تراژدی آرتساخ و ملاحظاتی درباره مسأله ملی

نوشتۀ: بهمن شفیق
3 Comments

در پس تحولات قفقاز جنوبی اما دوران یک گذار بزرگ تاریخی در حال طی شدن است. در قره باغ سرنوشت تلخی در انتظار صدها هزار زن و مرد و پیر و جوان ارمنی جمهوری آرتساخ است. اما از منظر درک تحول تاریخی، این پرسش اصلی در این جدال نیست و نخواهد بود. پرسش اصلی در این جدال نفس وجود دولت ملی در توازن قوائی بین‌المللی است و این که آیا چنین توازنی جائی برای دولتهای مستقل کوچک باقی می‌گذارد یا نه.

«ما در مقایسه با گرجی ها که با آلمانی ها مغازله می‌کردند و آذربایجانی ها که آشکارا در کنار ترکها قرار داشتند از موهبت یک دوستی ویژه انگلیسی‌ها برخوردار شدیم.

یک بار دیگر اشتباه کرده بودیم. انگلیسی‌ها هیچ تفاوتی قائل نبودند که ما متحدین آن‌ها بودیم. گویی برایشان روشن نبود یا فراموش کرده باشند. سخاوتمندی آنان در مقابل گرجی ها و آذربایجانی ها قطعاً موقعیت غیر قابل انتظار و غیر قابل فهمی بود. البته که این رفتار مورد پسند ما نبود و ما فکر کردیم که آن‌ها پیمان شکنی کرده اند. این ساده‌ترین روشی بود که ما برای توضیح موقعیت انتخاب کردیم. ما به این نتیجه رسیدیم که آن‌ها پیمان شکن هستند و آرامش پیدا کردیم. دلایل این پیمان شکنی را اما بررسی نکردیم

هووانس کاچازنونی اولین نخست وزیر ارمنستان در سال ۱۹۱۸ (از کتاب: برای داشناکسوتیون کار دیگری باقی نمانده است. گزارش به کنفرانس حزبی در سال ۱۹۲۳)

سرانجام در میانه بلبشوی جهانی جنگ سوم قره باغ نیز به جریان افتاد. جمهوری آذربایجان جنگ را با عنوان «عملیات ضد ترور» علیه جمهوری آرتساخ آغاز کرد. درست همان استدلالی که اوکراین با آن حمله به دنباس را در سال ۲۰۱۴ شروع کرده بود. آنجا هم صحبت از عملیات ضد تروریستی بود. و در هر دو جا هدف پیش و بیش از هر چیز پاکسازی قومی بود. منطقه هدف باید از ناپاکی تصفیه می شد. در دنباس از روسها و در آرتساخ از ارامنه. این که این جنگ چقدر به درازا خواهد کشید و یا نتیجه بلاواسطه آن چه خواهد بود؛ و این که کدام بازیگران چه نقشی را ایفا خواهند نمود؛ این که روسیه چه خواهد کرد و ایران چه خواهد کرد و فرانسه و آمریکا و ترکیه چه خواهند کرد و این که ان جی او ها چه نقشی در ایجاد این وضعیت داشتند، همه و همه دستمایه های انبوه بیشمار دیگری از مطالب مکتوب و برنامه‌های ویدئوئی و میزگردها و پادکست ها خواهد بود. انبوه دیگری از اطلاعات درباره زندگی و علایق این یا آن سیاستمدار و پیوند او با این یا آن کشور و کنسرن و نهاد بین‌المللی و غیره. سیلی از اطلاعات وشبه اطلاعات که شاید بیش از آنکه به روشن شدن وقایع یاری رسانند بیننده و خواننده را در دریائی از «فاکت» های درست و نادرست غرق خواهند نمود. و در میان همه این جنجال حقایق پایه‌ای تر پنهان می مانند، همچنان که در تمام دوران پسا جنگ سردی پنهان مانده اند. خوب که بنگرید، خواهید دید که آن جنجالها اصلاً برای پنهان ماندن این حقایق پایه‌ای تر است که شکل می گیرند. یا شاید هم بتوان گفت که پنهان ماندن آن حقایق پایه‌ای تر است که عرق خوری الهام علیف و آمریکا دوستی پاشینیان و جنون عظمت طلبی اردوغان را به عناصر تعیین کننده در تحلیل سیاسی بدل کرده است.

در پس تحولات قفقاز جنوبی اما دوران یک گذار بزرگ تاریخی در حال طی شدن است. در قره باغ سرنوشت تلخی در انتظار صدها هزار زن و مرد و پیر و جوان ارمنی جمهوری آرتساخ است. اما از منظر درک تحول تاریخی، این پرسش اصلی در این جدال نیست و نخواهد بود. پرسش اصلی در این جدال نفس وجود دولت ملی در توازن قوائی بین‌المللی است و این که آیا چنین توازنی جائی برای دولتهای مستقل کوچک باقی می‌گذارد یا نه. پرسش اصلی این است که در جهانی که تعداد انگشت شماری از کنسرنهای بین‌المللی انبوه میلیونی بنگاههای کوچک را از میدان به در کرده و دهها و صدها میلیون کسب و کار قبلاً کوچک اما مستقل را به مقاطعه کارهای خود بدل کرده‌اند؛ در جهانی که غولهای تجاری کیوسکهای سیگار فروشی و بقالی های کوچک را به فرانچایز تبدیل کرده‌اند و مسافر کش را به راننده اوبر و اسنپ؛ در کجای این جهان یک دولت «مستقل» می‌تواند شکل بگیرد. در چنین جهانی آیا استقلال معنائی حقیقی دارد یا صرفاً امری صوری باقی‌مانده و درست مثل استقلال راننده اوبر و اسنپ سرابی بیش نیست.

برای ناظری که تاریخ یک قرن گذشته مناسبات بین‌المللی را با کمی دقت مرور کند، این به سادگی روشن خواهد شد که آرایش دولتها در عرصه جهانی نیز متأثر از نیروئی شکل می‌گرفتند که از سوی قدرتهای بزرگ ساطع می‌شد و به عنوان جاذبه عمل می کرد. درست مثل طبیعت که در آن هر دو جسمی در حال اعمال نیرو بر همدیگر هستند و حتی بیش از آن، درست ماننده براده های آهن که با حرکت قطبهای آهن ربا آرایش متفاوتی به خود می گیرند.

از زمانی که مارکس از جهانی شدن سرمایه داری حرف می‌زد و «جهان» در آن دوره محدود به اروپا بود، تا قرن بیست و یکم تغییرات شگرفی در ساختار نظام سرمایه داری و عمق در هم تنیدگی حوزه های انباشت سرمایه از یک سو و تمرکز و تراکم سرمایه از سوی دیگر صورت گرفته است که به نوبه خود به تحولاتی عمیق در ساختار دولتهای «مستقل» و رابطه آنان با یکدیگر منجر شد. جهان قرن بیست و یکم اروپای قرن نوزدهم نیست که در آن دول متخاصمی با یکدیگر در حال جدالند که هر یک، کم یا بیش، سکان سیاست خود را خود در درست دارند؛ متحدین و مؤتلفین خود را خود بر می گزینند و خود تصمیم می‌گیرند با کدام کشور وارد جنگ یا صلح شوند. و روشن است که دامنه اعتبار آن چیزی که در اروپا و در رابطه بین دول بورژوازی وجود داشت و بنیانهای آن در حقیقت پس از جنگهای سی ساله و با پیمان وستفالی در سال ۱۶۴۸ ریخته شده بود، به خود اروپا محدود می ماند. عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر؟ بله، بین هلند و بلژیک و فرانسه و آلمان می‌شد تصور چنین چیزی را داشت و یا حتی انتظار رعایت آن را داشت. اما میان بلژیک و کنگو؟ میان فرانسه و هائیتی؟ همان هائیتی که نخستین کشوری بود که قیود بردگی را در هم شکست و به استقلال هم دست یافته بود؟ هرگز. در اینجا صحبتی از عدم دخالت در امور «کشور» دیگر نبود، به این دلیل ساده که آن طرف دیگر اصلاً کشور به حساب نمی آمد. با جنبشهای ضد استعماری قرن بیستم تغییر در این وضعیت شروع شد تا پس از جنگ جهانی دوم برای اولین بار دز سطح بین‌المللی هم نشانه هائی از اعتبار پیمان وستفالی ظاهر شود. نشانه هائی در عین حال فریبنده که در قالب مفاهیمی مانند استقلال موجودیتی متکی به خود یافتند.

با گسترش دامنه نفوذ اتحاد شوروی پس از جنگ جهانی دوم آرایشی نوین در صحنه جهانی ظاهر می شد. در یک سو کشورهائی که در غرب زیر چتر حمایتی آمریکا قرار داشتند و در سوی دیگر کشورهای بلوک شرق که به مراتب بیشتر زیر چتر حمایتی اتحاد شوروی قرار می گرفتند. پیمان وستفالی البته در مورد همه این کشورها به طور صوری اعتبار داشت. اما اطلاق مفهوم «مستقل» به این کشورها حقیقتاً به سختی می‌تواند بیانگر موقعیت واقعی آنان باشد. نه ژاپن و آلمان بلوک غربی مستقل بودند و نه چکسلواکی و مجارستان بلوک شرقی. و دقیقاً در همین دوران است که برای اولین بار مجموعه وسیعی از کشورهای حقیقتاً مستقل ظاهر می شوند. کشورهائی که تحت عنوان بلوک غیر متعهدها خود را به عنوان طیفی خارج از دو قطب شرق و غرب سازمان می دهند. استقلال آنان فقط در آن آرایش امکانپذیر بود. بدون آن آرایش تصور این که کشوری به نام غنا بتواند سیاستی مستقل از سیاست دو قطب اصلی را برگزیند تنها یک توهم است. استقلال در شکاف بین آن دو قطب معنا می یافت. آن هم تا جائی که در درون محدوده اقتدار هر یک از آن دو قطب اصلی قرار نمی گرفت. با گسترش آن محدوده اقتدار به حوزه هر کشوری، استقلال آن کشور نیز محو – یا بهتر بگوئیم از محتوی تهی – می‌شد و فقط جنبه صوری می یافت. اندونزی دوران سوکارنو کشوری مستقل بود اما همان کشور را در دوران سوهارتو دیگر نمی‌شد کشوری حقیقتاً مستقل به شمار آورد. همچنان که مصر زمان عبدالناصر و زمان انور سادات نیز چنین بودند.

در حقیقت در همان آرایش جهان دو قطبی فقط شکاف بین دو قطب نبود که امکانی واقعی برای «استقلال» کشورها در تصمیم گیری پیرامون سرنوشت خویش فراهم می کرد. علاوه بر آن شکاف، نخست خصلت ضد استعماری و بعدها ضد امپریالیستی سیاست ورزی در بلوک شرق بود که در صورت لزوم حتی با نیروی مادی از آن امکان استقلال به دفاع بر میخاست. در دو سوی آن دوقطبی یک سوی آن با توسعه طلبی غارتگرانه خصلت نمائی می‌شد و «استقلال» در کشورهای خارج از حوزه نفوذ خود را مانعی در راه این غارتگری قلمداد می کرد. و دقیقاً به همین دلیل نیز بود که سوی دیگر جهان دو قطبی، بلوک تحت رهبری اتحاد شوروی، در نقطه مقابل استقلال کشورهای دیگر را به درستی مانعی در راه بسط قلمرو کشورگشایانه غرب امپریالیستی تلقی می کرد. در این شکاف بود که استقلال به معنی واقعی کلمه امکان بروز می یافت.

یک نتیجه بسیار طبیعی آن استقلال بهبود شرایط زندگی توده های زحمتکشان جوامعی بود که در آن آرایش قرار می گرفتند. شاید مورد مصر جمال عبدالناصر بهترین نمونه آن را به نمایش بگذارد که انجام گسترده‌ترین اصلاحات در نظام بهداشت و حمل و نقل و بیمه را در دستور کار گذاشت و با انور سادات به یکباره روند تخریب این دستاوردها و جایگزین کردن حمل و نقل عمومی تقریباً رایگان و بیمه و بهداشت همگانی با کمکهای نظامی سالانه چند میلیارد دلاری آمریکا آغاز و به فلاکتی گسترده در جامعه مصر انجامید. تنها با عبور از این جهنم چند دهه ای و با تعمیق مناسبات جهانی سرمایه داری در کنار عروج قدرتهای بزرگ مانع توسعه طلبی تجاوز کارانه دول امپریالیستی غرب است که یک بار دیگر چشم اندازهای توسعه «مستقلانه» در مقابل کشورهائی مانند مصر و یا اندونزی گشوده می‌شود.

تازه این در مورد کشورهائی است که با جمعیتی انبوه و منابعی در خور توجه از وزن و ظرفیتهای قابل توجهی و متناسب با آن از توان مقاومت بیشتری در مقابل تعرض دول متخاصم نیز برخوردارند. حتی چنین کشورهائی در یک توازن قوای نامساعد بین‌المللی قادر به حفظ «استقلال» خود و در پیش گرفتن راه توسعه اجتماعی خویش خارج از تقسیم کار امپریالیستی جهانی نبودند تا چه رسد به کشورهائی کوچکتر با مینی دولتهائی به مراتب ضعیف تر. و دقیقاً در مورد همین مینی دولتها است که تجاوزگری امپریالیستی بلوک اروپا-آمریکا در دهه های اخیر علم «حق تعیین سرنوشت ملتها» را بلند کرد و یکی پس از دیگری دولتهای به زعم خود سرکش را یا رسما و یا دوفاکتو قطعه قطعه کرد. احمقانه ترین چیز این است که امروز کسی باور داشته باشد که بوسنی و کوزوو کشورهائی مستقلند و اقلیم کردستان عراق مستقلانه درباره زمام امور خویش تصمیم می گیرد. صحبت از استقلال در چنین کشورهائی فقط یک فریب است و نه چیزی بیشتر. مسأله برای چنین کشورهائی نمی‌تواند استقلال باشد. تنها می‌تواند این باشد که سرنوشت آینده خود را در پیوند با کدام بلوک از بلوکهای اصلی قدرت در جهان گره خواهند زد و یا خود در شکل دادن به کدام بلوک قدرت مشارکت خواهند نمود. همین و نه چیزی غیر از این. هر چیز دیگری غیر از این فقط یک عبارت پردازی توخالی است.

و قفقاز جنوبی با مینی دولتهایش دقیقاً یکی از چنین عرصه هائی است. نه آذربایجان قادر به ایجاد دولتی مستقل بوده و خواهد بود و نه گرجستان و ارمنستان. این دولتها به همان اندازه مستقل خواهند بود که کوسوو و بوسنی مستقلند. آینده این ملتها – و نه دولتها – در استقلال نیست، در این است که با کدام بلوک قدرت منطقه ای و جهانی همراستا خواهند شد و یا در کدام قدرت ادغام خواهند شد. توازن قوای منطقه ای و بین‌المللی گزینه ای غیر از این را پیش روی این کشورها نمی گذارد. و بویژه در مورد این کشورها به طور مشخص، تاریخ چند صد سال اخیر آنان نشان می‌دهد که غیر از تعلق یا همراهی با یک قدرت بزرگ گزینه دیگری در مقابل آنان نبوده است. مسأله برای ملتها انتخاب بهینه چنین گزینه ای است. انتخابی که الزاماً نه تنها با انتخاب طبقه حاکمه و الیت آن در قدرت سیاسی خوانائی ندارد، بلکه می‌تواند در تناقض کامل با آن قرار داشته باشد. سرنوشت فاجعه بار اوکراین پس از «استقلال» بهترین نمونه آن را به نمایش می گذارد. اما در مورد مشخص کنونی و در جنگ سوم قره باغ، ارمنستان شاهد مثال گویای این واقعیت است که «استقلال» یک ملت کوچک در نظم سرمایه داری بین‌المللی معاصر فقط پرده ساتری است برای پیوستن به ساز و کار های تعیین شده توسط یک بلوک قدرت منطقه ای یا جهانی برای تأمین منافع اقلیت طبقه حاکم. دوران شکوفائی ارمنستان از قضا در زمانی واقع شد که این کشور از «استقلال» برخوردار نبود و به عنوان یک جمهوری در درون اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفت.

تاریخ ارمنستان در سه قرن اخیر و بویژه در پایان قرن نوزده و آغاز قرن بیست تاریخ دست به دست شدن بین قدرتهای بزرگ و تکه پاره شدن و خروج جمعیت و قتل عام و کشتار بود. قتل عام سال ۱۹۱۵ فقط نقطه اوج این فلاکت چند قرنه بود. کشتارهائی که به طور مشخص در پایان قرن نوزده و در دوران سلطان عبدالحمید عثمانی آغاز شد که بیش از ۳۰۰ هزار قربانی از میان ارمنیان گرفت و به اشغال غرب ارمنستان انجامید. اما این فقط آغاز دورانی تلخ در زندگی نه فقط ارامنه بلکه کل ملل قفقاز جنوبی یا ماوراء قفقاز بود. تا پیش از تشکیل جمهوریهای سوسیالیستی در کشورهای جنوب قفقاز، تمام ماوراء قفقاز صحنه کشت و کشتارهای متقابلی بود که ارمنی ها نیز یک پای ثابت آن به شمار می آمدند. یان کولارژ یک نظامی چک که در آن سالها در ماوراء قفقاز به سر می‌برد در بخشی از کتاب خاطرات خویش می نویسد:

«سال 1905 قتل عام بزرگ ارامنه صورت گرفت، بعدها چند قتل عام دیگری در حدی محدودتر بین تاتارها و ارامنه تکرار شد. باکو دیگی بود که در آن احساسات و دردهای شرقی همراه با اندیشه غرب در حال جوشیدن بود….

... حزب ملی ارامنه داشناکتسوتیون یک واحد نظامی تحت فرماندهی سرمایه دار نفتی استپی لالایف تشکیل داده بود. این سربازان که می بایستی به ارمنستان بروند و برای وحدت آن بجنگند، فعلا در باکو و اطراف آن به سر می بردند. در ماه مارس لشکر وحشی تاتارها نیز به نزدیکی های شهر آمدند، و حالا دو دشمن قدیمی به فاصله اندکی از یکدیگر جبهه گرفته بودند، ارامنه و تاتارها، هر دو خوب سراپا مسلح….

...این روزها متاسفانه بازی «برای سلامتی» به زندگی احمدخان، پسر خاجی تقی بزرگ ترین سرمایه دار شهر، خاتمه داده بود. او افسر هنگ وحوش بود و قسمتی از لشکر در مراسم با شکوه خاکسپاری او در باکو شرکت داشت.

...پس از یک ماه ارامنه و تاتارها حمله را با فریاد و فراخواندن همکیشان خود به جنگ مقدس آغاز کردند. خارجی ها، روس ها، گرجی ها و یهودی ها بدون این که خبر دقیقی از جریان داشته باشند خود را در خانه هایشان حبس کردند. خوب متوجه بودند چنانچه بی طرف باقی بمانند هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد. مردم عادی ارمنی و تاتار که تا آن هنگام در هیچ کشمکش سیاسی شرکت نکرده بودند، هر چه سریع تر به این یا آن جبهه ملحق می شدند. کارمندان کارخانه ما به یک باره غیبشان زد. آن اواخر با تفنگ و خنجر به کمر به محل کارشان می آمدند. تمام کارگران فرار کردند. حیاط کارخانه پر از زنان و بچه های ارمنی بود که بقچه ای با چند تا روانداز و مقداری مواد غذایی همراه داشتند و شتابان خودشان را به ساختمان های محکم برای مخفی شدن می رساندند. وحشت و نفرت از چشمان شان می بارید. سکوت کامل بین شان برقرار بود. حتی بچه های کوچک هم صدایشان در نمی آمد. از کارگران فقط چند مرد مسن در کارخانه باقی مانده بود.

لحظه ای به پنجره نزدیک شدم. در بیرون مردم هفت تیر، تفنگ، خنجر و حتی شمشیر در دست می دویدند. زخمی و خون آلوده، مثل این که عقل خود را از دست داده باشند. به هر سوئی شتابان بودند و فریادهای نامفهومی می کشیدند. فریاد زنی برای کمک شنیده می شد. یک گروه عیسی مسیح را به کمک می طلبیدند، دیگران الله را. چند تائی هم قالی و پتوهای زیر بغل شان را وسط راه می انداختند و به فرار ادامه می دادند. به خانه ها نیز حمله می کردند. یک ارمنی مسلح به خنجر کهنه ای وارد خانه من شد. کدبانوی خانه من، الکساندرا یوسیونا، خودش را برسر راه او قرار داد صلیب بزرگی را که به گردن داشت در مقابل متجاوز گرفت و فریاد زد: «می بینی! ما ارتدوکس هستیم! به آن علامت روی دیوار نگاه کن! زانو بزن و دعا کن» ارمنی جا خورد، صلیبی کشید و فرار کرد.

در نزدیکی های ما ارامنه خیلی زود در نبرد برتری پیدا کردند. تاتارها [اصطلاحی که از زمان روسیه تزاری در توصیف مسلمانان آذربایجان به کار گرفته می شد] در اقلیت بودند و از خانه هایشان ناله زخمی ها و افراد در حال مرگ به گوش می رسید. در همه جبهه های شهر ارامنه پیروز شده بودند و بدجوری انتقام می گرفتند. حتی به زن ها و بچه ها رحم نمی کردند. شاید بتوان گفت خانواده تاتاری وجود نداشت که کسی را از دست نداده باشد. می گویند که حتی نمایندگانی که برای مذاکره صلح فرستاده شده بودند نیز به قتل رسیدند. از ارامنه هم تعداد زیادی کشته شدند. قتل عام سه روز طول کشید. روز سوم که جنگ خوابید، به شهر رفتم. قدرت تماشای آن صحنه وحشتناک را نداشتم. خیابان پر از اجساد در حال فاسد شدن بود. توان بیان صحنه هایی را که با چشم خود دیدم ندارم و نمی خواهم آن ها را دو باره به یاد بیاورم. در این لحظه بود که فرق بین جنگ و قتل عام را فهمیدم….

نوری پاشاء فرمانده کل قوای ترک، باکو را در 28 سپتامبر 1918 اشغال کرد و به خودش اجازه داد تا سه روز آن را غارت کند. تاتارها این وضع را برای انتقام گرفتن از ارامنه مغتنم دانستند و قتل عام و کشتار ماه مارس را دو برابر تلافی کردند. ...

در اوبشچستون بلند پایگان تاتار مهمانی بزرگی برای نوری پاشا ترتیب دادند. در خیابان ها خون جاری بود. عهد کرده بودند که به جای هر تاتاری که در ماه مارس به قتل رسیده بود دو ارمنی بکشند. در سنارادنم که آن طرف آب بود، رئیس کارخانه همراه با تمام آنهائی که با او مخفی بودند کشته شده بودند. بخش ارمنی نشین کاملا قتل عام شد. خانه ها در آتش می سوخت. شلیک بدون وقفه ادامه داشت. فریاد جان خراش مردمی که در اطاق های در بسته کشته می شدند به گوش می رسید. فریاد پیروزی مسلمانان نیز با آن مخلوط می شد. در این زمان در شهر نبودم اما شاهدان عینی دیده بودند که سربازان خانواده های ارمنی را در میدان ها و سر چهارراه ها به هم می بستند و بچه های تاتار را می آوردند که با خنجر آنها را بکشند تا انتقام خون پدران خود را بگیرند. این قتل عام و خونریزی دست کم از کشتار ماه مارس نداشت و حتی پیش تر هم رفت. گفته می شد سی هزار ارمنی کشته شدند. نمی توانستم بفهمم آلمانی هایی که در ارتش ترک ها بودند چرا از این امر دهشتناک جلوگیری نکردند. می دانم که خودشان وارد عمل نشدند، اما مانع آن هم نشدند. پس از سه روز با شلیک توپ پایان این درنده خویی را اعلام کردند

بدون پیروزی قاطع بلشویسم و برقراری نظم سوسیالیستی در قفقاز جنوبی می‌شد با اطمینان از این سخن گفت که در یک بازه زمانی نه چندان طولانی دیگر چیزی به نام ارمنستان وجود خارجی نمی داشت و تنها در کتاب‌های تاریخ می‌شد از آن مطلع گردید. همچنان که آذربایجان همان زمان به زائده ترکیه بدل می‌شد و گرجستان هم با شکست آلمان طعمه انگلستان می شد. خروج از این وضعیت و دست یافتن به یک بقای همراه با شکوفائی نه با ناسیونالیسم ارمنی، بلکه با شکست این ناسیونالیسم و از میدان به در کردن آن توسط کمونیستها بود که تأمین گردید. تا پیش از این تحول ارمنستان در دست ناسیونالیسم داشناک از یک سو در حال تبدیل شدن به ابزاری در کنار ضد انقلاب سفید روسیه و سوگلی امپریالیسم انگلستان و به عنوان اهرمی در دست دول متخاصم اتحاد شوروی بود. به همان ترتیب که دولت منشویکی گرجستان مأمنی برای لشگر ضد انقلاب دنیکینی و سنگری برای امپریالیسم یونکری آلمان بود و در آذربایجان نیز ارتجاع ناسیونالیستی-مذهبی مساواتی ها در همین دوره قدرت را به دست گرفته و با سرنگونی دولت بلشویکها و کشتار کمونیستها به پایگاهی برای ترکیه بدل شده بود.

در مورد مشخص ارمنستان، اظهارات کاچازنونی به خوبی نشان می‌دهد که در پایان سال ۱۹۲۰ مسأله ارمنستان دیگر نه استقلال، بلکه نفس موجودیت حوزه ای به نام ارمنستان بود. با سال ۱۹۲۱ ورق برگشت و بلشویکها توانستند در کل قفقاز جنوبی بر اوضاع مسلط شده و در ارمنستان نیز ناسیونالیسم ارمنی را کنار زده و قدرت شورائی را شکل دهند.

اولگا آندریوا آغاز این دوران را به خوبی ترسیم نموده است:

«آنچه در این دوران اتفاق افتاد چیزی غیر از یک شکوفائی غیر منتظره نبود. در طی ۷۰ سال جمعیت جمهوری ارمنستان بیش از سه برابر شد. از ۷۲۰ هزار نفر در سال ۱۹۲۰ به ۳.۴۶۳.۰۰۰ نفر در سال ۱۹۸۸. در حالی که جمعیت این جمهوری نسبت به کل اتحاد شوروی تنها معادل ۱.۱ درصد بود، سهم آن در تولید در اتحاد شوروی در رشته‌های مختلف بین ۵ تا ۳۵ درصد قرار داشت. ۱۴ نیروگاه آبی و یک نیروگاه هسته ای در این جمهوری کوچک به میزان بیش از ۱۰ برابر ترکیه انرژی تولید می کردند. کارخانه تولید اتومبیل ایروان که در سال ۱۹۶۶ تأسیس شد سالانه بیش از ۱۶ هزار مینی بوس یراز تولید می کرد. بنگاههای استخراج طلا و سنگ معدن مولیبدن [شبیه سرب] (معادل ۲۵ درصد کل تولید مولیبدن در اتحاد شوروی) و آلومینیوم با مدرنترین تکنولوژی شوروی شروع به کار کرده بودند. رشته‌های پیش‌بینی نشده‌ای از مهندسی دقیق، الکترونیک (به طور مثال کارخانه الکترون برای مونتاژ کامپیوتر)، شیمی و ساعت سازی در کشور ایجاد شدند.

سطح زمین آبیاری شده دو برابر شد. در ارمنستان شوروی نخستین گلخانه های تاریخ شوروی ایجاد شدند. استودیوی آرمن فیلم، انستیتوی دست نوشته‌های باستانی (!) و ۹ دانشگاه و آکادمی تأسیس شدند. در سال ۱۹۴۳ [در میانه جنگ دوم جهانی] آکادمی علوم جمهوری سوسیالیستی ارمنستان گشایش شد و در ۱۹۴۶ رصدخانه [ستاره شناسی] معروف بیوروکان آغاز به کار کرد. هشت تئاتر، یک موزه تاریخی و یک گالری هنری ایجاد شدند. از سال ۱۹۸۱ چندین خط مترو در ایروان احداث شد و شاخص برجسته ارمنستان، میدان جمهوری، طراحی شده توسط هوهانس تامانیان آرشیتکت برجسته ارمنی تبار شوروی در سال ۱۹۲۴ ثمره کار معماران شوروی است

با این حال آنچه در پی این تحولات و با آغاز دهه نود شکل گرفت تشابهات غیر قابل انکاری با تحولات درون بخشهائی از جمهوری های سوسیالیستی دیگر از قبیل یوگسلاوی را به نمایش می‌گذارد که مرفه ترین و پیشرفته‌ترین بخش آن، اسلوونی، پیشتاز تجزیه آن نیز بود. آندریوا می نویسد:

«ارمنستان شوروی مایه غرور خود ارمنی ها بود که همه دستاوردها را هم به پای خودشان می نوشتند. جمهوری سوسیالیستی ارمنستان در شمار جمهوری هائی قرار داشت که شرکت در رفراندوم سراسری اتحاد شوروی را رد کردندو برای ارمنی ها آینده این اتحاد اصلاً پرسشی قابل طرح نبود.آن‌ها تصمیم گرفتند بدون جنجال اتحاد شوروی را ترک کنند و در همان سپتامبر ۱۹۹۱ استقلال خود را اعلام کردند. آن‌ها اعلام کردند که این جمهوری کوچک اما با غرور قفقاز جنوبی «از زیر چکمه های روسی» رهائی یافته است

آنچه در ادامه واقع شد، کم یا بیش شناخته شده است. جنگ اول قره باغ مرزهای ارمنستان با آذربایجان را مسدود کرد و گرجستان هم درگیر جنگ داخلی در آبخازیا بود و قادر به تأمین هیچ نیازی در ارمنستان نبود و مرز مشترکی هم با روسیه وجود نداشت.

آندریوا می نویسد: «برق در طول روز به مدت یک ساعت تأمین می‌شد و سوختی هم برای گرمای منازل در دسترس نبود. در زمستان دمای اتاق‌های منازل به زیر صفر سقوط می‌کرد. حال معلوم می‌شد که استقلال همراه با دشواری است و مهم‌تر از همه خیلی هزینه بردار است. ارمنستان امکانات لازم برای ایجاد ثبات در وضعیت را نداشت. در نتیجه جمعیت آن به میزان ۵۰۰ هزار نفر کاهش یافت [دقیقاً مشابه اوکراین که جمعیت آن تا پیش از جنگ بیش از ۱۰ میلیون نفر کاهش یافته بود] و این کاهش هنوز هم ادامه دارد. در سال ۱۹۹۹ تولید ناخالص داخلی ارمنستان ۶۰ درصد تولید ناخالص داخلی سال ۱۹۹۰ بود. تولید برق به میزان یک سوم سقوط کرده بود و سطح زمینهای آبیاری شده به شدت کاهش یافت. تولید ناخالص کنونی ارمنستان ۴ بار کمتر از تولید ناخالص آذربایجان و ۱۲۶ بار کمتر از تولید ناخالص روسیه است

و آنچه امروز در جریان است؟ سرنوشت تلخی که در انتظار مردم آرتساخ است هنوز پایان داستان نیست. توهم سه دهه ای ارمنستان به پایان خود رسیده است. در‌ واقع این پایان در سال ۲۰۱۸ و با روی کار آمدن پاشینیان رقم خورده بود. اکنون برای ارمنستان مدعی، زمان رهائی واقعی آن از «یوغ» روسیه فرا رسیده است. ارمنستانی که نخواست مانند داغستان و چچن بخشی از فدراسیون روسیه باقی بماند و با اعلام «استقلال» از اتحاد شوروی آینده درخشانی را برای خود ترسیم می‌کرد اکنون می رود تا داوطلبانه یوغ آمریکا و انگلستان را بر گردن خود نهد. آن هم از موضعی ضعیف. بر خلاف آذربایجان که شیرینی پیروزی های آن علیه ملت بی‌دفاع آرتساخ مانع از دیدن یوغی می‌شود که امپراطوری توران در حال انداختن بر گردن آن است. آنچه اما رابطه این ملل را رقم خواهد زد، نه یک زندگی شاد و سعادتمند و ساختن آینده‌ای روشن برای فرزندان خود در کنار یکدیگر، بلکه بغض و کینه هائی عمیق‌تر خواهد بود. بغض و کینه هائی که به یمن انقلاب اکتبر و اتحاد شوروی برای بیش از ۷ دهه از زندگی آنان رخت بربسته بود.

اعتراف صادقانه کاچازنونی در گزارش خود به کنفرانس داشناکسوتیون در سال ۱۹۲۳ امروز هم تنها نتیجه‌ای است که هر انسان شریف و علاقمند به سرنوشت توده های مردم زحمتکش می‌تواند بگیرد:

«ما باید سپاسگزار بلشویکها باشیم. آن‌ها ما را سرنگون کردند و کاری را که ما آغاز کرده بودیم گرچه «نجات ندادند»، اما بر مسیر بهتری قرار دادند. در لحظه‌ای که ما زیر بار کارمان در هم شکستیم آن‌ها سر رسیدند و ما را کنار زدند

این لحظه تاریخی در آینده‌ای نه چندان دور باید باز هم فرا برسد. لحظه‌ای که بلشویکهای دوران معاصر فرا برسند و سرنوشت جوامع را از دست بورژازی بیرون بکشند.

بهمن شفیق

۲ مهر ۱۴۰۲

۲۴ سپتامبر ۲۰۲۳

https://vz.ru/opinions/2023/9/17/1229529.html

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.
  • This commment is unpublished.
    امیر · 7 months ago
    موارد تاریخی در نوشته سودمند است. ولی روشن است که نویسنده کمابیش ارمنستان یا مشخص تر غربگرایی کنونی انرا ریشه بحران میبیند و برغربگرایی علیف چشم میپوشاند. خیر، اذربایجان نه یوغ ترکیه بلکه یوغ اسراییل و ناتو را پذیرفته است. منتها روسیه مجبور است به علیف و اردوغان باج دهد.
  • This commment is unpublished.
    محسن · 7 months ago
    دست مریزاد مطلب روشنگرانه و واقگرایانه ای در شرایط بحرانی کنونی منطقه ای و جهانی نوشته اید 
  • This commment is unpublished.
    سرکیسیان · 7 months ago
    مطلب بسیار مفیدی در مورد درگیریهای قفغاز جنوبی نوشته اید خسته نباشید. 

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر