آنتی امپریالیسم و پرو کاپیتالیسم: تناقض در محور مقاومت؟ پاسخی به یک پرسش

نوشتۀ: وحید صمدی
1 Comment

رئیس این دولت که رئیس پیشین یکی از بزرگترین کنسرنهای خاورمیانه (آستان قدس رضوی) بوده است، دلیل حذف ارز ترجیحی را جلوگیری از قاچاق آرد و کالاهای ارزان به خارج معرفی میکند. اما درست چند روز پس از این اقدام در نشستی با فعالان محترم اقتصادی و تجار و بازرگانان آذربایجان غربی از تصمیمات خلق الساعه در گمرکات انتقاد کرده و میگوید: "برای تولیدکننده و صادرکنندگان مانع ایجاد نکنید..."

در جلسه پرسش و پاسخ هفته گذشته ی تدارک، پرسشی از سوی یکی از رفقا در خصوص حذف ارز ترجیحی به قرار زیر مطرح شد: "در خصوص ارز 4200، برای من هنوز مایه تعجب است که در این شرایط بحرانی بین المللی چگونه دولتی که به نوعی آخرین امید نظام ایران است، دست به چنین سیاستهایی می زند و به قول آقای رئیسی آبرویشان را روی این مسئله گذاشته اند....."

مضمون پاسخ رفیق بهمن چنین بود که جمهوری اسلامی یک دولت سرمایه داری است که کارش تضمین انباشت سرمایه و باز کردن راه برای جذب در بازار جهانی است. شناور کردن یا آزاد کردن بهای ارز هم جزیی از این سیاست است. وظیفه جمهوری اسلامی و هیچ دولت سرمایه داری دیگری برقراری جامعه ای از انسان های سعادتمند نیست. بنابراین طبیعی است که جمهوری اسلامی باید دیر یا زود به آزاد کردن قیمت ارز بپردازد و مثلا جلوی قاچاق آرد را هم از این طریق بگیرد. در همین رابطه بهمن شفیق به رفیق سؤال کننده گفت در واقع انتقادی به دولت رئیسی وارد نیست، انتقاد به شما وارد است که از این دولت انتظاری به جز این دارید. این دولت در حال عمل کردن به وظیفه خود به عنوان یک دولت سرمایه داری است. و تا زمانی که در برابر آن وزنه ای طبقاتی کمونیستی وجود نداشته باشد که آن را در برابر منافع کارگران و زحمتکشان عقب براند طبیعی است که این دولت برای تضمین انباشت و حفظ منافع سرمایه دست به هر اقدامی خواهد زد که لازم بداند.

پس از انتشار این گفتگو رفیق امین خ در کامنتی این پاسخ را کافی ندانسته و از زاویه ای دیگر سؤال فوق را بازطرح کرد. وی در کامنت خود به پیچیدگیها و ویژگیهای متناقض جمهوری اسلامی اشاره نمود و سؤال کرد که اساسا چنین جمع اضدادی چگونه ممکن است؟ ایشان ضمن تذکر لزوم مطالعه ای جامع در این باره سؤال مربوط به ارز ترجیحی را هم از زاویه همین خصائل متناقض جمهوری اسلامی به میان کشید.

البته پرسش مطرح شده در جلسه بیشتر به واکنش های از نظر سؤال کننده غیر معقول و غیر قابل فهم دولت رئیسی به عنوان "آخرین امید نظام ایران" در واکنش به شرایط بحرانی حاضر اشاره داشت. و هرچند در آن میتوانست این انتظار هشدارآمیز هم نهفته باشد که ای کاش نظام حداقل برای بقای خودش هم که شده به جای حذف ارز ترجیحی کمی به فکر معیشت مردم و مبارزه با فساد میبود! اما سؤال مستقیما حکم به وجود تناقضی بنیادی بین جایگاه جمهوری اسلامی در محور مقاومت و سیاست های داخلی آن آنچنان که رفیق امین مطرح میکند نمی داد.

ما قبلا در نوشته ها و گفتارهای متعدد به تحول جمهوری اسلامی و توسعه سرمایه داری ایران در چهار دهه گذشته پرداخته و تناقضات مادی و تاریخی آن را تا جایی که مقدور بوده مورد بررسی قرار داده ایم. در اینجا مجال تکرار و یا تکمیل آن مطالعه فراهم نیست. در مقابل در چپ وسیعا بحثی به عنوان دولت نامتعارف رایج بود و هست که همین "جمع اضداد بودن جمهوری اسلامی" که در کامنت رفیق امین مطرح شده پایه آن است. تصور من این نیست که رفیق مدافع آن بحث دولت نامتعارف باشد اما به سختی می‌توان تأثیر همان دیدگاه را بر بحث وی مشاهده نکرد. بنابر این تا آنجا که به سؤال رفیق امین بر میگردد تنها به مشخص ترین بخش سؤال او در مورد رابطه متناقض بین "محور مقاومت" و "سیاست های اقتصادی دست راستی" جمهوری اسلامی میپردازم. در این رابطه البته فرصت را غنیمت میشمرم و به بهانه این کامنت، نظری کوتاه هم به طرح مسائلی کلیدی در رابطه با درکهای غالب بر سنتها و تصورات چپ در رابطه با امپریالیسم و مبارزه ضد امپریالیستی می اندازم. و همزمان انگیزه ها و گرایش هایی را مورد بررسی قرار می دهم که سیاست منطقه ای و سیاست داخلی جمهوری اسلامی را متناقض می دانند.

اما ابتدا کامنت رفیق امین:

" پرسش‌ من‌ در باب اولین سوالی است که در بخش سوالات مطرح شد و پاسخ جامع و دقیق داده نشد و یا سوال به خوبی مطرح نشده بود. منظور رفیقی که سوال را مطرح کرد این بود که چگونه ممکن است ج.ا از یک سو خود را محور مقاومت در جهان بداند و از دیگر سو این چنین دست راستی ترین سیاست ها را در داخل به اجرا بگذارد؟.... از یک طرف مقاومتی ریشه دار و دامنه دار در سطح بین المللی ایجاد کرده است (هرچند در وقایع اخیر این پرچم تا حد زیادی از دست ج .ا خارج و در دست روسیه و چین و ... قرار گرفت) و از یک سمت دیگر اقتصاد و سیاستی تماما دست راستی را در داخل هدایت میکند. اساسا چنین جمع اضدادی چگونه ممکن است و چرا هر کدام از این سیاستها مانع وجود دیگری نمیشود ؟...."

همانطور که مشاهده میکنید قصد رفیق امین در این کامنت این است که به سؤال ابتدایی عمقی نظری ببخشد و مسئله را در سطحی فراتر از شگفتی نسبت به "غیرعقلانی" بودن سیاستگذاری دولت رئیسی در شرایط حاضر مطرح کند، و به آن به منزله یک تناقض بنگرد.

تز مبارزه ضد امپریالیستی و زمین سخت واقعیت

اما تصور چنین تناقضی تا حدودی از این باور دیرینه ناشی میشود که "مبارزه ضد امپریالیستی" در انحصار جریانات چپ است. و جریان یا کشوری که به طور قاطعی با قطب های اصلی امپریالیستی درگیر باشد اگر جزو کشورها و جریانات چپ نباشد لااقل نمیتواند به راست تعلق داشته باشد! به همین دلیل هم بود که چند دهه طول کشید تا چپ ایران باور کند که تقابل جمهوری اسلامی با "امپریالیسم به سرکردگی آمریکا" تقابلی ساختگی نیست و به قول رفیق امین به راستی مبارزه و "مقاومتی ریشه دار و پیگیر" در جریان است. البته چپ رادیکال همواره با اضافه کردن یک تبصره که "مبارزه (پیگیر) ضد امپریالیستی از مبارزه با سرمایه داری جدا نیست" اصالت مبارزه جریاناتی مثل حزب توده و کشورهایی مثل جمهوری اسلامی با امپریالیسم را به زیر سؤال برده است. اما همین مسئله نه تنها کمکی به روشن شدن موضوع و تفکیک مبارزه ضد امپریالیستی از غیر آن نکرده بلکه به توهمات بیشتر و عجیب تری هم منجر شده است. زیرا اگر چشم خود را لااقل به طور کامل به روی واقعیت نبندیم، امروز این نه جریانات چپ رادیکال با آن تبصره های شداد و غلاظشان بلکه از قضا همان جمهوری اسلامی بوده است که پیگیرتر از همه آنها در حال مبارزه ی "پیگیر" با امپریالیسم به رهبری آمریکا بوده است. و این در حالی اتفاق افتاده است که تشت مبارزه ضد امپریالیستی بسیاری از آن جریانات چپ از بام افتاده و یا با کرشمه های هنوز ضد امپریالیستی کسانی مثل یاسمین میظر و بهروز فراهانی در حال افتادن است. اما نتیجه منطقی همه این صغری و کبراهای چپ در امر امپریالیسم و مبارزه ضد امپریالیستی همان است که در کامنت رفیق امین و باورهای برخی دیگر از جریانات سیاسی دیده میشود. یعنی اگر مبارزه پیگیر ضد امپریالیستی نمیتواند از مبارزه ضد سرمایه داری جدا باشد، و اگر جمهوری اسلامی پیگیرتر از بسیاری از جریانات چپ در حال مبارزه با "امپریالیسم" بوده است، پس چرا به جای زیر سؤال بردن مبارزه ضد امپریالیستی جمهوری اسلامی به برهان خلف متوسل نشویم و چنین نتیجه گیری نکنیم که، پس جمهوری اسلامی هم به نوعی ضد سرمایه داری است و یا حداقل نمیتواند در سیاست های داخلی زیاد هم راست باشد؟! ممکن است خنده دار بنظر برسد، و ممکن است چپهای ضد امپریالیست پیشین ادعا کنند که جمهوری اسلامی بنا به ادعای خودش فقط ضد استکبار است و اصلا ضد امپریالیست نیست، و چنین نتیجه گیری هایی مسخره است. اما برای کسی که اندکی منافع طبقاتی و سیاسی دارد و در عین حال مبانی نظری اش درباره امپریالیسم را از همان چپ ضد امپریالیست میگیرد و یا مبارزه ضد امپریالیستی را در دنیای نیروهای واقعی در جهان معاصر و در زمین سخت واقعیت می بیند و نه در دنیای باورها و تجریدات، رسیدن به چنین نتیجه گیری مسخره ای منطقی است. همانطور که خود چپ های رادیکال و ضد امپریالیستی که مطمئنا چنین نتیجه گیری ای را مسخره تلقی میکنند خود در 40 سال گذشته به نوع دیگری و البته از موضع سیاسی کاملا متفاوتی به نتیجه مشابهی رسیده بوده اند. بسیاری از جریانات چپ پس از انقلاب با شروع از همین نقطه، یا همچون فداییان ماهیت جمهوری اسلامی را خرده بورژوایی تلقی میکردند و یا چون راه کارگر آن را با کاست روحانی توضیح میدادند. و طی 40 سال گذشته هم بی توجه به آمار تولید و تجارت، بدون توجه به سطح انباشت و شاخص های توسعه سرمایه در ایران، صرفا با نگاه به رفتارهای "متناقض" جمهوری اسلامی از جمله در سطح بین المللی و در تقابل با غرب و امپریالیسم به این نتیجه رسیده بودند که جمهوری اسلامی اصلا دولت متعارف سرمایه داری نیست. یعنی درست است که ضد سرمایه داری نیست، ولی مسلما سرمایه داریِ سرمایه داری هم نیست! از اینجا تا رسیدن به این نتیجه که، پس جمهوری اسلامی نمیتواند سیاست های راست سرمایه داری لیبرال و "نئولیبرال" و غیره را در پیش بگیرد، راه درازی نیست: دو نتیجه گیری و موضع سیاسی متفاوت و مغشوش از یک مقدمه تئوریک مشترک.

اما باید تایید کنم که حقیقتا هم همه این نتیجه گیری ها، چه چپ باشید چه نباشید، چه عدالت طلب باشید و چه ایرانگرا مسخره است. و تبصره های جدید بخشی از چپ سنتا ضد امپریالیست هم برای فرار از این اغتشاش فکری، که پس همه کشورها و دولتهای جهان از جمله ایران امپریالیستند از همه مسخره تر این کلاه شرعی است که بخشی از چپ پروغرب بر سر جماعت میگذارد تا مثلا هجوم امپریالیستی آمریکا و غرب به سوریه را "جنگ امپریالیستها" معرفی کند و با محکوم کردن آن عملا جانب طرف مهاجم یعنی غرب و ناتو را بگیرد. همین موضع گیری از جانب چپ پروغرب را در جریان نبرد اوکراین به گونه ای دیگر شاهدیم. اینبار این "امپریالیسم" مهاجم است که باید محکوم شود. و باز هم بازی در زمین غرب و ناتو.

بلی همه این بحث ها و آن نتیجه گیری ها مسخره است، اما نه آنطور که چپ رادیکال مدعی است به دلیل آن که "مبارزه ضد امپریالیستی از مبارزه ضد سرمایه داری جدا نیست" بلکه اولا به این دلیل که خود همان چپ رادیکال با تمام ادعایش امروز به دنبالچه بورژوازی غرب و "ارزشهای جهانشمولش" بدل شده است و کلاه ضد امپریالیستی اش حتی برای محور مقاومت ضد استکباری هم پشمی ندارد. و ثانیا بدین دلیل که تئوری امپریالیسم رفیق لنین در نهایت تبدیل به ابزاری شد در دست بخش هایی از بورژوازی ملی یا خرده بورژوازی رادیکال برای مبارزه با بخش مسلط بورژوازی در جهان. و بنابر این متناسب با منافع متنوع و تغییر وضع این بخش ها، درکها و تفسیرهای متفاوت از آن شکل میگرفت. امری که امروز در مسخره ترین شکلش در مباحثات چپ منعکس است. با توضیح کوتاهی در این باره بحث را ادامه میدهم و توضیح کامل آن را به مباحث تکمیلی واگذار میکنم. اما پیش از آن شاید تذکر یک نکته بی مناسبت نباشد که نقطه عزیمت کمونیسم اساسا انکشاف تاریخی مبارزه طبقاتی پرولتاریاست. این خرده بورژواست که از مبارزه ضد امپریالیستی چه با تبصره و چه بی تبصره، آغاز میکند.

تئوری امپریالیسم

لنین که اساس نظریه خود را از هابسون و هیلفردینگ گرفته بود، همچون هابسون اقتصاددان لیبرال به این نتیجه میرسد که نیاز به صدور سرمایه در دوران امپریالیسم از این واقعیت ناشی می شود که سرمایه داری در بعضی از کشورها "بیش از حد رسیده" است و سرمایه (به خاطر موقعیت عقب مانده کشاورزی و فقر توده ها) نمی تواند حوزه ای برای سرمایه گذاری "سودآور" بیابد. اما به قول گروسمن "این کافی نیست که صدور سرمایه را همچون جان هابسون اقتصاددان لیبرال و منتقد پیشگام امپریالیسم در رابطه با فقدان فرصت های سرمایه گذاری سودآور در داخل توضیح دهیم. مسئله این است که "چرا سرمایه گذاری های سودآور در داخل یافت نمی شود؟ مارکسیست هایی همچون اویگن وارگا، بوخارین، هیلفردینگ و باوئر استدلال کردند که ممکن است در خارج نرخ های بالاتری از سود نسبت به داخل بدست آید. [اما] آن ها باز هم توضیح ندادند چرا؟"

لنین در تئوری اش از بررسی تضاد کار و سرمایه و تناقض انباشت در سرمایه و در نتیجه کاهش نرخ سود شروع نمیکند تا به جواب سؤال فوق و توضیح جهانی شدن سرمایه برسد، او صدور سرمایه را در نتیجه "گندیدگی" و "بیش از حد رسیدن" سرمایه داری و کاهش سودآوری سرمایه ی انحصاری - به خاطر عقب ماندگی کشاورزی و فقر توده های کشورهای توسعه یافته- تلقی می کند، و بخش بزرگی از نوشته اش را به توصیف نمودها و مشخصه های امپریالیسم اختصاص میدهد بدون آنکه همچون مارکس به بررسی مادی تکامل تناقضات پایه ای سرمایه بپردازد. هرچند وی برخلاف رزا لوکزامبورگ امپریالیسم را با بازار محدود و عدم تحقق ارزش اضافی در کشورهای صنعتی و نقص سرمایه داری در بازتولید گسترده خود و نیاز به صدور کالا توضیح نمیدهد اما او هم در نهایت به قول پتر دکر امپریالیسم را به مثابه ابزاری اضطراری برای سرمایه ی بازمانده از رشد تلقی میکند. اگر تئوری امپریالیسم لنین در زمان خود نقشی عملگرایانه در پیشبرد انقلاب بلشویکی بازی میکرد و برای مقابله با سوسیال شوینیستها و کائوتسکیستها و سوسیال دموکرات های انترناسیونال دوم که به توجیه "مارکسیستی" سیاستهای استعماری دست میزدند نقش بسزایی داشت، اما در تحلیل مناسبات سرمایه با دور زدن کاپیتال مارکس گامی به پس محسوب میشد.

امروز بیش از یکصد سال از روزی که لنین امپریالیسم را به منزله "گندیدگی" و "بیش از حد رسیدن" سرمایه داری و آخرین یا بالاترین مرحله آن معرفی کرد میگذرد. اگر اساس نظریه لنین مبنی بر "گندیدگی" و بازماندگی از رشد صحیح بود امروز باید از سرمایه داری فقط اسکلتهای آن را میافتیم. این چه گندیدگی است که بیش از یک قرن طول کشیده و در آن سرمایه با وجود دوره های رونق و رکود و بحران، همچنان به توسعه خود ادامه داده و با شتاب تمام به رشد نیروهای مولده کمک کرده است. حتما عده ای خواهند گفت که سرمایه داری خودبخود نمی افتد. اما اگر گندیده بوده چرا نمی افتد؟! چگونه است که سرمایه در کنار توسعه نیروهای مولده، به توسعه جامعه مدنی، گسترش لیبرال دموکراسی و گسترش طبقه متوسط و تغییر ساختار و مفهوم شهر و غیره توفیق مییابد و اقشار و لایه های مدافع خود حتی در درون چپ را بازتولید میکند. واقعیت این است که تئوری امپریالیسم لنین قادر به توضیح تکامل سرمایه داری در قرن بیست و بیست ویک نبوده و نیست. این تئوری بیشتر واکنشی به یک صف بندی سیاسی بود. امری که خود لنین هم در مقدمه نوشته به نوعی اذعان کرده است.

تناقض در ذهن یا در واقعیت

تا اینجا شاید برای توضیح کوتاه ولی اساسی تر این مسئله کافی باشد که چرا بخشی از چپ لنینی ضد امپریالیست دیروز سر از دامان امپریالیسم درآورد و بخش دیگر آن از وجود "تناقض" بین "مقاومت ریشه دار و دامنه دار جمهوری اسلامی در سطح بین المللی" و "اقتصاد وسیاست تماما دست راستی در داخل" تعجب زده شده است.

اما جای جمهوری اسلامی در این وسط کجاست؟ بیچاره این نظام که در تمام دوران حیاتش تنها مشغول کار خود بوده و و خود را حداکثر ضد استکبار معرفی کرده نه ضد امپریالیست. نسبتی هم با تئوری امپریالیسم لنین نداشته و تنها خود را به عنوان هژمون منطقه و محور مقاومت معرفی کرده؛ پس چرا باید توسط گرایشات مشخصی متهم به تناقض در رفتار بین المللی و سیاست داخلی راستش شود؟ اگر در تئوری لنین، امپریالیسم به عنوان آخرین مرحله تکامل سرمایه داری و گندیدگی آن مطرح میشود، جمهوری اسلامی که به این چیزها کاری ندارد و محور مقاومت را هم در تقابل با استکبار و تنها برای "هژمون" کردن ایران در منطقه و ایجاد قطبی جدید و تازه نفس از سرمایه داری تعریف کرده است. پس این اتهامات ناروا و نچسب به جمهوری اسلامی که دچار پریشانی و تناقض است، و این شگفتی نسبت به رفتار محور مقاومت، از کجا ناشی میشود؟

واقعیت این است که درک کل صغری کبرای وجود تناقض بین محور مقاومتی بودن جمهوری اسلامی و سیاستهای دست راستی آن در داخل در یک تناقض منطقی در دنیای ذهن و یا ایرادات تئوری امپریالیسم رفیق لنین خلاصه نمیشود. و باور کنید، اگر کار گیجسری و تئوری پردازی های "ضد امپریالیستی" در میان نبود ریشه مسئله را از همان ابتدا در زمین مادی و واقعیِ طبقات و سیاست جستجو می کردیم و نه در دنیای اذهان و تصورات ضد امپریالیستی چپ و راست.

با همه این تفاصیل سؤال مطرح شده در جلسه گفتگو و در کامنت رفیق امین در هر شکلی که مطرح شود در واقع دغدغه ی طیف وسیعی از گرایشات سیاسی است. کسانی که به بحرانهای اقتصادی و اجتماعی داخلی واقفند و نگران از آشفته تر شدن اوضاع، پاسخ ها و اقدامات دولت را حاکی از بی تفاوتی نسبت به آنها و عدم جدیت برای رفعشان تلقی می کنند و از آن شگفت زده میشوند؛ کسانی که به گفته رفیق امین محور مقاومت بودن جمهوری اسلامی را در تباین با سیاستهای دست راستی داخلی آن میدانند؛ ایرانگرایانی که جمهوری اسلامی را امید احیای عظمت تاریخی ایران یا حداقل حفظ تمامیت ارضی آن میدانند و نگران آن هستند که جمهوری اسلامی با چنین اقداماتی تتمه پایه های اجتماعی خود برای مقابله با دشمنان را از دست بدهد؛ و نهایتا گرایشی در چپ که چشم اندازها و فضای فکری و سیاسی حاکم بر اعتراضات اجتماعی و توده ای را ارتجاعی و به نفع "امپریالیسم" ارزیابی می کند و امکان تاثیرگذاری بر توازن قوا را منتفی میداند و بنابراین آنچنان از تاثیرگذاری بر تلاطمات جاری و تغییر توازن قوا ناامید است که در سر آرزوی حفظ وضعیت موجود و به سر عقل آمدن جمهوری اسلامی را میپرورد و منفعلانه امیدوار است که نظام خود بالاخره فکری به حال این وضع در هم ریخته بکند. در ادامه و پس از مروری کوتاه بر تاریخچه محور مقاومت و دلایل مادی ظهور آن به بررسی گرایشات سیاسی گروههای مذکور میپردازم.

ولی پیش از آن باید باز هم تاکید کنم که تا جایی که به نقش جمهوری اسلامی در محور مقاومت و سیاست های دست راستی و ارتجاعی آن بر میگردد، از نظر ما این دو نه تنها هیچ تناقضی با یکدیگر ندارند بلکه به نوعی مکمل یکدیگر نیز هستند. تناقض واقعی در مادیت زندگی باورمندان به این تناقض است. و در واقع نقد را باید از همین پایه های مادی آغاز نمود.

مروری کوتاه بر تاریخچه محور مقاومت

ما بارها این مسئله را خاطرنشان کرده ایم که جمهوری اسلامی، ضد انقلابی بود که برای سرکوب و به شکست کشاندن انقلابی که از آن سر برآورده بود و برای حفظ پایگاه اجتماعی خود ناچار بود به بخشی از مضامین بر آمده از آن انقلاب تن دهد و در واقع بر آنها سوار شود. گرایش به محدود کردن مالکیت در جناحی از نظام در دهه 60 و یا مبارزه با آمریکا و تسخیر سفارت آن که به اذعان برخی از تسخیرکنندگان، اساسا برای مهار و خلع سلاح سیاسی و ایدئولوژیک مارکسیستها صورت گرفت، از جمله این موارد بود. در دهه 60 حداقل یک جناح از حاکمیت به سبب تاثیرپذیری از فضای آنزمان و فشار پایگاه اجتماعی اش با لعابی از انقلابیگری، بر محدودیت مالکیت خصوصی در اسلام و اسلام کاخ نشین و کوخ نشین و حکومت مستضعفان و قسط و غیره تاکید می نمود. اما پس از سرکوب انقلابیون در دهه 60 و تغییرات پس از فروپاشی بلوک شرق در جهان، جمهوری اسلامی تا حد زیادی از شر آن اجبار نخستین رها شد و در نتیجه، آن دایره لغات نیز به تدریج کاربرد خود را از دست داد و جای آن را واژگانی مثل ام القرای اسلام و محور مقاومت و حوزه نفوذ و عمق استراتژیک و حوزه تمدنی و هژمونی منطقه ای و غیره گرفت. میگویم تا حد زیادی از شر آن اجبار نخستین رها شد، به این دلیل که هیچگاه در 45 سال گذشته حس تلاطم و تغییر به طور کامل از فضای جامعه ایران رخت بر نبست.

در ایران هنوز هم خاطره آن انقلاب کاملا از اذهان زدوده نشده است. حتی اگر نسلی که آن خاطره را تجربه کرده، سرکوب یا پشیمان هم شده باشد، نمی تواند قدرت عظیم توده ها در درهم شکستن ماشین دولتی و نظامی را به فراموشی سپرده باشد. آن نسل مزه زندگیِ هر چند کوتاه در جامعه ای بدون دولت و سرکوب، ولی زنده و سالم را چشیده است. چنین جامعه ای مثل آتشفشان خفته ای است که دود آن کاملا فروننشسته است. در چنین جامعه ای طبقه حاکم نمی تواند نسبت به بقای دولت و سرمایه و مالکیتش آن مصونیتی را حس کند که در یک جامعه انقلاب ندیده حس میشود. در جامعه ایران برانداختن دولت، و مصادره انقلابی خانه ها و کارخانه ها و بانکها مفاهیم غریبی نیستند. و وحشتی که این مفاهیم در دل طبقه حاکم ایران و دولت آن میاندازد اصلا قابل مقایسه با کشورهایی نیست که یا انقلاب ندیده اند ویا از تجربه انقلابشان قرنی گذشته است. همین وحشت است که امثال حجاریان را به ضرورت نرمالیزاسیون رساند، و رهبر را که هر از چند گاهی سخنرانیهای پر شور در باره ساده زیستی و عدالت ایراد میکند وادار کرد که در سال 98 به بازتعریف واژه مستضعفین بپردازد و تمایز آن با اقشار فرودست و آسیب پذیر را برای اعضای بسیج مستضعفین روشن کند. که مبادا این واژه همچنان معنای زاغه نشین و حاشیه نشین و خرده بورژوای فقیر را به ذهن بخشی از بسیجیان جوان و "سوپر انقلابی" نظام متبادر کند و فیل آنها را به یاد دهه طلایی 60 و اسلام کوخ نشینان بیاندازد.

علاوه بر اینها، نکته مهمی که از سوی ما در گفتارها و مقالات متعدد مورد بحث قرار گرفته این است که بخش مهمی از بورژوازی ایران در دوران شاه خود را در راس جنبشی اسلامی یافت. این جنبش باید به بورژوازی ایران برای برداشتن برخی از محدودیتها کمک می کرد. از جمله باید به انحصار قدرت قشر محدودی از بورژوازی در حاکمیت شاه پایان داده میشد، تا راه برای مشارکت اقشار وسیع تر بورژوازی در قدرت و انباشت بیشتر فراهم گردد. همچنین باید با جایگزین کردن تز اسلامگرایی به جای پان ایرانیسم ضعف های آن گفتمان را در غلبه بر محدودیتهای ژئوپلیتیک ایران برای دسترسی و تسلط بر بازارهای منطقه رفع میکرد تا بتواند بورژوازی ایران را به اهداف عظمت طلبانه و تاریخی آن نزدیک سازد.

توضیح این مسئله که این اهداف با چه موانعی در سطح جهان و منطقه مواجه شد و یا تا کجا و تا چه اندازه تحقق یافت در این نوشته نمی گنجد. اما در هر حال تطور این جنبش و این سیاست در چهل سال گذشته، همزمان با رنگ باختن لعاب "انقلابی" آن و در تاثیر متقابل با واکنشهای منطقه ای و جهانی بود که به مفهوم محور مقاومت تعین بخشید. و تطور بعدی این محور به مفاهیم و جنبشها و گرایشات جانبی دیگری مثل ایرانگرایی نوین شکل داده که امروز دیگر به آن اندازه گسترش یافته است که بتواند به عنوان یکی از مؤلفه های مهم نظری و اجتماعی جامعه ایران و به بخشی از پایگاه اجتماعی جمهوری اسلامی تبدیل شود.

سیگنال مثبت به بازار

بنابر آنچه گفته شد نقش جمهوری اسلامی در محور مقاومت نه تنها در تناقض با سیاست های اقتصادی دست راستی اش نیست بلکه اساسا مکمل آن و ناشی از انباشت و توسعه هار سرمایه به خصوص در سی و اندی سال گذشته بوده است. بدون سطح بالایی از استثمار طبقاتی، بدون تورم های نجومی و بدون به فلاکت کشیدن کارگران و زحمتکشان، و بدون انداختن بار رکود و بحران بر گرده آنان، اساسا محور مقاومتی در منطقه به سرکردگی جمهوری اسلامی در این ابعاد شکل نمی گرفت.

توهم وجود چنین تناقضی آنچنان که اشاره شد از یک پیشفرض و بار ارزشی ناشی میشود که از سوی گرایشات سیاسی و ناسیونالیستی معینی به محور مقاومت نسبت داده شده است. و آن اینکه هرگونه تقابل با ارتجاع جهانی و منطقه ای از سوی یک دولت یا جریان سیاسی، آن دولت را خواه ناخواه در جانب منافع مردم و جامعه قرار می دهد. چنین کسانی به غلط به جمهوری اسلامی اعتباری را می بخشند که در شأن کشوری مثل کوبا است. اما برخلاف تصور آنها دولت رئیسی قرار نیست دست سرمایه داران را ببندد و یا حتی جلوی قاچاقچیان و رانت خوارها را بگیرد. این دولت هم همچون دیگر دولتهای ایران در سه دهه گذشته از کارگران و زحمتکشان مایه میگذارد. رئیس این دولت که رئیس پیشین یکی از بزرگترین کنسرنهای خاورمیانه (آستان قدس رضوی)  بوده است، دلیل حذف ارز ترجیحی را جلوگیری از قاچاق آرد و کالاهای ارزان به خارج معرفی میکند. اما درست چند روز پس از این اقدام در نشستی با فعالان محترم اقتصادی و تجار و بازرگانان آذربایجان غربی از تصمیمات خلق الساعه در گمرکات انتقاد کرده و میگوید: "برای تولیدکننده و صادرکنندگان مانع ایجاد نکنید..." به بیان دیگر درست است که آرد گران شده و شاید قاچاق آن دیگر مثل سابق سودآور نباشد، اما نگران نباشید قصد ما ایجاد محدودیت برای بازرگانان و برخورد با قاچاقچیان اصلی نیست. وی روز بعد از آن اعلام کرد که "برای میدان واقعی دادن به سیاست‌های اقتصاد مقاومتی بر بخش خصوصی تأکید داریم." او ادامه داد: "سرمایه‌گذار باید احساس امنیت کند و بداند که هم اصل سرمایه و هم سود آن تضمین است، به این، امنیت سرمایه‌گذاری گفته می‌شود." و در مورد شرکتهای واگذار شده به بخش خصوصی ای که غارت شده، از تولید باز مانده اند و کارگرانش به روز سیاه نشسته اند گفت: " اگر مجموعه واگذار شده‌ای مسترد شود، پیام خوبی ندارد.... باید کار ما سیگنال مثبت به بازار داشته باشد نه اینکه پیام منفی بدهد."

این است دولت محور مقاومت. دولتی که اختلافش با دولت پیشین، آن است که به "میدان" بیشتر از "دیپلماسی" اهمیت میدهد. تقابل یا تعامل این دولت با آمریکا نباید منجر به این توهم شود که ظاهرا بین سیاست خارجی و داخلی این نظام تناقضی وجود دارد. برعکس باید حذف ارز ترجیحی را هم همانند تحول در سیاست خارجی آن، با بررسی مادی و طبقاتی درون بورژوازی ایران توضیح داد. همچنان که اصلاحات احتمالی در سیستم بانکی و احیانا مبارزه با فساد و رانت خواری و غیره را در صورت عملی شدن نباید به منزله آوانس به توده ها تلقی نمود و به شیوه ای جز این تبیین کرد. تا زمانی که کمونیسم به وزنه سنگینی در سیاست ایران تبدیل نشده، تصور اتخاذ سیاستی در جهت منافع زحمتکشان از سوی جمهوری اسلامی توهمی بیش نیست.

حال نگاهی بیاندازیم به برخی از گرایشاتی که در این توهم شریکند و با نگرانی به نظام برای معقول کردن سیاست های اقتصادی اش هشدار می دهند و از سیاست های دست راستی آن تعجب می کنند. ببینیم که چه انگیزه هایی می تواند به این نگرانی و تعجب منجر شود.

ایرانگرا، چپ محور مقاومت یا سوسیالیست محافظه کار؟

گروه اول شامل بخشی از "عدالت طلبان" مخالف سر سخت دولت روحانی و وفادار به نظام می شود که اغلب مدافع سیاستهای منطقه ای جمهوری اسلامی بوده و به دنبال مطالبه تغییراتی به نفع بخشهای زیرین بورژوازی در چارچوب همین نظام هستند. آنها آرزوی توزیع عادلانه تر و مردمی شدن منابع و خصوصی سازی "درست" را در سر میپرورند، و از نظام و دولت رئیسی مبارزه با فساد و رانتخواری را مطالبه می کنند و از اینکه نظام به این مطالبات پاسخی "عاقلانه و به موقع نمی دهد در تعجب و آزرده خاطرند. آنها به محور مقاومت و تقابل جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل از منظر طبقاتی خود مینگرند. محور مقاومت در این دیدگاه در واقع نماد مقابله بورژوازی خرد و ارزشهای عدالت طلبانه ی آن با سلطه امپریالیستی و بورژوازی کلان است. آنها هم از اینکه یک سوی این معادله یعنی محور مقاومت برقرار است و سوی عدالت آن برقرار نیست، در تعجبند و در آن تناقضی مشاهده میکنند.

گروه دوم گرایشی است با نام "چپ محور مقاومت" که در کنار طیف متنوع و گسترده ای از ایرانگرایان بازیابی اقتدار و عظمت و ابهت دیرین ایران را وظیفه تاریخی جمهوری اسلامی می دانند و از یورش و خطر دشمنان منطقه ای و جهانی به این ام القراء نگرانند. از نویسندگان سایت هفته که بعضا محور مقاومت را راهی برای گذار سوسیالیستی ارزیابی می کنند، تا حشمت رئیسی و علی علیزاده و امید دانا و دیگر کانالهای تلگرامی و یوتوبیِ مشابه، منعکس کننده نظرات گواگونِ راست و چپِ این گرایش اجتماعی هستند. آنها نیز اینجا و آنجا و گاه به این تشخیص رسیده اند که جمهوری اسلامی بدون مبارزه قاطع با فساد و رانت خواری، بدون اصلاح نظام بانکی و بدون اندکی مراعات حال اقشار آسیب پذیر، به سختی قادر به حفظ پایگاه اجتماعی خود در تقابل با دشمنان خارجی خواهد بود. آنها از اینکه نظام به مسئله ای به زعم آنها به این مبرمی به اندازه کافی توجه نمی کند نگرانند و آن را در تناقض با جایگاه جمهوری اسلامی در محور مقاومت می دانند. آنها نیز به نظام هشدارها و رهنمودهای خیرخواهانه درباره رسیدگی به معیشت مردم و مبارزه با فساد میدهند و انتظارات خود را با مقامات جمهوری اسلامی در میان میگذارند و انتظار تعامل سازنده از آنها دارند.

در این میان گروهی هم هستند که از موضعی ضد امپریالیستی با چپ پروغرب مخالفند و ظاهرا با چپ محور مقاومت هم مرزبندی دارند و مدعی تلاش برای سازماندهی طبقاتی کارگران برای مبارزه با سرمایه داری هستند. چپ و راست اپوزیسیون برانداز را به درستی مرتجع قلمداد می کنند و به نقش آنها در ایجاد آشوب و بلوا و به مخاطره افکندن حیات اجتماعی واقفند. اما درک ایستا و انتزاعی آنها از تحولات جهان معاصر و تاثیر آن بر انکشاف مبارزه طبقاتی و موضع محافظه کارانه شان در ارتباط با سازماندهی و تحزب کمونیستی، آنها را عملا به مدافعین حفظ وضع موجود و نظاره گرانی تبدیل کرده که یا مایوسانه در انتظار تقدیر نشسته اند و یا آرزومندانه منتظرند که دستی از آستین همان دولت سرمایه داری برآید و برای محافظت از خود هم شده به رفع و رجوع "عقلانی" امور اقدام کند. هر چند این گرایش دارای کمیت و وزن اجتماعی ناچیزی است، و شاید به تناقضی که رفیق امین اشاره کرد باور نداشته باشد، اما تا آنجا که به مباحث میان کمونیستها و ایجاد تردید در آنها برای پیشروی برمیگردد، پرداختن به آنها و نقش محافظه کارانه شان از یکسو و همسویی عملیشان با چپ محور مقاومت و ایرانگرایان از سوی دیگر حائز اهمیت است.

این جماعت فضای سیاسی حاکم بر نیروهای اجتماعی و اعتراضات داخلی علیه حاکمیت را مخرب و ارتجاعی تشخیص می دهند و از این نظر نه تنها تفاوتی جدی بین تلاطمات سیاسی کنونی و جنبش ارتجاعی سبز قائل نیستند بلکه شرایط را گاه به مراتب وخیم تر و هولناک تر می بینند. به همین دلیل هم در واکنش به جنبش های جاری بسادگی از آنها کناره میگیرند و صرفا به تذکر کور بودن و مخاطره آمیز بودن آنها اکتفا مینمایند. مهمترین و شاید تنها محک ارزیابی جنبش های سیاسی و اجتماعی از نظر آنها پروغرب بودن یا ضد امپریالیست بودن آنهاست. و به همین دلیل صِرف تغییر ترکیب طبقاتی اعتراضات و جنبش های سیاسی و اجتماعی را برای تغییر رویکرد به آنها کافی نمیدانند. شرایط ابژکتیو را به نیروهای ارتجاعی دخیل در جامعه ایران و وزن آنها تقلیل می دهند و تغییر موازنه های طبقاتی بر تجمعات و اعتراضات را عملا غیر ممکن می دانند. تحولات سریع و پویایی جهان معاصر و تاثیر آن در ترک انداختن بر افکار را ناچیز میشمارند و به بحرانهای سرمایه و تاثیرات شتابدار آن بر برآمد جنبش های طبقاتی و کمونیستی توجهی ندارند. جنبش های خیابانی در ایران را عموما لانه ارتجاع و محل تجمع ستون پنجم امپریالیسم می دانند و به همین دلیل کارگران را از حضور در آن برحذر میدارند. خود را مدافع ایجاد تشکلهای طبقاتی محیط کار معرفی می کنند، اما از آن همه درکی انتزاعی و ایستا ارائه می دهند و تصور می کنند که آن همه باید در خلاء و در شرایطی آرام و بدون دخالت عوامل بیرونی اتفاق بیافتد.

خیابان و دنیای متلاطم سیاست را به نیروهای ارتجاعی واگذار می کنند. و در پیش گرفتن سیاستی فعال و مستقل از محور مقاومت و یا در تقابل با آن را خطرناک و بازی در زمین آمریکا و اپوزیسیون مرتجع قلمداد می نمایند و از این نظر عملا در زمین همان چپ محور مقاومت و ایرانگرایان بازی می کنند.

درک مخاطراتی که حیات اجتماعی را تهدید می کند، توسط این جماعت به فعالیت سیاسی و اجتماعی بیشتر، به حضور و ترویج و سازماندهی کمونیستی فعالتر اعتراضات کارگران و به تلاش برای تفکیک صفوف طبقاتی در تجمعات آنها نمی انجامد. و نگرانی آنها نسبت به وزن بالای اپوزیسیون بورژوایی، به طرح مطالبات طبقاتی، به فراخوان به خلع قدرت طبقه حاکم و به سر دادن شعارهای انقلابی و پخش پلاکاردهای کمونیستی در تجمعات و اعتراضات منجر نمی شود بلکه به سادگی به عقب کشیدن از مبارزه با طبقه و دولت حاکم ختم میگردد. ارزیابی آنها از نیروها و مخاطرات موجود، آنها را به سوی تحزب و کار نقشه مند کمونیستی نمی کشاند بلکه به از دست دادن روحیه تهاجمی و صرفنظر کردن از مبارزه با بورژوازی و دولتش مبتلا می کند. آنها به جای حضور میلیتانت برای ایزوله و تصفیه کردن لیبرال دموکرات ها و چپ بورژوایی پروغرب یا طرفدار محور مقاومت در تجمعات کارگران و زحمتکشان، صحنه متلاطم اما واقعی مبارزه را ترک می کنند و در فیس بوک و توییتر چمباتمه می زنند. اینها خرده بورژواهایی وحشت زده هستند که در دنیای انتزاعیات خود فرو رفته اند. این سوسیالیست های خرده بورژوا، ناامید و از نظر سیاسی فلج بوده و نسبت به انجام تغییر به شدت محافظه کار ومنفعلند. آنها برای آنچه در دنیای واقعی در حال اتفاق افتادن است راه حلی ندارند، از تغییرات سیاسی حاد در جامعه به دلیل خطراتی که در کمین است وحشت دارند و در مواجهه با آن به درون خود می خزند.

هر چند نمیتوان اینها را به طور قطع در کنار چپ محور مقاومت و ایرانگرایان قرار داد، اما در دید آنها کارگران و زحمتکشان گرسنه و کارد به استخوان رسیده باید تا زمان ناپدید شدن همه خطراتی که از جانب غرب و اپوزیسیون برانداز، جامعه را تهدید میکند دست به آسمان بلند نمایند و در آرزوهای ایرانگرایان و عدالت طلبان و چپ های طرفدار محور مقاومت برای حفظ وضع موجود شریک شوند. و اگر خدای ناکرده روزی ناچار پایشان به خیابان هم باز شد مواظب باشند که صدایشان خیلی بلند نشود و از خواهش و تمنا از دولت رئیسی برای ترحم به توده ها فراتر نروند. هر چند این گرایش در انتزاع میداند که سیاست خارجی و داخلی بورژوازی ایران را نمیتوان با تناقض آلود بودن آن توضیح داد، اما در عمل تسلط گفتمان های ناسیونالیستی را پذیرفته و آرزو دارد که تقابل جمهوری اسلامی با امپریالیسم آنچنان پیگیرانه پیش برود که بر سیاست داخلی آن هم تاثیرات معقول خود را به بار آورد!

شاید استدلال ها، تنوعات و نقطه شروع های سیاسی و عقاید دستجات فوق متفاوت باشند، اما در پس همه آنها همان حس ناسیونالیستی و ایرانگراییِ مسلط بر بخشی از خرده بورژوازی ایران است که موج میزند. تناقضی که رفیق امین بدان اشاره میکند تناقضی در رفتار جمهوری اسلامی نیست، تناقضی است در جامعه و در درون نیروهای طبقاتی و سیاسی. تناقضی است در مناسبات و منافع لایه های گوناگون بورژوازی ناسیونالیست ایران.

 

وحید صمدی

خرداد 1401- ژوئن 2022

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.
  • This commment is unpublished.
    محسن · 3 months ago
    با سلام و خسته نباشي به رفيق وحيد برای تهيهً اين مطلبِ مهم و لزومأ پرحجم
    من فکر مي کنم قضاوت در بارهً ميزانِ تطابقِ تئوری ها و علوم با واقعيٌات بايد برپايهً محتوایِ خودِ تئوری ها و با توجه به داده هایِ موجودِ زمان و دورهً تکوينِ تئوری ها انجام گيرد و به طورِ علمي با داده هایِ جديد تکامل يابد. اين مهٌم در رابطه با موضوعِ بحثِ شما و تئوریِ لنينيِ امپرياليسم نيز صادق است و نمي توان و نبايد بر اساسِ مثلأ کژفهميِ چپ راديکال از آن و سپس دگرديسيِ 180 درجه ای اش از لزومِ مبارزهً ضدامپرياليستي(ضدسرمايه داری) اين تئوری به پروامپرياليسم، موردِ تحليل قرار گيرد.
    مارکسيست هایِ بنامي از جمله سميرامين از سال ها پيش که بررسيِ مجددِ متونِ مارکسيستي در دستور کار قرار گرفت در پي نشان دادنِ "عدول" امپرياليسمِ لنين از سرمايهً مارکس برآمدند (که البته نقدِ ديالکتيکيِ کليٌهً آثارِ مارکسيستي و بيرون آوردنِ آنها از پوششِ قدسيِ آيه ای کارِ شايسته ای است) اما تا جايي که حداقلً من دنبال کرده ام مستنداتِ منسجم و اثباتِ قابلِ قبولِ چنين عدولي ارائه نشده وهمجنان موضوعِ موردِ مناقشه ای است. من در اين جا چند مطلب را تيتروار و صرفأ جهتِ انکشافِ بيشتر و روشني بحث و نه اظهارِ نظرِ قطعي مطرح مي کنم .
    به نظر من پنج مؤلفه ای که لنين برایِ توضيحِ "امپرياليسم به مثابه آخرين مرحلهً سرمايه داری" با توجه به داده هایِ موجودِ آن زمان ارائه داد مطابق با واقعيٌتِ آن دوره است که مي تواند با افزودنِ فاکتورهایِ تازه که يا درآن زمان وجود نداشتند يا از برجستگيِ کافي برخوردار نبودند تکميل و به روز گشته و اعتبارِ خود را حفظ نمايد. آيا تئوریِ مذکور انعکاسِ واقعيٌت هایِ موجودِ بلعيده شدنِ هرچه بيشترِ سرمايه هایِ کوچکتر توسط بزرگ تر ها، انحصاری تر شدنِ هرچه بيشترِ بنگاه ها و ادغامِ بيشترِ کنسرن ها و بانک ها و تسلطِ سرمايهً مالي نبود که نسبت به دورهً مارکس و انگلس شدتِ بيشتری پيدا کرده بود؟ آيا صرفأ به خاطر "دور زدن کاپیتال مارکس گامی به پس محسوب میشد" يا با داده هایِ تازهً موجود در تطابق با واقعييٌت قرار نداشت؟ البته من مي توانم اطمينان داشته باشم که نظرِ شما ربطي به نگاهِ تقدسي و جزمي به مارکسيسم و مارکس پرستي ندارد.
    آيا وچرا امپرياليسم را نمي توان "آخرين مرحلهً سرمايه داری" دانست؟ و آيا امپرياليسم ماهيتي غيرِسرمايه داری دارد؟ آيا مابينِ سرمايه داری(امپرياليسم) و سوسياليسم مرحلهً ديگری وجود دارد؟ آيا واقعيٌتِ وجود و پيدايشِ تکنولوژی های جديد و پيشرفته و درابزارِ توليد و مالأ باز توليدِ سرمايه داری و انباشتِ بيشترِ سرمايه مباينتي با اعتقاد به آخرين مرحلهً سرمايه داری (امپرياليسم) دارد؟ يا اين که "انقلاباتِ تکنولوژيک" و گذارِ سرمايه داری از بحران و ترميمِ خود را بايد يک مرحلهً تازه ای از سرمايه داری يا "رشد" و "شکوفايي" و رونق و ترٌقي و نشانهً ماندگاری و ناميرايي سرمايه داری دانست؟ آيا پيدايشِ انقلابِ صنعتي و ماشينِ بخار و پيشرفت هایِ سريعِ سرمايه داری تغييری در ديدگاهِ ماترياليسمِ تاريخيِ مارکس و انگلس مبني بر اضمحلالِ سرمايه داری به مثابهً آخرين مرحلهً دورهً ماقبلِ تاريخ و برقراریِ سوسياليسم و تاريخِ نوين پديد آورد؟ همانطور که دولت هایِ سرمايه داری اشکالِ گوناگونِ پارلمانتاريستي يا استبدادی يا فاشيستي يا استثنايي و غيرمتعارف و ايدئولوژيک مي گيرند خودِ نظامِ سرمايه داری هم به اشکال و مراحلِ آزاد و رقابتي و انحصاری و امپرياليستي ظهور مي کند ، منتها در تمامي اشکال و مراحلِ فوق ، چه دولتي و چه نظام، با ماهيتي سرمايه دارانه به حياتِ خود ادامه مي دهد .
    حداقل من هيچ کجا نديده ام که لنين از سازش و اتحادِ پرولتاريا با "بورژوازی ملي" و "خودی" و خرده بورژوازی صحبتي به ميان آورده باشد. اگر هم احيانأ مبحثي در رابطه با مبارزهً ضدامپرياليستي پيش آمده باشد براساسِ تحليلِ مشخص از شرايطِ مشخص و تنها و تنها مشروط بر هژمونيِ قاطعِ طبقهً کارگر مطرح شده است .
    من از "گنديدگي" سرمايه داری(امپرياليسم) هرگز "افتادن" خود به خودیِ آن را استنباط نکرده ام . درعلمِ اجتماع صحبت از مناسباتِ توليدی ، نيروهایِ توليدی و موازنهً طبقاتي و مبارزهً طبقاتي است. حتي ميوهً گنديدهً درخت هم بدونِ وجودِ نيرویِ جاذبهً زمين "نمي افتد" . در زمانِ مارکس و انگلس هم "سرمایه با وجود دوره های رونق و رکود و بحران، همچنان به توسعه خود ادامه داده و با شتاب تمام به رشد نیروهای مولده کمک کرده است" پس چرا عليرغمِ آن که سرمايه داری "نيفتاد" مارکس و انگلس همچنان به نابودیِ آن چون آخرين مرحلهً نظامِ استثماری معتقد بودند؟ نه مارکس نه انگلس و نه لنين به درستي زمانِ "افتادن" سرمايه داری را مشخص نکردند (اگر مي کردند مارکسيست نبودند) و محدودهً زمانيِ هم برایِ عمرِ آن تعيين ننمودند( به همان دليل). اگر هنوز سرمايداری(امپرياليسم) به عواملِ متعددی از جمله متحد نبودنِ "پرولتاريایِ همهً کشورها" و سرگردانيِ آنان و جنگ و جدل هایِ خودخواهانهً کمونيست ها در سطحِ جهاني سر پا مي باشد گناه از تئوریِ لنيِنيِ امپرياليسم نمي باشد. به باورِ من ديدگاهِ لنين مبني بر گنديدگيِ امپرياليسم (سرمايه داری ) ناظر بر ناتوانيِ آن در حلٌ معضلاتِ في مابينِ دولِ سرمايه داری(امپرياليستي) ، تنگ تر شدنِ رقابت هایِ امپرياليستي و بلعيده شدنِ انحصاراتِ بيشتر توسطِ انحصاراتِ قوی تر ، توسعهً بورس بازی و گرايش به سرمايه مالي و نزول خواری و متعاقبِ آن ها افزايشِ فقر و فلاکت و استثمارِ توده ها و نابودیِ ارزش هایِ انساني و..و بوده است. در همين يک قرنِ گذشته چندين بلوکِ امپرياليستي در برابر هم شکل گرفته اند؟ چندين جنگِ کوچک و بزرگ رخ داده است؟ آيا ميليون ها ميليون انسان به ورطهً فقر و بزهکاری و فساد و بي حرمتي به خويش و جامعهً بشر نيفتاده اند؟ قحطي و بي خانماني و بيماری و فلاکت ، مرگ را برایِ انسان امروزی به آرزو تبديل کرده است. واين همه در پرتوِ "پيشرفتِ" سرمايه داری و خودسازی و رشد و بازتوليدِ خود و خروج از بحران های ادواری صورت گرفته است. يعني تحولِ تکنولوژيک و رشدِ ابزارِ توليد مغايرتي با ايدهً امپرياليسم به مثابه آخرين مرحلهً سرمايه داری ندارد. در بحبوحهً جنگِ خانمانسوزِ جهاني اول و در چنان شرايطي بود که لنين دست به تدوينِ تئوری"امپرياليسم..." زد و دست مريزاد که با درک و کشفِ به موقعِ واقعيٌتِ تاريخي و يافتنِ حلقهً ضعيفِ گردونهً امپرياليسم توسط او و افقِ نزديکِ وقوع انقلابات در اروپا، مابه الزاء عمليِ مارکسيسم يعني اولين انقلابِ پيروزمندِ سوسياليستيِ تاريخ بوقوع پيوست و مارکسيسم ـ لنينيسم برای اولين بار به ميانِ توده هایِ گريزان از وضعِ موجود رفت و ملموس گرديد(البته واژه هایِ مارکسيسم و لنينسيم تنها پس از درگذشتِ دو معلمِ بزرگِ پرولتاريا، مارکس و لنين، ظهور کردند). آيا بدونِ رخدادِ عظيم انقلابِ اکتبر، مارکسيسم همچنان در آکادمي هایِ فلسفي زنداني نبود و توده ها توسطِ نصايحِ برنشتاين ها و کائوتسکي ها و پلخانف ها "افتادن"ِ سرمايه داریِ را انتظار نمي کشيدند؟ با پوزش از اطالهً "کامنت" و سپاس از امکانِ انکشافِ بحث ها و روشنگری و درکِ بيشترِ مفاهيم. موفق باشيد  

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر