مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

یادداشتهای افغانستان-5: تجربه شوروی و حلقه مفقوده انترناسیونالیسم پرولتری

لشگرکشی ناتو از همان آغاز اقدامی ارتجاعی در جهت گسترش سلطه امپریالیستی و تجدید آرایش منطقه خاورمیانه بود... دخالت شوروی برعکس، بخشی از تلاش گسترده ای بود که در قرن بیستم با انقلاب اکتبر بارزترین تبلور خود را یافت و سپس در مجموعه گسترده ای از جنبشهای سوسیالیستی و چپگرایانه در اقصی نقاط جهان ادامه یافت. کسی که تهاجم آمریکا و دخالت شوروی به افغانستان را همسان معرفی می کند، در حال تطهیر جنایتکاران استثمارگر و پاشیدن خاک به چشم زحمتکشان است.

از مشخصات دوران تلاطم و گذار، یکی نیز باز شدن مجدد پرونده تاریخی نیروهای درگیر در مجادلات است. هنگامی که اصلاح طلبان در پایان دهه طلائی شصت و با حذف کمونیستها از سپهر سیاست در ایران تهاجم ایدئولوژیک خود را آغاز کردند، یک رکن این تهاجم را بازنویسی تاریخ معاصر ایران و نقش کولونیالیسم و امپریالیسم در آن تشکیل می داد. این تاریخ باید به گونه ای بازنویسی می شد که "این ما بودیم که عقب ماندیم، غرب نبود که ما را عقب نگه داشت" تا بتواند نیروهائی را آماج حمله قرار دهد که بر سر راه ادغام کامل ایران به بازار جهانی و پذیرش نظم مسلط بر جهان قرار داشتند. و اکنون نیز که برجام نافرجام ورشکستگی کامل آن راهکار را برملا کرد، باز هم بازنگری آن تاریخ، این بار اما از سوئی دیگر، یک رکن مجادلات را تشکیل می دهد. اکنون تمرکز دیگر نمی تواند بر این باشد که "ما عقب ماندیم"، بر این باید باشد که "انگلستان با ایجاد قحطی نیمی از جمعیت ایران را به قتل رساند". و این نبرد بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر نیز تکرار خواهد شد. هر بار در سطحی بالاتر. به این دلیل کاملا روشن که هیچ سوی این تاریخ نگاری در درجه اول تلاشی برای روشن شدن حقایق تاریخی نیست، جدالی است برای پیش بردن رویکردی معین در سپهر سیاست و تاریخ نیز از جمله ابزارهای سازماندهی ایدئولوژیک نیروهای خودی و خلع سلاح مخالفین در این جدال است.

از این زاویه، وقایع افغانستان از جمله وقایع با اهمیتی اند که یک بار دیگر جدال بر سر تاریخ قرن بیستم و به طور مشخص بر سر نقش اتحاد جماهیر شوروی و به تبع آن انقلاب اکتبر و کمونیسم را به مرکز مجادلات می رانند. انبوه نظریه پردازان، استراتژیستها، پروپاگاندیستها و آژیتاتورها و هنرمندان و سیاستمداران در تمامی جبهه های نبرد – آری این یک نبرد است، نبرد روایتها – هر یک با روایت خویش وارد میدان می شوند تا بتوانند آن روایت را به روایت مسلط بدل نموده و به این ترتیب موقعیت ممتازتری برای نیروهای خودی فراهم کنند.

حمله به شوروی و نقش آن در افغانستان یک جزء پایدار این نبرد است. حمله ای که از ناحیه طرفداران امپریالیسم حقوق بشری غربی و بویژه خود آمریکائیان علاوه بر لاپوشانی اهداف کثیف تجاوز خود به افغانستان، تلاشی برای پنهان کردن ابعاد شکست تاریخی آمریکا در این کشور نیز هست. شکستی که با شکست انگلیس در قرن نوزده و خروج شوروی در پایان قرن بیست از افغانستان، در یک ردیف قرار داده می شود تا هم تمایزات کیفی و هم تفاوتهای کمی از دید پنهان بمانند.

اما این یکسان سازی دخالت شوروی و آمریکا در افغانستان منحصر به غربی ها و محدود به لیبرال ها نیست. بازیگران دیگر، از جمله ارزشی های محور مقاومتی در ایران نیز همین ساز را کوک نموده و همین نوا را می نوازند. برای آنها تفاوت شوروی و آمریکا در این بود که یکی میخواست کمونیسم را به مردم افغانستان تحمیل کند و دیگری مک دونالیسم (این اصطلاح چرند را خود منتقد آورده است. احتمالا مک دونالدیسم منظور بوده که آن نیز در شمار چرندیات اختراعی است که در میان روشنفکران ارزشی این روزها باب است.):

"طالبان در افغانستان پیروز نشد پیروزی در سایه جنگ و فتح بدست میآید نه ورود بدون مقاومت به شهرها.

اما آمریکا شکست خورد اما نه از طالبان بلکه به این دلیل که دربیست سال نتوانست ذائقه فرهنگی مردم افغانستان را غربی کند همانگونه که شوروی نتوانست این ذائقه را کمونیست کند هر دو تنها ماندند."

" در زمان جنگ سرد به علت مستضعف بودن مردم افغانستان گرایش‌های چپ، آنجا لانه کرد. عمال شوروی بسیار تلاش کردند التقاطی از اسلام و کمونیست را ترویج دهند و امثال ببرک کارمل و نجیب‌الله این مأموریت را بر عهده داشتند. با انقلاب اسلامی گروه‌های جهادی افغانستان متولد شدند و با الهام‌بخشی از انقلاب اسلامی هویت و جسارت پیدا کردند و ارتش سرخ را به بیچارگی کشیدند."

اینها اظهار نظرهای عبدالله گنجی سردبیر روزنامه جوان اند. فعلا از عبارت آخر وی بگذریم که "با انقلاب اسلامی گروه های جهادی ... ارتش سرخ را به بیچارگی کشیدند". پائین تر بیشتر به این خواهیم پرداخت. اما اینجا یک چیز باید روشن باشد. برای این نویسنده "امثال ببرک کارمل و نجیب الله" همان امثال "کرزای و اشرف غنی" اند. نه بیشتر و نه کمتر. آنها روسوفیل بودند و اینها آمریکوفیل. نکته دقیقا در همین جاست. در همین جاست که تحریف و وارونه سازی تاریخ صورت گرفته است. به این باید بیشتر پرداخت و مقاله اسعد ابوخلیل تحت عنوان "شکست آمریکا در افغانستان – در تضاد با تجربه شوروی" در ماه مه سال جاری در نشریه کنسرسیوم نیوز مدخل بسیار مناسبی برای ورود به موضوع در اختیار می گذارد.

ابوخلیل مقاله را زمانی نوشت که بایدن قصد خروج از افغانستان را اعلام کرده بود و خود عملیات خروج هنوز آغاز نشده بود. او با این آغاز می کند که رسانه های غربی هیچگاه دخالت آمریکا در افغانستان را به همان گونه که بود تلقی نکردند و همواره تصویری غیر واقعی از آن ارائه دادند: تلاشی برای تجدید شکل دادن به خاورمیانه و فراتر از آن بر مبنای طرح های آمریکا. وی سپس به تفاوتهای بزرگ بین تجربه شوروی و دخالت آمریکا در افغانستان می پردازد.

نخست و قبل از هر چیز او تأکید میکند که شوروی هیچگاه گروههای تبعیدی را ایجاد و آنها را به مردم در محل تحمیل نکرد تا بر آنان حکومت کنند. و تازه این هم فقط در اسم، چرا که در واقعیت این نیروهای آمریکائی بودند که بر افغانستان حکومت می کردند. اما مثل عراق، آمریکا به مترسک هائی تکیه داشت که از کمترین محبوبیت توده ای برخوردار بودند تا بتوانند حاکمیت آمریکا را اعمال کنند. مترسکهائی مثل احمد چلبی در عراق که آخر کار برای ورود به پارلمان با مقتدا صدر ائتلاف کرد و سر از ائتلاف با ایران درآورد. شوروی ها اما برعکس، به افغانهائی متکی بودند که ریشه های عمیقی در داخل داشتند و قادر شده بودند احزاب سیاسی ترقیخواهی را ایجاد کنند. رسانه های غربی اما با ابزارهای هالیوودی سعی در بزک مجاهدین داشتند و در مقابل از جنایات شوروی ها علیه حقوق بشر روایت نمودند. واقعیت اما این است که شمار غیر نظامیانی که توسط آمریکا و متحدان آن در افغانستان به قتل رسیده اند اغلب بیش از شمار غیر نظامیانی است که سالانه به دست طالبان به قتل می رسیدند. (بر اساس گزارش سازمان ملل در سال 2019 تعداد 717 غیر نظامی توسط آمریکا و نیروهای افغانستان و 532 نفر توسط شبه نظامیان به قتل رسیدند).

از زاویه علت دخالت در افغانستان، برای آمریکا ماجرا همانی بود که در عراق نیز بود. در عراق نخست برای نابودی سلاحهای کشتار جمعی داخل شدند و بعد که این سلاح ها پیدا نشدند برای استقرار دمکراسی. در افغانستان نیز پس از واقعه 11 سپتامبر آمریکا خواهان استرداد اسامه بن لادن گردید. طالبان مخالفت نکرده و فقط خواستار مدارکی شدند که دخالت بن لادن را نشان دهد. آمریکا اجتناب نمود و لشگر کشی به افغانستان آغاز شد. یعنی در هر دو مورد نخست پروپاگاند وسیع دروغ پردازانه ای سازماندهی شد تا بعد حمله ای صورت بگیرد که اهدافی متفاوت را تعقیب می کرد.

اما در زمان دخالت شوروی ماجرا کاملا متفاوت بود. افغانستان به دو اردوی متخاصم ارتجاعیون تحت هدایت مذهبی ها و ترقیخواهان متشکل از احزاب و دسته بندی های چپگرا تقسیم شده بود که ایده ها و آرمانهای مبتنی بر "فمینیسم، سکولاریسم و عدالت اجتماعی" راهنمای عمل آنان بود. این اصل ماجرا بود. در حالی که شوروی به درخواست و برای حمایت از آن نیروهای مترقی وارد افغانستان شد، آمریکا و متحدان آن در کنار مرتجعین متعصبی قرار گرفتند که بن لادن محصول مستقیم آن بود. آمریکا مامای تولد آن نیروی بین المللی متعصبین مذهبی، دیوانه و خشک مغز بود. شوروی ها در برابر نیروئی بین المللی قرار داشتند که آمریکا سازمان داده بود تا تلاشهای آن برای استقرار یک رژیم مترقی در افغانستان را خنثی کند. به ویژه با کمک عربستان سعودی و پاکستان و جهادی های منطقه، آمریکا جنگی بین المللی شده را در کل منطقه آغاز کرد که هنوز هم این منطقه از آن التیام نیافته است.

اسعد ابوخلیل البته فراموش کرد که در لیست آن نیروهای حامی مرتجعین از "انقلاب اسلامی" ایران نیز نام ببرد. حق جمهوری اسلامی ایجاب می کند که لاقل بخشی از افتخار "بیچاره شدن شوروی ها" در افغانستان را به جمهوری اسلامی اعطا نمود. همچنان که بخشی از افتخارات درهم شکستن یوگسلاوی و جنگهای خونین بالکان و سپس نیز بخشی از افتخارات ورود ظفرمند ارتش آمریکا به افغانستان را نیز باید نصیب جمهوری اسلامی نمود که در هیچکدام از این موارد از همکاری صادقانه با نیروهای مدافع دموکراسی در ناتو کوتاهی ننمود. علیه کمونیسم همه چیز مجاز است. حتی اتحاد باشیطان بزرگ.

در یادداشت پیشین دیدیم که آندری مارتیانوف جدال در افغانستان و دخالت شوروی را به مثابه اقدامی در دفاع از تمدن غربی در برابر حملات مسلمانان متعصب می داند. اسعد ابوخلیل یک سوی نبرد، یعنی مسلمانان متعصب، را همانگونه توصیف می کند که مارتیانوف. اما سوی دیگر نبرد برای ابوخلیل تمدن غربی به طور کلی نیست. ترقیخواهی و چپگرائی درون این تمدن است. تا جائی که به تحولات درون افغانستان مربوط می شود، این البته تبیینی است نزدیک به واقعیت. اما بر بستر تحولات جهان دو قطبی پایان دهه هفتاد قرن بیستم، مسئله برای غرب چیز کمتر از تقابل با شبح سوسیالیسم نبود. آن "ترقیخواهی و فمینیسم" درون افغانستان نیز از آن رو مورد کینه توزی غرب دموکراتیک قرار می گرفت که ذیل چهارچوب سوسیالیسم تبیین می شد. اساس مسأله در هم شکستن آن شبح بود و اتحاد جماهیر شوروی به مثابه تجسم آن شبح بود که باید آماج حمله قرار می گرفت.

واقعیت این است که هیچ و مطلقا هیچ تشابهی بین لشگرکشی جنایتکارانه آمریکا و مؤتلفینش به افغانستان و دخالت نظامی شوروی در این کشور وجود نداشت. لشگرکشی ناتو از همان آغاز اقدامی ارتجاعی در جهت گسترش سلطه امپریالیستی و تجدید آرایش منطقه خاورمیانه بود و فاقد هر گونه چشم انداز ترقیخواهانه در جهت سعادت و رفاه توده مردم افغانستان. دخالت شوروی برعکس، بخشی از تلاش گسترده ای بود که در قرن بیستم با انقلاب اکتبر بارزترین تبلور خود را یافت و سپس در مجموعه گسترده ای از جنبشهای سوسیالیستی و چپگرایانه در اقصی نقاط جهان ادامه یافت. کسی که تهاجم آمریکا و دخالت شوروی به افغانستان را همسان معرفی می کند، در حال تطهیر جنایتکاران استثمارگر و پاشیدن خاک به چشم زحمتکشان است.

اما فراتر از مقایسه مزبور، اسعد ابوخلیل به نکته بسیار مهم دیگری نیز اشاره می کند که حتما باید بدان پرداخت. او به این اشاره می کند که آمریکا ائتلاف گسترده ای از کشورها را در لشگرکشی افغانستان مشارکت داد در حالی که شوروی دست به این کار نزد. تا اینجای قضیه موضوع نکته ویژه ای در خود ندارد. اما عبارت بعدی ابوخلیل بحثی است که نمی توان از کنار آن به سادگی گذشت: "بیشتر، کمونیستهای دنیا به طور رقت انگیزی ناتوان از دیدن ابعاد تاریخی نزاع افغانستان بودند. آنها نمی دانستند که شکست پروژه ترقیخواهی در افغانستان تأثیرات سنگینی بر روند ترقیخواهی در کل منطقه – اگر نگوئیم جهان – خواهد داشت. آنها نتوانستند اهمیت شکست پروژه ارتجاعی در آنجا را درک کنند. اگر آنها آنچنان که در جریان جنگ داخلی در اسپانیا بدان پرداختند، دست به سازماندهی می زدند، امکان حفظ نظم ترقیخواهانه در کابل وجود داشت. این یک فرصت تاریخی از دست رفته برای کل جهان بود. اتحاد شوروی، آنچنان که معلوم شد، در حال دفاع از یک رژیم ترقیخواه در افغانستان نبود، در حال دفاع از ترقیخواهی در کل کشورهای مسلمان در سطح جهان بود".

این روشن است که در مقابل، آمریکا و کل قدرتهای غربی در حال تقویت نیروهای ارتجاعی در جهان اسلام بودند. اما آنچه در بحث فوق اهمیتی فوق العاده دارد پرداختن به نقشی است که کمونیستها می توانستند بازی کنند و نکردند. اسعد ابوخلیل تنها به این اشاره می کند که کمونیستها ابعاد تاریخی نزاع در افغانستان را ندیدند. حقیقت اما حتی دردناک تر از این بود. در پایان دهه هفتاد قرن بیستم، بخش نه چندان کوچکی از کمونیستها، تمام مائوئیستها و طرفداران انور خوجه و معتقدان به تز "سوسیال امپریالیسم شوروی" و بخش عظیمی از تروتسکیستها، نه فقط در برابر وقایع افغانستان دست به اقدام نزدند، بلکه علیه دولت افغانستان و دخالت شوروی و به نفع ارتجاع امپریالیستی-مذهبی وارد میدان شدند. سکوت و بی تفاوتی در قبال وقایع افغانستان، بهترین واکنشی بود که آن زمان می شد در میان "کمونیستها" مشاهده کرد. و در ایرانی که در همسایگی افغانستان قرار داشت، حتی آن نیروهائی که سرسختانه جانبدار شوروی بودند، حزب توده و اکثریت فدائی، نیز برای حفظ وحدت با نظام ضد امپریالیستی حاکم چشم بر حمایت جمهوری اسلامی از مجاهدین ارتجاعی فرو بستند. ریشه های دگردیسی بعدی چپ به چاکران امپریالیستها و کاسه لیسان لیبرالیسم را در همان زمان و در واقعه افغانستان می شد دید.

وقایع افغانستان مباحث کهنه و حل نشده ای را مجددا در دستور می گذارد. تاریخ کمونیسم در قرن بیستم، اتحاد شوروی و سرنوشت چپ و کمونیسم بخش گریزناپذیری از این مباحثه خواهند بود. برای ورود به جهان آینده باید درک روشنی از آنچه نیز داشت که در گذشته روی داد. مجاز نیستیم یک بار دیگر چنین اشتباهات فاجعه باری را تکرار کنیم.

11 شهریور 1400

2 سپتامبر 2021

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر

بیاب