با قطعنامه های همبستگی با فلسطین به سوی جهنمی صهیونیستی – نقدی به چپ آلمان

نوشتۀ: نوئل بامن
1 Comment

اسرائیل یک دولت-ملت عادی نیست، بلکه یک پروژه مهاجرنشینیِ استعماری است که بر نابودی و یا تغییر یا آوارگی بومیان در فلسطین استوار است. مهاجرین تازه زمانی که این نابودی فیزیکی یا سیاسی فلسطینیان به پایان برسد، می‌توانند به یک ملت تبدیل شوند. آن‌ها تا آن زمان مخلوطی چند ملیتی هستند که به منظور تشکیل کلکتیوی جنگی و برای غارت سرزمینی که برای ملت سازی ضروری است، به هم پیوسته اند. دقیقاً همچون رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی؛ همچون رژیم های استعماری اروپایی در سراسر جهان؛ همچون رژیم های دست نشانده نازی ها در اروپا در جنگ جهانی دوم: اسرائیل هیچ حق موجودیتی ندارد! تمام.

مقاله حاضر مطلبی است که توسط نوئل بامَن، از رفقای سازمان کمونیستی آلمان نوشته شده است. نقدی است بر مواضع چپ به اصطلاح رادیکال آلمان نسبت به مسئله فلسطین. چپی که در شعار مدعی "همبستگی بی ‏قید و شرط" با مقاومت فلسطین است اما در عمل و نظر دیسکورس های غرب در مورد "حق موجودیت اسرائیل" را پذیرفته و در ‏واهمه از برچسب "یهود ستیزی" به تئوری پردازی برای همزیستی میان غارت شده و غارتگر، خون آشام و قربانی دست میزند. ‏

آنچه در این مقاله توسط یک نویسنده آلمانی بیان می‌شود برای کشوری مثل آلمان کم نظیر است. از پس از جنگ جهانی دوم به این سو بیان اعتراض و ‏نقدهایی به مراتب ملایم تر نسبت به سرکوب فلسطینیان یا حتی تخریب منازل آنان، یهودستیزی قلمداد شده و برچسب ها و پیامدهای ‏خانمان براندازی برای نویسندگان و گویندگان آن ها به همراه داشته است. از اینرو نمیتوان با خواندن این مقاله نسبت به شهامت ‏این رفیق دچار شگفتی نشد و از تحسین او خودداری ورزید.‏

نوشتۀ رفیق نوئل حاوی نکات درخشانی در زمینه‌های مختلف، از حق موجودیت دولتی به نام اسرائیل تا راه حل‌های امپریالیستی تاکنونی و همچنین در رابطه با انکشاف مبارزه طبقاتی است. اما همچنین نوشته رفیق حاوی نکاتی است متأثر از دیدگاه ضد امپریالیستی که نمی‌توان با آن‌ها توافق داشت. هم برخورد به نقاط قوت نوشته و هم پرداختن به نقاط ضعف آن لازم است. به ویژه این که سازمان کمونیستی پس از انشعابی که چند ماه قبل در آن اتفاق افتاد اکنون در دورانی از گذار قرار دارد که فرا رفتن از افقهای تاکنونی چپ و قرار گرفتن بر پایه‌های کمونیسمِ متکی بر نقد طبقاتی می‌تواند از نتایج آن به شمار آید. ما در مؤخره مطلب حاضر به این مباحث می پردازیم. اما قبل از آن خود نوشته را باید خواند. اطمینان داریم که شما هم مانند ما از شفافیت و شهامت مباحث رفیق نوئل خرسند خواهید شد.

وحید صمدی

فروردین 1402، آوریل 2023

با قطعنامه های همبستگی با فلسطین به سوی جهنمی صهیونیستی: نقد «خطوط پایه‌ای» MLPD (حزب مارکسیست لنینیست آلمان) درباره مبارزۀ آزادیبخش فلسطین

نوشتۀ نوئل بامِن

23 مارس 2023

مقدمه و انتقاد از خود

هر کس روزانه شرایط فلسطین را دنبال کند، حتما از این موضوع متأثر و برآشفته خواهد شد که چرا موقعیت کنونی این آخرین مستعمرۀ واقعاً مورد مناقشه غرب، -حتی از سوی چپ سیاسی هم - تا این حد کم مورد توجه قرار می گیرد. آنچه در آنجا جریان دارد انتفاضه سوم، و قیامی مردمی است که در خود ظرفیت تغییرِ دیرپای موقعیت سرزمین های اشغال شده در سال 1967 را دارد. به نظر میرسد افراد کمی این را درک می کنند. اگر چه فلسطینی های زیادی در ماه ها و سالهای گذشته کشته شدند، اما وضعیت کنونی در فلسطین همچنان امیدوار کننده است: مقاومت در آنجا کیفیت جدیدی پیدا کرده است و به اتحاد میگراید.

بر متن این پیشزمینه، این موضوع بویژه قابل توجه است که فلسطین برای آن بخشی از چپ در آلمان که با مبارزه آزادیبخش در آنجا در اساس همبسته است، مدتهاست که تقریباً دیگر مطرح نیست. این امر هم‌اکنون در مورد کمونیست های آلمان نیز مصداق دارد. اکثر آن‌ها از جنبش آزادیبخش واقعی فلسطین روی گردانده اند: DKP (حزب کمونیست آلمان) تقریباً درباره این موضوع سکوت کرده است، نشریه عصر ما [هفته نامه این حزب] فقط گاه به گاه (و بعضا با عناوین عجیبI) گزارشی می‌دهد. یونگه ولت (دنیای جوان) تمرکز را بر سیاست رسمی تل آویو و رام الله به مثابه مقاومت فلسطین قرار داده و مارکس 21 (Marx21) که در گذشته بهترین مواضع درباره مساله فلسطین را در چپ آلمان نمایندگی می کرد، متأسفانه در سال‌های گذشته کمتر مطلب تازه‌ای در بحث بر سر تحولات مقاومت فلسطین ارائه کرده است.II

در تظاهرات های دفاع از فلسطینی ها در سال‌های اخیر در کنار گروه های فلسطینی همچون صامدون (شبکه همبستگی با زندانیان فلسطینی)، چپ های رادیکال یا دقیقتر طیف های مائوئیست/خوجه ایست، همچون مبارزه جوان(Young Struggle)، بازسازی کمونیستی (KA) و حزب مارکسیست لنینیست آلمان(MLPD) نیز حضور داشته اند. به علاوه KA و MLPD هر یک در دو سال گذشته متون پایه‌ای حول مسأله فلسطین ارائه کرده اندIII. هر دو سند و مهمتر از آن موضع آن‌ها به شدت مشابهت دارند، و به نظر من بسیار اشتباه و حتی فجیع هستند: اینها نمونه‌هایی از اشتباهات بخش‌هایی از چپ و جنبش کمونیستی در رابطه با فلسطین ، هم در آلمان و هم در سطح جهانی می باشند. اشتباهاتی که یک همبستگی واقعی با فلسطین را ناممکن می کنند. به همین دلیل هم تصمیم به ارائه نقد زیر گرفته شد.

اما باوجود این ابتدا باید تأکید شود که چقدر خوب شد که KA و MLPD مواضعشان را علنی اعلام کردند! فقط در اینصورت امکان نقد و به زیر سؤال بردن آن‌ها امکان‌پذیر می شد. بسیاری از سازمان های دیگر نه این کار را می‌کنند و نه آن یکی را: به طور مثال DKP تا امروز رسما راه حل به اصطلاح دو دولت را اتخاذ کرده است، در حالیکه آن دسته از رفقای DKP که شناختی از این مسأله دارند و من با آن‌ها آشنایی دارم، شخصاً چنین موضعی را اشتباه می دانند. در عین حال من (با خوشحالی) تعجب کردم از اینکه سخنگوی این حزب در سال 2021 اعلام کرد که DKP تماس هایی با جبهه خلق برای آزادی فلسطین(PFLP) داردIV. بنابراین به نظر می‌رسد که در آن حزب هم قطعا شرایطی برای بریدن از مواضع قبلی در مسأله فلسطین وجود دارد.

اما ما به عنوان KO (سازمان کمونیستی) باید به وضوح از خود انتقاد کنیم: با وجود ظرفیتی که در ما در مورد مسأله فلسطین وجود دارد و با توجه به درک موجود در لزوم ارائه قطعنامه ای در مورد فلسطین و علی‌رغم این واقعیت که ما به عنوان سازمان کمونیستی (KO) در مسأله فلسطین رفتاری نسبتاً فعال و میلیتانت داریم، اما تا کنون به طور سیستماتیک به این مسأله نپرداخته ایم. ما در بیانیه های منفرد، هر چند مواضعی بسیار خوب و منحصربفرد در درون جنبش کمونیستی، حداقل در غرب و به‌خصوص در آلمان اتخاذ کرده ایمV اما تا کنون به طور مثال هیچ موضع رسمی و جمعی در باره به اصطلاح راه حل یک یا دو دولت یا درباره مسأله همبستگی با نیروهای آزادیبخش اسلامی نگرفته ایم. نقد زیر بر سند MLPD باید محرکی باشد در این جهت، و به همان نسبت باید لزوم اتخاذ موضع را به ما خاطرنشان کند.

2. نقدی بر موضع MLPD درباره فلسطین

بازسازی کمونیستی (KA) موضع خود را در درون متنی مفصل تر در یک بررسی مقطعی تاریخی از به اصطلاح مناقشه فلسطین گنجانده است. برعکس موضع MLPD در سندِ بسیار کوتاه تری و به شکل نکات برنامه‌ای ارائه شده است. از آنجا که موضع MLPD و KA شباهت بسیاری دارند و هر دو، موضعِ سازمان های دیگری در این طیف را نیز دربر می‌گیرند، من برای سادگی کار ،تمرکز خود را تا حدود زیادی بر MLPD می گذارم. از اینرو همۀ نقل قول‌ها، به متنِ خطوطِ پایه‌ایِ موضع گیری درباره مبارزه آزادیبخش فلسطین استناد می‌کنند مگر آنکه منبع دیگری ذکر شده باشد.VI

«حق موجودیتی» برای مستعمرات وجود ندارد!

MLPD در ابتدا ادعا می‌کند که آن‌ها «در همبستگی بدون قید و شرط با مبارزه مردم فلسطین برای آزادی ملی و اجتماعی» هستند. اما مواضع اتخاذ شدۀ زیر نشان می‌دهند که آن‌ها مبارزه آزادیبخش فلسطین را نه فهمیده اند و نه در واقع در «همبستگی بدون قید و شرط» با آن قرار دارند:

1. MLPD می نویسد: „ما حق موجودیت اسرائیل را به رسمیت میشناسیم.“ مشکل اساسی در همینجا نهفته است. این واقعیت که MLPD کلیشه تبلیغاتی امپریالیسم غربی درباره «حق موجودیت» اسرائیل را پذیرفته است، حاکی از آن است که نه به صورت مادی-علمی، بلکه به صورت غیرتاریخی، اخلاقی و اروپامحورانه با موضوع برخورد شده است. کسی که از «حق موجودیت اسرائیل» سخن می گوید، از قبل نیمی از دستور العمل صهیونیستی را پذیرفته است و نمی‌تواند به طور جدی با فلسطینی ها و مبارزه آزادیبخششان همراه باشد: 1. یهودیت ملیت نیست؛ این ادعا تنها یک افسانۀ نژادپرستانه-قومیتی(völkisch) مشترک بین ضد یهودیها و صهیونیستهاست.

اسرائیل یک دولت-ملت عادی نیست، بلکه یک پروژه مهاجرنشینیِ استعماری است که بر نابودی و یا تغییر یا آوارگی بومیان در فلسطین استوار است. مهاجرین تازه زمانی که این نابودی فیزیکی یا سیاسی فلسطینیان به پایان برسد، می‌توانند به یک ملت تبدیل شوند. آن‌ها تا آن زمان مخلوطی چند ملیتی هستند که به منظور تشکیل کلکتیوی جنگی و برای غارت سرزمینی که برای ملت سازی ضروری است، به هم پیوسته اند. دقیقاً همچون رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی؛ همچون رژیم های استعماری اروپایی در سراسر جهان؛ همچون رژیم های دست نشانده نازی ها در اروپا در جنگ جهانی دوم: اسرائیل هیچ حق موجودیتی ندارد! تمام.

2. MLPD از پیش با پذیرش دگمِ «حق موجودیت»، موضعِ راه حل به اصطلاح دو دولت را -حتی اگر تلاش کند تا آن را به گونه‌ای پیچ و تاب هم بدهد- پذیرفته است،VII: این حزب «برای مردم اسرائیل و فلسطین» یک «دولتِ دموکراتیک مشترک، که در آن برابری و احترام و اعتماد متقابل بدون تبعیض حاکم است» آرزو می کند. اما از قرار این هم «در نهایت و با همه پیامدهایش» جز در سوسیالیسم امکانپذیر نیست. پس باید نتیجه بگیریم که یک «نظام دموکراتیکِ دو دولتی به عنوان مرحله‌ای انتقالی» واقعگرایانه تر است.

تا اینجا نابخردی است زیرا چه کسی میتواند مدعی شود که موضوع باید این باشد که همه شهرک نشینان نژاد پرستی که آکنده از نفرت صهیونیستی هستند و اکثریت «مردم اسرائیل» را تشکیل می‌دهند، باید در فلسطین باقی بمانند؟ این آدم‌ها آن سرزمین را دزدیده اند. آن‌ها حاضر به تقسیم آن هم نیستند تا چه رسد به آنکه بخواهند چیزی از آن را پس بدهند. آنها از فلسطینی ها متنفرند و آن‌ها را خطرناک و مادون انسان‌ می‌دانند، و نمی‌خواهند در کنار آن‌ها زندگی کنند، آن هم به عنوان اقلیتی در کنار اکثریت فلسطینی، و تازه در سیستمی که با فلسطینی ها برابر هم باشند!

به علاوه بسیاری از این اشغالگران حداقل ملیت یک کشور دیگر را هم دارند، یعنی ملیت کشورهای (عمدتا اروپایی یا آمریکای شمالی) را که از آنجا به فلسطین مهاجرت کرده‌اند تا بتوانند در زمین های دزدیده شده زندگی خوبی داشته باشند، یا «برای صهیونیسم بجنگند». چپ ها در غرب باید بالاخره از تحمیل تصورات رمانتیکشان به دیگران دست بکشند: مسأله فلسطین، آرمانشهر آشتی بین فلسطینی ها و «اسرائیلی ها» نیست، -مساله آشکارا بر سر بقاست، بر سر مبارزه فلسطینی ها با شهرک نشینان برای حیاتشان است! این باید روشن باشد که ما حق نداریم جواز تبرئه اشغالگران صهیونیست را به دستشان بدهیم. در جریان استعمارزدایی فلسطین، این مسئله از یک طرف به مناسبات مشخص قدرت بستگی دارد و از طرف دیگر به سخاوت فلسطینی ها که آیا به آن شهرک نشینانی که می‌توانند با موضوع برابری با عرب‌ها کنار بیایند، اجازه ماندن خواهند داد یا نه. آن‌ها در هر حال «حقی» ندارند.

3. MLPD عملاً طرفدار راه حل دو دولت است و این مسخره است که بطور همزمان پیمان اسلو را هم، به عنوان خیانت رهبری سازمان آزادیبخش فلسطین به شدیدترین وجه محکوم می‌کند (هرچند که این کار صحیح استVIII). زیرا پیمان اسلو پیامدِ منطقیِ مسیری بود که فتح با راه حل دو دولت در پیش گرفته بود. این اما باید شکست می خورد، زیرا 1. صهیونیست ها هرگز آماده پذیرش راه حل دو دولت نبودند، آن‌ها همیشه تمام فلسطین را می‌خواستند (و حتی سرزمین هایی فراتر از آن را) و از زمان شکل گیریشان به دنبال توسعه طلبی بودند. 2. در سرزمین کوچکی همچون فلسطین وجود دو دولت غیر قابل تصور است. 3. از همه مسخره تر اینکه برای فلسطینی ها در این طرح اصلاً سرزمینی واحد هم در نظر گرفته نشده بود.

4 حتی خود طرح تقسیم سازمان ملل متحد در سال 1947 هم -که MLPD به آن متوسل می شود- نیز از همین نقیصه برخوردار است. این طرح نمونۀ بارزی بود از خودسری استعمارگران: قدرت‌های غربی ابتدا یهودیانِ رانده شده را به فلسطین ارسال کردند، زیرا خودشان حاضر به پذیرش آن‌ها نبودند. سپس این توده چند ملیتیِ پناهندگان، به عنوان یک «خلق» بازتعریف شدند و تحت رهبری صهیونیسم قرار گرفتند. و نهایتاً نه تنها بیشتر از نیمی از سرزمین فلسطین به این اقلیت داده شد، بلکه حاصلخیزترین مناطق و مهمترین مناطق ژئوپلیتیک به آن‌ها واگذار گردید. مشارکت اتحاد شوروی در این روند که ظاهراً مورد تحسین MLPD است، برای جنبش کمونیستی و برای وارث اولین کشور سوسیالیستی و همچنین برای رفقای آنزمان رهبری حزب کمونیست شوروی مایه شرمساری استIX. باید به صراحت گفت که اگر بتوان با اغراق از جنایتِ استالین، سخنی به میان آورد، درست همین به رسمیت شناختن اسرائیل بوده است. ما هنوز باید زمینه‌های این مسأله را بررسی کنیم. با وجود این تا همینجا هم می‌توان تصریح کرد که مسئله احتمالا بر سر محرزترین و ماندگارترین اشتباه رهبری شوروی (صرفنظر از ضدانقلاب 91-1989) است.

همبستگی با مبارزه آزادیبخش فلسطین – نه با «طبقه کارگر اسرائیل»!

5. کل ارزیابی غلط از روابط طبقاتی در فلسطین با درک اشتباه از اسرائیل به عنوان دولت-ملت و شهرک نشینان به عنوان ملت مربوط است. MLPD تلاش می‌کند تا اسرائیل را به مثابه یک جامعه طبقاتیِ عادی معرفی کند. او می‌نویسد: „در اسرائیل، هم مبارزه طبقاتی و جنبش اعتصابی اتحادیه ای وجود دارد و هم احزاب عربی-فلسطینی با مطالبات مشروع و جنبش ها و ابتکاراتی، که برای صلح عادلانه، حقوق فلسطینی ها، و علیه تصرف منازل یا علیه قوانین تابعیتِ نژادپرستانه فعالیت می کنند.“ البته همه این‌ها در اسرائیل وجود دارد، همانطور که در آفریقا و الجزایز تحت اشغال فرانسه هم وجود داشت. همینطور شکاف اجتماعی و تضادهای طبقاتی هم در درون مجامع شهرک نشینان وجود دارد.

اما این موضع(MLPD) انصاف را در مورد شرایط خاصِ درون چنین ساختاری رعایت نمی کند: 1. بخش اعظم طبقه کارگر «اسرائیل» در حقیقت از فلسطینی هایی با یا بدون پاسپورت اسرائیلی تشکیل شده است. آن‌ها سخت ترین، آلوده‌ترین و کم درآمدترین مشاغل را انجام می دهند، و در همان حال باید به اتحادیه های صهیونیستی که آن‌ها را نمایندگی نمی کنند، حق عضویت بپردازند. 2. جنبش حقوق مدنی فلسطین که MLPD مثال میزند، به طور عینی بخشی از جنبش آزادیبخش فلسطین است و نه «مبارزۀ طبقاتی درون اسرائیلی». 3. جمعیت شهرک نشینان مجموعه ای راسیستی است که به مثابه یک مجموعه، به هزینه فلسطینی ها زندگی می کند. حتی فقیرترین اسرائیلی ها نیز به طور مادی از سلب مالکیت، سرکوب، استثمار و آوارگی فلسطینی ها، هم در داخل اسرائیل و هم در کرانه غربی، بهره می برند. تطمیع طبقه کارگر، آنچنان که ما در آلمان با آن به خوبی آشناییم، در رابطه با کارگران و دهقانان «نژاد برتر» در درون یک مستعمره، ابعاد غیرقابل مقایسه‌ و فجیعی پیدا می کند.

در حالیکه اتحادیه هیستادرود که از جنبش کارگری اروپا سرچشمه می‌گیرد، به همراه کلکتیوهای کشاورزی (کیبوتصیسم) و «چپ صهیونیست»، از همان ابتدا نوک پیکان رهبری غصب استعماری زمین‌ها، پاکسازی قومی و نژادپرستی در پوشش «سوسیالیسم» را، هم علیه فلسطینیانِ غیر یهودی و هم علیه یهودیانِ عرب، به عهده داشتند، لایه‌های زیرینِ یهودی عرب دهه هاست که پایه اجتماعی راست افراطی را تشکیل می دهند. همچنین در اعتراضاتی که در سال‌های گذشته و بیش از همه در ماه های اخیر علیه رژیم نتانیاهو چندین هزار اسرائیلی را بسیج کرده است، اجماع صهیونیستی قابل تعرض نبوده است: پرچم های فلسطینیان تحمل نشده اند، و راسیسم و اشغال ساحل غربی قابل بحث نیستند، و فلسطینی های دارای پاسپورت اسرائیلی در این اعتراضات شرکت نکرده اند. پرچم همجنسگرایان و پرچم های رنگین کمان نباید باعث اشتباه شوند. مسأله این اعتراضات در نهایت بر سر رژه یک فراکسیون از «نژادِ برترِ» شهرک نشینان استعمارگر است که در‌واقع صرفاً نگران امتیازهای خودش است.X حزب MLPD سعی می‌کند که این واقعیت را تنها به «دهه ها تحریک و نفوذ صهیونیستی» نسبت دهد که «اثر خود را بر جامعه کارگری اسرائیل و توده ها» بر جای گذاشته است. MLPD در حقیقت خصوصیات ساختاری استعمار شهرک نشینی را درک نمی کند. نتیجه‌گیری هایش مبنی بر اتخاذ اقدام‌های متقابل با «کار اقناعی صبورانه و متحد»، گواهی بر پَرت بودن کامل از واقعیت‌های آنجاست.XI یک سوژه انقلابی در فلسطین وجود دارد، و آن هم جنبش آزادیبخش ملی فلسطینی هاست که همه طبقات جامعه فلسطینی (به جز بورژوازی کمپرادور) را در برمی گیرد.

MLPD در ادامه می گوید، این «در اساس اشتباه است که به علت سر‌خوردگی و بدبینی در میان کارگران و توده ها در اسرائیل یا به دلیل رخنۀ ارتجاعی و ناسیونالیستی، برای ناسیونالیسم فلسطینی اهمیت بیشتری نسبت به منافع طبقاتی قائل شویممتکبرانه و جاهلانه بودن این عبارت وقتی آشکار می‌شود که بدانیم مخاطب در اینجا فلسطینی ها هستند. این‌ها نباید نسبت به اسرائیلی ها «سرخورده» و «بدبین» باشند. باید به خاطر آورد که این توده ها از زمانی که در اسرائیل هستند، در اشغال، سرکوب، استثمار و آوارگی فلسطینی ها مشارکت داشته اند. بدون استثنا. هر اسرائیلی در زمین های به غارت رفته زندگی می کند. هر اسرائیلی باید خدمت نظامی انجام دهد. رژیم های اسرائیل چه راست و چه چپ به طور یکسان علیه فلسطینی ها و همسایگان عرب جنگ کرده اند. هرگز به جز در مورد لبنان در سال 1982، اعتراض گسترده تری وجود نداشته است. در بهترین حالت «توده های اسرائیلی» نزدیک به صد سال است که ذبح فلسطینی ها را نظاره می‌کنند و از آن بهره می برند، قاعدتاً اما آن را تشویق می‌کنند و یا حتی مستقیماً در قتل شرکت می کنند. مسأله در این میان این نیست که فلسطینی ها نسبت به «توده های اسرائیلی» ناامیدند، تعداد بسیار کمی از فلسطینی ها امیدی به آن‌ها بسته اند، حداکثر شاید در میان کمونیست های فلسطین. آن‌ها بودند که باید بطور دردناکی یاد می‌گرفتند که نمی‌توان روی «توده های اسرائیلی» حساب کرد، و سازمان هایی مثل جبهه خلق برای آزادی فلسطین (PFLP) و همچنین حزب کمونیست فلسطین این را تجربه کردند. اینک این بر عهده MLPD و دیگرانی است که از برداشت های آنها پیروی می‌کنندXII، که دست از توهم نسبت به «توده های اسرائیلی» بردارند!

6. جمله‌ای که در بالا نقل شد بیانگر بدفهمی در مسأله ملی نیز هست که در جنبش کمونیستی بسیار گسترده است: یعنی مبارزه طبقاتی و مسأله ملی اغلب در تقابل با یکدیگر و یا مجزا از هم در نظر گرفته می شوند.XIII اشتباه در اینجاست که مبارزه طبقاتی را در‌واقع به مثابه مبارزه‌ای اقتصادی و اجتماعی تصور کنیم و به آن کاهش دهیم. برعکس مسأله ملی (دقیقا همچون ستم جنسی و نژادی، و مسأله جنگ و صلح و غیره ) در حقیقت همانند مسأله استثمار بخشی از مبارزه طبقاتی است. گفتن اینکه «تضاد اصلی» در فلسطین، بین فلسطینی ها به عنوان یک ملت از یک سو و استعمار صهیونیستی از سوی دیگر است، به این معنا نیست که «ملیت فلسطینی بر فراز منافع طبقاتی قرار دارد»: صهیونیسم موجودیت فلسطینی ها را (چه کارگر و دهقان، چه بورژوا) نفی می کند. به همین دلیل است که آزاد کردن فلسطین در حال حاضر هدف استراتژیک اصلی است. حتی اگر این انقلابِ ملی تحت رهبری کمونیست‌ها صورت نپذیرد و بی‌واسطه به انقلابی سوسیالیستی فرا نروید-امری که در حال حاضر هم بسیار غیر واقعی به نظر میرسد-، باز هم دولت ملتی مستقل یک گام بزرگ برای طبقه کارگر فلسطین است. یک جامعه ی طبقاتیِ رها شده از ستم مستقیم خارجی، که در آن پرولتاریا بتواند در خود و برای خود متشکل و سازماندهی شود، در مقایسه با واقعیتی که ما امروز در فلسطین می‌شناسیم بُردی عظیم است: واقعیتی که در آن میلیون‌ها انسان در کشورها و سرزمین های مختلف پراکنده شده‌اند و تحت اشغال نظامی و تحریم اقتصادی، در کمپ های پناهندگی بسر می برند و از نظر اقتصادی کاملاً به اسرائیل و دولت های غربی و سازمان ملل وابسته اند، جامعه‌ای از خرده بورژواها و کارگران روز مزد و تحت استثمار مضاعف و سلب حقوق شده، که مدام در معرض ترور نژادی و گرفتار مبارزه‌ای روزانه برای بقا در زندان یا تبعید بسر می برند. آزادی کشور فلسطین عاجل ترین نیاز طبقه کارگر فلسطین است!

علیه تفرقه و افترا به مقاومت فلسطین!

7. نقطه نظرات MLPD از این هم فراتر می رود: پس نه تنها در اولویت قرار دادن مبارزه آزادیبخش فلسطین اشتباه است، بلکه همکاری «با نیروهایی ارتجاعیِ فاشیستی و شبه فاشیستی همچون حماس و سازمان «جهاد» هم -که یا (مستقیم و غیر مستقیم) با دیکتاتوری فاشیستی و امپریالیستی ایران مربوطند و یا اصلاً به آن‌ها وابسته اند»- فاجعه است.XIV این انتقاد به وضوح به چپ فلسطین و بیشتر به جبهه خلق برای آزادی فلسطین (PFLP) اشاره دارد که MLPD با آن در ارتباط است. زیرا هم «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» و هم «جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین» با حماس و جهاد اسلامی همکاری می کنند: عملیات نظامی مشترک بر علیه رژیم صهیونیستی انجام می دهند، تماس های دیپلماتیک برقرار می کنند، به یکدیگر تبریک و تسلیت می گویند، از شهدای یکدیگر تقدیر می کنند، و خود را در مقاومت در برابر تل آویو و رژیم همدست آن در رام الله متحد می دانند.

ایران و همچنین رژیم بعث سوریه و حزب الله لبنان هم به عنوان شرکای استراتژیک در نظر گرفته می شوند. حالا MLPD دوستانش در جبهه خلق برای آزادی فلسطین را متهم می‌کند که با فاشیست ها همکاری می کنند.XV باید صبر کرد تا این موضع تأثیر خود را بگذارد. نتیجه آن در موضع MLPD در برابر عملیات های مشخص مقاومت آشکار می‌شود: آن‌ها اقدام تلافی جویانه در مقابل قتل عام جنین، که طی آن چندین شهرک نشین اسرائیلی در اورشلیم شرقی در 27 ژانویه ی امسال به ضرب گلوله کشته شدند را بعنوان «یهودستیزی»، «ارتجاعی» و «عمل از روی یاس» و «ضد مردمی» قلمداد کردند.XVI [برعکس] برداشت توده های فلسطینی از این اقدام خودش را، در جشن در خیابانها و در زندانها، و در الگو برداری از این حملۀ شگفت انگیز نشان داد: از آن زمان هر روزه نه فقط نظامیان اسرائیلی بلکه شهرک نشینان هم مورد حمله قرار میگیرند. مبارزین جبهه خلق برای آزادی فلسطین هم در این حملاتی که تعداد زیادی در طول هفته‌های گذشته جانشان را گذاشتند، مشارکت دارند. جبهه خلق برای آزادی فلسطین عملیات علیه شهرک نشینان در اورشلیم شرقی را علناً «عملیات قهرمانانه» و «تجسم اراده خلق ما» نامید. جبهه خلق از خیری القام، فلسطینی جوانی که عملیات را انجام داده و کشته شد، بعنوان «قهرمان مقاومت» قدردانی کرد.XVII این جبهه همچنین در جشن هایی که پس از آن در غزه برگزار شد شرکت نمود.XVIII پس آیا PFLP هم، ترور فاشیستی و یهودستیزانه مرتکب می‌شود و آنرا جشن می گیرد؟

نه- آن هم بخشی از مقاومت مردمی فلسطینیان است، درست مثل حماس، جهاد، گردان شهدای الاقصی، جبهه دموکراتیک خلق فلسطین و عرین الاسود(کُنام شیران)XIX. هرکس که به طور جدی اندکی با تاریخ حماس آشنا باشد می‌داند که حماس مدتهاست دیگر آن سیاست فوق محافظه کارانه و فرقه گرایانۀ دوران بنیانگذاری را دنبال نمی کند. بلکه جریانی ملی مذهبی است که از عملگرایی و تناقضات (به معنای خوب و بد آن) تأثیر می پذیرد. علاوه بر این حماس تاکنون مسیر مقاومت ثابتی را علیه رژیم استعمارگر صهیونیست حفظ کرده است. هدف مرکزی آن‌ یک دولت اسلامی نیست، هرچند ممکن است که باشد- و هرچند افرادی که در غرب از فلسطینی ها حمایت می‌کنند باید به این امر آگاه باشند که ممکن است چنین دولتی اولین نتیجۀ بعد از آزادی فلسطین از استعمار صهیونیستی باشد. و این به فلسطینی ها بستگی دارد. و یک چنین دولت اسلامی آزاد شده ملی هم، در هر حال گامی به پیش خواهد بود.XX در هر صورت حماس سالهاست که اولویت اول را به آزادی فلسطین داده است. و در این رابطه با ملی گرایان سکولار و همچنین نیروهای سوسیالیست و کمونیست‌ همکاری می کند.

به عنوان مارکسیست نباید هنگام سخن گفتن از ایدئولوژی از خصلت طبقاتی غفلت کنیم: حماس حزب بورژوازی کوچک و بورژوازی ملی است. همین در مورد جهاد اسلامی هم -که بسیار کوچکتر و دارای نفوذ کمتری در میان توده هاست و با ایران رابطه تنگاتنگی دارد- مصداق دارد. هم حماس و هم جهاد اجزاء اصلی مقاومت فلسطین چه بلحاظ سیاسی و چه بلحاظ نظامی هستند.XXI علیه آن‌ها بودن به معنای مخالفت با مقاومت فلسطین در واقعیت موجود است! حتی اگر این برای MLPD و بازسازی کمونیستی (KA) و غیره روشن هم نباشد، فاصله گرفتن از آن‌ها و فعالیتشان در عمل به معنای فاصله گرفتن از فعالیت جبهه خلق برای آزادی فلسطین (PFLP) و دیگران است. حتی بیشتر از آن: وقتی که بخش بزرگی از جنبش همبستگی با فلسطین در آلمان، اگرچه نه حتی اکثریت، حماس و جهاد را طرد می کنند، کاری نمی‌کنند به جز اعمال سیاست تفرقه. آن‌ها بدین ترتیب در زمین اسرائیل و امپریالیسم آلمان در مشروعیت زدایی از مقاومت فلسطین و سرکوب فلسطینیان در این سرزمین بازی می‌کنند.XXII پس آن‌ها تفرقه می‌اندازند و دیگران حکومت می کنند.

مواجهه درست با تبلیغات مسلط

8. آنچه به روشنی جلب توجه می کند، نیاز MLPD به این است که در برابر اتهام یهودستیزی از خود دفاع کند. از هر ده نکته سه تای آن علیه یهودستیزی بیان می شود، و در دیگری با «نیروهای ارتجاعی و فاشیست یا شبه فاشیست» در میان فلسطینیان مرزبندی می کند. این نگرانی آنها که، مبادا به عنوان یهودستیز بی‌اعتبار شوند با توجه به کمپین های نفرت و افترای بی رحمانۀ ضدفلسطینی در سالهای گذشته که شامل حال MLPD هم شده است، قابل فهم استXXIV. با وجود این تأکید بیش از حد بر یهودستیزی بیانگر یک موضع دفاعی بسیار مسأله دار است: این ما نیستیم که یهودیان، اسرائیلی ها و صهیونیست ها را در یک مجموعه قرار می دهیم، بلکه صهیونیست ها و متحدین غربی آنها هستند. نه کمونیستها و نه عرب‌ها هیچگاه با یهودیان مشکلی نداشته اند. این مشکل غربیان و به عبارت دقیقتر یهودستیزان لیبرال و محافظه کار و فاشیست و فئودالش بوده است. ما مجبور نیستم خود را در رابطه با یک پروژه راسیستی نسل کشی تبرئه کنیم، بلکه آن‌هایی باید این کار را بکنند که [امروز هم] از موجودیت چنین پروژۀ نسل کشی استعماری در فلسطین دفاع می کنند!

با این حال MLPD با پذیرش افسانه صهیونیستی «ملت یهود» هم دچار لغزش شده است، و در دام گفتمان مسلط درباره فلسطین و «یهودستیزی» ادعایی گرفتار آمده است. نقطه اوج مسأله آنجاست که MLPD هم این را برمی گزیند و با دادِ سخن دادن درباره «یهودستیزی» در ارتباط با محافل عرب خرده بورژوا و بورژوا، تروتسکیستها و بخشی از چپ های خرده بورژوا را با خود همراه می کند.

به طور خلاصه باید گفت که MLPD برخلافِ ادعایِ موردِ تأکیدِ اولیه‌اش یعنی در همبستگیِ «بدون قید و شرط با مردم فلسطین برای رهایی ملی و اجتماعی» بودن، در حقیقت 1. نه به لحاظ نظری، خودِ این مبارزۀ آزادیبخش و دشمن استراتژیکش رژیم صهیونیستی را درک می کند و نه برخورد مشخصی با این یا آن واقعیت داردXXV. از طرف دیگر 2. MLPD روایتهای صهیونیستی را پذیرفته است، بطوری که در معرض بخشی از تبلیغات ضد فلسطینی قرار می گیرد، بخشی از آن‌ها را از آن خود می‌کند و حتی از نظر استدلالی به موضعی دفاعی در می غلطد. 3. و به دنبال دو نکتۀ اول، چشم اندازهای راهبردی که MLPD در ارتباط با فلسطین طرح می‌کند، یعنی «برادری» بین طبقه کارگر فلسطین و اسرائیل و راه حل دو دولت به مثابه مرحلۀ انتقالی، توهمی بیش نیستند، زیرا رفقای فلسطینی در هر حال در این موارد به اندرزهای نامربوط گوش نمی دهند، و از اینرو این مشکل بزرگی نیست. مشکل جدی‌تر این است که: 4. فاصله گرفتن جنبش همبستگی با فلسطین با بخش‌هایی از مقاومت می‌تواند در عمل به انشعاب و تضعیف جنبش آزادیبخش فلسطین بیانجامد. جنبش همبستگی بدین ترتیب به ضد خود تبدیل خواهد شد.

پاسخ باید این باشد: 1. افسانه‌های صهیونیستی را مدام افشا کنیم، قاطعانه به تقابل با پروپاگاند مسلط دست بزنیم و مردد نشویم! 2. باید خود را آموزش دهیم و با مقاومت فلسطین و بازیگرانش کاملاً واقعی و مشخص برخورد کنیم، و با آن‌ها تبادل نظر نماییم! 3. فقط در اینصورت می‌توانیم از آنان بیاموزیم و با آن‌ها بر روی این مسأله کار کنیم که، وظایف مشخص همبستگی با فلسطین در آلمان چه باید باشد. و 4. باید با شکاف در درون مقاومت مخالفت کنیم، یعنی باید همبستگی خود را با همه اشکال[مقاومت] و همه بازیگرانش اعلام کنیم.

مؤخره:

حال و پس از خواندن مقاله رفیق نوئل، احتمالاً شما هم با ما توافق خواهید داشت که صراحت و جهتگیری انقلابی نوشته مایه خرسندی فراوان است. اما دلیل اصلی پرداختن به این مقاله مسلما اظهار شگفتی و تحسین نویسنده نیست. خواننده هوشمند باید این را دریافته باشد که رویکرد نویسنده در این مقاله در نقد چپ به ‏اصطلاح رادیکال آلمان در خصوص مسئله فلسطین حاوی نکات با اهمیتی است که بخش بزرگی از چپ جهانی و از جمله چپ ‏دموکراسی دوست ایران را هم در بر میگیرد.

رفیق نوئل در نقد نظرات این چپ در رابطه با مسئله فلسطین، اسرائیل را نه یک کشور، و جامعه یهودیان اسرائیل را نه یک ‏دولت-ملت، بلکه آن را پروژه ای اساسا امپریالیستی و دژی نظامی در غرب آسیا و شمال و شرق آفریقا می داند که پس از جنگ ‏جهانی اول و دوم برای حل معضل اروپا از یکسو و پیشبرد سیاست های امپریالیستی در منطقه از سوی دیگر ساخته و پرداخته ‏شده است.‏

موضع نویسنده بر این اساس نه تنها در تقابل با پیمان ارتجاعی اسلو و "راه حل دو دولت" و فانتزی همزیستی فلسطینی و اسرائیلی ‏قرار میگیرد بلکه اساسا چیزی به نام "حق موجودیت اسرائیل" را مردود میشمارد که دائم از سوی این بخش از چپ در همسویی ‏با متحدان ترانس آتلانتیکش غرغره میشود.‏

نوئل همزیستی مسالمت آمیز با شهرک نشینان و اشغالگران فلسطین، تحت عنوان اتحاد طبقاتی کارگران یهودی و ‏فلسطینی را نیز که از سوی بخشی از چپ تجویز می شود، مورد حمله قرار می دهد و به درستی تاکید می کند که چنین راهکاری ‏واقعیت تاریخی استعمار فلسطین، اشغال سرزمین فلسطینیان و کوچ دادن آنها را نادیده گرفته و پیام آن به فلسطینیان، تحمل شهرک ‏نشینان و اشغالگران و جستجوی راه حلی برای همزیستی با پروژه امپریالیستی کشورهای غرب است. بدین ترتیب او به حق ‏هیچ راه حلی به جز دفع این پروژه و دژ امپریالیستی از منطقه و بازگرداندن سرزمین فلسطینیان به آنان را برنمی تابد.‏

نویسنده همچنین موضع درستی در مورد اعتراضات ماه های اخیر علیه نتانیاهو اتخاذ می کند. در تأیید نظر او باید گفت که در مرکز این "جنبش اعتراضی" که بخش بزرگی از چپِ جهانی و نیروهای ضد استبداد، لیبرال و طرفدار ‏دموکراسی بدان امید بسته اند - و آن را به منزلۀ مقاومتِ مدنیِ جامعۀ اسرائیل در برابر دیکتاتوری تحسین می کنند-، بخشی مرفه ‏از یهودیان دو یا چند ملیتی اسرائیل قرار دارند که هم اکنون محل اقامتِ دومشان را در کشورهای غربی یا حتی در چین و ‏آرژانتین مهیا کرده و آماده مهاجرتِ معکوس از اسرائیل به اقامتگاه جدیدشان هستند. آنها نیز همچون دوستان مرفه و سلبریتی های ‏ایرانی شان حالا که خرشان از پل گذشته و حفظ اسرائیل سخت تر شده و مستلزم تداوم تندرویهای سیاسی و رژیم های توتالیتری ‏همچون نتانیاهو است، به فسخ میثاق روی آورده اند. جنبش آن ها واکنشی است برعلیه شهرک نشینان فقیرتر که پایه اجتماعی ‏نتانیاهو را تشکیل می دهند. این شهرک نشینانِ فقیر و کارگران صهیونیست هستند که باید خود را برای روزهای سختِ اسرائیل ‏آماده کنند. آن ها هستند که برای حفظ جایگاه برتر و محافظت از زمین ها و اموالی که غارت کرده اند ناچار به حمایت از رژیمی ‏هرچند فاسد اما تندرو هستند تا بتوانند به کمک آن با فلسطینیان بجنگند.‏

در هر حال این شکاف اجتماعی در بین اشغالگران و سارقین نباید به توهم امکان وحدت اسرائیلی-فلسطینی و ایجاد جامعه ای ‏متشکل از اسرائیلی ها و فلسطینیها دامن بزند. این شکاف تنها از آن جهت اهمیت دارد و میتواند مایه شعف باشد که با درگیر کردن ‏جناح های مختلف اسرائیلی با هم، راه فروپاشی اسرائیل، آزادی فلسطین و احیانا انکشاف مبارزه طبقاتی و کمونیستی در ‏خاورمیانه را باز کند. از همینجا هم می توان به شان نزول و زمینۀ تاریخی تالیف و انتشار مقالۀ رفیق "نوئل بامن" پی برد. با تثبیت ‏دولت بشار اسد و تضعیف یا به پایان رسیدن نقش آمریکا در خاورمیانه و کاهش حمایت آن از اسرائیل، و با تقویت جایگاه منطقه ‏ای ایران و افزایش نفوذ چین و چرخش عربستان، و با ظهور جهان چند قطبی باید منتظر ظهور رویکردهای مشابه متعددی در ‏غرب هم باشیم. با وجود این فراهم شدن زمینه های مادی و عینی رویکرد جدید چیزی از اهمیت پیشگامی و شجاعت این رفیق در ‏برملا کردن ماهیت این چپ "رادیکال" کم نمی کند.‏

علاوه بر آنچه گفته شد نویسندۀ مقاله، همصدایی بخشی از جریانات چپِ به اصطلاح رادیکالِ آلمان با متحدان غربی را که عملیات ‏تلافی جویانۀ فلسطینیان در میان اشغالگران و شهرک نشینان را جنایتکارانه مینامند و سازمان هایی چون حماس و جهاد اسلامی ‏فلسطین را تروریست خطاب می کنند، در تضاد آشکار با ادعای آنان در "همبستگی بی قید و شرط" با مقاومت فلسطین ارزیابی ‏می کند و آن را در جهت ایجاد تفرقه در صفوف مقاومت فلسطین معرفی می نماید. وی در این رابطه همبستگی و همکاری بین ‏گروه های فلسطینی چپ از جمله "جبهه خلق برای آزادی فلسطین" و "حماس" و "جهاد اسلامی فلسطین" را (که به ادعای نویسنده ‏هم اکنون هم تا حدود زیادی در عرصه عملیاتی و سیاسی جریان دارد) شرط ضروری برای پیروزی آرمان فلسطین می داند و ‏معتقد است که "جنبش همبستگی با مقاومت فلسطین" هم باید بر اساس اتحاد بین نیروهای واقعی در فلسطین سازمان داده شود و نه ‏برای ایجاد تفرقه میان آنان. نویسنده می گوید: "یک سوژه انقلابی در فلسطین وجود دارد، و آن جنبش آزادیبخش ملی فلسطینی ‏هاست که همه طبقات جامعه فلسطینی (به جز بورژوازی کمپرادور) را در برمی گیرد."‏

رفیق نوئل در این هم که اسرائیل را یک جامعه طبقاتی عادی نمی داند، محق است. در جامعه ای که در آن راسیسم و آپارتاید حاکم ‏است برقراری اتحاد طبقاتی میان کارگر صهیونیست و کارگر فلسطینی توهمی بیش نیست، همچنان که در آفریقای جنوبی دوران ‏آپارتاید تلاش برای یافتن کارگر سفیدپوست برای ایجاد اتحاد طبقاتی با کارگر سیاه پوست احمقانه بود. کارگر اسرائیلی که خانه ‏یک کارگر فلسطینی را خراب کرده و بر روی آن مسکن خود را بنا نموده، چگونه می تواند متحد کارگر فلسطینی باشد؟! ‏

بی تردید نظر نویسنده در مخالفت با "راه حل دو دولت"، "پیمان اسلو" و "حق موجودیت اسرائیل" هم موضعی اصولی است. او ‏همچنین برداشت واقعگرایانه ای از ظرفیتهای اتحاد طبقاتی در فلسطین دارد. و بدون شک همانطور که رفیق ما تاکید می کند، ‏موضع ‏MLPD‏ و دیگر سازمانهای چپ مدنی در همزبانی با صهیونیسم و متحدین آمریکا و اسرائیل در تروریستی خطاب کردن ‏نیروهای مقاومت فلسطین از جمله حماس و جهاد اسلامی فلسطین، یا فاشیستی و شبه فاشیستی نامیدن آن ها و همچنین جنایتکارانه ‏نامیدن عملیات تلافی جویانه فلسطینیان در شهرهای اسرائیل، آب ریختن به آسیاب کشورها وسازمان های بین المللی وابسته به ‏بورژوازی غرب و در جهت تضعیف مبارزۀ فلسطینیان علیه این دژ سرمایه داری غرب است. از این گذشته ارزیابی و انتقاد این ‏رفیق از مشارکت اتحاد شوروی در واگذاری سرزمین فلسطین به اقلیتی از یهودیان مقیم و صهیونیستهای کوچ داده شده به منطقه ‏را هم باید نقدی به جا از معامله و همزیستی آن اردوگاه با غرب و اجحاف و حتی جنایتی در حق مردم فلسطین تلقی نمود.‏

با وجود همه اینها نوشته رفیق نوئل حاوی مواضعی نیز هست که نمی‌توان با آن‌ها موافق بود. علیرغم آنچه گفته شد نویسنده نکته ای را که از دید کمونیست ها چه در جریان مقاومت فلسطین و به چالش کشیدن ‏آمریکا در منطقه و جهان و چه در نبرد اوکراین دارای اهمیت حیاتی است و مسئله را از یک مبارزۀ صرف برای رفع ستم ملی ‏در فلسطین یا مبارزه علیه تجاوزی امپریالیستی متمایز می کند، نادیده می گیرد.‏

او می گوید: "مبارزه طبقاتی و مسأله ملی اغلب در تقابل با یکدیگر و یا مجزا از هم در نظر گرفته می شوند. اشتباه در اینجاست ‏که مبارزه طبقاتی را در‌واقع به مثابه مبارزه‌ای اقتصادی و اجتماعی تصور کنیم و به آن کاهش دهیم. برعکس مسأله ملی (دقیقا ‏همچون ستم جنسی و نژادی، و مسأله جنگ و صلح و غیره) در حقیقت همانند مسأله استثمار بخشی از مبارزه طبقاتی است."‏

این حکم در مورد فلسطین ممکن است تماماً و یا با برخی ملاحظات درست باشد. اما در مورد مسأله ملی به طور کلی به هیچ وجه نمی‌توان چنین حکمی را صادر نمود. برخلاف تصور نویسنده، اهمیت این مقاومت برای کمونیست ها در کنار دفاع از ملت ستمدیده فلسطین در نقش بلاواسطه ای ‏است که شکستن دژ اسرائیل و کوتاه کردن دست غرب از منطقه در انکشاف مبارزه طبقاتی و کمونیستی و حرکت به سمت ‏خاورمیانه ای سوسیالیستی دارد. هدف کمونیستها به طور ابتدا به ساکن مبارزه برای رفع ستم ملی در فلسطین یا کردستان نیست. و ‏آنچه که مبارزه در این دو سرزمین را نیز از هم متمایز می کند تنها تفاوت در شدت ستمهای وارده به آنها نیست، بلکه نقش و ‏جایگاه آن دو در ژئوپلیتیک و صف بندی های جهانی و تاثیری است که هریک از این دو نیرو می توانند بر انکشاف مبارزه ‏طبقاتی در منطقه و یا انسداد آن داشته باشند. آنچه ما را در سالهای گذشته به مخالفت با پروژه کشورسازی از کردستان یا نقش ‏رژاوا در سوریه واداشت، جهت گیری عملی و ایدئولوژیک آن به نفع سرمایه داری غرب و نقش مخربی بود که در انسداد و ‏تخریب مبارزه طبقاتی در منطقه بازی میکرد. تمایز مقاومت در فلسطین در حال حاضر این است که پیشروی مقاومت فلسطین به ‏تضعیف بورژوازی متجاوز غرب، ماشین جنگی آن، ایدئولوژی مسلط لیبرال دموکراسی و دیگر ابعاد آن می انجامد و به طور بلاواسطه امکاناتی را برای ‏انکشاف مبارزه طبقاتی فراهم می نماید.‏

بدیهی است که کمونیست ها باید به توازن نیروها آگاه باشند و از تضادهای درون بورژوازی جهانی به نفع خود استفاده نمایند و با ‏قرار دادن گوه در درون شکاف ها به در هم شکستن سرمایه داری کمک کنند، اما وظیفه بلاواسطه کمونیست ها تقویت احزاب ‏بورژوایی نیست. همسویی های تاکتیکی و بده بستان با احزاب بورژوایی در شرایط مشخص تنها در صورتی مجاز هستند که حاصل ‏خود را در افزایش نیروی کمونیست ها و اخذ امتیازات طبقاتی نشان دهند.‏

تاکید صرف بر حق تعیین سرنوشت یا مؤلفه ستم ملی نمی تواند چگونگی ارزیابی ها و موضع گیری ها و چرایی همسویی های ‏سیاسی و نظامی کمونیست ها را توضیح دهد. همینطور که صِرف مقابله کوتاه یا دراز مدت نیروهای سیاسی و کشورها با ‏‏"امپریالیسم" نیز لزوما نباید کمونیست ها را به پیوستن به آن ها ترغیب کند. این منافع طبقاتیِ کارگران در ابعاد تاریخی است که به ‏همسویی یا دوری های تاکتیکی آن ها با نیروهای ضد صهیونیست یا ضد امپریالیست معنا می دهد. کمونیستها مجاز نیستند که دفاع ‏از مقاومت فلسطین را به پذیرش هژمونی حماس و توهم پراکنی نسبت به ماهیت طبقاتی آن پیوند بزنند. مبارزه علیه پایگاه های ‏سرمایه داری غرب در منطقه خاورمیانه و تضعیف آن باید بطور بلاواسطه به تقویت کمونیسم و سازمان های طبقاتی آن ها ‏بیانجامد و نه به تقویت بورژوازی فلسطین با وعده آینده ای نامشخص به طبقه کارگر.‏

تاکید نویسنده بر "واقعیتهای" جاری در مقاومت فلسطین و پذیرش عملی هژمونی حماس، کمونیست ها را عملا به تسلیم به این ‏‏"واقعیت" موجود فرا میخواند، بدون آنکه توجه نماید که تا همین 40 سال پیش، این چپ انقلابی و کمونیست ها‎ ‎بودند که در کنار ‏سازمان های فتح و ساف وزنه ای قابل توجه را در مقاومت فلسطین تشکیل می دادند. برجسته کردن وزنه حماس در واقعیت ‏موجود ناشی از نادیده گرفتن وقایعی است که طی 40 سال گذشته به تضعیف کمونیسم منجر شده است. رفیق نوئل در برابر نقش ‏سرمایه داری غرب در تقویت اسلامگرایی و جریاناتی مثل حماس در منطقه برای حذف اتحاد شوروی و تضعیف و نابودی چپ ‏انقلابی و کمونیسم و در نتیجه غلبه بر سازمانهای فلسطینی سکوت می کند. او حتی توجه نمی‌کند که همین حماس پس از آغاز جنگ داخلی در سوریه در صف ارتجاع شیوخ عرب و در کنار قطر و امارات و عربستان قرار گرفت و دفاتر خود را در سوریه تعطیل کرد. تنها پس از آشکار شدن ناکامی جانوران اسلامی در سوریه بود که حماس نیز موضع خود را به آرامی تغییر داد. کار کمونیست ها پذیرش یا تفسیر واقعیت موجود ‏نیست، تغییر آن است. این موازنه می تواند و باید دوباره تغییر کند.‏

اشتباه دیگر رفیق نوئل این است که شرایط کنونی و جنبش مقاومت فلسطین را با دوران استعمار و جنبش های آزادیبخش ‏ضداستعماری مقایسه می کند، و بورژوازی ملی و "غیرکمپرادور" را موتور استقلال و رهایی از استعمار تلقی می نماید. نکتۀ ‏دیگر اینکه علیرغم اشاره های نویسنده به نقش شهرک نشین ها و شهرک ها، تشابهاتی که بین فلسطین و مستعمرات پیشین کشورهای اروپائی به میان کشیده می‌شوند، فلسطین را نیز همچون مستعمرات پیشین جلوه گر می کنند. در حالیکه اسرائیل بیشتر پایگاهی سیاسی نظامی ‏در منطقه خاورمیانه است و فلسطین هم مستعمره ای شبیه مستعمرات قرن نوزده و بیست نیست. سرزمین های اشغالی فلسطین نه ‏الجزایر تحت استعمار فرانسه است، نه هندوستان تحت استعمار انگلیس، نه منبع مواد خام یا طلا برای استعمارگران است، و نه از ‏آن درآمدی برای غرب حاصل میشود.

اسرائیل در وهله اول یک پروژۀ کلانِ ژئوپلیتیکی- نظامی برای حل مسأله یهود در اروپا و ایجاد اهرمی مؤثر برای کنترل یک منطقه حیاتی در جهان و بعدها برای جلوگیری از ایجاد اتحادهای ‏بورژوایی عربی- اسلامی خاورمیانه بوده است. و البته طبیعی است که هدف کمونیست ها از دفع اسرائیل ایجاد و توسعه چنین بلوکی از ‏بورژوازی در خاورمیانه نیست. دفع اسرائیل برای کمونیست ها به منزله ایجاد فرصتی برای تقویت مبارزه طبقاتی و سوسیالیستی ‏در منطقه است. در این ارتباط البته وجود همسویی هایی با جریانات بورژوایی و اسلامگرا در منطقه در عرصه تاکتیک و عملیات ‏متصور است، همچنانکه میتوانست در سوریه و با دولت بشار اسد و یا در اوکراین فعلی قابل تصور باشد. اما همانطور که اشاره ‏شد هدف از این همسویی ها در مقاومت مقابلِ نیروهای تجاوزگرِ متحدینِ غربی باید تقویت جنبش سوسیالیستی و باز کردن چشم ‏انداز یک خاورمیانه سوسیالیستی و اخذ امتیازات طبقاتی باشد و نه آزادی فلسطین تحت هژمونی جریانات بورژوایی. آن هم ‏جریاناتی که در ضدیت با کمونیسم اگر هارتر از رقبای غربیشان نباشند، بهتر از آن‌ها هم نیستند.‏

اینکه حماس به ادعای نویسندۀ مقاله، امروز دیگر نیروهای غیرمذهبی را هم تحمل می کند، چیزی از ماهیت ارتجاعی و ضد ‏کمونیستی آن کم نمی کند. کمونیستها نمیتوانند این توهم را در میان کارگران فلسطینی دامن بزنند که حماس به نوعی نماینده منافع ‏آنها هم هست. نیروهای بورژوایی چه در شکل سکولار و چه در فرم مذهبی اشان بارها به آوارگان و زحمتکشان فلسطین و ‏آرمان فلسطین خیانت کرده و باز هم در زد و بند با دولت های ارتجاعی منطقه خیانت خواهند کرد. معرفی مسئله فلسطین صرفا ‏در چارچوب درگیری بین فلسطینیان و اشغالگران استعمارگر و صهیونیستها و غفلت از ماهیت بورژواییِ کل این نزاع، و چشم ‏بستن بر تعامل و رابطۀ کشورهای منطقه با نیروهای فلسطینی درگیر، صفوف طبقه کارگر و زحمتکشان فلسطین را باز هم در ‏چنگال رقابت های جناح های مختلف بورژوازی در فلسطین و منطقه و در آتش درگیریهای ژئوپلیتیکی آنها شقه شقه می کند. ‏کمونیست ها باید با برنامه و نیرو و چشم انداز خودشان در مقاومت فلسطین شرکت کنند. آن ها باید مقاومت فلسطین را به هدف ‏خاورمیانه ای سوسیالیستی پیوند بزنند و زحمتکشان منطقه را حول این پرچم جمع کنند. این نه تنها قابل تصور است بلکه تحولات ‏کنونی در جهان آن را میسر هم کرده است. ‏

به رویکرد رفیق نوئل و تاکید او بر وحدت درون خلقی ملت فلسطین آن هم تحت هژمونی حماس و به بهانۀ "واقعیت موجود" از ‏زاویه ای دیگر هم می توان نگریست. اتخاذ چنین رویکردی توسط کمونیستها نه تنها به انحرافات جبران ناپذیری در اتخاذ ‏استراتژی و تاکتیک میانجامد بلکه نشان دهنده معضل تئوریکی هم هست که جنبش کمونیستی را در یک قرن گذشته به خود مشغول ‏کرده است. و آن هم درکی است خرده بورژوایی از توسعه سرمایه داری در جهان که تضاد خلق و امپریالیسم و وحدت درون ‏خلقی را جایگزین تضاد کار و سرمایه و مبارزه طبقاتی می کند. ما در ایران چنین انحرافاتی را در مواضع حزب توده با ضربات ‏مرگباری که بر مبارزه طبقاتی وارد آورد تجربه کرده ایم.‏

مطابق این رویکرد، مبارزه با سرمایه داری حداکثر تکمیل کننده ی مبارزه با امپریالیسم و فرعی بر آن است. و پرولتاریا و ‏متحدینش در راه مبارزه با امپریالیسم "مسلما" یا احتمالا بالاخره روزی با سرمایه داری هم درگیر خواهند شد. همین رویکرد بود ‏که در نزاع اخیر در اوکراین چپها و برخی از احزاب کمونیست اروپایی را نیز در سردرگمیِ یافتن امپریالیستها دچار تذبذب نمود ‏و عملا آن ها را در اردوی ناتو قرار داد. در حالیکه به عکس از نقطه نظر مارکسیستی، پرولتاریا فقط در مسیر مبارزۀ طبقاتی ‏برای انقلاب اجتماعی و در راه در هم شکستن بورژوازی و دولتش است که به ناگزیر با امپریالیسم و سیاست های آن مواجه و ‏درگیر خواهد شد. نقطه عزیمت کمونیسم اساسا انکشاف تاریخی مبارزه طبقاتی پرولتاریاست و نه این که از مبارزه ‏ضد امپریالیستی آغاز کند.‏

رفیق ما که به درستی بر ناممکن بودن و مسخره بودن اتحاد طبقاتی میان فلسطینیان و اسرائیلی ها و بر اهمیت آزادی فلسطین ‏برای طبقه کارگر فلسطین تاکید می کند، توجه ندارد که دهه هاست که آزادی فلسطین نتوانسته در اتحاد با بورژوازی - حتی در ‏شرایطی هم که چپ انقلابی در آن وزنه ای قابل توجه بود- حاصل شود. جناح های مختلف بورژوازی فلسطین بارها به خاطر ‏منافع خودشان و تحت فشار یا زد وبند کشورهای منطقه، بر سر آرمان فلسطین معامله کرده اند. چرا باید تصور کرد که تعهد ‏حماس و جهاد اسلامی به آرمان فلسطین الزاما بیشتر از ساف و فتح است! امروز وابستگی یا تعلقات جریانات اسلامگرای ‏فلسطینی به کشورهای ذینفع منطقه و تنظیم روابطشان بر اساس منافع آن کشورها بر کسی پوشیده نیست. آنهم در شرایطی که ‏جریاناتی مثل جبهه خلق برای آزادی فلسطین که روزگاری میتوانستند وزنه ای در مقابل سازش های جریانات ملیگرای فلسطینی ‏باشند دیگر آن کارایی سابق را هم ندارند. از طرف دیگر دوران همان ‏اتحادهای عقیم دولت های عرب بر سر آرمان فلسطین هم نه تنها بسر آمده بلکه جریانات فلسطینی درگیر در مقاومت فلسطین بیش ‏از پیش به نمایندگان جنگهای نیابتی بین دولتهای منطقه تبدیل شده اند، وهمچنان که در روزهای اخیر مشاهده می کنیم با تغییر ‏سیاست دولت های قوی منطقه بسادگی تغییر جهت می دهند.‏

رویکرد رفیق در امتداد منطقی خویش به این نتیجه می‌رسد که ‏‏"افرادی که در غرب از فلسطینی ها حمایت می‌کنند باید به این امر آگاه باشند که ممکن است چنین دولتی" [یعنی دولتی اسلامی] ‏‏"اولین نتیجۀ بعد از آزادی فلسطین از استعمار صهیونیستی باشد. و این به فلسطینی ها بستگی دارد." و سرانجام این که ‏"یک چنین دولت اسلامی آزاد شده ملی هم، در هر حال گامی به پیش خواهد بود."‏ این البته ممکن است در عرصه فرضیات حقیقتاً قابل تصور باشد. چنان دولتی لااقل یک دولت خواهد بود و نه یک سرزمین اشغال شده. اما صرفنظر از موضوع امکان یا عدم امکان تحقق چنین سناریوئی، مسألۀ اساسی این است که حتی در چنان دولتی نه تنها هیچ تضمینی برای انکشاف مبارزه طبقاتی و باز شدن چشم انداز رهائی زحمتکشان فلسطینی فراهم نخواهد بود، بلکه چه بسا همان دولت خود ضامن مستحکم تری برای تثبیت نظم ستمگرانه طبقاتی نیز باشد. تجربه تمام مینی دولتهای مستقل شده در جهان پسا جنگ سردی اتفاقاً همین را نشان می دهد.

نوئل در برخورد به مسأله فلسطین به روشنی از چهارچوبهای چپ فراتر می رود. اما در جستجوی راهی برای برون رفت از وضعیت کنونی در چهارچوب مسأله ملی باقی می‌ماند و امکان رهائی کارگران و زحمتکشان را در خود فلسطین جستجو می کند. و در این چهارچوب است که او حتی پذیرش هژمونی حماس را نیز آلترناتیوی قابل قبول به حساب می آورد. واقعیات جهان امروز و منطقه خاورمیانه اما نشان می‌دهند که مبارزه برای رهائی توده زحمتکشان در چهارچوبهای ملی، بویژه در حوزه های کوچکتر سیاسی، امری است ناشدنی. باقی ماندن در آن چهارچوب است که وی را به پذیرش اتحاد با بورژوازی فلسطین سوق می دهد. آنچه برای فلسطین امروز لازم و حیاتی است، نه باقی ماندن در این چهارچوب ملی، بلکه گره زدن مبارزه با اشغالگری و ستمگری نژادی و قومی صهیونیستی با مبارزه‌ای فراتر از مبارزه ملی و قرار دادن آن بر متن یک اتحاد سیاسی فراتر از فلسطین است. حقیقتاً چرا نباید رهائی طبقه کارگر در فلسطین را با رهائی طبقه کارگر در اردن و سوریه و عراق و الجزایر و مراکش گره زد؟ حقیقتاً آیا تصور رهائی طبقه کارگر و توده زحمتکشان در فلسطین بدون به وقوع پیوستن تغییرات بنیادی در سایر نقاط خاورمیانه امکان‌پذیر خواهد بود؟ پاسخ به این سؤال منفی است. نمی‌توان در دریائی از ارتجاع جزیره‌ کوچکی از رهائی را ساخت. سرنوشت آن جزیره کوچک را می‌توان و باید به آن دریای بزرگ‌تر گره زد. راه حل مسأله فلسطین نه تشکیل یک دولت خیالی ملی، بلکه گام برداشتن در جهت یک خاورمیانه سوسیالیستی است. این راهی است که باید پیمود. این هدفی است که باید برای آن دست به تشکیل اتحادهای منطقه ای بین زحمتکشان منطقه زد. تحولات کنونی در جهان زمینه‌های عینی اندیشیدن به این هدف و عملی کردن آنرا فراهم کرده است.

نوشته رفیق نوئل گام مؤثری در باز کردن این مباحثه است. جهتگیری رادیکال و اصولی رفقای سازمان کمونیستی آلمان نسبت به نبرد اوکراین نشان می‌دهد که این مباحثه نیز می‌تواند به تقویت صف کمونیستی، نه تنها در آلمان، بلکه در سطح جهانی نیز منجر شود.

 

متن در فرمت پی دی اف

 

https://kommunistische-organisation.de/allgemein/mit-palaestina-solidarischen-vorsaetzen-in-die-zionistische-hoelle-eine-kritik-an-den-grundlinien-der-mlpd-zum-palaestinensischen-befreiungskampf/

i Ein Artikel über das Massaker von Jenin im Januar diesen Jahres und die darauf folgende palästinensische Vergeltungsaktion in Ostjerusalem stand etwa unter der Überschrift: „Eskalation in Israel“, https://www.unsere-zeit.de/eskalation-in-israel-4776566/.

ii Immerhin gehört Marx21 weiterhin zu den wenigen linken Kräften in der BRD, die die Hamas als Teil des palästinensischen Widerstands begreifen, und nicht als „faschistisch“ oder „reaktionär“. Allerdings scheint auch hier das schädliche und relativierende Narrativ, wonach die Hamas eine Art Nutznießerin der israelischen Unterdrückungspolitik sei, Einzug erhalten zu haben:https://www.marx21.de/eine-kurze-geschichte-der-hamas/ Dieser Artikel endet mit dem Satz: „Nichts könnte ihre schwindende Popularität besser aufpolieren als der aggressive Kurs der israelischen Politik.

iii Der Text Die Nationale Frage in Palästina und Israel vom KA erschien im Mai 2021: https://komaufbau.org/die-nationale-frage-in-palaestina-und-israel/; die Grundlinien der Positionierung zum palästinensischen Befreiungskampf der MLPD wurden im November 2022 veröffentlicht: https://www.rf-news.de/rote-fahne/2022/nr23/mlpd-grundlinien-der-positionierung-zum-palaestinensischen-befreiungskampf.

ivhttps://youtu.be/xHKJmowzjko?t=5589.

vhttps://kommunistische-organisation.de/internationalismus/73-jahre-vertreibung-sind-kein-grund-zum-feiern-freiheit-fuer-palaestina/https://kommunistische-organisation.de/allgemein/74-jahre-widerstand-gegen-die-andauernde-nakba/ undhttps://kommunistische-organisation.de/allgemein/intifada-bis-zum-sieg/.

vi In Bezug auf den KA gilt, dass alle Zitate von ihm, die in den Fußnoten aufgeführt werden, wenn nicht anders angegeben, aus dem Text Die Nationale Frage in Palästina und Israel stammen.

vii Der KA umschifft eine klare Aussage zu dieser Frage.

viii Den Prozess, wie sich die Position der sog. Zwei-Staaten-Lösung innerhalb der PLO und der Fatah durchsetzen konnte, gilt es noch aufzuarbeiten. Auch wenn man davon ausgeht, dass die PLO-Führung (anfangs) ein taktisches Verhältnis zur Errichtung eines palästinensischen Teilstaates in der Westbank und im Gaza-Streifen einnahm, um von dort aus den Kampf um die Befreiung ganz Palästinas fortzusetzen, und auch wenn man anerkennt, dass Arafat in seinen letzten Jahren eingesehen hat, wie fatal sein Pakt mit Tel Aviv war, muss die Errichtung des Marionettenregimes von Ramallah unterm Strich als Verrat betrachtet werden, der im Interessen einer palästinensischen Kompradorenbourgeoisie lag.

ix Der KA hält sich bei der Bewertung übrigens betont zurück.

x Der KA erkennt stattdessen eine „Entwicklung klassenkämpferischer Proteste in Israel und die Schwächung der zionistischen Regierungen“. Wie er darauf kommt, erfährt man leider nicht.

xi Das gilt auch für den KA: Bei ihm werden der „reaktionäre Zionismus“ und der „islamische Fundamentalismus“ als zwei gleichsam negative ideologische „Einflüsse“ bezeichnet, die von den Kommunisten zurückgedrängt werden müssten.

xii Auch ein ehem. KO-Mitglied hat in einem früheren Diskussionsbeitrag von der Notwendigkeit „gemeinsamer Aktionen“ der israelischen und der palästinensischen Arbeiterklasse fabuliert, wobei er sie sogar als eine einzige Klasse bezeichnete:https://kommunistische-organisation.de/diskussion/eine-marxistische-kritik-der-postmodernen-identitaetslinken-und-des-identitaetspolitischen-antirassismus/.

Der KA indes formuliert diese falsche strategische Ausrichtung besonders prägnant aus: „Eine fortschrittliche Lösung der nationalen Frage in Palästina und Israel kann letztlich nur durch die Verbrüderung und einen gemeinsamen Kampf der israelischen und palästinensischen, der jüdischen und arabischen Arbeiter:innenklasse herbeigeführt werden. Diese Verbrüderung ist die Voraussetzung für die dauerhafte Lösung der nationalen und sozialen Frage in Palästina und Israel.“ Auf eine solche „Verbrüderung“ zu warten, bedeutet aber in Wahrheit, die Befreiung Palästinas auf den Sankt Nimmerleinstag zu verschieben, und ist der sicherste Weg, die Palästinenser in die totale Niederlage zu führen!

xiii Beim KA klingt das so: „Erstens und auf der allgemeinen Ebene bedeutet die Unterdrückung von Nationen aus der Sicht der Arbeiter:innenklasse ein politisches Hindernis für den eigenen Kampf, weil durch sie „nationale“ Fragen in den Vordergrund gerückt werden. Hierdurch wird der Eindruck einer Interessengemeinschaft zwischen der Bourgeoisie und dem Proletariat einer Nation erweckt. Es besteht die Gefahr, dass die Aufmerksamkeit der Arbeiter:innen und anderer unterdrückter Schichten damit von den Klassenunterschieden abgelenkt und der internationale Zusammenschluss der Arbeiter:innen im Kampf gegen die Bourgeoisie erschwert wird.“ (Hervorhebung N.B.) Wenn sich dieser Satz (auch) auf die Arbeiterklasse der unterdrückten Nation bezieht (was in dem Text nicht ganz eindeutig ist), dann ist er ein Ausdruck der totalen Negierung wesentlicher Erkenntnisse von Marx, Engels und Lenin, von der Komintern und der späteren internationalen kommunistischen Bewegung ganz zu schweigen.

xiv Beim KA findet sich eine ziemlich identische Aussage: „Wir dürfen dabei jedoch nicht in die Falle tappen, die nationale Frage in Palästina und Israel selbst nur unter dem Gesichtspunkt des nationalen Konfliktes zu sehen und die Klassenfrage dabei zu vernachlässigen. Auch wenn der Zionismus heute aufgrund der konkreten Machtverhältnisse weiterhin das wichtigste Unterdrückungsinstrument der Arbeiter:innen in Palästina darstellt, dürfen wir die Gefahren nicht unterschätzen, die von Teilen der palästinensischen Bourgeoisie sowie von den aufstrebenden kapitalistischen Staaten der Region wie Saudi-Arabien, den Vereinigten Arabischen Emiraten, Katar, Iran oder der Türkei ausgehen. (…) Den Zionismus abzulehnen, darf uns nicht dazu führen, anderen imperialistischen Fraktionen und den von ihnen geführten reaktionären Kräften wie der Hamas oder der Fatah auf den Leim zu gehen. Deshalb müssen wir auf das Schärfste auch gegen islamisch-fundamentalistische, antisemitische und faschistische Positionen kämpfen“. (Hervorhebung N.B.) Wieso der KA hier auch die Fatah nennt, bleibt sein Geheimnis. Möglicherweise handelt es sich um eine Kritik am sozialistischen Lager, dass in erster Linie auf die Fatah als führende Kraft der palästinensischen Befreiungsbewegung gesetzt hat; vielleicht sind auch die Al-Aqsa-Märtyrerbrigaden gemeint. Möglicherweise ist dem KA aber auch nicht bewusst, dass die Fatah-Führung längst das Lager des palästinensischen Widerstands verlassen hat.

xv Der KA hat in einem – nebenbei bemerkt sehr oberflächlichen, undifferenzierten und mit eurozentrischen bis antideutschen Klischees vollgepackten – Text dargelegt, dass er den „islamischen Fundamentalismus“ an sich, unter völliger Ignoranz der Diversität seiner zahlreichen und teilweise in krassem Widerspruch zueinander stehenden Strömungen und Vertreter, als Form des Faschismus versteht: https://komaufbau.org/islamischer-fundamentalismus-und-imperialismus-teil-1/. Diesem Muster scheint auch die MLPD zu folgen, wenn sie die Hamas, den Jihad und den Iran, und natürlich auch die Hisbollah (https://www.rf-news.de/2020/kw32/libanon-wir-koennen-es-nicht-mehr-ertragen-das-ganze-system-muss-weg), quasi bei jeder Erwähnung als „faschistisch“ bzw. „faschistoid“ kennzeichnet.

xvihttps://www.rf-news.de/2023/kw04/massaker-in-jenin-militaerschlage-gegen-gaza-attacke-gegen-juden und https://www.rf-news.de/2023/kw05/staatsterror-und-wachsende-massenproteste-zehntausender-gegen-netanjahu-regierung.

xviihttp://pflp-lb.org/news.php?go=fullnews&newsid=15633

xviiihttps://t.me/pflpgaza1/9984

xix Natürlich kann man auch solidarische Kritik an Formen des Widerstands üben, wenn man etwa der Meinung ist, dass Siedler „Zivilisten“ seien, die unter keinen Umständen Ziel militärischer Gewalt werden dürften. Doch müssen wir uns auch mit den Argumenten der Genossen von vor Ort auseinandersetzen. So muss man sich die Frage stellen, ob (erwachsene) Siedler in einer Siedlerkolonie grundsätzlich überhaupt als „Zivilisten“ gelten können, da sie objektiv Teil der Besatzung und der ethnischen Säuberung sind. 

xx So habe ich auch mit Blick auf Afghanistan argumentiert: https://kommunistische-organisation.de/diskussion/thesen-zu-afghanistan/.

xxi Das gilt übrigens auch für die Rolle des Iran: Teheran und seine Alliierten in der Region haben nach der Konterrevolution 1989-91 die Rolle des sozialistischen Lagers als wichtigstem Verbündeten der Palästinenser eingenommen. Ohne die Waffen und das Geld von dort wäre der militärische Widerstand, vor allem in Gaza, längst am Ende. Natürlich muss die Rolle des ohne Frage bürgerlichen Regimes in Teheran und die Abhängigkeiten des palästinensischen Widerstands von ihm kritisch gesehen werden. Trotzdem nimmt der Iran derzeit die – unterm Strich positive – Rolle eines unverzichtbaren Verbündeten der palästinensischen Befreiungsbewegung ein. Darüber hinaus ist hier nicht der Ort, um auf die plumpe Charakterisierung der Islamischen Republik als „faschistisch“ einzugehen.

xxii U. a. über diese Frage haben wir auch im letzten Drittel unseres letzten Podcasts zu Palästina diskutiert:https://youtu.be/1R4XRMJX-lU?t=3580.

xxiii Beim KA zeigt sich ein ähnlicher Drang, wenn er in einer sehr kurzen Stellungnahme von 2017 gleich zwei mal die Parole „Gemeinsam gegen Imperialismus, Antisemitismus und religiösen Fundamentalismus!“ respektive „Reaktion“ ausgibt: https://komaufbau.org/freiheit-fur-palastina/.

xxiv Bei dieser Kampagne gegen die MLPD 2017 spielte nicht zuletzt RT Deutsch eine sehr unrühmliche Rolle (https://www.jungewelt.de/artikel/317479.wahlkämpfer-des-tages-pflp.html). Die entsprechenden Artikel sind dort mittlerweile nicht mehr auffindbar.

xxv Das gilt auch für den KA, dessen Text weitgehend eine Entstehungsgeschichte des Zionismus und der Verbrechen Israels ist. Dabei schafft er es allerdings nicht, aus dem Charakter des Zionismus als kolonialem Siedlerprojekt richtige Schlüsse in Bezug auf die Siedlerbevölkerung zu ziehen, die für den KA eine von „zwei Nationen“ ist, die Palästina „beherbergt“. Die Darstellung der Geschichte des palästinensischen Widerstands beschränkt sich auf eine Kritik an der von Feudalherren und Kompradoren geprägten Führung der Bewegung in der Zeit des britischen Mandats, einen ziemlich unreflektierten und unkritischen Abriss der Politik der KP Palästinas zwischen 1924 und 1948 und schließlich auf eine Auflistung von Schlagworten und lückenhaften Daten (Fatah-Gründung 1959, PFLP-Gründung 1967, Erste Intifada 1987, Spaltung HamasFatah/Westbank-Gaza 2007) statt einer echten Darstellung der Genese des Widerstands nach der Nakba, die aber notwendig wäre, um überhaupt etwas über die heutigen Widerstandsakteure sagen zu können.

 

Write comments...
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.
  • This commment is unpublished.
    payam · 1 years ago
    علی کشتگر : همه حکومتهای ضد امپریالیستی؛ خودکامه، اقتدارگرا و یا توتالیتراند. [ کوبا، نیکاراگوئه،ونزوئلا، چین، برزیل، روسیه، کره شمالی و....].
    ------------------------------------------------------------------------
    وحید صمدی : نوشتۀ رفیق نوئل حاوی نکاتی است متأثر از دیدگاه ضد امپریالیستی که نمی‌توان با آن‌ها توافق داشت.