شوفراسنپ عنوان یک اکانت در شبکه ایکس است. دارنده اکانت خود را راننده اسنپ معرفی میکند و پستهای او از وقایع روزمرهاش و گفتگوهایش با مسافران و مشاهداتش هم حقیقتاً نشان میدهند که باید راننده اسنپ باشد. او مذهبی است، طرفدار نظام است اما دل خونی از نابرابری های طبقاتی و ستم و اجحاف بالایی ها بر توده مردم ساده دارد. آنطور که عنوان میکند بارها احضار نیز شده است و پرونده هم برایش تشکیل دادهاند. در پروفایل خود نوشته است: دشمن سرسخت سرمایه مداری خصوصا از نوع مذهبیش.
شوفراسنپ نمونه بارزی است از وارونگی ای که امروز جامعه ایران دچارش است. او کمونیست نیست، از مارکس و انگلس و لنین چیزی نقل نمیکند، چپ هم نیست که آگامبن و بادیو و بوردیو و نگری و فوکو را ردیف کند. فیلسوف هم نیست که عبارات نغز نیچه را بار بی مغزهای توییتری کند. اما او هم طرفدار نظامی است که حافظ اصلی تمام نابرابری های طبقاتی امروز در ایران است و هم برای رفع آن نابرابری ها تلاش میکند. او در صف کسانی است که محرکشان نه در بهره مندی و لذت فردی بلکه در جستجو برای سعادت جمعی است. برخلاف خیل عظیم چپهای کافه نشین او از تمام شاخص های یک کمونیست عمیقاً وفادار و متعهد به پرولتاریا برخوردار است الی یک چیز که در همان پروفایل و در توصیف نظم حاکم خود را به نمایش می گذارد: سرمایه مداری. او خود را دشمن سرمایه مداری می داند نه سرمایه داری. تفاوتی بسیار کوچک اما تعیین کننده. همین تفاوت است که مانع از این میشود که خود را کمونیست بداند.
در تبیین او سرمایه مداری مسبب این نابسامانی های اجتماعی و نابرابری های آزار دهنده طبقاتی است و این سرمایه مداری بیش از آن که به عینیتی حاکم بر مناسبات معطوف باشد به هنجاری اجتماعی باز می گردد. سرمایه مداری تداعی کننده یک رفتار، یک رویکرد، است. سرمایه مدار کسی است که جهان را حول گردش سرمایه می فهمد و خوبی و بدی ها را پیرامون آن تبیین میکند. مشکل اساسی چنین تبیینی این است که سرمایه مدار در این تبیین قابل اصلاح است. میتوان این دیدگاه را اصلاح کرد. میتوان سرمایه مداری را کنار گذاشت و مثلاً به جای آن نوعی توده مداری را قرار داد. و او حقیقتاً برای چنین چیزی مبارزه – یا لااقل تلاش – میکند و البته از قرار بهایش را هم می پردازد.
جای آن سرمایه مداری را با سرمایه داری عوض کنید، ماجرا کاملاً متفاوت خواهد شد. اینجا دیگر هنجار، رویکرد نقطه عزیمت نیست، موقعیت نقطه عزیمت است. سرمایه دار طبق تعریف صاحب سرمایه است و نه کسی که خوب و بد دنیا را بر مدار سرمایه تبیین میکند. البته سرمایه دار شعور و تجسم انسانی چیز مرده ای است به نام سرمایه. اما او بدون سرمایه اش سرمایه دار نیست و نمی تواند باشد. دیدگاه او وی را تبدیل به سرمایه دار نمی کند، موقعیت او به عنوان مالک ابزار تولید می کند. دیدگاه او حاصل موقعیت اوست نه برعکس.در حالی که سرمایه مدار الزاماً صاحب سرمایه نیست. میتواند فاقد سرمایه هم باشد اما در عین حال جهان را بر مدار سرمایه تبیین کند و مورد قضاوت قرار دهد. کسی که دشمن سرسخت سرمایه مداری است برای تغییر هنجارهای اجتماعی سرمایه مدارانه مبارزه میکند و کسی که دشمن سرسخت سرمایه داری است برای از بین بردن موقعیتی مادی که در آن بخشی از جامعه سرمایه را در تملک خود دارد و به اتکاء آن بر جامعه مسلط است. این تفاوت کوچک اما تعیین کننده ای است که نمی گذارد شوفراسنپ خود را کمونیست بداند.
با این حال شوفراسنپ انسانی متعهد و وفادار به حقیقت است و این نخستین و پایه ای ترین شرط فهم واقعیت پیرامونی است. این ماتریالیسم ساده توده انسانهای درگیر کار و چالش با طبیعت و آفرینش ثروت اجتماعی است. و همین ماتریالیسم هم گاهی شوفراسنپ را تا مرز درک کمونیستی مناسبات پیش می راند. یادداشت زیر یکی از این لحظات را به درخشان ترین شکلی به نمایش می گذارد. یادداشتی که یادآور عبارت برشت است که: دزدی از بانک چه اهمیتی در مقابل بنیان گذاشتن یک بانک دارد؟
این ماتریالیسم ساده، این وفاداری به حقیقت، این ماتریال سازماندهی صف کمونیستی در جامعه است و نه نمایشهای پوچ و توخالی و حرافی های و عبارت پردازی های پر طمطراقی که چپ در زرورق سوسیالیسم از خود صادر میکند.
بهمن شفیق
۸ شهریور ۱۴۰۴
ایتالو کالوینو
نویسنده فقید ایتالیایی که بیشتر کتابهاش به فارسی هم ترجمه شده یه داستان جالب داره به اسم "قلمرو دزدان"
تو این داستان نظم حاکم بر دنیا رو تو قالب داستان یه شهر توضیح میده
خلاصه ش رو براتون مینویسم و کمی هم خودم بهش اضافه میکنم
یکی بود یکی نبود زیر این گنبد کبود یه شهری بود که همه اهالیش دزد بودن
شب که میشد چراغ دستی و شاه کلیدهاشون رو ور میداشتن و میرفتن از خونه همدیگه دزدی کردن
این از خونه اون میدزدید اون یکی هم از خونه این میدزدید و همینجوری زنجیره ای از خونه هم میدزدیدن و اینجوری همه با هم مساوی بودن و تو شهرشون نه ثروتمند داشتن نه فقیر و خیلی هم از این وضعشون راضی بودن
تا اینکه سر و کله یه غریبه تو شهرشون پیدا شد
غریبه آدم درستکاری بود و دزدی نمیکرد
دزدهایی که اون شب میرفتن خونه غریبه واسه دزدی چون غریبه خونه بود دست خالی برمیگشتن خونه
کم کم اهالی شهر از از دست غریبه شاکی شدن
رفتن جلوشو گرفتن گفتن مرد حسابی تو نمیخوای دزدی بکنی خو نکن ولی دلیل نمیشه که نظم شهر رو بهم بزنی میدونی چندنفر از اهالی شهر تاحالا به خاطر اینکه تو خونه بودی و نتونستن دزدی بکنن اون شب نونی نبردن سر سفره شون؟
مرد غریبه جوابی نداشت و قبول کرد که از این به بعد شبهارو خونه نمونه
میرفت روی پل وسط شهر وا میستاد و حرکت آب رو نگاه میکرد و چند نخ سیگار میکشید و برمیگشت خونه و میدید خونه ش رو خالی کردن
میذاشت ازش بدزدن بدون اینکه از کسی چیزی بدزده و اینجوری هر شب یکی بود که وقتی برمیگشت خونه میدید که چیزی از خونه ش ندزدیدن
اینجوری کم کم یه عده از اهالی شهر از بقیه ثروتمندتر شدن
از اون ور هم روز به روز خونه مرد غریبه خالی تر شد تا جایی که دیگه چیزی واسه دزدیدن تو خونه ش پیدا نمیشد و اینجوری اونایی که شب واسه دزدی خونه مرد غریبه میرفتن دست خالی برمیگشتن و کم کم یه عده هم فقیر شدن
ثروتمندها کم کم به این نتیجه رسیدن که دیگه نباید دزدی کنن و با بقیه مردم فرق دارن و باید متمدن باشن ولی خب اینجوری ثروتمندتر نمیشدن
یه خلاقیت به خرج دادن و دزدهای فقیر رو استخدام کردن که اونا براشون دزدی کنن و اینجوری چندین برابر میتونستن دزدی کنن و ثروتشون بیشتر میشد
ولی یه مشکلی که وجود داشت این بود که همیشه نگران بودن که کسی ازشون دزدی نکنه و این اذیتشون میکرد
بازم خلاقیت به خرج دادن و رفتن سراغ دزدهای فقیر شده و باهاشون قرارداد بستن که از خونه هاشون محافظت کنن
کم کم پلیس به وجود اومد و زندانها ساخته شد
(پایان داستان کالوینو و ادامه از شوفر)
نظم جدیدی در شهر شکل گرفت و شهر امن شد اما فقط برای ثروتمندان
نظم جدید حول محور حفظ دارایی ثروتمندان شهر شکل گرفته بود
دیگه نمیشد مثل قبل دزدی کرد و ثروت جمع کرد واسه همین اداراتی درست کردن که از مردم به صورت قانونی دزدی کنه
اسم اون ادارات رو گذاشتن بانک و اهالی شهر میرفتن دم بانک صف میبستن که ازشون دزدی بشه!
کم کم افرادی در شهر پیدا شدن که نسبت به این نظم جدید معترض بودن و حرفشون این بود که چرا همه چی به سود این دزدهای پولداره ؟
دزدهای ثروتمند هم پول دادن به یه سری از دزدهای باهوش و دانا که برای مردم حرف بزنن و بگن اینجوری نیست و شما هم میتونین پولدار بشین به شرطی که به چیزهای که ما میدونیم عمل کنین
این دانشی که ما داریم تنها راه پولدار شدن و پیشرفته
کم کم دستورالعمل هاشون رو جمع کردن و ازش جزوه و کتاب درست کردن و مردم رو قانع کردن که این دانش تنها راه نجاته
اسم اون دانش رو هم گذاشتن علم اقتصاد
ولی مردم هرچی بیشتر به دانش اقتصاد اونا عمل کردن بیشتر فقیر شدن و ثروتمندان ثروتمندتر شدن
پایان داستان
پ.ن: شاید فکر کنید که خیلی در مورد علم اقتصاد و بانک و... اغراق کردم تو این داستان
ولی در مورد بانک فقط کافیه برید ببینید
صندوق بین المللی پول چه بلایی سر کشورهای فقیر آفریقایی و آمریکای جنوبی آورده
بعضی از این کشورها چندین برابر وامی که گرفتن رو تا الان پس دادن و هنوز هم بدهکارن !
در مورد علم اقتصاد هم نظریات همین الانشون رو ببنید
اکثر اساتید اقتصاد میگن که انرژی و مواد اولیه خیلی ارزونه و باید گران بشه و در هر موردی موافق گرانسازی هستن ولی وقتی به دستمزد کارگر میرسن مخالف شدید افزایش دستمزد کارگر بیچاره هستن و اونو باعث بدبختی تولید و افزایش تورم میدونن! در حالیکه دستمزد کارگر فقط ۵ درصد از هزینه تولیده!
این اگه اصول دزدی از فقرا نیست پس چیه؟
حتما بخونیدش و حمایت کنین لطفا


ادامه مطلب ..و