مطالب تازه

نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

تئوری مدرن پولی - بخش اول: چارتالیسم و مارکس

نوشتۀ: مایکل رابرتز

تفاوت این تئوری با تئوری پولِ مارکس در بیان این است که پول به هیچ قانونی از ارزش وابسته نیست که آن را مانند "جاذبه" به زمین بکشد بلکه از این آزادی برخوردار است که گسترش یابد و خود واقعا سبب تغییر در ارزش شود. این پول است که نیروی متقدم علّی بر ارزش است، و نه بالعکس. از نظر من، این حرف ها چرند است و یادآور سوسیالیست فرانسوی، پی یر پرودون در سالهای 1840 که می گفت مشکل سرمایه داری، خودِ سیستم پولی آن است، نه استثمار نیروی کار و شیوه ی تولید سرمایه دارانه.

یادداشت سردبیر:

مقاله حاضر بخش نخست کاری است که مایکل رابرتز در تبیین تئوری مدرن پولی نوشته است که اکنون به نظریه مسلط درون طبقه حاکمه آمریکا تبدیل شده است. مباحثه رابرتز به جوانب تئوریک بحث محدود می ماند و به نقش و جایگاه این نظریه در رقابتهای جهانی و همچنین علل عروج آن نمی پردازد. با این حال، نقد رابرتز در فهم نادرستی این نظریه حائز اهمیت است. به ویژه این که این نظریه پیش از آن که توسط دولت دست راستی جو بایدن به سیاست رسمی بدل شود از سوی جناح چپ حزب دمکرات و "سوسیالیستها"ی سندرزی تبلیغ می شد و هم اکنون نیز از عوامل مؤثر در جلب حمایت اتحادیه های کارگری به دولت جو بایدن است.

البته مباحثه در تبیین نقش و کارکرد پول محدود به آمریکا نیست و به طور مشخص در ایران معاصر نیز لازم است به آن پرداخته شود. ورود دقیق تر به این مباحثه را به زمان انتشار بخش دوم مقاله حاضر موکول می کنیم که امیدواریم تا چند روز دیگر واقع شود.

************************************

تئوری مدرن پولی - بخش اول: چارتالیسم و مارکس

مایکل رابرتز

در سالهای اخیر، تئوری مدرن پولی MMT تبدیل به بحث باب روز در نظراتِ اقتصادی بسیاری از چپ گرایان شده است. الکساندریا اوکازیو کورتز[1]، دموکراتِ چپ گرای جدید، بوضوح یکی از حامیان آن است. اخیرا یکی از نمایندگان اصلی این تئوری با رهبر مالی و اقتصادی چپ گرایِ حزب کارگر انگلستان، جان مک دانل، د باره ی این تئوری و پیامدهای آن در سیاست گذاری به بحث نشسته است [2].

از آنجا که این تئوری از مخارج مالی ای که توسط بانک مرکزی تامین می شود و همینطور از به بار آوردن کسری بودجه و بدهی عمومی، بدون ترس از ایجاد بحران، حمایت نظری می کند، و در نهایت در تقابلِ مستقیم با سیاست های ریاضتی جریان اصلیِ نئولیبرال و حداقل دخالت دولتی، هوای سیاست گذاری های مربوط به مخارج دولتی در پروژه های زیرساختی، ایجاد اشتغال و صنعت را دارد، در میان چپ به نوعی کشش ایجاد می کند.

بنابراین در این یادداشت و یاداشت های بعدی، دیدگاه خودم را در مورد ارزش این تئوری و پیامدهای آن در سیاست گذاری برای جنبش کارگری بیان خواهم کرد.

بنیانِ تئوری مدرن پولی در نظرگاه هایی نهاده شد که تحت عنوان چارتالیسم نامگذاری شده اند. گئورگ فردریک کناپ [3]، اقتصاد دان آلمانی، اولین بار "چارتالیسم" را در کتاب خود با نام تئوریِ دولتی پول - منتشره به زبان آلمانی در سال 1905 و ترجمه شده به زبان انگلیسی در سال 1924- به کار برد. این نام از "چارتا"ی لاتین به معنای نشانِ رمزی token برگرفته شده است. توضیح ِچارتالیسم این است که پول ریشه در تلاش های دولت برای هدایت فعالیت اقتصادی دارد تا از آن به عنوان راه حلی خودبه خودی برای مشکلاتی که مبادله ی کالا به کالا به همراه داشته، یا به عنوان رمزگذاریِ بدهی، استفاده کند.

چارتالیسم ظهور را از لحاظ تاریخی به آن دورانی نسبت می دهد که دولت تلاش کرده تا نیاز به استفاده از پولِ ملی را با تحمیل کردن مالیات بر جمعیت آن کشور ایجاد کند. برای یک چارتالیست، عملکردِ پول به عنوان یک واحدِ محاسبه ی اعتبار یا بدهی اساسا بستگی به اعتماد موجود به قدرت حاکمه ای دارد که اراده اش را به مردم تحمیل کرده است. تاریخِ استفاده کردن از پول به عنوان واحدِ محاسبه ی اعتبار یا بدهی به زمانی پیش از ظهور اقتصادی بر مبنای مبادله کالایی تعمیم یافته باز میگردد. بنابراین چارتالیسم بیان می کند که پول به عنوان واحدی برای محاسبه از درونِ بدهی ظهور کرده و نه از مبادله ی کالا به کالا. جان مینارد کینز هوادار سرسخت چارتالیسم بود، هرچند که این نقطه نظر به روشنی در تقابل با دیدگاه مارکس قرار داشت که پول را از لحاظ تحلیلی بدون درکِ مبادله ی کالایی فهم ناپذیر می دانست.

آیا تئوریِ چارتالیست یا تئوری مدرن پولی با تئوری مارکسیستیِ پول انطباق دارند؟ آیا مکمل یکدیگرند؟ یا اینکه یکی از آنها در اشتباه است؟ پاسخِ کوتاه من چنین است: اول) سابقه ی پول از سرمایه داری طولانی تر است اما نه به دلیلِ [نقشِ] دولت. دوم) بله، دولت می تواند پول را تولید کند اما قیمتِ آن را کنترل نمی کند. بنابراین، اعتماد به پولی که دولت تولید کرده می تواند از بین برود. و سوم) یک موضعِ سفت و سختِ چارتالیستی با تئوری مارکسیستیِ پول منطبق نیست، اما تئوری مدرن پولی ویژگی های مکملی دارد.

اجازه بدهید این سه مورد را بیشتر باز کنم.

 تئوری مدرن پولی و  تئوری مارکسیستیِ پول به این شکل مکمل یکدیگرند که هردوی آنها تئوری های درون زایِ پولی اند. هردو نظریه ی کمّیِ پول را رد می کنند مبنی بر این که تورم یا انقباض پولی به تصمیمات بانک مرکزی در پمپاژِ یا عدم پمپاژ پول اعتباری وابسته است. برعکس، این تقاضا برای پول است که عرضه را به جلو می راند: یعنی بانک ها وام می دهند و در نتیجه ی آن سپرده ها و بدهی ها برای تأمین اعتبار وام ایجاد می شود، و نه بالعکس. از این لحاظ هر دوی این تئوری ها، هم تئوری مدرن پولی و هم تئوری مارکسیستی، تصدیق می کنند که پول پرده ای نیست که بر اقتصاد واقعی کشیده شده باشد، بلکه این اقتصادِ مدرنِ (سرمایه دارانه) است که سراسر پولی است.

هم هواداران مارکس و هم تئوری مدرن پولی بر سر نادرستیِ تئوریِ کمّی پول توافق دارند که در گذشته توسط اقتصاددان شیکاگو، میلتون فریدمن، و دیگران به تفصیل بسط داده شد و سیاست گذاری دولت ها در اوایل دهه ی هشتاد میلادی را تحت سیطره ی خود قرار داد. دولت ها نمی توانند از طریق کنترل کردنِ عرضه ی پول رونق و رکودِ سرمایه داری را بهبود ببخشند. عملکردِ ملالت انگیزِ برنامه ی در حال اجرایِ تسهیل کمّی quantitative easing [گسترش حجم پول از طریق خرید اوراق قرضه و بدهی بانکها توسط بانک مرکزی و با چاپ اسکناس - مترجم]، که توسط بانک های مرکزیِ اصلی برای ایجاد رونق اقتصادی اتخاذ می شود، این موضوع را تصدیق می کند. میزان بدهی های بانک مرکزی از زمان بحران 2008 تا کنون مثل موشک شتاب گرفته است، اما رشدِ اعتبارات بانکی و همینطور رشد تولید ناخالص داخلی چنین نیست.

البته، تئوری مارکسیستیِ پول تفاوتی مهم با هواداران تئوری مدرن پولی دارد. سرمایه داری، یک اقتصادِ پولی است. سرمایه داران برای سرمایه گذاری در تولید و سرمایه ی کالایی با پول شروع می کنند، که از طریق صرف نیروی کاری (و استثمار آن) نهایتا ارزش جدیدی را به همراه می آورد که به شکل پولِ بیشتر تحقق می یابد. درنتیجه تقاضایِ سرمایه ی پولی، تقاضا برای اعتبار را به پیش می راند. بانک ها به عنوانِ بخشی از همین روند انباشت سرمایه دارانه است که پول یا اعتبار را خلق می کنند، نه به عنوان چیزی که سرمایه ی مالی را از تولید سرمایه دارانه جدا می سازد. هواداران تئوری مدرن پولی یا چارتالیست ها می گویند که رانه ی تقاضا برای پول، یا "روح حیوانی"ِ عاملین منفرد است (نظریه ی کینزی) یا دولتی که نیاز به اعتبار دارد (نظریه چارتالیستی). در مقابل، تئوری مارکسیستیِ پول چنین می اندیشد که شتابِ انباشتِ سرمایه و مصرفِ سرمایه دارانه است که در نهایت تقاضا برای پول و در نتیجه قیمتِ آن را تعیین می کند.

تئوری و تاریخ پول

این موضوع مشکلی را که بین تئوری مدرن پولی، ریشه های چارتالیستی آن و تئوری مارکسیستیِ پول نهفته است به پیش می کشد. تئوری مارکسیستیِ پول، مختصِ سرمایه داری به عنوان شیوه ی تولید است در حالیکه تئوری مدرن پولی و چارتالیسم غیر تاریخی اند. پول تحت نظام سرمایه داری، برای مارکس همان تجسم ارزش و در نتیجه ارزش مازاد است. در پول-کالا-تولید-کالا' -پول'، پول می تواند با کالا مبادله شود، زیرا که پول نماینده ی کالاست و پول' ،کالا' را نمایندگی می کند. اگر مبادله پذیری، امری ذاتی در تولید کالایی نبود، اگر نماینده ی کارِ انتزاعیِ اجتماعا لازم و در نتیجه ارزش نبود،  پول نمی توانست مبادله را ممکن سازد.  به این معنا، پول در مبادله نیست که ظهور می کند، بلکه تبلور پولیِ ارزش مبادله، یا مقدار زمانِ کار اجتماعا-لازم است.

تئوری مارکس، کارکردهای پول را در اقتصادِ سرمایه دارانه-کالایی تحلیل می کند. این یک تئوریِ تاریخا معین است، نه یک تئوری عمومیِ پول در طول زمان ها، و نه در اقتصادهای پیشا-سرمایه دارانه. بنابراین اگر این درست باشد که پول در تاریخ ابتدا به صورت واحد محاسبه برای مالیات و پرداخت بدهی بروز کرده باشد (آنگونه که چارتالیست ها و کینز بیان می کنند)، چنین تئوری ای تئوریِ پولِ مارکس در سرمایه داری را نقض نمی کند.

به هرروی، من تردیدهای قابل ملاحظه ای دارم که از لحاظ تاریخی، بدهیِ دولت دلیلِ پیداییِ پول باشد (در یادداشتی دیگر به این موضوع بازمیگردم). به نظر میرسد که دیوید گرِیبِر، انسان شناسِ آنارشیست، در کتابش [به نام] پنج هزار سال بدهی همین سیر استدلال را دنبال می کند. اما این همچنان مرا متقاعد نمی سازد. مارکس می گوید که پول به طور طبیعی آن زمانی ظهور می کند که تولیدِ کالایی عمومیت یافته باشد. دولت تنها شکلِ پول را تایید می کند - آن را اختراع نمی کند. تصور می کنم که نقل قولی که گرِیبِر در صفحه ی 340 کتابش از لاک آورده این نظر را خلاصه می کند."لاک اصرار داشت که همانطور که هیچ کس نمی تواند یک انسان قدکوتاه را با گفتن اینکه حالا 15 اینچ به او اضافه شده قدبلند  کند، به همین ترتیب نمی تواند با زدن مهرِ "شیلینگ"  بر یک قطعه ی کوچک نقره ایِ آن را بیشتر کند."

در تبیین کلاسیک چارتالیسم، کناپ بحث می کند که دولت ها از لحاظ تاریخی واحدِ محاسبه را نام گذاری کرده اند و با درخواست اینکه مالیات ها به یک شکل معین پرداخت شوند، آسوده خاطر بودند که این فُرم، به عنوان ابزارِ پرداخت درحال چرخش خواهد بود. هر مالیات-دهنده ای باید مقدارِ کافی از این پولی که دلخواهانه تعریف شده است را داشته باشد و به این طریق درگیرِ مبادله ی پولی شود. جوزف شومپیتر با این رویکرد مخالفت داشت زمانی که نوشت: "اگر کناپ صرفا عنوان کرده بود که امکان تعیین شدن یک شی یا یک حواله یا یک نشان رمزی به عنوان پول قانونی توسط دولت و پس از آن صدور اعلامیه ای که بگوید یک نشان رمزی یا یک حواله در ازای تصفیه کردن مالیات پذیرفتنی است می تواند تا آنجا پیش برود که به آن نشان رمزی ارزشی را الصاق کند، احتمالا او حقیقتی را گفته بود، اما حقیقی تکراری و نخ نما. اما اگر می گفت که چنین اقدامی از سوی دولت، ارزشِ آن نشان رمزی را تعیین می کند، آن وقت فرضیه ای جالب اما اشتباه را طرح کرده بود. [تاریخِ تحلیل اقتصادی، 1954]. به بیان دیگر، چارتالیسم یا [یک امر] بدیهی و صحیح است، یا اینکه جالب است و اشتباه.

پول به عنوان کالا یا چیزی از ناکجاآباد

مارکس بیان می کرد که پول در سرمایه داری سه کارکرد دارد: اندازه گیریِ ارزش، وسیله ی مبادله، و "پول به مثابه ی پول" که پرداخت بدهی ها را شامل می شود. عملکرد پول به عنوان اندازه گیریِ ارزش در پی تئوریِ ارزشِ کارِ مارکس می آید. این همان تفاوت اساسی با چارتالیست ها و تئوری مدرن پولی است که (تا آنجا که من می توانم بگویم) فاقد تئوریِ ارزش  و در نتیجه تئوریِ ارزش اضافه هستند.

طرفداران تئوری مدرن پولی در [بحث] تقدمِ پول در روابط اقتصادی و اجتماعی، ارزش را نادیده می گیرند. به توضیح یکی از حامیان  تئوری مدرن پولی درمورد [ارتباط این تئوری] با تئوری ارزش مارکس توجه کنید [4]: "پول، صرفا "بیانگر" یا "نماینده"ی مجموع ارزش تولید شده خصوصی نیست. تئوری مدرن پولی در عوض چنین فرض می کند که پشتوانه مالیٍ پول همراه با جریان کلان-اقتصادیِ آن به یک افقِ مادیِ تولید و توزیع حقیقت می بخشد… همانند مارکسیسم، تئوری مدرن پولی، ارزش را در ساختن و نگهداری از یک واقعیتِ مادیِ جمعی بنیان می نهد. این تئوری متعاقبا تئوریِ نئوکلاسیکِ فایده مندی utility را، که ریشه ی ارزش را در بازیِ ترجیحاتِ فردی می بیند، رد می کند. با این تفاوت که در تقابل با مارکسیسم، تئوری مدرن پولی  بیان می کند که تولیدِ ارزش، مشروط به ظرفیتِ مالی و انتزاعی ِپول و سلسله مراتبِ واسطه هایی است که پول از آنها حمایت می کند. این تئوری منکر کششِ جاذبه ی فیزیکی بر واقعیت انسانی نمی شود؛ بلکه از رابطه ی علت-معلولی این جاذبه در روندهای سیاسی و اقتصادی اولویت زدایی می کند و نشان می دهد که چگونه امر ایده آل، امر واقعی را از طریق ساختار هرمی و توزیع شده ی پول شکل می دهد ."

اگر بشود از این زبان مَدرَسی سر در آورد، می توان چنین تصور کرد که تفاوت این تئوری با تئوری پولِ مارکس در بیان این است که پول به هیچ قانونی از ارزش وابسته نیست که آن را مانند "جاذبه" به زمین بکشد بلکه از این آزادی برخوردار است که گسترش یابد و خود واقعا سبب تغییر در ارزش شود. این پول است که نیروی متقدم علّی بر ارزش است، و نه بالعکس.

از نظر من، این حرف ها چرند است و یادآور سوسیالیست فرانسوی، پی یر پرودون در سالهای 1840 که می گفت مشکل سرمایه داری، خودِ سیستم پولی آن است، نه استثمار نیروی کار و شیوه ی تولید سرمایه دارانه. این آن چیزی است که مارکس در فصلِ پول در کتاب گروندریسه در مورد دیدگاه پرودون گفته بود: "آیا روابط موجودِ تولیدی و روابط توزیعی متناسب با آن می توانند با تغییری در ابزار گردش [یعنی پول] تماما دگرگون شوند؟" نزد مارکس، " آن دکترین ای که شِگِرد های گردش را از یک سو به عنوان روشی برای پرهیز از ذات خشن این تغییرات اجتماعی می بیند و از سوی دیگر تلاش می کند این تغییرات را نه به عنوان پیش فرض بلکه به عنوان نتیجه ی تدریجی دگرگونی هایی در بخش توزیع نمایش دهد" یک خطای بنیادی و کج فهمیدنِ واقعیت سرمایه داری است.

به بیان دیگر، جداسازی پول از ارزش و در واقع تبدیل کردن پول به نیرویِ اصلی تغییر در سرمایه داری ناتوان از درکِ واقعیت روابط اجتماعی تحت سرمایه داری و تولید برای سود است. بدون یک تئوریِ ارزش، هواداران تئوری مدرن پولی وارد جهانِ اقتصادیِ تخیلی ای می شوند که در آن دولت می تواند بدهی ایجاد کند و سپس هرزمان که اراده کرد توسط یک بانک مرکزی آن را تبدیل به اعتباری در حسابِ خود کند، بدون هیچ محدودیت و انعکاسی در دنیای واقعیِ سرمایه ی تولیدی. با این که هرگز به این سادگی نیست [5].

برای مارکس، پول از طریق استثمار کار در روند تولید سرمایه دارانه پول تولید می کند. ارزشی که تازه خلق شده در کالا هایی که برای فروش اند تجسد پیدا می کند؛ ارزشی که متحقق می شود خود را در قالب پول بیان می کند. مارکس تئوریِ خود درباره ی پول را همچون چیزی به عنوان کالا آغاز می کند، مانند طلا یا نقره، که ارزششان می تواند با دیگر کالاها مبادله شود. بنابراین قیمت یا ارزش طلا، ارزشِ پولی دیگر کالاها را تثبیت می کرد. اما اگر ارزش یا قیمت طلا به دلیل تغییر در مدت زمان کار لازم برای تولید طلا تغییر می کرد، ارزشِ پولی دیگر کالاها که همان قیمت گذاری شان بود نیز تغییر می کرد. کاهش شدید در مدت زمان لازم برای تولید طلا ختم به افزایش شدید قیمتِ کالاهای دیگر می شد (طلای اسپانیا از آمریکای لاتین در قرن شانزدهم) و بالعکس.

مرحله بعدی در سرشت پول، استفاده از پول کاغذی یا ارزهای فاقد محتوا  fiat currenciesبود که با قیمت طلا ثابت می شدند، استانداردِ مبادله با طلا و در انتها "پول اعتباری". اما برخلاف نظر چارتالیست ها و تئوری مدرن پولی این موضوع باعث تغییر در نقش یا ذات پول در یک اقتصاد سرمایه دارانه نمی شود. ارزش پول همچنان به مدت زمانِ کار اجتماعا لازم در انباشت سرمایه دارانه گره خورده است. به بیان دیگر، پولِ کالایی، دربرگیرنده/دارای ارزش است؛ در حالی که پولِ غیرکالایی نماینده/نشانگر ارزش است. و از همین روست که هردو می توانند ارزش کالاهای دیگر را اندازه گیری کنند و آن را به شکلِ قیمت بیان کنند.

دولت های مدرن برای بازتولید پول و سیستمی که پول در آن در گردش است نقش حیاتی ایفا می کنند. اما قدرتی که بر پول اعمال می کنند محدود است - و همانطور که شومپیتر می گفت (و مارکس هم ممکن بود بگوید) محدودیت ها در تعیین ارزشِ پول، به آشکارترین شکل خود می رسند. ضرابخانه می تواند هر عددی را روی سکه ها و اسکناس ها ضرب کند، اما نمی تواند تعیین کند که این اعداد به چه چیزی ارجاع دارند. این چیزی است که توسط انبوه بیشماری از شرکت های خصوصی با تصمیماتی که برای قیمت گذاری میگیرند تعیین می شود؛ تصمیماتی که واکنش راهبردی آنان به ساختارِ هزینه ها و تقاضایی است که در رقابت با دیگر شرکت ها با آن روبرویند.

این موضوع باعث ناپایداری ارزشِ پول دارای پشتوانه دولتی می شود. چیزی که تئوری چارتالیستی هم آن را به رسمیت می شناسد. طبق این تئوری، سازوکار اصلی ای که دولت بوسیله ی آن برای پولِ فاقد محتوا ارزش فراهم می کند، تحمیل کردنِ تعهدات مالیاتی بر شهروندان است و این ادعا که دولت تنها یک چیز معین (هرچه میخواهد باشد) را به عنوان پول برای تسویه ی آن تعهدات قبول می کند. البته راندال رِی [6]، یکی از فعالترین نویسندگانِ این مکتب، می پذیرد که اگر سیستمِ مالیاتی در هم بشکند، "ارزش پول نیز به سرعت به سمت صفر سقوط خواهد کرد." در واقع زمانی که مساله ی اعتبار داشتن دولت به جد مورد تردید قرار می گیرد، ارزشِ ارزِ ملی نیز سقوط می کند و تقاضا به سوی کالاهای واقعی مانند طلا به عنوان اندوخته ای حقیقی برای جمع کردن ارزش می رود. قیمت طلا با شروعِ بحران مالی فعلی در سال 2007 سر به فلک کشید و در اوایل سال 2010، هنگامی که بحران بدهیِ یورویِ جنوبی [کشورهای جنوب اروپا] شرایط را وخیم تر کرد، مجددا اوج گرفت.

نتیجه گیری برای سیاست گذاری

گاهی می شنوم که مدافعان مختلفِ تئوری مدرن پولی می گویند که "از هیچ می توان پول ساخت [7]". "پول بانکی، نتیجه ی فعالیت اقتصادی نیست؛ بلکه آن را ایجاد می کند". یا این یکی: "پول برای وام بانکی، مادامی که ما مشتریان برای اعتبار درخواست نداده باشیم، اصلا وجود ندارد" (آن پتی فور [8]). پاسخ کوتاه به این شعار این است: "بله، دولت می تواند پول را خلق کند، اما نمی تواند قیمت (یا ارزش) آن را تعیین کند". قیمتِ پول نهایتا می تواند توسط حرکت سرمایه تعیین شود که آن هم توسط مدت زمانِ کار اجتماعا لازم ثابت شده است. اگر یک بانک مرکزی پول "چاپ کند" یا در حساب های دولتی سپرده ی اعتباری داشته باشد، در این صورت دولت پول لازم برای راه اندازی برنامه های شغلی، زیرساختی و غیره را بدون نیاز به اخذ مالیات یا انتشار اوراق خواهد داشت. این نتیجه ای است که تئوری مدرن پولی از جهت سیاست گذاری می گیرد. این راهی است برای "خروج" از بحران سرمایه داری که توسط رکود در بخشِ خصوصیِ تولید ایجاد شده.

پیشنهاد تئوری مدرن پولی و چارتالیست ها این است که سرمایه گذاریِ بخش خصوصی با سرمایه گذاری دولتی ای جایگزین شود، یا افزوده شود، که هزینه اش از طریق "خلق پول ازناکجاآباد" پرداخت شده است. هرچند که چنین پولی، اگر هیچ ربطی به ارزش تولید شده توسط بخش های تولیدی اقتصاد سرمایه دارانه نداشته باشد - که هم مدت زمان کار اجتماعا لازم را تعیین می کند و همچنان اقتصاد را تحت سیطره ی خود دارد -، ارزش خود را از دست می دهد. نتیجه ی چنین چیزی قیمت های صعودی و/یا سودآوریِ روبه نزول خواهد بود که تولید را در بخش خصوصی ناکار می کند. مگر اینکه هواداران تئوری مدرن پولی آماده ی رفتن به سوی یک نتیجه ای برای سیاست گذاری مارکسیستی باشند: مشخصا یعنی تحت مالکیت درآوردن بخش مالی و "رده های تصمیم گیری"ِ بخش تولید از طریق مالکیت عمومی و یک برنامه برای تولید و به این ترتیب محدود نمودن و یا خاتمه دادن به [عملکرد] قانون ارزش در اقتصاد. [در غیر این صورت]  سیاستِ هزینه کردن دولتی از طریق خلق نامحدود پول نیز خواهد خورد. تا آنجا که من می توانم بگویم، مدافعان تئوری مدرن پولی با تمام نیروی خود مشغول نادیده گرفتن یا پرهیز از چنین نتیجه گیری ای هستند - احتمالا برای اینکه مانند پرودون واقعیتِ سرمایه داری را درست متوجه نیستند و "شگرد های توزیع" را ترجیح می دهند؛ یا شاید هم چون در واقع مخالف درهم شکستن شیوه ی تولید سرمایه دارانه هستند.

البته هیچ یک از اینها در زندگی واقعی امتحان خود را پس نداده است چرا که سیاست مدرن پولی هیچگاه به کار گرفته نشد (همانطور که سیاست گذاری مارکسیستی در یک اقتصاد مدرن). بنابراین ما نمی دانیم که آیا واقعا تورمِ وحشتناک از خلقِ بی انتهای پول برای تامین هزینه ی برنامه های سرمایه گذاری ایجاد خواهد شد. آنها می گویند که پولی سازیِ کسری بودجه آن زمانی متوقف می شود که اشتغالِ کامل [از بین بردن بیکاری] نیزحاصل شده باشد. اما این سوال پیش خواهد آمد که آیا بخش خصوصی در یک اقتصاد می تواند در معرضِ دستکاری های ظریفِ بانک مرکزی و سیاست دولتی که بر آن حاکم است قرار بگیرد؟ تاریخ نشان داده است که چنین نیست و هیچ راهی وجود ندارد که دولت ها بتوانند کنترل روند تولید سرمایه دارانه و قیمت تولید "به طریقی که خوب مدیریت شده باشد" را در دست بگیرند.

حتی یکی از رهبران این تئوری، بیل میچل، نیز خود بر این مخاطره آگاه است و در بلاگ خودش نوشته است [9]، "تصور کنید اقتصادی داریم که از یک بحران بازگشته است و قویا در حال رشد است. کسری بودجه در این وضعیت می تواند همچنان بیشتر شود که آشکارا در جهت تقویت سیکل رونق خواهد بود، اما ما همچنان می توانیم چنین نتیجه بگیریم که استراتژی مالی، مطمئن عمل کرده زیرا نشان می دهد که رشد در مخارجِ عمومی رانه ای برای رشد [اقتصادی] و پیشبرد اقتصاد به سوی اشتغال کامل بوده است. حتی زمانی که رشد مخارج غیر دولتی مثبت است، کسری بودجه اگر حرکت به سوی اشتغال کامل را هدایت کند نیز چیز مناسبی خواهد بود. اما زمانی که اقتصاد به وضعیت اشتغال کامل رسید، تقویت کل تقاضای اسمی از طریق افزایش اختیاری هزینه های دولت دیگر مناسبتی نخواهد داشت چرا که باعث خطر تورم خواهد بود."(تأکید از من)

به نظر می رسد که این تئوری در نهایت می خواهد که تنها تئوری ای برای توجیهِ مخارجِ دولتی بدون محدودیت ارائه دهد تا اشتغال کامل را حفظ و یا بازیابی کند. وظیفه شان این است، و نه چیز دیگر. از همین روست که در بخش چپِ جنبش کارگری از این تئوری حمایت می شود. اما این فضیلتِ ظاهری تئوری مدرن پولی، گناهِ بزرگتر آن به عنوان مانعی برای تغییر واقعی را پنهان می کند. این تئوری هیچ علتی برای تشنجات انباشت سرمایه دارانه ارائه نمی کند، جز آن که بگوید دولت می تواند دوره های رونق و رکود را از طریق استفاده از مخارجِ دولتی به صورت مدبرانه در یک روندِ انباشت تحت سلطه ی سرمایه داری کاهش دهد یا مانع شان شود [10]. درنتیجه، هیچ سیاستی هم برای تغییر رادیکال در ساختار اجتماعی ندارد.

توضیح مارکسیستی از تمامی توضیحات، جامع تر است؛ از آن رو که پول و اعتبار را در شیوه ی تولید سرمایه دارانه ادغام می کند و همچنین نشان می دهد که پول شرّ تعیین کننده در شیوه ی تولید سرمایه دارانه نیست و روبراه کردن امور مالی هم کفایت نمی کند. و به همین دلیل می تواند این را نیز توضیح دهد که چرا راه حل های کینزی برای پایدارسازی شکوفایی اقتصادی کارآئی ندارند[11].

در پست ها آتی، به تاریخ پول و تئوری پولی نگاهی دقیق تر خواهم داشت؛ و همین طور به پیامدهای بین المللی تئوری مدرن پولی، علی الخصوص در اقتصاد های به اصطلاح نوظهور.

ترجمه گیسو رستمی

فروردین 1400، آوریل 2021

منبع:

https://thenextrecession.wordpress.com/2019/01/28/modern-monetary-theory-part-1-chartalism-and-marx/

زیرنویسها:

[1] https://www.marketplace.org/2019/01/24/economy/modern-monetary-theory-explained/

[2] http://bilbo.economicoutlook.net/blog/?p=40562

[3] https://en.wikipedia.org/wiki/Georg_Friedrich_Knapp

[4] https://urpe.wordpress.com/2017/07/04/some-remarks-on-mmt-marxism-in-light-of-david-harveys-marx-capital-and-the-madness-of-economic-reason/

[5] http://jpkoning.blogspot.com/2013/01/meandering-from-mmt-and-platinum-coin.html

[6] https://papers.ssrn.com/sol3/papers.cfm?abstract_id=137409

[7] https://www.themeister.co.uk/economics/mike_king_creating_money_out_of_nothing_draft_one.pdf

[8] https://www.opendemocracy.net/en/opendemocracyuk/power-to-create-money-out-of-thin-air/

[9] http://bilbo.economicoutlook.net/blog/

[10] https://renewal.org.uk/articles/modern-money-and-the-escape-from-austerity

[11] https://thenextrecession.wordpress.com/2018/03/07/unam-1-the-profit-investment-nexus/

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر