یادداشت «چند اپیزود از زندگی روزمره» را با لذت تمام خواندم و لازم دانستم که حتماً یادداشتی ویژه دربارهاش بنویسم. نه درباره نقاط قوتش که به نظرم نمونه ای قوی از ادبیات کمونیستی.را به نمایش میگذارد، بلکه در مورد چشم اسفندیار یا پاشنه آشیل آن که سطح یادداشت را یکباره به حد یک پروپاگاند ایدئولوژیک ضعیف تنزل میدهد. این یادداشت را هم در حالی مینویسم که نویسنده «چند اپیزود...» را هم نمیشناسم. ترجیح دادم از رفقا هم نپرسم که چه کسی آن یادداشت را فرستاد. به این دلیل که مخاطب من فقط او نیست. حدس میزنم نویسنده از نسل جوانتر کمونیستها است. نسل در حال عروجی که به نظر من شکل دهنده آینده جنبش کمونیستی در ایران خواهد بود. و به همین دلیل هم قصدم فقط مخاطب قرار دادن نویسنده نیست، گفتگو با همه این دسته از رفقا است.
اما پیش از ورود به بحث اصلی تأکید بر این را لازم میدانم که چرا «چند اپیزود...» را نمونهای قوی از ادبیات کمونیستی میدانم. یادداشت به این دلیل ادبیاتی کمونیستی است که از سیر وارونه سازی جهان فاصله میگیرد و نقطه عزیمت خود را بر همان جهان واقعی قرار میدهد. از مشاهداتی ساده اما درخشان. نویسنده یک کمونیست است که میخواهد جهان را بفهمد و بفهماند. کاری که او بدان دست میزند همان کاری است که مارکس در نقد حق دولت هگل آن را بیان میکند: «فهمیدن، آنطور که هگل بیان میکند، در آن نیست که تعینات مفاهیم منطقی را در همه جا تشخیص دهیم، بلکه منطق ویژه هر موضوع را درک کنیم». در همین عبارت ساده است که آن کار اصلی مارکس در برخورد به دیالکتیک هگل نهفته است که معتقد بود وارونه است و روی سرش ایستاده است و باید آن را روی پاهایش قرار داد. رفیق نویسنده «چند اپیزود…» هم همین کار را میکند. منطق ویژه هر موضوعی را درک میکند و به این وسیله جهان را آنگونه میفهمد که هست، نه آنگونه که آرزویش را دارد. و به این ترتیب قادر میشود برای جهانی مبارزه کند که آرزویش را دارد چرا که نقطه عزیمت خود را شناخته است و این اولین پیش شرط آغاز هر سفری است. بدون نقطه عزیمت هیچ صحبتی از مقصد نمیتواند در میان باشد. بنا بر این آنچه در آغاز در توصیف «چند اپیزود...» عنوان کردم تنها یک توصیف برای تشویق نویسندهای نبود که احتمالاً میشناسم اما هنوز نمیدانم کیست. حال که این روشن شد بپردازیم به بحث اصلی.
«چند اپیزود...» از دو بخش به هم پیوسته اما مجزا تشکیل شده است و اتفاقاً در این دوبخش مجزا از هم است که نوشته از یک نوشته متکی بر واقعیات به یکباره به نوشته ای تبلیغی با صدور احکامی در اصل درست اما بی ارتباط به بافت کل نوشته و در نتیجه فاقد هر گونه تأثیرگذاری بدل میشود. بخش اول نوشته برخورد نویسنده است با جهان پیرامون و بخش دوم نویسنده جایی است که نویسنده این جهان بلاواسطه را ترک کرده، به خود مراجعه کرده و سپس یک بار دیگر به جهان باز می گردد اما این بار نه به جهان بلاواسطه روبرویش بلکه به جهانی انتزاعی.
اپیزود اول روایت یک تراژدی دردناک از انهدام زندگی یک کارگر ساختمانی از افغانستان است. روایتی که هم بیان سرنوشت تلخ کارگران ساختمانی است و هم بیان بی پناهی مهاجر افغانستانی. میتوان تصور کرد که اگر زمانی کسی بخواهد با اقتباس از انگلس کتابی به نام «وضع طبقه کارگر در ایران» بنویسد، آن را به همین ترتیب خواهد نوشت. ترتیبی که در سلسله ای از وقایع کوچک ادامه پیدا میکند و نشان میدهد که آنچه بر سر کارگر افغانستانی آمده است تنها گوشه ای از سرنوشت مشترکی است که همسر خود نویسنده و آن پرستار و آن بقال هم در آن شریکند. سرنوشت مشترکی که پارازیتهایی مثل آن معلم مدرسه هم جزئی از آنند که آن سوی معادله، در طرف آقتابی و روشن زندگی، ایستادهاند. تا همینجا «چند اپیزود...» کار خودش را کرده است. تصویری از جهانی به دست داده است که خواننده نمیتواند میل به تلاش برای تغییر آن را در خود حس نکند. و ادبیات کمونیستی مگر چیست غیر از این؟ «چند اپیزود...» می توانست همینجا حداکثر با بیان یک جمله پایانی تمام شود. شاید جمله ای به این سیاق که «نه، واقعاً دیگر نباید دست روی دست گذاشت. این دنیائی نیست که می خواهیم برای فرزندان خود به جا بگذاریم. شاید الآن نتوانیم فوراً تغییرش دهیم، اما میتوانیم از همین الآن جنگیدن برای تغییر آن را شروع کنیم.» همین یا چیزی مثل این.
اما اینها هنوز نویسنده را راضی نمیکند. او حس میکند که از این مشاهدات باید درسهای دیگری بگیرد و آن درسها را هم به جهان بیرون اعلام کند. به اخبار گوش میدهد و از این لحظه به بعد دیگر روایتگر واقعیت نیست. لازم میداند در هر حکمی به قضاوت درباره واقعیت نیز بنشیند. ابائی هم ندارد که این قضاوت اخلاقی باشد. نمیگوید که اخبار گزارش می دهد که سهم مدارس دولتی در رتبه های برتر کنکور امسال صفر بود. لازم می داند که حتماً بگوید اخبار با وقاحت تمام گزارش می دهد که سهم مدارس دولتی در رتبه های برتر کنکور امسال صفر بود. لازم هم نمیداند نشان دهد که چرا اعلام خبر صفر بودن سهم مدارس دولتی با وقاحت تمام بود؟ مگر گوینده اخبار از آن دفاع کرده بود؟ البته این که رئیس جمهور هم بعد از اعلام خبر از بیعدالتی در امر آموزش حرف بزند حقیقتاً وقاحت لازم دارد. اما رفیق نویسنده خود اعلام خبر را وقیحانه دانسته است. مسئله رفیق ما دیگر بیان ساده واقعیات نیست. ترتیبی از گزاره های مختلف برای رسیدن به یک نتیجه است. از قرار او دیگر قدرتی در بیان خود واقعیات برای به حرکت درآوردن مخاطب نمیبیند و لازم میداند با قضاوتهای خویش این نیروی محرک را ایجاد کند. چگونه؟ با زخم زبان به رئیس جمهور و رهبر و سپس با ردیف کردن احکامی که هیچ نتیجه ای جز کلی گویی انتزاعی از آنها حاصل نمیشود.
رفیق ما میگوید رئیس جمهور و رهبر و همه و همه از وضعیت اعلام نارضایتی میکنند تا معلوم نشود که مسئول این فلاکت کیست. البته که این حکم درست است. اما او متوجه نیست که جهش از این حکم درست بلافاصله به اعلام این حکم بعدی که «مسئول این فاجعه بورژوازی است که افسار شما در دستان اوست» هیچ کمکی نه به شناخت موضوع میکند و نه به پیدا کردن راهی برای مقابله با آن. کمکی به شناخت موضوع نمیکند به این دلیل که بورژوازی مسئول نه فقط این فاجعه، بلکه مسئول تمام وضعیت کنونی است. اعلام این که در یک عرصه معین بورژوازی مسئول این فاجعه است آیا به این معناست که مثلاً در عرصه های دیگر چنین نیست؟ قطعاً منظور رفیق ما این نیست. رفیق ما قصد دیگری دارد. میخواهد بورژوازی و دولت را در رابطه با هم طرح کند.
اما این نحوه طرح رابطه بورژوازی و دولت چیزی غیر از ساده سازی خطی یک رابطه پیچیده نیست. در این حکم ساده تمام تحول ارتجاعی پسا جنگ سردی و تعمیق مناسبات سرمایه داری در نتیجه از بین رفتن خطر سوسیالیسم محو و از دیده پنهان شده است. اگر بخواهیم از همان تعابیر رفیقمان استفاده کنیم، «افسار» دولت بیست سال قبل و سی سال و چهل و پنجاه سال قبل هم دست بورژوازی بود. «افسار» دولت در عراق و ترکیه و آلمان و روسیه و آمریکا هم دست بورژوازی است. اما آیا نتیجه در تمام این دوره ها و این کشورها همانی است که در ایران امروز هست؟ رفیق نویسنده متوجه نیست که با آن حکم ساده حتی چگونه وخامت بیش از حد اوضاع در ایران را هم از دید پنهان میکند. او می توانست به طور مثال مقایسه ای با نظام آموزشی در یک کشور دیگر، مثلاً در آلمان یا روسیه، انجام دهد تا لااقل برای خواننده این نیز روشن شود که اوضاع در ایران بسیار وخیم تر از آن است که بتوان آن را بهتعبیر ساده رابطه بورژوازی و دولت ارجاع داد. همچنان که در عرصه های دیگر نیز چنین است. از کشتار کارگران در معادن تا وضعیت وخیم بهداشت و درمان تا فلاکت کارگران مهاجر و تا شکاف روشن طبقاتی در جامعه، تقریباً در همه عرصه ها بورژوازی ایران نظمی به مراتب بیرحمانه تر از بسیاری از کشورها را به وجود آورده و بر جامعه تحمیل کرده است.
برای رفیق نویسنده اما موضوع ساده راه حل ساده ای هم دارد. رفیق مطالبه آموزش رایگان را به میان میکشد. او که افسار دولت را دست بورژوازی داده است یکباره از همان دولت میخواهد که آموزش را رایگان کند: «مسئول این فاجعه بورژوازی است که افسار شما در دستان اوست. راه حل هم بسیار ساده است، کافی است آموزش در تمام سطوح را رایگان و برابر کنیم و این همه مدارس غیر انتفاعی، هیئت امنایی، سمپاد و ... را مصادره و به مدارس دولتی بدل کنید.» اما درست پس از اعلام این راه حل ساده انگار متوجه میشود که قضیه به این سادگی ها هم نیست و اعلام میکند که: «البته که امروز این کابوس بورژوازی و امر ما کمونیست هاست.». رفیق آنچه را ما در منشور مطالباتی به عنوان محوری برای سازماندهی یک مبارزه توده ای در راستای بدیل جامعه طرح کردهایم نخست به عنوان مطالبه ای فوری در مقابل دولت قرار میدهد و بعد بلافاصله آن را پس میگیرد و اعلام میکند که در اصل این کار کمونیستها است.
تمام سیر منطقی روایت وقایع در بخش نخست «چند اپیزود...» از میان رفته است و جای خود را به ملغمه ای نامربوط از احکام درست و غلط داده است که در پایان یادداشت به اوج خود میرسد. فقط برای مقایسه با آن ادبیات شیوای روایتگر وفادار به واقعیتها یک بار این عبارات را بخوانیم:
«بورژوازی اگرچه در نظم جهانی چند قطبی بلاتکلیف مانده و سازی که در دست گرفته گاهی شرقی می نوازد و عاشق ملودی غربی است اما تکلیفش با طبقه کارگر کاملا عیان است. سرنوشتی که برای کارگران رقم زده چیزی جز قرارداد سفید امضا، بی خانمانی، معدن طبس و صابر آسایش و اخراج کارگران افغانی نیست. آینده فرزندان کارگران نیز در این جامعه جز فقر و بی سوادی و بدبختی و جهالت چیز دیگری نمی تواند باشد. هیچ معجزه ای در کار نیست باید صف خود را تشکیل دهیم و آینده فرزندان خود را خودمان رقم بزنیم.»
کدام کارگری از این آش شله قلمکار میتواند چیزی در جهت سازماندهی و سازمانیابی خود بر بگیرد؟ ربط بلاتکلیفی بورژوازی در نظم جهان چند قطبی با فلاکت طبقه کارگر چیست؟ ارتباط احکام با یکدیگر در کدام گزاره ها برقرار شده است؟ مگر تکلیف بورژوازی دیگر کشورها با طبقه کارگر عیان نیست؟ حقیقتاً رفیق ما فکر میکند که با آن مقدمات میتواند کارگران را به سازمانیابی فرا بخواند؟ متوجه نیست که برای فراخوان دادن به کارگران چیزی بیش از این ساده نگری ها لازم است؟ راستی چرا کارگران باید به فراخوان کسی پاسخ مثبت بدهند که هنگام صحبت درباره وقایع در سطح جامعه از ادبیات شعارپردازانه و صدور احکام کلی بیربط و با ربط فراتر نمیرود؟ آن پیوستگی و انسجام بخش نخست نوشته دود شده است و به هوا رفته است.
به نظرم میرسد رفیق نویسنده ما آنگاه که رو به جهان خارج میکند و آن را مخاطب قرار میدهد، کمونیست بودن خود را فراموش میکند و مانند یک چپ همه چیز دان مملو از احکام تک خطی ظاهر میشود. رفیق فکر میکند در یک یادداشت واقعه نگارانه از دشواری های زندگی نیز باید تمام هنر تحلیلی اش درباره جهان را نیز آشکار کند و حتماً در همان یادداشتی که به سقوط کارگر افغانستانی و بچه سرطانی ۱۴ ساله بقال پرداخته است از ژئوپلیتیک جهان و شرق و غرب و بلاتکلیفی بورژوازی ایران هم حرف بزند. او در اینجا دیگر تمام در جلد یک چپ فرو رفته است. او در اینجا دیگر کسی نیست که به این واقف باشد که سازمانیابی و سازماندهی کار یک مقاله و دو مقاله نیست. خم رنگرزی نیست که پارچه را در آن فرو کنید و با رنگ دیگری بیرون بیاید. یک یادداشت و یک مقاله هنگامی در این کار با حوصله مؤثر واقع خواهند بود که به عنوان قطعهای از یک پازل بزرگ گوشه ای از تصویر یا پانورامای وسیع پیش رو را برای مخاطب آشکار کنند. کاری که بخش نخست «چند اپیزود...» انجام داد تا در بخش دوم بافته خود را دوباره رشته کند. برای پیشروی لازم است که رفیق ما خود را از این بیماری چپ خلاص کرده و یک بار برای همیشه وسوسه پرسه در هپروت شعارپردازی را کنار گذاشته و بر همان زمین سنگلاخی که راه رفتن در آن را آغاز کرده بود ادامه مسیر دهد که حقیقت در همین مسیر سنگلاخ باید جست نه در آن هپروت. نه فقط رفیق نویسنده «چند اپیزود...»، بلکه همه رفقای دیگری که از دل نسلهای جوانتر پا به میدان میگذارند تا آن پرچم سرخ بر زمین نماند.
بهمن شفیق
۱۷ شهریور ۱۴۰۴
ضمیمه: چند اپیزود از زندگی روزمره
۱. صبح با صدای داد و بیداد از خواب می پرم، به گوشیم نگاه میکنم ساعت ۷ صبحه، با خودم میگم اول صبح چه مرگتونه یه روز تعطیلم نمیذارید بخوابیم. به پنجره نگاه میکنم تعدادی کارگر افغانی از ساختمان در حال ساخت روبه رو داد میزنند: کمک، کمک کنید، توروخدا به آمبولانس زنگ بزنید داره میمیره. لباس میپوشم و سریع خودمو میرسونم پایین، مردم دور یک کارگر ساختمانی که نقش بر زمین شده و خونین و مالین ناله های خفیفی می کند، حلقه زده اند. از داربست طبقه پنجم افتاده پایین. بعد از ۴۰ دقیقه آمبولانس می رسد و کارگر را با خودش میبرد، چند کارگر دیگر زار میزنند که چه جوری به زن و بچش خبر بدیم. فردا که از سرکار برمیگردم خونه، از کارگرایی که مشغول کارند جویای احوالش میشوم، جواب میدهند کاش میمرد و راحت میشد، دکتر گفته قطع نخاع شده. زن و بچش افغانستانند، اینجا با هر بدبختی شده کار میکرد و یه چندرغازم برای خونوادش میفرستاد، الان باید عین یه تکه گوشت گوشه خونه بیوفته و سربار زن و بچش بشه.
۲. گوشیم زنگ می خورد، زهراست، همسرم، هر بار که زنگ می زند هری دلم می ریزه، باز چی شده؟ حالم خیلی بده، هرطور شده بیا دنبالم بریم بیمارستان. ای بابا، صب کن ببینم این کارفرمای بی شرف میذاره بیام. بعد از چک و چونه و بگو مگو از محل کارم میزنم بیرون. به اتفاق زهرا میریم بیمارستان. بر سر در بیمارستان نوشته که به ۱۰۰ متر جلوتر انتقال یافت. صد متر که جلوتر میرویم به ساختمانی نوساز و پنج طبقه برمیخوریم؛ زهرا می گوید این بهتره بابا، اون قدیمیه پوسیده بود، من همیشه استرس داشتم نکند یهویی رو سرمون بریزه، بعدشم شنیدم که فرونشست داشته و به همین خاطر تختش کردن. پس از ویزیت دکتر و گرفتن داروها پرستار جوانی سروقت زهرا میاد. در حین اینکه دنبال رگ دستتش میگردد سر صحبت را باز میکنم و می پرسم خانوم پرستار چی شد که بیمارستانو تعطیل کردن؟ دارند تعمیرش می کنند؟ ای بابا دلت خوشه ها، تعمیر کیلو چند عزیز دل؟ نخیر از این خبرا نیست، دارند تخریبش می کنند، میکوبند از نو میسازن، حالا چی میخوان بسازن معلوم نیست، نمیدونم شاید یک مجتمع آپارتمانی یا مرکز خریدی کوفتی زهرماری. این ساختمون جدیدم که میبینید قراره هفته بعد خصوصی بشه. خیلی دلم برا مردم میسوزه، خواهشی که ازتون دارم به ۱۹۰ زنگ بزنید، به هر کس که رسیدید بهش بگید که زنگ بزنه و اعتراض کنه، شکایتشو ثبت کنه، خودت که میدونی مردم محل وسعشون نمیرسه. پرستار ول کن نبود و با عصبانیت خاصی ادامه داد: در عرض همین یک سال اخیر چند نفر از همکارام پا شدن رفتن خارج. میدونی که اونجا چند برابر اینجا حقوق می گیرند. بیمارستانم تا حالا نیروی جدیدی جذب نکرده، فشارش به ماها میاد؛ به جای افزایش حقوق، اضافه کاری اجباری و کم شدن مرخصی عایدمون شده. اما باز هم هرکاری کردم نتونستم برم. دلم نیومد این مردمو تنها بذارم. من میدونم الان این بیمارستان خصوصی بشه هزینه ویزیتش دو برابر میشه، یعنی فشار دوبرابری به مردم وارد میشه.
پس از مکثی بلند گفتم ببین این شما پرستارها و کادر درمان هستید که باید پیش قدم شوید و علیه خصوصی سازی اعتراض کنید، باید داخل یا دم در همین بیمارستان تحصن کرد، اونموقع شک نکنید مردم هم بهتون ملحق میشن و از خواسته های صنفی تون هم دفاع میکنند. و گرنه ۱۹۰ شماره وزارت بهداشته دیگه درسته؟ اونا ککشونم نمیگزه، اصلا همه این آتیشااز زیر سر اونا بلند میشه، به من و شما رحم نمیکنن. پرستار وسط حرفم دوید و گفت حق با توئه، ولی کسی خودشو به خطر نمیندازه، همراهی نمیکنند، به این زندگی سگی عادت کردند، همین همکارای من فقط غر میزنند، پای عمل که میاد همه عقب نشینی میکنند.
در راه برگشت به بقالی سر کوچه میروم تا آبمیوه ای برای زهرا بگیرم. سلام علی آقا، پسرت چطوره؟ حالش بهتره؟ والا چی بگم هر چی سنگه مال پای لنگه. من هنوزم تعجبم آخه بچه ۱۴ ساله چرا باید سرطان بگیره؟ باور کن دیگه نمیدونم چیکار کنم، طاقتم طاق شده، از پارسال تا الان ۱۲۰ میلیون هزینه شیمی درمانیش شده، مثلا بیمه هم داریم. تو که غریبه نیستی، خودمونیم، بعضی وقتا میگم کاش بمیره هم خودش راحت شه هم ما، آخه میدونی بعد اینهمه هزینه و عذاب و بدبختی معلوم نیس که درمان میشه یا نه.
۳. صبح روز بعد نرگس دخترم را به مدرسه میبرم تا ثبت نامش کنم. وارد مدرسه که میشویم چشمم به معلم ریاضی می افتد، قیافش رو مثل همون بیمارستان کوبونده بود و از نو ساخته بود، لب و گونه پروتز و کاشت ناخن و ... .به سرعت طرف ما می آید و خفتم میکند. ببخشید آقای رحمانی امکانش هست چند دقیقه خصوصی باهاتون صحبت کنم. به محض اینکه کمی از نرگس فاصله میگیریم اول از اهمیت درس ریاضی می گوید و اینکه پایه همه درس ها محسوب می شود و بعد ادامه می دهد که نرگس ریاضیش ضعیفه و پیشنهاد می دهد که با مبلغ کمی حاضره براش کلاس تقویتی بذاره. مثل ویزیتور یا مُبلغ یک برند تجاری صحبت میکرد. با خودم گفتم که خوب طبیعی است، یک معلم با حقوق ۱۵ میلیون تومان نمیتواند از پس خرج و مخارج زندگیش بربیاد. اما یک آن به خودم آمدم و پرسیدم که در یک کلاس به چند نفر دانش آموز درس میدی؟ جواب داد: ۴۰ نفر. به غیر از نرگس چند نفر دیگه ریاضیشون ضعیفه؟ متأسفانه اکثرشون ریاضیشون میلنگه. با این حساب باید دوباره برای ۲۰ یا ۳۰ نفرشون جداگانه کلاس خصوصی بذاری؟ نه اینطوری نیست، اینجا پایین شهره خیلی از والدین به درس و مشق بچه ها اهمیت نمیدن، از این گذشته شما به بقیه چیکار دارید به فکر آینده بچه خودتون باشید.
کلمه آینده در مغزم زنگ می زند. آخر چه آینده ای؟ دانش آموز در یک کلاس ۴۰ نفره با وجود چنین معلمی قراره چه آینده ای داشته باشد؟ همین پارسال بود حدود یک میلیون دانش آموز ترک تحصیل کردند.
شب که از سرکار برمیگردم و تلویزیون رو روشن میکنم؛ اخبار ۲۰:۳۰ با وقاحت تمام گزارش می دهد که سهم مدارس دولتی در رتبه های برتر کنکور امسال صفر بود. جالب اینجاست که خبرنگار از نبود عدالت آموزشی صحبت می کند و از این هم فراتر رفته و دوربین روی چهره استاد پزشکیان زوم می کند و ایشان هم می فرمایند که بله در حوزه آموزش عدالتی وجود ندارد و راه حلش هم ارتقا و تقویت مدارس دولتی است. خبرنگار در ادامه می گوید که ۷۰ درصد از کسانی که رتبه زیر ۳۰.۰۰۰ آوردند متعلق به خانواده های ثروتمند هستند. رسانه بورژوازی پته را روی آب می ریزد و ظاهرا از بیان واقعیت ابایی ندارد. علاوه بر این از آقای رئیس جمهور گرفته تا شخص رهبری، همه و همه از وضعیت ناراضی اند و می نالند تا آخرسر مشخص نشود مسئول این همه فلاکت کیست. مسئول این فاجعه بورژوازی است که افسار شما در دستان اوست. راه حل هم بسیار ساده است، کافی است آموزش در تمام سطوح را رایگان و برابر کنیم و این همه مدارس غیر انتفاعی، هیئت امنایی، سمپاد و ... را مصادره و به مدارس دولتی بدل کنید. البته که امروز این کابوس بورژوازی و امر ما کمونیست هاست. بورژوازی اگرچه در نظم جهانی چند قطبی بلاتکلیف مانده و سازی که در دست گرفته گاهی شرقی می نوازد و عاشق ملودی غربی است اما تکلیفش با طبقه کارگر کاملا عیان است. سرنوشتی که برای کارگران رقم زده چیزی جز قرارداد سفید امضا، بی خانمانی، معدن طبس و صابر آسایش و اخراج کارگران افغانی نیست. آینده فرزندان کارگران نیز در این جامعه جز فقر و بی سوادی و بدبختی و جهالت چیز دیگری نمی تواند باشد. هیچ معجزه ای در کار نیست باید صف خود را تشکیل دهیم و آینده فرزندان خود را خودمان رقم بزنیم.


دیدگاهها
آیا میتوان با چنین معیاری حکم داد وضع آموزش در ایران فاجعه است؟
نگاهی به سایر معیارها کنیم؛ (در مقایسه با کشورهای منطقه مثل ترکیه و امارات و قطر و مصر و عربستان)
- نرخ باسوادی: زیاد
- کیفیت آموزش عمومی بر اساس آزمونهای پیسا و تیمس: متوسط
- تبعیضهای منطقهای در امکانات آموزشی: زیاد
- نهادهای پشتیبان آموزش عمومی مثل مساجد و غیره: متوسط
گسترش شاخه فنیحرفهای: زیاد
دخالت بخش خصوصی: متوسط
با این متر و معیارها نمیتوان گفت وضع نظام آموزشی ایران "فاجعه" است.
البته من طرفدار نظام جمهوری اسلامی نیستم. ولی به نظرم بهتر است واقعگرا باشیم و به جای کوبیدن بر طبل فاجعه بتوانیم مشکلات واقعی را ببینیم.
باز خودتان هر طور صلاح میدانید
یک اپیزود اضافه
لطفا از در نوشتارهایتان از کلماتی مانند بورژوازی و پرولتر اجتناب کنید
این کلمات حتی در نزد تحصیل کردگان ما نا آشنا هستند
به شخصه در کپی پیس کلی وقت صرف می کنم تا با کلمه سرمایه دار و " کارگر" جایگزین کنم
خوراکخوان (آراساس) دیدگاههای این محتوا