یادداشت حاضر را چند ساعتی پیش از برگزاری جلسه ای می نویسم که در آن قرار است در زمینه تحولات قفقاز جنوبی و زنگزور گفتگو صورت بگیرد. بنا بر تعریف، ماجرای زنگزور محور بحث آنجا خواهد بود و قاعدتاً نباید نیازی به یادداشت جداگانه ای پیش از برگزاری نشست می بود. اما ماجرای یادداشتی تحت عنوان «اولین آزمون لاریجانی/تجربه کریدور زنگزور پایان واقعیت خواهد بود یا آغاز حقیقت؟» متفاوت است. آن جلسه قرار است به بحث و نقد و بررسی موضوعاتی از قبیل تاکتیک و استراتژی و سیاست و ایدئولوژی و ژئوپلیتیک و اقتصاد جامعه بپردازد. یادداشت مزبور اما از آن نوع نیست. موضوع آن انتصاب علی لاریجانی به دبیری شعام است و ماجرای زنگزور. یادداشت اما فقط در عنوان نشانی از سیاست بر خود دارد، آن هم با بازی ای شبه فلسفی بین واژگان واقعیت و حقیقت. خود یادداشت اما ناله ای است عاشقانه، سوز دلی است در فراغ یار گمشده، شیونی است شبانه و آهی است سینه سوز. آن را نه میشود نقد کرد و نه میشود در یک جلسه گفتگو به بحث گذاشت. امری سیاسی نیست، روانی شوریده حال است.
یادداشت را فردی به نام علی آهنگر نوشته است. نمی شناسمش. یکی از خیل خرمهره هایی است که در بازار خزف فروشان سیاست مبتذل بورژوازی ایرانی عنوان «نویسنده و پژوهشگر تاریخ» را یدک می کشد و میدرخشد. لابد درخششاش تا حدی نیز هست که سایت کار چاق کن سنگین وزنی مثل کرباسچی آن را به عنوان سرمقاله درج می کند. کمی بخوانیم و همدل شویم در نفیر این فلکزده ای که از نیستان بریده اندش و در وصل یار می سوزد. بر تارک یادداشت و به عنوان سوتیتر، فرازی از آن نقش بسته است که اوج سوز دل پژوهشگر شیدا را به نمایش می گذارد:
«در واپسین دقیقههای جمعه ۱۷مرداد ۱۴۰۴ در دنیای سیاست، اقتصاد و ژئوپلیتیک، زمینلرزهای شورآفرین افتاد. نیمهشب بود. نیکول پاشینیان، نخستوزیر ارمنستان، در کنار الهامعلیاف رئیسجمهور همسایه شمالی، در دو سوی دونالد ترامپ، رئیسجمهور پرسروصدای آمریکا در دفتر کار او در کاخ سفید نشستند.». آه چه شبی و چه شوری. الهام در دل زمزمه می کرد «امشب در سر شوری دارم» و دونالد با تلألو نوبل صلح در پیش چشم ادامه میداد «امشب در دل نوری دارم» تا نیکول بخواند که «باز امشب در اوج آسمانم». واه، چه دردانه شب شورانگیزی و چه زمینلرزه ای در آن نیمه شب جادویی.
حکایت این سیر و سلوک البته از همان آغاز روشن بود. پژوهشگر شیدا یکباره به آن لحظه معبود نرسیده بود. آن سیری بود طولانی که خود بهترین راوی آن است. از زبان خود او بشنویم:
«داستان زنگزور یکی داستان است پرآب چشم. چهار سال بر این قصه میگذرد. قصهای دراز است. گره افتاده است در این قصه. حالا ای جمع معاشران! گرد هم آیید و در این شب بیچون گره از زلف یار باز کنید: «معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید». این شب را میشود با این قصه دراز کرد و از این زلف بویدار معطر شد. میشود زانوی غم بغل کرد و بر «اشک» و «کاسهگر» و «فرودینه» نواخت. نظر این خامهدار کوچک را میپرسید؟ بیایید گره از زلف یار باز کنیم، به شعف آییم، شب را به درازنای زلف یار، دراز کنیم. چگونه؟».
میبینید؟ چه میتوان گفت در توصیف این شوریدگی. پژوهشگر، عارفی است پاکباخته پر آب چشم. از حکیم توس و خواجه شیراز مدد میجوید تا شرح هجران خود را بر عالمیان آشکار سازد. برای چه؟ برای رسیدن به این:
«حالا اکنون که بسیاری دالان زنگزور تغییر نام یافته به «کریدور ترامپ برای صلح و شکوفایی بینالمللی» را یک تهدید مسلم میپندارند، ذهنهای آگاه و عاقبتاندیش میتوانند از آن فرصتی بیاندازه خیرآفرین بسازند. فرصتی برای تامین منافع ملی و چنانکه خواجه نصیرالدین طوسی - آن که به استادالبشر و عقل حادی عشر در دنیای خردمندان شهره آفاق گشت -، تعبیر میکند، به «خیرعامه» بدل کرد.» آن هم به دست علی لاریجانی که او نیز یوسف گمگشته ای است عزیز مصر.
نه، این را نمی توان نقد کرد. این پیشا نقد است. این روان پریشی ای است آمیخته با رذیلانه ترین دنائت و شارلاتانیسم. برای توصیف یکی از لحظات تهوع آور معاصر با حضور سه تن از رذل ترین و کثیف ترین نمایندگان و پادوهای کلان سرمایه داران به زیباترین توصیفات و عمیق ترین احساسات تاریخ ادبیات ایران دست می آویزد و به خاطره های شیرین عاشقانه و به سوز و گدازهای عرفا و صوفیان هم رحم نمیکند و همه را یکسره مورد تجاوز قرار میدهد. برای غسل تعمید پاشینیان مزدور سیا و علیاف چماقدار صهیونیسم و ترامپ لمپن آب زلال چشمه فردوسی و حافظ بر سرشان می ریزد تا سرانجام برای یکی از خطرناکترین تحولات منطقه عنوان «کریدور ترامپ برای صلح و شکوفایی بینالمللی» را به کار بگیرد و افاضه کند که خواجه نصیر طوسی گفته است از شر برای «خیر عامه» استفاده کنید و آغوشتان را برای کریدور زنگزور باز کنید که حلال همه مشکلات و بدبختی های ما الّا و بلا همان است و بس. به شعف آییم و شب را به درازنای زلف یار دراز کنیم که «هر تهدیدی با اندیشه نیکو به فرصتی دستنایافتنی بدل میشود» حتی اگر آن «زمینلرزه شورآفرین» شکافی برای بلعیدنت در زمین باز کرده است تو فقط دل نکو دار که نام تو به نیکی ببرند. اینجا دیگر نه استدلالی در کار است و نه تعقلی. اینجا میل است که به شوریدگی رسیده است و بر سر راه وصل یار از فداکردن هیچ چیز دریغ نخواهد کرد. هیچ چیز، نه مال و نه منال و نه مردم و جامعه. همچنان که آن پاشینیان با مردم قره باغ کرد.
تحول قفقاز جنوبی و ماجرای زنگزور میرود که به عرصه تعیین کننده ای از شناخت واکنش بورژوازی ایران و مقابله با آن بدل شود. باید آن را بررسی کرد و به دقت به نقد آن نشست. اما آنچه این پژوهشگر نوشته است نشان میدهد که چنین نقدی نمی تواند فقط سلاح نقد باشد. او به همان اندازه خطرناک است که آن لمپن ژورنالیستی که در میانه ولوله جاسوسان فاشیسم صهیونیستی ویژه نامه جاسوسان برای حزب توده منتشر میکند. سوز و گداز جانکاه این پژوهشگر حقه باز روی دیگر سکه آنتی کمونیسم عریان آن لمپن ژورنالیست است. و هر دو اجزای تهاجم گسترده الیگارشها و کلان سرمایه داران اند برای تعیین تکلیف نهایی با جامعهای که هنوز کورسوی انقلاب ۵۷ در آن زنده است. تهاجمی که در پایان آن پیمان ابراهیم قرار دارد. نه، با اینان نمی توان به بحث نشست. سلاح نقد دیگر کفایت نمیکند. زمان آن فرا می رسد که نقد سلاح نیز به کار آید. با این جنون نمی توان به مباحثه نشست. یک جراحی بزرگ لازم است. یا آنها ما را جراحی خواهند کرد و تتمه سلولهای سالم جامعه را نابود خواهند کرد و یا ما، اردوی کار، آنها را جراحی خواهیم کرد و جامعه را نجات خواهیم داد. آماده شویم که زمان زیادی نداریم.
بهمن شفیق
۱۹ مرداد ۱۴۰۴
۱۱ ژوئیه ۲۰۲۵


دیدگاهها
خوراکخوان (آراساس) دیدگاههای این محتوا