نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

از نامه های یک کارگر تحت تعقیب.

نوشتۀ: فرهاد روشن

شعر مبارزه است - علت شعر مبارزه است - و علتِ شعرِ مبارزه نیاز است - و منطق شعرِ مبارزه نیاز به ارضای نیاز است.

 

workerfamily

شعر مبارزه است

علت شعر مبارزه است

و علتِ شعرِ مبارزه نیاز است

و منطق شعرِ مبارزه نیاز به ارضای نیاز است.

از نامه های یک کارگر تحت تعقیب.

نامه ی اول:

به نشانی کسی که پدربزرگ را می شناسد

[ به او که پدربزرگ را به یاد می آورد.]

1

اگر پدربزرگ هنوز زنده است سلام من را به او برسان،

از قول من به او بگو که جاده ها تمام نمی شوند.

اگر پدربزرگ زنده است،

دست هایش را فشار بده،  پیشانی اش را ببوس  و چشم هایش را،

او در این جاده کار کرده است، پدرم هم.

به او بگو این جاده هنوز کار دارد برای تمام شدن،

قول می دهم من هم باز مشغول به کار می شوم در همین جاده.

جاده ها تمام نمی شوند به او بگو.

*

جاده ادامه دارد

و من باز کاری گیر آورده ام،

امروز هرچه را قبلا کم داشتیم

کمترش را داریم اما،

زیر این نور چطور می شود چیز زیبایی نساخت؟

آیا صدای چکش های ما را نمی شنوی؟

زیر این نور چطور می شود دست از ساختن برداشت؟

آنکه از همه ذله تر است قبل از همه کار گیر می آورد،

بیشتر از همه کار می کند،

بیشتر از همه می سازد و

از همه خسته تر است اما

بعد از همه خوابش می برد.

*

به پدربزرگ بگو دست های من دستی است از بین هزاران دست،

دست هایی که هنوز خسته اند اما

صدای هیاهوی ماشین ها و چکش ها را در خود دارند.

دست های او هم هنوز اینجاست، چهره اش هم.

اولین قدم را در جاده پدر بزرگ و رفقایش برداشتند

و جاده اینطور مال آن ها شد،

هرچند دیگرانی با ماشین از رویش گذشتند،

جاده با او غریبه نمی شود.

بگو چهره ی او را هیچ بارانی از این جاده نمی شوید

و هیچ قدمی لگدمال نمی کند.

پدربزرگ!

بگذار به رسم آنانی که راه درازی رفته اند دست هایت را ببوسم و اگر اجازه نمی هی

وقتی از دور دست های خود را می بوسم بر من خرده نگیر...

شاید فردا جاده های دیگری لازم شد برای به هم پیوستن

دست هایی که آن جاده ها را می سازند قابل ستایش اند.

*

به پدربزرگ بگو دیشب خواب دیدم

آسمان سپید بود

او دست هایش را بالا آورده بود،

آفتاب صورتش را برافروخته بود

و دست هایش دو دشنه ی سرخ بودند

به سان کسی که نیایش می کند

یا

کسی که دست هایش را ریسمانی نامرئی به زندگی گره زده است،

یا کسی که گمان می کند

می شود از آسمان ماهی گرفت

یا گندمزارهای زرد را درو کرد.

پدربزرگ دست هایش را بالا آورده بود،

دشنه های سرخ!

به سان کسی که می داند باید مبارزه را شروع کنیم

به سان دیوانه ای که می گفت: باید مبارزه را شروع کنیم

عاقلی می گفت: هر روز ممکن است آخرین روز زندگی باشد

دیوانه جواب می داد: پس باید آخرین روز زندگی سیر بود

عاقل لبخند می زد: این دیوانگی است،

این یعنی هر روزِ خدا!

مرد دیوانه نمی شنید اما فریاد می زد:

آخرین روز زندگی باید با یک نان در مشت هایت بمیری

باید یک نان در مشت هایت داشته باشی

شاید آن دنیا هم چیزی به ما نرسد، از کجا معلوم.

*

پدر بزرگ!

برای دنیایی که هیچ نمی دهد تنها یک پاسخ است:

همه چیز را گرفتن

*

آیا پدربزرگ هنوز زنده است؟

پدر بزرگ که همیشه چشم به خم جاده دوخته بود

که زمانی هم در موزه کار می کرد و یکبار با کارشناس دعوایش شده بود،

کارشناس گفته بود:

«این ها میراث ما هستند»

تاج های طلا و لباس های ابریشمی که در آن ها پادشاهان گذشته سرحال تر از ما نشسته اند.

[راستی از انسان های گذشته فقط سرِ حال ها به موزه راه پیدا می کنند نه؟]

از آن روز به بعد پدربزرگ مدام فریاد می زد:

«کسی مال ما را خورده است»

اگر هنوز زنده است،

و اگر آنقدر توان دارد که فریاد بزند:

«کسی مال را خورده است»
بگو او حق داشت

ما هم امروز جلوی کارخانه فریاد می زنیم:

«کسی مال ما را خورده است، آنکه از همه خسته تراست چرا از همه کمتر می خوابد؟»

*

دیوانه می گفت: امروز برای مبارزه دیر است،

مقدماتش را باید از دیروز می چیدیم.

می گفت:

بر حذر باشید!

او به شما لبخند می زند

اما خود را ارباب شما می داند،

به شما نگاه می کند

اما گمان می برد شما به پول بین دست های او چشم دوخته اید.

خود را حق به جانب نشان می دهد

اما خود اوست که به دست های خالی شما چشم دارد

زیرا که دست های شما داسی است که سرنوشت او را درو می کند،

زیرا که این جهان روی شانه های شماست

رفقا وقت آن رسیده که این جهان را به زیر افکنید

فردا نه!

زمانش همین امروز است:

اجازه ندهید که او به دست های شما چون دست های خودش نگاه کند

در برابر او بایستید آن هنگام که از شما کار بیشتری می خواهد

بر او خشم بگیرید آن گاه که اشک می ریزد

همین آستین های نو به تنهایی برای پاک کردن اشک کافی است.

با همه ی حیله هایش آشنا شوید،

همه ی راه ها را امتحان کنید،

سرانجام خواهید فهمید تنها راه این است به مبارزه بپیوندید،

تنها راه این است همدیگر را در آغوش بگیرید.

برای این آغوش آدم های کوچک بازوی بزرگی می سازند

ما همینجا خواهیم ماند...

*

دیوانه به کفش های پاره و جاده ی سوزان توجهی نداشت

اما یک آن نشست و گفت:

«مسئله میخ کفش نیست، مسئله کفش پاره است»

دیوانه بود، دیوانه وار فریاد می زد:

ما همینجا خواهیم ماند،

از گرما و سرمای جاده ترسی نداریم،

و کفش های پاره باعث شرممان نمی شود

روزی که آن ها ما را خواهند دید

آن روز از راندن در این جاده، از نسیم که موها را نوازش می کند، از صدای گنجشک ها در کوهستان وحشت می کنند،

از گردش در کارخانه ها منصرف می شوند،

از عشق بازی در هتل ها دست برمی دارند،

از محبت کردن به بچه های

 ولگرد دلسرد می شوند.

در خانه هایشان برق ها را روشن نمی کنند،

پرده ها را می کشند،

درها را می بندند،

از نظرها دور می مانند و

تنها از راه تلفن یا تلویزیون اخبار را می گیرند.

آری همه ی راه ها را امتحان کنید

هر راه ترس کوچکی بر خواهد انگیخت

اما این تنها اعتصاب است

که چشم هایشان را بر روی مرگ باز می کند

 بر روی مرگ و دنیایی که در آن خبری از یک جرعه آب هم نیست.

بگذار این نهنگ که خواب مرگ دیده است خود به ساحل بخزد

بگذار شکم بزرگش، عظمتی که زوال ناپذیر بنظر می رسد

نیست و نابود شود و او به ساحل پناه بیاورد.

دریا برای ماست!

آسمان هم !

ما همینجا می مانیم،

و جاده همچون ماری که روی زمین می خزد

خود را کش می آورد

جاده تمام نمی شود و

اینجا بودن ما.

*

ما همینجا خواهیم ماند

نظاره گر آنان که خواب مرگ می بینند

                                              و

جان از تنشان ذره ذره خود را بیرون می کشد

ما نظارگرانی ساکتیم

هیاهوی این دنیا دست ما نیست

با اینحال اعتصاب کرده ایم

شما چه می توانید بکنید؟

زندان هایتان کلاس درسی است که ایمان ما را می آزماید.

از دیوانه می پرسید:

                        «زندگی را دوست داری؟»

و او جواب می دهد:

                        «همه ی این ها برای زندگی است»

همه ی این ها در راه زندگی است

در راه زندگی،

برای زندگی ای روشن، زیبا، چون نوری که از مرکز می گریزد

چون نوری که برای همه ی ماست.

و باز می پرسید:

«از مرگ می ترسید؟»

«دیگر نه،

               سال ها مرگ را به جان خریده ایم»

*

با لباس های کهنه مان نظاره می کنیم،

با شکم های گرسنه انتظار می کشیم و

از دردهایمان سرودی می سازیم.

چه می شود کرد؟

دیگر جاده ای نخواهید ساخت؟

درهای کارخانه را خواهید بست؟

پس کاخ هایی که می توانستید بسازید را فراموش می کنید و

ما را به خانه برمی گردانید

که باخیال راحت زندگی کنید؟
روی کثافت می خوابید و نظافتچی خبر نمی کنید؟

ما تنها نظاره می کنیم آن هنگام

که شما می فهمید زندگی گریزپاتر از این حرف هاست

که زندگی آنقدر زیباست و آفتاب آنقدر دلپذیر است

که باید تنگ در آغوشش گرفت

و شما به گریه می افتید چرا که مجبورید قبول کنید

هرگز تنها نبوده اید

هرگز بی نیاز نبوده اید

و زندگی از شما ترسی ندارد

چرا که هرگز شما را در پیکاری واقعی ندیده است،

پیکار شما با زندگی نیست

با کسانی است که زندگی را می خواهند.

*

آه پدربزرگ!

همه ی کسانی که در شکم این نهنگ به سر می برند

تقلا می کنند باز به آب بیفتد

و آوازی تراژیک سرمی دهند:

ای نهنگ به آب بیفت

ای نهنگ

ای نهنگ

بی فایده است

نهنگ انتظار مرگ را می کشد

و آنکه در انتظار مرگ است دیرزمانی است که مرده است

حال به آب فکر کن

و به نهنگ ها

ما انتظار زندگی را می کشیم

و دیوانه فریاد می زد:«و کسی که انتظار زندگی را بکشد باید مرگ برای زندگی را نیز قبول کند»

رفقا مبارزه را شروع کنید!

*

آیا به یاد داری یکبار من و تو و پدربزرگ جلوی در کارخانه ایستاده بودیم

پدربزرگ هی می گفت:«میخواهم مدیر را ببینم»

پس از لحظه ای گویی حرف های خود را فراموش کرده تکرار می کرد:

«باید مدیر را ببینم»

پدر بزرگ همه روز شعر می خواند

و ما سه تا بودیم

من

تو

و پدر بزرگ که بدخلق و پیر بود و باید مدیر را می دید،

آیا به یاد داری که کلام پدر بزرگ بی آنکه خود بخواهد از یکجایی موزون شده بود؟

چون شعر اتفاقی

و یا هنر

و یا تیغ

تیغ برای من درد است و خشونتِ هنر آنگاه که پدربزرگ فریاد می زد:

«تیغ به گلوی کارگر رسیده است»

«تیغ گلوی کارگر را پاره کرده است»

«تیغ حجاب ها را از میان برداشته و حال خون جاری ست»

و پدربزرگ صدایش در نمی آمد

آن چه بیرون می زد

خون بود،

سرخ بود،

و باز بدبختی اش را فریاد می زد.

*

پدربزرگ کاپیتال را نخوانده بود

اما وقتی به او می گفتند:«سرخ»

اعتراض نمی کرد،

گمان می برد موهای سرخش را می گویند و پرنده ها را.

پرنده های سرخ بر شانه هایش نشسته بودند و

آن ها باز می گفتند فریاد برای زندگی هنر نیست،

هنر برای زندگی فریاد نیست و

باز می گفتند:

«یارو کم کم می رود که دیوانه شود»

حیف که تو هیچوقت دیوانه نشدی پدربزرگ!

*

از یکجایی به بعد ما سه نفر که همه روز آواز می خواندیم

«مدیر کجاست؟»

سه نفر بودیم که همه روز اشک می ریختیم،

«پدربزرگ باید مدیر را ببیند»

دست های پدربزرگ را ببوس و چشم هایش را

شاید بیاد بیاورد چه لذتی داشت در آن روز سه نفر بودن

و ایمانی نزدیک و غریب،

هرچند بدون نام

که ما این جاده را ساخته ایم

که این جاده برای ماست

و برای کسانی که پیاده سفر می کنند.

پدر بزرگ همین ها را می خواند

کلامش آواز می شد

دریا می شد

و ماهی می شد

و نهنگ ها از دهان او خود را پرت می کردند پایین،

نهنگ ها باید می مردند،

این موج مرگ بود که آن ها را سرازیر می کرد

و من با کفش های بچه گانه ام سر شرور آن نهنگ ها را له می کردم،

چرا که آن ها سزاوار مردنی چنان شریفانه نبودند.

راستی گفته بودم که لباس های همه پاره است

و من کفش هایم را گم کرده ام؟

گمان می کنم هیچکس آنقدر شریف نیست،

که گرسنگی او را به دیوانگی نکشاند،

به تو گفته بودم که دیوانه ها چه می گویند؟

«باید برای یک تکه نان جنگید»

*

پدربزرگ را به یاد بیاور

پدربزرگ جلوی در کارخانه روی خودش نفت ریخت

«در دنیای دیگر باید مدیر را ببینم»

آخرش مدیر او را دید و معلوم شد

تصمیم را خود کارخانه می گیرد نه مدیر.

بیچاره پدربزرگ همه روز اشک می ریخت،

باورش نمی شد

و با اینحال من شنیدم که برای مردهای همسایه می گوید:

«نفت و فریاد، این چیزی است که بچه ها باید یاد بگیرند»

و همه روز بوی سوختن می داد.

دیوانه می گوید:«چگونه ممکن  است جاده ای بسازی و آن را بگذاری برای دیگران؟

دیگران جاده ها را در کیف خود می گذارند؟

چطور قطار می سازی و هرگز با آن سفر نمی کنی؟

چطور صندلی می سازی بدون آنکه خودت جرئت داشته باشی دمی خستگی درکنی؟»

اگر پدربزرگ را جایی پیدا کردی به او بگو:

« آقاجان سه نفر نه برای این کارها، نه برای زندگی، نه برای مرگ کافی نیست»

جاده ها تمام نمی شوند

و دیوانه ای که فریاد می زند:

رفقا مبارزه را شروع کنید!

2

 [در این جا هیچ چیز نمی تواند به اندازه ی انسان مقدس باشد

به اندازه ی خونِ شیرین و زندگی بخشش

و گوشت

و استخوان

و پوست

و چیزی که با آن می شنود

و سینه ای که در آن پرنده ی بی تابی است،

پرنده میل تپیدن دارد

و هر انسانی

از زندگی به مرگ

و از جوانی به پیری چشم دوخته است.]

اگر پدربزرگ هنوز می شنود به او بگو:

در زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است،

در زمانه ای که سرود اندوه بیش از هر ترانه ای با گوش ها آشنا شده است

پاهایی که کفش پاره می پوشند

بیش از دهان های پر  با جاده ها حرف می زنند و

با کارخانه ها.

سرود اندوه را گوش های تو می شناسند،

سرود اندوه با دست های تو مانوس است.

پدربزرگ کسی که کار می کند دست هایش سخن می گویند

و چشم هایش می نویسند،

هرآنچه را یکبار اتفاق می افتد و

چشم های تو روزی نوشتند که

آدم ها هم فرسوده می شوند

آنچنانکه دستگاه ها هم.

*

پدربزرگ در زمانه ای که ادمی سرود اندوه شده است،

در زمانه ای که سرود اندوه زیباترینِ سرودهاست،

تو خود را به یاد می آوری؟

بعد از ماجرای نفت و فریاد،

من تو را به یاد می آورم که:

تا سالها بعد پشت دستگاه های کارخانه روی لب هایت تنها خنده بود،

سالها می خندیدی تا آن روز که

که شک کردی و

بعد از آن بود که دیگر نخندیدی!

چرا که کم کم حتی صدای خودت را نمی شنیدی

و می رفت که ناشنوا شویی

بعد از آن بود که دیگر نخندیدی!

*

آه پدربزرگ!

در زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است

[ای کاش آن روز مدیر می توانست تو را به کارخانه وصل کند و

تو دمی با او حرف می زدی،

تا به شک نه به یقین می فهمیدی حرف مدیر و کارخانه یکی است،

آن ها کارگران فرسوده را عوض می کنند

همچنانکه دستگاه ها را]

در ابتدا تنها به آنچه بود شک کردی

و سپس ایمان بر تو چیره شد،

سپس در جمع دوستان چند نفر را دیدی که ساکتند،

چرا که آن ها نیز به شک افتاده بودند،

و چرا که در گفتگویی با منطق خود خلوت کرده بودند.

یک سال بعد نخستین شکایت از بین لب هایت بیرون آمد،

چونان موجودی غریب که با این دنیا آشنا نیست

اما زاده ی همین روزگار است،

یا اولین کشتی که به آب می زند،

یا مرغ دریایی کوچک.

اولین حرف به سان اولین کشتی است،

[اولین کشتی ها به خشکی نمی رسند

اما بزرگترین درس ها را می آموزند،

و تو گفتی من بزرگترین درس ها را همان موقع فرا گرفتم

وقتی هنوز می توانستم کار کنم،

اما دست هایم به من می گفتند نه زمانی زیاد]

تا یک سال بعد هزاران حرف اینچنین از بین لب های تو شنیده می شد

صدایی که می گفت:

«آنچه هست نباید چنین باشد»

و تو جرئت کردی

و یکبار در بین دوستانت گفتی:

«آیا شما هم فکر می کنید آنچه هست نباید چنین باشد؟»

و یا« آنچه نیست باید باشد!»

شاید به تو گفته بودم که اینجا رفقایی هستند که به آن ها دیوانه می گویند،

دیوانه ها فکر می کنند،

آنچه هست می تواند جور دیگری باشد...

آسمان می تواند رنگ دیگری داشته باشد و

درخت ها!

و انسان می تواند باز نامش را به دست آورد.

[آه پدربزرگ کاش می فهمیدی در آن روز شنیدن اسمت از زبان یک رفیق می تواند چه لذتی داشته باشد.]

*

پدربزرگ

برای زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است،

برای خاطر زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است

پا به میدان مبارزه بگذار!

پا به میدان مبارزه بگذار!

بخوان از سرود اندوه

[با اینکه دیگر گوش های تو نمی شنوند

دیگران صدای تو را مانند آثاری از زندگی انسان ها در دوران باستان خواهند یافت،

و هزاران گوش به جای تو می شنود صدایی را که پیش از این شنیدنی نبود،

صدای زنجیر بردگی را.]

بخوان از سرود اندوه

و از آدمی که اولین سنگ را جا به جا کرد.

دنیا را اولین سنگ ها می سازد و تاریخ این را فراموش نمی کند:

«آخرین سنگ را آخرین آدم استثمار شده بر سر جهان دیروز خواهد انداخت»

چرا که دیروز جز لاشه ای نیست،

چرا که فقط از این راه است که آدمی باز می تواند آدم باشد.

*

پدربزرگ در زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است

شاید دیگر گوش های تو نمی شنوند،

برای همین من آن صدایی را که باد اکنون به تو رسانده دیکته می کنم روی کاغذ

«بدا به حال گذشته! بدا به حال گذشته.»

*

پدربزرگ اگر زنده ای بدان که

در زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است

حتی اگر آنقدر پیری که چند سال پیش عذرت را در کارخانه خواسته اند،

دیگر نمی توانی فریاد بزنی و

مدیر قبلی هم سال ها پیش مرده است،

باز سوال کن و

باز به میدان مبارزه بیا.

[چرا که هر انسان انسان است

و کار بیش از اندازه هر انسانی را فرسوده می کند

آنچنان که تو را فرسوده کرده است،

اما تو باید پیش از همه سوال بپرسی

چرا که مال تو را بیش از دیگران خورده اند]

اگر خودت می آیی

برادرت را هم متقاعد کن

اگر برادرت می آید

به او بگو دوستش را هم بیاورد

و اگر دوستش از راه رسید از این دوست بخواه که برادرش را به همراه بیاورد.

و تو پدربزرگ

ای رفیق

به همه ی آن هایی که قرار است همراه ما بیایند بگو

این دنیایی است که از کارگر تنها کارگر زاده می شود،

به همه ی آن هایی که جمع کرده ای بگو:

این دنیایی است  که در آن به دنبال فقر تنها فقر است که صمیمانه می آید

مانند دوستی آشنا

و مانند سفری دراز که گاه خود زندگی می شود.

*

در زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است،

در زمانه ای که سرود اندوه دیرآمده ترین سفرها را نیز پیدا می کند،

زندگی ما زمانی که پشت دستگاه های کارخانه ایستاده ایم

سفرکردنی است رو به جلو،

اما آن ها همچنان ایستاده اند،

مانند درختی در انتظار تبرِ

[سفر همان زندگی است به شرط آن که از مردن در آن هراسی نداشته باشی]

و مانند آوازی غیر ارادی

که بانگ بر می آورد:

«باید با چشم هایمان بنویسیم که فردا به ما چه چیزها که وعده نمی هد»

هرچند که امروز دست هایمان خالی ست

و تو حتی اگر سال ها از آخرین باری که شنیده ای گذشته باشد

صدای جوانانی را که تکرار می کنند

«بدا به حال گذشته»

خواهی شنید.

*

پدربزرگ در زمانه ای که آدمی سرود اندوه شده است

اگر آمدی

با خودت مشعل روشنی بیاور چرا که لازم است تاریکی شب چون پرنده ای قرمز پرواز کند

تا در اعماق سیاه ترین شب ها،

این پرنده ی قرمز راه را به تو نشان دهد.

پدربزرگ در شبِ سیاه

مشعل فروزانت را فراموش نکن،

اگر خودت می آیی

چشمی را هم بیاور که چوبدستی ها را حتی در تاریکی جنگل می بیند،

در خاموشی

و سخنان تهدید بار آن ها قلبش را ذوب نمی کند:

«آن توله سگی که جرائت راه رفتن در این جنگل را داشته کیست؟»

و عکس هایی را به تو نشان می دهد

«پیرمرد تو یک عمر زندگی کرده ای اما این ها را که می بینی جوانمرگ شده اند چون بیش از اندازه رشد کرده بودند!»

سفر آن ها آن چنان دراز نبود

اما بیش از اندازه به باز آمدن نزدیک شده اند.

به همه ی آن حرف ها گوش کن

آن چه را می دانی فراموش نکن

و باخودت تکرار کن آنچه را باید به همراهان راه  بارها و بارها بگویی

و تنها با خودت تکرار کن

«رفقا راه رفتن در تاریکی اولین مشق مبارزه است.»

بگذار آن ها ببینند دریا بعد از مه باز هم دریاست،

دریا را می شود مخفی کرد اما نمی شود نوشید،

دریا شور است،

دریا را فقط دریا می فهمد،

و تو را فقط رفیقت در کارخانه!

«رفقا رها نکردن دست های هم در تاریکی اولین مشق مبارزه است»


3

عینک های پدربزرگ را پیدا کن

و به او بگو بدون پیرمردها هرگز!

[ عینک های پدربزرگ را پیدا کن

تا با آن نامه ای را که برای اوست بخواند

و اسمش را آنطور که نوشته می شود بین باقی کلمات بشناسد

پدربزرگ هرگز عینکی نداشته است

پس تو همیشه نامه های او را با صدای بلند می خواندی

یا من

طوری که انگار برای همه ی مردم دنیا می خوانیم یا سرودیست که پرنده ها آن را به جای دیگری می برند.

مانند سرودی، که سرود اندوه آدمی ست]

پدربزرگ چشم های من را بگیر

[تو می گفتی چشم های تو پرنده هایی هستند که به زود پریدن عادت گرفته اند]

خودت ببین!

نهر ابراهیم سرچشمه های رسی خود را شسته است و حالا سرخ است،

ما در آب های سرخ شنا می کنیم

پوستمان

پیراهن هایمان سرخ می شود

و آن ها می گویند

«حٌسن به رنگ پیراهن نیست  سرخ به تن هرکسی می رود.»

ما در آب های سرخ شنا می کنیم

پدربزرگ این چشم ها سرخ است

این موها سرخ است

این دست ها سرخ است

و سرخی تنِ ما از این پیراهن ها نیست

[پیراهن ها سرخی شان را از تن ما می گیرند]

و تو می گفتی:

«آقاجان بدون عینک نه!»

«آقاجان سرخ همان دعوت به مبارزه است»

ای کاش تو هم بدون عینک همینقدر واضح می دیدی

که دیوانه ها آنچنان به دفاع از سرخ برمی خیزند،

که آن ها به ریختن خون ما برخواسته اند.

*

پیراهن های سرخ مان را می پوشیم

پدربزرگ تو رنگ ها را نمی بینی اما به آن ها بگو

«رفقا فرش های آن ها را پاره پاره نکنید چرا که بعد از آن ها خود ما روی آن فرش ها می نشینیم این اولین مشق مبارزه است»

و به یاد بیاورید که آن انسان سالم همان که سلامت را در استراحت یافته بود می گفت:

«همین است که هست هروقت روی دستگاه های کارخانه ایستادید شکم ما را پاره کنید»

او در وصف تن آسایی های خود شعر می سراید

 و هروقت ما را جلوی کارخانه می بیند به دیوانه می گوید:

«آهای دیوانه می بینم که باز اینجایی تا چیزی را که هرگز نداشته ای بگیری

سرکار آقایان شماها اگر کور هم می شدید می رفتید می گشتید توی شهر

چشم آن هایی را که سالم بودند در می آوردید

چرا که شما آدم کمبودها نیستید»

دیوانه جواب می داد:

«به دنبال چشمی که نداشته ایم نه

اما به دنبال چشمی که از کله ی ما بیرون می آورند برای کله ی تو آقا

تا خود جهنم هم می آییم

چرا که این جهان ارزش دیدن دارد.»

آن آقا که روزگاری هفت روز کار کرده است و حال در استراحت ابدی به سرمی برد جواب می دهد:

«این دنیا برای رنج کشیدن است

آنکه می گوید لذت ببر

دروازه های بهشت را نمی بیند.»

روی چشم هایمان دست می گذاریم مبادا چیزی ببینم

چون دروازه ی بهشت که از آن

زجه های انسان

چون عبادت

به گوش می رسد

چشم های ما را می خواهد

[چشم های تو را دیرزمانی است که گرفته اند پدربزرگ]

*

اگر روزی ما چشم هایمان را پس بگیریم

و اگر روزی ما پشت آن دستگاه ها باشیم،

و اگر روزی آن چماقی را که از بین دست هایشان افتاده است برداریم

بدا به حال آن ها

بدا بحال آن ها!

نهر ابراهیم بی جهت سرخ نشده.

*

آه پدربزرگ

اگر هنوز زنده ای بدان که

مبارزه نزدیک است

و وقتی مارش مبارزه به راه بیفتد

وقتی شانه به شانه ی هم بدهیم

وقتی مشت هایمان بلند شود

زندگی تازه شروع شده است

مبارزه از ستایش دست های خود ما شروع می شود و

ستاره ها می توانند ماه تنها را به زیر بکشند

ستاره ها از روشنی عشوه گر ماه نمی ترسند

ستاره ها ما هستیم پدربزرگ

نباید ترسید.

آیا ما را می بینی پدربزرگ؟

و نهر ابراهیم را که سرخ شده است،

که هر روز سرخ تر می شود؟

4

[پدربزرگ چرا سعی نکردی تمام عمرت یک کار انجام دهی

که آخرش حداقل بیمه ای شامل حالت شود؟]

به پدربزرگ بگو آیا به یاد می آورد زمانی در گل فروشی کار می کرد؟

بگو آیا به یاد دارد چه زود عذرش را خواستند؟

بگو آیا به یاد دارد چرا عذرش را خواستند؟

بگو آیا به یاد دارد وقتی از گل فروشی رفت رو به تمام گل ها،

رو به تمام رنگ و

طراوت دنیا گفت:

لعنت به همه ی این ها،

این ها نمی توانند خون را بشوید،

نمی توانند بوی خون را بشویند!

رنگ قرمز نمی تواند صدای پرنده های قرمز را خاموش کند،

راستی پدربزرگ چرا همچین حرف هایی می زد؟

چرا وقتی دختر پسرهای جوان دسته گلی می خریدند او پیش از اینکه گل ها را بدهد،

خیلی جدی و بی حوصله می گفت:

«دست های ما همان دسته گلی است که به معشوقه ات هدیه می کنی»

یک بار هم یک نفر درآمده بود که:

«این ها برای پدرم است»

و پدربزرگ گفته بود:

«پس به پدرت»

راستی پدربزرگ چرا اینطور رفتار می کرد؟

چرا همچین حرف هایی می زد؟

چرا همیشه طوری بود که انگار پرنده های قرمز زیرگوشش می خوانند؟

*

به پدربزرگ بگو آیا به یاد دارد زمانی هم یک فروشنده ی دورگرد بود؟

آیا به یاد دارد با بغچه ای کوچک به هرکجای شهر می رفت و

گاهی هم به روستاهای اطراف؟

آیا به یاد دارد آخرسر روزی بغچه اش را در آتش انداختند و او مثل دیوانه ها فریاد زده بود:

چرا؟

چرا...

و شاید همه ی این ها بخاطر این بود که خیلی خودمانی و پدرانه به دخترهای جوان و فقیری که سالی یکبار شانس خریدن پیرهنی را پیدا می کردند می گفت:

«سرکار خانم

دختر زیبای من

آیا شما شایستگی این را ندارید یکی از ساکنین ساده ی این کشور باشید؟

اطرافت را بنگر

آیا تو شایستگی این را نداری یکی از ساکنین ساده و سالم این کشور باشی؟»

آه پدربزرگ چرا مثل یک پرنده ی سرخ رفتار می کردی؟

چرا به آن دختر بچه می گفتی:

«سرکار خانم

دختر زیبای من

بیهوده معشوقه هایت را مبوس

چرا اکه هیچ بوسه ای آن چنان که تو فکر می کنی رهایی بخش نیست!»

پدربزرگ مگر جوان ها به این حرف ها هم گوش می کنند؟

سرخ حرف می شد،

سرخ فریاد می شد،

دست هایت هم سرخ می شدند،

شاید چون زمستان بود.

و تو فریاد می زدی:

نه!

این زمستان نبود پدربزرگ که تو را سرخ می کرد،

اما تو از کجا می دانستی که رنگ بغچه ی قرمز تو با قرمز گل ها یکی نیست؟

*

پدربزرگ زمانی بود که خیال کردم که دیگر زندگی را دوس ندارم

نگاه کردم

همه زندگی را دوست داشتند

اما مگر زندگی غیر از این نیست؟

زندگی عبادتگری می خواهد

و ما

پدربزرگ همه ی راه ها را امتحان می کنیم

هر راه ترس کوچکی برخواهد انگیخت

اما این تنها اعتصاب است که مرگ را به آن ها نشان خواهد داد

و من مرتد بودم

تا زمانی که به مرگ آن ها ایمان آوردم.

*

به یاد داری که پدربزرگ چه می گفت؟

پدربزرگ می گفت:«نه من، نه پدرم هرگز گریه نکرده ایم.»

پدرم می گفت:«نه من نه پدرم هرگز گریه نکرده ایم.»

هیچیک از نیاکان ما هرگز گریه نکرده اند

و دخترکی که شنیدن این ها برایش حیرت انگیز است فریاد می زند:

«حتی یک قطره اشک، حتی یک قطره اشک؟!»

و من قسم می خورم هیچیک از نیاکان ما هرگز گریه نکرده اند.

*

می پرسد:«تو واقعا داری از فقر رنج می بری، واقعا حالت خوب نیست،نه؟»

آری

چرا که با خود می گویم مگر من کم تر از بقیه برای این زندگی جان کنده ام؟

می پرسد:«تو نیمه های شب مثل حیوانی زخمی ناله سر می دهی؟ خیال داری خودت را یا کس دیگری را بکشی؟»

مثل این است که شوخی می کنی مگر کسی هم تا بحال بخاطر خستگی خودش را کشته است؟

و قطره اشکی می ریزم،

شوری دریاها را دارد

و صدای ناله تلخ و بی فایده ی نهر ابراهیم

و پرنده هایی که سرود عمیق و افسرده ی دریا را با خود به جای دیگری می برند.

پدربزرگ

بیا فکر کنیم در پایان کار آن آواز نشاط بخش واقعی ناخوانده نخواهد ماند

و آن اشک باستانی سرانجام از صورت کسی سرازیر خواهد شد،

آن اشک باستانیِ عزیز

که درد نسل ها را در خود دارد.

پدربزرگ آیا می شنوی دیوانه ای از دور می گوید:

رفقا مبارزه را شروع کنید!

*

رفقا مبارزه ای را که شروع کرده اید رها نکنید

جلوی درکارخانه ها بمانید

چرا که آن اشک باستانی سرانجام از صورت کسی سرازیر خواهد شد

رفقا مبارزه را شروع کنید

برای این

           زندگی عزیز

فرهاد روشن

تابستان 1399

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کنفرانس دوم

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر