نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

کولونیالیسم و آنتی کولونیالیسم در انترناسیونال دوم (قسمت دوم)

نوشتۀ: دونالد پارکینسون

ولادیمیر لنین، سوسیال دموکرات روسی معتقد بود که این نشانه ای از فرصت طلبی فزاینده در درون سوسیال دموکراسی است. موضوعی که باید با هوشیاری با آن مبارزه شود. کنفرانس اشتوتگارت "به طرز شگفت انگیزی اپورتونیسم سوسیالیستی را نشان داد که تسلیم سرزنش های بورژوازی می شود" و "یک ویژگی منفی در جنبش کارگری اروپا را نشان داد. ویژگی ای که می تواند آسیب نه چندان کمی به هدف پرولتری برساند و به همین دلیل باید مورد توجه جدی قرار گیرد"

یادداشت:

دونالد پارکینسون در دومین قسمت مقاله گزارش تکان دهنده ای از چرخش سوسیال امپریالیستی در انترناسیونال دوم ارائه می دهد. مباحثی که حتی گذشت بیش از صد سال از زمان آنها چیزی از تازگی آن نکاسته است. تقریبا همه آن چیزهائی که در آن زمان در دفاع از سیاست کولونیالیستی در درون سوسیال دمکراسی طرح شده بودند، امروز نیز در اشکال مختلف در درون چپ بازتولید می شوند. با این تفاوت که آن زمان این چپ پروامپریالیست در درون سوسیال دمکراسی تعریف می شد و امروز در اشکال مختلف بروز می یابد. از چپ لیبرال تا چپ محیط زیستی و از آنارشیست تا چپ رادیکال. تغییر اشکال سلطۀ سرمایه داری جهانی در طی صد سال گذشته در اصل جانبداری از توسعۀ امپریالیستی تغییری به وجود نیاورده است. در اشکال آن است که چپ امروز خود را متفاوت از سوسیال-امپریالیسم صد سال قبل به نمایش می گذارد. در حالی که مفاهیم کهنه تر "ترقی" و "رشد" و "پیشرفت" بیشتر از جانب جریانات دست راستی بورژوازی به میان کشیده می شوند، چپ با جایگزینی این مفاهیم با مفاهیمی از قبیل "دمکراسی" و "حقوق بشر" است که پروامپریالیسم خود را تئوریزه می کند. نتیجه اما همانی است که صد سال پیش نیز بود. کار پارکینسون از این نقطه نظر کاری است با ارزش.

اما ردیه محکم پارکینسون بر سیاست ورزی پروامپریالیستی وی را به تقدیس ضد امپریالیسمی می رساند که در جهان واقعی در دو سوی ظهور خویش، در کشورهای پیشرفته مرکز سرمایه داری و در کشورهای پیرامونی در حال توسعه، به دو جزء مختلف تجزیه می شود. در کشورهای پیشرفته به محکومیت اخلاقی امپریالیسم می انجامد و در کشورهای متأثر از عملکرد امپریالیسم به حمایت از همه و هر گونه نیروی اجتماعی مخالف امپریالیسم، از جمله بورژوازی ملی. (و در حاشیه: بورژوازی ملی هیچگاه از صحنه تاریخ حذف نشده بود. نه در ایران و نه در هیچ نقطه دیگری از جهان. بورژوازی ملی علیرغم همه تحولات در سیاستها واقعیت غیر قابل انکار سرمایه داری بوده و باقی خواهد ماند. انکار آن اسطوره است و نه خود آن. اما پرداختن به این موضوع فرصت دیگری می طلبد.)

پارکینسون خواهان درس گرفتن از تاریخ ننگین انترناسیونال دوم در زمینه کولونیالیسم و اتخاذ موضعی ضد امپریالیستی است. اما این ضد امپریالیسم بر چه پایه ای استوار است؟ بر پایه توسعه ناموزون بین شمال و جنوب. بر این پایه که جنوب همچنان عقب مانده خواهد ماند و شمال همچنان مرفه. واقعیت تکامل سرمایه داری در جهان معاصر اما به اندازه کافی نادرستی این فرضیه را نشان می دهد. آنچه که پارکینسون آن را به عنوان حقیقتی ابدی در جهان سرمایه داری تصور می کند، یعنی شمال مرفه و مسلط بر جهان، در مقابل چشمان ما در حال محو شدن است. اگر "جنوب" را به مفهومی جغرافیائی تقلیل ندهیم و همه کشورهای تحت سلطۀ صد سال پیش را در نظر بگیریم، امروز اتفاقا این "جنوب" است که در حال عروج است. تصویر جنوب محروم حتی در مورد کره جنوبی و سنگاپور و تایوان و برزیل و ویتنام و ترکیه نیز دیگر با واقعیت انطباق ندارد تا چه رسد به چین که امروز بزرگترین اقتصاد دنیا است. صرفنظر از این که سیاست امپریالیستی کدام اهداف را تعقیب می کرده و می کند و صرفنظر از تبیین خود امپریالیسم، واقعیت گسترش مناسبات سرمایه داری همواره به معنای عروج قدرتهای جدیدی از میان ملل محروم تر و عقب مانده تر نیز بوده است و تا زمانی که نظم سرمایه داری پابرجاست باز هم چنین خواهد بود. آلمان آغاز قرن 19 در قیاس با انگلستان چنین کشور عقب مانده ای بود و در پایان آن قرن در موقعیتی برتر قرار داشت. اتکاء به توسعه ناموزون و فقر جنوب در مقابل ثروت شمال به عنوان توجیه تئوریک ضد امپریالیسم از نظر تاریخی بازگو کننده واقعیات جامعه سرمایه داری نیست و از نظر عملی چه در خود کشورهای پیشرفته و چه حتی در بخشهائی از چپ ظاهرا ضد امپریالیست کشورهای در حال توسعه فقط به محکومیت اخلاقی امپریالیسم منجر می شود.

اما برای کشورهای در حال توسعه یا همان "جنوب" نتایج این ضدامپریالیسم حتی مخرب تر نیز خواهد بود و در همان نتیجه گیری کوتاه پارکنیسون نیز خود را نشان می دهد. او در شمار مدافعان امپریالیسم در کنار مدافعان آشکار دخالتگری آمریکا همچنین از کسانی نیز نام می برد "که به نام تمرکز بر خواست نان وکره" از طرح خواست درهم شکستن سلطۀ آمریکا امتناع می کنند. اما تمام آنچه پارکینسون در همان نتیجه گیری علیه امپریالیسم به میان می کشد مگر چیزی غیر از این است؟ "همان پروسه ای که سرمایه داری مدرن، توسعه یافته و مرفه را در اروپا و آمریکای شمالی تولید کرد، همچنین عقب ماندگی، توسعه نیافتگی و فقر در جهان جنوبی را نیز تولید کرد...". اینها عباراتی است که وی برای تبیین ضرورت یک سیاست ضدامپریالیستی به کار می گیرد. حقیقتا نیز اگر قرار بود در گسترش سرمایه داری و گسترش سلطۀ کشورهای امپریالیستی بر جهان "فقر" در اکثریت کرۀ زمین بازتولید نشود، اگر قرار بود که موزامبیک و بولیوی هم به همان ترتیب "مرفه" باشند که انگلستان و آلمان و آمریکا هستند، مخالفت با امپریالیسم دیگر چه موضوعیتی داشت؟ مسأله اساسی این است که آن درخواست "نان و کره" چیزی نیست جز تأکید بر مبارزه طبقاتی که در جنوب هم به همان اندازه حیاتی است که در شمال. مشکل اساسی ضد امپریالیسم به مثابه یک ایدئولوژی خودبسنده نیز دقیقا در همین جاست. در همین جاست که ضد امپریالیست "نان و کره" را فدای استقلال می کند و به این ترتیب خود راه را برای پروامپریالیستی هم باز می کند که با وعده ورود سرمایه گذاران خارجی و رشد اقتصادی دقیقا همان "نان و کره" را به توده زحمتکشان نوید می دهد.

شاید بتوان همین را وجه تمایز اصلی سیاست ورزی کمونیستی با ضدامپریالیسم دانست. سیاست ورزی کمونیستی امپریالیسم را از منظر نان و کره مورد قضاوت قرار می دهد و نه برعکس. و این البته مباحثه ای است مفصل.

بهمن شفیق

29 مهر 1399

20 اکتبر 2020

کولونیالیسم و آنتی کولونیالیسم در انترناسیونال دوم (قسمت دوم)

دونالد پارکینسون

ترجمه نوید پایور

کارل کائوتسکی در مورد استعمار

کارل کائوتسکی، احتمالاً قابل احترام ترین صدای روشنفکر در انترناسیونال دوم، در ابتدا در این بحث جانب برنشتاین را گرفت و باکس را ایده آلیست خواند.(19) با این حال، با پیشرفت بحث نظرات کائوتسکی در مورد استعمار توسعه می یابد تا در نتیجه گیری سیاسی خود بیشتر به سمت موضع باکس متمایل شود و سیاست رسمی حزب سوسیال دمکراتیک SPD را در جهت ضد استعماری تر قرار دهد. در زمان کنفرانس اشتوتگارت در سال 1898 کائوتسکی صریحاً نظرات برنشتاین را محکوم می کند. علی رغم محکومیت برنشتاین توسط او، نگاهی دقیق به نوشته های کائوتسکی در مورد استعمار درجه ای از ابهام اخلاقی را نشان می دهد.

کائوتسکی در مقاله خود"گذشته و حال سیاست استعماری"  در سال 1898 چارچوب اساسی درک خود را از استعمار ارائه می دهد. استدلال وی بر دو ادعای اساسی استوار است. اولین مورد این است که سرمایه داران صنعتی علاقه مادی به استعمار ندارند و در عوض از سیاست تجارت آزاد که از آن با عنوان منچستریسم یاد می شود، طرفداری می کنند. از نظر کائوتسکی منچستریسم نه تنها مبتنی بر سیاست اقتصاد بازار آزاد است بلکه همچنین "صلح را موعظه می کند".(20)  تا آنجا که سرمایه داران صنعتی به استعمار علاقه مند هستند این امر برای بازارهای صادراتی است که همیشه با سیاست های استعماری همسو نیستند. به دنبال این ادعا ، كائوتسكی استدلال می كند كه اساس طبقاتی استعمار، نخبگان اشرافی پیشا سرمایه داری هستند كه بوروكراسی نظامی/استعماری و سرمایه مالی/تجاری را تشکیل می دهند. استعمار یک سیاست سرمایه دار صنعتی پیشرو تاریخی نیست بلکه یک سیاست ارتجاعی و عقب مانده است که بر اساس منافع طبقات متضاد با سرمایه صنعتی است. در تحلیل کائوتسکی:

" همان سرمایه دار صنعتی که در کشور خود در برابر هرگونه قانون حمایت ازکارکران بدون هیچ تردیدی مقاومت میکند و برای شلاق زدن زنان و کودکان در زندانش اصلا پشیمان نیست، در مستعمرات تبدیل به یک انسان نیک اندیش میشود – یک دشمن پرانرژی تجارت برده و برده داری."(21)

کائوتسکی برای توضیح علاقه روزافزون آلمان به امپریالیسم ادعا می کند که [این به دلیل] حفظ رقابت با فرانسوی ها و انگلیسی ها است که استعمار آنها توسط نخبگان پیشا سرمایه داری و سرمایه داران مالی تقویت می شود. این استدلال از اساس وارونۀ برنشتاین برنشتاین است که علیه آن مدعی می شود که استعمار محصول از گرایشهای مترقی سرمایه داری نیست بلکه بیشتر برای تداوم طبقات ارتجاعی است. اما ما می توانیم جنبه های متناقضی را در این بحث مشاهده کنیم. برای مثال، او برای مستعمره نشینان "بر اساس کار" در مقام مقایسه با مستعمرات مبتنی بر استثمار رانتی کیفیتی مترقی قائل می گردد. این نه تنها بحث خودش را آشفته می کند بلکه کوری اخلاقی را نسبت به ماهیت نسل کشی استعمار مهاجران نشان می دهد.(22) در سال 1883 کائوتسکی استدلال مشابهی را مطرح کرد و استعمار "مترقی" و "دموکراتیک" ایالات متحده آمریکا و انگلیس را در برابر آلمان قرار داد.(23) این در تضاد تند با استدلالهای مطرح شده توسط  باکس است ، كه گرچه صرفاً مبتنی بر درخواستهای اخلاقی نیست ، اما به شدت بر محکومیت اخلاقی همه گونه استعمار استوار است. این نگرش نسبت به استعمار مهاجران در مقاله 1899 او "جنگ در آفریقای جنوبی" نیز مشهود است که همزمان به حمایت از بوئرها علیه امپراتوری انگلیس استدلال می کند و تأکید می کند که "ما ، برعکس ، سیاست استعمار مدرن را در همه جا محکوم می کنیم."(24)

قطعنامه های رسمی

در کنفرانس حزب سوسیال دمکرات آلمان SPD در ماینتز از 17 تا 21 سپتامبر 1900، این حزب تصمیم می گیرد قطعنامه ای رسمی در مورد امپریالیسم صادر کند. رزا لوکزامبورگ به عنوان صدایی قدرتمند بر ضد استعمار ظاهر می شود و در حالی که خواستار تبلیغ فعال بر علیه جنگ است، جنگ علیه چین را محکوم می کند. حال و هوای کنفرانس کاملا ضد امپریالیستی بود و نمایندگان مداخله آلمان در جنگ علیه چین را محکوم کردند. برخلاف نظرات برنشتاین ، قطعنامه تصویب شده بیان داشت که کشورگشائی نظامی یک سیاست ارتجاعی همه جانبه است:

"سوسیال دموکراسی ، به عنوان دشمن هرگونه ستم و استثمار انسان توسط انسان ، اکیداً به   سیاست غارت و کشورگشائی اعتراض می کند و خواستار آن است که روابط فرهنگی و تجاری مطلوب و لازم بین همه مردم کره زمین به گونه ای انجام شود که حقوق ، آزادی ها و استقلال این مردم، محترم و از آنها محافظت شود، و جذب آنها به فرهنگ و تمدن مدرن تنها از طریق استفاده از آموزش و الگو انجام گیرد. روشهایی که در حال حاضر توسط بورژوازی و حاکمان نظامی همه ملتها به کار گرفته می شود مضحکه خونینی از فرهنگ و تمدن است."(25)

در نهایت این مواضع بیشتر همسو با مواضع کائوتسکی و باکس است که به عنوان سیاست رسمی سوسیال دمکراسی آلمان پیروز می شوند. برنشتاین نماینده یک اقلیت طرفدار استعمار در حزب است که برخی از اعضای انترناسیونال مانند هانریت رولند هولست بر این نظرند می کنند که حتی صرف وجود این اقلیت در حزب نباید تحمل شود. چند روز پس از کنفرانس ماینتز کل بین الملل یک کنفرانس در پاریس برگزار می کند و قطعنامه مشابهی تصویب می شود ، این بار لوکزامبورگ مصوبه ای را نوشت که نه تنها امپریالیسم را محکوم کرد بلکه آن را به عنوان نتیجه ضروری جدیدترین تضادهای سرمایه داری توصیف کرد.(26)

کنگره SPD در درسدن در سال 1903 و ششمین کنگره بین المللی در سال 1904 موضع ضدامپریالیستی بیشتری را تأیید می کنند. اما در حالی که کنگره های بین المللی (به عنوان "پارلمان های بین المللی کارگری") برای جنبش سوسیال دموکراسی از اهمیت نمادین برخوردار بودند، ساختار فدرال حزب را نیز باید در نظر گرفت. هر حزب کشوری نهایتا در تصمیم گیری خود مختار بود و تصمیمات تاکتیکی و برنامه هایش به خودش واگذار شده بود. این کنگره ها توسط احزاب جدی گرفته می شدند اما در نهایت هیچ نهاد مرکزی برای اعمال تصمیمات خود را نداشت تا اینکه دفتر بین المللی سوسیالیست (ISB) در کنفرانس پاریس در سال 1900 تشکیل شد. حتی در آن زمان نیز اقتدار واقعی ISB به درستی تعریف نشده بود و گرایش به خودمختاری غالب بود. این بدان معنی است که احزاب در انترناسیونال در درجه اول خود را بعنوان احزاب ملی می دیدند که درخدمت کارگران  بر مبنای ملی و نه بخشهای یک حزب واحد جهانی، اند.(27) تا آنجا ئیکه لازم الاجرا بودن قطعنامه ها برای احزاب بسیار مبهم بود.

stuttgart congress

نمایندگان کنگره اشتوتگارت 1910

کنگره اشتوتگارت

در سال 1907 SPD در مبارزات انتخاباتی موسوم به انتخابات هاتنتات [نامی که به ساکنان بومی جنوب آفریقا اطلاق می شد- مترجم] با شکست ناامیدکننده ای روبرو می شود. انتخابات هاتنتات در چارچوب شور و شوق ناسیونالیستی طرفدار استعمار ناشی از جنگ استعماری آلمان و نسل کشی در جنوب غربی آفریقا رخ داد ، جایی که تقریباً 65000 هیرو[ساکنان بومی نامیبیا] در دوره 1904-1908  قتل عام شدند. در حالی که تعداد رأی دهندگان واجد شرایط برای انتخابات رایشتاگ به میزان قابل توجهی افزایش یافته بود (76.1٪ در 1903 به 84.7٪ در 1907) ، SPD تقریبا نیمی از کرسی های نمایندگی خود را در رایشتاگ از دست داد (81 کرسی به 43 کرسی).(28) در حالی که انتظار میرفت افزایش تعداد واجدین حق رأی به معنای موفقیت بیشتر در انتخابات خواهد بود، نتایج این شکست SPD را وارد یک دوره تردید و بحث و جدال بر سر سیاست استعماری کرد.

به گفته کارل ای. شورسکه مناطقی که حزب سوسیال دمکرات در انتخابات حفظ کرده بود در درجه اول محلات  کارگری بودند. بخش رای دهندگان از دست رفته از متخصصین حقوق بگیر و مغازه داران کوچک تشکیل می شد بود که در دام شور ناسیونالیستی ناشی از کارزار آلمان در جنوب غربی آفریقا افتاده بودند. طبق گفته کائوتسکی بورژوازی دولت استعماری آینده را به عنوان گزینه جذاب تری بجای سوسیالیسم برای این اقشار تبلیغ کرده بود؛ چیزی که سوسیال دموکراسی بسیار دست کم گرفته بود. جناح راست حزب ادعا کرد که رادیکالیسم بیش از حد باعث هزینه از دست رفتن آرا شده است، جناح چپ در برخورد به انتخابات هاتنتات بیشتر بر این مکث می کند که [این انتخابات] ماهیت غیرقابل اعتماد این قشر "خرده بورژوازی" را اثبات می کند. بنابراین رادیکالها در حزب این را دلیلی برای افزایش حملات به ملی گرایی و سیاست استعماری می دانند در حالی که راست گرایان آن را دلیلی برای اتخاذ موضع ملایم تر در مورد سیاست استعماری می دانند.(29)

الكساندر پارووس، متعلق به جناح چپ حزب ، در پاسخ به ناكامي هاتنتات تحقيقي عميق درباره مسئله استعمار نوشت: مستعمرات و سرمايه داري در قرن بيستم". برخلاف رساله كائوتسكی در سال 1898، پارووس استعمار را در تناقضات سیستم مدرن سرمایه داری ، با مازاد تولید، كاهش نرخ سود و ادغام تولید و مبادله در سرمایه مالی به عنوان نیروی محرك سیاست های استعماری قرار می داد ، نه نخبگان ماقبل سرمایه داری.(30) وی سیاست های فزاینده امپریالیستی امپراتوری بریتانیا را از نشانه های انحطاط آن به عنوان یک قدرت هژمونیک جهانی عنوان کرد که تقلا میکند برتری اش را هنگام فروپاشی حفظ کند.(31) از این مطالعه نظری ، پارووس به این نتیجه رسید که سیاست های استعماری علائم انحطاط سرمایه داری است که فرصتی برای اقدام انقلابی در اختیار پرولتاریا خواهد گذاشت. از نظر پارووس هیچ گونه حمایت سیاسی از سیاست استعماری از هر نوعی قابل قبول نبود.(32)

پس از شکست هاتنتات بود که کنفرانس اشتوتگارت [بین الملل دوم] 1907 برگزار شد. در این کنفرانس ، مباحثات استعمار، این بار با پیروزی راست، از سر گرفته می شود. نتیجه گیری های پارووس مبنی بر اینکه استعمار نشانه ای از بحران سرمایه داری است که باید با اقدامات انقلابی با آن مبارزه کرد، توسط اکثریت نمایندگان کنفرانس رد می شود. با تغییر جهت به راست، قطعنامه ضدامپریالیستی لوکزامبورگ از کنگره 1900 کنار گذاشته و در طی یک روند بحث برانگیز جایگزین می شود.

یکی از این بحث ها بین دو نماینده حزب آلمان ، ادوارد دیوید و گئورگ لدبور بود. دیوید به نقل از آگوست ببل ، یک رهبر بسیار مورد احترام حزب ، می گوید " این تفاوت زیادی ایجاد می کند که چگونه سیاست استعماری انجام می شود. اگر نمایندگان کشورهای متمدن به عنوان آزاد کننده مردم بیگانه بیایند تا از این طریق بتوانند از مزایای فرهنگ و تمدن آنها بهره مند شوند ، پس ما به عنوان سوسیال دموکرات اولین نفراتی هستیم که از چنین استعماری به عنوان یک مأموریت تمدنی پشتیبانی می کنیم."(33) خود این واقعیت که این نقل قول از آگوست ببل، یکی از مهمترین رهبران جنبش سوسیال دموکرات است، گویا است. این نشان می دهد که برای بسیاری از سوسیال دموکرات ها، مخالفت با استعمار مخالفت با برتری اروپایی نبوده و هنوز هم مشروعیت یک مأموریت تمدن سازی اروپا را در نظر داشتند. این تنها روشهای استعمار بود که با آن مخالفت می شد، روشهایی که قرار بود با روشهای صلح آمیزی جایگزین شوند که باعث می شد از اروپاییان بعنوان مبلغان پیشرفت استقبال شوند.

لدبور با بحث و جدل علیه ببل و همچنین دیوید پاسخ می دهد و استدلال می کند که موضع ببل این ادعا را دارد که سیاست استعماری می تواند چیزی غیر از این وحشت و غیرانسانیت کنونی باشد. وی به جای در خواست استعمار "انسانی" تر می گوید که تنها مقاومت استثمار شوندگان می تواند از وحشیگری استعمار بکاهد. پس از سخنرانی لدبور، یک نماینده از بلژیک ، مودسته تروین، استدلال می کند که اگر اشغال کنگو پایان یابد "صنعت آسیب جدی خواهد دید" و اینکه "آدم از همه ثروت جهان استفاده می کند، هر کجا که بتواند آنها را پیدا کند."(34)

لدبور و یک سوسیالیست هلندی، هندریک ون کول ، پیش نویس قطعنامه ای را برای سازش با استعمارگران سوسیالیستی تهیه می کنند که سیاست استعمار موجود را محکوم می کردند در حالی که از محکوم کردن سیاست استعمار در نظام سرمایه داری به طور کلی غافل بودند. تروین اصلاحیه ای پیشنهاد می کند در تأئید این که پتانسیل سیاست استعماری سوسیالیستی می تواند به عنوان یک نیروی متمدن عمل کند، در حالی که دیوید اصلاحیه دیگری اضافه می کند که می گوید "کنگره ایده استعمار را به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از اهداف جهانی جنبش سوسیالیستی برای تمدن در نظر می گیرد."(35) اصلاحات دیوید رد شد و اصلاحیه تروین با اکثریت کنگره پذیرفته ودر پیش نویس نهایی گنجانده شد:

"سوسیالیسم تلاش می کند تا نیروهای مولد کل جهان را توسعه دهد و همه مردم را به بالاترین    شکل تمدن هدایت کند. بنابراین کنگره اصولاً هر سیاست استعماری را رد نمی کند. تحت یک رژیم سوسیالیستی، استعمار می تواند نیرویی برای تمدن باشد."(36)

در حالی که قطعنامه تعهداتی برای نمایندگان پارلمان در "مبارزه با استثمار و اسارت بی رحمانه" و "حمایت از اصلاحات برای بهبود بسیاری از مردم بومی" در بر می گرفت، اما نتوانست خود استعمار را رد کند و در عوض هدفش اصلاح اشغالگری استعماری موجود بود. این چرخش به راست لوکزامبورگ، پارووس و کائوتسکی را منزجر کرد. با این حال ، چرخش به سمت موضعی که اساساً طرفدار استعمار بود محصولی از مشورت دموکراتیک بود، روندی که می تواند با بحث و گفتگوی باز معکوس شود. در پایان کنفرانس کائوتسکی توانست بلوکی از پشتیبانی را ایجاد کند که قطعنامه اصلی را با 128 رای موافق در مقابل 108 رای مخالف و 10 رای ممتنع شکست دهد. جایگزین قطعنامه اصلی قطعنامه ای است که بیان می کند کنگره "روش های وحشیانه استعمار سرمایه داری را محکوم می کند" و ادعا می کند "رسالت تمدنی ای که جامعه سرمایه داری ادعا می کند به آن خدمت می کند بیشتر از یک پرده پوشی بر شهوت خود برای کشورگشائی و استثمار نیست."(37)

گرچه یک پیشنهاد ضدامپریالیستی تصویب شد اما 128 در برابر 108 را به سختی می توان اکثریت بزرگی از نمایندگان دانست. ولادیمیر لنین، سوسیال دموکرات روسی معتقد بود که این نشانه ای از فرصت طلبی فزاینده در درون سوسیال دموکراسی است، موضوعی که باید با هوشیاری با آن مبارزه شود. کنفرانس اشتوتگارت "به طرز شگفت انگیزی اپورتونیسم سوسیالیستی را نشان داد که تسلیم سرزنش های بورژوازی می شود" و "یک ویژگی منفی در جنبش کارگری اروپا را نشان داد. ویژگی ای که می تواند آسیب نه چندان کمی به هدف پرولتری برساند و به همین دلیل باید مورد توجه جدی قرار گیرد."(38) این تضمین نشده بود كه سوسیال دموكراسی به یك پلاتفرم سختگیرانه ضد امپریالیستی پایبند بماند و چنین موضعی باید در سالن های کنگره ها و مباحث نظری هدف مبارزه قرار گیرد.

مباحثات در مورد استعمار و امپریالیسم در سوسیال دموکراسی ادامه می یابد و با رأی اکثریت نمایندگان SPD در رایشتاگ، و به دنبال آن اکثریت سایر احزاب بین الملل دوم، به اعتبارات جنگی در آغاز جنگ جهانی اول به اوج خود می رسد. سرانجام ترس لنین از فرصت طلبی در حال رشد به درستی به اثبات رسید. حتی در حالی که می توان تصور کرد که سوسیال دموکرات هایی که با قاطعانه با استعمار مخالفت نشان می دهند کسانی هستند که به شدت مخالف جنگ هستند، ضد استعمارگرانی مانند پارووس و بلفورت باکس نیز خود را در میان "سوسیال میهن پرستان"ی یافتند که پشت جنگ تجمع کرده اند. استدلالات برای حمایت از جنگ متفاوت بودند. در مورد پارووس نتیجه گیری او این بود که ضرورت دفاع از دولت مترقی آلمان در برابر تزار ارتجاعی است که او را وادار به صف آرایی در پشت قیصر کرد.(39) اگر حمایت یا رد جنگ جهانی اول "آزمایش نهایی" برای سوسیال دموکرات ها بود، دیگر موضعگیری ها [ی پیشین] در مباحثات مربوط به استعمار نمی تواند به عنوان پیش بینی کمکی به دریافت این کند که چه کسانی قبول می شوند.

Vorwarts

چاپ 1914 روزنامه سوسیال دمکرات آلمان Vorwärts. می گوید: "سوسیال دموکراسی و جنگ! فراکسیون سوسیال دموکرات رایشتاگ با اعتبارات جنگی موافقت نمود "

نتیجه

تا انقلاب اکتبر زمان لازم بود که با رویکرد رادیکال خود به مسئله ملی و همبستگی با مبارزات مردمان استعمارشده ، حقیقتاً یک ارتدوکسی ضد استعمار و ضد امپریالیستی در مارکسیسم ایجاد شود. مارکسیسم ضد استعماری لنین الهام بخش رهبران آزادی بخش ملی در مستعمرات مثل هوشی مین میشود تا با جنبش کمونیستی بین المللی همسو شوند و ضربه ای به اروپا محوری مارکسیستی وارد کنند. این ضربه البته وارد شد اما ضربه تماما مهلکی نبود زیرا شووینیسم اروپایی همچنان احزاب مارکسیست را در طول قرن 20 گرفتار خود کرده بود. مشهورترین نمونه آن عدم پذیرش حزب کمونیست فرانسه در حمایت از استقلال الجزایر در مهمترین لحظه بود. در این موارد شووینیسم اروپایی در حال ادامه یک سنت ناخوشایند در مارکسیسم بود که مشروعیت خود را در انترناسیونال دوم و با استفاده از نوشته های خود مارکس جستجو می کرد.

مواضع طرفدار استعمار که در مارکس و در انترناسیونال دوم یافت می شوند دارای یک مبانی نظری مشترک اند که می توان به عنوان اروپا محوری تلقی کرد. به گفته سمیر امین، زمینه اصلی نظری ایدئولوژی اروپا محوری اقتصاد گرایی است، به این عنوان که "قوانین اقتصادی به عنوان قوانینی عینی تلقی می شوند که خود را به عنوان نیروهای طبیعت، یا به عبارت دیگر، به عنوان نیروهای خارج از روابط اجتماعی خاص سرمایه داری، بر جامعه تحمیل می کنند."(40) اقتصاد اروپا محور توسعه اقتصادی را تبدیل به فرایندی اجتناب ناپذیر می کند که تا زمانی که عوامل "فرهنگی" مانع آن نشوند ، اتفاق می افتد. این توسعه نابرابر جهان و عقب ماندگی پیرامونی را محصولی از پایین بودن فرهنگهای خاص این جوامع نسبت به اروپاییان می داند. موانعی که برای پیشرفت اقتصادی باید در هم شکسته شوند. در مقابل، دیدگاه علمی سوسیالیستی توسعه اقتصادی را به مثابه فرایندی قابل تبیین با مبارزه طبقاتی و نقش امپریالیسم در بازتولید تقسیم مرکز / پیرامون تلقی می کند.

در ایدئولوژی اروپا محور، جهان اروپائی به دلیل فرهنگ منحصر بفرد اش جهان ثروت است در حالی که بقیه جهان توسط فرهنگ خود (مثلا ایستایی آسیائی) عقب مانده است و فقط تا حدی پیشرفت می کند که اروپا را کپی کند. تاریخ یک راهپیمایی مترقی به سمت مدرنیزاسیون است و" غیر از اروپایی شدن ترقیخواهانه، تأمل در آینده دیگری برای جهان غیرممکن می شود."(41) آینده توسط غرب شکل گرفته و تعریف می شود که همه چیز برای آموزش بقیه جهان را دارد و چیزی برای یادگیری از آن ندارد. در نتیجه، سرمایه داری غربی الگویی برای کره زمین است، روش توسعه جهانی آن برای همه کشورها است و تنها در نتیجه عقب ماندگی داخلی سبب توقف آن و مانعی از آن می شود که این روند تحقق یابد. این ایدئولوژی شووینیستی در مشاهده گسترش استعمار به عنوان فرآیندی مترقی که می تواند سبب توسعه جوامع راکد گردد، برنشتاین و گاهی حتی مارکس را به خدمت می گرفت.

مطابق ایدئولوژی اکونومیستی توسعه ، اگر عقب ماندگی جهان غیر اروپایی نبود توسعه سرمایه داری در نهایت جهان را یکدست می کرد. چهارصد سال توسعه جهانی سرمایه داری نشان داده است که جهان هنوز نه تنها بین بورژوازی و پرولتاریا بلکه بین ملتهای اصلی و پیرامونی به شدت تقسیم شده است. امروز سرمایه داری تقریباً در تمام کشورها مسلط است و توسعه ناموزون هنوز جهان پیرامون را تحت تاثیر خود قرار داده است. چشم انداز برنشتاین در مورد استعمار و بردن " تمدن " سرمایه داری به جهان تحقق یافته است. اما هنوز امپریالیسم جهان را ویران می کند و آن چیزی را ایجاد می کند که جان اسمیت از آن به عنوان ابر-بهره کشی super-exploitation  از جهان جنوبی توسط ملتهای سرمایه داری توسعه یافته می نامد. سرمایه داری در سرتاسر جهان گسترش یافته است اما این یک تقسیم کار جهانی را شکل داده است که در آن پرولتاریای پسا استعمار برای دست مزدی در حد گرسنگی تلاش می کند تا سودهای فوق العاده ای را که در کشورهای امپریالیستی محقق می شود را تولید کند. به گفته اسمیت ،

"... همان پروسه ای که سرمایه داری مدرن، توسعه یافته و مرفه را در اروپا و آمریکای شمالی تولید کرد، همچنین عقب ماندگی، توسعه نیافتگی و فقر در جهان جنوبی را نیز تولید کرد ...گسترش سریع روابط اجتماعی سرمایه داری در میان ملل جنوبی در انحلال اقتصاد سنتی و پیوند با زمین بسیار موثرتر بوده است تا جذب آنانی که در این روند به فلاکت کشانده شده اند به کار مزدی."(42)

به نظر می رسد حکم تاریخی به نفع استدلال های باکس و ضد امپریالیست ها و بر ضد برنشتاین صادر شده است. با این حال نباید تصور کنیم که این بحث صرفاً از اهمیت تاریخی برخوردار است. امروز ما با یک امپریالیسم روبرو هستیم که بیشتر مبتنی است بر توسعه نیافتگی اقتصادی که به طور سیستماتیک اعمال می شود و با اقدامات پلیسی امپریالیستی حفظ می شود. به جای استعمار مستقیم، در درجه اول این امپریالیسم اقتصادی از نوع غیر رسمی است که جهان را ویران می کند. در نتیجه، مدافعان امپریالیسم در میان چپها اشکال متفاوتی از برنشتاین هستند. آنها مدافعان استعمار قدیمی نیستند بلکه طرفداران مداخله ایالات متحده هستند که در شرایط خاص مترقی است یا کسانی که از انتقاد به سوسیال دموکرات هایی که به بودجه های جنگ امپریالیستی رأی می دهند خودداری می کنند. همچنین کسانی که به نام تمرکز بر خواست نان وکره از طرح خواست در هم شکستن دولت های استعماری-آبادگرsettler-colonial  مانند ایالات متحده و آزادی ملی کسانی که هنوز تحت اشغال استعمار مهاجران هستند، امتناع می ورزند. همزمان با پیشرفت جنبش سوسیالیستی ، ما باید از ناکامی های انترناسیونال دوم یاد بگیریم که موضعی ضد استعماری و ضد امپریالیستی را به وضوح در صفوف خود ایجاد کنیم، موضعی نه تنها روی کاغذ بلکه در آگاهی طبقاتی و در سطوح مختلف پایه ای.

پایان

منبع

https://cosmonaut.blog/2020/04/18/colonialism-and-anti-colonialism-in-the-second-international/

زیرنویسها:

(19) Mike Macnair, “Kautsky and the myths of Manchesterism,” in Karl Kautsky on Colonialism, ed. Ben Lewis and Maciej Zurowski (London: November Publications, 2013), 26

(20) Karl Kautsky, “Past and recent colonial policy,” in Karl Kautsky on Colonialism, ed. Ben Lewis and Maciej Zurowski (London: November Publications, 2013), 71

(21) Ibid., 68

(22) Karl Kautsky, “Past and recent colonial policy,” in Karl Kautsky on Colonialism, 64

(23) Richard B. Day and Daniel Gaido, “Introduction,” in Discovering Imperialism: Social Democracy to World War I, ed. Richard B. Day and Daniel Gaido (Chicago: Haymarket Books, 2012), 17

(24) Karl Kautsky, “The War in South Africa,” in Discovering Imperialism: Social Democracy to World War I, ed. Richard B. Day and Daniel Gaido (Chicago: Haymarket Books, 2012), 164

(25) Richard B. Day and Daniel Gaido, “Introduction,” in Discovering Imperialism: Social Democracy to World War I, 20

(26) Ibid., 21-22

(27) Georges Haupt, Socialism and the Great War: The Collapse of the Second International. (London: Oxford University Press, 1972), 15-16

(28) Richard B. Day and Daniel Gaido, “Introduction,” in Discovering Imperialism: Social Democracy to World War I, 23

(29) Carl E. Schorske, German Social Democracy, 1905-1917. (Massachusetts: Harvard University Press, 1983), 65-66

(30) Parvus, “Colonies and Capitalism in the Twentieth Century,” in Discovering Imperialism: Social Democracy to World War I, ed. Richard B. Day and Daniel Gaido (Chicago: Haymarket Books, 2012),  328

(31) Ibid., 341

(32) Ibid., 339

(33) “The Commission on Colonial Policy” in Lenin’s Struggle For a Revolutionary International, pg. 5-7

(34) Ibid., 6-7

(35) Ibid

(36) Ibid., 7-8

(37) Richard B. Day and Daniel Gaido, “Introduction,” in Discovering Imperialism: Social Democracy to World War I, 28

(38) Lenin, The International Socialist Congress in Stuttgart 1907, accessed at: https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1907/oct/20.htm

(39) Mike Macnair, “Die Glocke or the Inversion of Theory: From Anti-Imperialism to Pro-Germanism” in Critique vol 42, 353-375

(40) Samir Amin, Eurocentrism, pgs. 100-101

(41) Ibid., 180

(42) John Smith, Imperialism in the 21st Century, pg 108

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر