۱- حقیقتاً در آن دو روز بر ایران چه گذشت؟
اکنون که از آن دو روز خونین اندی گذشته است، زمان آن است که کمی عمیق تر پیرامون این تراژدی اندیشید. ابعاد تلاطم واقع شده بسیار بزرگتر از آن بود که بتوان در واکنشی سریع به عمق وقایع نیز دست یافت. تراژدی دیماه صرفاً یک نمایش خونین نبود. در دیماه پنهان ترین زوایای جامعه ایران، عمق روح و جان کل جامعه و نه فقط جزئی از آن، در سطح به نمایش درآمد. فرصتی بینظیر برای شناختن این جامعه و جایگاه آن مردم در جهان امروز. در دیماه چیزی برای پنهان کردن باقی نماند. همهکس همه چیز را رو کرد. از ارزشی پای کار نظام تا اوباش سلطنتی، از روشنفکر داخل نشین تا همپالکی دیاسپورای وی، از چپ رادیکال تا راست افراطی، از بوروکرات و تکنوکرات بازار آزادی تا عدالت طلب اسلامی و از بازاری تا کارگر و پرستار و پلیس و معلم، همه و همه در آن صحنه بزرگ حاضر شدند. برخی درخشان و پر جنجال و برخی با نمایش آگاهانهای از امتناع. و از دل این نمایش خونین دو شبح سر برآورد: شبح انقلاب ۵۷ و شبح ضد انقلاب ۵۷. دیماه وزن نیروهای اجتماعی در ایران را روشن کرد و برای ما کمونیستها، این شاید مهمترین وجه برخورد به تحولات را تشکیل دهد. دیماه پرسش بنیادین را در مقابل جامعه ایران قرار داد: یا انقلاب ۵۷ را از چنبره جمهوری اسلامی خلاص و آن را به انقلاب اجتماعی فرا خواهد راند و یا آن انقلاب را برای همیشه مدفون خواهد کرد. اکنون ما باید بسیار بهتر بدانیم که سیر پیشروی کمونیسم معاصر در این جامعه در عمل چگونه جامهای بر تن خواهد کرد و در نظر با کدام چالشها مواجه خواهد شد. اکنون برای ورود به میدان نبرد عملی ضعیف ترین حلقههای دشمن طبقاتی را بهتر میتوان شناخت و برای ورود به میدان نبرد بر سر ایدهها و آرمانها بهتر میتوان نیروهای حریف کمونیسم را یافت. اکنون بهتر میتوان آن دشمنان را در میدان کارزار عملی هدف قرار داد و با این حریفان به مجادله بر سر آینده جامعه پرداخت. از این فرصت تاریخی باید بهره جست.
۲- قطاری پر از خالی
سهراب سپهری زمانی که بالاشهریها هنوز وی را به عنوان نقاش مورد علاقه خود برای پولشوئی های میلیاردی در گالریها کشف نکرده بودند در شعری نوشته بود: «من قطاری دیدم که پر از خالیمیرفت». و دیماه چه قطارهایی که به ما نشان نداد. از اراذل و اوباش لمپن فاشیست بگذریم. دیماه اما نشان داد که جامعه مدنی ایران به معنای واقعی کلمه پوچ است. هیچ و مطلقاً هیچ حرفی برای زدن ندارد و قادر به تصور هیچ آیندهای نیست. و استثنائی هم در این میان یافت نمیشود. فرق نمیکند مدرنیست باشند یا پست مدرنیست. حقوق بشری باشند یا محقق دانشگاهی. چپ باشند یا راست. تماماً تو خالیاند. حرفی برای زدن ندارند جز آرزوی ورود به بهشت برین دمکراسی، به دنیای مجمعالجزایر اپستین. از آن ابله کریهالمنظر دارنده جایزه صلح نوبل که عاجزانه تقاضای بمباران رهبری نظام را میکند تا آن شبه روشنفکر رانتخواری که از ضرورت دیالوگ نظام با رضا پهلوی حرف میزند و تا آن مردک ریش پهن دهان گشاد خواستار اصلاح بزرگ نظام، همه و همه فقط و صرفاً در انتظار فرا رسیدن آن لحظه موعودیاند که رئیسجمهور سخنور سخندان در سازمان ملل به صراحت بیان کرده بود: آمریکا جان، ما رو هم آدم حساب کن. این و فقط این و نه بیشتر. این است جامعه مدنی ایرانی.
و البته کسانی هم باید باشند که نه به این وقاحت، بل به زبان متانت همان بنجل ها را بسته بندی کرده و به خورد جماعت بدهند. و صد البته هم که چنین کسانی را باید در چپ جست. با عینک روشنفکری و چه بهتر با پستی در دانشگاهی در گوشهای از دنیا. بهتر آن که حتی به زبان فصیح انگلیسی، زبان میرزا تقی خان ظریف، سخن بگوید و بنویسد. آن هم در رسانهای وزین از چپ. مثلاً اسکندر صادقی بروجری نامی از دانشگا یورک باشی و در نیو لفت ریویو به زبان انگلیسی برای مخاطب روشنفکر آمریکایی بنویسی تا دوستان زحمت ترجمهاش به فارسی را هم بکشند. ارزش آن را دارد نگاهی بدان انداخته شود.
مقالهای است به نام «بین اسکایلا و چاریبدیس» و در توضیح نام مقاله نوشته است که ««بین اسکایلا و چاریبدیس» به معنای گیر افتادن بین دو انتخاب به یک اندازه خطرناک یا ناخوشایند است، دوراهی که اجتناب از یک تهدید شما را به سمت تهدید دیگری سوق میدهد، مانند قرار گرفتن «بین صخره و مکانی سخت». در اساطیر یونان، اسکایلا یک هیولای شش سر و چاریبدیس یک گرداب غولپیکر بود که هر دو از تنگهای باریک محافظت میکردند که دریانوردانی مانند اودیسه مجبور به پیمایش آن بودند و آنها را در این میانه مجبور به انتخاب شر کمتر میکردند». عنوان پر طمطراقی است و داعیهای است بزرگ. حتماً به ابعاد آن چیزی که دربارهاش می نویسد واقف است. بخشهایی را بخوانیم:
«موج اخیر اعتراضات در ایران حجم فوقالعادهای از تفسیرها را ایجاد کرده است که بخش عمدهای از آن از طریق سناریوهای آشنا اما گمراهکننده شکل گرفته است. برخی این ناآرامیها را به عنوان یک گسست انقلابی قریبالوقوع توصیف میکنند؛ برخی دیگر آن را منحصراً محصول بیثباتی خارجی میدانند؛ و برخی دیگر آن را به عنوان تسویه حساب با تأخیر جامعهای که سرانجام از تحمل خارج شده است، میدانند. هر کدام بخشی از روایت را به تصویر میکشند، اما هیچکدام به طور کافی پویاییهای مقطع کنونی را توضیح نمیدهند. آنچه در حال وقوع است، بهتر است به عنوان همگرایی خستگی اجتماعی انباشته شده، شوک توزیعی حاد و بحران حکمرانی درک شود که جمهوری اسلامی دیگر منابع ایدئولوژیک، بوروکراتیک یا مالی برای مدیریت آن ندارد.
این اعتراضات با نوعی همبستگی منفی تداوم یافته است: یک ائتلاف اجتماعی متقاطع که از عناصر فقیر روستایی و مناطق مرزی گرفته تا طبقات متوسط رو به پایین و افراد بیثبات شهری تهران و سایر شهرهای بزرگ را در بر میگیرد. آنچه آنها را متحد میکند، نه یک پروژه مشترک، بلکه رد جمهوری اسلامی و به همراه آن دههها تلاش ناموفق برای اصلاحات و تحولات ساختاری است. با این حال، فراتر از این امتناع، خطوط کلی یک جایگزین مناسب همچنان نامشخص است.
علت اصلی اعتراضات، مسائل مالی بود. اقدامات بودجهای که در دوران ریاست جمهوری مسعود پزشکیان اتخاذ شد، به ویژه آنهایی که بر نرخ ارز و مجوز واردات تأثیر میگذاشتند، فشارها را در یک رژیم ارزی از قبل مختل شده تشدید کردند. این تأثیر بلافاصله در میان فروشندگان لوازم الکترونیکی در بازار تهران که معیشت آنها به دسترسی به ارز خارجی و قیمتگذاری قابل پیشبینی وابسته است، احساس شد. قوانین جدید به زودی به هزینههای بالاتر، اختلال در زنجیرههای تأمین و ضررهای مادی منجر شد. آنچه این نارضایتی بخشی را به یک گسست سیاسی تبدیل کرد، زمینه اقتصادی گستردهتر بود. سالها تورم بیش از ۴۰ درصد، با تورم مواد غذایی بیش از ۷۰ درصد، پوسیدگی زیرساختها، سوء مدیریت آب، کمبود برق و آلودگی هوای سمی، بخشهای بزرگی از طبقات کارگر و متوسط رو به پایین ایران را به ناامنی مزمن سوق داده بود. از زمان جنگ دوازده روزه در ماه ژوئن، ریال تقریباً ۴۰ درصد کاهش ارزش داشته و دستمزد کارمندان دولت بیش از ۲۰ درصد به صورت واقعی کاهش یافته است. وخامت طولانی مدت اوضاع اجتماعی-اقتصادی با دورههای فوریتر سوءمدیریت مالی همگرا شده است. بودجه این شرایط را ایجاد نکرد، اما این تصور را متبلور کرد که دولت از رانتخواران محافظت میکند و در عین حال هزینههای تعدیل را بر دوش کسانی میگذارد که کمترین توانایی را برای جذب آنها دارند. وعدههای دولت برای ارائه کوپنهای غذایی، تأثیر چندانی بر فرونشاندن خشم عمومی نداشته است. جمهوری اسلامی برای دههها نوعی نئولیبرالیسم اقتدارگرا را دنبال کرده است که ضمن انتقال داراییهای دولتی به سازمانهای شبهدولتی – از بنیادهای به اصطلاح انقلابی و صندوقهای بازنشستگی گرفته تا شرکتهای تابعه سپاه پاسداران – همراه با تحمیل ریاضت اقتصادی از بالا، نیروی کار را بیثبات و مقرراتزدایی کرده است. این امر زمینه را برای نارضایتی عمومی و شورشهای مکرر فراهم کرده است.»
هیچ چیز کم ندارد. هم همه عوامل را بر شمرده است و هم در میان آنها علت اصلی اعتراضات را نیز نام برده است. به تحلیلهای دیگر خرده میگیرد که «هرکدام بخشی از روایت را به تصویر میکشند» و خود عزم میکند که کل روایت را بیان کند. انصافاً هم چیزی کم نمیگذارد. از خستگی اجتماعی حرف میزند و از نوسانات ارزی در «یک رژیم ارزی از پیش مختل شده» و از سال ها تورم بیش از ۴۰ درصد و از نئو لیبرالیسم اقتدارگرایی که جمهوری اسلامی سالها دنبال کرده است. فقط یک چیز در مقاله به هیچ وجه به چشم نمیخورد و تنها در اشاره مقاله به دیگران عنوان میشود که «برخی دیگر آن را منحصراً محصول بیثباتسازی خارجی میدانند» (که مترجم به غلط به بیثباتی ترجمه کرده است) و آنجا هم البته به همان بیثباتسازی بسنده میکند و نه به دخالت مستقیم و ضرورتی هم نمیبیند که کمی دقیق تر وارد آن شود. برایش چندان مهم نیست که شاید همان نوسان ارزی آغاز دیماه هم محصول مستقیم دستکاری بیرونی در بازار ارزی بوده باشد. همچنان که بررسی این نیز اهمیتی هم ندارد که آیا این بیثباتسازی در میدان و در روز ۱۸ دی هم واقع شد یا نه و اگر واقع شد چگونه بود. چرا؟ به این دلیل:
«پس از اعتراضات اولیه بازار و گسترش آنها در استانهای مختلف، رضا پهلوی، پسر پادشاه مخلوع ایران، فراخوان عمومی برای ایرانیان صادر کرد تا به خیابانها بیایند و رژیم را سرنگون کنند. طبق گفتههای شاهدان عینی متعدد، تظاهرات ۸ ژانویه فوقالعاده بزرگ و عمدتاً مسالمتآمیز بود. تخمین میزان مشارکت بسیار متفاوت است و ارقام قابل اعتمادی در دسترس نیست، اما بسیاری از ناظران اظهار داشتهاند که این اعتراضات ممکن است بزرگترین اعتراضات از زمان جنبش سبز ۲۰۰۹، احتمالاً بزرگتر، بوده باشد.»
روشن شد؟ آنچه در آن روز ۸ ژانویه اتفاق افتاد صرفاً فراخوان پسر شاه بود که متعاقب آن هم تظاهراتی فوقالعاده بزرگ و عمدتاً مسالمت آمیز صورت گرفت. آن هم شبانه. پیشتر هم گفته بود که «آنچه آنها را متحد میکند، نه یک پروژه مشترک، بلکه رد جمهوری اسلامی و به همراه آن دههها تلاش ناموفق برای اصلاحات و تحولات ساختاری است.»
همه اینها البته میتوانند کاملاً مجاز باشند. اسکندر صادقی بروجردی هم مجاز و محق است چنین ادعایی را طرح کند. مشکل اما در اینجاست که مقاله او پس از برگزاری تظاهرات چندین میلیونی ۲۲ دی علیه اغتشاشات منتشر شده است. یعنی او اولاً می دانسته که لااقل بخش بسیار بزرگی جامعه برای مخالفت با آن «فراخوان پسر شاه» به خیابان آمدند و ثانیاً در زمان برگزاری آن تظاهرات شبانه مسالمت آمیز ادعایی ایشان هنوز ارتباط اینترنتی برقرار بود و او می توانست لااقل تصاویری را از اعتراصات دیده باشد و بداند که این اعتراضات البته گسترده بودند اما به هیچ وجه از تظاهرات زمان جنبش سبز بزرگتر نبودند.
مهم تر از اینها اما چیز دیگری است. در سناریوی صادقی بروجردی تظاهرات شب اول مسالمت آمیز است. او مطلقاً اشارهای به ظهور میدانی صهیوفاشیسم در خیابانهای ایران نمیکند. از نظر او هیچ اتفاق قابل توجهی در آن شب اول رخ نداد. مطلقاً نمیگوید که از قضا در همان شب اول بود که مساجد و اتوبوسها و آمبولانسها به آتش کشیده شدند و به کلانتریها حمله شد و بسیاری از نیروهای امنیتی به قتل رسیدند. ماجرا برای وی از پیامکهای هشدار دهنده نیروهای امنیتی پس از آن تظاهرات از قرار مسالمت آمیز شروع میشود و کشتارها هم شب بعد، یعنی ۱۹ دی واقع می شوند. به این ترتیب صحنه به درستی چیده شده است. مردمی از طبقات و اقشار مختلف که در رد جمهوری اسلامی مشترکند وارد خیابان میشوند و پس از تظاهرات بزرگ شبانه به فراخوان «پسر شاه» رژیم دست به کشتار میزند. تازه پس از آن است که خشونت تظاهرکنندگان به میان کشیده میشود:
«آنها با خشونت بیسابقهای روبرو شدند. ویدیوهایی منتشر شد که نشان میداد واحدهای امنیتی مستقیماً به جمعیت شلیک میکنند، به بیمارستانها حمله میکنند، به معترضان و کادر پزشکی مجروح حمله میکنند و تظاهرکنندگان را به فضاهایی که قبلاً تا حدی از مصونیت غیررسمی برخوردار بودند، تعقیب میکنند. در عین حال، شواهد ویدیویی از معترضان مسلح وجود دارد که با چاقو، قمه و در برخی موارد سلاح گرم با نیروهای امنیتی مقابله میکنند، که نشان میدهد چگونه سالها سرکوب، بخشهایی از مخالفان را رادیکال کرده است. » هنوز روشن نیست که نویسنده، اسکندر صادقی بروجردی، یک چپ دانشگاهی مورد علاقه نیولفت ریویو و ژاکوبن، برای خوشایند چه کسی دارد مینویسد؟ یا شاید حضرت بیش از آن در علوم دانشگاهی غوطه ور بوده و فراخوانهای مسلح شدن و لباس سیاه پوشیدن و ماسک زدن و کلاً آرایش جنگی «تظاهرکنندگان مسالمتآمیز» و بلندگوهای تبلیغاتیاشان در اینترنشنال و منوتو را ندیده است و اطلاعی از آن ندارد. شاید حتی از اظهارات صریح پمپئو و پیام تبریک وی به معترضین در خیابانهای ایران و مأموران موساد در کنار آنها هم بی خبر است؟
تا اینجا یک چیز باید روشن شده باشد. آن برشمردن عوامل متعدد به نقل از ناظران تنها ورودیهای بود برای این بحث که اصل ماجرا در کل یک جنبش اعتراضی اساساً مسالمتامیز بود و یک کشتار خونین متقابل. همین و بس. بقیه موضوعات ارزش بررسی ندارند.
سیر استدلال البته مردم پسند است. همان سیری است که به وفور در ادبیات سیاسی بورژوایی پیدا میشود. رنگ و لعاب آن میتواند متفاوت باشد. اما در اساس بحثی است جامعه شناسانه. آچار فرانسهای که به هر پیچی میخورد. هم میتوان در تایلند به کار برد هم در ایران و هم در آرژانتین و برزیل و کامرون و مصر. مشکلات و نارسایی ها را ردیف کنید و به عنوان علت وقایع بر بشمارید. آنگاه همه چیز را توضیح دادهاید. این کاری است که صادقی بروجردی میکند. تورم و بیکاری و کاهش ارزش پول و فساد و سرکوب را کنار هم ردیف میکند تا به این نتیجه برسد آنچه اتفاق افتاد در واقع چیز غریبی نبود. اتفاقی عادی بود مانند هر کشور دیگری. فقط وحشیگری رژیم اینجا قضیه را متفاوت کرد. صادقی بروجردی البته بحث خود را در زرورق مارکسیسم آکادمیک ارائه میکند اما این تفاوتی در جامعه شناسی مبتذل و بیمایه کل بحث به وجود نمیآورد. او کمترین درکی از ویژگی مبارزه طبقاتی در ایران ندارد. در کشوری که از تقریباً نیم قرن پیش در چالشی مداوم با رقبای منطقهای و در رابطهای متشنج و متلاطم با قدرتهای جهانی قرار گرفته است. کشوری که از یک سو الگوی نمونهای از یک توسعه عمقی مناسبات سرمایهداری و دولتزدائی را عملی کرده است و از سوی دیگر تا به امروز نتوانسته است نه در داخل به برقراری تعادلی پایدار بین جامعه مدنی و دولت دست بیابد و نه در خارج قادر به قرار گرفتن در رابطهای قابل اتکا با بلوک بندی ها یا قدرتهای متخاصم جهانی شده است. صادقی بروجردی اینها را نمیفهمد. به همین دلیل هم با چرتکه به تحلیل جامعه میپردازد. درصد تورم و فساد و گرانی را با چاشنی – اکنون دیگر عملاً فاقد موضوعیت - حجاب و سپس کمی هم تحریکات ایران اینترنشنال و منوتو در کنار هم میگذارد تا به آن خستگی اجتماعی و بعد هم به این جنبش اعتراضیاش برسد. بی آن که حتی لحظهای به مخیله وی هم خطور کند که اگر مثلاً کاهش ارزش پول ملی و درصد تورم قرار بود به چنین تکانههایی منجر شوند، امروز دیگر از آرژانتین با تورمهای مزمن سه رقمیاش و سقوط مداوم ارزش پولش چیزی باقی نمانده بود. او نیازی به این بررسیها ندارد برای اینکه رژیمی غیر دمکراتیک را میبیند که دچار «بحران حکمرانی» است و «دیگر منابع ایدئولوژیک، بوروکراتیک یا مالی برای مدیریت»اعتراضات را ندارد. و البته روشن است که وی با همین دید هم به فرجام ماجرا نزدیک میشود و به طرح سناریوهای احتمالی پیش رو میپردازد. به این گزینهها یا سناریوهای احتمالی هم نگاهی بیندازیم و این پرونده را ببندیم.
پس از اشاره به این که جامعه سیاسی ایران جامعهای است به زعم وی کثرتگرا وی سرانجام لازم میداند نیم اشارهای هم به سپاه پاسداران داشته باشد تا هشدار دهد که نباید الزاماً در انتظار سقوط قریبالوقوع رژیم بود تا بعد به گزینه های احتمالی اش بپردازد. می نویسد:
«در این زمینه است که محتملترین سناریوهایی که اکنون مورد بحث قرار میگیرند، شروع به شکلگیری میکنند. یکی از آنها نوعی از تثبیت به رهبری نخبگان است که به طور فزایندهای در ایران از طریق زبان بناپارتیسم شکل میگیرد. این گمانهزنی که چنین نقشی ممکن است زمانی توسط سرلشکر قاسم سلیمانی قبل از ترورش توسط دولت ترامپ در ژانویه ۲۰۲۰ ایفا شده باشد، منطق موجود را به تصویر میکشد: امید به اینکه یک فرد قدرتمند داخلی بتواند با اصلاح بخشهایی از سیستم از بالا، بازگرداندن نظم و انضباط و رسیدن به سازش با واشنگتن، آن را «نجات» دهد. اینکه آیا امروزه شخصیتی میتواند اقتدار مشابهی را در اختیار داشته باشد یا یک حوزه انتخابیه مردمی را در پشت چنین پروژهای بازسازی کند، همچنان نامشخص است. با این حال، با توجه به ترجیح ترامپ برای نمایش سریع و چشمگیر قدرت امپراتوری، برخی در داخل و خارج از ایران همچنان این گزینه را محتمل میدانند. مسیر جایگزین، و از بسیاری جهات تاریکتر، ادامه و تشدید جنگ ترکیبی طولانیمدت ایالات متحده و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و مردم آن است. تحت این سناریو، محاصره اقتصادی پایدار، اقدامات پنهانی و نیروی نظامی گاهبهگاه برای فرسایش انسجام داخلی رژیم به کار گرفته میشوند تا زمانی که شکافهایی در نخبگان و دستگاههای امنیتی ایجاد شود و انحصار خشونت آن را تضعیف کند. اعتراضات گسترده تقریباً مطمئناً با وخامت بیشتر شرایط تکرار خواهد شد و با درخواست از قدرتهای بزرگ برای حمایت از گروههای مسلح یا جناحهای مخالف، احتمالاً از جمله عناصری در داخل خود رژیم، تلاقی خواهد کرد. خطر فروپاشی ناگهانی رژیم نیست، اما سقوط طولانی به بیثباتی و به طور بالقوه، حتی بالکانیزه شدن ایران را نباید دور دانست. این نتیجه به طور گسترده به عنوان افق استراتژیک ترجیحی دولت اسرائیل تلقی میشود، به ویژه اگر جایگزینی پهلوی به عنوان یک مشتری مطیع، بیش از حد خیالی و دور از دسترس باشد.
گزینههای دیگری نیز ممکن است پدیدار شوند. اما با توجه به توازن فعلی نیروهای داخلی و خارجی، چشمانداز تیره و تار است. جنبشهای اجتماعی رهاییبخشی که در دو دهه گذشته به طور دورهای فوران کردهاند، از بین نرفتهاند، اما همچنان با سرکوب در داخل و ابزارسازی از خارج از کشور دست و پنجه نرم میکنند. بقای آنها – چه رسد به ظرفیت آنها برای شکل دادن به آینده ایران به شیوه خودشان – به این بستگی دارد که آیا میتوانند فشارهای ترکیبی تثبیت اقتدارگرایی، تجاوز امپریالیستی و فضای به سرعت در حال محدود شدن برای عاملیت سیاسی را تحمل کنند یا خیر.»
بگذارید یک گزینه دیگر هم اضافه کنیم و سپس این سؤال را در مقابل نویسنده قرار دهیم که چرا چنین گزینهای اصلاً به مخیله ایشان خطور نمیکند. «با توجه به توازن فعلی نیروهای داخلی و خارجی»، آنطور که خود ایشان ظاهراً به ارزیابی از اوضاع مینشیند، گزینه دیگری را هم به خوبی میتوان به میان کشید. نظر ایشان در مورد این سناریو چیست که همین جمهوری اسلامی ایران ایستادگی کند و سطح تنش با آمریکا و اسرائیل را بالا ببرد و آن رویکردی را که رهبر جمهوری اسلامی عنوان کرد، حقیقتاً اجرائی کند . یعنی تهدید یک جنگ منطقهای را. در این صورت آیا آمریکا میتواند همچنان دهها پایگاهش در منطقه را حفظ کند یا ناچار به ترک منطقه خواهد شد؟ آیا قادر است برای دراز مدت ناوگان جنگی خودش را از پاسیفیک بیرون کشیده و اطراف ایران متمرکز کند؟ آیا توان باقی ماندن در یک تنش سطح بالا با ایران در شرایطی را خواهد داشت که روسیه و چین در کمین نشستهاند؟ و شاید مهمتر از همه اینها، سرنوشت اسرائیل چه خواهد شد؟ آیا میتواند به بقای خود هم اطمینان داشته باشد؟
برای صادقی بروجردی این گزینه اصلاً مطرح نیست. چرا؟ به همان علت که برای قریب به اتفاق نظریهبافان جامعه مدنی مطرح نیست. در نگاه آنان آنچه تابع متغیر است جمهوری اسلامی است. آمریکا متغیر تعیین کننده است و ایران تابع. آنها نمیتوانند در این رویارویی تغییر آمریکا را تصور کنند. این ایران است که باید تغییر کند. همانطور که ونزوئلا تغییر کرد و همانطور که کوبا قرار است تغییر کند. شکوه ها و گلایه های آنان در باب زیاده روی ترامپ و یا در مورد ایران، افراط لمپن فاشیستهای سلطنتی، نافی توافق پایهای آنان با اصل این موضوع نیست که غرب تحت رهبری آمریکا منشأ تغییر است و دیگران باید خود را با آن وفق دهند. به سناریو های طرح شدهاش نگاه کنید. حتی همان سناریوی اول بناپارتیسم و مرد قدرتمندش هم قرار است با «بازگرداندن نظم و انضباط و رسیدن به سازش با واشنگتن» جمهوری اسلامی را «نجات» دهد. حتی به این فکر هم نمیکند که ممکن است این جمهوری اسلامیاش با چین و روسیه وارد پیمان استراتژیک شود. چنین گزینهای به هیچ وجه برای او و امثال او طرح نمی شود. نه به این دلیل که ارزیابی از نیروها و گرایشات یا بهتعبیر وی «توازن بین نیروهای داخلی و خارجی» او را به این نتیجه رسانده باشد. بلکه به این دلیل که در جهانبینی او غرب تحت رهبری آمریکا اندازهای داده شده و لایتغیر است. این جهان بیرونی است که باید خود را با آن انطباق دهد و جمهوری اسلامی ایران هم با همین معیار محک میخورد.
به همین دلیل برای او ایران هم کشوری است مثل فیلیپین و تایلند و نیجریه. با همان خطکش و گونیایی سراغ ایران میرود که سراغ بقیه. تورم را اندازه می گیرد و کاهش ارزش پول. را اما نمیفهمد که چرا همین عوامل در کشوری مشابه ممکن است به اغتشاش و ناآرامی و اعتراضات منجر شود اما در کمتر کشوری به چنین انفجاری از خشم و کینه و نفرت میانجامد و در عرض دو روز هزاران قربانی و حجم عظیمی از ویرانی از خود بر جا میگذارد. اسکندر صادقی بروجردی نمیتواند این را بفهمد برای این که کمترین درکی از تاریخ ندارد. از نظر او ایران کشوری است که به نادرست تحت حکومت یک رژیم مذهبی قرار گرفته است. رژیمی که دیگر نه توان ایدئولوژیک و نه امکانات کنترل اعتراضات اجتماعی را دارد. در مقابل آمریکا و غربی قرار دارند که مقصد نهایی گذار آن جامعه ایران را تشکیل میدهند. سیر حرکت برای او از پیش داده شده است. مسئله چگونگی آن است. او نه انقلاب ۵۷ را فهمیده است و نه جهان امروز را. او در جهان فوکویاما و پایان تاریخش سیر و سیاحت میکند. مثل انبوه نظریهبافان اتاق فکر ها و رسانه های غربی و غرب محور وطنی. همین هم هست که با این حجم انبوه ادبیات تولید شده توسط این رسانه ها و این خیل بیشمار قلم به دستان، کمترین چیز مفیدی نیز از ادبیات آنان به دست نمیآید. انبوهی از زباله فکری با کمترین مایه که یکراست به سطل آشغال باید ریخت.
فاجعه خونین دیماه نیاز به تفکری جدی برای ریشهیابی و فهم دارد. تفکری که از دخل و حساب تورم و ارزش ریال فراتر رفته و به یافتن پاسخ به این پرسش اقدام کند که چگونه جامعهای نود میلیونی در کمترین بازه زمانی میتواند تا لبه پرتگاهی هولناک بغلطد و در عین حال در آخرین لحظات از افتادن به این ورطه پرهیز کند. گو این که با بهایی سنگین.
۳- انقلاب روزها برپا میشود
سلمان معمار یک بلاگر ارزشی طرفدار نظام است. نه میدانم چکاره است و نه از سن و سال او و موقعیت اجتماعیاش چیزی میدانم. حتی برخلاف هادی معصومی زارع که در قسمت اول نوشته یادداشت او را مورد بحث قرار دادیم از نوع فعالیت وی در حمایت از نظام هم چیزی نمیدانم. اما اینقدر روشن است که او نیز کسی است که میتوان و باید به سخنش گوش فرا داد. مثل هادی معصومی زارع، او نیز دغدغه نجات نظام مطلوب خود را دارد و باز هم مثل او، سلمان معمار هم راه نجات این نظام را در بازگرداندنش به توده مستصعفان جستجو میکند و منشأ بدبختی ها را در همین به زعم او جدائی نظام از مستضعفان و دلبستگیاش با الیگارشها میبیند. برخلاف امثال صادقی بروجردی، سلمان معمار تاریخی را در پس وقایع خونین دیماه میبیند. برای او تاریخ تنها برشمردن سالها نیست، سیری است از تحول که به این فاجعه انجامید. هم در درک ابعاد فاجعه و هم در سیر آن، سلمان معمار ارزشی چند سر و گردن بالاتر از آن استاد بیمایه قرار گرفته است. نخست تحلیلش تحت عنوان «انقلاب روزها برپا میشود» را کامل بخوانیم تا بعد کمی درباره آن بیندیشیم:
«اگر ۸۸ چند ماه طول کشید تا به تخریب حسینیه و مسجد و حمایت آمریکا برسد و معترضین انکارش کردند، اگر ۴۰۱ چند هفته طول کشید تا به آتش زدن پرچم برسد که معترضین آن را ساختگی خواندند، ۴۰۴ در اولین شب پرچم را آتش زدند، قرآن و مسجد و کلیسا، پرستار و پلیس و امدادگر، مدارس و کتابخانه و درمانگاه، بانک و فروشگاه و خانه، اورژانس و خودرو و آتش نشانی را خاکستر کردند، و از همه مهمتر هزاران خون. همه در شب اول. دخالت رسمی آمریکا و اسرائیل حتی از قبل اعلام شده بود! و این بار خیلی هایشان نه تنها انکار نکردند، افتخار هم کردند. به دنیای عریان پسا ۴۰۱ خوش آمدید.
اشتباه نکنید ما با پهلوی خواهی طرف نیستیم. ملت استفراغ خودش را نمی خورد. انقلابِ سلطنت طلبی مثل تقاضای بردگی، مضحک است. رعیت آزاد شده بعد از هزاران سال، به عقب برنمیگردد. جنگ ۴۰۴ فقط چهره دیگر ۴۰۱ است. همان آدمها، همان مخاطبها، همان هدفها، حتی همان توهم سقوط ایران در مجازی. تکرار میشود چون درمان نکردیم، فراموش کردیم. اینبار هم پهلوی صرفا نمای جنگ احزاب است، نه حتی نماینده اش. مدیریت چنین باغ وحشی را فقط وحشی ترین میتواند: مجاهدین و کومله و موساد و ...
رجویسم از ۴۰۱ اپوزوسیون را بلعیده، ززا و پهلوی صورتکاند. در کف خیابان ۴۰۴ همزمان که شعار جاوید شاه میدادند تا مردم ناراضی ستمدیده را همراه کنند، برنامه اصلی مدیر داشت: مسلحین آموزش دیده. نمیشود شعار ژن ژیان ئازادی را از پژاک بگیری و خودش هم نیاید. نمیشود وسط جنگ اسرائیل ناآرامی راه بیاندازی و موساد نیاید. هرکسی نمیتواند آدم زنده بسوزاند، سر ببرد، صورت منفجر کند، دست و پا شقه و انسان سلاخی کند. تجربه دهه شصت و داعش و غزه میخواهد. باقیشان هم کف میزنند و هلهله میکنند؛ زامبی وار نفرت پخش میکنند، برای اشغال نظامی ایران به ترامپ و نتانیاهو التماس میکنند. اینها دقیقا چه فرقی با مجاهدین خلق کنار صدام دارند؟
اما انقلاب روزها برپا میشود نه با شورشی شبانه. انقلاب از زمین میروید نه از لوله تفنگ سرباز خارجی. مشکل براندازان اینست که انقلاب ۵۷ را نفهمیده اند. آنها جدی فکر میکنند خمینی را آمریکا و انگلیس آوردند، پس چرا اسرائیل و ترامپ ما را برنگردانند؟ فکر میکنند ۲۲ بهمن یک شورش شهری خشن بود. یک اتفاق ناگهانی، شلوغی اشرار، مردم جوگیر، فتح کلانتری، خیانت ارتش و تمام.
این کاریکاتور یک نسخه قدیمیتر هم دارد: چمدان دلار ۲۸ مرداد. شاه تا روز آخر حکومتش به کودتای آمریکا میگفت «انقلاب» مردم و شاه! و جشن میگرفت. انقلاب برای پهلوی، شعارهای جاوید شاه شعبان بی مخ و پری بلنده برای همراه کردن مردم است و شورش و کشتار و مدیریت روزولت. خودش هم با ثریا در هتلی در ایتالیا پول میشمرد. اگر انقلاب اینست چرا نشود دوباره سفارش داد؟ انقلاب اما روزها برپا میشود، آرام آرام، گام به گام، نفر به نفر. ۵۷ یک سال تظاهرات چند صد هزار نفره شهر به شهر داشت، زیر آفتاب. انقلاب کار یک شب و دو روز نیست، ۲۲ بهمن به ساحل رسیدن موجی بود که از نیمه خرداد پانزده سال قبلش راه افتاد.
انقلاب روزها برپا میشود، وقتی ساواکِ اسرائیلی را تأسیس کردند، وقتی طبقه اشراف و هزار فامیل ساختند، پابرهنگان را درجه دو، دره های فقر و حلبی آباد، یک طرف فساد و فحشا و یک طرف نبرد بقا ساختند، به اسم آزادی هویت را له، دوگانه ایران و دین ساختند، مرکز دنیا را اروپا و انسان را سفید غربی گذاشتند، سرسپرده آمریکا و اسرائیل شدند، استقلال را حراج کردند،... آرام آرام، گام به گام.
براندازی امروز یک صنعت شده است، یک بازار کامل بریده از واقعیت. اینها توهم انقلاب میفروشند و اسرائیل و آمریکا مشتاقانه میخرند. انقلابی که تظاهراتش در آلمان است، قانونش در آمریکا، دادگاهش در سوئد، مدیرانش در کانادا، شاهش در جزیره قناری، ملکه اش در آغوش معلم یوگا، ارتشش در آلبانی و اربیل، ایرانش در اینستاگرام. همه چیز هست جز واقعیت. مجازی را کاملا اشغال کرده اند و از جوانان ما قربانی میگیرند و تماشا میکنیم. محاسبات غلط را وارد بازی میکنند و پولش را میگیرند. اینجا هم حکومت بعد از ۴۰۱ تقریبا همه را رها میکند و حتی قدرت هم میدهد. همینها به اسرائیل میگویند "حکومت تسلیم شده، آنجا یک انقلاب داریم، کافی است حمله کنی" و هزینه اش را هزاران ایرانی میدهند. همینها اعتراض مردم به دلار ۱۴۵ تومنی را انقلاب جا میزنند و هزینه اش را هزاران ایرانی میدهند. ما مشکل ناترازی هزینه داریم.
فاجعه پنج شنبه ۱۸ دی سفارشی بود که دیر آماده شد. این برنامه شب اول بود که به روز سیزدهم افتاد. چیزی که پس از بمباران ایران، ترور یکباره سران سپاه، سرکوب پدافند باید در کف خیابان اتفاق می افتاد. این انقلاب نیست، تصویر بی دولتی Fail State و سقوط حکومت است. شوکی فلج کننده برای ذهن جامعه. در آن لحظه بود که امکان حمله زمینی از آذربایجان، کردستان، بلوچستان و حتی اشغال جزایر ایرانی، بمباران گسترده زیرساختها، برنامه های ربایش و ترور هدفمند امکان پذیر میشد. چنین خوابی دیده بودند و ما در رویای مذاکره بودیم.
حالا میفهمیم زنده ماندن ما در جنگ ۱۲ روزه یک معجزه بود.
از صداوسیما و زندان اوین تا ناجا و بسیج را بمباران کردند تا انقلاب بسازند، اما ملت نیامدند. همین ملت گلهمند ناراضی. این دستاورد شورش تراستی، بیکفایتی دولت، جنون جراحان اقتصادی، وفاق مجلس بود که برنامه نتانیاهو را کلید زد. مردمی که با موشک هم به خیابان نیایند با دلار ۱۲۰ میلرزند و با ۱۳۰ مردد میشوند و با ۱۴۰ به فریاد می آِیند. آرام آرام، دلار به دلار. از پلیدترین لحظات این کشور وقتی بود که اعتراضات را دیدند و ناگهان تصمیم به حذف ارز و انفجار قیمتها گرفتند. آتش را دیدند و بنزین ریختند. ما ناترازی هزینه داریم.
انقلاب روزها برپا میشود، وقتی مرغ و گوشت را دست نیافتنی میکنند، وسط جنگ شوک درمانی میکنند، جای برخورد با تراستی سراغ سفره مردم میروند، از زن هویت زدایی و از جامعه دین زدایی میکنند، راه میروند و اعلام ناتوانی میکنند، چرا مردم به ستوه نرسند و فریاد نزنند؟
انقلاب روزها برپا میشود وقتی یک دهه رویای رفع تحریم میفروشند و ملت به واقعبت مکانیزم ماشه میخورند. وقتی طبقه متوسط را در ۸۸ گروگان میگیرند و بدون پاسخگویی ده سال بعد به براندازی میریزند. وقتی طبقه ضعیف را در ۹۸ داغ میکنند و هزینه اش را گردن نظام می اندازند و بازخواست هم نمیشوند. چرا مردم به ناامیدی نرسند و فریاد نزنند؟
مساله ما پهلوی خارجی نیست؛ ما با نوپهلوی داخلی طرفیم. طبقه ای از اشراف داخل جمهوری اسلامی که قدرت و ثروت و به تازگی فرهنگ را گرفته. بالا رسیدگانی از پایین به بازماندگان قبلی که میخواهند به عقب برگردند. داستان عادیسازی ساواک و نوستالژی دهه پنجاه میسرایند، میگویند پابرهنگانِ بدون اتاق شخصی لیاقت ندارند، یک طرف ماراتن بازی و یک طرف شوک درمانی میسازند، مرکز دنیایشان اروپاست، دوگانه ایران و دین دارند، ایده شان تسلیم و سرسپردگی به غرب است، استقلال را هزینه میدانند، الگوی توسعه شان بن سلمان است، از موفقیت میدان و منطقه شرم دارند، با سقوط سوریه جشن میگیرند و شاخص ترین پروژه شان همان پروژه رضاشاه است: کشف حجاب برای پیشرفت! اینها دقیقا چه فرقی با پهلوی دارند؟
جریانی که در جنگ ۱۲ روزه نشان داد هیچ تعلقی به ایران ندارد. آنها بلافاصله پس از بمباران توسط آمریکا تابلوی تغییر پارادایم بالا آوردند، بیانیه رفراندوم دادند، با شایعه ترور رهبر جشن جانشینی گرفتند و از برجام ۲ و ۳ گفتند. مسابقه دم تکانی گذاشتند تا بعنوان جولانی ایران انتخاب شوند، حالا ایران سوریه هم شد که شد.
و معجزه اینست که خیلی از مردم بین آن نو رجوی مزدور و این نو پهلوی مرموز هنوز تسلیم نشدهاند. راه باریک امید از بین دو جریان پسرفت را میفهمند. راضی نیستند اما میفهند. بزرگی ۲۲ دی فقط تجمع ۳ میلیونی در تهران و چند میلیونی در ایران نیست، انقلاب عدد نیست، تداوم است. ۲۲ دی یک گام سفری است که از ساحل ۲۲ بهمن شروع شد به سمت قله سخت. این مردم انتخاب میکنند، از آن بیحجابی که ۴۰۱ بیرون نیامد تا این بسیجی که ۴۰۴ پای تصمیم اشتباه دولت ناحجاب کتک میخورد. یکسان نیستند اما میفهمند. تلخ است و زیبا. آنها بار دیگران را صبورانه به دوش میکشند چون میدانند ایران را باید روزها ساخت. میدانند لغزش شبانه وقتی زیر پایت دره سوریه و لیبی است یعنی چه. دره ای که ۱۸ دی نشان داد چقدر واقعی است. دره ای که چنان از جسد پرش کنند که قربانیان پنج شنبه گم شوند. تاریخ به احترام آنها خواهد ایستاد.
دیگر فرصت تکرار اشتباه نمانده. ما مشکل ناترازی هزینه داریم. امروز گذرنامه و تابعیت صنعت براندازی را بگیر و از اموالشان خسارت بردار، امروز خروج مسلحانه را ناممکن کن، امروز مجازی را مسئول کن، امروز تراستی را منحل کن، امروز امارات را کنار بگذار، امروز مسئول شوک درمانی را عزل کن، امروز مجلس را فعال کن، ... انقلاب روزها برپا میشود.»
به همان اندازه که افاضات توخالی و بیمایه صادقی بروجردی کل وقایع خونین دیماه را تا سطح کلید واژه هایی کلیشه ای تقلیل داده و خواننده را با صحنهای بیروح از جامعهای محکوم به تابعیت از فرمانروایان جهانی مواجه میکند، به همان اندازه یادداشت سلمان معمار ارزشی در فشرده ترین و موجزترین و در عین حال نیرومندترین بیان، هم عمق دراماتیک وقایع را روشن میکند، هم ابعاد تاریخی آن را و هم بازیگران داخلی و خارجی دست اندرکار آن را. صادقی بروجردی خواننده را به یک تماشاچی در حال انتظار پیروزی قهرمان محبوب، یک دولت شیک سکولار بازار آزادی با کمی هم چاشنی دولت رفاهی و عضو مطیع خانواده جهانی، تبدیل میکند، به همان اندازه سلمان معمار از خوانندهاش میخواهد که به نبرد با عواملی برخیزند که مسبب فاجعه بودند. او نگران است. نگران نظام مطلوب خویش و نگران پایههایی که وفادارانه بهای سنگینی برای حفظ این نظام پرداختهاند و اکنون زیر چرخهای ارابه همان نظام در حال له شدنند. در یک کلام، سلمان معمار روایتی اصیل از تراژدی خونین دیماه را در مقابل روایت جعلی صادقی بروجردی و امثال او قرار میدهد.
او درست تشخیص داده است که «اشتباه نکنید ما با پهلوی خواهی طرف نیستیم. ملت استفراغ خودش را نمی خورد. انقلابِ سلطنت طلبی مثل تقاضای بردگی، مضحک است. رعیت آزاد شده بعد از هزاران سال، به عقب برنمیگردد. جنگ ۴۰۴ فقط چهره دیگر ۴۰۱ است. همان آدمها، همان مخاطبها، همان هدفها، حتی همان توهم سقوط ایران در مجازی.» کراهت لمپن فاشیسم پهلویچی ها مانع از دیدن آن میشود که بلوای «ژن، ژیان، آزادی» راه بازکن این حجم از انحطاط سیاسی بود. دانشجویان «فرهیخته» دانشگاه شریف فحاشی را به مثابه شکل مدرن مبازه نسل زد تئوریزه کردند. آنها با افتخار «سبزی پلو با ماهی...» را نعره کشیدند. چماقداران پهلوی فقط این فرهنگشان را تا حد نهایی خود توسعه دادند. پهلویچی های ۱۴۰۴ امتداد منطقی ززآ بودند و ززآ هم امتداد منطقی بنفشی که خود به نوبه خود امتداد منطقی سبزی که خود آن نیز محصول جنبش اصلاحات بود. از آن زمان تا امروز یک سیر منطقی از لیبرالیسم تا صهیوفاشیسم طی شده است. سیری که خطوط آن را به روشنی میتوان ترسیم کرد. اصلاحاتی که با روشهای دمکراتیک و همراه با بسیج تودهای در صدد تغییر ماشین دولتی به یک دستگاه سکولار و پیوستن به «خانواده جهانی» غربی ها بود، سبزی که پس از ناتوانی اصلاحات با فشار خیابان لیبرالیزه کردن را دنبال کرد، بنفشی که پس از شکست سبز در خیابان از خیر دمکراتیزه کردن گذشت و از بالا به دنبال تحقق پیوست به آن خانواده کذائی برآمد. با شکست یا ناتمام ماندن تمام این پروژهها بود که «ژن، ژیان،آزادی» به مثابه نیروئی تازه نفس برخاسته از جندریسم نسل زد طبقه متوسطی برای دورهای کوتاه قادر به ایجاد صفی فراگیر از تمام ظرفیتهای سکولار طبقه متوسطی شد بی آن که بدیلی برای حکومت کردن ارائه کند. آنچه در این سیر به طور بی وقفهای تداوم یافت، رادیکالیزه شدن تمام این جنبشها بود که سرانجام و در جریان ززآ به نهایت خود رسید. سلمان معمار این را نیز درست تشخیص میدهد: «رجویسم از ۴۰۱ اپوزوسیون را بلعیده، ززا و پهلوی صورتکاند». هر چند تشخیص وی در تبیین پهلوی امروز و قرار دادن آن در کنار ززا یک تحول اساسی را نادیده میگیرد. تا برآمدن ززا، همه جریانات شکل دهنده به تلاطمات سیاسی به گونهای با انقلاب ۵۷ مرتبط بودند و در جریان آن انقلاب و شکل دادن به سرنوشت آن نقش ایفا کرده بودند. نسل زد شکل دهنده ززا اولین جریان اجتماعی بود که بدون هیچگونه رابطهای با انقلاب ۵۷ وارد معادلات سیاسی ایران میشد و شاکله وجودی خود را منحصرا از جندریسم غرب برگرفته بود. به همین دلیل نیز بود که ما همان زمان گفتیم که این نسل دقیقاً به دلیل عدم تعلق به جریانات سابقه دار قادر شده بود کل آن ظرفیت اعتراضی طبقه متوسطی را در خود جمع کند اما فاقد هر گونه بدیلی برای حکومت کردن بود و باید جای خود را به نیرویی دیگر میسپرد. این نیرو اما نمی توانست از دل نیروهایی باشد که در ارتباط با انقلاب ۵۷ شکل گرفته بودند. همه آنها در چهل سال گذشته یکی پس از دیگری به میدان آمدند تا سرانجام ناتوانی آنان آشکار شود. ززا گذار را سازمان داده بود و اکنون نیرویی خارج از همه معادلات پیشین باید ظهور میکرد. این نیرو جنبش ضدتفکر پهلویسم بود. با پهلوی نیرویی میدان را به دست گرفت که به معنای واقعی کلمه نیروی ضد انقلاب ۵۷ بود. برای طبقه حاکم زمان تسویه حساب نهایی و ریشهای با انقلاب ۵۷ فرا رسید. از این نقطه نظر دیگر پهلوی نه همان ززا بود و نه همان رجویسم. این تشخیص اشتباه سلمان معمار اما خدشهای در اصالت روایت تاریخی وی به وجود نمیآورد. او سیر وقایع را درست تشخیص داده است.
و به دلیل همین تشخیص درست هم هست که وی به طرح موضوعاتی مهم تر از خود روایت میپردازد. حقیقتاً نیز مهمتر از این اصالت روایت، دستگاه مفاهیمی است که سلمان معمار با آن به تبیین وقایع میپردازد. او تفکیکی را به میان میکشد که ماشین عظیم تبلیغاتی و اتاق فکرها و دانشگاهها و رسانههای جهان سرمایهداری در سه دهه اخیر پوسته ضخیمی بر آن کشیده و مانع از دیدن آن توسط توده های انبوه شدند. او به تفکیک مفهوم «انقلاب» با آن چیزی دست میزند که به نام انقلاب در تمام این سه دهه و بیشتر به خورد مردم داده شده است و سلمان معمار آن را «صنعت براندازی» مینامد. نفس همین تفکیک باید ابعاد تمایز در تحلیل رو روشن کند. این انقلاب است که از نظر او اصالت دارد. اصالتی که با تعبیر زیبای «انقلاب روزها برپا میشود»، لااقل عطف به وقایع دیماه، حتی از این نقطه نظر نیز تباینی آشکار با آن صنعت براندازی با فراخوانهای شبانهاش دارد. او همزمان از یک سو وقایع خونین آن دو روز را حاصل صنعت براندازی رده بندی میکند و به مقابله با نیروهای محرک آن میپردازد و از سوی دیگر به دفاع از انقلاب بر میخیزد. دفاع او از انقلاب دفاع چپ رادیکال از انقلاب نیست که نزد آن انقلاب اسم رمزی برای همان صنعت براندازی است.انقلابی که سلمان معمار از آن دفاع میکند انقلاب به زعم وی اسلامی سال ۵۷ است. او میخواهد از نظام دفاع کند. اما برای دفاع از نظام خود را ناچار به دفاع از انقلاب ۵۷ میبیند. او ناچار است دفاع از نظام را تنها در شکل دفاع از حرکتی به میان بکشد که در سال ۵۷ آغاز شد: «۲۲ دی یک گام سفری است که از ساحل ۲۲ بهمن شروع شد به سمت قله سخت». او تنها در این هیأت است که میتواند از نظام دفاع کند. در خود نظام او چیزی برای دفاع کردن نمییابد. در نظام حی و حاضر حاکم اما او نوپهلوی های را میبیند و طبقه اشراف تازه شکل گرفته را.
با این حال یادداشت سلمان معمار اما از همان چیزی رنج می برد که یادداشت هادی معصومی زارع رنج میبرد. برای معصومی زارع رها کردن حکمرانی آن شر اصلی بود که به این فاجعه انجامید. سلمان معمار هم در همان نحوه حکمرانی این شر اصلی را جستجو میکند. اما متوجه نیست که این اشتباهی در نحوه حکمرانی نیست، عند حکمرانی است. می نویسد: «انقلاب روزها برپا میشود، وقتی مرغ و گوشت را دست نیافتنی میکنند، وسط جنگ شوک درمانی میکنند، جای برخورد با تراستی سراغ سفره مردم میروند، از زن هویت زدایی و از جامعه دین زدایی میکنند، راه میروند و اعلام ناتوانی میکنند، چرا مردم به ستوه نرسند و فریاد نزنند؟»
او البته باید این را روشن کند که ربط هویت زدایی از زن و دین زدایی از جامعه با دستنیافتنی شدن مرغ و گوشت و شوک درمانی وسط جنگ چیست و چگونه همه اینها در کنار هم باعث به ستوه آمدن مردم و فریاد زدن آنان میشوند؟ حقیقتاً آیا او در این دی ماه خونین کسانی را هم در خیابان دید که در اعتراض به «هویت زدایی از زن و دین زدایی از جامعه» به خیابان ریخته باشند؟ لااقل در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماجرا کاملاً برعکس بود و آن کسانی که حضور فعالی در خیابان داشتند از قضا هم در شمار آنانی بودند که به زعم سلمان معمار از زن هویت زدایی میکنند و هم بهویژه آشکارا ضد دین هم بودند و با به آتش کشیدن مساجد و قرآنها هم به روشن ترین وجهی این ضدیت خود با دین را هم به نمایش گذاشتند.
اما از این که بگذریم و به نیمه اول حکم وی بازگردیم، حقیقتاً تفاوت وقایع خونین دیماه با آن انقلاب ۵۷ی که وی به ستایش از آن میپردازد در چه بود؟ در ۱۴۰۴ به زعم وی « انقلاب روزها برپا میشود، وقتی مرغ و گوشت را دست نیافتنی میکنند، وسط جنگ شوک درمانی میکنند، جای برخورد با تراستی سراغ سفره مردم میروند» و یا
«انقلاب روزها برپا میشود وقتی یک دهه رویای رفع تحریم میفروشند و ملت به واقعبت مکانیزم ماشه میخورند. وقتی طبقه متوسط را در ۸۸ گروگان میگیرند و بدون پاسخگویی ده سال بعد به براندازی میریزند. وقتی طبقه ضعیف را در ۹۸ داغ میکنند و هزینه اش را گردن نظام می اندازند و بازخواست هم نمیشوند. چرا مردم به ناامیدی نرسند و فریاد نزنند؟ … مساله ما پهلوی خارجی نیست؛ ما با نوپهلوی داخلی طرفیم. طبقه ای از اشراف داخل جمهوری اسلامی که قدرت و ثروت و به تازگی فرهنگ را گرفته. بالا رسیدگانی از پایین به بازماندگان قبلی که میخواهند به عقب برگردند. داستان عادیسازی ساواک و نوستالژی دهه پنجاه میسرایند، میگویند پابرهنگانِ بدون اتاق شخصی لیاقت ندارند، یک طرف ماراتن بازی و یک طرف شوک درمانی میسازند...».
مگر در ۵۷ غیر از این بود؟ خود او عطف به ۵۷ مینویسد: « اما انقلاب روزها برپا میشود نه با شورشی شبانه. انقلاب از زمین میروید نه از لوله تفنگ سرباز خارجی. مشکل براندازان اینست که انقلاب ۵۷ را نفهمیده اند….. انقلاب روزها برپا میشود، وقتی ساواکِ اسرائیلی را تأسیس کردند، وقتی طبقه اشراف و هزار فامیل ساختند، پابرهنگان را درجه دو، دره های فقر و حلبی آباد، یک طرف فساد و فحشا و یک طرف نبرد بقا ساختند، به اسم آزادی هویت را له، دوگانه ایران و دین ساختند، مرکز دنیا را اروپا و انسان را سفید غربی گذاشتند، سرسپرده آمریکا و اسرائیل شدند، استقلال را حراج کردند،... آرام آرام، گام به گام.» حقیقتاً تفاوت پابرهنگان درجه دو زمان شاه با پا برهنگان بدون اتاق شخصی بی لیاقت زمان جمهوری اسلامی در چیست؟ و چرا در اولی آن انقلاب از زمین رویید و در این دومی صنعت براندازی؟ یا شاید هم سلمان معمار در این دومی، یعنی در این تراژدی خونین دیماه، جلوه هایی از روییدن انقلابی را هم دیده بود؟ جلوههایی که سپس صنعت براندازی آن را کنار زد؟ حقیقت امر این است که این دومی محتمل نیز هست. این را هم سیر استدلالی سلمان معمار و تأکید وی بر پابرهنگان جامعه و ضدیتش با اشراف و «نوپهلوی های داخلی» نشان میدهد و هم آنچه که در پایان از نظام می خواهد:
«دیگر فرصت تکرار اشتباه نمانده. ما مشکل ناترازی هزینه داریم. امروز گذرنامه و تابعیت صنعت براندازی را بگیر و از اموالشان خسارت بردار، امروز خروج مسلحانه را ناممکن کن، امروز مجازی را مسئول کن، امروز تراستی را منحل کن، امروز امارات را کنار بگذار، امروز مسئول شوک درمانی را عزل کن، امروز مجلس را فعال کن، ... انقلاب روزها برپا میشود». و مشکل دقیقاً در همین نقطه است. برای هادی معصومی زارع امتناع از دست زدن به اقداماتی مشابه همین ها بود که وی را به این نتیجه رساند که فقدان حکمرانی علتالعلل فلاکت امروزی است. برای سلمان معمار هم مسئله همان است. گویی که با نام دیگری. نخست و در حاشیه، او مشکل را «ناترازی هزینه» مینامد و متوجه نیست که بهکارگیری خود همین عبارت به معنای برگرفتن مفاهیم همان به زعم وی نوپهلوی های داخلی است. نزد آنها است که مصائب اجتماعی و شکافهای طبقاتی با عناوینی از قبیل «ناترازی» بیان میشوند تا جلوهای طبیعی بیابند و وجه طبقاتی آن از دید پنهان بماند. اما گذشته از این، سلمان معمار نیز بسته ای از اقدامات را به میان میکشد تا به زعم خود مانع از پیدایش مجدد وضعیت کنونی شود. با هشداری دوپهلو در پایان که «انقلاب روزها برپا میشود». او مجموعهای از اقدامات را از نظامی میخواهد که آن نوپهلوی ها نه فقط در همان پرورش یافتهاند، بلکه بر مناصب کلیدی آن نیز مسلطند. مشکل سلمان معمار این است که این را پدیدهای قابل رفع میداند. فکر میکند با پیش گذاشتن اقداماتی که هر عقل سلیمی قادر به فهم آنها است میتواند بر روند امور تأثیرگذاری کند. اشتباهی که نه فقط او و هادی معصومی زارع، بلکه تمام کسانی مرتکب میشوند که ظرفیت چنین دگردیسیای به نفع تودههای کار و زحمت را در جمهوری اسلامی جستجو میکنند و البته که به هیچ نتیجهای جز سرخورده شدن نمیرسند. و علت پایهای آن هم از قضا در عدم فهم همان چیزی است که هم سلمان معمار، هم هادی معصومی و هم همه مدافعان انقلاب ۵۷ در درون و حاشیه نظام دچار آن هستند. آنها نه انقلاب ۵۷ را به درستی میشناسند و نه نظامی را که مدعی برآمدن از آن است. به همین دلیل هم قادر به درک سیر دگرگونی نظام جمهوری اسلامی از نظام مدعی مستضعفان به نظام «طبقهای از اشراف داخل جمهوری اسلامی» نیستند. از نظر آنها این اشراف و الیگارش ها و نوپهلوی ها نظام را تسخیر کردهاند و با رها کردن نظام از سیطره آنان وضعیت به سوی بهبود حرکت خواهد کرد.
در قسمت بعدی مطلب به این خواهیم پرداخت که چرا انتظار سلمان معمار انتظاری است غیر واقعی و موهوم.
بهمن شفیق
۲۸ بهمن ۱۴۰۴
۱۷ فوریه ۲۰۲۶


دیدگاهها
1- من در سال انقلاب 57 و چه در هفتههای اول اعتراضات مردمی که در خيابان بودم و چه بعد از آزادی از زندان شاه در رزوهای قبل از انقلاب، صادقانه میگويم هرگز و هرگز حتی يکی از شعارهای لمپنی که شما اسم برديد نشنيدم و از هيچ رفيق و آشنايی هم نشنيدم که شعارهای لمپنی در تظاهرات داه شده بوده باشد. اگر اين مورد در کوچه و محله ای که شما بودهايد اتفاق افتاده بوده باشد چرا آن را به کل تظاهرات انقلابی مردمی تعميم میدهيد؟
2- شما دقيقاً آگاهانه از ترم بورژوافاشيست برای هم اپوزيسيون لمپن مزدور امپرياليسم و صهيونيسم ، و هم برای بورژوازی هار ج.ا استفاده می کنيد تا قباحت اولی را بپوشانيد و جهت اصلی مبارزۀ کنونی و توجه عمومی مبارزه را به جای اولی به دومی معطوف داريد. اين روشی شناخته شده است که با چاشنی رمانتيسيسم ژورناليستی و سياسی پروپاگاندايی -که شما هم در همين نوشته انجام دادهايد -عليه کشورهای مستقل و ناسازگار با ترانس آتلانتيک و متمايل به شرق به کار گرفته شده و نمونههای فراوانش را هم در انقلابات رنگی رنگين کمانی در دنيا و در همين دو دهه اخير در عراق و لیبی و سوريه و ونزوئلا و یوگسلاوی و..و. شاهد بودهايم.
3- با پيگيری ارزيابی شما از وضعيت کنونی جامعه که در زرورق "مارکسيسم" پيچيدهايد و مطلقاً با دیالکتيک مارکسیستی و پراتیک لنینیستی مطابقتی ندارد، به تحليلهای مشعشع ایران(اسرائیل) اينترناشنال و هم قطارانش خواهیم رسید که تظاهرات میلیونی 22 دی و بهمن اخیر را ناچيز و تجمع صهیونیست فاشیست های خارج را پراندازه جلوه می دهند تا افکار عمومی جهانی را برای حمله به ایران و یعنی همانا رژيم "بورژوا فاشیستی" ج.ا. پذیرنده گردانند.
پرسیدهاید «مگر مشکل جنبش زن زندگی آزادی فقط شعارهای لمپنی است؟». می پرسم مگر ما چنین حکمی صادر کردیم؟ در همین نوشته حاضر هم سیاه بر سفید آمده است که ززا گذار مبارزه طبقاتی از چهارچوبهای برآمده از انقلاب ۵۷ به فراتر از آن، به نیروی ضد آن بود. در خلاصه ترین کلام، گذار نهایی از اصلاحات به پهلویسم به مثابه نیروی اصلی تغییر یا استحاله نظام. شاید متن را نخواندهاید که چنین حکمی صادر میکنید.
دوم میگویید در انقلاب بهمن ۵۷ هم شعارهای لمپنی طرح میشدند. اولاً به عنوان کسی که از نزدیک سیر آن انقلاب را تجربه کردم باید بگویمآن شعارهایی را که نوشتید اولین بار است که میشنوم. حتماً راست میگویید و آن شعارها هم سر داده شدند. اما منی که در بسیاری از تحولات آن زمان بوده ام آنها را نشنیده بودم. میدانید چرا؟ برای این که حتماً بخشی از مردم در اینجا و آنجا آن شعارها را به میان کشیدند و در یک برآمد تودهای این امری است کاملاً قابل فهم. مسئله این است که این شعارها در هیچ مقطعی ادبیات عمومی جریانات شرکت کننده در آن انقلاب را تشکیل نمیدادند. مضاف بر این چنین شعارهایی هیچ و مطلقاً هیچ بازتابی در ادبیات سیاسی نوشتاری آن دوران نداشتند. شما با همسان انگاری انحطاط مسلط امروز با آن چند شعار عملاً انقلاب بهمن را به این لمپنیسم منحط تقلیل میدهید. یا بهتر است بگویم این انحطاط را امری عادی جلوه میدهید که در هر برآمد تودهای میتواند اتفاق بیفتد. چنین نیست. آنچه در ززا واقع شد این بود که نه فقط تودهای از مردم این محل یا آن محل، بلکه الیت باصطلاح روشنفکری جامعه، نخبگان دانشگاهیاش، هنرمندان و ورزشکارانش این شعارها را در وسیع ترین سطحی رایج کردند و به ادبیات مسلط اپوزیسیون تبدیل کردند. مساعدترین زمین برای لمپنیسم ذاتی پهلویسم که از ابتدا با شعبان بیمخ و پری بلنده همزاد بود. شما این انحطاط را دارید لااقل کمرنگ جلوه میدهید، اگر نگوییم سفید شویی میکنید.
این تقلیل یا سفید شویی البته مقدمهای است بر حکم پایانی تان و اصلاً برای رسیدن به آن نتیجهگیری به عمل آمده است که « بورژوافاشیسم ارتجاعی حاکم و بورژوافاشیسم/بورژوالیبرالیسم اپوزیسیون هر دو به یک میزان در این وضعیت نقش دارند» و همچنین «چه موشک فتاح برنده شود و چه ناو جرالد فورد، هر دو علیه طبقۀ کارگر و علیه کمونیستها هستند». خلط مبحث ماهرانهای است. پرسش این نیست که آیا به زعم شما بورژوا فاشیسم حاکم و اپوزیسیون چه میزان در این وضعیت نقش دارند. پرسش این هم نیست که آیا موشک فتاح و ناو جرالدفورد هر دو علیه طبقه کارگر و کمونیستها هستند یا نه. در رابطه با ایران پرسش این است که کدام شرایط مبارزه طبقاتی برای طبقه کارگر و برای کمونیستها مساعدتر است. این به زعم شما بورژوافاشیسم حاکمی که زیر فشارهای مختلف داخلی و جهانی در موقعیتی ضعیف قرار گرفته است یا آن بورژوافاشیسم اپوزیسیون که سرزنده و بانشاط و با حمایت بیدریغ تمام مجامع بینالمللی از همین الآن چوبه های دار را برپا کرده است؟ آن هم نه فقط برای آخوندها. دقت کنید، این شعار اصلی شان است: «مرگ بر سه فاسد، ملا چپی مجاهد».
و در سطح جهانی هم، دوست دارید حکومتی داشته باشید که در پروژه های کازینوسازی غزه و در محاصره کوبا شرکت فعال داشته باشد؟ اگر هنوز هم معتقدید موشک فتاح و ناو جرالدفورد فرقی ندارند، روشن است که کجا قرار میگیرید.
خوراکخوان (آراساس) دیدگاههای این محتوا