نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

هنریک گروسمن، انبساط کاپیتالیستی و امپریالیسم

نوشتۀ: ریک کوهن، با پیشگفتار وحید صمدی

گروسمن با این موافق بود که انحصار یک مشخصه مهم امپریالیسم بود. اما در حالی که لنین گستره و وسعت آن را توضیح داده بود، گروسمن به گونه ای سیستماتیک مکانیسم های اقتصادی ای را توضیح داد که از آن طریق انحصار به ویژه در شکل کنترل بر مناطق استعماری نرخ سود را بهبود می داد و بدین ترتیب گرایش کاپیتالیسم به فروپاشی را خنثی می کرد.

پیشگفتار:

بدون تردید مجادله بر سر مفهوم امپریالیسم یکی از کلیدی ترین مباحث چپ و جنبش کمونیستی به طور کلی در تمام دهه های اخیر در سرتاسر جهان بود. مباحثه ای که حتی پیش از قرن بیستم و در سالهای پایانی قرن نوزده در درون جنبش کارگری نیز جریان یافته و به شکلگیری دو اردوی آنتی امپریالیست و پرو امپریالیست ختم شده یود، در درون چپ نیز به همان سرنوشت دچار شد. بر این اساس پرسش درباره رویکرد کمونیستی نسبت یه این موضوع پرسشی است کلیدی که پاسخ بدان به نتایج گسترده ای در زمینه برنامه، تاکتیک و استراتژی نیز منجر خواهد شد. مطلب حاضر ادای سهمی است در این جهت.

مقاله به نظریات گروسمن درباره امپریالیسم می پردازد. به ادعای نویسنده مقاله، گروسمن در واقع مفهوم امپریالیسم لنین را به مثابه مرحله ای در توسعه سرمایه داری پذیرفت و برخورد او با نظریه امپریالیسم لنین بیشتر جنبه روشمند کردن مبانی اقتصادی آن و تصحیح و تکمیل آن را داشت تا رد آن نظریه. با وجود این نویسنده ی مقاله به درستی به دغدغه گروسمن و نقد "مثبت" او به نظریه لنین اشاره می کند و خاطرنشان می سازد که "گروسمن معتقد بود که لنین "به اندازه کافی به لحاظ تئوریک مسئله صدور سرمایه را تبیین نمی کند" و ملاحظات او از حد توصیف فراتر نمی رود. او تاکید می کند که ما در[نوشته] لنین هیچ تحلیل تئوریکی از این واقعیت که به ما ضرورت صدور سرمایه در سرمایه داری رشد یافته را نشان دهد نمی بینیم، امری که شاید بتوان آن را با خصلت عامه پسند آن متن توضیح داد... گروسمن این نظر را رد می کند که: "نیاز به صدور سرمایه از این واقعیت ناشی می شود که سرمایه داری در بعضی از کشورها "بیش از حد رسیده" است و سرمایه (به خاطر موقعیت عقب مانده کشاورزی و فقر توده ها) نمی تواند حوزه ای برای سرمایه گذاری "سودآور"  بیابد." نویسنده ادامه می دهد که "این کافی نیست که صدور سرمایه را همچون جان هابسون اقتصاددان لیبرال و منتقد پیشگام امپریالیسم در رابطه با فقدان فرصت های سرمایه گذاری سودآور در داخل توضیح دهیم. مسئله این است که "چرا سرمایه گذاری های سودآور در داخل یافت نمی شود؟ مارکسیست هایی همچون اویگن وارگا، بوخارین، هیلفردینگ و باوئر استدلال کردند که ممکن است در خارج نرخ های بالاتر سودی نسبت به داخل بدست آید. [اما] آن ها باز هم توضیح ندادند چرا؟"

گروسمن برخلاف لنین به توصیف مشخصه های امپریالیسم قناعت نمی کند و مکانیسم های اقتصادی و قوانین انباشت در رابطه ی کار و سرمایه را برای تبیین تئوریک جهانی شدن سرمایه و مشخصه ها و کنش های آن مورد بررسی قرار می دهد. او برخلاف رزا لوکزامبورگ امپریالیسم را نتیجه عدم تحقق ارزش اضافی در کشورهای صنعتی و نقص سرمایه داری در بازتولید گسترده خود نمی داند. و برخلاف لنین صدور سرمایه را نتیجه کاهش سودآوری سرمایه ی انحصاری - به خاطر عقب ماندگی کشاورزی و فقر توده های کشورهای توسعه یافته- قلمداد نمی کند. او همچنین به امپریالیسم به مثابه سرمایه داری "بیش از حد رسیده" یا "گندیده" نمی نگرد، بلکه در تبیین بسط جهانی سرمایه، بر تاثیر گرایش نزولی نرخ سود و میل به بحران و فروپاشی سرمایه اشاره می کند و صدور سرمایه و دیگر سیاست های امپریالیستی را به منزله راه های مقابله با این گرایش در کنار موارد دیگر مورد بررسی قرار می دهد. به عبارت دیگر انحصار، سرمایه مالی، قیمت های انحصاری، صدور سرمایه و امپریالیسم و تمام آنچه که از اواخر قرن نوزده به بعد در اقتصاد و سیاست جهانی قابل مشاهده است برای گروسمن با سرازیر شدن سرمایه انحصاری بازمانده از رشد به حوزه های کم سرمایه یا فاقد سرمایه، قابل توضیح نیست. از نظر وی این همه توسعه ای است در درون سرمایه که این بار ابعادی جهانی به خود گرفته است، و باید به مانند روش مارکس در کاپیتال به کمک قوانین و تناقضات درونی سرمایه، تبیین شود.

رساله لنین درباره امپریالیسم که به گفته خود او به زبان عامیانه و برای استفاده عموم نوشته شده و در آن پس از توصیف مشخصات مرحله ی جدیدی از سرمایه داری به جدل با نظریات سوسیال شوینیستی دست می زند، در شرایطی به نگارش درآمد که از مدت ها پیش در میان سوسیال دموکرات های انترناسیونال دوم و به خصوص در درون حزب سوسیال دموکرات آلمان کسانی به توجیه "مارکسیستی" سیاست های استعماری دست می زدند و در آستانه جنگ اول با  سیاست های جنگی دولت های متبوع خود همراهی می کردند. لنین در این اثر که عمدتا بر مطالعات جان هابسون و تحقیقات رودولف هیلفردینگ بنا شده، به مقابله با نظریات گروهی (از جمله هیلفردینگ) می پردازد که به تعبیر خود او عمق تضادهای امپریالیسم و ناگزیری بحران انقلابی را پرده پوشی می کنند. او در این اثر به رد اولترا امپریالیسم کائوتسکی دست می زند و ارائه تصویری صلح آمیز از آینده ی امپریالیستی در اوج رقابت ها و جنگ های امپریالیستی را احمقانه می داند.

علاوه بر این، دوران نگارش رساله ی لنین همزمان است با گسترش سیاست ها و جنگ های استعماری از یک سو و مبارزات آزادیبخش ملی و ضد استعماری برخی از کشورهای مستعمره از سوی دیگر که مناسبات سرمایه داری هنوز در آن ها شکل نگرفته است. مواضع کسانی مثل برنشتاین در دفاع از استعمار، حمایت از مبارزات آزادیبخش را در نظر لنین به یک وظیفه کمونیستی تبدیل می کرد.

از طرف دیگر لنین باید به مواجهه نظری و سیاسی با گرایشات نزدیک به کائوتسکی و هیلفردینگ دست می زد که علاوه بر آن که از موضع گیری قاطع در برابر اشکال "سازنده" استعمار پرهیز می کردند، وعده اولترا امپریالیسم و سازماندهی سرمایه داری بدون بحران و دورانی عادلانه تر و صلح آمیزتر در عصر کارتل ها را می دادند.

 تمام این موارد تصاویر دورانی را جلوی روی ما قرار می دهد که به رساله امپریالیسم لنین شکل دادند و به آن معنایی برجسته و انقلابی بخشیدند.

اما رساله لنین به موضع گیری در این موارد خلاصه نمی شود. این رساله یک بیانیه سیاسی نیست که تنها علیه امپریالیسم و اپورتونیسم و بورژوازی خزیده در پوست "اشرافیت کارگری" نوشته شده باشد، تا با انگشت گذاشتن بر خصلت های دوره ای جدید از سرمایه داری، در برابر سوسیال شونیست ها و سوسیال دموکرات های پاسیفیست از انقلاب سوسیالیستی دفاع کند. لنین در این رساله در صدد است تا با تکیه بر ترکیب و تدوینی جدید از مبانی نظری اقتصاددانان بورژوا و خرده بورژوا و توصیف هایی که از دوران جدید ارائه می دادند، به جنگ استنتاجاتی برود که همان ها از آن توصیف ها به عمل می آوردند.

از این گذشته لنین رساله امپریالیسم را در شرایطی به رشته تحریر در می آورد که هنوز منافع پرولتاریای روسیه را در انقلاب دموکراتیک و در وحدت با بخشی از بورژوازی قابل تحقق می دید. و این او را به جای تبیین مرحله ی جدید توسعه سرمایه داری با تکیه بر تضاد دیالکتیکی در نقطه تولید و بررسی قوانین انباشت، به سمت توصیف مشخصه ها و کنش ها و ویژگی های این عصر آنچنان که در نظریات اقتصاددانان بورژوا منعکس بود متمایل می کرد. با این تفاوت که به جای آلترناتیو اخلاقی هابسون، یا وعده های دروغین کائوتسکی و هیلفردینگ راه حلی انقلابی و رادیکال ارائه می نمود.

و این همه سبب می شد که تز نهفته در رساله بر درکی استوار شود که به پراتیک/تاکتیک اتحاد پرولتاریا با بخش هایی از خرده بورژوازی و بورژوازی انقلابی در روسیه و در کشورهای توسعه نیافته پاسخ دهد و رساله عامه فهم او را به کارپایه نظری بسیاری از مبارزات سیاسی و انقلابی پس از آن تبدیل کند.

علاوه بر این، ویژگی صدور سرمایه که در نظریه امپریالیسم لنین برجسته شده بود به درک او نسبت به نظر کسانی مثل رزا لوکزامبورگ برتری می بخشید. لنین قادر به توضیح علل و مکانیسم های مادی صدور سرمایه نشده بود و در سطح توصیف آن ها متوقف مانده بود، اما همین نتیجه گیری که امپریالیسم تنها با بهره کشی از کشورهای توسعه نیافته و غیر سرمایه داری و با رقابت ها و جنگ ها و تهاجمات امپریالیستی برای تقسیم جهان مشخص نمی شود، بلکه می تواند به گسترش سرمایه داری در جهان و از جمله کشورهای توسعه نیافته هم منجر گردد، به یک ویژگی تبدیل شد که به تئوری امپریالیسم او این توانایی را بخشید تا در طول یک قرن تکامل یابد و به مبنایی برای بسیاری از تئوری های امپریالیسم و توسعه تبدیل شود.

اما همین خصیصه که یکی از علل بقای تئوری امپریالیسم لنین به دلیل تقابل مدام کشورهای تحت سلطه با کشورهای مسلط صنعتی بود، حاوی پارادوکسی هم هست که تا امروز هیچگاه مفهوم لنینی "امپریالیسم" را رها نکرده است. پارادوکسی که از تبیین تئوریک سرمایه داری جهانی از نقطه نظر اتحاد پرولتاریا با بورژوازی ملی یا "انقلابی" ناشی می شود. تبیینی که مرحله تکامل یافته تر سرمایه داری را نه بر مبنای تضادهای درونی سرمایه، و نه بر مبنای الگوهای انباشتِ برآمده از آن تناقضات، بلکه بر اساس درک پراگماتیستی از مبارزه "ضد امپریالیستی" توضیح می دهد.

اما به هر حال واقعیت تاریخی چنین رقم خورد که رساله ای که لنین خود مدعی بود که در شرایط سانسور و فقدان دسترسی به منابع، برای افشای نظریات بورژوایی در درون طبقه کارگر نوشته شده، در نهایت با همه تناقضاتش به کارپایه کمینترن و چپ رادیکالی مبدل گردد که باید به دنباله سیاست های اتحاد جماهیر شوروی در تقابل با دولت های امپریالیستی تبدیل می شد و در انقلابات دموکراتیک منافع پرولتاریا را به منافع بخش هایی از بورژوازی پیوند می زد.

با این همه و همان طور که نویسنده مقاله ادعا می کند، ضعف ها و تناقضات نهفته در نظریه لنین نادیده نماند. هنریک گروسمن از نخستین کسانی بود که با توجه به قانون گرایش نزولی نرخ سود به توضیح الگوی انباشت سرمایه در ابعاد جهانی پرداخت و از این نقطه نظر راهی متمایز از لنین و اکثر مارکسیست های زمان خود برگزید. استفاده از روش مارکس در بررسی سرمایه، گروسمن را قادر کرد که به تاثیر مراحل مختلف توسعه جهانی سرمایه بر انکشاف انباشت و چگونگی خنثی نمودن گرایش به فروپاشی سرمایه واقف گردد و به دام مقولاتی همچون گندیدگی و غیره نیفتد. از این نقطه نظر هم تفاوت آشکاری گروسمن را از تئوریسین های چپ مکتب توسعه در نیمه دوم قرن بیستم متمایز می کند. در حالی که او در دهه دوم قرن بیستم بر تبیین چگونگی و ضرورت اقتصادی توسعه سرمایه جهانی متمرکز بود، اقتصاددانان مذکور دهه ها بعد همچنان با مفاهیمی مثل توسعه ی توسعه نیافتگی، وابستگی، و غیره مشغول بودند.

با وجود این اشارات گروسمن نسبت به نقاط ضعف رساله امپریالیسم لنین که چند سال پس از مرگ لنین منتشر شد، هیچگاه به مجادله ای تئوریک از سوی او با باورمندان به نظریه امپریالیسم لنین فرا نرویید. و دلیل آن را هم البته می توان حدس زد.

اولا، در زمانی که نظریات گروسمن مطرح می شد، جهان شاهد ظهور فاشیسم و سپس دومین جنگ جهانی بود. و این علاوه بر آن که تئوری های جدید را تا حدودی به محاق می برد، تزهای ضد امپریالیستی کمینترن را هم برجسته تر می کرد. ثانیا هرچند در آن زمان تشخیص و نقد درک هایی که بر سازوکار درونی سرمایه استوار نبودند توسط یک نظریه پرداز مارکسیست ممکن بود، اما اشراف بر ابعاد و عوارض آن درک ها لزوما قابل تصور نبود. گروسمن نیز که مارکسیستی انقلابی و محصول و تحت تاثیر دوران خود بود، نتوانست و یا شاید هم اساسا نمی توانست تاثیر ماندگار رویکرد لنین به امپریالیسم را بر مبارزه طبقاتی در دهه های بعد تشخیص دهد. ثالثا نقش برجسته و کاریزمای لنین در مبارزه طبقاتی هر مارکسیستی را مجذوب خود می کرد و تصور این دور از ذهن بود که یک رساله ی رهبر بزرگترین انقلاب پرولتری که به زبان عامه برای مقابله با اپورتونیسم و سوسیال شوینیسمِ درون جنبش کارگری نوشته شده و نویسنده ی آن نیز آن را به عنوان یک سند تئوریک معرفی نکرده است، بتواند به ابزاری در دست طبقات دیگر برای انحراف در مبارزه طبقاتی تبدیل شود. رابعا آنچه که در آن دوران از سوی غالب کمونیست ها حائز اهمیت تلقی می شد مسئله ی دفاع از میراث انقلابی لنین و اتحاد شوروی و بقای آن در برابر حملات دولت های سرمایه داری بود و نه حمله به نظریات لنین.

بنابر این بدیهی بود که می شد به ضعف های تئوریک رساله لنین اشاره کرد و به تکامل و اصلاح و یا حتی تغییر آن درک ها توسط مارکسیست ها امیدوار بود و درعین حال متوجه تاثیرات دراز مدت آن ها نشد و آن ها را به طور جدی به چالش نکشید. مطمئنا نه گروسمن و نه هیچکس دیگر در آن زمان نمی توانست از این سطح فراتر رود و نقدی محکم تر و موشکافانه تر از تئوری امپریالیسم لنین، تبدیل آن به کارپایه چپ جهانی و عوارض احتمالی آن در طول قرن پس از او ارائه دهد. همچنان که مارکس هنگامی توانست به کشف ماهیت و قوانین مناسبات سرمایه پی ببرد که این مناسبات در پاره ای از کشورهای صنعتی به بلوغ رسیده باشد، ارائه تبیینی قوی تر از سرمایه داری جهانی و ارائه نقدی محکم تر از نظریات لنین نیز شاید مستلزم تکامل و بلوغ بیشتر اقتصاد جهانی و تسخیر حوزه بزرگتری از مناسبات تولیدی جهان توسط سرمایه بود.

از سوی دیگر گروسمن و نظریات او هم توسط لنینیست ها مورد توجه قرار نگرفت. و این امر تا حدودی عمدی بود. درک گروسمن از امپریالیسم یا سرمایه داری جهانی مبتنی بر تناقضات درونی انباشت سرمایه، بر تضاد کار و سرمایه استوار است. این درک نمی توانست با تز "ضد امپریالیسم" - به مثابه مقوله ای قائم به ذات که قرار بود کم یا بیش مبارزه طبقاتی را تعدیل کند و حتی تحت الشعاع قرار دهد- قابل جمع باشد. این نظریه در صورت تقویت، می توانست تز خلق و امپریالیسم به مثابه تضاد عمده" و وجود تئوری های "دوران"، "عصر"، " و انقلابات دموکراتیک خلقی و ملی و غیره را که توسط کمینترن و آکادمی های شوروی تئوریزه می شد و توسط احزابی مثل حزب توده و چپ ضدامپریالیست اجرا می شد به چالش بکشد. در نسخه رادیکال این درک و تزها، مبارزه با سرمایه داری حداکثر تکمیل کننده ی مبارزه با امپریالیسم و فرعی بر آن است. و پرولتاریا و متحدینش برای مبارزه با امپریالیسم خود بخود با سرمایه داری هم درگیر خواهند شد. در حالیکه از ادامه منطقی درک گروسمن از مناسبات جهانی سرمایه این نتیجه حاصل خواهد شد که پرولتاریا فقط در مسیر مبارزه طبقاتی برای انقلاب اجتماعی و در هم شکستن بورژوازی و دولتش است که به ناگزیر با امپریالیسم و سیاست های آن مواجه خواهد شد. و این پاردوکسی را برجسته می کرد که می توانست جریانات چپ "مارکسیست- لنینیست" را متلاشی کند. امری که برای آکادمی های شوروی و احزاب "توده" قابل تحمل نبود.

پرداختن بیشتر به این موضوع در این مقدمه نمی گنجد. این کاری است که نظر به اهمیت برنامه ای آن فرصت بیشتری می طلبد و امیدواریم که بتواینم به زودی در چهارچوب بحث وسیعتری در باره سرمایه داری معاصر به آن بپردازیم.

در هر حال کار گروسمن و استفاده ی او از روش شناسی ماتریالیستی- دیالکتیکی مارکس در تبیین توسعه ی جهانیِ سرمایه حتی امروز نیز دستمایه ای با ارزش در اختیار محققان قرار می دهد.

دو توضیح کوتاه در مورد نویسنده مقاله حاضر، ریک کوهن، نیز لازم است. کوهن تروتسکیست است. البته از نوع خوش خیم تر و نه از آنهائی که هنگام لشگرکشی برای بسط دمکراسی و آزادی و حقوق بشر به وجد می آیند. خواننده هوشیار از به کارگیری مفهوم میان تهی "رژیم های استالینیستی" برای کشورهای بلوک شرق متوجه این خواهد شد. اما کوهن هم کارهای با ارزشی در مباحث مارکسیستی انجام داده است و هم به عنوان یک مارکسیست غربی سابقه روشنی در مبارزه با جنگ افروزی امپریالیستی دارد. با این حال این اشاره از آن رو لازم است که در قسمت پایانی نوشته حاضر کوهن به انتقاد از گروسمن دست زده و وی را از این رو مورد سرزنش قرار می دهد که او بدون تحقیق و بررسی نظریه "اشرافیت کارگری" را بر گرفته و از آن خود کرده است. کوهن خود –همراه با تونی کلیف – منتقد این مفهوم است و همان انتقال ارزش اضافه از کشورهای با بارآوری کمتر به کشورهای صنعتی را برای توضیح رفاه بیشتر طبقه کارگر در کشورهای صنعتی کافی می داند و این رفاه را هم به رفاه بخش خاصی محدود نمی کند: "اما مکانیسم هایی که امپریالیسم از آن طریق می تواند استاندارد زندگی مرفه ترین بخش های طبقه کارگر را در کشورهای متروپل بهبود بخشد، معمولا به نفع کل طبقه کارگر است". واقعیت اما خلاف این است. این درست است که تفاوت بارآوری کار میان کشورهای کمتر توسعه یافته و پیشرفته اساس انتقال ارزش اضافه از اولی ها به دومی ها را تشکیل می دهد. اما تقلیل علت رفاه فوق العاده بخشهائی از طبقه کارگر تنها به مکانیسم انتقال ارزش اضافه از نظر تئوریک خطاست و از نظر سیاسی زیانبار. خطای تئوریک آن در این است که نقش عامل انسانی و کارکرد مجموعه نهادهای سیاسی، نظامی، حقوقی را در این فرایند کنار می گذارد. مبنای این تلقی بر درکی قرار دارد که کارکرد نظریه ارزش مارکس را به مثابه امری اتوماتیک و طبیعی در نظر می گیرد. توضیح این بحث در این پیشگفتار نمی گنجد.اما فقط کافی است به این اشاره کنیم که هیچ درجه از اختلاف بارآوری کار بین مثلا آلمان و یونان یا آلمان و ایران و یا آمریکا و مکزیک نمی تواند درآمدهای کلان سران و کادرها و لایه های فوقانی اتحادیه های کارگری آلمان و آمریکا را با انتقال طبیعی ارزش اضافه از یونان و ایران و مکزیک به آلمان و آمریکا توضیح دهد. آنجا صحبت باج و باجدهی و بده و بستان است. باید روشن باشد که این "خطا"ی تئوریک چه زیانهای سیاسی خطرناکی به بار خواهد آورد.

دوم این که کوهن این را به گروسمن نسبت می دهد که گویا وی مدتها پیش از دهه 60 و هفتاد میلادی قرن بیستم و پیدایش مکتب توسعه مفهوم "مبادله نابرابر" را برای توصیف رابطه بین غرب امپریالیستی و کشورهای دیگر به کار گرفته است. کوهن توصیف دقیق گروسمن درباره میزان متفاوت ارزشهای نهفته در کالاهای مشابه اما تولید شده تحت شرایط متفاوت را هنگام برابرنهادن این دو کالا "مبادله نابرابر" معرفی می کند. اما خود گروسمن تا جائی که ما در اصلی ترین کارهای وی جستجو کرده ایم هیچگاه چنین تعبیری را به کار نبرد. دلیل آن نیز بسیار ساده است. این مقدار نابرابر ارزشهای نهفته در کالاهای مشابه فقط محدود به رابطه بین کشورهای مختلف نیست. در درون یک کشور بین شاخه های مختلف تولیدی و در درون یک شاخه تولیدی بین کارخانجات و واحدهای مختلف هم دقیقا همین رابطه برقرار است. بر این اساس خود مارکس می باید اساس سرمایه داری را بر "مبادلۀ نابرابر" قرار می داد و میدانیم که او چنین نکرد. ترم "مبادلۀ نابرابر" در ادبیات رایج شده توسط مکتب توسعه ناظر بر این جنبه ارزشی مبادله بین کالاها نبود و نمی توانست هم متکی بر مباحث گروسمن بوده باشد. بیشتر، آن ترمی بود که در پیوست و در امتداد نظریه انحصارات لنین تکوین یافت و اساسا با مکانیسمهای قدرت توضیح داده می شد.

ناگفته پیداست که این ایرادات از ارزش کار کوهن در معرفی بحث گروسمن کم نمی کند.

وحید صمدی

بهمن 1399، ژانویه 2021

هنریک گروسمن، انبساط کاپیتالیستی و امپریالیسم

ریک کوهن[1]

ترجمه وحید صمدی

مارکس و انگلس پروسه جهانی شدن سرمایه داری را در مانیفست کمونیست مشخص کردند:

نیاز به توسعه مداوم بازار برای محصولات، بورژوازی را در سراسر کره خاکی می تازانَد. او باید همه جا میخ اش را بکوبد، همه جا بساطی َعلم کند، همه جا رابطه بسازد. ...

بورژوازی از طریق تکامل شتابناک ابزارهای تولیدی و سهولت بی وقفۀ ارتباطات، همه را، حتی بَدوی ترین ملت ها را به درون تمدن می کشاند. قیمت های نازل کالاهایش، توپخانه سنگینی اند که با آنها سرسختانه ترین غریبه ستیزی بربرها را به زانو در می آورد. او همه ملت ها را ناگزیر می کند که اگر نابودی خود را نمی خواهند، شیوه تولید بورژوائی را بپذیرند...(برگرفته از ترجمه شهاب برهان)

آن ها بحران های اقتصادی را به این توصیف پیوند دادند.

از دهه ها پیش تاریخ صنعت و تجارت به گونه ی فزاینده ای، عبارت است از طغیان نیروهای مولده جدید علیه مناسبات تولیدی جدید، علیه مناسبات مالکیت، یعنی علیه شرایط هستی و حاکمیِت طبقه سرمایه دار. کافی است به بحران تجاری اشاره شود که در بازگشت ادواری اش، هستی جامعه بورژوائی را با تهدیدی مداوم به زیر سؤال می برد. در بحران های تجاری بخش بزرگی از نه تنها کالاهای ساخته شده بلکه حتی از نیروهای مولدە ی موجود از بین می روند. در بحران ها بلائی اجتماعی نازل می شود که در دوره های گذشته، بلا نامیدن آن نشانه دیوانگی می بود: بلای مازاد تولید! جامعه، ناگهان خود را در وضعیت بازگشت آنی به قهقرای بربریت می یابد، گوئی که یک قحطی، یک جنگِ نابودگر، منابع تغذیه اش را قطع کرده است. صنعت و تجارت، فنا شده به نظر میرسند. چرا؟ چون که جامعه بیش از اندازه تمدن، بیش از اندازه خوراک، بیش از اندازه صنعت، بیش از اندازه تجارت در اختیار دارد. نیروهای مولده ای که جامعه در اختیار دارد، دیگر به درد خدمت به پیشروی تمدن بورژوائی و مناسبات مالکیت سرمایه دارانه نمی خورند؛ بالعکس، آن ها برای این مناسبات بیش از اندازه نیرومند شده اند، این مناسبات راه آنان را سد می کنند و به محض آن که آنان بر این مانع غلبه می کنند، تمامی جامعه بورژوائی را در آشوب فرو می برند و بقای مالکیت بورژوائی را به خطر می اندازند. مناسبات بورژوائی بسیار تنگ تر از آن می شوند که ثروت هایی را که تولید کرده اند در خود جای دهند. و بورژوازی به چه وسیله ای بر بحران غلبه میکند؟ از یک طرف با از میان بردن جبریِ  انبوهی از نیروهای مولده، از طرف دیگر با فتح بازارهای تازه و نیز با کشیدن شیره بازارهای قدیمی. یعنی به چه وسیله ای؟ به این وسیله که بحران های همه جانبه تر و نیرومندتری را تدارک می بیند و امکانات مهار بحران را کاهش میدهد.[2]

تئوری بحران های اقتصادی که در این جا ارائه شده است از نوع خیلی ابتدایی بود، که با تبیین جزیی تر و سیستماتیک تر توسط مارکس در کاپیتال جایگزین شد. به ویژه در جلد سوم. با وجود این مارکسیست ها به مدت بیش از یک نسل نتوانستند رویکرد تکامل یافته مارکس به بحران های اقتصادی را مورد استفاده قرار دهند. به طور مثال کارل کائوتسکی و رزا لوکزامبورگ بر این استدلال مانیفست و فرازهایی از کاپیتال که با آن مشابه است تکیه می کنند تا اوج گیری رقابت در اواخر قرن نوزدهم بین قدرتمندترین کشورهای سرمایه داری و فعالیت مستعمراتی آنان را به گرایشات بحران سرمایه داری نسبت دهند. آن ها معتقدند که کاپیتالیسم فاقد مکانیسمی است که بتواند فروش همه کالاهای تولید شده را تضمین کند. در حقیقت به دلیل تلاش سرمایه داران برای پایین نگهداشتن دستمزدهای کارگرانشان، تولید کالاها با سرعت بیشتری نسبت به دامنه مصرفشان گسترش می یابد. اگر محصولات فروش نروند، آنگاه ارزش اضافه ی تجسم یافته در آن ها نمی توانند در شکل پول "تحقق" یابند، و سودها کاهش می یابند. [به باور آن ها] یکی از راه های حل این مشکل صدور کالاها و سرمایه به کشورهای توسعه نیافته بود.[3]  لوکزامبورگ استدلال می کند که مارکس در تحلیلش از بازتولید سرمایه در جلد دوم کاپیتال دچار اشتباه شده بود.[4]

رودلف هیلفردینگ در [کتاب] سرمایه مالی اش، بحران ها را بر حسب رشد نامتناسب در تولید صنایع و بخش های مختلف تولید توضیح داد، و ارتباط خاصی بین بحران ها و امپریالیسم برقرار نکرد، [همان طور که] رهبران بلشویک نیکلای بوخارین و ولادیمیر ایلیچ لنین، که بحث هیلفردینگ را در مورد امپریالیسم مورد استفاده قرار دادند، چنین نکردند. لنین در مهمترین کارش درباره امپریالیسم، به سختی چیزی بیشتر از مورد زیر درباره رابطه بین امپریالیسم و بحران سرمایه داری اضافه می کند: "نیاز به صدور سرمایه از این واقعیت ناشی می شود که سرمایه داری در بعضی از کشورها "بیش از حد رسیده" است و سرمایه (به خاطر موقعیت عقب مانده کشاورزی و فقر توده ها) نمی تواند حوزه ای برای سرمایه گذاری "سودآور"  بیابد."[5]

 هنریک گروسمن اهمیت استدلال های تکامل یافته مارکس درباره بحران های اقتصادی در کاپیتال را تشخیص داد. او مدعی شد که لوکزامبورگ در اصرارش مبنی بر این که مارکس یک تئوری گرایش به فروپاشی سرمایه داری را پروراند، و این که این گرایش، به امپریالیسم منجر می شود- محق بود. اما گروسمن با توضیحات خاصِ لوکزامبورگ درباره گرایش به فروپاشیِ سرمایه داری و همچنین بحران سرمایه داری مخالفت کرد. بسیاری از نگرش های گروسمن درباره گسترش سرمایه داری در کره زمین و اشکالی که به خود می گیرد ناشی از بسط جزییات تئوری فروپاشی سرمایه داری مارکس توسط او است، که اخیرا به طور مفصل در جاهای دیگر به طور گسترده مورد بررسی قرار گرفته است.[6] [با این همه] هیچ معرفی یا ارزیابی روشمندی از مشارکت او در تئوری مارکسیستی بسط سرمایه داری و امپریالیسم که بحث زیر بر آن متمرکز است صورت نگرفته است.[7]

بخش اول [نوشته حاضر] به پیامدهای توسعه امپریالیستی به مناطق جدید در خلال اولین مراحل توسعه شیوه تولید کاپیتالیستی می پردازد، و با این مختصر آغاز می شود که چگونه پیش از آغاز جنگ جهانی اول، فعالیت ها و مطالعات سیاسی گروسمن درباره تاریخ اقتصادی و اقتصاد سیاسی گالیسیا* [نگاه کنید به زیرنویس 7- م] بر نگرش او تاثیر گذاشت. گروسمن در آثار آخرش گرایش به نزول نرخ سود و مکانیسم های جبران آن و از جمله تجارت سرمایه داری و به خصوص خصلت های امپریالیسم از اواخر قرن نوزده را مورد بررسی قرار می دهد. بنابر این بخش دوم به تشریح و ارزیابی رویکرد او به امپریالیسم در دوران سرمایه داری بلوغ یافته می پردازد و شامل تلاش برای تصحیح آنالیز لنین درباره امپریالیسم و فراهم نمودن بنیاد تئوریک روشمندتری تر برای آن است. قسمت اول [این بخش] مربوط به تجارت است. این قسمت نقش انحصار، صدور سرمایه و دو مفهوم سست تر یعنی "سرمایه مالی" و "اشرافیت کارگری" را مورد توجه قرار می دهد.

گسترش اولیه سرمایه داری

خیلی پیش از آن که گروسمن شروع به کار روی تئوری مارکسیستی بحران بکند، مشغله اش مسائلی بود که ارتباط نزدیکی با توسعه امپریالیسم داشتند: مسئله ملی و راسیسم. اولین اثر منتشر شده اش، در 1905 بر اهمیت خودسازمانیابی کارگران یهودی - به عنوان بهترین وسیله برای مبارزه با استثمار آن ها به عنوان کارگر و سرکوبشان به عنوان یهودی- تاکید می کرد.[8] این بحث بر مواضع اتحادیه سراسری کارگران یهودیِ لیتوانی، لهستان، و روسیه(بوند) - که بدون شک تا انقلاب 1905 بزرگترین سازمان مارکسیستی در امپراطوری روسیه بود- متکی بود.

گروسمن در مقام یک رهبر حزب سوسیال دموکرات یهودی گالیسیا (JSDP) عقب ماندگی اقتصادی استان لهستانی اتریش-مجارستان را مورد بررسی قرار داد. مشکل گالیسیا در وهله اول به خاطر نفوذ "شلاختا"، اشرافیت لهستانی بود، که مانع  توسعه کاپیتالیستی می شد.[9]

این تحلیل با تمرکز بر تعارض منافع مادی، نشانه هایی از تحقیق وی برای تز دکترای عالی را به دست می داد. گروسمن سیاست های تجاری اتخاذ شده توسط سلاطین هابسبورگ، ماریا ترزا و یوزف دوم برای منطقه ی جدیدا فتح شده ی گالیسیا تا سال 1790 را که در خلال مرحله ی اولیه ی انتقال کاپیتالیسم به شرق اروپا صورت می گرفت، ارزیابی و مستند کرد. امپراطوری هابسبورگ یکی از ذینفع های اصلی در تقسیماتی بود که جمهوری اشراف لهستان را تجزیه کرد. نتایج مطالعات گروسمن در رساله ای طولانی در سال 1912 و در مقاله ای کوتاه تر درباره آمار تجاری گالیسیا در سال 1913 و در تزهایی در 1914 منتشر شد.[10]

استدلال گروسمن علیه ارتدکسی ناسیونالیست لهستان بود که مدعی بود امپراطوری هابسبورگ با تبدیل گالیسیا به یک بازار استعماری برای کالاهای تولید شده در مرکز امپراطوری بعد از اشغال آن مسئول عقب ماندگی گالیسیا و جلوگیری از توسعه اقتصادی آن بود. [اما] در واقعیت شاهان منورالفکرِ مستبد، سیاستی تجاری مرکانتلیستی را برای ارتقاء صنعت و تجارت گالیسیا دنبال می کردند. رژیم آن ها بیشتر در تقابل با جمهوری قدیمی یا فئودال لهستان قرار داشت که دهه ها مانع بسط صنعت و زندگی شهری شده بود.[11]

گروسمن با تکیه بر تحلیل های تکمیلی هم عصرش فرانسیژک بوژاک (Franciszek Bujak) هرگونه رمانتیک سازی از جمهوری لهستان قدیم را رد کرد: "عامل اصلی فقدان توسعه صنعتی و زندگی شهری در لهستان در کل عینا همان دلیلی است که باعث سقوط تراژیک حیات کشور لهستان شد: 200 سال سیاست اقتصادی کوته بینانه که توسط منافع طبقاتی اشرافیت لهستان دیکته شد."[12] بعد از اولین تجزیه لهستان در 1772، مقامات اتریش در گالیسیا مسئول یک استان بسیار عقب افتاده بودند که از بازارهای پیشینش جدا شده بود. سیاست های ماریا ترزا و یوزف دوم معطوف به حفظ اقتصاد ملک جدید گالیسیایی شان و افزودن بر ارزش آن بود. آن ها تولید برای بازارهای محلی را ارتقاء دادند، تلاش کردند تا بازارها را برای صادرات استانی امن کنند، و موقعیت معافیت مالیاتی شرکت های تحت مدیریت را برچیدند. "رفرم های آن ها ... برای گالیسیا اجتناب ناپذیر و برای اکثریت مردم سودمند بود. اشرافیت لهستان هنوز بیش از حد عقب مانده و به لحاظ معنوی منحط بود که بتواند بفهمد، و کمتر از آن بتواند، خود را با کار اصلاحات سازگار کند."[13]

گروسمن با درکی بوندیستی که حمله بیشتری به تعصبات ملی لهستان محسوب می شد، متذکر شد که نقص اصلی سیاست اقتصادی اتریش برای گالیسیا در این دوره تبعیض علیه یهودیان بود. یهودیان در قرن هیجده قسمت بزرگی از جمعیت شهری را تشکیل می دادند و به عنوان پیشه ور با ارتقاءِ سیستم غیر متمرکزِ کار خانگی در تولید نساجی و دیگر بخش های تولید کارگاهی پیشگامِ صنعتی شدن بودند. بار مالی زیادی که هابسبورگ ها بر دوش آن ها گذاشتند عنصر پویایی اقتصادی در استان را تضعیف کرد. گالیسیا به لحاظ اقتصادی هنوز عقب مانده بود و یهودیان گالیسیا صد سال بعد هم هنوز تحت ستم قرار داشتند.[14]

دوره پیشرفت اقتصادی تحت حکومت ماریا ترزا و به خصوص بوزف کوتاه بود.

عصر صنعتی شدن در اتریش و گالیسیا با مرگ پادشاه کبیر متوقف شد. در زمان انقلاب فرانسه و در دوره ناپلئونی و تا سال ها، ارتجاع محافظه کار ارضی- فئودالی، صنعت جنینی را خفه می کرد. ترس از انقلاب، ترس از سرمایه بزرگ، که از کنسول اول [ناپلئون] حمایت می کرد [و] ترس از روح ناآرامی که در مراکز صنعتی شروع به گسترش می کرد(بیکاری!) منجر به مبارزه ای بی وقفه بر علیه صنعت به ویژه صنعت بزرگ در اتریش در دوره 1835 شد. ... این امر که" اتریش باید کشوری کشاورزی باقی بماند" به تنها هدف سیاست اقتصادی این دوره تبدیل شد.[15]

بنابر این گروسمن نشان داد که "در خلال قرن هیجدهم هیچ منازعه ای بر سر منافع اقتصادی بین گالیسیا و اتریش آنچنان که تا آن زمان در ادبیات مربوطه ادعا می شد وجود نداشت." نتیجه گیری او این دیدگاه ناسیونالیست های لهستان را رد می کرد که اشرافِ متعهد به استقلال ملی، نیرویی مترقی بودند. گروسمن بر کار مکتب تاریخنگاری کراکوف متکی بود که با معلم سابقش میخائو بوبرژیفسکی - که حاکمیت اتریش در گالیسیا را توجیه می کرد -  مرتبط بود.[16] اما گروسمن خاطرنشان کرد که:

در ظاهر تعارضاتی وجود داشت اما در واقعیت منافع صنعتی گالیسیا اکیدا به توسعه صنعتی اتریش گره خورده بود. تا زمانی که گرایش مسلط در اتریش در دوره اصلاحات و صنعتی شدن مترقی بود، همان گرایش در گالیسیا قابل مشاهده بود. در لحظه ای که تزلزل صنعت اتریش شروع شد، توسعه صنعتی در گالیسیا [هم] از نفس افتاد. هر دو قربانی ارتجاع محافظه کار ارضی فئودالی بودند و نه صنعت کشورهای دیگر![17]

از قضا موضع تاریخنگاری ناسیونالیستی لهستان در گالیسیا مطابق با موضع تئوریک رزالوکزامبورگ، یک مخالف دوآتشه ناسیونالیسم لهستان بود. او گسترش کاپیتالیستی را بر اساس نیاز صنایع کلان شهرها (متروپل) به یافتن بازارهایی توضیح می داد که آن محصولات قرار بود در آن ها به فروش برسند و بدین ترتیب ارزش اضافی متحقق گردد.[18] گروسمن برعکس استدلال کرد که محرک کولونیالیسم نیاز به استثمار کار و تولید ارزش اضافه بود. این مسئله حتی در مورد کولونیالیسم از قرن پانزده به بعد نیز صادق بود.[19]

فقط هنگامی که ما  "اشتهای سیری ناپذیر به کار دیگران"[20] به عنوان نیروی محرکه شیوه تولید کاپیتالیستی را تشخیص دادیم، به مبانی تئوریک مناسب برای ارزیابی مراحل جداگانه کاپیتالیسم در شکل تاریخی آن دست خواهیم یافت. مسئله ای که در اینجا ما را به خود مشغول می کند، خصلت سیاسی گسترش استعماری در سرمایه داری آغازین است. نیروی محرک این سیاست چه بود؟ آیا حقیقتا این  مسئله فروش کالاها برای "تحقق" ارزش اضافه ی تولید شده در اروپا بود که پیش شرط های سرمایه داری و انباشت سرمایه در اروپا را ایجاد کرد؟ آیا حقیقتا سرمایه داری اروپا با کمک سیاست استعماری از قرن شانزده تا هیجده در جستجوی مشتری و یافتن آن برای کالاهایی بود که در غیر این صورت نمی توانست بفروشد؟ اگر تئوری رزا لوکزامبورگ صحیح است، باید چنین بوده باشد.[21]

گروسمن با ارجاع به کار خودش در زمینه توسعه آمار رسمی در اتریش خاطرنشان کرد که هم سیاست مرکانتیلیستی داخلی و هم سیاست استعماری سرمایه داری اولیه اهمیت جمعیت به عنوان پایه قدرت و تولید گسترده را تشخیص داد.[22] کار اجباری جمعیت بومی کارائیب، آمریکای جنوبی و مرکزی و به ویژه تجارت برده آفریقایی مزارع و معادن را در مستعمرات پرتغال و اسپانیا به شدت سودآور کرد.[23] روند گسترش استعماری در اینجا بر اساس فرمول لوکزامبورگ توسعه نیافت. ارزش اضافه ی تولید شده تحت مناسبات سرمایه داری در اروپا از طریق تجارت مستعمراتی، تحقق نیافت بلکه ارزش اضافه ی استخراج شده از بردگانِ مزارع در مستعمرات "در کشورهای کاپیتالیستیِ توسعه یافته ی اروپا متحقق " شد.[24]

گروسمن با استناد به مارکس (در بحث مربوط به رانت ارضی در دستنوشته ای که سرانجام با عنوان تئوری های ارزش اضافه منتشر شد) ادعا می کند که "هرجا که شکل کسب و کار تجاری از ابتدا و تولید به قصد بازار جهانی صورت می گیرد "در کلنی های کشت و زرع" تولید کاپیتالیستی وجود دارد، هرچند فقط در معنای صوری آن، زیرا بردگی سیاهان مانع کار مزدیِ آزادی است که پایه تولید کاپیتالیستی است. اما این کسب و کاری که در آن از کار برده استفاده می شود توسط سرمایه داران اداره می شود. روش تولیدی که آن ها ارائه می کنند از برده داری نشات نگرفته بلکه به آن پیوند خورده است".[25] مطمئنا استخراج مازاد از کار اجباری بومیان آمریکایی و بردگان آفریقا برای گسترش امپراطوری مستعمراتی اسپانیا و پرتغال اهمیت داشت و سرانجام نقشی در روندی جهانی داشت که به ایجاد و سرعت بخشیدن به گسترش شیوه تولید کاپیتالیستی در انگلستان و هلند منجر شد. اما گزارش گروسمن شامل مراحل اولیه فعالیت های امپریالیستی ماوراء بحار اسپانیا و پرتغال از اواخر قرن پانزده می شود، زمانی که محرکه آن عمدتا فئودالی بود. ارتباط مستقیم تولید بردگان مستعمراتی در ابتدا عمدتا بر مناسبات فئودالی در کشورهای متروپل و یک بازار جهانی بنا می شد که هنوز اساسا پیشاسرمایه داری بود و طی  قرن های متمادی وجود داشت.

استدلال مارکس و گروسمن خیلی بیشتر متقاعد کننده است وقتی که در مورد فعالیت های استعماری بعدی و تجارت شدیدا سودآور برده توسط انگلستان، هلند و فرانسه و همچنین در مواردی مثل تولید بردگان برای بازارهای جهانی در مزارع آمریکای لاتین و به ویژه جنوب ایالات متحده آمریکا در قرن نوزده به کار گرفته شد.[26] گروسمن با استناد به مارکس تاکید کرد که "برده داری مستقیم عینا به همان اندازه برای صنعت بورژوایی محوری است که ماشین آلات. بدون برده داری، کتان وجود نمی داشت؛ بدون کتان صنعت مدرن بوجود نمی آمد." اما صنعتی شدن سرانجام امتیازات برده داری برای انباشت سرمایه را از بین برد.

ممنوعیت تجارت برده در کنگره وین در 1815 و پایان کار بردگان در ایالات متحده آمریکا در دهه  1860 ... پیامدهای انقلاب صنعتیِ ثلث آخر قرن هیجدهم، و پیش درآمد آغازین ماشین ها بود.[27]

بسط کاپیتالیسم در جهان، که در وهله اول در جستجوی ارزش اضافه (و نه بازارها) است، نه تنها خصلت نمای کاپیتالیسم اولیه بلکه مشخصه ی کاپیتالیسم بالغی بود که تولید به وسیله برده را دچار زوال کرد.

‎امپریالیسم در کاپیتالیسم بلوغ یافته

گروسمن در "قانون انباشت و فروپاشی سیستم کاپیتالیستی" که در 1929 منتشر شد، تبیین مارکس از بحران اقتصادی را که مبتنی بود بر گرایش نزولی نرخ سود، بازسازی کرد. این در مقام مقایسه پایه محکم تری [به لحاظ تئوریک] برای پافشاری لوکزامبورگ بر این که کاپیتالیسم گرایش به فروپاشی دارد فراهم می کرد تا تئوری مصرف ناکافی بحران اقتصادی او. این کتاب همچنین می تواند به مثابه حقانیت پایدار استدلال لوکزامبورگ - مبنی بر این که امپریالیسم پیامدی ضروری از تمایل درونی سرمایه داری به بحران اقتصادی بود- مورد مطالعه قرار گیرد و همچنین می تواند به مثابه نقدی مثبت باشد از تئوری امپریالیسم لنین.

برای گروسمن همچنان که برای لوکزامبورگ، "گرایش فزاینده [سرمایه داری] به فروپاشی و تقویت امپریالیسم تنها دو سوی یک مجموعه تجربی یکسان هستند."[28] "امپریالیسم مدرنِ کشورهای کاپیتالیستی تلاشی ضروری از طریق گسترش اقتصادی است که مرحله نهایی آن الحاق قلمروهای خارجی توسط دولت هاست تا با تضمین جریان ارزش اضافه ی مازاد از خارج بر تمایل به فروپاشی و نقصان ارزش یابی غلبه کنند."[29]

بخش سوم از قانون انباشت، گرایشات مخالف گرایش نزولی نرخ سود را با بسط دادن نکاتی که مارکس در چند صفحه در جلد سوم کاپیتال نوشته و اضافه کردن مواردی به آن مورد بررسی قرار داد.[30] بحث زیر به طور خلاصه نحوه عمل گرایشات مخالف [مورد بحث] گروسمن را که از اقتصاد داخلی فراتر می روند با عناوین به کار رفته توسط خود او طرح می کند: تجارت خارجی، انحصار و صدور سرمایه.

گروسمن در ارزیابی اهمیت تجارت خارجی بر تحلیلی که  قبلا در اولین کار ماندگارش درباره بحران اقتصادی پدیدار شده بود تکیه کرد. او در تقابل با لوکزامبورگ تزی را که "وجود بازارهای خارجی غیر سرمایه داری را شرط ضروری برای تحقق ارزش اضافه می داند"، رد می کند. مبنای ضمنی [بحث] او استفاده اتو باوئر از شِمای تولید در جلد دوم کاپیتال برای نشان دادن این است که انباشت سرمایه بدون توسل به "عنصر ثالث" لوکزامبورگ ممکن است.[31] گروسمن در یک بررسی از اندیشه اقتصاددان سوییسی قرن هیجدهم سیمونده دو سیسموندی در سال 1923 و ردیه ای بر کتاب فریتز اشترنبرگ درباره امپریالیسم در 1928، نکته ی مشابهی را مطرح کرد.[32] نقد اشترنبرگ نشان داد که علت بنیادی بحران اقتصادی این است که انباشت سرمایه خود ارزش افزائی سرمایه (خلق ارزش جدید) را تحلیل می برد؛ تجارت خارجی تنها یکی از مجموعه فاکتورهایی است که می تواند برای مدتی از شدت این تناقض بکاهد.[33]

نوشته گروسمن در 1919 توجه را به اهمیت درک وحدت متناقض کالاهای سرمایه داری [از یک سو] به منزله "ارزش های استفاده" با ویژگی های مادی ویژه آن، و [از سوی دیگر] به منزله "ارزش" [یعنی] محصولات کار تبدیل شده به کالای انسان جلب می کند.[34] او اکنون تاکید نمود که "با افزایش تنوع تولیدات، بازار خارجی تاثیری مشابهِ همان متنوع سازی تولید در بازار داخلی را دارد. یک تنوع فزاینده ی ارزش های استفاده، انباشت را تسهیل می کند و گرایش به فروپاشی را تضعیف می نماید."[35] تولید انواع جدیدی از ارزش های استفاده گستره ی خلق ارزش اضافه را گسترش می دهد.

‎ تجارت خارجی

تجارت خارجی با ممکن کردن اقتصادهای بزرگتر در مقیاس تولید و توزیع، نرخ سود را افزایش می دهد. با افزایش تولید، کاهش هزینه های تولید از طریق استفاده بیشتر از ماشین آلات و تجهیزات تخصصی تر از یک سو و پرورش کارگران ماهرتر از سوی دیگر ممکن می شود. همین امر برای نقل و انتقال مواد اولیه صنعتی و محصولات نهایی هم صادق است. حجم فزاینده ی توزیع حذف واسطه هایی را که سهم خودشان را [از سود] بر می دارند میسر می سازد و بدین ترتیب هزینه های غیر مولد را کاهش می دهد.[36]

تبدیل ارزش به قیمت تولید از طریق برابرسازی نرخ های سود در میان صنایع مختلف فقط در درون اقتصاد ملی صورت نمی پذیرد. شکل گیری یک نرخ جهانی سود بدین معناست که تجارت، انتقال ارزش اضافه از کشورهای کمتر توسعه یافته به کشورهای توسعه یافته تر را به همراه دارد. کالاهای تولید شده با ترکیب ارگانیک پایین تر سرمایه (نسبت هزینه دستمزدها به هزینه وسایل تولید و مواد اولیه) زیر ارزششان به فروش می رسند، در حالی که کالاهای تولید شده با ترکیب ارگانیک بالاتر، بالاتر از ارزششان به فروش می رسند. [اما] اگر نرخ سود برای کالاهایی که تولیدشان با ترکیب ارگانیک سرمایه بالایی صورت گرفته کمتر باشد (معمولا در کشورهای توسعه یافته) سرمایه [باید] از صنایع سازنده ی آن ها خارج می شد و تولیدشان کاهش می یافت، بدین ترتیب قیمتشان بالا می کشید در حالیکه تولید کالاهایی با ترکیب ارگانیک سرمایه پایین تر (معمولا در کشورهای کمتر توسعه یافته) بالا می رفت و قیمتشان کاهش می یافت.[به این موضوع در نوشته های دیگر خواهیم پرداخت –م] این فرمول دقیق تئوری "مبادله نابرابر" بود، اصطلاحی که گروسمن مدت ها پیش از آن که در دهه 1970 مد شود به کار برد. آن چنان که مارکس خاطرنشان کرده بود قبلا در خلال قرون وسطی مبادله نابرابر بین شهر و روستا منبع اولیه ی انباشت سرمایه شهری بود. "توسعه بیشتر و گسترش شیوه تولید سرمایه داری از شهر به اقتصاد جهانی ماهیت این نوع از شکل گیری قیمت را تغییر نداد بلکه آن را کاملا توسعه داد."[37]

در مرحله ی پیشرفته ی انباشت سرمایه، ارزش افزائی انبوه عظیم سرمایه پیوسته سخت تر می شود، و این معنایی جز این ندارد که گرایش به فروپاشی فعال می شود. تنها در این زمان مسئله تزریق سود اضافه از خارج از طریق تجارت خارجی به مسئله مرگ و زندگی برای کاپیتالیسم تبدیل می شود. دقیقا مسئله تضعیف و خنثی سازی گرایش به فروپاشی مطرح است. شدت گیری گسترش امپریالیسم در این مرحله ی اخیر انباشت سرمایه دقیقا از این جاست. همان طور که در ارتباط با انتقال سود از خارج این موضوع اهمیتی ندارد که کشور استثمار شده یک کشور کاپیتالیستی است یا غیر کاپیتالیستی (با اقتصاد کشاورزی)  و این که آیا کشور استثمار شده به سهم خود قادر به استثمار دیگر کشورهای باز هم کمتر توسعه یافته از طریق تجارت خارجی هست [یا نه]، انباشت سرمایه در این مرحله ی  اخیر منجر به رقابتی شدید در جهان میان همه ی کشورهای کاپیتالیستی می شود. برای تضعیف میل به فروپاشی از طریق ارزش افزائی بالاتر یا مقداری که معادل همان چیز است، تداوم موجودیت یک کشور سرمایه داری به هزینه ی کشور دیگر حاصل می شود. کشورِ به لحاظ تکنولوژیک و اقتصادی پیشرفته تر، ارزش اضافه ی مازاد را به هزینه ی کشور عقب مانده تر به خود اختصاص می دهد. علاوه بر فشار حاد بر دستمزد ها و مبارزه ی طبقاتی علیه طبقه کارگر، انباشت سرمایه حتی مبارزه ای ویرانگرتر بین کشورهای سرمایه داری ایجاد می کند، و به یک انقلابی سازی مداوم تکنولوژی، "عقلانی سازی اقتصادی" و تیلوریستی کردن یا فوردیستی کردن قدرت های رهبری کننده سرمایه داری منجر می شود، تا از طریق  امتیازات سازمانی و تکنولوژیکی به برتری در بازار جهانی نائل شود...[38]

گروسمن به این پی می برد که  اتو باوئر عملکردِ این سازوکار بین مناطق صنعتی و کشاورزیِ امپراطوری اتریش- مجارستان را تشخیص داده بود، بدون آن که آن را به گرایش به بحران سرمایه داری مربوط کند.[39]

امروزه این سازوکار از اهمیت ویژه ای برخوردار است. بین سال های 1995 و 2005 سهم چین از بازار جهانی به بیش از دو برابر، به بالای 8 درصد رسیده است.[40] کالاهای صادراتی کمتر و کمتر به لباس و منسوجات و کفش محدود می شود؛ و در جهان توسعه یافته ی سرمایه داری کالاهای کار فشرده با تکنولوژی پیشرفته مثل بُردهای مدارهای کامپیوتری یا وسایل مصرفی الکترونیکی، بیشتر و به طور روزافزونی وارد می شوند تا تولید شوند.

‎ گروسمن برخلاف لوکزامبورگ (و امروز سه جهانی ها) خاطرنشان می کند که صنعتی شدن کشورهای [با اقتصاد] کشاورزی میل به فروپاشی را –به دلیل اینکه ارزش اضافه دیگر نمی تواند تحقق یابد- تشدید نمی کند. "برعکس، صنعتی شدن به معنای افزایش امکان صادرات" از کشورهای سرمایه داری توسعه یافته است.[41] این کشورهای صنعتی شده هستند و نه کشورهای کشاورزی که مهمترین شرکای تجاری دیگر کشورهای صنعتی اند. این امر همزمانی جهانی فزاینده ی رونق و رکود اقتصادی را توضیح می دهد.[42] مایکل کیدورن در انتقاد از امپریالیسم لنین خاطرنشان کرد که جریان سرمایه همچنین "به طور فزاینده ای بین خود کشورهای توسعه یافته صورت می گیرد."[43]

انحصار

رشد انحصارات در کشورهای توسعه یافته و گسترش آن ها به خارج از طریق کارتل های جهانی یک شالوده ی بحث امپریالیسم لنین، ارتدوکسی انترناسیونال کمونیست در اواخر دهه 1920 و احزاب ملی تشکیل دهنده آن بود که گروسمن نیز از لحاظ سیاسی خود را به آن متعلق می دید. لنین در امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه داری، امپریالیسم را بر اساس برآمدن انحصارات و گسترش آن ها به کارتل های بین المللی؛ نفوذ فزاینده بانک ها، و چیرگی آن ها در ادغام سرمایه صنعتی و بانکی به "سرمایه مالی"؛ صدور سرمایه؛ و روش قطعه قطعه کردن جهان توسط کشورهای قدرتمند در رقابت با یکدیگر توضیح داده بود. لنین همچنین تصریح کرد که امپریالیسم یک "اشرافیت کارگری" محافظه کار در کشورهای مرکزی ایجاد کرده بود.[44] گروسمن عناصر مهم تبیین لنین را با فراهم کردن بنیاد تئوریک محکم تری برای آن ها در تبیین خود گنجاند. او انحصار، یک مشخصه بازارهای سرمایه داری، صدور سرمایه و رقابت تشدید یافته ی جهانی بر سر بازارها و قلمروها را برحسب سطح انباشت سرمایه توضیح داد. گروسمن با این کار مفهوم امپریالیسم لنین را به مثابه مرحله ای در توسعه سرمایه داری پذیرفت.[45] او این ایده را رد کرد که سرمایه مالی خصلت نوعی سرمایه توسعه یافته است و بدون آن که خود به تحقیقی در این زمینه بپردازد مفهوم نادرست اشرافیت کارگری را پذیرفت.

گروسمن با این موافق بود که انحصار یک مشخصه مهم امپریالیسم بود. اما در حالی که لنین گستره و وسعت آن را توضیح داده بود، گروسمن به گونه ای سیستماتیک مکانیسم های اقتصادی ای را توضیح داد که از آن طریق انحصار به ویژه در شکل کنترل بر مناطق استعماری نرخ سود را بهبود می داد و بدین ترتیب گرایش کاپیتالیسم به فروپاشی را خنثی می کرد.

تا زمانی که بریتانیا به عنوان صنعتی ترین کشور در بازار جهانی ممتاز بود، انحصاری بر مزایای تجارت خارجی مطرح شده در فوق داشت. وقتی که صنایع آلمان و ایالات متحده به چالش کشیدن بریتانیا را از 1860 آغاز کردند، "رقابت تب آلودی در بازار جهانی برای محروم کردن حریفان و تضمین انتقال ارزش برای تنها یک قدرت"  به وسیله انحصارات جهانی بر مواد خام در گرفت. [در این حالت] به جای آن که قیمت یک ماده خام با افزایش بهره وری در یک صنعت کاهش یابد، یک انحصار می تواند قیمت را بالا نگه دارد و به هزینه ی مشتریانش سودهای مازاد استخراج کند. با توسعه ی نیروهای مولد، مقدار بیشتر و بیشتری مواد خام توسط هر کارگری فرآوری می شود. به این دلیل و به خاطر آن که مناطقی که در آن بتوان مواد خام زیادی تولید کرد محدود هستند، و به این دلیل که این مواد کاربردهای متنوعی دارند، امکان انحصار جهانی بر مواد خام به خصوص زیاد است. اگر انحصار یک ماده خام به وسیله ی یک کشور اعمال شد، مشتریان در دیگر کشورها باید برای مواد ورودیِ حیاتی، مبلغ بیشتری بپردازند. بنابر این کشوری هم که انحصار را اعمال می کند در موقعیت بهتری قرار دارد تا بر صنعت در زنجیره بالاتری از تولید مسلط شود.[46]

از طریق افزایش انحصاری قیمت ها، ارزش اضافه ی مازاد از بیرون به اقتصاد کشورِ صاحب انحصار پمپ می شود و در نتیجه گرایش به فروپاشی تضعیف می گردد. این برای کشورهایی که انحصار علیه آن ها اعمال می شود برعکس است و این گرایش تقویت می گردد. بر اساس این تئوری گسترش امپریالیستی مستقیما قابل درک است. سلطه اقتصادی و مدیریت انحصاریِ مناطق بزرگِ مستعمراتی واردات مواد خام برای صنعت را تضمین می کند و در عین حال انحصارات رقبای متخاصم را تضعیف می نماید.[47]

"بنابراین، این تمایل در کاپیتالیسم برای تامین و سلطه بر منابع مواد خام - که اینک دیگر به منزله موجودی و ذخایر انباشته می شوند- ضرورتا تنها در شکل تقسیم جهان صورت می پذیرد." بدین معنا که مزایای چنین انحصاراتی می تواند به اقدامی پیشگیرانه برای حفظ یا دسترسی به مواد خام در آینده منتهی شود.[48]

مثال اصلی گروسمن از تجربه ایالات متحده ناشی می شود که قربانی انحصارات متعدد بریتانیا در صنایع تولید مواد خام بود. مثلا شکر عنصر مهمی در استعمار کوبا و هاوایی بود.[49] و صنعت نفت عرصه ی درگیریِ مهم دیگری بر سر مواد خام در میان قدرت های امپریالیستی بود(و هست).[50]

گروسمن در 1937 ارتباط بین گرایش بحران سرمایه داری و دیگر سیاست های طراحی شده برای دادن امتیازات انحصاری به سرمایه محلی را تشخیص داد: ایجاد دیوارهای تعرفه ای و کنار گذاشتن استاندارد طلا. کشورها سعی کردند تا با این روش ها رقبا را از بازارهای داخلی خود محروم کنند و از طریق کاهش ارزش پول و تنظیم مقررات، رقابت پذیری محصولاتِ محلی را بهبود بخشند. کاهش ارزش [پول] همچنین برای پایین کشیدن دستمزدها در کشورهایی با اتحادیه های کارگری قوی و افزایش نرخ سود به کار می رفت.[51]

صدور سرمایه

گروسمن نشان داد که "واقعیت صدور سرمایه به قدمت خود سرمایه مدرن است. وظیفه علم تبیین این واقعیت و از اینرو نشان دادن نقشی است که آن در تولید کاپیتالیستی بازی می کند."[52] این کافی نیست که صدور سرمایه را همچون جان هابسون اقتصاددان لیبرال و منتقد پیشگام امپریالیسم در رابطه با فقدان فرصت های سرمایه گذاری سودآور در داخل توضیح دهیم. پس "چرا سرمایه گذاری های سودآور در داخل یافت نمی شود؟ مارکسیست هایی همچون اویگن وارگا، بوخارین، هیلفردینگ و باوئر استدلال کردند که ممکن است در خارج نرخ سودهای بالاتری نسبت به داخل بدست آید. [اما] آن ها باز هم توضیح ندادند چرا؟[53]ادعای باوئر مبنی بر این که نرخ های سود در کشورهای کمتر توسعه یافته بالاترند شناخت خود او از شکل گیری نرخ جهانی سود را به فراموشی می سپرد که مبادله ای نابرابر به نفع کشورهایی با ترکیب ارگانیک بالاتر سرمایه را ایجاب می کند. "به خاطر این که میل به برابرسازی نرخ های سود یک ملازم ثابت و دائمی مکانیسم سرمایه داری است. ... اما باوئر چگونه می تواند این حقیقت را توضیح دهد که صدور سرمایه در چند دهه گذشته  با شدتی چنین قوی فقط در همه کشورهای توسعه یافته سرمایه داری صورت گرفته است و این [نه صدور سرمایه به کشورهای توسعه نیافته] مبارزه برای حوزه های سرمایه گذاری [بوده است که] همواره در اشکال حادتری صورت گرفته و به ویژگی های مشخص امپریالیسم مدرن تعلق دارد؟"[54]

همیشه هم این طور نیست که ترکیب ارگانیک سرمایه در قسمت های کمتر توسعه یافته جهان حتما پایین تر است. سرمایه گذاری در چنین مناطقی ممکن است فرم "سرمایه اروپایی را در بالغ ترین اشکالی که تاکنون در کشورهای توسعه یافته سرمایه داری متصور بوده" بگیرد. "آن ها ممکن است از کل مراحل تاریخی گذر کنند [و] با مردمشان مستقیما به معادن طلا و الماسی زیر سلطه سرمایه ای معتبر با سازمان مالی و تکنولوژی ای به شدت پیشرفته کشانده شوند." این امر در صنعت نفت نیز قابل مشاهده است.[55]

گروسمن معتقد بود که لنین "به اندازه کافی به لحاظ تئوریک مسئله صدور سرمایه را تبیین نمی کند هرچند که  مشاهدات موشکافانه بسیاری روی این موضوع انجام می دهد." چنین مشاهداتی شامل آن طرقی است که با آن سلطه انحصارات [و] صدور سرمایه در آن اواخر بیش از صدور کالا به خصلت مشخص سرمایه داری تبدیل شده بود؛ [و همچنین شامل مشاهده] وفور ثروت در اکثر کشورهای توسعه یافته؛ و ارتباطات نزدیک بین رژیم ها [و] سرمایه کلان، و صنعت [می باشد].

این توصیف اما از روابط تجربی قابل شناسایی فراتر نمی رود. خصوصا این که ما در[نوشته] لنین هیچ تحلیل تئوریکی از این واقعیت که به ما ضرورت صدور سرمایه در سرمایه داری رشد یافته را نشان دهد نمی بینیم، امری که شاید بتوان آن را با خصلت عامه پسند آن متن توضیح داد. لنین خود را به این  اشاره ی صرف محدود می کند که "نیاز به صدور سرمایه از این حقیقت ناشی می شود که سرمایه داری در معدودی از کشورها بیش از حد نضج یافته است و سرمایه (به دلیل عقب ماندگی کشاورزی و فقر توده ها) قادر به یافتن حوزه ای برای سرمایه گذاری "سودآور" نیست."[اما] لنین چیزی درباره اینکه این بلوغ بیش از حد چیست و چگونه تبیین می شود به ما نمی گوید.[56]

نزد گروسمن علت افزایش صدور سرمایه از اواخر قرن نوزده "مازاد مطلق انباشت" در داخل بود. این زمانی رخ می دهد که سرمایه گذاری بیشتر، ارزش اضافه ای به همان مقدار یا کمتر از قبل تولید کند، و بنابر این نرخ سود کمتری برای کل سرمایه ایجاد شود. سودها هنوز ایجاد می شوند ولی سرمایه گذاری اضافی بی فایده است.[57] این برهان کلیدی بخش دوم [کتاب] قانون انباشت است.[58] مدلی از انباشت سرمایه که از باوئر مشتق شد، به این نتیجه می انجامد که اگر انباشت بیشتر سرمایه منجر به کاهش مصرف خود سرمایه دار شود، "آن ها به جای انباشت ارزش اضافه....- یعنی به جای ضمیمه کردن آن به سرمایه اصلی- آن را برای صدور سرمایه در نظر می گیرند." در چنین “وضعیتی از اشباع سرمایه”، بدون هیچ شانسی برای تولید، سرمایه یا صادر می شود و یا به سوداگری و سفته بازی منتقل می شود”، که آن هم می تواند به منزله “صدور سرمایه به داخل” تلقی گردد.

دلیل دیگری هم وجود دارد که چرا وقتی گرایش نرخ سود به نزول به حد معینی می رسد سرمایه گذاری در بالای نرخ سود صفر متوقف می شود. ابعاد سرمایه گذاری نمی نواند همچنان به مقادیر کوچکتر کاهش یابد. سرمایه گذاری ها می توانند فقط بر وسایل تولید مشخصی صورت گیرند، که فقط ارزش نیستند بلکه ارزش استفاده هم هستند، و بنابر این به طور نا محدود قابل تقسیم نیستند.[59] برخلاف استدلال وارگا، بوخارین، هیلفردینگ و باوئر “نه سودهای خارجی بالاتر بلکه فقدان خروجی های سرمایه گذاری در داخل، علت اساسی نهانی صدور سرمایه است. ”[60]

بعضی از ارقام از ابعاد فعالیت سوداگرانه معاصر و جریان های سرمایه سوداگرانه حکایت می کنند. تراکنش های مبادلات ارزی در 2004 بیش از شصت برابر بیشتر از ارزش کل صادرات جهانی بودند.[61] در سال 2005 ارزش اسمی مشتقات مبادلات ارزی خارج از بورس * [نک زیرنویس 61-م] تقریبا دو و نیم برابر بزرگتر از ارزش صادرات جهانی بود. مبلغ کل مشتقاتی که توسط بانک ها برای تسویه حساب های بین المللی آن سال دنبال شد تقریبا هفت برابر ارزش تولید ناخالص داخلی جهان بود.[62] دیگر شاخص های جریان سرمایه وارد شده به سوداگری و نه سرمایه گذاری تولیدی، مقیاسی هستند از  سهام خصوصی/ خریدهای رهنی که توسط صندوق های سرمایه گذاری تامینی مدیریت شده و مبلغ آن در سال 2006 بالغ بر 1.1 تریلیون دلار بوده است.[63]

leveraged buyouts : (بازرگانی) خریدن شرکت و غیره توسط کسانی که پول خود را وام گرفته اند (و از پیش شرکت مورد ابتیاع را برای گرفتن وام گروگذاشته اند) خریدهای اهرمی)

صادرات سرمایه می تواند نرخ سود را در داخل به چندین طریق افزایش دهد که بیشتر غارتگرانه هستند تا سوداگرانه. با گره زدن تجارت به اعتبارات صنعت محلی قادر است سفارشات برای کالاهای صادراتی را با قیمت هایی بالاتر بدست آورد و رقبای مورد حمایت دیگر دولت ها و مؤسسات مالی را کنار بزند. این منطق پشت بسیاری از برنامه های “کمکی” امروز است. صادرات سرمایه همچنین بخشی از روند تضمین منابع مواد اولیه و وسیله ای است برای باج گرفتن از کشورهایی که به منظور مقابله با مشکلات اقتصادی وام گرفته اند.[64] گروسمن تحلیل های بعدی خود را بر وام های خارجی به منزله یک ابزار متمرکز کرد. ابزاری که وام دهندگان به وسیله آن از ارزش اضافه تولید شده در خارج سهمی می برند.

"در طول تاریخ توسعه سرمایه داری ‘شرایط اشباع’ فوق الذکر در کشورهای جداگانه به طور همزمان اتفاق نیافتاده." در نتیجه، زمان بندی توسل آن ها به صدور سرمایه و سوداگری دیوانه وار بر حسب سطح انباشت سرمایه ی ایجاد شده، در چارچوب نیروهای مولده ی موجود و گستردگی قلمرو کشور و چرخه ی تولید متفاوت بود. سرعت بسط صدور سرمایه در شکل وام، پیامدی بود از سطح بالای انباشت سرمایه که هلند در قرن هیجده، بریتانیا در دهه 1820، فرانسه در دهه 1860، آلمان در دهه 1880 و ایالات متحده در دهه 1920 بدان رسیدند.[65]

بنا به گفته ی گروسمن ویلیام پلیفیر در سال 1805 روند جاری در انگلستان را تشخیص داد. پلیفیر استدلال کرد که کشورها در توسعه ی خودشان از کشورهای فقیر کشاورزی به کشورهای صنعتی ثروتمند به نقطه ای می رسند که سرمایه ی در دسترس بیشتر از میزانی است که بتواند به صورت سودآور سرمایه گذاری شود. او ادعا کرد که این مشخصه ی کشورهای مدرن در مرحله ی خاصی از توسعه و چشم انداز دوره ای از انحطاط اقتصادی و اخلاقی بود. پلیفیر با معطوف کردن توجه به گرایشات خنثی کننده ی متقابل در کاپیتالیسم که - بویژه در صورت حمایت دولت- می توانست به تعویق این گرایش اولیه به ابتلاء به  تجزیه و فروپاشی بیانجامد، این استنتاج را با تمایلات سیاسی محافظه کارانه خود وفق می داد. گرایشات خنثی کننده ی او شامل "صدور کالا و سرمایه، تمرکز زدایی سرمایه، اشکال مختلف دیگری از مصرف و اتلاف غیر مولد" بود. مؤثرترین [گرایشات خنثی کننده] صدور سرمایه بود. در غیر اینصورت اگر سرمایه در داخل سرمایه گذاری می شد، محصولات نهایی باید صادر می شدند.[66]

"تازه در آغاز قرن بیستم موضوع دوباره توسط جی آ هابسون مطرح شد. کسی که اثرش مجموعه ای کامل از ادبیات [در این ارتباط] را بوجود آورد."[67] زیرا در اواخر قرن نوزده افزایش سریع تعداد کشورهای توسعه یافته شرایط جدیدی را خلق کرده بود.

لنین کاملا تصور درستی داشت که سرمایه داری معاصر که بر سلطه ی انحصارات بنا شده اساسا با صدور سرمایه مشخص می شود. هلند در پایان قرن هفده دیگر به یک صادرکننده سرمایه تکامل یافته بود. بریتانیا در اوایل قرن نوزده به این مرحله رسید، فرانسه در دهه 1860. اما تفاوت بزرگی بین صدور سرمایه ی سرمایه داری انحصاری امروز با سرمایه داری اولیه وجود دارد. صدور سرمایه مشخصه ی سرمایه داری آن عصر نبود. آن یک پدیده موقتی و دوره ای بود که همیشه دیر یا زود متوقف و با رونقی جدید جایگزین می شد. امور امروز متفاوتند. مهمترین کشورهای سرمایه داری دیگر به سطحی از پیشرفت انباشت رسیده اند که ارزش یابیِ انباشتِ سرمایه به طور فزاینده ای با موانع سختی مواجه می شود. وجود مازاد انباشت دیگر فقط پدیده ای گذرا نیست و همواره و بیشتر از پیش کل زندگی اقتصادی را به زیر  تسلط خود در می آورد.[68]

برای گروسمن اما مازاد انباشت سرمایه ناشی از ماهیت پروسه ی تولید سرمایه داری و جنبه ای تعیین کننده از مرحله ی امپریالیسمِ کاپیتالیسم بود. مازاد انباشت و کاهش نرخ سودِ ناشی از آن و بحران اقتصادی، تلاش شدید دولت ها و مؤسسات را برای تضمین منابعِ اضافی سود، به وسیله انحصارات (بویژه بر مواد خام)، محل های جدید سرمایه گذاری خارجی، دستکاری های ارزی، سوداگری و نهایتا هزینه های نظامی - که "راه هایی را برای حل و فصل رقابت اقتصادی بوسیله خشونت باز می کند"- توضیح می دهد.[69] در حالیکه این امر یک نتیجه ی رقابت بین امپریالیستی بود و همه ی قدرت های امپریالیستی را در بر می گرفت، گروسمن در پایان دهه 1930 فاکتورهایی را شناسایی کرد که به ویژه به سرمایه داری آلمان آسیب می رساند و بنابراین امپریالیسم آلمان را فوق العاده مهاجم می نمود. این ها شامل محدودیت حوزه هایی می شد که انحصارات آلمان برای استخراج سود اضافه از بخش های غیر انحصاری اقتصاد به دلیل درجه بالای تمرکز صنعتی [آلمان] در اختیار داشتند؛ و[این فاکتورها همچنین شامل] فقدان مستعمرات آلمان و درجه بالای وابستگی به بقیه دنیا به خاطر مواد خام [بود].[70]

"سرمایه مالی" و "اشرافیت کارگری"

برگرفتن موضع لنین به مثابه موضع خود از سوی گروسمن مقوله ی "سرمایه مالی" را در بر نمی گیرد. گروسمن این موضع را با حمله به یکی از منابع کلیدی لنین یعنی سرمایه ی مالی هیلفردینگ مورد انتقاد قرار داد. همان طور که برنشتاین در پاسخ به انتشار کتاب هیلفردینگ مشاهده کرده بود،[71]استدلال هیلفردینگ مبنی بر این که سرمایه مالی یک گرایش تاریخی سرمایه داری بوده است، نادرست بود، بلکه تفوق بانک ها فقط در یک فاز تاریخی ویژه از توسعه سرمایه داری واقعیت داشت. در سطوح پایین انباشت، صنعت بر وجوهی از خارج تکیه داشت که توسط بانک ها گردآوری می شد. اما در سطوح بالای انباشت، صنعت به تامین مالی خودکفا تمایل دارد. "نهایتا در سومین فاز، صنعت با دشواری روزافزون سرمایه گذاری سودآور حتی در منابع خود و در شرکت اصلی اش مواجه می شود. این شرکت اصلی سودهایش را برای کشاندن صنایع دیگر به داخل حوزه نفوذ خود به کار می گیرد"، به کمک بازار پول. صنعت بر بانک ها مسلط می شود.[72]

استدلال های بعدی هیلفردینگ، هنگامی که او برای دوره ای در خلال سال های دهه 1920 وزیر دارایی آلمان بود مبنی بر این که امکان سازماندهی سرمایه داری برای اجتناب از بحران اقتصادی از طریق کنترل دولتی بانک ها وجود دارد مغایر مفهوم بنیادین کاپیتالیسم و مبارزه برای سوسیالیسم بود. امری که گروسمن و لنین در آن مشترک بودند. زیرا [به زعم گروسمن] "گرایش تاریخی سرمایه ایجاد یک بانک مرکزی نیست که بر کل اقتصاد از طریق یک کارتل مرکزی مسلط شود بلکه این گرایش به سمت تمرکز صنعتی و رشد انباشت سرمایه است که منجر به فروپاشی به خاطر انباشت بیش از حد می گردد":[73]

هرچه رقابت آزاد در بازار داخلی، بیشتر با سازمان انحصاری جایگزین شود، رقابت در بازار جهانی شدید تر می شود. اگر جریان یک رودخانه از یک طرف جویبار با یک سد به طور مصنوعی مسدود شود، جریان از طرفی که هنوز باز است حتی با مهار کمتری فشار می آورد. این برای بروز گرایش به فروپاشی یا بحران تفاوتی نمی کند که انباشت سرمایه در درون مکانیسم انباشت بر اساس رقابت میان کارفرماهای منفرد صورت می پذیرد یا بر اساس مجموعه ای از مؤسسات تولیدی که به کارتل تبدیل شده اند و علیه یکدیگر می جنگند.[74]

گروسمن با آنکه نقایص مفهوم سرمایه مالی را تشخیص داد، اما ادعای لنین را مبنی بر این که اساس مادی رفرمیسم ظهور "اشرافیت کارگری" کوچکی بود که با غنائم امپریالیستی تطمیع شده بود، تایید کرد.[75] اما مکانیسم هایی که امپریالیسم از آن طریق می تواند استاندارد زندگی مرفه ترین بخش های طبقه کارگر را در کشورهای متروپل بهبود بخشد، معمولا به نفع کل طبقه کارگر است. تونی کلیف در سال 1957 استدلال کرد که بازارهای صادراتی کالاهای سرمایه ای و مصرفی که توسط امپریالیسم گشوده شده است معمولا بیکاری را کاهش می دهد، فعالیت اقتصادی را در کل سر پا نگه می دارد و بنابر این توانایی لایه ای وسیع از کارگران را برای کسب دستمزدِ بالاتر بهبود می بخشد. مواد خام و غذای ارزان مستعمرات افزایش سطح زندگی کارگران متروپل را بدون کاهش نرخ یا حجم سود تسهیل می کند.[76] نکته ی اصلی تونی کلیف مبنی بر این که سود امپریالیسم از طریق توزیع آن به کل شکوفایی اقتصادی، به کل طبقه کار و نه فقط به بخش کوچک اما به لحاظ سیاسی با نفوذ "اشرافیت" آن انتقال می یابد، چه رکود سرمایه داری برحسب مصرف ناکافی توضیح داده شود و چه بر حسب نزول نرخ سود معتبر است. همان گونه که در ابتدا فورموله شد، این ادعای اشرافیت کارگری کارآمد نیست. این حتی ارزش کمتری دارد وقتی که به این حکم بسط می یابد که کل طبقه کارگرِ متروپل در امپریالیسم شریک هستند. به دلیل ارزش بالاتر ابزارهای تولید و مواد خامی که به طور میانگین توسط کارگران در کشورهای توسعه یافته به کار گرفته می شود، آن ها علیرغم از استاندارد بالاتر زندگی شان بیشتر از کارگرانی که تکنولوژی پایین تری را به کار می گیرند، استثمار می شوند.[77]

در طی رونق طولانی دهه 1950 تا اوایل دهه 1970، عوامل خنثی کننده، بر گرایش فروپاشی سرمایه داری غلبه کردند. این دوره ای از سرمایه گذاری سریع هم در داخل و هم در خارج بود. اما برنامه های داخلی نئولیبرالیسم در خلال دوره بعدی با الگویی تطابق داشت که گروسمن در سال 1929 شرح داده بود، زمانی که او یک بحران جهانی شدید را پیش بینی کرد. او استدلال کرد که گرایش به فروپاشی سرمایه داری منجر به این می شود که طبقات حاکم که به طور روزافزونی ناامید شده اند مبارزه ای را برای بازسازی نرخ سود به هزینه طبقه کارگر آغاز کنند. در عین حال بازیابی ارزش سرمایه در خلال بحران ها – مثل آنهایی که اروپای شرقی را بعد از سقوط رژیم های استالینیستی یا آسیا را بعد از فروریزی اقتصادی آن در اواخر دهه 1990 و یا آرژانتین را به دنبال سقوط اقتصادی اش* [نک زیرنویس 78 –م] در سال 2002 مبتلا نمود- می تواند احیا کننده نرخ های سود باشد. نقش کالاهای ارزان چینی، تلاش های آمریکا برای به انحصار درآوردن منابع نفتی، و به طور گسترده تر استفاده از قدرت نظامی اش برای تضمین امتیازات اقتصادی، وزن چشمگیر جریانات مالی جهانی، و مناقشات بر سر نرخ های ارز، حاکی از اهمیت یافتن مجدد تحلیل های گروسمن از امپریالیسم و استنتاجات سیاسی او است.

به همین خاطر این امری واضح است که مبارزه بر سر حوزه های سرمایه گذاری خطر بزرگی برای صلح جهانی نیز هست. این که این پیش بینی آینده را شامل نمی شود باید برای هرکسی که روش های "دیپلماسی دلار" را با دقت درخور مورد مطالعه قرار می دهد آشکار باشد.[78]

ریک کوهن نویسنده ی کتاب هنریک گروسمن و بازیابی مارکسیسم (دانشگاه ایلینویز چاپ 2007) و ویراستار طبقه و مبارزه در استرالیا (پیرسون استرالیا 2005).1 او یک عضو آلترناتیو سوسیالیست و مدرس دانشگاه ملی استرالیاست و فراخوان دهنده ائتلاف ضد جنگ در کانبرا قبل و در طی تهاجم به عراق بود.

منبع:

http://www.isreview.org/issues/56/feat-grossman.shtml

زیرنویسها:

________________________________________

 

[1]  The author is grateful to Pete Green for his insights and comments on my work.

[2]  ‎ Karl Marx and Frederick Engels, Manifesto of the Communist Party (Moscow: Progress Publishers 1970 [1848]), ‎italics mine. All emphasis in quotations is in the original, unless otherwise indicated.

[3]  Karl Kautsky, “Socialism and colonial policy,” trans. 1975, [1907], available at ‎http://marxists.anu.edu.au/archive/kautsky/1907/colonial/; Rosa Luxemburg, The Accumulation of Capital (London: Routledge, 1963 [1913]). Kautsky wrote about ‎imperialism over a period of more than forty years. Even before he shifted his position, shortly before the First ‎World War, to argue that there was no necessary connection between imperialism and war, his accounts of ‎imperialism were not always consistent.

[4] ‎ Luxemburg, The Accumulation of Capital, 329–67.

[5] ‎ Rudolf Hilferding, Finance Capital: A Study of the Latest Phase of Capitalist Development (London: Routledge & ‎Kegan Paul, 1981 [1910]); Nikolai Bukharin, Imperialism and World Economy (New York: Monthly Review Press, ‎‎1973 [1917, written 1915]); Vladimir Ilych Lenin, Imperialism: The Highest Stage of Capitalism, Selected Works ‎Volume 1 (Moscow: Progress Publishers, 1977 [1916]), 679.

[6] ‎ Rick Kuhn, “Economic crisis and socialist revolution: Henryk Grossman’s Law of Accumulation, its first critics and his ‎responses,” Research in Political Economy, 21, 2004, 181–221; and Rick Kuhn, Henryk Grossman and the Recovery ‎of Marxism (Urbana and Chicago: University of Illinois Press, 2007).

[7] ‎ E. M. Winslow, The Pattern of Imperialism: A Study in the Theories of Economic Power (New York: Columbia ‎University Press, 1948), 183; Paul Sweezy, The Theory of Capitalist Development (New York: Monthly Review Press, ‎‎1970 [1942]), 303; and Rocco Buttiglione, “Prefazione” in Henryk Grossmann, Il crollo del capitalismo: La legge dell’ ‎accumulazione e del crollo del sistema capitalista (Milano: Jaca Book, 1977), xv, note Grossman’s discussion of ‎imperialism.

گالیسیا: کشوری پادشاهی در جنوب شرقی لهستان کنونی و اکرایین. این منطقه امروز بین لهستان و اکراین تقسیم شده است.

[8] ‎ Henryk Grossman, Proletariat wobec kwestii ˝ydowskiej z powodu niedyskutowanej dyskusyi w ‎‎“Krytyce” (Kraków, 1905); Henryk Grossman, Der Bundizm in Galitsien (Kraków: Ferlag der Sotsial-democrat, ‎‎1907). Henryk Grossman was mainly known as “Grossmann” in German, but always signed his name “Grossman,” ‎which he used for the work whose publication in English he supervised. For consistency, “Grossman” is used ‎throughout.

[9] ‎ Henryk Grossman, “Vegn unzere agitatsie un propaganda,” Sotsial-demokrat, August 24 1906, 22.

[10] ‎ Henryk Grossman, “Polityka przemys∏owa i handlowa rzàdu Terezynansko-Józefiƒskiego w Galicyi 1772–1790: ‎Referat na V. Zjazd prawników i ekonomistów polskich,” Przeglàd prawa i administracyi, 1912; Henryk ‎Grossmann, Österreichs Handelspolitik mit Bezug auf Galizien in der Reformperiode 1772–1790 (Konegen: Wien, ‎‎1914).

[11] ‎ Grossman, “Vegn unzere agitatsie un propaganda”; Henryk Grossman, “Polityka przemysowa”; Henryk Grossman, ‎‎“Die amtliche Statistik des galizischen Aussenhandels 1772–1792”. Statistische Monatshrift, new series 18, 1913, ‎‎222–33; Grossman, Österreichs Handelspolitik.

[12] ‎ Grossman, Österreichs Handelspolitik, 63, 476–88.

[13] ‎ Grossman, Österreichs Handelspolitik, 226–27, 291–97, 488–90; quotation 483.

[14] ‎ Grossman, “Polityka przemys∏owa,” 37–38.

[15] Ibid., 41

[16]  Ibid., 1-8, 13-19

[17]  Ibid., 41-42

[18] ‎ Luxemburg, The Accumulation of Capital, 348–67

[19] ‎ Henryk Grossman, The Law of Accumulation and Breakdown of the Capitalist System: Being also a Theory of ‎Crises (London: Pluto Press 1992 [1929]), 162-163. The full text is available on the web at ‎www.marxists.org/archive/grossman/1929/breakdown/. Note that it is an abridged translation of Henryk ‎Grossmann, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz des kapitalistischen Systems (zugleich eine ‎Krisentheorie) (Frankfurt am Main: Verlag Neue Kritik, 1970 [1929]), which also lacks the important final chapter.

[20] ‎Karl Marx, Capital Volume 1 (Harmonsworth: Penguin, 1976 [1867]), 526.

[21] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 396–98. Grossman’s entire discussion of early ‎capitalist colonialism, 396–415, is missing from the English translation, Grossman, The Law of Accumulation.

[22] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 397-398; Henryk Grossmann, ‘Die Anfänge und ‎geschichtliche Entwicklung der amtlichen Statistik in Österreich’. Statistische Monatschrift , new series 21, 1916, 9, ‎‎85.

[23] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 399–407.

[24] ‎24 Ibid., 407–08.

[25] ‎ Ibid., 408–14. The quote from Marx is on 400 and comes from Karl Marx, Theories of Surplus Value: Part ‎‎2 (Moscow: Progress Publishers, 1963 [1863]), 302–03. I have corrected the text from the English edition, which ‎inaccurately, includes “mode of” between “capitalist” and “production exists.”

[26] ‎ Chris Harman, “The rise of capitalism,” International Socialism 102, Spring 2004, 57, 65, 82; Justin ‎Rosenberg, The Empire of Civil Society: A Critique of the Realist Theory of International Relations (London: Verso ‎‎1994), 91–122; Eric R. Wolf, Europe and the People Without History (Berkeley: University Of California Press 1982), ‎‎87–88.

[27] ‎ Karl Marx, The Poverty of Philosophy (Moscow: Progress Publishers, 1975 [1847]), on page104 Grossman ‎omitted “no credit,” after “as machinery” from the Marx quotation; Grossman, Das Akkumulations-und ‎Zusammenbruchsgetz, 414–15. Both Marx and Grossman were aware of the increasingly powerful anti-slavery ‎movements that emerged in this context. For a particularly concrete expression of Marx’s awareness of ‎participation in the movement against slavery see Karl Marx, “Address of the International Working Men’s ‎Association to Abraham Lincoln, President of the United States of America,” 1865, ‎http://www.marxists.org/history/international/

iwma/documents/1864/lincoln-letter.htm; and Henryk Grossman, review of Karl Marx and Friedrich Engels, The ‎Civil War in the United States (New York, 1937), Zeitschrift für Sozialforschung 7 (1/2) 1938, 261 where his ‎application of Marx’s argument about the capitalist nature of American plantation slavery is applied specifically and ‎thus more convincingly to the United States.

[28] ‎ Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 296–97.

[29] ‎Ibid., 300, Grossman’s emphasis.

[30] ‎Karl Marx, Capital Volume 3 (Harmonsworth: Penguin, 1981 [1894]), 344–46.

[31] ‎Henryk Grossman, “The Theory of Economic Crises,” Research in Political Economy, 21, 2000 [1922], 175.

[32] ‎Henryk Grossman, Simonde de Sismondi et ses théories économiques. Une nouvelle interprétation de sa ‎pensée (Warsaw: Bibliotheca Universitatis Liberae Polniae, fasc. 119–10, 13, 1924), 15–17; Henryk Grossman, ‎‎“Eine neue Theorie über Imperialismus und die soziale Revolution” Archiv für die Geschichte des Sozialismus und ‎der Arbeiterbewegung,13, 1928, 141–92.

[33] ‎Grossman, 1928, 185.

[34] ‎Grossman, 2000.

[35] ‎Grossman, The Law of Accumulation, 165–66.

[36] ‎Ibid., 166–68.

[37] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 434.

[38] ‎Ibid., 437–38; condensed translation in Grossman, The Law of Accumulation, 172.

[39] ‎Otto Bauer, The Question of Nationalities (Minneapolis: University of Minnesota Press, 2000 [1907]), 200–01; ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 430.

[40] ‎World Trade Organization, International trade statistics 2006, 2006, appendices A6 and A8, ‎http://www.wto.org/english/res_e/statis_e/its2006_e/its06_toc_e.htm.

[41] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 443.

[42] ‎Ibid., 441–49; Grossman, The Law of Accumulation, 173–74.

[43] ‎Michael Kidron, “Imperialism: Highest stage but one,” in Michael Kidron, Capitalism and Theory (London: Pluto , ‎‎1974 [1962]), 132.

[44] Lenin, Imperialism, 700, for Lenin’s summary description of imperialism.

[45] ‎45 Terrence McDonough, “Lenin, imperialism, and the stages of capitalist development,” Science & Society 59 (3), ‎Fall 1995, 355–56.

[46] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 450–54; Grossman, The Law of Accumulation, 174–‎‎76.

[47] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 466–67.

[48] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 454. Grossman gave the example of French and ‎Swedish efforts to control iron ore mines around the world, despite their contemporary production beyond domestic ‎needs, 478–79. Sweezy highlighted this insight of Grossman, 1970, 303.

[49] Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 462–70. ‎

[50] ‎‎Grossman, The Law of Accumulation, 176–78. On the contemporary significance of oil, see Alex Callinicos, “The ‎grand strategy of the American empire,” International socialism 97, Winter 2002, 22–27.

[51] ‎Henryk Grossman, “Diskussion aus einem Seminar über Monopolkapitalismus (1937),” in Max ‎Horkheimer, Gesammelte Schriften 12 Nachgelassene Schriften 1931–1949 (Frankfurt am Main: Fischer, 1985), ‎‎417–20. I am grateful to Tobias ten Brink for pointing this out to me. Also see letter from Grossman to Max ‎Horkheimer, November 6, 1936, in Max Horkheimer, Gesammelte Schiften 15: Briefwechsel 1913-1936 (Frankfurt ‎am Main: Fischer, 1995), 713–14; and Henryk Grossman manuscript starting “Will man das Phaenomen des ‎deutschen Imperialismus” written between 1939 and 1941, in 1996 in Folder 34, “Henryk Grossman,” III 155, ‎Archive of the Polish Academy of Science, Warsaw.  

[52] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 490–91.

[53] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 497-516; the abbreviated English translation does not ‎mention Bukharin, Grossman, The Law of Accumulation, 180–85.

[54] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 503; abbreviated in Grossman, The Law of ‎Accumulation, 182.

[55] ‎Grossman, The Law of Accumulation, 183; Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 506. For a ‎discussion of the concept of uneven development, see Neil Davidson, “From uneven to combined development,” in ‎Bill Dunn and Hugo K. Radice (eds.), 100 Years of Permanent Revolution: Results and Prospects (London: Pluto ‎Press, 2006), 10–20.

[56] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 520. Aware of the communist movement’s ‎canonization of the Russian leader, Grossman was diplomatic in his remarks about Lenin’s work. Later, the total ‎Stalinist deification of Lenin that placed him above any criticism at all led Grossman (by then himself again a ‎dedicated supporter of the Soviet Union) to caution Bill Blake, then working on his own account of imperialism, “In ‎your book you should avoid any direct criticism of Lenin. You can make your different view clear, without attacking ‎him—otherwise your book will be doomed as heretic. You can say ‘older Marxian theorist told this that. Today ‎situation is changed’ [sic], etc.” letter from Grossman to Blake, July 10, 1947, Box 17 Folder 125, Christina Stead ‎Collection, National Library of Australia.

[57] ‎Grossman, The Law of Accumulation, 187.

[58] ‎Ibid. 74-82; and the exposition of Grossman’s argument in published and unpublished works in Kuhn, ‘Economic ‎Crisis and Socialist Revolution’ and Kuhn, Henryk Grossman and the recovery of Marxism.

[59] ‎Henryk Grossman, “Die Fortentwicklung des Marxismus bis zur Gegenwart,” in Henryk Grossman and Carl ‎Grünberg, Anarchismus, Bolschewismus, Sozialismus: Aufsätze aus dem Wörterbuch der Volkswirtschaft (Frankfurt ‎am Main: Europäische Verlagsanstalt, 1971 [1933]), 332–33; Henryk Grossman, “Marx, classical political economy ‎and the problem of dynamics,” Capital and class, 3, Autumn 1977 [1941], 88.

[60] ‎Grossman, The Law of Accumulation, 189, 191, 193; Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, ‎‎531, 536–37. Grossman was particularly critical of Hilferding’s account of speculation, which did not place it in the ‎context of the business cycle, see Grossman, The Law of Accumulation, 191–92.

[61] ‎World Trade Organization, International trade statistics 2005, 2005, 1, ‎http://www.wto.org/english/res_e/statis_e/its2005_e/its05_toc_e.htm; Bank for International Settlements, Triennial ‎central bank survey of foreign exchange and derivatives market activity 2005, 1, ‎http://www.bis.org/publ/rpfx05t.pdf. This understates the discrepancy because large volumes of trade within the ‎European Monetary Union involved no foreign exchange at all.

بازار خارج از بورس یا Over-the-counter market بازاری بدون مکان فیزیکی مرکزی است. در این بازار شرکت‌کنندگان با همدیگر از طرق مختلف مانند تلفن، ایمیل و سامانه‌های الکترونیکی معامله می‌کنند.

[62] ‎ “Global financial stability report 2007,” International Monetary Fund, 2007, Statistical appendix tables 3 and 4, ‎http://www.imf.org/external/pubs/ft/gfsr/2007/01; and “International trade statistics 2006,” World Trade ‎Organization, 3, 195–98, 203–05. The foreign exchange to exports figure substantially understates the situation as ‎the exports figure includes intra-European Union trade in Euros, for which no foreign exchange was required.

[63] ‎ “Capitals of capital—hedge funds,” Economist, September 2, 2006.

[64] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 527–29.

[65] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 531–62. The English edition does not deal with the ‎history of capital export, only giving the example of the U.,. Grossman, The Law of Accumulation, 192–93.

[66] ‎Henryk Grossman, “William Playfair, the earliest theorist of capitalist development,” Economic History Review, ‎‎18, 1, 1948, 79–81.

[67] ‎Ibid., 75–76.

[68] ‎Grossman, The Law of Accumulation, 194, 197; also see Grossman, 1970, 527.

[69] ‎Grossman, “Will man das Phaenomen des deutschen Imperialismus.”

[70] ‎70 Ibid.

[71] ‎M. C. Howard and J. E. King, A History of Marxian Economics: Volume 1, 1883–1929 (Princeton: Princeton ‎University Press, 1989), 101.

[72] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 574; Grossman, The Law of Accumulation, 199-200.

[73] ‎Grossman, The Law of Accumulation, 200; see Rudolf Hilferding, “Die Aufgaben der Sozialdemokratie in der ‎Republik,” in Rudolf Hilferding Zwischen den Stühlen oder über die Unvereinbarkeit von Theorie und Praxis: ‎Schriften Rudolf Hilferdings 1904 bis 1940 (Bonn: J. H. W. Dietz, 1982 [1927]), 214–36.

[74] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 606.

[75] ‎Lenin, Imperialism, 714–15; Lenin, Imperialism and the Split in Socialism 1996 [1916], 306, ‎http://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/oct/x01.htm; Grossman, “Die Fortentwicklung des Marxismus,” ‎‎306.

[76] ‎Tony Cliff, “The economic roots of reformism,” in Neither Washington nor Moscow: Essays on Revolutionary ‎Socialism (London: Bookmarks, 1982 [1957]), 108-13.

[77] ‎Nigel Harris, “Theories of unequal exchange,” International Socialism 2 (33), 1986, 119–20.

[78] ‎Grossman, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgetz, 572; an abbreviated discussion of the issue is in ‎Grossman, The Law of Accumulation, 197.

بحرانی اقتصادی در سال های 2001 و 2002 که اقتصاد آرژانتین را فلج کرد. این وضع به بحران های اجتماعی و سیاسی و تغییر دولت منجر گردید.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر