استراتژی تنش!

نوشتۀ: هانس رودیگر مینوو
Write a comment

ناکامی قابل پیش‌بینی آلمان در عرصه داخلی و خارجی نافی منافع ارز لنگر غرب جهانی نیست. برعکس، مادام که وضعیت تنش ادامه دارد، دلار شکوفا می‌شود و اروپا را پیر جلوه گر می کند. زمان زیادی باید سپری شود، روسیه ویران گردد، آلمان تضعیف شود، اتحادیه اروپا قطعه قطعه شود و جنگ علیه چین به واقعیت تبدیل شود.

یادداشت:

از زمانی که کودتای میدان در سال 2014 اروپا و جهان را وارد یکی از مخاطره انگیزترین دوره های تاریخی کرد، مباحثه درباره نقش اروپا از عناصر همیشگی مجادلات و جنگ رسانه ای را تشکیل می‌داده است. پرسش کلیدی این مجادلات هم معطوف بود به رابطه بین آمریکا و اروپا. آیا دول اروپائی رعیت های آمریکا هستند؟ یا این که این دول، و در رأس آنان آلمان، با عزیمت از منافع خویش در صف مقابله با روسیه قرار گرفته اند؟ این مجادله البته بیش از هر چیز در میان منتقدان بلوک امپریالیستی غرب در جریان بود و نه در حواریون این بلوک. برای حواریون ماجرا ساده بود. روسیه یک دیکتاتوری عقب‌مانده بود همراه با چین که هر دو باید منکوب می شدند. مسأله فقط تعیین اولویت بود و این که کدام یک اول باید هدف قرار می گرفتند.

برای طرف مقابل اما ماجرا متفاوت بود. مباحثه بر سر نقش اروپا و رابطه‌اش با آمریکا از یک سو و با روسیه و چین از سوی دیگر، فقط مسأله ای تئوریک و فی المثل معطوف به ماهیت امپریالیسم نبود. این مسأله ای کاملاً عملی بود و نتایج این تحلیل می‌توانست در تعیین تاکتیک نقش مهمی ایفا کند. اگر اروپائیان رعیتهای آمریکا هستند، پس روشن است که تلاش باید بر برانگیختن غرور ملی آنان و جدا کردن آنان از اربابی باشد که علیه منافع خود آنان نیز عمل می کند. بروز نارسائی ها و دشواریهای سنگین و بخشا غیر قابل حل در ماههای اخیر در کشورهای اروپائی و بویژه در آلمان، به تقویت این دیدگاه نیز منجر شده است که سران کشورهای اروپائی در‌واقع خدمتگزارانی بیش برای اربابان آمریکائی خود نیستند. اینان خائنان به منافع ملی قلمداد می شوند. بویژه برای مخالفان پایه‌ای گلوبالیسم، هیچ تبیینی ساده‌تر و در عین حال درست تر از این نمی‌توان به دست داد. دول اروپائی فاقد استقلال اند و همان چیزی را اجرا می‌کنند که از واشنگتن به آنان دیکته می شود. این تبیین کاملاً مسلط بر ژورنالیسم انتقادی در غرب و نظریه پردازان مدافع جهان چند قطبی در غرب و شرق است.

روشن است که بر اساس تبیین فوق اروپا به عنوان یک عامل مستقل تاریخی در مجادلات ظاهر نمی‌شود. این آمریکاست که برای حفظ امپراطوری خود اروپا را به چنین ورطه هائی نیز می کشاند. در سطح دولتی، در طرف مقابل، یعنی در چین و (تا مدتی قبل) در روسیه نتیجه عملی این رویکرد تلاش برای جذب اروپا به روندی از تنش زدائی و در عین حال گسترش مناسبات اقتصادی همه جانبه (و نه فقط تجارت، بلکه سرمایه‌گذاری و همکاری علمی و غیره) و واگذار نمودن نقش دیپلماتیکی به مثابه بافر buffer ، ضربه گیر یا میانجی در جدال با آمریکا می‌شد (و در مورد چین هنوز هم چنین است). نقشی که باید در تعدیل مناسبات بین‌المللی تأثیرگذار می بود. برای جریانات انتقادی در درون خود غرب، این رویکرد از یک سو تأکید بر استقلال را به دنبال داشت و دارد و از سوی دیگر تأکید بر منافع عمومی هر کشور منفردی در مقابل منافع بلوکهای جهانی سرمایه.

بنا بر این تبیین اروپا به مثابه مجموعه‌ای از دول تابع آمریکا یا آنطور که در ادبیات ژورنالیسم انتقادی تلقی می‌گردد دولتهای رعیت vassall آمریکا پاسخگوی نیازهای عملی در یک مبارزه همه جانبه بین طرفداران جهان یونی لاترال آمریکائی یا پاکس آمریکانا و جهان مولتی لاترال یا همان جهان چند قطبی بود. اما آیا این تبیین مبنای نظری هم دارد؟ آیا بر تحلیل روندهای پایه‌ای تری در خود جوامع اروپائی و آمریکا از یک سو و در سرمایه داری جهانی از سوی دیگر متکی است؟ نه، چنین نیست. این رویکرد بیش از آنکه ناشی از بررسی و تحلیل مبانی پایه‌ای باشد بر مشاهداتی در سطح سیاست و در رابطه بین سران دولتها با فی المثل رؤسای جمهور آمریکا و یا رابطه بین مراکز اقتصادی، سیاسی و فکری در اروپا با مراکز مشابه در آمریکا و یا بر نفوذ افراد و نهادهای معین آمریکائی از قبیل سوروس و بنیاد جامعه باز او در اروپا متکی است.

مسأله در این نیست که آیا در بلوک غرب نقش اروپا و آمریکا یکسان است یا نه. این بدیهی است که آمریکا در این بلوک نقش رهبری را بر عهده دارد و آنهم – لااقل تا همین اواخر- تقریباً بلامنازع. مسأله اما در این است که آیا در آن ائتلاف غربی اروپا تنها نقشی منفعل ایفا می‌کند یا این که خود هم از منافع ویژه خود دفاع می‌کند و هم حتی در چرخشهائی مهم در صورت لزوم در مقابل آمریکا نیز می‌ایستد یا حتی خود نقش رهبری را بر عهده می گیرد.

نمونه هائی از این چرخشها را در سه دهه اخیر در وقایع متعدد می‌توان مشاهده نمود. در جنگ یوگسلاوی این آلمان بود که با به رسمیت شناختن اسلونی و کرواسی کلید تجزیه یوگسلاوی و آغاز جنگ داخلی را زد و آمریکا را وادار به ورود به جنگ نمود. در لشگر کشی آمریکا به عراق، آلمان و فرانسه هر دو در رأس ائتلافی بین‌المللی قرار داشتند که از سوی دونالد رامسفلد وزیر دفاع وقت آمریکا به عنوان اروپای کهنه در مقابل اروپای نو – لهستان و کشورهای اروپای شرقی – و سمبل محافظه کاری نامیده شد. در جریان پیوستن اوکراین و گرجستان به ناتو در سال 2008 این آلمان بود که در مقابل طرح ایستادگی کرد. حتی کودتای سال 2014 اوکراین و وقایع مترتب بر آن نیز به طور بلاواسطه ناشی از کشمکش بین روسیه و اتحادیه اروپا برای جذب اوکراین بود و نه جدال بین روسیه و آمریکا. پس از کلید خوردن ماجرا بود که آمریکا ابتکار عمل را در دست گرفت. درست مانند وقایع یوگسلاوی.

اما تشخیص شواهد این امر چندان دشوار نیست که اروپا – و هیچ نباید فراموش کرد که آلمان در رأس اروپا است – در سطوح دیگر نیز پروژه مستقل خود را دنبال می‌کرد و هنوز هم می کند. کافی است به جدال دیرینه بین آمریکا و آلمان بر سر مازاد تجارت خارجی آلمان اشاره کرد که برای سالهای متمادی مورد نزاع دو طرف بود. حتی در تولد یورو به عنوان ارز واحد نیز هدفی دوگانه دنبال می‌شد که از یک سو شکل دادن به بلوکی جهانی در همراهی با دلار و از سوی دیگر در رقابت با آن بود.

تأکید بر این رویکرد مستقل از آن رو اهمیت دارد که اولاً شناخت دقیق‌تری از توسعه و تکامل سرمایه داری معاصر و به تبع آن از مناسبات بین‌المللی به دست می‌دهد و دوماً منجر به آن می‌شود که گرایشات پایه‌ای خود این جوامع اروپائی نیز با دقت بیشتری مورد مداقه قرار گرفته و کل رویکرد آنان با یک کلیشه «دنباله روی از آمریکا» توضیح داده نشود. امری که مانع دریافت هم منافع استراتژیک اقتصادی و سیاسی و هم سنتهای جا افتاده از تمام دوران تکامل سرمایه داری در این کشورها می شود.

یادداشت هانس رودیگر مینوو از این دست است. او امپریالیسم اروپائی را با عزیمت از خود آن توضیح می‌دهد و نه با دنباله روی آن از آمریکا. این یادداشت البته جای یک تحلیل همه جانبه را نمی گیرد. اما به عنوان رویکردی متمایز از رویکرد مبتنی بر توضیح ارباب و رعیتی رابطه آمریکا و اروپا توجه را به جوانبی از اعماق جامعه آلمان و سنتهای طبقه حاکمه آن معطوف می‌کند که رویکرد ارباب و رعیتی اتفاقاً از دید پنهان می سازد. رویکرد ارباب رعیتی قادر به فهم ابعاد حدادی ماشین سرکوب لیبرال فاشیستی در اروپا نیست و به این وسیله خطری را نادیده می‌گیرد که تهدید آن برای موجودیت هم طبقه کارگر و هم جهان چندان کمتر از تهدید حرکت به سوی منازعه اتمی نیست. دولتمردان و دولت زنان اروپای امروز نوکران آمریکا نیستند، ایدئولوگهای یک ارتجاع اولترالیبرال-فاشیستی اند. نه هابک و نه بربوک و نه شولتس را نمی‌توان دستور بگیران سیا و پنتاگون تعریف کرد. گو این که هر کدامشان با درجاتی از تفاوت از روابط تنگاتنگی با واشنگتن نیز برخوردارند. مهم‌تر از همه آنکه رویکرد تقلیل گرایانه ارباب و رعیتی پس از روشن شدن عواقب وخیم تحریمهای غربی علیه روسیه در ماههای اخیر کل ماجرا را یا به حماقت و یا به نوکری سران اروپائی – و آلمانی – در برابر آمریکا تقلیل می‌دهد. این رویکرد زیانهای وارده بر اروپا را می‌بیند و آن را با این مشاهده ساده توضیح می‌دهد که تحریم ها به نفع اروپا نیستند.

از این نقطه نظر گویی مدافعان چنین نظریاتی منافع تاریخی بورژوازی آلمان و انگلستان و فرانسه و ایتالیا را بهتر از رهبران این کشورها تشخیص می دهند. آن‌ها قادر به فهم این امر نیستند که وقایع جاری را فقط بر اساس سود و زیانهای لحظه کنونی نمی‌توان توضیح داد. آن‌ها متوجه نیستند که موضوع جنگ بین روسیه – و چین – وغرب نه اوکراین است و نه کریمه. موضوع تغییر سلسله مراتب سلطه در نظام بین‌المللی است و دقیقاً به همین دلیل است که بورژوازی امپریالیست اروپائی با تمام قوا در صدد آماده کردن توده های مردم برای تحمل ریاضت و مرارت دوران جنگی است. اروپا برای جنگ آماده می شود، هر چند که امروز در مقامی نیست که بتواند در ارکستر قدرتهای بزرگ به بازی بپردازد. ناتوانی اروپا در تحقق استراتژی اش به معنای آن نیست که فریب آمریکا را خورده است. این ناتوانی محصول تکوین شرایط عینی بسیار عمیق‌تری است که ریشه‌های آن را باید در تحول تاریخ 5 قرن اخیر جهان به طور کلی و در شتاب توسعه مناسبات سرمایه داری در سطح جهانی پس از جنگ دوم جهانی و بویژه در سه دهه اخیر جست. ممکن است در کوتاه مدت اروپا به عنوان تنها قربانی این تحولات جلوه گر شود و در مقام مقایسه آمریکا به عنوان برنده ای که لااقل دلار آن حتی نیرومند تر از پیش ظاهر شود. اما این تنها خطای باصره است. خطائی که نویسنده یادداشت حاضر، هانس رودیگر مینوو، نیز در پایان یادداشت مرتکب می شود. واقعیت آن است که آمریکا و اروپا دوقلوهای جدائی ناپذیر سیامی اند که فرو رفتن هر کدام دیگری را نیز به قعر فرو می کشد.

بهمن شفیق

28 مرداد 1401

19 اوت 2022

استراتژی تنش!

اعلام عزم “ویران کردن روسیه» از سوی وزیر امور خارجه آلمان ظرف چند ماه نشان داد که از همان آغاز چیزی بیگانه با واقعیت و بیان واکنشی تهاجمی بود که بر متن تاریخ روابط دیپلماتیک آلمان و روسیه و یا به طور کلی بر متن روابط بین آلمان و روسیه شکست محتوم آلمان را به دنبال خواهد داشت. کسان دیگری هم در وزارت امور خارجه آلمان بودن که خواستار «ویران کردن روسیه» بودند که نام بردن از آنان در اینجا مجاز نیست، چرا که آنان چیزی بیشتر از تجسم یک جنون خودبزرگ بینی اقتصادی نبودند که بر موجی از نژادپرستی ضد اسلاو سوار است. [چیزی که] میلیونها انسان در شرق و جنوب شرقی اروپا قربانی آن شده اند. نیروهای آلمانی البته بر دروازه های لنینگراد خیمه زده بودند و در ورشو مستقر شده بودند و در پانسوو هم مرتکب قتل شدند؛ اما آن‌ها ناچار شدند عقب بنشینند.

گله های روسی

نژادپرستی ضد اسلاو که اکنون «روس هراسی» (یا روسوفوبیا) نام دارد هیستری نابودی نامبرده در بیانیه وزارت خارجه اکنون در رسانه‌های اصلی آلمان، بویژه در ارگان الیت اقتصادی و فرهنگی آلمان یعنی فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ (از این پس: فرانکفورتر) جاری شده و از ماهها قبل صفحات خود را برای ارائه تصویری از دشمن باز می‌کند که از قرون وسطی بر‌می‌خیزد و ترس برانگیز است. در مرکز این هیستری نابودی میل به «ویران کردن روسیه» اشباحی خوف انگیز ضد اسلاوی با ظاهر آسیائی در حال توفیدن اند: «آن زمان» هم مثل امروز بود که «گله های تاتار و مغول چنگیز خان به قلمرو اوکراین حمله کردند». “حالا این هجوم گله های روسی یک بار دیگر اوکراینی ها را به سوی غرب می راند». (فرانکفورتر 10 مه 2022)

دشمن سازی

این که تحریریه این روزنامه چنین متن هائی را بدون هیچ تفسیری منتشر می‌کند نباید مورد سرزنش قرار بگیرد. در اینجا کوتاهی در کار نیست. ارگانهای رسانه ای در این سطح – از جمله شبکه‌های تلویزیونی عمومی اول و دوم آلمان – اکنون در جنگ عیله روسیه به بخش افکار ساز میلیتاریزاسیون دولتی و مبتنی بر نژادپرستی تبدیل شده‌اند. در یکی از برنامه‌های معروف شبکه دوم تلویزیون گفته می‌شود که روسها «البته در ظاهر اروپائی به نظر می رسند» اما «نباید فراموش کنیم که … در مفهوم فرهنگی آن‌ها اروپائی نیستند.” (12 آوریل 2022) بر این مبنا روسهای غیر اروپائی از نظر قومی (نژادی) دوگانه اند و جنگشان هم مبنای ژنتیکی دارد: دشمن سازی ضد اسلاو به عرصه تصویر سازی ای بسط می‌یابد که متعلق به آسیائی هاست: نبردی در آینده علیه چین. و از سوی شورای رسانه‌های آلمان، این ارگان «کنترل از خود داوطلبانه» نیز هیچ اعتراضی دیده نشد که برای خود رسالت رعایت «استاندرادهای کیفی اخلاقی در ژورنالیسم آلمانی» را قائل است.

در هم آمیزی

آدم آرزو می‌کند که این عناصر آشکارا راسیستی هیستری نابودی متعلق به یک بخش افراطی در سیاست و رسانه‌های آلمان باشد، اما این امید در برابر واقعیتها در هم می شکند. این عناصر علناً نژادپرستانه در بالاترین سطح اتحادیه اروپای تحت سلطه آلمان پی ریزی می شوند. نقل قول بالا درباره روسهائی که اروپائی به نظر می‌رسند اما «اروپائی نیستند» از عبارات یک خانم کارشناس سیاسی اند که تلویزیون شبکه دو آلمان به عنوان نایب رئیس «انستیتوی اتحادیه اروپا برای مطالعات امنیتی» EUISS معرفی می کندو او یک افراطی نیست و از تحصیلات دانشگاهی در مونیخ و برلین هم برخوردار است. البته این فرستنده تلویزیونی در این کوتاهی کرد که انستیتوی مزبور و این خانم دانشمند را دقیقتر معرفی کند: در ویکی پدیا آمده است که انستیتوی مزبور که با پول مالیات تأمین مالی می‌شود «برای تهیه تجهیزات نظامی در اتحادیه اروپا فعالیت می کند». نگاهی به «اشخاص صنایع نظامی» نشان می‌دهد که آن‌ها از صفهای اول [جامعه] می آیند. آن‌ها رؤسای هیأت مدیره های CEO صنایع بزرگ اروپائی برای ادوات جنگی هستند، از توپخانه های ضد تانک تا پهپادها و موشکهای هدایت شونده از نوع آنهائی که تحویل اوکراین می شوند. در ایرباس، امبدا MBDA [کنسرن نظامی مشترک کشورهای اروپائی]، ضنایع هوافضای انگلیس BAE، ساب [سوئد]، ایندرا [اسپانیا] و یا صنایع هوافضای لیبهر [فرانسه] باعث درآمدهای میلیاردی می شوند. همکاری تنگاتنگ آن‌ها با انستیتوی اتحادیه اروپا در هم آمیزی منافع اقتصادی صنایع نظامی با راسیسم ضد اسلاو را بر ملا می‌کند که در هیستری نابودی اشاعه می یابد.

یادآوری

اما علیرغم تمام پروپاگاند قهرآمیزی که در حد افراطی گری های دوران جنگ سرد است در جامعه آلمان شور و شوقی به وجود نمی آید. “ویران کردن روسیه» یادآور عواقب آخرین تلاش تاریخی و داستانهای خانوادگی شصت ساله‌های امروز است که پدربزرگهای آنان دیگر برنگشتند و پدران آنان در این باره سکوت می‌کردند که در لنینگراد و ورشو و یا در کنار دیوارهای گورستان پانتسوو Pančevo چه گذشت. یک نفر از هر دو نفر آلمانی از گسترش قهر در اروپای شرقی وحشت دارد و خواهان یک راه حل صلح آمیز است. وزارت امور خارجه با هشدار دادن نسبت به این میل به صلح به عنوان خستگی از جنگ و وضعیتی از تخدیر آگاهی (فرانکفورتر 2 ژوئن 2022) نه تنها این آرزوی دستیابی به صلح را بی ارش جلوه می‌دهد بلکه همزمان در حال اشاعه جنگ طلبی و واکنش قهرآمیز است.

قدرت آتش

در اینجا بخش تهاجمی دیوانسالاران نظامی عملیاتی و نظریه پرداز آلمان با فراخوان ارسال «قدرت آتش» بیشتر به اوکراین در صدد طولانی کردن خشونت در اوکراین بر می‌آید (فرانکفورتر 14 ژوئیه 2022). امضا کنندگان این فراخوان می‌توانند سیر موفقیت آمیزی از ترقی شغلی خویش در آکادمی های ارتش آلمان را نشان دهند و یا مقر دانشگاهی خود را در پوتسدام [نزدیک برلین] دارند، جائی که مرکز فرماندهی اعزام دخالتگریهای سربازان آلمانی در خارج از کشور را هماهنگ می کند. در پوتسدام «جائی برای راه حل‌های دیپلماتیک نیست”.

صف آرائی

اگر برای مذاکرات «جائی نیست»، پس برلین چه هدفی را دنبال می کند؟ اگر در آغاز این هدف معطوف به [دستیابی به] آتش بس بود اکنون در مقر کمیسیون دفاعی مجلس آلمان صلح همراه با پیروزی مطالبه می شود. (17 ژوئیه 2022) یعنی بکارگیری نامحدود سلاح در عملیات جنگی با محدوده زمانی نامعلوم که مستلزم تمرکز همه نیروها ، یکسان سازی [و برطرف کردن] تناقضات . به طور خلاصه صف آرائی ای را خواستار می‌شود تا در میدان نبرد بر دشمن پیروز شود. برلین اهداف خود را رادیکالیزه می کند.

وضعیت تنش

این که این اهداف قابل دستیابی نیستند برای استراتژی آلمانی امری فرعی قلمداد می شوند. ورود به جزئیات توازن قوای واقعی و محاسبات آشکار غلط و خطر بکارگری وسایل کشتار اتمی باعث کج فهمی در مقاصد اصلی می شوند. [این اهداف] معطوفند به گسترش زمانی که وضعیت تنش جنگی در آن می‌تواند همچنان پابرجا بماند به گونه‌ای که کنترل اجتماعی قدرت [دولتی] با دستور العملهای اجرائی نخست محدود شده و سپس از میان برداشته شود.

مقررات زدائی

صدرا اعظم آلمان زمانی که تصمیم بودجه ای به ایجاد یک «صندوق ویژه» صد میلیارد یوروئی برای ماشین نظامی دولتی و خصوصی را به گونه‌ای غافلگیر کننده برای پارلمان اعلام کرد، نخستین گام را برای این مقررات زدائی برداشت (27 فوریه 2022). از آن زمان وی این مقررات زدائی را ادامه می‌دهد و آن را در داخل با از نفس انداختن استقلال تعرفه ای اتحادیه های کارگری تحت عنوان «عمل متمرکز» رادیکالیزه می کند. در نتیجه این امر «بین کافرمایان، اتحادیه ها، دانشگاهیان و تصمیم گیرندگان سیاسی» این توافق به عمل آمده است که باید «در کنار هم بمانند» و «زیر بال و پر یکدیگر را بگیرند» فرانکفورتر 18 ژوئیه 2022)

قطعه قطعه شدن در داخل

این «عمل» معطوف به پایین آوردن مؤثر افزایش دستمزدها همراه با صرفنظر کردن از اعتصاب، قلب اقتصادی مقررات زدائی در داخل است. با افزایش قیمتهائی بیش از 20 درصد برای نان روزانه این «آکسیون» به یک نزول واقعی حداقل معیشت به ویژه در آن لایه هائی از مردم می‌شود که در آمارها در حاشیه فقر به سر می برند. آنچه که با قصد «ویران کردن روسیه» آغاز شد، اکنون با قطعه قطعه کردن جامعه انسجام اجتماعی را نابود می کند. این ناکامی در داخل قابل پیش‌بینی است و موجبات ترس در برلین را فراهم می کند.

مالیاتهای ویژه

وزارت اقتصاد آلمان با روشی مثال زدنی استراتژی تنش را دنبال می‌کند و به طور مداوم مخاطبان رسانه ای را با این چشم انداز وحشتزده می‌کند که چنانچه دستورالعملهای ویژه را دنبال نکنند فجایع در راه خواهند بود. مقررات حفظ محیط زیستی که ابتکارات شهروندی سالها برایش مبارزه کرده بودند فدای منافع ارجح نیازهای امنیتی ادعائی می شوند، مناطق حفاظت شده طبیعی به روی صنعت بزرگ باز می شوند، نیروگاههای آبی کوچک در معرض تهدید تعطیلی قرار می‌گیرند (برای خدمت به تأمین کنندگان بزرگ انرژی).

استراتژی تنش به دنیبال دستیابی به وضعیتی است که در آن حتی نیروگاههای اتمی که در آلمان متوقف شده بودند دوباره بتوانند راه اندازی شوند تا جلو فروپاشی ادعائی صنایع آلمان گرفته شود. این فضای یک وضعیت ظاهراً در هم ریخته اضطراری ایجاد شده توسط جنگ امکان آن را می‌دهد که شرکتهای خصوصی درگیر بحران با مبالغی میلیاردی مورد حمایت قرار بگیرند و مالیاتهای ویژه ای برای مردم آلمان وضع شود؛ تنها به این دلیل که «روسیه» باید تحریم شود.

اقتصاد جنگی

سوداگران بین‌المللی ارز هم‌اکنون نیز ناکامی این سیاست را منعکس می کنند. سوداگران بازار پول ارزی را می خرند که لنگر اقتصاد جنگی جهانی غرب است در حالی که یورو در نسبت ارزشش سقوط می کند. این به قیمتهای بالاتری برای واردات آلمان منجر می‌شود. اختلاف ارزش هم بر سر مصرف کننده سر شکن می شود، تورم را تشدید می‌کند و باعث آن می‌گردد که سبد نان روزانه ناچیزتر به نظر برسد. آمادگی برای تقبل آن وضعیت تنش کاهش می یابد، نه فقط نزد نیازمندان [بلکه حتی در سطحی وسیعتر].

تهدیدات

این ناکامی عملی باید در حد امکان با یک پمپاژ ناسیونالیستی آلمان در اروپا و در سطح جهانی پیشگیری شود. اگر مبنای زمینی این عرض اندام همان رشد اجباری اقتصادی در جنگ رقابتی جهانی بر سر آخرین منابع است، نمای ظاهری آن اما «مسئولیت آلمان برای اروپا و دنیا» نامیده می‌شود (صدراعظم شولتس، 18 ژوئیه 2022). آلمان باید «رهبری کند»، «به عنوان کشور مرکزی اروپا». یعنی که «شرق و غرب، شمال و جنوب اروپا را به هم متصل کند». تعبیری مستند به ایدئولوژی ویرانگر اروپای میانی [دوران نازیسم] که زینتی بود برای اراده قدرت آلمانی از طریق سلطه اقتصادی بر کل قاره [اروپا].

از نظر زبانی صدراعظم آلمان هم‌اکنون بر سنت حواریون آلمانی دو جنگ جهانی قرار گرفته است که در وزارت امور خارجه به دنبال «اروپای میانی Mitteleuropa” بودند و با آن اطاعت [کشورهای] خارجی غیر آلمانی را در نظر داشتند. امروز نیز نزد شولتس قرار است که “رهبری» آلمانی به وصعیت «خودخواهانه بلوکه کردن تصمیمات اروپائی توسط کشورهای عضو خاتمه» دهد. تعبیر نادرستی نیست که این اظهارات را تهدیدی قلمداد نمود که متوجه سایر کشورهای عضو اتحادیه اروپا است: از یک موضع بدیهی عظمت و اتکا به نفس که برلین داعیه آن را دارد، سایرین را به وانهادن استقلال خود وادار کند و آن‌ها را در ازای سهمی برای نفع اقتصادی قدرت مرکزی آلمان باز هم بیشتر مورد استفاده قرار دهد.

قطعه قطعه شدن اروپا

مشارکت در برکشیدن قدرت مرکزی آلمان در اتحادیه اروپا در گذشته نیز مورد مناقشه بود. بهای مقرر برای آن در کشورهای دنباله رو به کشمکشهائی دائمی منجر می شد.و این بها از زمانی که صدراعظم آلمان خواستار آن شده است که « اتحادیه اروپا باید در جهان قدرتهای بزرگ در حال رقابت به یک عامل ژئوپلیتیک بدل شود» افزایش نیز یافته است. اتحادیه اروپا دیگر «نمی تواند در سیاست خارجی وتوی ملی [کشورهای عضو] را تحمل کند» (18 ژوئیه 2022).

در وضعیت تنش یک جنگ که قرار است «روسیه را ویران کند»، شولتس از «اروپای میانی» فراتر می‌رود و جهان را در مد نظر قرار می‌دهد و خواستار آرایش [مناسب] دولتهای اروپائی می‌گردد تا راه آن را برای آنان هموار کند که زیر پرچم آلمان به جمع باصطلاح قدرتهای بزرگ بپیوندند. این انکشاف جهانی قدرت مرکزی برلین که قصد تبدیل شدن به «عامل ژئوپلیتیکی» اتحادیه اروپا را دارد، پاریس، رم، مادرید، ورشو و یا بوداپست را به اقمار برلین بدل خواهد نمود. مطالبات برلین بیگانه با واقعیتند. این مطالبات اروپا را متحد نمی کنند، قطعه قطعه می کنند.

جنگ علیه چین

ناکامی قابل پیش‌بینی آلمان در عرصه داخلی و خارجی نافی منافع ارز لنگر غرب جهانی نیست. برعکس، مادام که وضعیت تنش ادامه دارد، دلار شکوفا می‌شود و اروپا را پیر جلوه گر می کند. زمان زیادی باید سپری شود، روسیه ویران گردد، آلمان تضعیف شود، اتحادیه اروپا قطعه قطعه شود و جنگ علیه چین به واقعیت تبدیل شود.

هانس رودیگر مینوو

22 ژوئیه 2022

Pancevo

تصویر: کشتار افراد بی‌گناه در پانسوو در بلگراد به تلافی قتل یک مأمور اس اس پس از بمباران و تسخیر بلگراد توسط ارتش آلمان نازی، 1941

 

https://www.freidenker.org/?p=13866

https://www.german-foreign-policy.com/news/detail/8990

 

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر