هرج و مرج بیقاعده و رنگارنگ قدرتهای متعارض قرون وسطائی جای خود را به طرح نظم يافته يک قدرت دولتی با تقسيم کار سيستماتيک و مبتنی بر سلسله مراتب سپرد. انقلاب اول فرانسه که وظيفه پیريزی وحدت ملی (ايجاد يک ملت) را در مقابل خود داشت، ناچار بود هر استقلال محلی، منطقهای، شهری و ايالتی را بکلی در هم شکند. در واقع انقلاب ناچار بود که تمرکز و سازماندهی قدرت دولتی را که سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، تداوم بخشد، و حوزه عمل و ملحقات قدرت دولتی، تعداد ابزارها، استقلال آن از، و اقتدار ماوراء طبيعی آن بر جامعه واقعی را توسعه دهد. یعنی عملاً قدرتی که جایگزین حکومت ماوراء طبيعی قرون وسطايی و قديسين آن ميشد. هر امر مجزا و کوچکی که روابط گروههای اجتماعی بوجود آورده بود از جامعه جدا شده، و بمثابه امر دولت، در مقابل و مستقل از جامعه تثبيت شد؛ و آنگاه تحت اداره کاهنان دولتیای قرار گرفت که با سلسله مراتب دقيقا مشخص شدهای انجام وظيفه ميکردند.
اين غده انگلی جامعه مدنی، که خود را قرينه ايدهآل آن قلمداد ميکرد، تحت حاکميت بناپارت اول به منتهای بلوغ خود رسيد. اعاده سلطنت و حکومت سلطنتی ژوئيه [١٨٣٠] جز تقسيم کار بيشتر چيزی بر آن نيفزود. اين تقسيم کار به همان نسبتی که تقسيم کار درون جامعه مدنی امور جديد و در نتيجه عرصههای جديد برای عملکرد دولت فراهم ميآورد، رشد ميکرد. جمهوری پارلمانی فرانسه و حکومتهای سراسر قاره اروپا، در جريان مبارزهشان عليه انقلاب ١٨٤٨، به همراه اقدامات سرکوبگرانهای که در قبال جنبش تودهای آغاز ميکردند، الزاما ابزارهای عملکرد و تمرکز اين قدرت حکومتی را نيز تقويت مينمودند. بدينسان کليه انقلابات [تاکنونی]، بجای کنار زدن اين بَختَک مرگبار دستگاه دولتی، صرفا آن را کاملتر کردند. در جنگ قدرتی که بين جناحها و احزاب طبقات حاکمه در جريان بود، اشغال، تصرف، کنترل و هدايت اين دستگاه عريض و طويل حکومتی، عمدهترين غنيمت جنگی طرف فاتح محسوب ميشد. کانون مرکزی فعالیتشان بر ایجاد ارتشهای دائمی بزرگ، انبوهی از انگلهای دولتی و قرضههای هنگفت دولتی استوار بود. ماشین دولتی در دوران سلطنت مطلقه سلاحی شد در دست جامعه مدرن در مبارزهاش عليه فئوداليسم؛ مبارزهای که در انقلاب فرانسه به اوج پيروزی خود رسيد. و آنگاه تحت حاکميت بناپارت اول، مبدل به ابزاری گرديد که توسط آن نه فقط انقلاب و تمامی آزاديهای همگانی پايمال شد، بلکه همچنين انقلاب فرانسه توانست به خارج از مرزهايش دست بياندازد و در قاره اروپا بجای سلطنتهای فئودالی، حکومتهای کمابيش از نوع فرانسه ايجاد نمايد. در دوران اعاده سلطنت و حکومت سلطنتی ژوئيه، اين دستگاه نه تنها به ابزاری در خدمت طبقه متوسط جهت اِعمال قهریِ سلطه طبقاتيش تبديل گرديد، بلکه توسط آن و با تخصيص کليه مقامات نان و آب دار به خانوادههای اين طبقه، استثمار مضاعفی به استثمار مستقيم مردم افزوده شد. و سرانجام در دوران مبارزه انقلابی ١٩٤٨ بصورت وسيلهای در خدمت قلع و قمع آن انقلاب و سرکوب کليه آرمانهای رهايیبخش تودههای مردم درآمد. طفيلی دولت، اما، آخرين مرحله تکوين خود را در دوران امپراتوری دوم از سر گذراند. قدرت حکومتی، با ارتشی دائمیاش، با بوروکراسی فراگيرش، با روحانيت عوامفريبش، و با سلطه مراتب قضائی چاکرمنشاش، چنان مستقل از خود جامعه رشد کرده بود که حتی يک ماجراجوی مسخره درجه دوم در رأس يک دارودسته از اوباش جنايتکار و حريص توانست از عهده ادارهاش برآيد. [اينجا ديگر دستگاه دولت] به دستاويز “ائتلاف مسلحانه اروپای کهنه” بر عليه دنيای نوينی که انقلاب ١٧٨٩ بنا نهاده بود نيازی نداشت؛ دیگر بصورت ابزار سلطه طبقاتی تحت تبعیت یک سيستم پارلمانی، يا مرجع قانونگذار ظاهر نمیشد. [اينجا ديگر قدرت حکومتی] حتی در تعارض با منافع طبقات حاکم نمايشِ پارلمانیشان را با هيأتهای قانونگذار انتصابی و مجلس سناتورهای حقوقبگيری جایگزین نمود که سیادت مطلقشان را هم از طريق آراء عمومی و ضرورت مورد توافق حفظ “نظم” – يعنی يوغ زمينداران و سرمايهداران برگُرده توليد کننده – تأمین کرد. پشت پرده مندرس نمايش مسخرهای از گذشته، کاخی از تبهکاری پنهان ميشد که محل رونق محافل عيش و نوش فساد موجود، جشن پيروزی انگلیترين جناح يعنی کلاهبرداران مالی، و ميدان عرضِ اندام و ولنگاری کليه آثار ارتجاعی ادوار سابق بود. بدينسان بود که قدرت دولتی آخرين و کاملترين تجلّی خود را در امپراتوری دوم باز يافت. امپراتوریای که در ظاهرِ امر، پيروزی نهايیِ قدرتِ دولت بر جامعه بنظر ميرسيد، ولی در واقع مجلس عيش و نوش و عربدهکشی فاسدترين عناصر آن جامعه را بنمايش ميگذاشت. به چشمِ بيرونِ گود نشستگان، آنچه رخ ميداد غلبه قوه مجريه بر قوه مقننه، و شکست نهايی آن شکل از سلطه طبقاتی که خود را حاکميت تمام عيار جامعه قلمداد ميکرد، بدست شکلی ديگر که خود را قدرتی مافوق جامعه ميدانست، بود. اما در حقيقت، [اين امپراتوری] شرمآورترين، و تنها شکلِ ممکنِ سلطه طبقاتی بود؛ چيزی که برای خود طبقات حاکم نيز، به همان اندازهای که برای طبقات زحمتکشی که به زنجير آن کشيده ميشوند، خفت بار بحساب ميآمد.
٤ سپتامبر در واقع امر، چيزی جز بازسازی جمهوری در مقابل دلقک ماجراجويی نبود که آن را خفه کرده بود. نقطه مقابل واقعی خودِ امپراتوری - یعنی قدرت دولتی، يعنی قوه مجريه متمرکزی که امپراتوری دوم چيزی جز نسخه رنگ و رو رفتهای از آن نبود - کمون بود. آن قدرت دولتی در واقع نيرويی بود در خدمت عروج و شکلگيری طبقه بورژوازی؛ بدين صورت که ابتدا وسيلهای شد برای در هم شکستن فئوداليسم، و سپس ابزاری گرديد در جهت در هم شکستن آرمانهای رهايیبخش توليد کنندگان – يعنی طبقه کارگر. تمام تقلاهای ارتجاع و کليه انقلابات [تاکنونی] تنها به انتقال اين قدرت متشکل – نيروی سازمانيافتهای که بردگی کار را تضمين ميکند – از دستی بدست ديگر، و از جناحی به جناح ديگر طبقات حاکم کمک رساندند. [اين قدرت متشکل] بمثابه وسيله غارت و انقياد در خدمت طبقات حاکم قرار داشت، از هر تحول جديد نيروی تازهای ميگرفت، در خدمت سرکوب هر خيزش تودهای قرار ميگرفت و هر بار پس از اينکه طبقه کارگر ميجنگيد و برای انتقال قدرت از يک دسته از سرکوبگرانش به دسته ديگر مورد سوءاستفاده قرار میگرفت، جهت سرکوب خودش بکار گرفته ميشد. از اين رو [کمون،] انقلابی بر عليه اين يا آن شکلِ مشروع، خواه “مشروطه”، “جمهوری” و يا “سلطنتی” قدرتِ دولتی نبود. بلکه انقلابی بود عليه نفس دولت، اين سقط جنين ماوراء طبيعی جامعه؛ انقلابی بود که مردم برای باز پس گرفتن کنترل زندگی اجتماعی خودشان برپا داشتند، اين ديگر انقلابی نبود که قدرت متشکل حکومتی را از يک جناح طبقات حاکمه به جناحی ديگر منتقل کند، بلکه انقلابی برای درهم شکستن خودِ اين ماشين نفرتانگیز سلطه طبقاتی بود. [کمون] از آن نوع مبارزات نيمبندی که بين اَشکال اجرايی و پارلمانی سلطه طبقاتی درميگيرد نبود، بلکه شورشی بود عليه اين هر دو شکل؛ اَشکالی که مکمّل يکديگرند، و از میان آنها شکل پارلمانیاش در واقع چيزی جز فريبکاری قوای اجرايی نيست. امپراتوری دوم شکل نهايی اين دولت غاصب بود؛ در حالی که کمون نفی قاطع آن، و بنابراين، طلايهدار انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم بود. از اينرو، عليرغم هر آنچه که در پاريس بسرش بيايد، کمون سراسر گيتی را در خواهد نورديد. طبقه کارگر اروپا و آمريکا بلافاصله از آن بعنوان کلام سحرآميز رهايی استقبال کرد. [در برابر آن،] افتخارات و اَعمال ماقبل تاريخی فاتحان پروسی همچون تخيلات وهمآلود گذشتهای دور بنظر ميرسد.
تنها طبقه کارگر بود که ميتوانست با کلام “کمون”، اين آرمان نوين را بيان کند و با کمون رزمنده پاريس پرچم آن را بيافرازد. حتی آخرين شکل تجلی قدرت دولتی، يعنی امپراتوری دوم، هر چند افتخارات طبقات حاکمه را زير پا ميگذاشت، و ظاهرسازیهای پارلمانی آنها را در مورد “خودگردانی” بباد ميداد، فقط آخرین شکل ممکن همان سلطه اين طبقات بود. عليرغم آنکه اين شکل حکومتی، از آنها بلحاظ سياسی خلع يد ميکرد، ولی در عين حال مجلس عيش و نوشی بود که در پناه آن تمام تباهیهای رژيم سياسی و اقتصادیشان امکان سلطه تمام عيار مييافت. بورژوازی متوسط و کوچک، بخاطر شرايط اقتصادی زيستشان، نميتوانستند پرچمدار انقلابی جديد باشند، و بناچار يا بايستی پا جایِ پایِ طبقات حاکم ميگذاشتند، و يا دنبالهرو طبقه کارگر ميشدند. دهقانان پايگاه اقتصادی منفعل امپراتوری دوم را تشکيل ميدادند، امپراتوریای که آخرين پيروزی دولت منفک و مستقل از جامعه را بنمايش ميگذارد. تنها پرولترها بودند که مُلهَم از وظيفه اجتماعی جديدی که کل جامعه درمقابلشان قرار ميداد، يعنی امحاء کليه طبقات و حاکميت طبقاتی، قدرت انهدام دستگاه سلطه طبقاتی – يا بعبارت ديگر دولت، يعنی آن حکومت متمرکز و متشکلی را داشتند که به خود حق میداد بر جامعه سروری کند بجای آنکه خادم آن باشد. امپراتوری دوم، اين منتهای بلوغ و در عين حال اوج هرزگی دولتِ که جایگزین کليسای قرون وسطی شده بود، در مبارزه فعالانه طبقات حاکم عليه پرولترها، با حمایت منفعلانه دهقانان به دنیا آمده بود. اين امپراتوری در تقابل با پرولترها جان گرفته بود، و بوسيله آنها نيز از پای درآمد. [اين انهدام] تنها متوجه شکل ويژهای از قدرت دولتی (متمرکز) نبود، بلکه دولت را در قدرتمندترين شکل تجلّی آن، که خود را با استقلال ظاهریاش از جامعه تعريف ميکرد، و به اين اعتبار، همچنين آن را در منتهای ابتذالش، سراپا آغشته به تبهکاری و غرق در فسادِ مطلق در داخل کشور و ناتوانیِ مطلق در خارج، هدف قرار داده بود.
اما این شکل سیادت طبقاتی تنها به این منظور فروپاشید که خود قدرت اجرائی، آپارات اداری دولتی، به تنها هدف بزرگ انقلاب تبدیل شود.
دوران پارلمانتاريسم در فرانسه بسر آمده بود. دوره حکومت جمهوری پارلمانی از ماه مه ١٨٤٨ تا مقطع کودتا، کلام آخر و در واقع سيادت تمام عيار پارلمانتاريسم را اعلام کرد. امپراتوری دوم که آن را به هلاکت رساند خود مخلوق همين پارلمانتاريسم بود. بدين ترتيب، پارلمانتاريسم ديگر در فرانسه مُرده بود، و بیشک انقلاب کارگری ابدا خيال زنده کردن آن را در سر نداشت. پارلمانتاریسم تحت امپراتوری با نهادهای قانونگذاریاش و با مجلس سنایش – ور در همین شکل در پروس و اتریش هم بازتولید شد – تنها یک نمایش مضحک بود، تنها زائدهای بر استبداد در خشن ترین شکل آن. حال پارلمانتاریسم در فرانسه مرده بود و انقلاب کارگری هم قطعاً قصد زنده کردن دوباره آن را نداشت.
کمون، يعنی بازپس گرفتن مجدد قدرت دولتی توسط جامعه به مثابه نیروی زنده خود آن و نه نیرویی که جامعه را تحت کنترل و انقياد خود در میآورد؛ يعنی توسط خود تودههای مردم که بجای نيروی متشکل سرکوب کنندهشان، نيروی خودشان را سازمان ميدهند؛ [کمون] شکل سياسی رهايی اجتماعی آنها است، بجای آن نيروی ساختگیِ جامعه که توسط دشمنان آنها و برای سرکوب آنها بکار گرفته ميشد (نيرويی که سرکوبگرانشان از آنِ خود کرده بودند) (نيروی خود تودههای مردم که عليرغم و برعليه خودشان سازمان يافته بود). اين شکل، مانند تمام پديدههای بزرگ، شکلی ساده بود. برخلاف انقلابات گذشته – که هميشه فرصت ضروری برای تحولات تاريخی، در همان گرماگرم پيروزی تودهای از دست میرفت و به محض اينکه انقلاب سلاح پيروزی را تحويل ميداد عليه خودش بکار گرفته میشد – کمون قبل از هر چيز گارد ملی را بجای ارتش مستقر کرد.
“برای اولين بار پس از ٤ سپتامبر، جمهوری از چنگِ حکومت دشمنانش آزاد شده است… در شهر يک ميليس ملی مستقر ميشود که بر عکس ارتش دائمی که از حکومت در مقابل شهروندان دفاع ميکند، امر دفاع از شهروندان در مقابل قدرت (حکومت) را بعهده دارد.” (بيانيه کميته مرکزی کمون، مورخ ٢٢ مارس).
(کافی بود که مردم اين ميليس را در سطح کشوری سازمان دهند تا شرِّ ارتشهای دائمی از سرشان باز شود؛ انحلال فوری [ارتش،] اين منشاء مالياتها و قرضههای دولتی، و اين خطر دائمی غصب مجدد حکومت از جانب سلطه طبقاتی، خواه از نوع متعارف سلطه طبقاتی و خواه از نوع ماجراجويی که خود را ناجی همه طبقات معرفی کند، اولين شرط اقتصادی اساسی برای کليه پيشرفتهای اجتماعی است). اين اقدام در عين حال مطمئنترين تضمين در مقابل تجاوز خارجی است، در واقع وجود دستگاه پُرخرج ارتش را برای همه دولتهای ديگر غيرممکن ميکند. و نيز دهقان را از پرداختن “ماليات خون” و از شرِّ بزرگترين منشاء مالياتها و قروض دولتی خلاص ميسازد. همينجا معلوم ميشود که برای دهقان، کمون يک فرصت تنفس و کلام اول رهايی اوست. پس “پليس مستقل” منحل میشود و جای اشرار خود را به خادمين کمون میدهد.. حق رأی همگانی تا کنون بنوعی، چه برای گرفتن مجوز پارلمانی “قدرت مقدس دولتی” و چه بعنوان برگی در دست طبقات حاکمه، مورد سوء استفاده قرار ميگرفت تا که جواز (انتخاب ابزارهای) سلطه طبقاتی [از نوع] پارلمانی برای يک دوره چند ساله صادر گردد. کمون برایاولين بار اين حق رأی همگانی را به هدف واقعی آن مربوط کرد؛ يعنی حقی برای انتخاب خادمين اداره امور و ابتکارات مردم توسط خود کمونهای [محلی] مردم. [کمون] آن تصور [را بباد داد] که گويی اداره امور، سياست و حکومت کردن، اموری مرموز و فونکسيونهای ماوراء زمينی هستند که بايستی به جماعتی تعليم ديده سپرده شوند؛ يعنی به قشر کاسهليسان و مفتخوارانی با جيره و مواجب هنگفت، انگلهای دولتیای که تکيه زده بر مقامات بالا تحصیلکردههای میان تودههای مردم را بخود جذب کرده و در ردههای پايينتر سلسله مراتب بر عليه خود مردم بکار ميگيرند. [کمون] سلسله مراتب دولت را کاملا از ميان برداشت و بجای اربابان متکبّر مردم، خادمينی را گذاشت که در هر زمان قابل عزل بوده، و با تقبل مسئوليتهای واقعی بجای مسئوليتهای کاذب، تحت نظارت مداوم مردم انجام وظيفه مينمايند. آنها دستمزدی معادل دستمزد کارگران ماهر، يعنی معادل ١٢ ليره در ماه دريافت ميدارند. و بالاترين حقوقشان از ٢٤٠ ليره در سال تجاوز نميکند؛ اين حقوق ساليانه، مبلغی حدود يک پنجم حقوقی است که دانشمند معروف، پروفسور هاکسلی Huxley، برای مايحتاج يک کارمند “اداره آموزش مرکز” لندن کافی دانسته است. تمام رمز و رموز دروغين و ادعاهای کذايی دولت با ظهور کمون بدور ريخته شد، کمونی که عمدتا از کارگران سادهای تشکيل شده بود که دفاع از پاريس را سازمان ميدادند، با افسران بناپارت ميجنگيدند، مايحتاج يک شهر عظيم را تأمين ميکردند، کليه مشاغلی را که سابقا بين حکومت، پليس و مديران تقسيم ميشد، به عهده ميگرفتند؛ و کارشان را در انظار مردم، بسادگی، در دشوارترين و پيچيدهترين شرايط انجام ميدادند. کاری که مانند کار ميلتون Milton در نگارش “بهشت گمشده” در ازای چند ليره ناقابل، در روز روشن، بدون ادعای خطاناپذيری، بدون مخفی شدن پشت درهای دفاتر ورّاجی، و عاری از شرم اعتراف به اشتباهات از طريق تصحيح آنها، صورت ميگرفت. [کمون] تمام امور جامعه، يعنی امور نظامی، اداری و سياسی را، در يک نظم واحد بمثابه امور واقعی کارگران، و نه متعلقات پنهانی قشری تعليم ديده تعريف کرد؛ (حفظ نظم در تلاطم جنگ داخلی و انقلاب) (اتخاذ تدابيری در رابطه با اصلاحات عمومی). اما هر چقدر هم که هر اقدام کمون از اهميتی ويژه برخوردار بود، بزرگترين اقدام کمون سازماندهی خودش بود، که بطور فیالبداهه، در شرايطی که دشمن خارجی در يک سو و دشمن طبقاتی در سوی ديگر کمين کرده بودند، صورت ميگرفت؛ با حياتش نيروی سازندهاش را و با عملش نظريههايش را به اثبات ميرساند. حضور کمون يک پيروزی بر فاتحان فرانسه بود. پاريسِ اسير، با يک خيز جسورانه مجددا رهبری اروپا را، نه با اتکاء به نيروی سبعانه، بلکه با افراشتن پرچم رهبری جنبش اجتماعی و با ماديت بخشيدن به آرمانهای طبقه کارگر همه کشورها، احراز نمود.
اگر تمام شهرهای بزرگ بصورت کمون، با الگو قرار دادن [کمون] پاريس، سازمان يابند، هيچ دولتی قادر نخواهد بود که با يک يورش ناگهانی ارتجاع جنبش را غافلگير و سرکوب کند. حتی با اين گام مقدماتی، فرصت لازم برای گرفتن نتيجه کارها، که ضمانتی برای جنبش بحساب ميآيد، بدست خواهد آمد. سازماندهی تمام فرانسه بصورت کمونهای خودکار و خودگردان؛ جايگزينی ارتش دائمی با ميليس تودهای؛ برکناری انبوه انگلهای دولتی؛ قرار دادن معلمها بجای سلسله مراتب روحانی؛ سپردن کار قضاوت دولتی به ارگانهای کمونی؛ معمول داشتن حق رأی برای انتخابات نمايندگان کشوری، نه بعنوان وسيله حُقهبازی حکومت قَدَر قدرت، بلکه بعنوان مجرای ابراز نظر آگاهانه برای کمونهای متشکل؛ تقليل وظايف دولتی به معدودی وظايف در زمينه امور عمومی کشوری؛
کمون، چنين ساختاری است – شکل سياسی رهايی اجتماعی، آزادیِ کار از يوغ غصب انحصارگران (بَردهداری) وسايل کار، چه محصول کار خود کارگران باشد و چه هديه طبيعت. همچنان که دستگاه دولتی و پارلمانتاريسم زندگی واقعی طبقات حاکم را تشکيل نميدهند، بلکه صرفا ارگانهای عمومی سازمانيافته سلطه آنان، و ضمانت سياسی و فرم بيان نظم کهنه امور هستند، به همان ترتيب هم کمون جنبش اجتماعی طبقه کارگر و در نتیجه جنبش احيای عمومی بشريت نيست، بلکه ابزار سازمانيافته عمل آن است. کمون کار مبارزه طبقاتی را رفع نمیکند که از طريق آن طبقه کارگر برای امحاء کليه طبقات و در نتیجه هر گونه سلطه طبقاتی (چرا که کمون منافع ويژهای را نمايندگی نميکند. آنچه وی نمايندگی ميکند آزادی “کار” است، يعنی آن شرط بنيادی و طبيعی زندگی فردی و اجتماعی که فقط از طريق غصب، تقلب و تمهيدات ساختگی از جانب اقليتی بر اکثريتی تحميل ميگردد.) تلاش میکند.. اما کمون آن شرايط معقولی را فراهم میآورد که در آن مبارزه طبقاتی بتواند به انسانیترين و عقلانیترين وجه ممکن، مراحل مختلف خود را طی کند. کمون ممکن است موجد واکنشهای قهرآميز و انقلاباتی به همان ميزان قهرآميز شود. کمون رهايی کار را، که هدف والای آن است، با از ميان بردن کار غيرمولد و مخرب انگلهای دولتی؛ با قطع کردن سرچشمههايی که سهم عظيمی از توليد اجتماعی را فدای سير کردن هيولای دولت ميکند از يک طرف، و از طرف ديگر از طريق اداره واقعی امور محلی و کشوری، با حقوقهايی برابر دستمزد کارگران، آغاز ميکند. بنابراين کمون در بدو امر با يک صرفهجويی عظيم، با رفرمهای اقتصادی همراه با تحولات سياسی، آغاز بکار ميکند.
زمانی که سازمان کمونی در سطح کشوری بطور قطع مستقر گردد، آنگاه فجایع گاه به گاهی که احتمالاً در پیش رو خواهند بود، قيامهای پراکنده بردهداران، البته کارِ پيشرفت آرام را دچار وقفه خواهند کرد، ولی با قرار دادن شمشير در کف انقلاب اجتماعی، جنبش را تسريع خواهد کرد.
طبقه کارگر ميداند که بايد از مراحل مختلف مبارزه طبقاتی عبور کند. او ميداند که جایگزینی شرایط اقتصادی بردگی کار با شرايط کار آزاد و اشتراکی نياز به زمان دارد. اين طبقه واقف است که (دگرگونی اقتصادی) نه تنها در گرو تحول در توزيع است، بلکه همچنين مستلزم يک سازمان جديد توليد هم هست؛ يا بعبارت ديگر، [اين تحول مستلزم] رها ساختن اَشکال اجتماعی توليد در کار سازمانيافته کنونی (منبعث از صنعت کنونی) از قيد و بند بردگی و از خصلت طبقاتی کنونی آنها، و نيز هماهنگ نمودن آنها در سطوح کشوری و بينالمللی است. طبقه کارگر ميدانند که اين کار نوسازی بارها بخاطر مقاومت منافع انحصارطلبانه و خودخواهیهای طبقاتی ترمز خواهد شد و از آن ممانعت بعمل خواهد آمد. آنها ميدانند که “عملکرد خودبخودی قوانين طبيعی سرمايه و مالکيت ارضی” تنها طی يک پروسه تکامل شرايط نوين جای خود را به “عملکرد خودبخودی قوانين کار آزاد و اشتراکی” خواهد داد؛ درست همانطوری که “عملکرد خودبخودی قوانين اقتصادی بردهداری” جای خود را به عملکرد خودبخودی قوانين اقتصادی سرواژ” داد. اما کارگران در عين حال واقف هستند که از طريق شکل کمونی سازماندهی سياسی ميتوان در اين راه گامهای بزرگی برداشت، و ميدانند که زمان آن فرارسيده است که اين جنبش را برای خود و بشريت آغاز کنند.
مترجم فرهاد نيکو
* تمام پرانتزها و مطالب درون آنها از متن اصلی است.
* ترجمه از متن انگليسی، جلد ٢٢ کليات آثار مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس – پيش نويس اول جنگ داخلی در فرانسه – (تاريخ نگارش ژوئیه ١٨٧٠ تا ماه مه ١٨٧١).
منتشر شده در کمونيست، ارگان مرکزی حزب کمونيست ايران – سال پنجم، شماره ٤٠ – خرداد ماه ١٣٦٧، صفحات ٢٣ تا ٢٦
برگرفته از:
https://marxengels.public-archives.com/fa/ME1511fa.html
https://web.archive.org/web/20160305172841/http://mlwerke.de/me/me17/me17_493.htm
https://www.marxists.org/archive/marx/works/1871/civil-war-france/drafts/ch01.htm#D1s1


ادامه مطلب ..و