نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

مارکسیسم و دولت (2)

نوشتۀ: یوزف اشلایف اشتاین

انگلس در نامه ای به آگوست ببل در مارس 1875 نوشت: "حالا که دولت فقط پدیده ای موقتی است که در خدمت مبارزه و انقلاب برای سرکوب دشمن با قهر است، بنابر این سخن گفتن از دولت آزاد مردمی حماقت محض است: تا زمانی که پرولتاریا هنوز از دولت استفاده می کند، آن را نه به خاطر [برقراری] آزادی، بلکه برای سرکوب مخالفینش مورد استفاده قرار می دهد.

مارکسیسم و دولت (2)

یوزف اشلایف اشتاین

ترجمه وحید صمدی

 

 

IV

مسئله دولت در "کاپیتال" و در آثار مقدماتی کاپیتال

مارکس در رابطه با برنامه کار بر روی "کاپیتال" قصد داشت که بررسی نظری منظمی ازدولت به عنوان بخشی از تحلیلِ کلیِ شکل بندیِ جامعه ی کاپیتالیستی به انجام رساند. همان طور که روشن است او موفق به تحقق این برنامه نشد. اما در کارهای مقدماتی "کاپیتال" و در خود "کاپیتال" ایده های مهمی، - به خصوص در رابطه با آنچه که به پایه گذاریِ ماتریالیستی- تاریخیِ درکِ مارکسیستی از دولت مربوط می شود-، وجود دارند.

1

مارکس در مقدمه ی "نقد اقتصاد سیاسی" و در "کاپیتال" ایده هایی اساسی را که قبلا در "ایدئولوژی آلمانی" درباره ماهیت دولت و وابستگی اش به پایه اقتصادیِ شکل بندیِ جامعه ی مربوطه توسعه داده شده بودند، به نظم درمی آورد و تعمیق می بخشد. بیش از هر چیز دو تز نقطه عزیمت بنیادین مارکس، انگلس و لنین را تشکیل می دهند:

 (1)- "انسان ها در تولید اجتماعی زندگیشان، وارد مناسباتی ضروری و معین می شوند که مستقل از اراده آن هاست. مناسباتی تولیدی که با سطح معینی از تکامل نیروهای مولده ی مادی آن ها تطابق دارد. کلیت این مناسبات تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را می سازد، [یعنی] آن پایه ی واقعی را می سازد که روبنای حقوقی و سیاسی بر آن استوار می شود و اشکالِ اجتماعیِ معینی از آگاهی با آن در تطابق است. شیوه تولید زندگی مادی به طور کلی، پروسه ی زندگیِ معنوی و سیاسی و اجتماعی را مشروط می نماید. این آگاهی انسان ها نیست که هستی آن ها را تعیین می کند، بلکه برعکس هستی اجتماعی آن هاست که آگاهی آن ها را تعیین می کند."[1]

 (2)- "آن شکل اقتصادیِ ویژه ای که در آن کار اضافه ی پرداخت نشده از تولید کننده ی مستقیم استخراج می شود، [چگونگی] مناسبات سلطه و بندگی را تعیین می کند، مناسباتی که خود بلاواسطه از تولید سربرمی کشد و به نوبه خود تاثیر تعیین کننده ای بر آن دارد. بر این اساس اما، کل آن ساختار اقتصادی و سازمان ها و نهادهای اجتماعی - که خود از مناسبات تولیدی سر بر می آورد- بنا می شود و در عین حال و همراه آن شکل ویژه سیاسی اش ایجاد می شود. این هر بار مناسبات بلاواسطه بین مالکین و صاحبان شرایط تولید با تولیدکنندگان مستقیم است – مناسباتی که شکلش در هر بار، همیشه طبیعتا در تطابق با سطح معینی از تکامل سبک و شیوه کار و بنابر این [متناظر با] نیروی مولده ی اجتماعی آن است، و ما در آن درونی ترین راز [و] بنیان پنهان کل ساختار اجتماعی- پی می بریم، و از آنجا نیز  شکل سیاسی رابطه ی حکمرانی و وابستگی و به طور خلاصه شکل ویژه دولت در [هر دوره] را می یابیم."[2]

این دو قطعه برای درک مارکسیستی دولت بنیادین هستند؛ بدون در نظر گرفتن آن ها توضیح منشاءِ -تاریخی و منطقی ‏دولت، و انواع و اشکال آن در مفهوم مارکسیستی ممکن نیست. باید روشن باشد که: 1- مارکس دولت را –همانند همه پدیده های ‏روبنای سیاسی و حقوقی- به ساختار اقتصادی جامعه، به مناسبات تولید نسبت می دهد. 2- "مناسبات بلاواسطه صاحبان ‏شرایط تولید با تولید کنندگان مستقیم"، یعنی مناسبات مالکیت، پایه های پنهان کل ساختار اجتماعی را تشکیل می دهند، [و] ‏شکل ویژه آن ها هم مشخصه اشکال سیاسی، مشخصه اشکال دولت را تعیین می کند. ‏‏3- از آنجا که مناسبات مالکیت فرماسیون های اجتماعی که مبتنی بر استثمار تولید کننده هستند، مشخصه های مشترک ‏معینی دارند، این خود فرم های مشترک معینی از "ساختار سیاسی" این جوامع را هم مشروط می کند؛ وجود یک قدرت دولتی ‏به مثابه قهر سیاسی برای حفاظت از مناسبات مالکیت. 4- مناسبات ویژه تولید و مالکیت بنیان های "شکل ویژه دولت در ‏هر دوره" را تشکیل می دهند.[3] این بدان معنی است که مارکس (در توافق کامل با انگلس) دولت را به عنوان یک مقوله ی ‏تاریخیِ فراگیرِ جامعه سرمایه داری می بیند (برخلاف برخی از نظرات که در مباحث "اشتقاق" در آلمان غربی ابراز شده ‏است). 5- استنتاج دولت از مناسبات تولید همه نظراتی را که در جستجوی مشتق کردن دولت از روابط مبادله ی تولید ‏کنندگانِ کالا یا منابع درآمد هستند، رد می نماید؛ دولت بورژوایی فقط بر بنیان مناسبات مشخص تولید و مالکیت پایه ‏گذاری می شود. 6- در ظرف این توضیح و مستدل نمودن دولت بر شالوده مناسبات تولید و مالکیتِ مربوطه است که ‏خصلت طبقاتی دولت و ماهیت آن به عنوان سلطه سیاسی طبقاتی نهفته است، زیرا مناسبات مالکیت (در همه فرماسیون ‏های مبتنی بر جدایی تولیدکنندگان از شرایط تولید) مناسباتی طبقاتی هستند. این [تبیین] همه ی آن تلاش هایی را رد می ‏کند که می خواهند خصلت یابی دولت های مدرن پارلمانی- بورژوایی با مفهوم دولت طبقاتی را به بهانه "ساده سازی" و ‏غیرمارکسیستی بودن کنار بگذارند.‏

2

مارکس در "کاپیتال" و در کارهای مقدماتی بر روی "کاپیتال" اثبات کرد که مناسبات حقوقی و دولتی ویژه جامعه سرمایه داری دقیقا به این دلیل به هیچ وجه از طریق حوزه گردش، [یعنی] از روابط مبادله قابل توضیح نیستند، که  سرمایه دار و کارگر مزدبگیر [در بازار] به مثابه صاحبان کالا، به مثابه خریداران و فروشندگان "برابر حق" در برابر یکدیگر قرار می گیرند. مناسبات بین انسان ها به عنوان صاحبان کالا در جامعه بورژوایی، واقعا‏ "مناسبات اجتماعی مسلط" است، اما تولید کالایی بورژوایی همواره شرایطی را بوجود می آورد که "صاحب لوازم معاش و تولید، کارگر آزاد را در بازار به مثابه فروشنده نیروی کار پیش داده می یابد". آنچنان که مارکس بیان می کند، این شرط تاریخی، "تاریخی جهانی" را در بر می گیرد. این پیش شرطی که مناسبات ویژه مالکیت سرمایه داری و مناسبات طبقاتی سرمایه داری بر آن بنا شده، همواره در حوزه روابط مبادله موجود است؛ در نتیجه مناسبات سیاسی و حقوقی جامعه سرمایه داری بدون آن نیز قابل توضیح نیست. آنچنان که مارکس می گوید، این رابطۀ سرمایه از قبل "در عمل گردش" موجود است، و آن هم "در شرایط اقتصادی به طور بنیادی متفاوتی که در آن خریدار و فروشنده در مناسبات طبقاتی اشان با یکدیگر مواجه می شوند".[4]

مارکس در "کاپیتال" ثابت کرد که ظاهر مبادله ی معادل ها که از حوزه روابط مبادله ناشی می شود، و در تبدیل ارزش و قیمت کالای نیروی کار به شکل دستمزد تداوم می یابد، باعث می شود که تمام کار به مثابه کار پرداخت شده  به نظر برسد و [در نتیجه] تقسیم روزکار به کار لازم و کار اضافه را پنهان کند؛ این اساسِ اقتصادیِ تمامِ توهماتِ آزادی و برابری در سپهرِ سیاست و حقوقِ جامعه ی کاپیتالیستی را تشکیل می دهد. مارکس می نویسد، "بر این شکل ظهور که مناسبات حقیقی را نهان می کند و درست عکس آن را به نمایش می گذارد، کل تصورات حقوقی کارگر و سرمایه دار، تمام رازآلودگی شیوه تولید کاپیتالیستی، همه توهمات آزادی اش، [و] همه مزخرفات توجیه گرایانه علم مبتذل اقتصاد، بنا شده است".[5] از آنجا که افراد جامعه سرمایه داری در حوزه گردش فقط به منزله سوژه های مبادله با یکدیگر ‏مواجه می شوند، رابطه آن ها در اینجا رابطه برابری است و با یکدیگر به عنوان سوژه های آزاد ارتباط برقرار می کنند. مارکس از اینرو مبادله اقتصادی ارزش های مبادله را "پایه واقعی، تولیدی" همه ی برابری و آزادیِ بورژوایی در سپهر حقوقی و سیاسی می نامد، [و آن را] "بیان ایده آلیزه شده" ی روابط صاحبان کالاها [می داند]، که اما همیشه تحت شرایط به لحاظ تاریخی تعمیق یافته ای [از نقطه نظرتقسیم کار وغیره] تحقق می یابد، "که در آن فرد از قبل در  روابط متفاوتی به غیر از [روابط] مبادله گران ساده قرار گرفته است".[6] مارکس می گوید که "طرفدار عامی تجارت آزاد" مفاهیم و معیارها را برای قضاوت "درباره جامعه ی سرمایه و کار مزدی از حوزه روابط مبادله " [7] وام می گیرد. لذا اگر برای تبیین مناسبات حقوقی و سیاسی و دولتی، در وجه ظاهری، در جلوه آزادی و برابری، [یعنی] در روابط مبادله متوقف شویم و به سمت [درک] مناسبات بنیادی استثمار و مالکیت در جامعه کاپیتالیستی حرکت نکنیم، یک برداشت مارکسیستی از دولت ممکن نخواهد بود.

3

مارکس و انگلس در "ایدئولوژی آلمانی" به این موضوع پرداخته بودند که وابستگی بنیادین روبنای ایدئولوژیک و سیاسی یک جامعه به پایه اقتصادی آن به این معنا نیست که دولت و عقاید فقط بازتاب انفعالی حوزه اقتصادی هستند، بلکه در اینجا هم تاثیر متقابل صورت می پذیرد. آن ها صراحتا تاکید کردند که "در بررسی کلیت روندهای اجتماعی باید تاثیر متقابل ابعاد گوناگونش مورد توجه قرار گیرد." [8] مارکس در "کاپیتال" در مثال تاریخ انباشت اولیه نشان داد که قدرت دولتی چه نقش مهمی در تحول جامعه فئودالی به جامعه سرمایه داری، داشته است. در آنجا می گوید که "اما همه قهر سازمانیافته و متمرکز جامعه را برای کوتاه کردن گذار و کنترل و هدایت پروسه تحول شیوه تولید فئودالی به سرمایه داری بکار گرفتند. قهر، قابلۀ هر جامعه کهنه ای است که آبستن یک جامعه ی جدید است. قهر خود یک توان اقتصادی است."[9] (انگلس وقتی که در سال های آخر عمرش- که بعدا مورد بحث قرار خواهد گرفت - به مقابله با عوامانه کردن درک ماتریالیسم تاریخی برخاست، با تاکید بسیار، به نقش اقتصادی دولت اشاره کرد.) همچنین مارکس در ارتباط با مسئله ای دیگر در "کاپیتال" کارکرد اقتصادی دولت را مطرح کرد(*)، یعنی در رابطه با "انجام کسب و کار مشترکی که از طبیعت همه جوامع ناشی می شود".[10]

 

(*) [کاپیتال جلد سوم؛ K. Marx, Das Kapital Dritter Band, MEW Bd. 25, S. 397: کار نظارت از بالا و مدیریت در هر جایی که کار، نه به عنوان کار منزوی تولید خودکفا و مستقل، بلکه به عنوان پروسه بلاواسطه تولید شکل یک پروسه مرکب اجتماعی را دارد ضرورتا  پدیدار می شود. این اما ماهیت دوگانه ای است. از یک طرف در همه کارهایی که افراد زیادی در آن همکاری می کنند، ارتباط و وحدت پروسه کار الزاما در یک اراده فرماندهی تحقق می یابد، و در کارکردی که همچون رهبری ارکستر نه بخشی از کار بلکه کلیت کارگاه را در برمی گیرد.  این یک کار تولیدی است که باید در هر شیوه تولیدی مرکبی انجام شود. از طرف دیگر –کاملا صرفنظر از بخش داد وستد- ، کارِ نظارت [اتوریته] در همه شیوه های تولید که برتضاد بین کارگر (در دستنوشته مارکس کارگر- نظارت تغییر کرده است) به مثابه تولید کننده مستقیم و مالک ابزار تولید بنا شده، ضروری است. هرچه این تضاد بزرگتر باشد نقشی که کار اتوریته ی نظارت بازی می کند بزرگتر است. به همین دلیل این موضوع در سیستم برده داری به حداکثر خود می رسد. این اما در شیوه تولید سرمایه داری نیز ضروری است. زیرا در اینجا پروسه تولید همزمان پروسه مصرف نیروی کار بوسیله سرمایه دار است. دقیقا همچون دولت های استبدادی کار اتوریته ی نظارت و دخالت همه جانبه حکومت هر دو را شامل می شود: هم  در اداره کسب و کار مشترک که از ماهیت همه جوامع ناشی می شود و هم در کارکرد ویژه ای که از  تقابل دولت با توده های مردم سرچشمه می گیرد.]

4

بعد از بیداری مجدد جنبش کارگری در اواخر دهه 50 [قرن نوزدهم]، به خصوص بعد از تاسیس انترناسیونال اول در 1864، مارکس و انگلس در فعالیت های سیاسی عملی خود همواره باز بر این ایده تاکید کردند که طبقه کارگر هیچ گاه نمی تواند آزادی اجتماعی خود را بدون مبارزه سیاسی، بدون تصرف قدرت سیاسی کسب نماید. در سخنرانی نوشته شده توسط مارکس درافتتاحیه انترناسیونال اول، آمده است: "اما اربابان ملک و زمین و صاحبان سرمایه امتیازات سیاسی خود را همواره برای دفاع از انحصارات اقتصادی خود و جاودانه کردن آن لازم دارند. آن ها به جای پشتیبانی از رهایی کار، همچنان هر مانع ممکنی را بر سر راه آن قرار خواهند داد .... بنابراین تصرف قدرت سیاسی وظیفه بزرگ طبقه کارگر در حال حاضر است."[11]

مارکس و انگلس این خواسته را به هیچوجه به تصرف نهایی قدرت دولتی محدود نکردند. بلکه نقطه عزیمت آنان این بود که طبقه کارگر از طریق مبارزه سیاسی اش در موقعیتی قرار دارد که فشار و نفوذ را بر دولت بورژوایی، [و] بر روش ها و اشکال سلطه سیاسی بورژوازی اعمال کند. مارکس به وضوح جنبش سیاسی را به منزله "یک جنبش طبقه برای پیشبرد منافع خود در شکل عمومی" تعریف کرد، "در شکلی که دارای قدرت اعمال قهر عمومی و اجتماعی باشد"، یعنی به مثابه مبارزه ای برای تاثیرگذاری بر اقدامات دولتی، بر قوانین، [و] بر روش های سلطه سیاسی. به همین دلیل مارکس با این به مخالفت بر میخاست که طبقه کارگر به این ترتیب قدرت دولتی سرمایه را تقویت می کند. او نوشت که "برعکس طبقه کارگر هر قدرتی را که در حال حاضر علیه او مورد استفاده قرار می گیرد به خدمتکار خودش تبدیل می کند. او از طریق یک عمل قانونگذاری عمومی به چیزی می رسد که بیهوده می کوشید تا از طریق تقلاهای متعدد، منفرد و جداگانه کسب نماید(*)."[12]  انگلس در مورد مشابهی نوشت: "در هر مبارزه ی طبقه ای علیه طبقه دیگر هدف بلاواسطه این است، که برای قدرت سیاسی مبارزه شود؛ طبقه مسلط از برتری سیاسی اش یعنی از اکثریت مسلم خود در قوه مقننه دفاع می کند؛ طبقه پایینی ابتدا برای سهمی از این قدرت می جنگد، بعدها برای کل آن، تا در موقعیتی قرار گیرد که قوانین موجود را بر طبق منافع و نیازهایش تغییر دهد."[13]

 

‏(*) [مارکس این موضوع را در ارتباط با تحمیل قوانینی به نفع کودکان و نوجوانان طبقه کارگر به جامعه و دولت بورژوایی مطرح می کند.‏]

 

V

تجربه های کمون پاریس

ارزیابی تجربیات تاریخی کمون پاریس بوسیله مارکس و انگلس اهمیت بزرگی برای تکامل درک مارکسیستی دولت و به خصوص تئوری دولت پرولتری دارد. کمون برای اولین بار نمونه ی یک قدرت دولتی تحت تسلط طبقه کارگر را ارائه داد، و مارکس و انگلس در اثرشان، [کمون پاریس را] تحقق اولین شکل دیکتاتوری پرولتاریا دانستند. مارکس مطابق روش خود مبنی بر تکامل بخشیدن به اهداف اجتماعی و سیاسی جنبش کارگری بر اساس مبارزه طبقاتی واقعی، در خطابیه اش برای شورای عمومی انترناسیونال اول (و پیشنویس هایش برای این خطابیه) بیشترین توجه را به ویژه به تحلیل کمون پاریس و ارزیابی خصلت قدرت دولتی تاسیس شده توسط آن اختصاص داد.

1

نقطه عزیمت ملاحظات مارکس ایده ای بود که در "هجدهم برومر لویی بناپارت" بسط داده شده بود، مبنی بر این که طبقه کارگر نمی تواند ماشین دولتی ایجاد شده توسط بورژوازی را که هسته اصلی آن را دستگاه سرکوب تشکیل می دهد، به سادگی به دست بگیرد بلکه باید آن را در هم بشکند، آن را به صورت رادیکال تغییر دهد، تا بتواند هم وظیفه سلبی سرکوب طبقه سرنگون شده و طرح های ضد انقلابی اش و هم وظیفه ایجابی به کار بردن ارگان های دولتی را برای منافع و اهداف اجتماعی طبقه کارگر متحقق سازد. مارکس نشان داد که "قدرت تمرکز یافته دولتی" خود را با سلطنت مطلقه توسعه داده، و بعدا به عنوان حکومت بورژوازی یک دستگاه بوروکراتیک- نظامی غول آسا را تکامل داده بود.[14] هر چه تضاد طبقاتی بین کار و سرمایه عمیق تر شد، دولت بورژوایی بیشتر "خصلت یک قهر آشکار برای سرکوب طبقه کارگر یعنی ماشینی برای سلطه طبقاتی را به خود" گرفت. [15] انقلابات گوناگون بورژوایی و تغییر حکومت ها در فرانسه این تحول را عمیق تر کرده است، [و] آنچنان که مارکس می گوید "خصلت سرکوبگرانه ی قدرت دولتی آشکارتر و آشکارتر بیرون زده است"[16]. نهایتا امپراطوری بناپارتی ناپلئون سوم "تنها شکل حکومتی ممکن برای دوره ای بود که بورژوازی دیگر توانایی برای حکومت بر کشور را از دست داده بود، در حالیکه طبقه کارگر هنوز این قابلیت را کسب نکرده بود".[17]

مارکس (در دومین پیشنویس درباره کمون پاریس در خطابیه شورای مرکزی) از یک "ماشین حکومتی غول آسا" سخن می گفت که بدنه جامعه را "همچون یک مار بوآ با شبکه ای همه جا حاضرِ از یک ارتش حرفه ای، از یک هیرارشی بوروکراتیک، از یک پلیس مطیع، و از روحانیت و یک دستگاه قضایی فرمانبردار در برمی گیرد". [18] او از کل تکامل ماشین دولتی بورژوایی و با توجه به تجربه عملی کمون پاریس چنین نتیجه گرفت: "اما طبقه کارگر نمی تواند ماشین دولتی حاضر و آماده را تصرف نماید، و آن را برای مقاصد خودش به حرکت درآورد."[19] مارکس در دومین پیشنویس خطابیه تاکید کرد که این "اولین شرط برای حفظ قدرت سیاسی اش (نویسنده: منظور پرولتاریاست) است"، ایده ای که انگلس بیست سال بعد در مقدمه ی نوشته مارکس بدان بازگشت، وقتی نوشت که طبقه کارگر باید "ماشین سرکوب کهنه را که تاکنون علیه خود او به کار گرفته می شده از بین ببرد"، تا "حکومت تازه فتح شده خود را دوباره از دست ندهد".[20]

2

مارکس و انگلس در کمون پاریس اولین شکل قدرت سیاسی طبقه کارگر را مشاهده کردند، یک "شکل سیاسی کاملا قابل گسترش"، در حالیکه همه اشکال پیشین حکومتی "اساسا سرکوبگر" بودند. مارکس کمون را "یک حکومت طبقه کارگر" می نامد، " حکومتی که ثمره مبارزه طبقه تولید کننده ی پویا علیه طبقه مالک و تاراجگر بود؛ حکومتی که شکل سیاسیِ سرانجام کشف شده ای بود که در آن آزادیِ اقتصادیِ کار می توانست تحقق یابد".[21]

پرولتاریای پاریس قبلا در انقلاب فوریه 1848 شعار "جمهوری اجتماعی" را که باید سلطه طبقاتی را بر می چید، ارائه کرده بود؛ کمون به نظر مارکس "شکل مشخص این جمهوری" بود. مارکس از میان اقدامات سیاسی کمون، که خصلت اساسا نوین این قدرت دولتی را پایه گذاشت، پیش از هر چیز این موارد را یادآور شد: جایگزینی ارتش حرفه ای موجود با خلق مسلح؛ پاسخگویی نمایندگان منتخب و قابل تعویض بودن آنان [در هر زمان]: این واقعیت که اکثریت این نمایندگان از میان کارگران یا نمایندگان شناخته شده طبقه کارگر تشکیل می شدند؛ خصلت قانونگذاری و همزمان اجرایی فعالیتشان به عنوان "ارگان در حال کار"؛ خصلت خدمتگزار فعالیت همه کارمندان، و قابلیت جایگزینی آن ها، و میزان حقوقشان که برابر با متوسط دستمزد [کارگران بود]؛ و نهایتا انتخابی بودن، پاسخگو بودن و قابل جایگزین بودن قضات. مارکس نشان داد که قانون اساسی کمون که توسط کمون اعلام شد به هیچ وجه نمی خواست همه کارکردهای مرکزی دولت را نفی کند و از بین ببرد؛ بنابه گفته مارکس "ارگان های صرفا سرکوبگر قدرت دولتی کهنه باید برچیده شوند، اما کارکردهای مشروع آن [دولت] بایستی از چنگ قدرتی که مدعی قرار داشتن بر فراز جامعه است بیرون کشیده شوند، و به خدمتگزاران پاسخگوی جامعه سپرده شوند. به جای اینکه یک بار در سه یا شش سال تصمیم بگیرند، که باید کدام عضو طبقه حاکم در پارلمان، مردم را نمایندگی و لگدکوب کند، بایستی حق رای همگانی در خدمت مردم تشکل یافته در کمون ها باشد؛ همچنان که حق رای فردی به هر کارفرمای دیگری خدمت می کند که بتواند کارگران، مباشران و حسابداران را برای شرکتش برگزیند."[22] مارکس تاکید کرد که کمون همه اقدامات و ارگان های سیاسی را به نفع آزادی اجتماعی طبقه کارگر ایجاد کرد، تا قدرت دولتی برای او نقش "اهرمی" را بازی کند "که آن پایه های اقتصادی را - که وجود طبقات و بنابراین سلطه طبقاتی بر آن بنا می شود- واژگون ‏سازد ".[23]

او در عین حال تاکید کرد که کمون به منزله قدرت سیاسی طبقه کارگر نمی توانست مبارزه ی طبقاتی را با یک ضربه محو کند، اما می توانست "ایستگاه میانی معقولی را که این مبارزه طبقاتی در آن بتواند فازهای مختلفش را در انسانی ترین و معقولانه ترین حالت پشت سر بگذارد" خلق نماید.[24] بیست سال بعد با انتشار انتقاد مارکس به برنامه گوتای سوسیال دموکراسی آلمان جدل پر سر و صدایی حول مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا در گرفت. فریدریش انگلس در پیشگفتارش بر نوشته مارکس "جنگ داخلی در فرانسه " ماهیت کمون پاریس را در چند جمله خلاصه کرد: "خرده بورژوای مبتذل (Philister) آلمانی اخیرا دوباره به خاطر لغت: دیکتاتوری پرولتاریا، به ترسی شفابخش مبتلا شده است. خوب آقایان، می خواهید بدانید این دیکتاتوری شبیه چیست؟ به کمون پاریس بنگرید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود."[25]

3

مارکس و انگلس در دوره انترناسیونال اول و کمون پاریس در مسئله دولت وارد مجادله با آنارشیست ها و نمایندگانشان شدند. همان طور که آشناست آنارشیست ها مبارزه سیاسی را رد می کردند و مدعی بودند که پرولتاریا نه فقط با بورژوازی بلکه باید با هر نوع دولتی مبارزه کند، [و] هر ارگان سیاسی- دولتی باید توسط انقلاب پرولتاریا مضمحل گردد. این یکی از اختلافات اصلی بین مارکسیست ها و آنارشیست ها در جنبش کارگری بود. مارکس و انگلس آن چنان که دیدیم از سال های پیش از تالیف مانیفست کمونیست همواره تاکید کرده بودند  که طبقه کارگر باید مبارزه سیاسی را رهبری کند و قدرت دولتی را تصرف نماید، چون که قدرتِ سرمایه در قهر دولتی متمرکز است، و زیرا بدون تصرف قدرت سیاسی، آزادی اجتماعیِ طبقه ی کارگر و تحول مناسبات تولید تحقق نخواهد یافت. از اینرو آن ها همواره علیه این پرهیز سیاسی آنارشیسم و علیه انکارِ این واقعیت - که کسب قدرت دولتی، ابزاری تعیین کننده را برای رهایی اجتماعی پرولتاریا ارائه می کند- موضع می گرفتند.

فریدریش انگلس در 1872 در نامه ای به تئودور کونو این مجادله را این چنین خلاصه کرد: "باکونین یک تئوری بخصوصی دارد، ملغمه ای از پرودونیسم و کمونیسم، که مسئله اصلی آن در وهله اول این است، که او سرمایه - یا به عبارت دیگر تضاد طبقاتی سرمایه داران و کارگران مزدی که در جریان تکامل اجتماعی بوجود آمده اند- را  شر اصلی ای نمی بیند که باید منسوخ شود، بلکه شر اصلی را در دولت می بیند. درحالی که که توده های بزرگ کارگران سوسیال دموکرات با ما هم نظرند که قدرت دولتی چیزی جز سازمانی نیست که طبقه حاکم - زمینداران و کاپیتالیست ها- به خود داده اند تا امتیازات اجتماعی اشان را حفاظت کنند، باکونین ادعا می کند که دولت سرمایه را خلق کرده است، [و] سرمایه دار، سرمایه اش را فقط به برکت دولت دارد. بنابر این اگر که دولت شر اصلی باشد، پس قبل از هر چیز باید دولت منسوخ گردد، تا سپس سرمایه به خودی خود رهسپار جهنم شود: در حالی که ما برعکس می گوییم: سرمایه، [و] تملک کل ابزارهای تولید در دستان اندکی را منسوخ کنید، دولت به خودی خود سقوط خواهد کرد. تفاوت اساسی است: الغای دولت بدون آنکه پیش از آن یک تغییر پایه ای اجتماعی صورت گیرد، مهمل است- الغای سرمایه عینا همان دگرگونی پایه ای جامعه است، و شامل تغییر کل شیوه تولید می شود. اما حالا که برای باکونین دولت شر اصلی است، کاری نباید کرد که به حفظ دولت یعنی هر نوع دولتی، جمهوری، سلطنتی یا هر چیز دیگری منجر شود. بنابراین و از این رو، کناره گیری کامل از هر سیاستی. انجام دادن یک عمل سیاسی، البته به خصوص شرکت در یک انتخابات، خیانت به اصول خواهد بود. آدم باید پروپاگاند بکند، به دولت فحش بدهد، خود را سازمان دهد، و اگر همه کارگران را کنار خود داشت، یعنی اکثریت را، همه مقامات را عزل، دولت را ملغی و به جای آن سازمان انترناسیونال را بگذارد. این عمل عظیم که سلطنت هزارساله با آن آغاز می شود، انحلال اجتماعی نامیده می شود. این همه فوق العاده رادیکال به نظر می رسد، و خیلی ساده است، و می توان آن را ظرف پنج دقیقه از بر کرد ... توده کارگران اما هرگز متقاعد نخواهند شد که امور عمومی زندگیشان، در عین حال امور شخصی آن ها نیست، آن ها ماهیتا سیاسی هستند، و کسی را که آن ها را اغفال کند که باید سیاست را کنار بگذارند، نهایتا رها خواهند کرد. موعظه کارگران به امتناع از سیاست در همه حال، به معنای راندن آن ها به بغل روحانیون یا جمهوری خواهان بورژواست."[26]

مارکس در ملاحظاتش نسبت به "دولت گرایی و سیاست" باکونین که آن را به زبان اصلی اش روسی مطالعه کرد، تاکید نمود که حاکمیت دولتی طبقه کارگر معنای دیگری ندارد، جز این که او "به جای این که به طور جداگانه علیه طبقه ممتاز اقتصادی مبارزه کند، قدرت و سازمان یابی کافی کسب کرده است، تا ابزار قهر عمومی را در مبارزه علیه آن ها بکار برد؛ اما تنها ابزارهای اقتصادی ای قابل استفاده هستند که کاراکتر او را به عنوان حقوق بگیر، یعنی کارگر مزدی رفع نماید؛ بنابر این با پیروزی کامل، سلطه او هم به پایان می رسد، زیرا کاراکتر طبقاتی اش (ناپدید می شود)".[27] مارکس نشان داد که پرولتاریا طی دوره تغییر جامعه کهنه، ناگزیر، ناچار است که "هنوز بر پایه جامعه قدیم" عمل کند، به این خاطر که "هنوز در آن اشکال سیاسی حرکت می کند" که متعلق به جامعه قدیم هستند، او از ابزارهایی برای رسیدن به رهایی استفاده می کند که پس از رهایی منسوخ و حذف می شوند.[28]

مارکس و انگلس ضرورت قدرت دولتی پرولتری را پیش از هر چیز از واقعیات تایید شده در جریان تجربیات تاریخی استنتاج می کردند، که هر انقلابی برای مبارزه علیه دشمنانش، [و] برای سرکوب ضد انقلاب، نیاز به قهر پرولتری دارد. انگلس می گوید که "آنارشیست ها مسئله را وارونه می کنند. آن ها می گویند، که انقلاب پرولتری باید با الغای سازمان سیاسی دولت آغاز کند، اما تنها سازمان از پیش آماده ای که پرولتاریای پیروز می یابد، همانا دولت است. وجود تغییرات قبل از آن که این دولت وظایف جدید خود را اجرا کند می تواند ضروری باشد، اما از بین بردن آن در چنین لحظه ای به معنای نابود کردن تنها سازمانی است که پرولتاریای در حال پیروزی، به کمک آن، از قدرت بدست آمده دفاع می کند، دشمنان کاپیتالیستش را شکست می دهد و بدان وسیله می تواند انقلاب اقتصادی جامعه را به انجام رساند. از بین بردن این دولت در چنین لحظه ای بدون آنکه پیروزی کامل تحقق پذیرد، بی تردید به شکست، و همچون کمون پاریس به قتل عام طبقه کارگر، منجر خواهد شد."[29]

یکی از موضوعات مهم مجادله بین مارکسیست ها و آنارشیست ها مسئله الغاء یا مرگ دولت بوده و هست. مارکس و انگلس دیگر از 1845 با سوسیالیست ها و کمونیست های قدیمی هم نظر بودند که در جامعه کمونیستی آتی، وظایف عمومی جامعه خصلت سیاسی خود را از دست خواهند داد، به طوری که موجودیت دولت به تدریج خاتمه خواهد یافت.

مارکس و انگلس قبلا این ایده را در نوشته جدلی علیه پرودون "فقر فلسفه" و در "مانیفست حزب کمونیست" اظهار داشته بودند. مارکس در "فقر فلسفه" نوشته بود: "طبقه کارکن در جریان تکامل به جای جامعه بورژوایی، اجتماعی را برپا خواهد کرد، که طبقات و تضاد طبقات را منسوخ می کند و در حقیقت دیگر قهر سیاسی وجود نخواهد داشت، زیرا قهر سیاسی عینا بیان تناقض طبقاتی در درون جامعه ی بورژوایی است."[30] مارکس و انگلس در "مانیفست" مرگ دولت را با امحاء تفاوت های طبقاتی پیوند زده و توضیح می دهند که بدین ترتیب "قدرت عمومی خصلت سیاسی خود را" از دست خواهد داد.[31] مارکس در حاشیه بر "دولت گرایی و آنارشیسم" باکونین، این ایده را بر این اساس تبیین نمود که سلطه طبقاتی کارگران بر اقشار دنیای کهن که با کارگران می جنگند فقط تا زمانی دوام خواهد آورد که بنیادهای اقتصادی موجودیت طبقات از بین نرفته باشد."[32]

مارکس و انگلس دولت را یک پدیده به لحاظ تاریخی گذرا می دانستند، که با انشقاق جامعه به طبقات متخاصم بوجود آمده بود و با غلبه بر این انشقاق و با تشکیل یک جامعه کمونیستیِ بدونِ طبقه از بین خواهد رفت. مارکس و انگلس در دولت پرولتری، که برای اولین بار، نه ارگان سرکوب یک اقلیت [علیه اکثریت]، بلکه ابزار قهر اکثریت مردم است، و بیشتر وبیشتر به نماینده جامعه تبدیل می شود، گذاری را می دیدند از "دولت به نه دولت"؛ به همین دلیل هم انگلس هنگام سخن گفتن از کمون پاریس می گفت، کمون " دیگر دولتی به معنای واقعی نبود".[33] انگلس چند سالی بعد از کمون پاریس، در "آنتی دورینگ" که مارکس قبلا دستنویسش را دیده بود، درک مشترکشان درباره مسئله مرگ دولت در جامعه کمونیستی را توضیح می دهد: "همین که دیگر طبقه ای اجتماعی برای سرکوب شدن وجود نداشته باشد، به محض آنکه همراه سلطه طبقاتی، مبارزه بر سر موجودیت فردی که مبتنی بر آنارشی تاکنونی تولید بوده، و همچنین زیاده خواهی و برخورد منافع نیز منسوخ شود، دیگر چیزی برای سرکوب کردن وجود نخواهد داشت تا یک قدرت سرکوب خاص، [یعنی] یک دولت را ضروری سازد. اولین عملی که دولت [سوسیالیستی] با آن به عنوان نماینده تمام جامعه به صحنه می آید – تصرف ابزار تولید به نام جامعه – در عین حال آخرین عمل مستقل او به عنوان دولت خواهد بود. ‏[در این حالت]‏ مداخله یک  قدرت دولتی در مناسبات اجتماعی در حوزه ای پس از حوزه دیگر زائد خواهد شد و سپس خود به خود به خواب خواهد رفت. [از آن پس] به جای حکمرانی بر اشخاص، مدیریتِ کارها و هدایتِ پروسه تولید وارد صحنه خواهد شد. دولت از بین برده نمی شود، می میرد."[34]

4

تجربیات تاریخی کمون پاریس و تکامل درک مارکسیستی دولت در نتیجه این تجربیات، بازتاب خود را در سال 1875 در نقدی نشان داد که مارکس و انگلس بر پیشنویسِ برنامه یِ گوتایِ کنگره یِ وحدتِ آیزناخ ها و لاسالی ها برای یک حزب کارگرِ مشترکِ آلمان به عمل آوردند. در اینجا مسئله نخست بر سر مفهوم "دولت مردمی" بود که در برنامه به کار رفته بود. مارکس و انگلس خصلت مغشوش و موهوم این مفهوم را - تا زمانی که دولت به مثابه ی ابزار سلطه ی طبقاتی خدمت می کند، تا هنگامی که طبقاتِ متخاصم در جامعه وجود دارند، چه برای جامعه ی کاپیتالیستی و چه در دوره ی گذار به سوسیالیسم- مورد انتقاد قرار دادند. آن ها تاکید کردند که پرولتاریا هم باید از دولتش برای سرکوب طبقه (یا طبقات) متخاصم استفاده کند، و این صحیح نیست که در دوره دیکتاتوری پرولتاریا از یک "دولت آزاد مردمی [یا خلقی]" صحبت کنیم. بر این اساس انگلس در نامه ای به آگوست ببل در مارس 1875 نوشت: "حالا که دولت فقط پدیده ای موقتی است که در خدمت مبارزه و انقلاب برای سرکوب دشمن با قهر است، بنابر این سخن گفتن از دولت آزاد مردمی حماقت محض است: تا زمانی که پرولتاریا هنوز از دولت استفاده می کند، آن را نه به خاطر [برقراری] آزادی، بلکه برای سرکوب مخالفینش مورد استفاده قرار می دهد. و به محض آنکه بتوان از آزادی سخن گفت، وجود دولت به این عنوان [دیگر] متوقف خواهد شد."[35]

مارکس به نقد مفهوم "دولت مردم" تکرار ایده ی اظهار شده قبلی اش را پیوند زد، که دوره گذار بین جامعه کاپیتالیستی و سوسیالیستی، با دوره سلطه سیاسی طبقه کارگر، [یعنی] دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شکلی از دولت مطابقت خواهد داشت. او در نقدش بر برنامه گوتا نوشت" "این سؤال پیش می آید که: وجود دولت در یک جامعه کمونیستی [قرار است] چه تحولی را به انجام برساند؟ به عبارت دیگر، کدام کارکردهای اجتماعی دولت باقی می مانند، که با کارکردهای کنونی آن مشابه هستند؟ به این سؤال فقط به گونه ای علمی می توان پاسخ داد، و با هزارگونه ترکیب واژه های مردم و دولت به اندازه پرش یک کک هم به حل مسئله نزدیک نخواهیم شد. بین جامعه سرمایه داری و کمونیستی دوره تحول انقلابی یکی به دیگری قرار دارد. این دوره مطابق است با یک دوره گذار سیاسی که دولتش نمی تواند چیز دیگری باشد جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا."[36]

مارکس در مجادله بر سر برنامه گوتا همچنین ایده ای اساسی را درباره اشکال متفاوت دولت در جامعه بورژوایی مطرح کرد. او نخست خاطر نشان کرد که عبارت "دولت معاصر" که در پیشنویس برنامه به کار رفته، با واقعیت همخوانی ندارد، [و یادآوری نمود] که اشکال دولت در کشورهای بورژواییِ جداگانه بسیار متفاوت هستند و از اینرو "دولت معاصر" با مرزهای کشورها تغییر می کند. با وجود این او متذکر گردید که موضوع به عبارتی درباره یک نوع بنیادین مشترک – دقیقا کاپیتالیستی- از دولت است: او نوشت "با این وجود دولت های مختلف در کشورهای متمدن مختلف، علی رغم تفاوت های شکلی رنگارنگ، همه در این مشترکند، که بر زمین جامعه مدرن بورژوایی، فقط با سطوحی کم  یا زیاد از توسعه سرمایه داری، ایستاده اند. بنابر این، آن ها خصلت های مشترک اساسی معینی هم دارند. [تنها] در این معنا می توان از دولت «معاصر» در مقابل [دولتی در] آینده صحبت کرد، که ریشه کنونی اش [یعنی] جامعه بورژوایی خشکیده باشد."[37]

5

مارکس قبلا در "هجدهم برومر لویی بناپارت" کاراکتر ویژه بناپارتیسم به مثابه قوه قهریه دولتی را خاطرنشان کرده بود، قوه ای که - تحت شرایطی که به خصوص بین طبقات اصلی در حال مبارزه توازن تقریبی برقرار است-  به عنوان  واسطه ای ظاهری وزن مستقل بیش از حد معمولی در مقابل آن ها کسب می کند. مارکس نشان داد که رژیم بناپارتی لویی ناپلئون سوم قبل از هر چیز نتیجه یک تعادل نیروی نسبی بین بورژوازی و پرولتاریا بود. مارکس نوشت که "این امپراطوری با کودتا به مثابه گواهی تولدش، با حق رای همگانی به منزله تاییدیه اش، [و] با شمشیر به عنوان عصای فرمانروایی اش، وانمود می کرد که بر دهقانان تکیه می کند، یعنی بر توده عظیمی از تولیدکنندگان که در مبارزه بین سرمایه و کار به طور مستقیم درگیر نبودند. تظاهر می نمود که با الغای پارلمانتاریسم و با خاتمه دادن به تبعیت آشکار دولت از طبقات دارا، طبقه کارگر را نجات خواهد داد. و وانمود می کرد که با حفظ سلطه اقتصادی طبقات دارا بر طبقه کارگر، آن ها را نجات خواهد داد؛ و سرانجام وانمود می کرد که با احیای مجدد توهم افتخار ملی، همه طبقات را متحد خواهد ساخت. در حقیقت این تنها شکل ممکن حکومتی در زمانی بود که بورژوازی دیگر توانایی حاکمیت بر کشور را از دست داده بود و طبقه کارگر هنوز این توانایی را کسب نکرده بود. جامعۀ بورژوایی تحت حاکمیت او [لویی بناپارت] عاری از هرگونه دغدغۀ سیاسی به سطحی از توسعه رسید که خودش هم هرگز تصور نمی کرد."[38]

مارکس و انگلس در این دوره به طور مکرر به کشورهای دیگر نیز اشاره کردند که سلطه طبقاتی بورژوازی متناسب با منافع اقتصادیش می تواند در [شکل] دیکتاتوری های اشراف یا نظامیان یا الیگارش ها تحقق یابد. و اینکه بورژوازی ممکن است - به دلیل مصلحتش در پنهان نمودن سلطه خود- حتی اشتیاق شدیدی را [در درون خود] به این [اشکال] رشد دهد. انگلس در نامه ای به مارکس در آوریل 1866 نوشت: "برای من همواره روشن تر می شود که بورژوازی توانایی ندارد تا مستقیما حکومت کند، و بنابر این، در جایی که یک الیگارشی نمی تواند مثل اینجا –انگلستان- این را به عهده بگیرد که در مقابل مزد خوب، دولت و جامعه را به نفع بورژوازی رهبری کند، یک نیمه دیکتاتوری بناپارتی، شکل عادی خواهد بود؛ او منافع بزرگ مادی بورژوازی را در مقابل خود بورژوازی تحقق می بخشد، اما هیچ بخشی از حاکمیت را به او نمی سپرد. از طرف دیگر این دیکتاتوری دوباره ناچار خواهد شد که علی رغم میلش تامین منافع مادی بورژوازی را به عهده بگیرد. به همین صورت ما اکنون مسیو بیسمارک را داریم که [انجام] برنامه انجمن ملی [آلمان](*) را به عهده می گیرد."[39]

 

(*) [انجمن ملی آلمان از ائتلاف لیبرال ها و دموکرات های معتدل در سال 1859 پدید آمد و در سال 1866 به دو جناح چپ و راست منشعب شد. جناح راست آن اهداف خود را در دولت بیسمارک دنبال می کرد. و در سال 1867 از درون آن حزب لیبرال ناسیونالیست (NLP) پدید آمد.]

 

مارکس و انگلس به کرات ماهیت بناپارتی رژیم بیسمارک را در پروس آن زمان و از سال 1871 در امپراطوری آلمان نشان دادند؛ مارکس در حاشیه هایش بر نقد برنامه ی گوتا گفت که دولت پروس [دولتی است] "که در لعابی از شکلی پارلمانی پوشیده شده، با بقای فئودالی مخلوط شده و همزمان تحت تاثیر بورژوازی قرارگرفته، به طور بوروکراتیک ساختاربندی شده، [و] استبدادی نظامی [است] که توسط پلیس محافظت می شود." [40] مارکس و انگلس مشخصه ی این بناپارتیسم بیسمارکی را در مشروطه خواهی صوری آن می دانستند. این برای مخفی کردن قدرتی حکومتی به کار می رفت که توسط کاست مقامات و افسران پروسی-یونکری اعمال می شد. انگلس مناسبات و روابط طبقاتی ای که بنیادهای این ترکیب دولتی- سیاسی را تشکیل می داد، به صورت زیر خصلت بندی کرد:

"اما دولت در آلمان نیز، آنچنان که هست در حقیقت محصول ضروری آن پایه ی اجتماعی است که از آن ناشی شده است. در پروس – و پروس در حال حاضر تعیین کننده است- در کنار اشرافِ بزرگِ صاحب زمین که همچنان قوی هستند، بورژوازی نسبتا جوان و بویژه خیلی بزدلی وجود دارد که تاکنون نه همچون فرانسه برای سلطه سیاسی مستقیم و نه همچون انگلیس برای سلطه سیاسی کم و بیش غیر مستقیمش مبارزه نکرده است. در کنار این دو طبقه اما پرولتاریایی وجود دارد که به سرعت در حال گسترش است، به لحاظ ذهنی بسیار تکامل یافته است و هر روز بیشتر و بیشتر سازمان می یابد. بنابراین ما در این جا در کنار شرایط پایه ای سلطنت مطلقه یعنی: توازن بین اشراف زمیندار و بورژوازی، شرایط پایه ای بناپارتیسم مدرن را می یابیم، یعنی: توازن بین بورژوازی و پرولتاریا".[41]

 

VI

مسئله دولت در نوشته های انگلس بعد از مرگ مارکس

بعد از مرگ مارکس در سال 1883، درک مارکسیستی دولت در آثار زیادی توسط انگلس تبیین شد و مورد دفاع قرار گرفت، اما همچنین از زوایای جدیدی توسعه یافت. این امر به خصوص در اثر او "منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت"، [و] اما همچنین در بسیاری از مقالات سیاسی و نامه نگاری های مستقیمش با نمایندگان پیشرو جنبش کارگری در همه ی جهان صورت گرفت. کار روی "منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" به انجام رساندن میراثی از کارل مارکس بود. زیرا او مارکس را از تحقیقات لویس مورگان آمریکایی آگاه کرده بود و آنچنان که گزارش می کند، مارکس می خواست نتایج بررسی های مورگان درباره جامعه ی تیره ای را در رابطه با درک ماتریالیستی تاریخ ارائه دهد. انگلس بر این نظر بود که مورگان ماتریالیسم تاریخی را "به شیوه خود مجددا کشف کرد".[42] انگلس در "منشاء خانواده ..." به کمک تحلیل ماتریال های تاریخی فراوان، توضیحی تئوریک از ایجاد دولت ارائه و مسائل مهم دیگر دولت را مورد بررسی قرار می دهد. در اینجا فقط می توان به مسائل اصلی پرداخت، اگر چه باید کارها و نامه های دیگر انگلس نیز مورد بررسی قرار گیرند.

1

همچنان که در "ایدئولوژی آلمانی" و سپس در "کاپیتال" توسط مارکس مطرح شده بود، انگلس اینک در نوشته هایش بر پایه تحقیقات تاریخی- جامعه شناسانه مورگان نشان داد که [موجودیت] دولت به خاتمه مالکیت اجتماعی در جامعه تیره ای، به تقسیم کار رو به رشد و شکل گیری مالکیت خصوصی، [و] به انشقاق طبقاتی جامعه برمی گردد. یک [چنین] جامعه ی شقه شده به طبقات متخاصم که در آن یک طبقه از کار یک یا چند طبقه دیگر زندگی می کند، به گفته انگلس تنها می تواند یا با مبارزه ای آشکار و دمادم میان این طبقات علیه یکدیگر وجود داشته باشد، که [در آن صورت] جامعه را به انفجار تهدید خواهد کرد، و یا با تسلط "قدرت سومی ممکن می شود، که ظاهرا بر فراز طبقات در حال نزاع ایستاده است و کشمکش آشکار میان آن ها را به زور کاهش می دهد"[43]. انگلس می گوید که "دولت بنابر این به هیچ وجه یک قدرت از بیرون تحمیل شده به جامعه نیست، و به هیچ عنوان واقعیت ایده اخلاقی، [یعنی] تصویر و واقعیت عقل - آنچنان که هگل مدعی است-  نیست. دولت بیش از هرچیز محصول جامعه در سطح معینی از تکامل آن است؛ دولت پذیرش این امر است که این جامعه در تناقضی غیرقابل حل با خودش گرفتار آمده است، به تضادهای آشتی ناپذیری که قادر به رفع آن ها نیست، تجزیه شده است.  اما برای آن که این تناقضات، [یعنی] طبقاتی با منافع اقتصادی متضاد، خود و جامعه را در مبارزه ای بی ثمر فرسوده نسازند، وجود قدرتی ضرورت پیدا کرد که ظاهرا بر فراز جامعه قرار گرفته است. قدرتی که باید درگیری ها را فرو نشاند و در چارچوب نظم "نگه" دارد؛ این قدرتی که از جامعه برخاسته، اما بر سر آن قرار گرفته و خود را بیشتر و بیشتر با آن بیگانه می کند، دولت است."[44]

انگلس نشان داد که دولت از روی این نیاز پدید آمده است که تضادهای طبقاتی را "مهار کند" [او همچنین نشان داد] که دولت به هیچ وجه در کنار و بیرونِ این تضاد طبقاتی قرار نمی گیرد. بیگانگی و انتزاعش از جامعه بدین معنا نیست که واسطه ای بی طرف بین طبقات است. از آنجا که دولت بیش از هرچیز در "میانه نزاعِ" طبقات بوجود آمده، "بنابراین علی القاعده دولت قوی ترین طبقه ی به لحاظ اقتصادی مسلط است، طبقه ای که به واسطه ی همین دولت، طبقه ی به لحاظ سیاسی مسلط هم خواهد شد و [با آن] به ابزاری  برای سرکوب و استثمار طبقه تحت ستم دست خواهد یافت".[45] در این رابطه انگلس همچنین بین فورماسیون های اقتصادی بزرگ جامعه ی استثماری [یعنی] دولت باستان، که "قبل از هر چیز دولت برده داران برای سرکوب بردگان" بود؛ دولت فئودالی به عنوان "ارگان اشراف برای سرکوب سرف ها و دهقانان وابسته به زمین، و "دولت نمایندگی مدرنِ" بورژوایی که "ابزاری برای استثمار کار مزدی به وسیله سرمایه است"، تمایز قائل می شود.[46]

انگلس به عنوان مشخصه های ویژه انواع و اشکال دولت، اول تقسیم بندی سرزمینی را ارائه می نماید، که جای علقه های خونیِ جامعه ی تیره ایِ کهن را گرفته بود: "سرزمین به جا مانده بود، اما آدم ها به حرکت درآمده بودند. تقسیم بر اساس سرزمین به عنوان نقطه عزیمت پذیرفته شد و شهروندان قادر شدند که حقوق و وظایف عمومی خود را در محل سکونتشان، بدون توجه به نسب و قبیله برآورده کنند. این سازمان یافتنِ اتباع بر مبنای محل سکونت در همه دولت ها مشترک است."[47] انگلس به عنوان دومین مشخصه ی مهمی که در همه دولت ها مشترک است، از شکل گیری یک قوه قهریه عمومی ویژه نام می برد که دیگر "با مردمی که خود را به منزله یک نیروی مسلح سازمان می دهند" یکسان نیست. این جدایی [قوه قهریه عمومی] ضروری است، زیرا که شکاف طبقاتی، تضادهایِ اجتماعیِ عمیق تری بوجود می آورد که به روش دیگری قابل کنترل نیستند. بالاخره انگلس سومین خصوصیت مشترک همه دولت ها را ذکر می کند؛ مالیات ها، که به عنوان سهم شهروندان برای سرپا نگاهداشتن قدرت عمومی لازم است، و در دولت های مدرن با قرضه های دولتی و بدهی های دولتی  تکمیل می شود.[48]

2

با گسترده شدن جنبش کارگری، و در جریان فراگیر شدن سوسیالیسم علمی در احزاب کارگری بسیاری از کشورها در دوران پس از کمون پاریس و حتی بیشتر در دهه 80، موضع گیری نسبت به دولت بورژواییِ پارلمانی و جمهوری دموکراتیک اهمیت عملی همچنان بزرگتری پیدا کرد. مارکس و انگلس و پس از مرگ مارکس، انگلس به تنهایی باید در دو جبهه مبارزه ای را هدایت می کردند. بدین ترتیب آن ها مجبور بودند - در مجادله حول برنامه گوتای حزب کارگری آلمان- در کشورهایی که در آن ها دموکراسیِ بورژوایی هنوز تحقق نیافته بود و مثل امپراطوری آلمان یک سلطنت ارتجاعی با یک رژیم مشروطه ی صوری وجود داشت، جمهوری دموکراتیک را به عنوان هدف بعدی طبقه کارگر و جنبش کارگری، به مثابه بهترین زمین مبارزه برای طبقه کارگر در درون جامعه کاپیتالیستی مطالبه کنند. در عین حال اما باید نسبت به این توهم هشدار می دادند و بر خصلت طبقاتی جمهوری دموکراتیک- پارلمانی به عنوان سلطه کاپیتالیستی تاکید می نمودند. این مسئله بیش از همه در "منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" و اما همچنین در تعداد زیادی از مقالات و نامه ها بازتاب یافته است.

مارکس قبلا در "نقد برنامه گوتا" خاطرنشان کرده بود که، حقوق و نهادهای دموکراتیکی در آن برنامه مطالبه شده که در یک دولت ارتجاعی همچون دولت آلمانی- پروسی قابل تحقق نبودند، بلکه برای تحققشان مبارزه برای جمهوری دموکراتیک الزامی بود. اما از آنجا که این موضوع را در شرایط حاضر نمی توان به طور قانونی اعلام کرد، لذا مارکس پیشنهاد نمود که سوسیال دموکراسی خواستار سیادت مردمی ( Volkssouveränität) گردد. مارکس در این رابطه جمهوری دموکراتیک را "آخرین شکل دولت در جامعه بورژوایی" می نامد که در آن "مبارزه طبقاتی قطعا به سرانجام می رسد".[49]

انگلس در سال 1891 در نقد پیشنویس برنامه سوسیال دموکراسی در کنگره ارفورت، این ایده را تکرار کرد و به حزب پیشنهاد نمود که اگر امکان مطالبه علنی جمهوری دموکراتیک فراهم نباشد، پس مطالبه "تمرکز قدرت سیاسی در دستان نمایندگان مردم" را مطرح کنید.[50] در ضمن انگلس بین محتوای طبقاتی و شکل جمهوری دموکراتیک تمایز قائل شد. او تاکید کرد که طبقه کارگر تنها "تحت شکل جمهوری دموکراتیک" قادر است به حکومت برسد. اما جمهوری دموکراتیک می تواند هم محتوایی بورژوایی و هم محتوایی اجتماعی پرولتاریایی داشته باشد، و انگلس این معنا را چنین فرموله کرد: "این (نویسنده: جمهوری دموکراتیک) حتی شکل خاصی است برای دیکتاتوری پرولتاریا..." [51] او همزمان بر ضرورت مطالبه خودمدیریتی کامل در استان، منطقه و بخش تاکید نمود.[52]

از طرف دیگر انگلس باز هم مکررا درباره توهم این که جمهوری دموکراتیک شاید چیزی غیر از ابزاری برای سلطه طبقاتی باشد، و یا حتی امکان پذیر بودن آن هشدار می دهد. او نسبت به تفسیری انتزاعی و به لحاظ طبقاتی خنثی از جمهوری دموکراتیک و دموکراسی به طور کلی هشدار می دهد(*) . مارکس در یک مصاحبه با "شیکاگو تریبون" در 1878 با استفاده  از مثال ایالات متحده آمریکا توضیح می دهد، که در آنجا "سوداگران و باندها.... نهادهای قانونگذاری را غصب کرده اند و سیاست به کسب و کار تبدیل شده است".[53]

 

(*) [متاسفانه لنین هم به تبعیت از کائوتسکی و برخلاف مارکس و انگلس برای دموکراسی دو محتوای متفاوت قائل می شود. "‏دموکراسی بورژوایی" و "دموکراسی پرولتری". او که این مبنای نظری را از خود  کائوتسکی اخذ کرده است، ‏ بر سر دیکتاتوری پرولتاریا ‏ و برای اثبات آن که دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا همان دموکراسی "پرولتری" است، وارد پلمیکی با ‏کائوتسکی می شود که هرچند قوی و تاثیر گذار است، اما تناقضی را در خود حمل می کند که ‏تاثیری دیرپا و مخرب بر تفکر جریانات چپ تاکنون برجای گذاشته است.] ‏

 

انگلس در "منشاء خانواده...." برای اولین بار از تاثیرات به شدت متفاوت حق رای عمومی این نتیجه را اخذ می کند که حق رای بر حسب حد معینی از ثروت به هیچ وجه شرطی غیر قابل چشم پوشی برای سلطه طبقاتی بورژوازی در جمهوری دموکراتیک نیست، بلکه فقط "سطحی پایین از تکامل دولتی" را به نمایش می گذارد. جمهوری دموکراتیک که بیشتر و بیشتر به ضرورتی غیر قابل اجتناب تبدیل می شود و شکلی از دولت است که "ممکن است در آن ‏آخرین نبرد تعیین کننده، تنها میان پرولتاریا و بورژوازی رخ دهد"، دیگر رسما تفاوت در ثروت را به رسمیت نمی شناسد. "ثروت در جمهوری دموکراتیک قدرتش را به طور غیرمستقیم، اما مطمئن تر اعمال می کند. [یعنی] از سویی در شکل فساد مستقیم مقامات، که آمریکا نمونه ی کلاسیک آن است، و از سوی دیگر در شکل اتحاد حکومت و بازار سهام... که علاوه بر آمریکا، تازه ترین جمهوری فرانسه، نمونه بارز آن است، و سوییس نجیب هم سهم خود را در این زمینه انجام داده است. اما این مسئله را که برای برادری بین حکومت و بازارِ سهام، جمهوری دموکراتیک الزامی نیست، علاوه بر انگلستان، امپراطوری جدید آلمان نیز به اثبات می رساند، جایی که نمی توان گفت، که حق رای عمومی چه کسی را بالا کشیده است، بیسمارک یا "بلایشرودر" [مترجم: بانکدار یهودی پروسی –آلمانی معاصر بیسمارک]. و سرانجام [اینکه] طبقه دارا مستقیما به وسیله حق رای عمومی حکومت می کند. تا هنگامی که طبقه تحت ستم، در مورد ما یعنی پرولتاریا، هنوز برای رهایی خود به بلوغ دست نیافته است، تا آن زمان اکثریت این طبقه، نظم اجتماعی موجود را به عنوان تنها نظم ممکن خواهد شناخت و به لحاظ سیاسی دنباله طبقه سرمایه دار، جناح چپ افراطی آن خواهد بود(*)    حق رای عمومی معیار بلوغ طبقه کارگر خواهد بود. در دولت فعلی بیشتر از این نمی تواند باشد و بیشتر نخواهد بود؛ اما همین هم کافی است(**)."[54]

 

(*) [ترجمه ادامه این جمله در منشاء خانواده....: [... اما به اندازه ای که برای کسب رهایی خودش بالغ شود، تا حدی که خود را به مثابه یک حزب متشکل کند، نمایندگان خود را انتخاب خواهد کرد، و نه کاپیتالیست ها را.]

(**) [ترجمه ادامه این پاراگراف در منشا خانواده، مالکیت خصوصی و....: [.... در روزی که حرارت سنج حق رای عمومی نقطه جوش طبقه کارگر را نشان دهد، آن روز هم آن ها، و هم سرمایه داران می دانند چه باید بکنند.]

 

انگلس بعدها در نامه ها و نوشته هایش بارها به توسعه در آمریکا اشاره کرد، هم به عنوان نمونه ای از تبدیل سیاست به کسب و کاری صرف و هم به عنوان مثالی از جدایی کاست سیاسی و ارگان های دولتی از منافع اکثریت عظیم مردم. او در نامه ای به فریدریش آدولف زورگه در سال 1892 می گوید، آمریکایی ها این را ثابت کردند که "جمهوری بورژوایی، جمهوری سوداگران کاپیتالیست است، جایی که سیاست فقط کسب و کاری است مثل هر کسب و کار دیگر، و فرانسوی ها- که سیاستمداران بورژوازی مسلطِ آن مدت هاست این را می دانند- سرانجام این حقیقت را به واسطه رسوایی پاناما(*) در مقیاسی ملی نیز می آموزند".[55] انگلس در سومین پیشگفتار بر "جنگ داخلی در فرانسه"ی مارکس تاکید نمود که ارگان های دولتی به مرور زمان "در خدمت به منافع ویژه خود، از خدمتکاران جامعه به سرورانی بر فراز آن تبدیل" شده اند، و آن هم نه در شکل سلطنت موروثی، بلکه در شکل جمهوری دموکراتیک:

 

(*) [یک رشوه گیری و رسوایی وسیع در سطح مقامات سیاسی در جمهوری سوم فرانسه در اواخر قرن 19. این رشوه گیری و رسوایی در ارتباط با تامین مالی پروژه و ساخت کانال پاناما توسط یک شرکت فرانسوی اتفاق افتاد. آشکار شدن این افتضاح منجر به بی اعتباری شدید دولت و مقامات سیاسی فرانسه نزد افکار عمومی شد.]

 

"در هیچ کجا سیاستمداران همچون الآن در آمریکای شمالی، دارو دسته ای قوی تر و جداتر از ملت تشکیل نمی دهند. در اینجا هر دو حزب بزرگی که به طور متناوب حکمرانی می کنند، خود توسط کسانی اداره می شود که از سیاست  کسب و کار ساخته اند.... ما می توانیم درست در آمریکا به بهترین وجهی ببینیم، که چگونه این استقلالِ قدرت دولتی در برابر جامعه، تداوم می یابد، قدرتی که در اصل به عنوان ابزاری برای جامعه در نظر گرفته شده بود. آنجا نه سلسله ی پادشاهی و نه اشرافیتی وجود دارد. آنجا نه ارتشی دائمی -جز مشتی آدم برای تحت نظر گرفتن سرخپوستان- و نه یک بوروکراسی با استخدام ثابت و حق بازنشستگی وجود دارد. با وجود این ما در آنجا دو باند بزرگ از سوداگران سیاسی داریم که به طور متناوب قدرت دولتی را تصرف می کنند و از آن با فاسدترین روش ها و برای تبهکارانه ترین مقاصد بهره برداری می کنند - و ملت در مقابل این به ظاهر خدمتگزاران - و در واقع دو باند بزرگی که بر آن ها مسلط اند-ناتوان است." [56] وقتی که در اواسط دهه 80 [قرن 19] در فرانسه و در بین سوسیالیست ها توهمی در این رابطه ایجاد شد که می توان جمهوری پارلمانی- بورژوایی را بدون تغییر اساسی در محتوای طبقاتی آن برای رویکردها و اقدامات سوسیالیستی به کار گرفت، انگلس با اخطار به مقابله با آن برخاست. او همزمان بر موضعی تاکید نمود که از زمان "ایدئولوژی آلمانی" توسط او و مارکس نمایندگی شده بود، مبنی بر این که هنگام بررسی جمهوری دموکراتیک تمایز قائل شدن بین فرم و محتوا حائز اهمیت است. او در نامه ای به پاول لافارگ در مارس 1894 نوشت، "تنها تفاوت جمهوری و سلطنت برای پرولتاریا در این است که جمهوری شکل سیاسی آماده ای برای حکومت آتی پرولتاریاست. شما این برتری را نسبت به ما دارید که شما آن را [جمهوری را] دارید؛ ما باید هنوز 24 ساعت وقت صرف کنیم، تا آن را بوجود آوریم. اما جمهوری هم مثل هر شکل حکومتی دیگری به واسطه محتوایش مشخص می شود: تا زمانی که شکل سلطه، بورژوازی است، برای ما به همان اندازه دشمن است که هر نوع سلطنتی (صرف نظر از شکل این دشمنی). این توهمی بی پایه است که آن را فرمی سوسیالیستی بپنداریم یا تا زمانی که بورژوازی بر آن مسلط است، به آن وظایف سوسیالیستی محول کنیم. ما می توانیم امتیازاتش را به چنگ آوریم، اما هیچ گاه نباید اجرای کارهایمان را به آن واگذار کنیم."[57]

علاوه بر این انگس در نامه هایی به ببل و برنشتاین درباره ی به کار بردن مفهوم دموکراسی در معنایی "خالص" و مجرد و بدون تعریف محتوای طبقاتی اش هشدار می دهد، زیرا این یک تصور خرده بورژوایی است. او به برنشتاین نوشت که مفهوم دموکراسی "با هربار پدیدار شدنش تغییر می کند و از اینرو به اندازه یک قدم هم به جلو رفتن ما کمک نمی کند. بنابر نظر من، آنچه قابل ذکر بود این است که، پرولتاریا نیز برای تصرف قدرت سیاسی به فرم های دموکراسی نیاز دارد، این اما برای او مثل همه اشکال سیاسی دیگر فقط وسیله است. اما اگر امروز دموکراسی به مثابه هدف مطالبه شود، بنابر این باید بر دهقانان و خرده بورژوازی تکیه شود، یعنی بر طبقاتی که رو به زوال هستند و در مقابل طبقه کارگر قرار دارند، [و این ها] به محض آنکه بخواهند خود را به طور مصنوعی حفظ کنند، ارتجاعی اند.  به علاوه نباید فراموش کرد که فرم پایدار و طبیعی سلطه بورژوازی، همین جمهوری دموکراتیک است، که فقط به این دلیل که تکامل پرولتاریا به سطح فعلی رسیده، به خطر تبدیل شده است. اما آنچنان که فرانسه و آمریکا نشان می دهند، همچنان به عنوان  سلطه عریان بورژوازی ممکن است."[58]

این نقطه نظر برای تکامل بعدی جنبش کارگری، برای جدل بین رفرمیسم و مارکسیسم (بعد از انقلاب اکتبر روسیه بین لنین و کائوتسکی) اهمیت بزرگی کسب نمود. این گفته انگلس همچون پیش بینی شرایطی به نظر می رسد که در سال های 1918 و 1919 در انقلابات اروپای مرکزی رخ داد، هنگامی که در سال 1884 در نامه ای به آگوست ببل این هشدار را داد که "دموکراسی خالص"، یعنی جریان خرده بورژوایی را که ظاهرا بر فراز طبقات و منافع طبقاتی ایستاده است، نباید دست کم گرفت، به خصوص در دوره های انقلابی. این جریانات در آن زمان "به عنوان افراطی ترین جناح بورژوایی، همچون آن کاری که در فرانکفورت انجام داده بودند، به مثابه آخرین لنگر نجات کل بورژوازی و حتی اقتصاد فئودالی" اهمیت خواهند یافت. "در هر حال تنها دشمن ما در روز بحران و روز بعد از آن، ارتجاع تامی است که خود را حول دموکراسی خالص سازمان داده است"(*).[59]

 

(*) [ادامه جمله: [... و من فکر می کنم که [خطر] این ها را نباید از نظر دور داشت]

 

3

انگلس در ارتباط با توسعه اقتصادی، شکل گیری شرکت های سهامی، تشکیل تراست ها و افزایش اهمیت مالکیت دولتی، و اما همچنین در رابطه با مباحثه حول سوسیالیسم دولتی (به خصوص در سال های قانون سوسیالیستی در امپراطوری آلمان) مسائل کارکرد اقتصادی دولت بورژوایی و روندهای توسعه کاپیتالیستی را مورد بحث قرار داد. مسائل و روندهایی که منجر به مداخله اقتصادی قوی تر دولت می شد.

وی در مجادله حول "سوسیالیسم دولتی" نوع پروسی، تاکید نمود که در واقع ‏صرف مداخله اقتصادی دولت، مطلقا هیچ ربطی به سوسیالیسم یا حتی پیشرفت تاریخی ندارد. هرگونه انتقال "کارکردهای صنعتی و تجاری به دولت" بسته به شرایط می تواند تاثیر دوگانه ای داشته باشد.؛ می تواند به معنای "یک پسرفت به قرون وسطا" باشد، اما همچنین می تواند خصلتی مترقی داشته باشد، "پیشرفتی به سمت کمونیسم".[60] انگلس این ‏ادعای اغواکننده یا ساده لوحانه را به سخره می گرفت که هر دولتی کردنی، خود بخود به معنای اقدامی سوسیالیستی است:

او نوشت "البته اگر دولتی کردنِ تنباکو سوسیالیستی باشد، پس ناپلئون و مترنیخ از پایه گذاران سوسیالیسم به شمار می روند. وقتی که دولت بلژیک به دلایل پیش و پا افتاده ی اقتصادی و سیاسیِ خود، راه آهنِ اصلی را بنا کرد؛ وقتی که بیسمارک بدون هرگونه ضرورت اقتصادی، راه آهنِ اصلی پروس را ملی کرد، تا به سادگی بتواند آن را برای موقعیت جنگی بهتر مورد استفاده قرار دهد و تجهیز نماید، و همچنین برای آنکه بتواند کارکنانِ راه آهن را به عنوان بره های سر به راه تربیت کند و عمدتا برای آنکه برای خود یک منبعِ درآمدِ جدید و مستقل از تصمیماتِ پارلمان بوجود آورد؛ این ها به هیچ وجه گام هایِ سوسیالیستیِ مستقیم یا غیر مستقیم، آگاهانه یا ناآگاهانه نبودند."[61]

انگلس نشان داد که دولتی کردن فقط زمانی پیشرفت تاریخی محسوب می شود که "به لحاظ اقتصادی اجتناب ناپذیر شده باشد"، زمانی که به معنای "نائل شدن به مرحله ی آغازین جدیدی برای تصرف مالکیت نیروهای مولده توسط خود جامعه باشد". [62] او در عین حال تاکید نمود که نه دگردیسی در شرکت های سهامی و تراست ها و نه مالکیت دولتی، خصلت سرمایه ای وسایل تولید را رفع نخواهد کرد:

"دولت مدرن، به هر شکلی که باشد، یک ماشین اساسا کاپیتالیستی است؛ دولت سرمایه داران است، سرمایه دار کل ایده آل است. این دولت هر قدر نیروهای مولد بیشتری را به مالکیت خود درآورد، به همان اندازه بیشتر به  سرمایه دار کل واقعی تبدیل خواهد شد و شهروندان بیشتری را استثمار خواهد کرد. کارگران همچنان کارگر مزدی و پرولتر باقی می مانند. مناسبات سرمایه از بین نمی رود، بلکه دقیقا به اوج خود می رسد. در اوج خود اما، واژگون خواهد شد. مالکیت دولتی بر نیروهای مولده راه حل تعارض نیست، اما ابزار صوری و امکان حل آن را در خود دارد."[63]

4

انگلس در آخرین سال های زندگی در برخی از نامه های مهمش قاطعانه به مقابله با ساده سازی های مکانیکی و اکونومیستی درک ماتریالیستی تاریخ پرداخت و در این ارتباط تاثیر متقابل بین اساس اقتصادی و روبنای ایئولوژیک- سیاسی و استقلال نسبی سپهر دولتی- سیاسیِ جامعه را مورد بررسی قرار داد. ما دیده بودیم که مارکس و انگلس قبلا هنگام پایه گذاری ماتریالیسم تاریخی در "ایدئولوژی آلمانی" به این تاثیر متقابل در درون کلیت فورماسیون جامعه و هنگام بررسی تقدم نهایی پایه اقتصادی اشاره کرده بودند. انگلس در نامه هایش به نوبه خود در برابر تفاسیر نادرستِ آگاهانه یا ناآگاهانه ی نویسندگان بورژوازی، همچنین علیه ساده سازی های ناشی از بدفهمی ها موضع گرفت.

او تاکید نمود که شرایط اقتصادی باید در "تحلیل نهایی" به عنوان تعیین کننده تکامل تاریخی تلقی شود، که اما بر آن شالوده تاثیر متقابل صورت می گیرد، [به گونه ای] که حوزه های ایدئولوژیک و سیاسی- دولتی به نوبه خود تاثیر متقابلی بر اقتصاد می گذارند، و [علاوه بر آن]، هم در روندهای شتاب دهند یا بازدارنده و هم در اشکال بروز تکامل تاریخی در دورانی مشخص، نقش تعیین کننده پیدا می کنند. انگلس می نویسد که "تکامل سیاسی، حقوقی، فلسفی، مذهبی، ادبی، هنری وغیره بر تکامل اقتصادی بنا می شود، اما این ها همه بر روی یکدیگر و بر شالوده اقتصادی نیز به طور متقابل عمل می کنند. این طور نیست که وضعیت اقتصادی علت و فعال مایشاء باشد، و همه عوامل دیگر فقط تاثیری انفعالی داشته باشند. بلکه این تعامل متقابل مبتنی بر ضرورت اقتصادی است که همواره در نهایت غالب می شود.... بنابر این این طور نیست که بتوان اینجا و آنجا به راحتی یک تاثیر اتوماتیک وضعیت اقتصادی را تصور نمود، بلکه انسان ها خود تاریخشان را می سازند، اما در محیطی معین و مشروط، بر بنیان مناسبات واقعی موجود، که در آن اقتصاد هرچقدر هم، که تحت تاثیر دیگر عوامل سیاسی و ایدئولوژیک قرار گیرد، در نهایت تعیین کننده خواهد بود و تنها خط سرخ بی وقفه ای را خواهد ساخت که به درک [تحولات] منجر خواهد شد."[64]

تا آنجا که به مسئله دولت و حوزه کلیت سیستم سیاسی مربوط می شود، انگلس ایده ای را که توسط مارکس در "کاپیتال" تکامل یافت چنین مستدل و تشریح کرد که، دولت [یا] قهر سیاسی یک "قوه اقتصادی" است. او نشان داد که ویژگی قدرت دولتی چه تاثیر متقابلی بر مناسبات اقتصادی دارد و چه جهات مختلفی ممکن است به خود بگیرد. انگلس گفت که با ایجاد دولت "یک قدرت مستقل جدید" شکل گرفته است که اگر چه در کلیتش از "حرکت تولید" تبعیت می نماید، اما قدرتی است "که به علت استقلال نسبی نهادینه اش، - که زمانی به آن منتقل شده و به تدریج توسعه یافته است-" به نوبه خود نیز نسبت به "شرایط و جریان تولید" واکنش نشان می دهد: "این تاثیرِ متقابلِ دو نیروی نابرابر بر یکدیگر است، از یک طرف نیروی حرکت اقتصادی، و از طرف دیگر قدرت سیاسی دینامیک جدیدی که پس از استقرارش،  در جهتِ استقلالِ هر چه بیشتر حرکت می کند؛ حرکت اقتصادی در کل دست بالا را خواهد داشت، اما باید واکنش آن حرکت سیاسی که دارای قابلیتِ استقلالِ نسبی است را، نیز تحمل کند. [یعنی] از یک طرف حرکت قدرت دولتی را، و از طرف دیگر حرکت مخالفی را که همزمان با آن ایجاد شده است."[65]

انگلس توضیح می دهد که واکنش قدرت دولت بر توسعه اقتصادی می تواند به سه گونه باشد؛ می تواند "در همان جهت" صورت بگیرد، می تواند "در جهت مخالف باشد"،  که در آن صورت در دراز مدت قطعا به فاجعه می انجامد، یا می تواند در نهایت "مسیر معینی را مسدود کند و مسیر دیگری را تجویز کند"، که در نهایت به یکی از دو حالت اول  ختم می شود؛ در دو حالت اخیر ممکن است که قدرت سیاسی برای توسعه اقتصادی "صدمات بزرگی به بار آورد و به اتلاف ماده و نیروی زیادی بیانجامد".[66] انگلس قبلا در تکمیل این سیر تفکر در جدل با اویگن دورینگ در پایان دهه 70 تاکید نمود که، به لحاظ تاریخی، همواره در نهایت تکامل اقتصادی دست بالا را داشته است: هرجا که قهرِ دولتیِ درونیِ یک کشور در تضاد با تکامل اقتصادی قرار گرفته است، همچنان که تا حالا برای هر قدرت سیاسی در مرحله معینی رخ داده است، " هربار این مبارزه با سقوط قدرت سیاسی به پایان رسیده است. تکامل اقتصادی، بدون استثنا و با قطعیت تمام غلبه کرده است..."[67]

انگلس در مجادله بی واسطه سیاسی، از نقطه نظر وظایف دولت سوسیالیستی آینده هم، مفهوم قدرت دولتی را به مثابه قدرت اقتصادی برجسته نمود. او نوشت: "یا چرا ما برای دیکتاتوری پرولتاریا مبارزه می کنیم، اگر که قدرت سیاسی به لحاظ اقتصادی ناتوان است؟ قهر (یعنی قدرت دولتی) یک توان اقتصادی هم است!"[68]

انگلس در این دوره بارها بر رازآلودگی ایدئولوژیک دولت، حق و سیاست در علم بورژوایی اشاره کرد. او در همین رابطه دولت را "نخستین نیروی ایدئولوژیک مسلط بر انسان" نامید. او نشان داد که استقلال نسبیِ حوزه ی روبنای سیاسی و ایدئولوژیکِ جامعه به آن منجر می شود که رابطه ی آن با بنیانِ فرایندِ اقتصادی اش در آگاهی انسان ها مفقود شود: " این ارگان (نویسنده: دولت) به محض پیدایش، به خود در برابر جامعه استقلال می بخشد؛ و هر چقدر بیشتر به ارگان یک طبقه مشخص تبدیل می شود و مستقیما سلطه آن طبقه را محقق می کند، استقلال آن هم بیشتر می شود. [بدین ترتیب] مبارزه ی طبقه تحت ستم علیه طبقه حاکم به ناچار به مبارزه ای سیاسی تبدیل می شود، [یعنی] قبل از هرچیز به مبارزه ای علیه سلطه سیاسی آن طبقه؛ [بنابراین] آگاهی بر ارتباط این مبارزه سیاسی با زیربنایِ اقتصادیِ آن مبهم تر می شود و ممکن است به کلی از بین برود. و اگر هم جایی این به طور کامل برای مبارزین صورت نپذیرد، برای تاریخ نویسان مسئله ای است تقریبا همیشگی."[69]

منابع:

 

[1] K. Marx, Vorwort „Zur Kritik der Politischen Ökonomie" , MEW Bd. 13, S. 8/9.

[2] K. Marx, Das Kapital, Dritter Band, MEW Bd. 25,5. 799.

[3] Ebenda, Erster Band, MEW Bd. 23, S. 74.

[4] Ebenda, S.184; Zweiter Band, MEW Bd. 24, S. 37.

[5] Ebenda, Erster Band, MEW Bd. 23, S. 562.

[6] K. Marx, Grundrisse der Kritik der Politischen Ökonomie, Rohentwurf 1857-1858; S. 152, S. 156/157, S. 159.

[7] K. Marx, Das Kapital, Erster Band, MEW Bd. 23, S. 190/191.

[8] Marx/Engels, Die deutsche Ideologie, MEW Bd. 3, S. 38.

[9] K. Marx, Das Kapital, Erster Band, MEW Bd. 23, S. 779.

[10] Ebenda, Dritter Band, MEW Bd. 25, S. 397.

[11] MEW Bd. 16, S. 12.

[12] K. Marx, Instruktionen für die Delegation des Provisorischen Zentralrats für den Kongreß der 1. Internationale in Genf 1866, MEW Bd. 16, S. 194.

[13] F. Engels, Die Trade-Unions II, Artikel aus The Labour Standard" v. 4. 6. 1881, MEW Bd. 19, S. 258.

[14] K. Marx, Der Bürgerkrieg in Frankreich, MEW Bd. 17, S. 336.

[15] Ebenda.

[16] Ebenda, S. 337.

[17] Ebenda, S. 338.

[18] K. Marx, Zweiter Entwurf zum „Bürgerkrieg in Frankreich", MEW Bd. 17, S. 591.

[19] K. Marx, Der Bürgerkrieg in Frankreich, MEW Bd. 17, S. 336.

[20] F. Engels, a. a. O., MEW Bd. 17, S. 623.

[21] K. Marx, Der Bürgerkrieg in Frankreich, MEW Bd. 17, S. 342.

[22] Ebenda, S. 340.

[23] Ebenda, S. 342.

[24] K. Marx, Erster Entwurf zum Bürgerkrieg in Frankreich, MEW Bd. 17, S. 546.

[25] F. Engels, a. a. O., MEW Bd. 17, S. 625.

[26] F. Engels, a. a. O., MEW Bd. 33, S. 388/389.

[27] K. Marx, Konspekt zu Bakunins „Staatlichkeit und Anarchie", MEW Bd. 18, S. 634.

[28] Ebenda, S. 636.

[29] F. Engels, Brief an Philip van Patten v. 18.4. 1883, MEW Bd. 36, S. 11/12.

[30] K. Marx, Das Elend der Philosophie, MEW Bd. 4, S. 182.

[31] Marx/Engels, Manifest der Kommunistischen Partei, MEW Bd. 4, S. 482.

[32] K. Marx, a. a. O., MEW Bd. 18. S. 636.

[33] F. Engels, Brief an A. Bebel v. 18./28. 3. 1875, MEW Bd. 34, S. 128.

[34] F. Engels, Herrn Eugen Dtihrings Umwälzung der Wissenschaft, MEW Bd. 20, S. 261/262.

[35] F. Engels, Brief an A. Bebel v. 18./28.3. 1875, MEW Bd. 34, S. 128/29.

[36] K. Marx, Kritik des Gothaer Programms, MEW Bd. 19, S. 28.

[37] Ebenda.

[38] K. Marx, Der Bürgerkrieg in Frankreich, MEW Bd. 17, S. 337/338.

[39] F. Engels, Brief an Marx v. 13.4. 1866, MEW Bd. 31, S. 208.

[40] K. Marx, Kritik des Gothaer Programms, MEW Bd. 19, S. 29.

[41] F. Engels, Zur Wohnungsfrage, MEW Bd. 18, S. 258.

[42] F. Engels, Vorwort zur 1. Auflage (1884) von „Der Ursprung der Famine, des Privateigentums und des Staats", MEW Bd. 21, S. 27.

[43] Ebenda, S. 164.

[44] Ebenda, S. 165.

[45] Ebenda, S. 166/167.

[46] Ebenda, S. 167.

[47] Ebenda, S. 165.

[48] Ebenda, S. 165/166.

[49] K. Marx, Zur Kritik des Gothaer Programms, MEW Bd. 19, S. 29.

[50] F. Engels, Zur Kritik des sozialdemokratischen Programmentwurfs 1891, MEW Bd. 22, S. 235.

[51] Ebenda.

[52] Ebenda, S. 236.

[53] K. Marx, a. a. O., MEW Bd. 34, S. 512.

[54] F. Engels, Der Ursprung der Familie..., MEW Bd. 21, S. 167.

[55] F. Engels, Brief an F. A. Sorgev. 31. 12. 1892, MEW Bd. 38, S. 563.

[56] F. Engels, a. a. O., MEW Bd. 17, S. 624.

[57] F. Engels, a. a. O., MEW Bd. 39, S. 215/216.

[58] F. Engels, Brief an E. Bernstein v. 24. 3. 1884, MEW Bd, 36, S. 128.

[59] F. Engels, Brief an A. Bebel v. 11. 12. 1884, MEW Bd. 36,S. 252/253.

[60] F. Engels, Brief an W. Bracke, 30. 4. 1878, MEW Bd. 34, S. 328.

[61] F. Engels, Herrn Eugen Diihrings Umwälzung der Wissenschaft, MEW Bd. 20, S. 259, Anmerkung.

[62] Ebenda, S. 259.

[63] Ebenda, S. 260.

[64] F. Engels, Brief an W. Borgius, 25. 1. 1894, MEW Bd. 39, S. 206.

[65] F. Engels, Brief an C. Schmidt, 27. 10. 1890, MEW Bd. 37, S. 490.

[66] Ebenda, S. 491.

[67] F. Engels, Herrn Eugen Diihrings, MEW Bd. 20, S. 170.

[68] F. Engels, Brief an C. Schmidt, 27. 10. 1890, MEW Bd. 7, S. 493.

[69] F. Engels, Feuerbach und der Ausgang der klassischen deutschen Philosophie, MEW Bd. 21, S. 302.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر