نظر خوانندگان

مقالات

از جنبش کارگری

در قسمت اول مقاله حاضر به مباحث عمومی پیرامون منشورمطالبات حداقلی کارگران ایران وارتباط آن با تحولات جاری در ایران و ضرورت هایی که بخشی از تشکل های کارگری را به انتشار آن در مقطع 22 بهمن واداشت پرداختیم و تاثیر آن را بر جنبش کارگری بررسی کردیم. در این قسمت به مصاحبه رضا رخشان با سایت جنبش کارگری می پردازم و برای پرهیز از تکرار، همزمان به برخی از انتقاداتی که از نظرات او صورت گرفته اشاره می کنم.

نتشار منشور مطالبات حداقلی کارگران ایران تاکنون با تفاسیر متفاوتی روبرو شده است. اهمیت این منشور و زمان انتشار آن بررسی برخی از این تفاسیر را لازم می نماید. نوشته حاضر در دو بخش به این موضوع می پردازد. در بخش اول مسائل عمومی‌تر مورد بحث قرار می‌گیرند و در بخش دوم به برخی از تفسیرها در رابطه با منشور و به‌خصوص به برخی انتقادات در رابطه با مصاحبه رضا رخشان با سایت جنبش کارگری می پردازیم. پیش از ورود به این بررسی لازم است نگاهی به روند تحولات ماههای اخیر در ایران داشته باشیم.

سایت جنبش کارگری: با سلام آقای رضا رخشان و تشکر از شما که دعوت سایت جنبش‌ کارگری را برای انجام این مصاحبه پذیرفته‌اید. ما چند روز پیش و در واقع یک روز قبل از 22 بهمن شاهد این بودیم که اطلاعیه‌ای از جانب چهار تشکل کارگری (سندیکای واحد، سندیکای هفت‌تپه، اتحادیه آزاد کارگران و انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار کرمانشاه) به‌عنوان «مطالبات حداقلی کارگران در ایران» منتشر شد؛ می‌خواهیم بدانیم که هدف شما از دادن این بیانیه که هم مطالبات صنفی کارگران را مورد اشاره قرار داده و هم برخی از مطالبات اجتماعی (مثل لغو مجازات اعدام) را مورد تأیید قرار داده، چیست؟

اگر تو خود و دشمنت را می شناسی، آنگاه از صد نبرد نیز نباید هراسی به خود راه دهی. اگر تو خود را می شناسی، اما دشمن را نه، برای هر پیروزی که به دست می آوری، شکستی را نیز متحمل خواهی شد. اگر تو نه خود و نه دشمنت را می شناسی، آنگاه در هر نبردی شکست خواهی خورد.

سون تسه – هنر جنگ

عنوان نوشته حاضر با الهام از نامه دوست برایم ناشناخته‌ای از تهران برگرفته شده است که در آن ضمن امیدواری به اینکه شاید «سبز» هنوز هم بتواند سرمنشأ تحولاتی مثبت شود، روزهای حاضر را روزهای حزن انگیز تهران توصیف کرده است. حقیقتاً نیز این روزهایی حزن انگیزند. به شور و شعف ساختگی و ابراز امیدواری های کاذب مشتی بی‌ریشه در خارج از کشور نباید کاری داشت.

می‌گویند تاریخ دو بار تکرار می شود: بار اول به صورت تراژیک، بار دوم به شکل کمدی. تاریخ ایران در حال تکرار شدن است. اما این بار به گونه‌ای دیگر: این تکراری تراژیک تر است. جامعه ایران نشان می‌دهد که در هیچ چیز با کلیشه های آشنا پیش نمی رود. سی سال قبل درست در زمانی که در نیکاراگوئه یک انقلاب چپگرا در حال وقوع بود و مدت کوتاهی پس از به قدرت رسیدن نظامیان چپگرا در افغانستان، در ایران انقلابی به وقوع پیوست که مرتجع ترین جریان اجتماعی موجود را به رأس قدرت پرتاب کرد.

با تشکر از اینکه این مصاحبه را پذیرفتید

با توجه به  بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .

«از زمان جنبش مشروطه به این سو، این اولین بار است که حیات سیاسی ایران دستخوش جنبشهایی عظیم می‌شود و جامعه وارد دوره ای از تصمیم گیری تاریخی می‌شود و چپ در آن هیچگونه حضور قابل لمسی ندارد. نه در دوران انقلاب مشروطه و نه در دوران ملی شدن صنعت نفت و نه در دوران انقلاب 57 چپ چنین مهجور و برکنار از تحولات نبوده است.  موقعیت جهانی نیز در هیچ یک از این دوره ها به اندازه امروز به زیان چپ نبوده است.

 

حوادث سه ماه گذشته صحنه سیاست ایران را نه می توان و نه باید فراموش کرد. درسهای این بحران سیاسی بزرگ به همان اندازه بزرگند که خود حوادث بودند. زمین سیاست در ایران در اثر زلزله عظیم خرداد 88 شخم خورد و با شخم خوردنش بسیاری از لایه های صحنه حیات اجتماعی زیر و رو شدند. شدت و حدت تحولات جایی برای ظاهرسازی باقی نگذاشت. ظاهرسازیهای مصلحتی بسیاری کنار رفت و حرفهای واقعی افراد، احزاب، گروهبندی ها و جریانات سیاسی زده شد.

 

سه ماه پس از جنجال بزرگ، اینک شمارش معکوس آغاز شده است. همه چیز برای برخوردی بزرگ بین دو نیروی تعیین کننده جدالهای اجتماعی در حال آماده شدن است. صحنه بازی به طرز غریبی برای این برخورد چیده می شود. از پس کلاف سر در گمی که نبرد «که بر که» در ماههای اخیر برجا گذاشت، خطوط طرفین اصلی نبرد به مرور آشکار تر می شود. پیشقراولان سه ماه قبل، امروز پیاده نظامهایی ناچیز به نظر می آیند که در پسشان سواره نظامی سنگین و استتار شده از مخفیگاهها بیرون می خزد و صحنه نبرد را با مهابتی عظیم از نو آرایش می دهد.

 

در جریان تحولات اخیر مباحثاتی چند پیرامون مقوله ی اعتصاب عمومی صورت گرفته است. اخیراً رفیق پوریا راجی مجدداً این بحث را پیش کشیده است، و این بهانه ای شد تا چند کلمه ای پیرامون این مقوله بنویسم. رفیق پوریا راجی در نوشته ای با عنوان " اعتصاب عمومی سرخ و دوراهی جنبش سبز" به موضوع رویدادهای اخیر می پردازد و پس از تحلیل پاره ای از اجزای جنبش سبز، سعی در ارائه ی راهکاری رادیکال در قبال این جنبش دارد.

 

(توضیح: بخش عمده ی نوشته ی حاضر حدود یک ماه پیش به رشته ی تحریر درآمده است، اما بنا به پاره ای ملاحضات و محذورات اکنون انتشار می یابد. از همه ی خوانندگان بابت این تأخیر عذرخواهی می کنم.)

اسلاوی ژیژک چندی پیش در نوشته ای با عنوان "آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟"، که در نخستین نگاه یادآور موضع فوکو در قبال انقلاب 57 و تعبیر "ایران، روح جهان بی روح" اوست، به تحلیل رویدادهای اخیر ایران پرداخته است.

تحولات چند ماهه اخیر درون جنبش کارگری ایران بدون تردید نشانه های امید بخشی از آغاز دورانی جدید در جنبش کارگری را به نمایش می گذارند. اعلام متحدانه کمپین برای آزادی دستگیر شدگان روز جهانی کارگر نقطه اوج تاکنونی این تحولات را به نمایش می گذارند. آرایش جنبش کارگری ایران به طور کلی و چپ ایران به طور مشخص در پایان این دوره قطعا آرایش تاکنونی آن نخواهد بود.

 

 

"کاملترین مثال دولت مدرن٬ آمریکاست"

کارل مارکس، ایدئولوژی آلمانی 

توضیح: مطلب حاضر در اواخر ماه نوامبر نوشته شده و برای درج در نشریه آرش در نظر گرفته شده بود. به علت اهمیت سیاسی روز موضوع و با اجازه سردبیر محترم آرش و وعده ارسال مطلبی دیگر برای این نشریه٬ نوشته انتشار علنی می یابد.

آلن بادیو، لوموند، 17 اکتبر 2008

یادداشت:

آلن بادیو بدون تردید از مطرح ترین فلاسفه معاصر در فرانسه است که در سالهای اخیر به طور روزافزونی در حوزه تفکر آلمانی زبان و آنگلوآمریکایی نیز مورد بحث و مجادله قرار می گیرد.

یادداشت:

پس از انتشار بخش سوم نوشته حاضر اطلاعیه ای از جانب کمیته اجرائی اتحاد سوسیالیستی کارگری بر علیه این نوشته و من انتشار یافته است. اطلاعیه ای است سراسر دشنام که پاسخی مناسب میطلبد. با این حال اهمیت ادامه بحثی که با این نوشته شروع شد و نشان دادن نتایج عملی تاکنونی و ابعاد مخرب سیاست "فساد" رضا مقدم به مراتب بیش از پاسخگوئی به آن اطلاعیه است.

در دو بخش نخست نوشته دیدیم که رضا مقدم با تقلیل دادن سیاست به پول بر متن سه ضلعی آمریکا-رژیم-اپوزیسیون به سادگی به امکان "فساد در جنبش کارگری" و ایجاد یک "جنبش کارگری طرفدار آمریکا" میرسد. همچنین در مناسبتهای مختلف نشان دادیم که استدلالات او بر مبنای بررسی واقعیات طرح نمیشوند، بلکه به عنوان تمهیداتی در خدمت اثبات تزی قرار گرفته اند که او به هر جهت در صدد اثباتش است.

در قسمت اول نوشته دیدیم که رضا مقدم با کنار گذاشتن مولفه های سیاسی و طبقاتی از تحلیل به سادگی به "فساد" در جنبش کارگری می رسد و "جنبش کارگری طرفدار آمریکا" را یک احتمال واقعی ارزیابی کرده و سپس به زعم خود به معرفی حاملین این سیاست در جنبش کارگری میپردازد. همچنین دیدیم که این یک عقبگرد از عرصه سیاست به اخلاق است. بر این موضوع باید بیشتر مکث کرد تا عمق کجراهه ای که رضا مقدم پیش پای فعالین جنبش کارگری میگذارد بیشتر روشن شود.

 

انتشار مطلبی سخیف تحت عنوان "هشیاری بیشتر در مورد ایادی و محللین ایرانی سالیداریتی سنتر آمریکا" (از این پس: "ایادی و محللین") با امضاء مستعار "کارگر فقیر" در سایتی نه چندان خوشنام نقطه حضیض موقت سیر قهقرائی بخشی از فعالین چپ ایران در خارج کشور را به نمایش گذاشت. افترا نامه مزبور با حمله به نوشته ای شروع می کند که یک فعال جنبش کارگری از داخل کشور منتشر نموده و در آن نسبت به رواج روشهای تهمت و افترا هشدار داده است.

 

برمبنای گزارش سایت دسترنج (سایت منعکس‌کننده نظرات خانه‌کارگر و شوراهای اسلامی‌کار)، سازمان جهانی‌کار در روزهای 15 و 16 و هم‌چنین 19 و 20 اسفندماه به‌ترتیب در تهران و یزد یک کارگاه آموزشی برگزار خواهد کرد.

طبق این گزارش سازمان جهانی‌کار از خانه‌کارگر، سندیکای کارگران شرکت واحد و انجمن صنفی روزنامه‌ نگاران و رانندگان بیابانی (وابسته به‌جبهه مشارکت) دعوت کرده تا در این کارگاه آموزشی شرکت کنند.

 

 توضیحی بر انتشار دوباره نوشته حاضر:

از مدتی قبل در نظر داشتم به مناسبت دومین سال اعتصابات شکوهمند دی و بهمن 84 کارگران شرکت واحد در مطلبی هم به بزرگداشت مجدد این اعتصابات و ارزیابی از تأثیر آنان در تکوین جنبش کارگری ایران بپردازم و هم در حد توان خود به طرح معضلاتی که سندیکای واحد امروز با آن روبروست و به موضوع حیاتی موقعیت کنونی جنبش کارگری در مسیر ایجاد تشکلهای توده ای محیط کار. کمبود فرصت اما اجازه این کار را به من نداد.

 نوشته "شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع" حداقل به یک هدف کوتاه مدت خود رسیده است. لولایی که قرار بود ارتجاع اسلامی را به چپ پیوند زند به خش خش افتاده است. "فرهنگ توسعه" نقاب از چهره برداشته و در هر پاسخ دست اندرکارانش به آن نوشته نشان می دهد که حمایت بیدریغ آن از جمهوری اسلامی – آنهم از نوع اصولگرای امام زمانی اش – نه لغزشی بینشی که سیاستی است حساب شده.

هنگامی که در ابتدای آبان ماه در سایت دولتی "الف" مطلب "بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم"[1] را دیدیم و با رفقا مشورت کردیم، برایمان روشن بود که به این نوشته و به نویسنده اش باید پرداخت. می دانستیم که مباحث مندرج در آن انگشت بر نقطه حساسی از بخشهایی از چپ ایران میگذارد و در عین حال بیان تئوریک سیاستی است که در ماههای اخیر با گسترش روابط بین ایران و کشورهای چپگرای آمریکای لاتین و سرانجام با برگزاری سمینار "چه مثل چمران" به اوج خود رسید. با این همه ما قادر به تشخیص درست ابعاد این ماجرا و تأثیری که در کوتاه مدت بر جا خواهد گذاشت نبودیم.

 

 

مقدمه بر انتشار علنی:

نوشته ای که در دست دارید بیش از سه سال و نیم قبل به رشته تحریر در آمده و اکنون برای نخستین بار انتشار علنی می یابد. انگیزه نگارش نوشته در آن زمان انتشار متنی بود تحت عنوان "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری" که در میان بخشی از فعالین چپ دست به دست می گشت. با دریافت این سند ما نیز لازم دانستیم به بررسی آن نشسته و نظرات خود در این باره را با نویسندگان سند مزبور در میان بگذاریم. قصد ما از این اقدام باز کردن باب مباحثه ای اصولی و متین پیرامون مسائل گرهی جنبش کارگری بود و گمان ما نیز بر آن بود که تدوین کنندگان سند به انجام چنین مباحثه ای علاقمند خواهند بود.

اسانلو آزاد شد. کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه با پایداری و استقامت ستایش برانگیز، با تحمل ناملایمات و سختی ها، سرکوب خونین، زندان و اخراج، فشار بر خانواده ها و فشارها ی مالی کمرشکن، با قدی بر افراشته دوره ای سخت از مبارزه و آزمایش اولیه و هولناکی را پشت سر گذاشتند. و با جلب حمایت های داخلی و بین المللی و با فعالیت وکلای ارزشمند، موقتآ منصور اسانلو را از بند رها کردند.

عتصاب لوکوموتیورانان آلمان در هفته های گذشته توجه گسترده افکار عمومی در آلمان، اروپا و حتی در سطح جهان را به خود جلب نمود. این اعتصاب در چپ ایران نیز انعکاس نسبتا قابل توجهی یافت و روشن است که این توجه نیز اساسا از زاویه حمایت از این اعتصاب و تبیین آن به مثابه عملی رادیکال در مقابل بوروکراسی حاکم بر اتحادیه های بزرگ صورت گرفت. اما به ویژه درج مطالبی در رابطه با این اعتصاب در سایت اینترنتی رفقای سندیکای کارگران نقاش ساختمانی تاملاتی بیشتر را بر این اعتصاب ضروری میکند.

{jcomments off}"فلزکار"ی گمنام در سایتی "خوشنام" به دفاع از "رهبری نکونام" برخاسته و پاسخی دندان شکن به "خارج نشینانی خوشکام" داده است که گویی به زعم وی "مدتی است ...  با مقالات خود عزم به تخریب یکی از مبارزان جنبش کارگری و ایجاد درگیری در صفوف کارگران و تشکل های کارگری، از طریق تهمت و توهین به فعالین کارگری کرده اند". ماجرا بر سر آقای اکبری است و نویسنده مطلب نیز عنوان "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" را برای خود و تریبون "اخبار روز" را برای انتشار نظر خود برگزیده است[1].


از آنجا که نویسنده این سطورنیز از معدود کسانی است که در این لشگرکشی "ناجوانمردانه" بر علیه آن مبارز والا شرکت داشته است[2]، خود را نیز مخاطب فلزکار گمنام قلمداد نموده و پاسخ به این دوست گرامی را بر خود واجب. نه از آن رو که مرا نیازی به دفاع از خود باشد، بل از آن رو که نباید اجازه داد حقیقت در گرد و خاک تظلم خواهی دروغین و ریاکارانه "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" گم شود. این که حریف در این میان باز هم گمنام است، گویی میرود به جزئی از یک بازی ناخوشایند تبدیل شود. در سالیان اخیر نظریه پردازانی را شاهد بودیم که گویی فلسفه وجودیشان نوشتن یک هجونامه بوده است و بس. بعد از هجونامه نیز به سان شهابی زودگذر نه نامی از آنها بر جا ماند و نه نشانی. امروز نیز یا "کارگر فقیر" است که ناگهان سر بر میآورد و در مقام کارشناس آسیب شناسی امپریالیستی جنبش کارگری داد سخن سر میدهد و یا "کارگری از صنف فلز کار و مکانیک" که از سر "دلسوزی" هشدار میدهد که مبادا به دامی که "ارتجاع" گسترده است بجهیم. این که چه کسانی پشت این نامها پنهانند سری است ناگفتنی. و چه زشت. ایستادن در تاریکی و تیر انداختن به سوی دیگران لااقل نشانه جبن است. اما چاره ای نیست. برای گذار از این دوران باید که با این حریفان نامرئی نیز دست و پنجه نرم کرد. هر چه هم که فردیت شان در پرده ابهام باشد، هویت اجتماعی شان چنین نیست و آن ابهام در فردیت جزئی از همین هویت اجتماعی است. به مثابه فرد آنها نه مخاطب اند و نه ما را کاری با آنهاست. آنها حتی برای خود نیز به مثابه فرد ارزشی قائل نیستند که اگر چنین بود اینگونه به پنهان کردن فردیتشان نمی پرداختند. به مثابه یک هویت اجتماعی اما به همان اندازه که "کارگر فقیر" و "کارگر فلزکار" تجسم بخشهایی از عقب ماندگی و تحجر اند، به همان اندازه نیز مانعی اند برای انکشاف جنبش کارگری به سوی آینده ای روشن. به اینگونه موانع باید پرداخت و آنها را از راه برداشت.  به اصل مطلب بپردازیم.

"فلزکار" منتقد در نوشته کوتاه خود چند حکم را ارائه میکند. این احکام را میشد با عباراتی کوتاه پاسخ گفت. اما از آنجا که نه خود این اظهارات، بلکه اظهارات مستتر در این احکام اهمیت دارند، لازم است کمی دقیق تر در آنها خیره شد. مساله درک و دریافت آنچه نوشته شده است نیست، بر سر درک آن چیزی است که نوشته نشده اما بیان شده است. "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" نشان میدهد که در این زمینه از اساتید سفسطه و منطق صوری چیزی کم ندارد. این احکام کدامند؟

اول این که عده ای در خارج نشسته اند و عزم به تخریب یکی از "مبارزان جنبش کارگری و ایجاد درگیری در صفوف کارگران و تشکلهای کارگری" را دارند.

دوم این که ایشان ابتدا قصد سکوت در مقابل "افاضات تئوریک" منتقدین به آقای اکبری را داشته اند اما "گمان کرد" که به عنوان یک فعال کارگری باید به دفاع از آقای اکبری برخیزد و به ایشان به عنوان "دبیر اجرائی هیات مؤسسان سندیکاهای کارگری" خسته نباشید بگوید.

سوم این که ایشان معتقد است که "زندگی و کارنامه آقای اکبری روشن تر از آن است که با نوشته ای مخدوش گردد". و پس از این اظهار اطمینان شاهد مثال "فلزکار" به میدان می آید که "برای ایشان و هیات موسسان سندیکاهای کارگری همین بس که از درون آنان سندیکای شرکت واحد سربلند کرد و سایر سندیکاها نیز در حال شکل گیری است."

این احکام اصلی مطلب کوتاه "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" در سایت اخبار روز است. برای ما این احکام بهانه ای است تا به بررسی دقیق تر موقعیت جریانی بپردازیم که نویسنده بدان تعلق دارد و ضمن وارسی صحت و سقم احکام مزبور گستره فراختری را نیز به مشاهده بنشینیم که هم نوشته های آقای اکبری و هم انتقادات وارد بر این نوشتجات و هم مطلب "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" بر متن آن منتشر شده اند. خواهیم دید که این تصویر بزرگتر ما را در درک برخی تحولات جاری در جنبش کارگری و صف بندیهای حاد درون آن یاری خواهند رساند. با این همه و پیش از هر چیز ملاحظه ای مقدماتی بر سبک نوشته "فلزکار" لازم است. این ملاحظه از آن روست که زمینه بحث و جدل را بهتر فراهم کند.

 

باز هم شهید؟

 

اکبر گنجی سالیانی را در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی گذراند. در همان زندانها نیز بود که او دچار "دگردیسی" شده و از یک ناراضی اسلامی به یک "لیبرال" تحول یافت و به انتشار مانیفست جمهوریخواهی دست زد. و در اوج این "لیبرالیسم" بود که گنجی به آن روزه معروف مرگ دست زد. او اعتصاب غذا کرد. اعتصاب غذایی طولانی. بر من معلوم نیست که تصاویر گنجی در حال اعتصاب چگونه دیوارهای زندان را پشت سر گذاشته و هر روزه در سایتهای اینترنتی منتشر میشدند. این برای بحث ما مهم نیز نیست. مهم خود این تصاویر بودند. تصاویری از فردی در حال احتضار که مرگ را پیش چشم خود دارد و به استقبال آن میرود. هنوز که هنوز است تاثیر این تصاویر رقت انگیز و ترحم برانگیز فردی با چشمهای از حدقه درآمده و جثه ای نحیف از خاطرم پاک نمیشود. بارها خواستم دست به قلم ببرم و بنویسم که "بس کن این اعتصاب غذای لعنتی را. این چه لیبرالیسمی است که پیامش را با شهادت طلبی میگستراند. این لیبرالیسم نیست، روایت دیگر از شهید پروری است. چنین "لیبرالی" فردا از همه و هر کس طلبکار خواهد بود."  میخواستم بنویسم که "عمو جان، تو در حال اشاعه فرهنگ شهادتی و نه در حال رواج لیبرالیسم". لیبرالیسم گنجی از اساس با آموزه لیبرالیسم در تضاد بود. اساس آموزه لیبرالیسم بر صیانت و قداست و سعادت و رفاه فرد بنا شده است و "لیبرالیسم" گنجی همه این مبانی لیبرالیسم را به ایدئولوژی مقدسی تبدیل میکرد که فرد باید آماده قربانی کردن خود برای آن باشد. روش گنجی نشان میداد که او همان اسلامی مانده بود و همه دریافتهایش از لیبرالیسم ذره ای در جوهر اسلامی او تغییر وارد نکرده بود. بی دلیل نیز نبود که پس از آزادی از زندان گنجی راهی آمریکا شد و نه اروپا. آن لیبرالیسم ایدئولوژیک در آمریکای مذهبی است که خریدار دارد و نه در اروپای غیر مذهبی پراگماتیست.

حکایت گنجی اما گویا حالاحالاها ما را همراهی خواهد کرد. گویی در این مملکت همه چیز روایت ویژه ایرانی- اسلامی خود را دارد. "لیبرالیسم"ش شهادت طلب است، "رفرمیسم"ش مظلوم نما. گویی در این کشور همگان برای یافتن راه بهتر مردن مبارزه میکنند و نه برای بهتر زندگی کردن. همه درفشانی های متفکران ریز و درشت آن در ستایش از خرد و تعقل گویا چاشنی همین بهتر مردن است. جلوه ای از این مظلوم نمایی را آقای اکبری با الفاظ "سنگ میکشم بر دوش، سنگ الفاظ" به نمایش گذاشته بود و "کارگری از صنف فلزکار و مکانیک" نیز بر همان سبیل به برانگیختن احساسات خوانندگان متوسل میشود. درباره جانفشانی های آقای اکبری مینویسد که "آقای حسین اکبری با مقالات، نظرات و مصاحبه های خود که هر تار آن به رنج از روان جدا شده است" چه خدمتها که به به منافع طبقه کارگر نکرده است. هرچند که خاضعانه میگوید "در جاده ی مبارزات این سرزمین، این تلاش ها نیز خاربوته یی است ناچیز که آرزو دارم در متن نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان این دیار جایی بیابد." و سرانجام نیز فراز نهایی دست یازیدن به احساس خواننده فرا میرسد و از آنجا که خواننده هم اهل سرزمین گل و بلبل است و در سرزمین گل و بلبل هم با شعر میتوان رگ خواب مردم را به دست گرفت، طبع شعری فلزکار ما هم به یاری اش میشتابد تا بار دیگر مظلومیتش را فریاد کند. و این همه برای چیست؟ برای پاسخگویی به کسانی که نظرات و عمل آقای اکبری را به نقد کشیده اند.

در پاسخ به آقای اکبری و در مؤخره بر کالبد شکافی یک فریب نوشتم که این برای طبقه کارگری که برای زندگی و آینده اش مبارزه میکند سم است. اما گویا این برای فلزکار ما کافی نبود. به او میگوییم که دوست عزیز اگر واقعا شاهد آن بوده ای که هر تار نظر آقای اکبری در مقالات و مصاحبه هایش به رنج از روان جدا شده است، باید حق دوستی برایش به جا میآوردی و او را به روانشناسی میفرستادی. این چه مبارزه برای عدالت و منافع طبقه کارگر است که نوشتن و مصاحبه کردن برای آن با رنج همراه است؟ مگر آقای اکبری مازوخیست است که چنین رنجی را بر خود روا میدارد؟ و شما دوست عزیز حقیقتا با ذکر آلام و مصیبتهای آقای اکبری هنگام "زایش" نطرات خود انتظار چه چیزی را داری؟ انتظار این که دیگران هنگام برخورد به آن نظرات همواره این را نیز پیش چشم داشته باشند که آقای اکبری در زمان آفرینش آنان رنج بر خود روا نموده است؟ از کی تا حال رنج کشیدن منشا حقانیت بوده است؟ اگر چنین باشد باید همصدا با داستایوفسکی گفت "ای رنجهای بشری، من در مقابل شما زانو میزنم" و به تحسین مرتاضانی نشست که بر خود تازیانه میزنند، بر میخ میخوابند و چهل شبانه روز را با یک خرما بر فراز درختی سپری میکنند. همه اینها البته انسانی اند، چون که فقط از انسان چنین عجایبی سر میزند و نه از هیچ حیوانی. اما هیچ کدام از اینها ربطی به طبقه کارگری ندارد که سرتاسر زندگی اش مالامال از رنجی است که به وی تحمیل شده و مبارزه اش نیز مبارزه ای برای رهائی از این رنج تحمیلی است و نه برای ستایش آن. مضافا بگویم دوست عزیز، شاید خود را سوسیالیست نیز بدانی. برای یک سوسیالیست نیز مبارزه بر علیه پلشتی ها و زشتی های جهان وارونه موجود نه سرمنشاء درد و رنج، که تحقق شخصیت انسانی خود اوست و گواراتر از هر لذتی. مرارتهای یک کوهنورد هنگام صعود به قله در زمره زیباترین لحظات زندگی وی به شمار می آیند. از قضا در همان صنف فلزکار و مکانیک هم زمانی که جلیل انفرادی ها و اسکندر صادقی نژادها روح آن را می ساختند، با شور و شوق در کوهنوردی هایشان به طرح ساختن پناهگاه فلزی قله توچال می پرداختند. صحبتی از رنج در میان نبود. این را شما اگر نمیدانید میتواند از قدیمی تر ها بپرسید. پس منتی به دیگران نگذاریم، رنج را به مرتاضان واگذاریم و به جستجوی حقیقت برآییم.

اما این تمام کار نیست. فلزکار ما خضوع را نیز به کار میگیرد و آن همه مقالات و نظرات و مصاحبه های آقای اکبری را خاربوته هایی ناچیز بر میشمرد که "امید که بر متن نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان" جایی برای خود بیابند. آیا تصویری گویا تر از این میتوان برای بی اهمیت جلوه دادن سرنوشت انسانهای واقعی در مقابل تقدس ساختگی مفاهیم انتزاعی کلی ارائه کرد؟ مگر نه این که از قضا تاریخ همین مرز و بوم بزرگترین شاهد مثال بی اهمیتی فرد و حل شدن آن در "امری بزرگ" بود. مگر این همان چیزی نیست که هگل را به این نتیجه رساند که در تاریخ شرق فرد جایی ندارد؟ تا بوده و بوده در ایران ما شاه شاهان قادر مطلق بر سرنوشت همه بوده. او و نه هیچ کس دیگری تجلی اراده جامعه به حساب می آمده و از خود نیز به عنوان "ما" سخن میرانده. "اراده ما بر آن قرار گرفت"، "ما مقرر نمودیم" و قس علیهذا. برای فرد جایی باقی نبود، زیرا که آن "ما" همه را در بر میگرفت و در خود حل میکرد. آنگاه نیز که شاه شاهان به دیار عدم واصل شد، اراده خدا در هیات ولی فقیه بر جای آن نشست تا ورق تلخ دیگری از بی اعتنایی به سرنوشت آدمیان زنده رقم بخورد. اکنون نیز فلز کار ما شبح خوفناکی از "سوسیالیسم"ی را طرح میکند که یک بار دیگر فرد را به مسلخ آن "امر بزرگ" بکشاند. ادا و اطوار "برگ سبزی است تحفه درویش" چیزی جز این نیست و چقدر این از مارکسیسم دور است که برای جامعه ای مبارزه میکند که در آن "تکامل آزادانه فرد، شرط تکامل آزادانه جامعه است."[3] مارکسیسم در عین حال نقدی است عمیق بر خیانت لیبرالیسم به ادعای تحقق بخشیدن به فردیت انسان. این مارکسیسم است که توان تحقق این فردیت را در جامعه سوسیالیستی امکانپذیر میداند. فلزکار ما بر بستر سنت متحجر ایرانی – شیعی می اندیشد نه بر بستر سوسیالیسم.

اما مساله این است که این مظلوم نمایی ها و درویش مسلکی ها در عرصه سیاست حربه ای است برای از میدان به در کردن حریف. فلزکار ما چه بداند و چه نداند، این حربه را به دست گرفته است. او با این روش هاله ای از تقدس به دور اکبری میکشد تا اکبری را از نقد مصون بدارد. آن کس که دائم تکرار میکند که "من خدمتگزار کوچک مردمم" برای آن است که در اولین فرصت بگوید "من توی دهن این مردم میزنم". فلزکار ما نیز اگر میخواهد زمانی به این نرسد که "من توی دهن این مردم میزنم" بهتر است که هم امروز خضوع و تواضع کاذب را کنار بگذارد و از کار آقای اکبری "خار بوته" هایی نسازد که بر متن "نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان" معنی می یابد. آقای اکبری مشغول کار سیاسی جهت دار در جامعه ای سرمایه داری و رو به طبقه کارگر آن جامعه است. در اینجا مسلک دراویش معنایی ندارد. کار آقای اکبری هم مثل هر کار و فعالیت سیاسی دیگری در معرض نقد دیگران است. فلزکار ما آنجا که پای استدلال در میان می آید صحبت از "افاضات تئوریک" منتقدان به میان میکشد تا پاسخ استدلال را با استدلال ندهد. "خاربوته" امروز فلزکار نشانه چماقی است که فردا به دست خواهد گرفت. فلزکار ما باید بدان خو کند که هم کار آقای اکبری و هم کار خود ایشان در معرض نقد و بررسی خواهند بود. به این نقد و بررسی بپردازیم.

 

واقعه نگاری یک شکاف

 

اما اصل ماجرا چیست؟ چرا چنین جدالی بین ما و آقای اکبری درگرفته است؟ آیا آنطور که فلزکار میگوید ما از خارج کشور در صدد انداختن فعالین کارگری به جان همدیگریم؟ حوادث را بررسی کنیم و به قضاوت بنشینیم.

در روز 24 تیر امسال برابر با 16 ژوئیه سال 2007، یعنی حدود 14 روز قبل، هیاتی از  جانب فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری WFTU برای دیدار از خانه کارگر وارد تهران میشود. این دیدار تا روز 20 ژوئیه طول میکشد. از جزئیات این دیدار هنوز هیچ اطلاعی در دست نداریم. اما درباره رابطه این فدراسیون و جمهوری اسلامی ایران همینقدر بس که در "کنفرانس موفقیت آمیز درباره لبنان و خاورمیانه" کنفرانس "افتخار حضور هیاتهای نمایندگی دیپلماتیک سفارتخانه های سوریه، فلسطین، لبنان و ایران" را داشت. در زمره سخنرانان این کنفرانس درباره مسائل خاورمیانه نیز آقای محمد حمزه (ای) مسئول روابط بین المللی خانه کارگر ایران قرار داشت.[4] مستقل از جزئیات، آنچه در این سفر برای ما مهم است نخست تقارن زمانی آن با ربودن منصور اسانلو و سپس و مهم تر از این تقارن زمانی نفس این واقعیت است که روابط این فدراسیون با خانه کارگر اکنون دیگر به سطحی عمیق تر از حضور خانه کارگری ها در جلسات این فدراسیون ارتقا یافته است. از نظر عینی این دیدار گامی در جهت کسب مشروعیت بین المللی برای خانه کارگر و حضور آن در مجامع بین المللی به نمایندگی از کارگران ایران و بازسازی این سازمان مافیائی از این طریق است و با حدس قریب به یقین میتوان گفت که از جمله موضوعات این دیدار را نیز همین معضل خانه کارگر تشکیل میداده. تقارن زمانی این دیدار با ربودن اسانلو از آن جهت اهمیت می یابد که اسانلو مدت کوتاهی قبل از آن در اجلاس سالانه اتحادیه بین المللی حمل و نقل در لندن و همچنین در اجلاس کنفدراسیون جهانی اتحادیه های آزاد در بروکسل شرکت کرده بود و این کنفدراسیون رقیب آن فدراسیونی است که در سال 1945 از اتحادیه های کشورهای بلوک شرق و اتحادیه های غربی طرفدار شوروی تشکیل شده بود. حضور هیات نمایندگی فدراسیون مزبور در خانه کارگر از هر دو سو در عین حال پاسخی بود به اقدام سندیکای واحد و در مقابل آن. اما ربط این ماجرا به آقای اکبری چیست؟ اجازه دهید روند وقایع را گام به گام دنبال کنیم و ببینیم که کدام وقایع پیش درآمد این فینال باشکوه را ساخته اند. زمان را گام به گام عقب ببریم و این وقایع را دنبال کنیم.

در فاصله چند روز پیش از سفر هیات فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری به دیدار خانه کارگر فعالیت تبلیغاتی وسیع و گسترده ای از جانب توده ای ها راه می افتد. سه روز پیش از دیدار، یعنی در تاریخ 21 تیر، مطلبی از انوشه کیوان پناه در سایت "دنیای ما" به چاپ میرسد تحت عنوان "  توهمات « کارگري» و تخریب فدراسیون جهاني سندیکایی"[5]. قسمت دوم این مطلب نیز یک روز بعد از آن منتشر میشود. کیوان پناه نوشته خود را با این شروع میکند که "متاسفانه درخارج کشورشاهدحرکت هایي هستیم که بیشتربه برپاکردن آتش کناري ومنحرف کردن جنبش عمومي ازانجام بخشي ازوظائف خطیرآن دراین عرصه شبیه است.یکي ازاین حرکت ها،کارزار تبلیغاتي است که به بهانه هاي مختلف علیه «فدراسیون جهاني سندیکایي» و پانزدهمین کنگره آن و مستقیم یاغیرمستقیم به سود «کنفدراسیون جهاني اتحادیه هاي کارگري آزاد»به راه انداخته شده است.براي درک بستر واقعي این کارزار،توجه به نکات زیرضروري است:1-ایدئولوژي زدایي بخش هایي ازجنبش چپ وپذیرش سوسیال دموکراسي راست ازجانب آنهاو پیدایش تشکیلات سیاسي« چپ دموکرات»" او سپس به زعم خود به افشاگری از این حرکت نشسته و سرانجام و در قسمت دوم مقاله اش این کارزار را به "چپ دمکرات"ی نسبت میدهد که ریشه اش را هم در رویزیونیسم برنشتاین باید جست. ما فعلا به مزخرفات "تحلیلی" آقا یا خانم کیوان پناه کاری نداریم. نکته مهم این است که ایشان از "کارزار تبلیغاتی ای" در خارج از کشور صحبت میکند که گویا به بهانه های مختلف علیه "فدراسیون جهانی سندیکایی" و به نفع "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" در جریان است. با این حال او حتی به یک نمونه از بروز چنین کارزاری اشاره نمیکند. از آن تاریخ مدت زیادی نگذشته است و خواننده علاقمند میتواند به آرشیو سایتهای اینترنتی همه جریانات و سازمانهای چپ، اعم از دمکرات و رادیکال و سوسیال دمکرات و غیره مراجعه کند. حتی یک مطلب درباره "فدراسیون جهانی سندیکایی" در این سایتها به چشم نمیخورد. نه در ذم آن و نه در مدحش. واقعیت این است که در مقطع انتشار مقاله مزبور "فدراسیون جهانی سندیکایی" آقا یا خانم کیوان پناه در میان چپ به هیچ وجه مطرح نیست و علیه چیزی که مطرح نیست کسی چیزی نمی نویسد و ننوشت. در مقابل اما در سایتهای آویزان به چپ طیف توده ای در همان دوره مباحثات متعددی بر له و علیه "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" میتوان یافت و از قضا همین انوشه کیوان پناه همراه با خانم المیرا مرادی از صحنه گردانان اصلی این مباحثات و از کسانی بود که تیز ترین قلم را بر علیه "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های آزاد" به کار میگرفت. بر خلاف کارزار تبلیغاتی ادعایی انوشه کیوان پناه، این یکی حقیقتا کارزاری واقعی بود که هنوز هم ادامه دارد. پائین تر خواهیم دید که کیوان پناه با طرح دروغین "کارزار تبلیغاتی" علیه کنفدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری در حال رد گم کردن است. اما فعلا به آن کارزار واقعی در خارج کشور و پیرامون "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" بپردازیم.

در روز 20 تیر ماه مطلبی از خانم مرادی منتشر میشود تحت عنوان " چرا باید سندیکای واحد را از AFL-CIO و ICFTU دو سازمان پلیسی، مخوف کارگری برحذر داشت؟"[6] خانم مرادی یک بار و حدود دو سال قبل این مطلب را که ترجمه متن سخنرانی خانم آلبرایت، وزیر امور خارجه دولت کلینتون در نشستی از AFL-CIO است، منتشر کرده بود. اما ایشان لازم دانست در شرایط جدید همان مطلب را با اضافاتی مجددا منتشر کند. ایشان دیگر هشدارهای عمومی در مورد اتحادیه های کارگری آمریکا را کافی نمی دید و لازم میدانست این بار پیام خود را صریحا طرح کند و آن اضافات نیز مربوط به همین پیام بودند. دو نکته حائز اهمیت در مطلب این خانم وجود دارد: نخست اینکه کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد در کنار AFL-CIO به عنوان یک سازمان مخوف پلیسی رده بندی می شود و دوم این که این بار بخشی از فعالین جنبش کارگری ایران در خارج کشور یا به عبارتی اکثریت قریب به اتفاق آنان مستقیما مورد حمله قرار میگیرند. خانم مرادی می نویسد: " متاسفانه بخشی از فعالین ایرانی کارگری خارج از کشورها که اینک خود برای این سازمانهای مخوف ضد کارگری کار می کنند، کارگر مستاصل و از همه جا بی خبر ایرانی را به این جلادان می سپارند". فعلا به این کاری نداریم که خانم مرادی در سنتی قلم میزند که مخوف ترین سازمانهای پلیسی را شکل داده است و بیش از همه کشورهای سرمایه داری غرب کمونیست کشی کرده است. اگر در نظر داشته باشیم که این خانم کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد را نیز سازمان مخوف پلیسی خوانده است روشن میشود که هدف حمله ایشان فقط کسانی نیستند که به قول ایشان "برای این سازمانهای مخوف ضد کارگری" کار میکنند. هدف همه آنهایی اند که در سالهای گذشته با اتحادیه های عضو این کنفدراسیون همکاری داشته و برای جلب حمایت آنان از جنبش کارگری ایران تلاش کرده اند. علاوه بر این و تا جایی که به فعالین داخل کشور برمیگردد، هجوم توده ای ها همه این فعالین را هدف قرار گرفته است. به این دلیل ساده که همه فعالین در معرض خطر در سالهای گذشته، از فعالین سندیکای واحد تا فعالین اول ماه مه سقز، از اسانلو و مددی تا صالحی و امانی و کریمی، همه و همه هنگام مشکلات از همین کنفدراسیون اتحادیه های جهانی انتظار همبستگی داشته و در مواردی نه چندان اندک نیز این همبستگی را دریافت کرده اند.  اما آنچه خانم مرادی طرح کرده بود هنوز در قیاس با اظهارات مردکی در فاصله یک یا دو روز پیش از انتشار مطلب خانم مرادی کاملا بی بو و خاصیت است. این آقا در مطلب خود نوشته بود که "برخی از فعالین ایرانی کارگری در خارح از ایران که خود سابقا از تندروترین و رادیکال ترین فعالین کارگری بوده اند، هم اینک در مراکز این سازمانهای ضد کارگری بکار مشغول شده و با مقادیری دستمزد نیروی خود را در خدمت به دام انداختن فعالین کارگری ایرانی، و نمونه اخیرش رهبری سندیکای واحد نموده اند". این مطلب نیز در سایت دنیای ما منتشر شده بود. طرفه این که این شیادان در پی اعتراضی که از درون طیف خود آنان صورت گرفت متن مطلب را بدون ذکر هیچگونه توضیحی حذف کرده و از کل آن تنها عکس سویینی دبیر کل AFL-CIO را همراه با توضیحی کوتاه درباره او بر جا گذاشته اند[7]. کسی که روشهای حرب توده را بشناسد میداند که جعل مطلب و حذف مطالب ناگوار یک شگرد همیشگی این جریان بوده است[8].

سیر بررسی رویدادها را ادامه دهیم. مدتی قبل از انتشار مطالب ذکر شده مصاحبه ای تحت عنوان "مصاحبه »نامه مردم« با رهبر سندیکایی یونان"[9] شماره 768 نامه مردم، ارگان حزب توده ایران مورخه 16 تیر ماه به چاپ رسید. یادآوری این نکته لازم است که سندیکای یونان ستون فقرات فدراسیون جهانی سندیکاهای مطلوب حزب توده را تشکیل میدهد و اکثر جلسات این فدراسیون در آتن برگزار میشود. نامه مردم با این عبارت مصاحبه را شروع میکند: " در فرصتی که اخیراٌ فراهم شده بود ”نامه مردم“ صحبت کوتاهی با رفیق «گیورگوس اسکیادیوتیس»، ... داشت" و سپس به خود مصاحبه میپردازد. نامه مردم هیچ اشاره نزدیکتری به فرصتی که اخیرا فراهم شده بود و دلایل این دیدار ندارد. اما از فحوای مصاحبه میتوان حدس زد که موضوع این دیدار چه بوده است. نامه مردم در ادامه مصاحبه از جمله از گیورگوس میخواهد که نظر خود را در رابطه با عملکرد سازمانهای بین الملی سندیکائی توضیح دهد و گیورگوس در پاسخ میگوید: "رقابت و بین المللی شدن فزاینده موجب افزایش تازشگری سرمایه داری در هر دو سطح ملی و بین المللی می شود، که به صورت فرایندهایی مستقل اما مکمل یکدیگر عمل می کنند. یکی از عناصر این تازشگری و سرچشمه ای که آن را تغذیه می کند، تسلیم و بی خاصیت کردن آن سازمان های سندیکایی است که در راستای همکاری طبقاتی در سطح ملی و بین المللی کار می کنند، مثل ”اتحادیه های صنفی آزاد“ یا ”فدراسیون اتحادیه های صنفی اروپا“ و دیگران، که در خدمت منافع سرمایه و بنگاه های فرا ملی قرار دارند و از سیاست های دولت های سرمایه داری پشتیبانی می کنند." و سپس با تاکید بر "بلند کردن پرچم طبقاتی در برابر خط مشی چنان اتحادیه های صنفی" "تقویت و تحکیم ”فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری“ و گرایش طبقاتی آن" را "از مسایل عمده در تجدید سازمان جنبش کارگری در هر کشوری" قلمداد میکند و سرانجام می افزاید که : "پیشبرد مبارزات کارگری چه در عرصة محیط های کار مجزا و چه در پهنة بخش های گوناگون تولیدی در هر کشور جداگانه عاملی ضروری است که باید با عمل مشترک و همبستگی زحمتکشان در بخش های تولیدی مورد نظر در هر کشور، و نیز در کشورهای دیگر، و در کل از طریق ”فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری“ و اتحادیه های کارگری تحت نفوذ آن، در هم آمیخته و هماهنگ شود." آنچه در این عبارات جالب توجه است اولا حمله بی محابای آن به کنفدراسیون رقیب است و ثانیا این حکم گیورگوس که بلند کردن پرچم طبقاتی در برابر خط مشی چنان اتحادیه های صنفی باید از طریق ”فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری“ و اتحادیه های کارگری تحت نفوذ آن، در هم آمیخته و هماهنگ شود. او نمیگوید که فدراسیونش در راه جلب اتحادیه های بیشتری تلاش خواهد کرد، میگوید این مبارزه باید از طریق فدراسیون مطبوع وی پیش رود. این که از دید آقای گیورگوس چه کسانی قادر به بلند کردن پرچم طبقاتی اند را دیدار هیات نمایندگی فدراسیون مطبوع وی از خانه کارگر نشان میدهد.

فعلا کمی مکث کنیم و آنچه را که در این مدت کوتاه از اذهان توده ای ها تراوش نموده جمعبندی کنیم. در فاصله ای بسیار کوتاه، یعنی از 16 تا 24 تیر چندین مطلب متوالی در رابطه با جنبش کارگری ایران و روابط آن با سازمانهای بین المللی از خامه قلم بدستان این حزب درآمد. مضمون همه این نوشته ها را دو محور اصلی تشکیل میداد. اول کوبیدن و بی اعتبار کردن "کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد" تا حد یک سازمان پلیسی مخوف و دوم طرح آلترناتیو خودی "فدراسیون جهانی سندیکایی". حال این سوال طرح میشود که علت این فعالیت فشرده چیست؟ نه آن کنفدراسیون و نه این فدراسیون در این روزها شکل نگرفته اند. حزب توده هم که یادگار دوران اصحاب کهف است. پس چه عاملی باعث طرح چنین فشرده موضوع از جانب حزب توده شده است؟ در این شکی نیست که زمینه سازی دیدار هیات نمایندگی "فدراسیون جهانی سندیکایی" از خانه کارگر یک هدف بلاواسطه این کمپین بوده است. اما این تمام ماجرا نیست. این سوال نیز موضوعیت دارد که چرا این دیدار در این مقطع زمانی باید صورت میگرفت؟ چه تحولی حزب توده را به چنین تکاپویی انداخته و چه عاملی به آن جسارت دست زدن به چنین مانوری را داده است؟ به چند احتمالی که طرح میشوند نظری بیندازیم:

آیا حقیقتا خطر شکل گیری اپوزیسیون آمریکائی به یک خطر حاد تبدیل شده است؟ شکست همه تلاشهای تاکنونی اپوزیسیون بورژوائی مغلوب در خارج کشور که ناکامی کنفرانس پاریس آخرین نمونه آن را نشان میدهد، این شق را از دور خارج میکند.

آیا خطر تهاجم نظامی آمریکا یکباره چنان افزایش یافته است که حزب توده و اعوان و انصارش از همین امروز به فکر پیشگیری از چلبی های ایرانی افتاده اند؟ هم تحولات سیاسی در عراق و آغاز مذاکرات بین ایران و آمریکا و هم تشدید اختلاف در بین دول اصلی شورای امنیت چنین احتمالی را امروز لااقل از یک سال قبل ضعیف تر کرده اند. چنین ارزیابی ای میتوانست یک سال قبل نقطه عزیمت اتخاذ تاکتیکهای متناسب در نظر گرفته شود. امروز اما چنین نیست. علاوه بر این و حتی اگر چنین هم بود و خطر تهاجم نظامی آمریکا و سرنگونی رژیم فوریت داشت، حزب توده به هیچ وجه چنین تاکتیکی را اتخاذ نمیکرد. نمونه عراق به خوبی نشان میدهد که امثال حزب توده بیش از آن به رئال پلیتیک پایبندند که از این ناپرهیزی ها بکنند. برعکس. در چنین حالتی حزب توده به ظن قریب به یقین موضعی به نفع دخالتگری آمریکا و یا بیطرفی مثبت اتخاذ خواهد کرد تا در فعل و انفعالات فردای چنین تحولی بتواند سهم خود را بخواهد.

آیا جمهوری اسلامی از نقطه نظر حزب توده در معرض سقوط قرار گرفته است و حزب توده با تعرض به سیاستهای طرفدار غرب به زعم خود در صدد تحکیم موقعیت نیروهای عدالتخواه است؟ بررسی همه تحلیلهای این حزب نشان میدهد که چنین ارزیابی ای وجود ندارد. لااقل از نظر حزب توده سقوط قریب الوقوعی در کار نیست و استراتژی این حزب نیز کماکان بر حمایت از این یا آن جناح رژیم استوار است. با این حساب ماجرا چیست و کدام تغییر در صحنه سیاست ایران باعث این هجمه متمرکز حزب توده به اتحادیه های کارگری آزاد و قلمداد نمودن آنان به عنوان سازمانهای مخوف پلیسی گشته است؟

علاوه بر اینها کدام عامل باعث شده است که حزب توده ای که تا دیروز بدهکار جنبش کارگری و جنبشهای اعتراضی در ایران به شمار می آمد و در هر گام باید نخست به توضیح و توجیه گندکاری های خود می نشست، امروز چنین گستاخانه و بی پروا دست به تعرض زده و بخشهایی از جنبش کارگری را مستقیما و همه این جنبش را به طور غیر مستقیم اما به اندازه کافی گویا مورد حمله قرار داده است؟ آیا سازمان حزب توده یکباره چنان رشد کرده است که چنین اعتماد به نفسی در توده ای ها به وجود آورده است؟ آیا تغییرات عمومی در سطح سیاست و ناکامی آمریکایی ها در عراق باعث این تغییر رویه در توده ای ها شده است؟ خواهیم دید که ماجرا ساده تر و در عین حال تکان دهنده تر از اینهاست.

همه این هجمه توده ایستی 15 روز پس از بازگشت اسانلو از سفر اروپایی و شرکت در اجلاس سالانه اتحادیه بین المللی حمل و نقل در لندن و در کمیسیون کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد در بروکسل صورت میگیرد. این و فقط این، تنها واقعه ای است که در هفته ها و ماههای اخیر در رابطه با جنبش کارگری اتفاق افتاده و همه شاخصهای مطرح شده در هجوم توده ای ها را در خود دارد. هجوم توده ایستی چند محور را هدف قرار گرفته است. نخست اعلام کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد به عنوان یک سازمان پلیسی مخوف. از این منظر اسانلو در اجلاس یک سازمان پلیسی مخوف شرکت کرده بود. دوم فقدان مشروعیت مصاحبه با رسانه های آمریکایی. از این نقطه نظر نیز اسانلو مرتکب گناه کبیره مصاحبه با تلویزیون آمریکا نیز شده بود. و سوم مساله سالیداریتی سنتر که پایین تر جداگانه به آن خواهیم پرداخت. پیش از آن اما لازم است یک بار دیگر برخی از تحولات واقع و اظهارات نقل شده در بالا را مرور کنیم.

اول دیداری بین حزب توده و دبیر سندیکای یونانی صورت میگیرد که در آن دیدار گیورگوس از یک طرف اتحادیه های عضو کنفدراسیون رقیب را یکسره حامی سرمایه داری معرفی کرده و برای اعتلای مبارزه طبقاتی اعلام میکند که جنبش کارگری در کشورهای مختلف باید به فدراسیون جهانی متبوع وی بپیوندند. تاریخ این دیدار و مناسبت آن معلوم نیست. مصاحبه اما 4 روز پیش از سفر هیات نمایندگی این فدراسیون به تهران و دیدار از خانه کارگر منتشر میگردد. فقط یک ساده لوح میتواند خیال کند که موضوع سفر هیات نمایندگی این فدراسیون به دیدار خانه کارگر مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است. با قطعیت باید گفت که از قضا تدارکات نهایی این سفر و جزئیات هماهنگی های بعدی توده ای ها و خانه کارگر و تقسیم پستهای سازمان مشترک آینده این دو گروه موضوع اصلی دیدار حزب توده و آن "رهبر" سندیکایی و سایر همکارانش را تشکیل میداده است.

دوم و تقریبا همزمان با انتشار این مصاحبه قلم بدستان توده ای "کارزار تبلیغاتی" خود را شروع میکنند. مرحله اول این کارزار تخریب کامل اعتبار کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری آزاد از طریق انتساب آن به اتحادیه آمریکایی AFL-CIO و از آن طریق به سالیداریتی سنتر و سازمان جاسوسی سیا است. آنها اعلام میکنند که این کنفدراسیون جهانی یک سازمان مخوف پلیسی است که گرداننده اصلی آن همین اتحادیه آمریکایی است. در این هجوم آنها فعالینی در خارج از کشور را هدف قرار میدهند که گویا قبلا چپ رادیکال بوده اند و امروز از این نهادها پول میگیرند تا "فعالین بی خبر جنبش کارگری در ایران را به دام بیندازند" که "آخرین نمونه آن هم رهبری سندیکای واحد" است. با انجام "موفقیت آمیز" و ضربتی این مرحله است که مرحله دوم شروع می شود و آقای کیوان پناه فوق الذکر مساله دروغین "کارزار تبلیغاتی" بر علیه کنفدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری را به میان میکشد تا این کنفدراسیون را تشکیلاتی انقلابی جا زده و مقدمات را برای پذیرش دیدار اعضای این سازمان با خانه کارگر فراهم کند. این الگو را پیش از آن در جریان دیدار چاوز از ایران به کار گرفته بودند و با وقاحت تمام منتقدین این دیدار را یکسره نئو لیبرال معرفی کرده بودند.

سوم این دغلکاران کمپینی در تقبیح مصاحبه با صدای آمریکا به راه می اندازند که تا همین امروز هم ادامه دارد و حتی به بیرون کشیدن اسناد نیم قرن قبل نیز منجر شده است.

چهارم نوع طرح ماجرای سالیداریتی سنتر است که نشان میدهد این حضرات به هیچ چیزی پایبند نیستند. آنها در این رابطه نخست و در دو مورد به طور مشخص مساله مزد گرفتن فعالینی در خارج از کشور از این نهاد را طرح میکنند، بی آن که خود را ملزم به رعایت حداقلی از ضوابط مدنی طرح اتهام بدانند. از قرار آنها یک اشتباه فاحش فرهاد شعبانی را که حدود سه هفته پیش از انتشار نوشتجات این جانوران درج شده و از جانب فرد مورد اتهام تکذیب نیز شده بود مبنای تکرار این اتهامات قرار میدهند، بی آن که ذره ای به خود زحمت مستند کردن اتهامشان را بدهند. این که فرهاد شعبانی با نیت انتقادی از موضع چپ به طرح آن موضوع پرداخته بود، برای آقایان و خانمهای توده ای فرقی نمیکند. مهم این بود که از جایی حرفی زده شده بود که اکنون به کار آنان می آمد. عین همین برخورد را آنان با مطلبی انجام دادند که بیش از پنج ماه قبل برهان عظیمی مائوئیست در افشای سالیداریتی سنتر منتشر کرده بود. توده ای ها بخشهای مائوئیستی نوشته را حذف کرده و بقیه را تقریبا بی کم و کاست – و صد البته بدون ذکر نام مؤلف اصلی – درج نمودند.[10]

حال باید روشن شده باشد که اولا سندیکای واحد هدف این هجوم قرار گرفته است و ثانیا آنها در این هجوم "تصحیح" این یا آن سیاست به زعم خود نادرست سندیکای واحد را مد نظر نداشتند و ندارند. آنها نابودی این سندیکا را هدف قرار داده اند. به چه دلیل؟ به این دلیل ساده که این سندیکا مرزهای ترسیم شده از جانب آنان را ترک کرده است و موقعیت بین المللی خود را در چهارچوب کنفدراسیون جهانی اتحادیه کارگری آزاد تبیین کرده است و سفر اسانلو برش قطعی این سندیکا را از چهارچوبهای مد نظر حضرات توده ای به نمایش میگذاشت. دقیقا به همین دلیل و برای جلوگیری از تضعیف موقعیت خود در مقابل کنفدراسیون رقیب است که هیات فدراسیون جهانی توده ایستی در این موقعیت خاص به ایران سفر میکند. ما بالاتر دیدیم که رابطه بین خانه کارگر و این فدراسیون قدیمی تر از این چند هفته است. تفاوت ماجرا در این بود که فدراسیون مربوطه و خود حزب توده تا پیش از این هنوز به این امیدوار بودند که بخشهایی از جنبش سندیکایی را به خود جلب کنند. آنها البته لازم ندیدند حتی یک بار هم به سرکوبگری جمهوری اسلامی نسبت به جنبش کارگری اعتراض کنند. در مقابل بارها و بارها حمایت خود را از مبارزات مردم ایران بر علیه امپریالیسم آمریکا اظهار داشته اند که در ادبیات توده ای چیزی جز حمایت از رژیم جمهوری اسلامی نیست. تناقض استراتژی این فدراسیون نسبت به جنبش کارگری دقیقا در همین نهفته بود که تلاش آنها به جلب سندیکاها نباید رژیم عزیزشان را از آنها میرماند و به همین دلیل سندیکاهای کارگری باید در عین جذب شدن به این فدراسیون به خط و مشی مقبولی در چهارچوب رژیم نیز رو می آوردند و این خط مشی نیز چیزی نبود جز به رسمیت شناختن استراتژی دوچرخه برای جنبش کارگری که بر اساس آن سندیکاهای مستقل نه در تقابل با شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر بلکه به عنوان مکملی بر آنان و به عنوان چرخ دوم به کار گرفته میشدند. بر اساس همین سیاست نیز بود که فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری برای دوره ای طولانی با هر دو گروهبندی در تماس بود. تماس با سندیکالیستها را "کمیسون ارتباطات سندیکائی" باید تامین میکرد و تماس با شوراهای اسلامی را خانه کارگر. در پانزدهمین کنفرانس این فدراسیون در سال 2005 در کوبا نیز هم هیات نمایندگی خانه کارگر حضور داشت و هم آن "کمیسیون ارتباطات سندیکائی". اقدام سندیکای واحد در اعزام نماینده به اجلاس اتحادیه بین المللی حمل و نقل اعلام شکست نهایی این استراتژی بود. سندیکای واحد و شخص اسانلو با این اقدام نشان دادند که حاضر به صرفنظر کردن از استقلال تشکل خود و تبدیل شدن به زیر مجموعه ای از سازمان مافیائی خانه کارگر نیستند. شکاف دیگر قطعی بود. هیات نمایندگی فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری پس از رایزنی های لازم با حزب فخیمه توده راهی دیدار از خانه کارگر در تهران میشود. این که خانه کارگر یک ارگان قابل اتکای سرکوب جنبش کارگری در تمام دوران حاکمیت اسلامی بوده است و به رسمیت شناختن آن به رسمیت شناختن سرکوب کارگران است به اندازه کافی شنیع است. با این همه عمق دنائت چنین اقدامی هنگامی روشن تر میشود که در نظر گرفته شود که این اقدام در شرایط خاموشی طبقه کارگر و در سالهای سیاه دهه شصت و هفتاد ضورت نمیگیرد. این اقدام در حالی صورت میگیرد که طبقه کارگر ایرن خیزش مستقل خود برای سازمانیابی را آغاز کرده است و در هیات سندیکای واحد نخستین تشکل توده ای مستقل خود را ساخته است. این اقدام در حالی صورت میگیرد که رهبران و فعالین جنبش کارگری دقیقا به همین دلیل پافشاری بر استقلال طبقاتی خویش هر روز در معرض دستگیری و شکنجه و زندان قرار دارند، صالحی در زندان سنندج با مرگ دست و پنجه نرم میکند و اسانلو که تنها 4 روز پیش از دیدار فدراسیون جهانی توده ایستی و خانه کارگریها ربوده شده است در بند 209 اوین در حال شکنجه شدن است. توده ای ها از پشت بر جنبش کارگری ایران خنجر زدند. این ننگ هیچگاه از دامان آنان پاک نخواهد شد.

اما چه چیزی جرات این گستاخی را به آنان داده است؟

 

هیزم بیار معرکه

 

بالاتر دیدیم که تمام هجمه توده ای ها به سندیکای واحد و کل جنبش کارگری ایران پس از بازگشت اسانلو از سفر لندن واقع میشود. تا پیش از سفر اسانلو توده ای ها کمترین اقدامی که نشان دهنده انتقاد آنان به جنبش کارگری باشد از خود بروز نمیدهند. هر چه باشد آنها به خوبی بر این واقف بودند که سابقه درخشانشان آلوده تر از آن است که بتوانند در مقام منتقد جنبش کارگری ظاهر شوند. سیاست انفعالی توده ای ها نسبت به جنبش کارگری حتی تا آنجا پیش میرفت که در ادبیات سالهای اخیر آنان کمتر نوشته یا مطلبی به جنبش کارگری میپرداخت و اگر هم چنین بود در همان حد کلی دفاع از سندیکالیسم باقی می ماند. این وضع یکباره در خرداد ماه دگرگون میشود. آنهم نه مستقیما و به اتکاء خود. گلوله زرادخانه توده ای ها را آقای اکبری در خرج لوله تفنگ آنان قرار میدهد.

حسین اکبری در روز 15 اردیبهشت مقاله "کارگران و آینده ای پر مخاطره" را منتشر میکند. در این مقاله که عباس فرد در نوشته "کالبد شکافی یک فریب"[11] به تفصیل آن را به نقد کشیده است، محورهای اصلی تعرض بعدی به سندیکای واحد طرح شده اند. از جمله بخش نسبتا مفصلی از مقاله اکبری به سیاست های دخالتگرانه امپریالیسم در ایران و در رابطه با جنبش کارگری اختصاص دارد. اکبری همچنین به شکل پوشیده ای به طرح انتقاداتی در زمینه "ایجاد تشکیلات از بالا" و مسائلی از این قبیل میپردازد.

حدود بیست روز بعد، در 3 خرداد، نوشته بعدی حسین اکبری تحت عنوان "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" منتشر میشود که در آن پرده پوشی را کنار گذاشته و به طرح آشکار انتقادات خود از سندیکای واحد میپردازد. در این نوشته اکبری تعارفات را کنار گذاشته و به طرح محورهایی می پردازد که بعدا در کمپین توده ای ها بر علیه سندیکای واحد کاملا به کار گرفته میشوند. ما در اینجا قصد پرداختن به این نوشته را نداریم و خواننده علاقمند میتواند به مطلب مرتضی افشاری و من در همین رابطه رجوع کند. در اینجا کافی است بدانیم که اساس انتقاد اکبری نیز بر همان موضوع "دخالت امپریالیستها" قرار گرفته است. او در طرح این سیاست تا آنجا پیش میرود که اولا شائبه دریافت کمکهای مالی ناسالم را دامن میزند، ثانیا به صراحت از قباحت مصاحبه و استفاده از رسانه هایی که با بودجه کنگره آمریکا فعالیت میکنند سخن به میان می آورد و ثالثا رهبری سندیکای واحد را صراحتا بر صندلی اتهام مینشاند. به موضوعات دیگر نوشته وی که به همان اندازه ناجوانمردانه اند کاری نداریم. طرح همین محورها کافی بود که راه برای حمله باز شود. نوشته آقای اکبری نیز درست مثل نوشته فلزکار ما، پس از درج در اعتماد، نخستین بار در سایت کذائی اخبار روز درج میشود. این سایت همانی است که حق نشر اختصاصی نوشته های آن "کمیسیون ارتباطات سندیکایی" را نیز دارد. اما نوشته آقای اکبری بلافاصله به سایتهای توده ای ها از قبیل سلام سوسیالیسم و عدالت نیز راه می یابد و در آنها جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص میدهد. برای آنکه اهمیت نوشته اکبری برای توده ای ها را روشن کرده باشیم هیچ چیز بهتر از انعکاس مستقیم آن بخشهای "هیجان انگیز" نوشته در سایتهای توده ای ها نیست. همه این موارد را یک به یک نگاه کنیم.

اکبری نخست سعی میکند قصور سندیکای واحد را در انجام وظایفش از قبیل انتشار پیک سندیکا نشان دهد و کارهای انجام شده از قبیل راه اندازی سایت سندیکا را زیر سوال ببرد و زیر عنوان ارزیابی از وضعیت کنونی به طرح چند محور میپردازد. عدالت از این قسمت جمله زیر را برجسته کرده است: "اما آيا 17 هزار کارگر شرکت واحد قادر به مراجعه به اين سايت هستند؟"

از همین قسمت عدالت عبارت زیر را نیز درخور توجه ویژه دانسته است: "مجموعه شعار هاي مطالباتي که توسط سنديکا طرح شد، چند درصد به دست آمده است؟ در حال حاضر واحد مربوطه به سرعت و شدت به سوي خصوصي سازي مي رود و تغييرات ساختاري واحد کار تغييراتي در زندگي کارگران ايجاد خواهد کرد، سنديکا در اين باره چکار مي تواند بکند؟"

روشن است که عدالت از زبان آقای اکبری سخن میگوید. اکبری سپس به وظایف ششگانه ای میپردازد که به زعم وی سندیکای واحد باید انجام دهد و در جمعبندی همین بحث نیز مساله کمک مالی را طرح میکند. عدالت از این قسمت عبارات زیر را می قاپد: "در ارتباط با همين تلاش هاي ضروري است که اعضاي سنديکا نياز به تامين منابع مالي پاک و سالم را براي پيشبرد مقاصد سنديکايي حس مي کنند و اعتبارات ناشي از حق عضويت معني پيدا مي کند."

اکبری در ادامه به خودشیفتگی های رهبران واحد می تازد در ستایش روحیه مشارکت و اعتماد به نفس داد سخن در میدهد تا با طرح یک سوال به اوج بحث خود برسد. عبارات این قسمت از نوشته از نظر عدالتی ها سکسی ترین عبارات اند. عین چند عبارتی را که پشت سر هم برجسته کرده اند نقل میکنیم: " اينها نه خيالات واهي بلکه ضروريات انکارناپذيري است که متاسفانه تاکنون درک نشده اند. آيا سنديکاي شرکت واحد چنين رفتاري دارد؟

متاسفانه از مجموعه رفتارهاي موجود نمي توان اين توجه و پايبندي را ديد و حتي احساس کرد. رهبران سنديکا بيشترين انرژي و وقت خود را ناچار در رفع تبعات ناشي از اتفاقات يک سال و نيم گذشته به کار مي برند. اين امري است ناگزير اما همه ماجرا نيست.

کثرت مانور هاي تبليغاتي بجا و نابجا و مصاحبه هاي فراوان با رسانه هايي که از نظر مردم بي اعتبارند و با بودجه کنگره امريکا فعاليت مي کنند يا مصاحبه مستقيم با صداي امريکا، آيا اين نوع رفتار ها بهانه يي عليه سنديکا و طرح تئوري توطئه خارجي از جانب مخالفان فعاليت هاي سنديکايي به دست نمي دهد؟"

و سرانجام عبارتی دیگر که نشان میدهد کدام مهمات در حمله آتی مورد نیاز توده ای ها بودند: " آيا ضرورت کار تبليغي و ترويجي بين کارگران واحد مربوطه در درجه اول اهميت است يا حضور در يک جمع دانشجويي در يک دانشگاه براي طرح مباحث آسيب شناسانه جنبش کارگري؟"[12]

حال یک بار دیگر به محورهایی که در هجمه توده ای ها یک ماه و نیم بعد از نوشته اکبری مورد استفاده قرار گرفته اند نگاه کنید. محورهای هجمه مو به مو بر انتقادات اکبری منطبقند. اکبری مهمات این هجمه را در اختیار توده ای ها قرار داده است.

شاید تصور شود که این کار را هر کس دیگری نیز میتوانست انجام دهد. هر چه باشد توده ای ها نشان دادند که آنها در انجام سیاستهای خود از هر کمکی بهره میگیرند. چه این از جانب یک فعال کمونیست مثل فرهاد شعبانی باشد و چه از جانب یک مائوئیست استخوان خورد کرده و دشمن خونی توده ای ها مثل برهان عظیمی. آری این درست است. اما اهمیت کار آقای اکبری در چیز دیگری است که فلزکار ما ناخواسته آن را عنوان کرده است. فلز کار ما برای اولین بار و در متن یک مجادله موقعیت تشکیلاتی آقای اکبری را عنوان میکند. او که قصد نجات اکبری از مخمصه انتقاد را دارد به ابزار یادآوری خدمات وی متوسل میشود و می نویسد: " وظیفه ی خود دانستم تا به ایشان به عنوان دبیر اجرایی هیات موسسان سندیکاهای کارگری و یکی از یاران صدیق طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران خسته نباشید بگویم" و این تفاوت ماجراست. "انتقادات" اکبری انتقادات ساده یک فعال کارگری نیست انتقادات دبیر اجرایی هیات موسسان سندیکاهای کارگری به سندیکای واحد است. موقعیت اکبری تا آن زمان البته علنی اعلام نشده بود، اما برای توده ای ها قطعا روشن بود که اکبری در چه موقعیتی قرار دارد. حمله اکبری به سندیکای واحد میتوانست و میتواند به عنوان حمله هیات موسسان سندیکاهای کارگری به این سندیکا تلقی شود و همین بود که جسارت لازم برای آن هجمه آینده را به توده ای ها داد. اکبری در حمله خود به ضدامپریالیسم کور در چپ متکی بود و توده ای ها در هجمه خود به اکبری. اکبری یا "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" نشان داد که ستون پنجم خانه کارگر در جنبش مستقل کارگری است و بدون این ستون پنجم توده ای ها هرگز جرات چنین بی ادبی را نمی یافتند.

قبل از ادامه بحث لازم میدانم یک سوال را در مقابل فلزکار ما قرار دهم. او به ما گفته بود که " امیدوارم این دوستان کمی بیاندیشند و از دامی که ارتجاع برای آنها گسترده است بجهند." از او میپرسم ارتجاع کیست و چه کسی در دام ارتجاع افتاده است؟ آیا فلزکار گمنام واقعا نمیداند که اکبری لااقل زمینه ساز دیدار هیات توده ایستی جهانی از خانه کارگر بوده است؟ یا این که میداند و میخواهد آبروداری کند؟ چه کسی در دام ارتجاع گرفتار شده است؟ ما یا شما؟

حال یک بار دیگر به عملکرد اکبری نگاه کنیم. بالاتر گفتیم که اسراتژی دوچرخه در جنبش کارگری سالها از جانب فدراسیون توده ایستی جهانی سندیکاهای کارگری تعقیب میشد. این استراتژی در بین محافل راست سندیکالیستها نیز طرفدارانی را داشت و آقای اکبری را نیز باید در عداد این طرفداران به شمار آورد. ایشان در فرصتهای متعددی به سازمان دادن میزگردهای "کارگری"ای میپرداخت که در آنها از جمله طرفداران این استراتژی در صفوف اسلامی ها از قبیل علیرضا حیدری دبیر هیات مدیره شوراهای اسلامی کار و حمید حاج اسماعیلی دبیر انجمن صنفی بیمارستان خاتم الانبیاء حضوری چشمگیر داشتند. گره زدن تحولات درون جنبش کارگری به تحولات درون رژیم یک جزء اساسی این استراتژی به شمار می آمد. هر چه باشد پیروان این استراتژی در میان سندیکالیستهای راست نه قصد کنار زدن شوراهای اسلامی و خانه کارگر بلکه قصد کنار آمدن با آن را داشتند و دارند. عملکرد آقای اکبری در مقاطع تعیین کننده حرکت سندیکای واحد نشان میدهد که او از همان آغاز با روند حرکت سندیکای واحد سر ناسازگاری داشت. یا شاید بهتر است بگوییم که سندیکای واحد با سیاست تسلیم طلبانه اکبری سر ناسازگاری داشت. این سندیکا عملا در حال کنار زدن یک شورای اسلامی گردن کلفت بود.

در مقطع انتخابات ریاست جمهوری اکبری نیز مثل حزب توده مدافع ائتلاف با اصلاح طلبان بود در حالی که رهبران سندیکای واحد انتخابات را تحریم کردند. اکبری در مهر ماه سال 84 و در حالی که کشمکش سندیکای واحد با مدیریت به سمت اعتصاب میرفت مقاله "اعتصاب حرف آخر سندیکاهاست" را منتشر کرد که در آن به روشنی کافی مخالفت خود را با سیاست مبارزه جویانه سندیکای واحد بیان کرده بود. در جریان اعتصابات دی ماه و بهمن ماه 84 نیز اکبری حتی یک کلمه در حمایت از این اعتصابات ننوشت. بعد از دستگیریهای وسیع کارگران واحد بود که هیات مؤسس در محکومیت این دستگیریها موضعگیری کرد. و حالا نیز که سندیکای واحد با تمام قوا در جریان تدارک برگزاری مجمع عمومی دوم قرار داشت و در همین مسیر نیز به وسیع ترین حمایتهای جهانی و اجتماعی نیازمند بود و در همین راه تلاش میکرد، اکبری "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" را می نویسد و در آن هم به جنبه های بین المللی فعالیت سندیکای واحد و هم به کوششهای رهبران آن در جلب حمایتهای اجتماعی از جمله در میان دانشجویان می تازد. دیگر حتی خوشباورترین آدمها هم نباید تردیدی در این داشته باشند که اکبری نخست در کنار سندیکای واحد قرار گرفته است تا دندان آن را بکشد و آنگاه که موفق به این کار نمیشود به طرح علنی "انتقادات" خود رو می آورد که چیزی جز فرمان حمله به رهبری مبارز این سندیکا نیست.

گفتار فلزکار ما که " برای ایشان و هیات موسسان سندیکاهای کارگری همین بس که از درون آنان سندیکای شرکت واحد سربلند کرد و سایر سندیکاها نیز در حال شکل گیری است" تنها نیمی از حقیقت را بیان میکند. سندیکای واحد البته از درون هیات مؤسسان سربلند کرد اما نه به اتکاء آن. سر بلند کردن سندیکای واحد در مقاطعی تعیین کننده از جمله همراه بود با غلبه بر مقاومتها و مخالفتهایی که از درون هیات مؤسس به عمل می آمد. ما بالاتر به چند مورد اشاره کردیم. در این مقاطع تعیین کننده سندیکای واحد نه تنها حمایت هیات مؤسس را همراه خود نداشت بلکه می بایست با کارشکنی های آن نیز مقابله کند. لااقل تا جایی که به اکبری مربوط میشود، این مخالفتها را میتوان ثبت شده دید. این که هیات مؤسسان نیز در هر گام بعدی حمله رژیم ناچار به صدور بیانیه ای در محکومیت حمله به سندیکای واحد میشد ذره ای از مخالفتهای این هیات با سیاستها و منش مبارزه جویانه سندیکای واحد کم نمیکند. فلزکار ما نمیتواند افتخار سربلند کردن سندیکای واحد را به جیب هیات مؤسسان بریزد و تنشهای تاکنونی موجود بین محافلی از هیات مؤسسان و رهبری سندیکای واحد را لاپوشانی کند.

به ویژه تا جایی که به اکبری برمیگردد، ایشان به هیچ وجه مجاز به سهم بردن از این افتخار نیست. تا بوده و بوده اکبری ترمزی بر سر راه سندیکای واحد بوده و امروز هم که رسما در مقابل آن قرار گرفته است. بنابر این فلزکار ما بیهوده تلاش میکند که با یادآوری موقعیت سازمانی حسین اکبری به عنوان دبیر اجرایی هیات مؤسسان سندیکاهای کارگری برای او مصونیت دیپلماتیک دست و پا کند. برعکس. این هیات مؤسسان است که با این یادآوری باید در مقام پاسخگویی برآید. دبیر این هیات در مقاطع تعیین کننده به انتقاد از سندیکای واحد نشسته است و امروز هم با "نقد کارگری بر سندیکای کارگری" باب هجمه ای را به سندیکای واحد باز کرده است که بازسازی سازمان مافیائی ورشکسته خانه کارگر توسط فدراسیون توده ایستی جهانی سندیکاهای کارگری کمترین زیان آن است.

 

لحظه حقیقت

 

اگر تا امروز نوشتجات اکبری به پای خود او نوشته میشد، با اعلام رسمی موقعیت سازمانی اکبری به عنوان دبیر اجرائی هیات مؤسسان از جانب فلزکار گمنام، حال این هیات مؤسسان است که بر صندلی اتهام قرار میگیرد. اکبری و فلزکار گمنام را به حال خود بگذاریم. اگر اکبری در مقام دبیر این هیات مبلغ چنین سیاستهایی بوده است، پس خود هیات مؤسسان است که باید پاسخگو باشد صدور بیانیه در دفاع از رهبر دستگیر شده سندیکای واحد و در محکومیت "برخورد امنیتی به فعالین کارگری" کافی نیست. موارد اتهامات به اسانلو را دبیر اجرایی هیات مؤسسان در اختیار توده ای ها و مرتضوی قرار داده است. دبیر این هیات در باز کردن پای هیات فدراسیون جهانی توده ایستی به تهران و دیدار آن با خانه کارگر و به این ترتیب در پروژه تنفس مصنوعی به این لاشه نیمه جان نقشی کلیدی ایفا کرده است.  هیات مؤسسان حتی اگر بخواهد قادر نیست همه عوارض منفی ضربه هولناک دبیر خود بر پیکر جنبش کارگری را خنثی کند. اما این هیات برای تعیین نقش و جایگاه خود باید تکلیف خود را با سیاستهای تاکنونی دبیر اجرائی اش روشن کند. با آنچه به ویژه در هفته های اخیر واقع شده است، هر فعال صدیق کارگری حق دارد که هیات مؤسسان را از این پس زیر مجموعه خانه کارگر و شوراهای اسلامی و مجری سیاستهای آنان در جنبش مستقل کارگری بداند. این هیات مؤسسان است که باید روشن کند که چنین نیست. کمترین کار هیات مؤسسان در این مسیر در آن است که:

1-    قاطعانه و بدون هیچ گونه شائبه ای دیدار هیات نمایندگی فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری از خانه کارگر را محکوم کند.

2-    به روشنی و وضوح اعلام کند که خانه کارگر باند سیاه ضد کارگری ای بیش نیست.

3-    خواهان انحلال بیقید و شرط شوراهای اسلامی کار شود

4-    و سرانجام این که هیات مؤسس باید صف خود را از اکبری جدا کند. هیچ درجه از برخورد انتقادی به سیاستهای انحرافی تاکنونی نمیتواند اعتماد درهم ریخته نسبت به هیات مؤسس را بازسازی کند، مادام که مجری اصلی این سیاستها هنوز در صفوف هیات مؤسس حضور دارد.

آینده هیات مؤسسان به این گره خورده است. پاسخ به این سوال روشن خواهد کرد که جای هیات مؤسسان در آینده کجاست: در آغوش گرم و نرم ارتجاع یا بر بستر پرافتخار طبقه کارگر در حال خیزش. هیات مؤسسان بدون پاسخ قاطع به این سوال جایی در جنبش نوپای مستقل کارگری نخواهد داشت. امید به این که فعالین صدیق هیات مؤسس این وضعیت خطیر را درک کنند و شهامت برخورد به اشتباهات تاکنونی خود را داشته باشند.

 

8 مرداد 1386، 30 ژوئیه 2007

********



[2] کل نوشتجاتی که در این رابطه انتشار یافته اند عبارتند از "چند ملاحظه نقادانه بر نقدی کارگری بر سندیکای کارگری از مرتضی افشاری، کالبد شکافی یک فریب از عباس فرد، مؤخره بر کالبد شکافی یک فریب از بهمن شفیق و پیش از همه اینها بیانیه در دفاع از سندیکای واحد به امضای مرتضی افشاری، امیر پیام، رامین جوان، یداله خسروشاهی، بهمن شفیق و عباس فرد. همه این مطالب در سایت امید http://www.omied.net موجودند.

[3] نقل به معنی از مانیفست کمونیست

[4] خبرنامه Flashes from WFTU مورخه اکتبر 2006 مندرج در سایت فدراسیون جهانی سندیکاهای کارگری  http://www.wftucentral.org

[8] ایرج مصداقی در نوشته ای خواندنی نشان میدهد که چگونه عبداله شهبازی کادر حزب توده ایران در ساختن دستگاه سرکوب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نقش ایفا کرده است. همین آقای شهبازی در زمان شاه نیز با ساواک همکاری داشته است و حزب توده ایران در شماره 19 نامه مردم در سال 58 در پاسخ به اعتراضات نسبت به حضور شهبازی در حزب با توجه به سابقه همکاری وی با ساواک اعلام میکند که آقای شهبازی از طرف حزب مامور نفوذ در ساواک بوده و خدمات ارزنده ای نیز به حزب ارائه داشته است. مصداقی میگوید که همین شماره نامه مردم از کل آرشیوهای حزب توده حذف شده و قابل دسترسی نیست.  برای خواندن مقاله ایرج مصداقی رجوع کنید به: http://ettehaddi.blogfa.com/post-38.aspx

[10] برای مقایسه این دو متن نگاه کنید به مطلب برهان عظیمی  http://www.ofros.com/maghale/azimi_nahadha.pdf
و مطلب مندرج در دنیای ما http://www.donyayema.info/album.php?a_id=1111

[11] برای مقاله عباس فرد نگاه کنید به  http://www.omied.net

[12] خواننده علاقمند میتواند خود به این سایت مراجعه کند و مطلب فوق را ببیند. پیشنهاد میکنم در صورت کنجکاوی خوانندگان این مراجعه سریعتر صورت بگیرد، چرا که چه بسا حضرات در اولین فرصت به تغییرات لازمه دست ببرند و مطلب را به شکل دیگری درآورند. آدرس مطلب: http://www.edalat.net/lire/artikeln/left/naghdesandikavahed.html

 

رفقای عزیز، تشکیل کمیته هماهنگی را به شما تبریک میگویم. امیدوارم اقدام شما نیز به گام موثری در خروج طبقه کارگر ایران از فلاکت کنونی و دستیابی به یک زندگی سعادتمند تبدیل شود.

اجازه میخواهم به طرح یک سوال بپردازم که در رابطه با اطلاعیه شما اهمیت اساسی دارد. آن تمایز پایه ای که شما را به اقدامی مستقل از "کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای آزاد کارگری" متقاعد کرده است چیست و آیا این اقدام شما را باید به منزله آرایشی درازمدت در جنبش کارگری ایران به حساب آورد؟ هدف من از طرح این سوال به هیچ وجه اظهار تردید نسبت به حق شما در اعلام این ابتکار نیست. همچنین بر این نظر نیستم که همه فعالین راستین جنبش کارگری برای همه زمانها باید در ظرفی واحد متحد شوند.

سازمان تأمین اجتماعی دقیقا همان لانۀ زنبوری بود که اکنون احمدی نژاد با قاضی مرتضوی وارد آن شده بود. این یکی از اصلی ترین مراکز تقسیم ثروت در جمهوری اسلامی بود. یکی از بزرگترین منابع تأمین سرمایه در ایران که تا پیش از مرتضوی کاملا و دربست در اختیار پدرخوانده های نظام مستقر قرار داشت.


 

یادداشتی بر انتشار مجدد:

چه روز بزرگی بود روز چهارشنبۀ بیست و هفتم فروردین سال هزار و سیصد و نود و نه. روزی که مردم سالاری اسلامی گامی بزرگ به جلو برداشت و "مشارکت مردمی" لحظه ای با شکوه را در اداره امور جامعه تجربه کرد. خبرگزاری فارس، ارگان رسمی "گام دوم" تیتر زد: "رکورد مشارکت مردم در بورس شکست: حضور 2.07 میلیون نفری در عرضه اولیه". در گیرودار ولوله و جنجال "نیکوکاران" ارزشی و سکولار و اصلاح طلب و عدالت طلبی که با دوربین به دست و بزرگوارانه به پخش صدقه در میان "مستضعفین" مشغولند، "مردم" برگ پرافتخار دیگری از مشارکت آفریدند. جابجائی مفاهیم در جمهوری اسلامی اکنون حقیقتا کامل شده است. "مردم" در حال مشارکت در بورس و پخش صدقه اند و "مستضعفان" نظاره گران این مشارکت مردمی اند و دریافت کنندگان آن بسته های صدقه. همانهائی که قرار بود ولینعمتان نظام باشند.

شستا بالاخره به مقصد رسید. ده درصد سهام آن در تالار شیشه ای عرضه شد تا یک نقیصه دیگر نیز برطرف شود: "شفافیت". و چه شباهت غریبی است بین شفافیت شستا و شفافیات آرامکو. چه شباهتهایی بین این دشمنان منطقه ای است.

شستا هم بالاخره به مقصد رسید. شرکتی که برای "تأمین اجتماعی" تأسیس شده بود و امروز "بنابر آمار موجود، این هلدینگ با سرمایه اسمی ۸ هزار میلیارد تومانی در گزارش ۱۲ ماهه تلفیقی، ۷.۰۱ هزار میلیارد تومان سود خالص داشته و سود اصلی ۴.۵ هزار میلیارد تومان است". این همان شرکتی است که با پول بازنشستگان و از قرار برای آنان ایجاد شده بود. همان بازنشستگانی که در سالهای اخیر بارها و بارها برای خواست تأمین حداقلی از یک زندگی شرافتمندانه به خیابانها ریختند.

لازم نیست درباره بند و بست های پشت پرده و صف کشی های پیش درآمد این روز بزرگ چیزی نوشت. سران اقتصاد مقاومتی به همان اندازه به این عرضه اولین مباهات می کنند که دلبندان پیوستن به "جامعه جهانی". بند و بست اینجا دیگر بی معنی است. این منفعت مشترکی است که سردار شمخانی را با مسعود نیلی و حسام الدین آشنا پیوند می دهد. 2 میلیون نفر از "مردم" هم در این وصلت تاریخی شرکت کردند تا شکی در این نماند که این اقدامی است فرا تر از این و آن جناح. اقدام مشترک طبقه حاکمه. بیهوده نیست که وال استریت ژورنال ایران، روزنامه دنیای اقتصاد، می نویسد: " در اقتصاد کشورمان یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن هم اینکه گروه‌های کسب و کار در دنیا عموما در اختیار خانواده‌های ثروتمند و به نوعی بخش خصوصی هستند که البته روابط خوبی با دولتمردان نیز دارند. اما عمده این نوع شرکت‌ها در ایران مالکیت عمومی دارند و در نتیجه ممکن است انگیزه کافی برای ایفای نقش مثبت خود به‌عنوان محرک اقتصادی نداشته باشند. بر این اساس، با خصوصی‌سازی آنها و عرضه سهام آنها در بورس می‌توان این نقش را در آنها احیا یا تقویت کرد". با این اقدام حقیقتا نیز یک گام بزرگ دیگر در این جهت برداشته شد تا "خانواده های ثروتمند"ی که "روابط خوبی با دولتمردان نیز دارند"، در ایران نیز همانند همه کشورهای "پیشرفته جهان آزاد" با رفع مالکیت صوری دولتی کنترل و هدایت دستگاه دولتی را نیز هر چه بیشتر به دست بگیرند. و "کارشناس" اقتصادی دیگری میگوید که " این اقدام ضروری بوده که باید مدت‌ها قبل و پیش از آنکه ابعاد شستا به حد و اندازه فعلی برسد انجام می‌پذیرفت".

مقاله زیر سالها پیش، یعنی در بهمن ماه سال 91 منتشر شده بود. انتشار مجدد آن در عین حال مروری است بر جنگ و جدالی که بر سر این هیولای دوست داشتنی اقتصاد ایران در جریان بوده است.

***********************

مادام که افراد فرا نگیرند در پس هر یک از جملات ، اظهارات و وعده و وعید های اخلاقی ، دینی ، سیاسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو کنند ، در سیاست همواره قربانی سفیهانه فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود.

ولادیمیر ایلیچ لنین

 

مقدمتا بگویم که موضوع جدال در جمهوری اسلامی بسیار فراتر از منافع جناحی و باندی است. منافع جناحی و جنگ بر سر تقسیم غنایم تنها بخشی از موضوع جدال است. آنچه جدال جناح احمدی نژاد – جناح و نه "تیم احمدی نژاد" آن چنان که در بسیاری از تحلیلها رایج است – را از جدالهای پیشین متمایز می کند این است که نزد احمدی نژاد تغییر موقعیت و هیرارشی قدرت در ساختارهای اقتصادی و سیاسی به جابجائی های ساده محدود نمی شود. آنچنان که در جدالهای پیشین بین اصلاح طلبان و اصولگرایان مرسوم بود. در جدالهای بین اصولگرایان و اصلاح طلبان قواعد معینی از بازی از سوی هر دو طرف رعایت می شد. تغییر و جابجائی در سلسله مراتب سیاسی به تغییراتی در تقسیم ثروت اجتماعی منجر می شد، بدون آن که در موقعیت ساختاری طرفین تغییری اساسی به وجود بیاید. سهمی از قدرت و تسلط بر منابع اقتصادی برای هر دو طرف محفوظ می ماند. جائی برای طرف سوم باقی نمی ماند. با احمدی نژاد ماجرا دچار تغییری پایه ای شد. مسأله دیگر فقط به جابجائی در هیرارشی قدرت محدود نمی شد. احمدی نژاد تغییر کامل ساختارهای قدرت در زمینه های اقتصادی و سیاسی را با هدف باز کردن امکانات برای بخش "غیر خودی" به میان کشید.

در نوشته های قبلی نیز بر این تأکید داشتیم که نزد احمدی نژاد حفظ نظام به معنای سلب قدرت و امکانات مراکز نیرومند تاکنون مسلط بر شریانهای حیاتی اقتصاد و سیاست در جامعه بود. در حالی که برای مخالفین وی "نظام" همان آرایشی بود که این امتیازات را برای آنان تأمین می کرد. در ادبیات مخالفین احمدی نژاد "نظام" معنایی متفاوت از همان واژه نزد احمدی نژاد و جناح او را دارد. طرحهای متفاوت  تحول اقتصادی – که هدفمند کردن یارانه ها تنها بخش اول آن را تشکیل می داد و در گامهای بعدی باید با اصلاح نظام بانکی و مالیاتی دنبال می شد – و اصلاحات اداری ناظر بر همین تغییرات ساختاری در درون نظام بودند. تغییراتی که باید با تأمین مشارکت قشرهای بیشتر و گسترده تری از صاحبان سرمایه و باز کردن چشم اندازهای ترقی اقتصادی برای بخشهای وسیعتری از جامعه، بر انجماد حاکم در جمهوری اسلامی غلبه می کرد و نظام را به عنوان آلترناتیوی دراز مدت برای سازمان دادن به انباشت سرمایه در ایران مطلوب می کرد. در یک کلام، دستگاه دولتی باید از دستگاهی محدود به اقلیتی در قدرت سیاسی و مؤتلفین آنها در عرصۀ اقتصادی به دستگاهی تغییر می یافت که در آن شانس بالا رفتن از نردبان ترقی اجتماعی برای شهروندانی که فاقد ارتباطات سیاسی و لابی در قدرت حاکم بودند، به مثابه شانسی واقعی نمودار می شد. قطع نظام لابیگری پشت پرده مراکز قدرت سنتی نظام، یک پیش شرط این تغییر و تحول را تشکیل میداد و می دهد. حدت و شدت جدال کنونی را از این زاویه است که می توان تشخیص داد. برجسته کردن هر عامل دیگری، چه این عامل دیوانگی احمدی نژاد باشد و چه ضدیت با ولایت فقیه و روحانیت و غیره، تنها برای رد گم کردن و اساسا به معنای همراهی با تبلیغات امپراطوری رسانه ای الیگارشی مسلط و یا جناح احمدی نژاد است. این جدالی است با مضمون تاریخی معین در درون بورژوازی ایران که هدف آن در یک کلام شکل دادن به و یا ممانعت از آرایشی جدید در ساختار دولت است. در این باره در نوشته های دیگر باز هم خواهیم نوشت و به صف بندی های درون طبقه بورژوازی بیشتر خواهیم پرداخت.

در رابطه با اوجگیری جدال در هفته های اخیر و گره خوردن آن از یک سو با سرنوشت قاضی مرتضوی و از سوی دیگر با خاندان لاریجانی، لازم است که فعلا و به عنوان مقدمۀ ورود به مباحث عمیق تر، به وجه اقتصادی تحولات بیشتر پرداخته شود تا معنای واقعی ایستادگی ومقاومت سرسختانه دو طرف بر سر مسألۀ ظاهرا سادۀ برکناری مرتضوی از ریاست سازمان تأمین اجتماعی روشن تر شود. حقیقتا کدام عوامل باعث شدند که مجلس جمهوری اسلامی برای ممانعت از ریاست مرتضوی بر سازمان تأمین اجتماعی از هیچ اقدامی – از تغییر قانون گرفته تا وسیع ترین فشارهای سیاسی و تبلیغاتی خودداری نکند و سرانجام کار را به آن جا برساند که بر خلاف نص صریح سخنان رهبر که استیضاح وزرا در ماههای باقی مانده به انتخابت را منع کرده بود، استیضاح وزیر کار را در دستور بگذارد؟ چه عاملی باعث آن شد که در این درگیری تقریبا تمام طیف اصلاح طلب و سبز در کنار اصولگرایان و بر علیه احمدی نژادی صف بکشند که از نظر سیاسی در ماههای اخیر در زمینه های سیاستهای اجتماعی و فرهنگی بیشتر و بیشتر چهره ای همانند اصلاح طلبان از خود به نمایش می گذاشت و از سوی متحجرترین اصولگرایان به لیبرالیسم نیز متهم می شد؟

عبدالرضا داوری، یکی از نظریه پردازان جناح احمدی نژاد، پس از جلسۀ استیضاح مجلس و رو کردن فیلم فاضل لاریجانی از سوی احمدی نژاد در مصاحبه ای اظهار داشت که احمدی نژاد تنها یک برگ از هزاران برگی را که در دست دارد رو کرده است. حقیقتا نیز دست احمدی نژاد پر است. این پر بودن دست او اساسا به علت ریاست وی در هفت سال گذشته بر دولت واقع نشد. چه در دورۀ اول و چه در مدتی نسبتا طولانی از دورۀ دوم، احمدی نژاد گرچه ریاست دولت را بر عهده داشت، عملا اما فاقد امکان دسترسی به بسیاری از منابع بود. وزارت اطلاعات نه در دورۀ اول ریاست جمهوری وی و نه در دورۀ دوم در اختیار وی نبود و تردید هست که این وزارتخانه اسناد مورد نیاز وی را در اختیارش قرار دهد. در مورد سایر مراکز قدرت در نظام نیز، لااقل در دور دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد، همین رابطه حاکم است. نه سپاه پاسداران و نه نیروی انتظامی هیچکدام مورد وثوق احمدی نژاد نیستند و در سالهای اخیر بکرات مخالفت تا سر حد دشمنی آشکار خود با وی را به نمایش گذاشته اند. تکلیف قوۀ قضائیه هم که روشن است. علاوه بر اینها احمدی نژاد و دولت وی حتی از اشراف به اسرار مراکز ساده تری از قبیل دانشگاه آزاد نیز محروم بودند (دانشجو، رئیس کنونی دانشگاه آزاد، اساسا با جناح مصباحیون است و نه با احمدی نژاد). این محدودیت حتی در درون کابینه خود احمدی نژاد نیز وجود داشت و دست بلند مخالفین وی تا همین اواخر – و شاید هنوز هم – در خود کابینه احمدی نژاد نیز بخشهای خودمختاری را برای خود حفظ کرده بود. خانم مرضیه وحید دستجردی وزیر بهداشت و رابطه ویژۀ سیاستگذاری وی در زمینه تأمین دارو با باقر لاریجانی – ایضا برادر علی و صادق لاریجانی – نمونۀ بارزی از همین را نشان می داد. پدرخوانده های مراکز قدرت ترتیبات لازم برای حفظ اسرار خویش را داده بودند.

این به آن معنا نیست که احمدی نژاد تا پیش از واقعۀ مرتضوی کاملا دست خالی بود. قطعا در لایه های متعدد دستگاههای قدرت، به ویژه در نظام بانکی، مؤتلفینی نیز بودند که اطلاعات معینی را در اختیار وی می گذاشتند. اشارات متعدد وی به لیستهای 200 یا 300 نفره ای که در اختیار قوۀ قضائیه قرار داده بود، حاکی از این اشراف اطلاعاتی نسبی وی بود. با این حال تا دستیابی به لانۀ زنبور هنوز فاصله زیاد بود. برگماردن مرتضوی به ریاست سازمان تأمین اجتماعی ورق را کاملا برگرداند.

این اقدام احمدی نژاد را باید یکی از درخشان ترین تاکتیکهای وی در جنگ قدرت به حساب آورد. از دوجهت. نخست این که مرتضوی کسی بود که باید قربانی وجه المصالحۀ اصولگرایان با اصلاح طلبان و سبزها می شد. با قربانی کردن مرتضوی لااقل بخشی از زخمهای وارده بر پیکر سبزها التیام می یافت و راه برای همکاری ها و هماهنگی های آتی باز تر می شد. احمدی نژاد این معادله را بهم زد. حقیقتا نیز در جریان همین مشاجرات چند هفته اخیر از جانب احمدی نژادی ها این استدلال به میان کشیده شد که اگر قرار باشد به خاطر قتل متهمینی در بازداشتگاهها دادستان به مؤاخذه کشیده شود، پس چرا جعفری دولت آبادی به علت قتل ستار بهشتی محاکمه نمی شود؟ روشن است که قضیۀ مرتضوی تنها در ظاهر مربوط به جنایت کهریزک بود. در واقع مرتضوی باید بهای معامله ای کلان بین مراکز قدرت را می پرداخت. با کار احمدی نژاد وی از این سرنوشت خلاصی یافته بود و جان وی نه تنها امروز مدیون احمدی نژاد است، بلکه پس از این نیز تنها به شرط موفقیت احمدی نژاد در امان خواهد بود. به این ترتیب مرتضوی به وفادار ترین مهرۀ احمدی نژاد تبدیل شد. مهره ای که در عین حال گنجینه ای از اطلاعات نیز بود.

این اما فقط یک روی ماجرا بود. روی دیگر ماجرا پستی بود که مرتضوی دریافت کرد. سازمان تأمین اجتماعی دقیقا همان لانۀ زنبوری بود که اکنون احمدی نژاد با قاضی مرتضوی وارد آن شده بود. این یکی از اصلی ترین مراکز تقسیم ثروت در جمهوری اسلامی بود. یکی از بزرگترین منابع تأمین سرمایه در ایران که تا پیش از مرتضوی کاملا و دربست در اختیار پدرخوانده های نظام مستقر قرار داشت. رمزگشائی از این شبکۀ پیچیده مناسبات قدرت و سرمایه و کشف دستهای پنهان پشت پرده وظیفه ای بود که به مرتضوی محول شد. و دقیقا به همین دلیل بود که از همان آغاز انتصاب مرتضوی به این سمت، جنگ حدت و شدت بیشتری یافت.  مسأله کنار زدن مرتضوی به هر قیمت از این منصب بود. علی مطهری در نامه اخیرش به احمدی نژاد به این موضوع اشاره کرده است که او نیز برای حل قضیه از طریق انتقال مرتضوی به منصبی دیگر تلاش نموده بود. حقیقتا نیز ریاست مرتضوی بر ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز بعد از برکناری وی از سمت قاضی مورد اعتراض کسی قرار نگرفته بود. سازمان تأمین اجتماعی اما چیز دیگری بود.

اما شستا چیست؟ اجازه دهید بخشهایی از مطلبی را با هم مرور کنیم که یک بلاگر احمدی نژادی آن را درج کرده است. توجه به این نکته در مطلب حائز اهمیت است که نویسنده حتی جریاناتی در خود جناح احمدی نژاد را هم متهم می کند. نخست این مطلب را مرور میکنیم وسپس نگاهی به مطلب دیگری می اندازیم که در سال 90 و در رابطه با همین موضوع انتشار یافته است:

 

«داستان دقیقا از کجا شروع شد؟

انتصاب سعید مرتضوی بر شرکت سرمایه گذاری تامین اجتماعی که اصطلاحا آن را شستا می نامند٬ آغاز یک جنگ بود. احتمالا اطلاعات شما در مورد این "مگاشرکت" خیلی زیاد نیست اما به طور اختصار بدانید که شستا شامل بیش از ۱۰ هلدینگ است که این هلدینگ ها مجموعا حدود ۱۸۰ سوپرشرکت را شمال می شود. در این مطلب قسمت کوچکی از پشت پرده های این غول تجاری را برای شما عزیزان افشا خواهم کرد. خداوند همه ما را مورد عفو و آمرزش قرار دهد.

هلدینگ "صنایع نوین" شامل شرکت های سرمایه گذاری:

صنایع نوین

ارتباطات تامین شمص نوین

گسترش ارتباطات

داتك

توسعه سالمت

الكترونیك هدي و

گروه فن آوا است.

هلدینگ "حمل و نقل تأمین" نیز سهامدار بخش اعظمی از سهام شرکت های:

کشتیراني جمهوري اسلامي

نیرو محرکه

پایانه احداث کشتیراني جمهوري اسلامي ایران

ملي نفتكش

ایران خودرو و سایپا است.

اما هلدینگ "سیمان تأمین" نیز مجموعه بزرگی را شامل می شود که از شرکت های تابعه آن می توان به:

آذریت

پرسیت

حوض ماهی اصفهان

سنگ تزئینی کالردشت

سیمان ارومیه

سیمان زنجان

سیمان سفید ساوه

سیمان شاهرود

سیمان صوفیان

سیمان فارس و

خوزستان

سیمان فیروزکوه

سیمان قائن

سیمان کهكیلویه و کرمانیت اشاره کرد.

هلدینگ "صبای تأمین" نیز برای خود یک غول تجاری محسوب می شود. از شرکت های زیر مجموعه این هلدینگ می توان به:

سرمایه گذاری توکا

فولاد خدمات مدیریت صبا

تامین OTC

کارگزاری باهنر

کارگزاری صبا تامین

کارگزاري بیمه تامین

بیمه آینده

بیمه میهن

بیمه ملت

تامین سرمایه امین

بیمه آسیا و بیمه البرز اشاره کرد.

اماهلدینگ "صدر تأمین" هم جزء سوپر شرکت هاست. به فهرست زیر مجموعه های آن دقت کنید:

بیمه ملت

پشم شیشه ایران

دانه هاي شیشه اي

سرام آرا

سرامیك البرز

صنایع خاك چیني ایران

فرآوردههاي دیرگداز ایران

فرآوردههاي نسوز ایران

کاشي اصفهان

کاشي پارس

کاشي سعدي

کاشي نیلو

کاشي و سرامیك الوند

لعابیران

معدني املاح ایران

هلدینگ "صنایع عمومی شستا" نیز شامل شرکت های زیر است:

آذر قند نقده

wtd شستا

شیر و لبنیات پاستوریزه بیستون

صنایع شیر سرو بي خزان

کشاورزي و دامپروري ملارد شیر

کشت و دام گلدشت نمونه اصفهان

کشت و دامداري فكا

کشت و دامداري گلشهر

هلدینگ "ساختمان و عمران" هم برای خود یک غول بزرگ تجاری محسوب میشود. به این فهرست دقت کنید:

ایران سازه

پارس سازه تامین

سابیر

سرمایه گذاري ایرانگردي و جهانگردي

سولیران

آژانس هواپیمایي تأمین

شرکت ساختمان اصفهان

صنایع آلومینیوم ایران- دورال

مجتمع توریستی و رفاهی آبادگران

مرکز آموزش و تحقیقات صنعتي ایران

اما دو هلدینگ اصلی و مگاشرکت شستا شامل هلدینگ داروئی شستا و هلدینگ نفت و گاز می شود.

لیست شرکت های زیر مجموعههلدینگ داروئیرا مرور کنید:

سرمایه گذاری مواد اولیه دارویی تامین

تولید مواد اولیه داروپخش

شیمی دارویی داروپخش

کلر پارس

شیمیایی ره آورد تامین

شیرین دارو

دارویی آترا

داروسازي دانا

فرآیند گستر تامین

داروپخش

کارخانجات داروپخش

داروسازی اکسیر

داروسازی ابوریحان

داروسازي زهراوی

داملران رازك

کاسپین تامین

داروسازی شهید قاضی

بیودارو

توزیع داروپخش

گسترش بازرگانی

داروپخش

لابراتوارهاي رازك

پارس دارو

داروسازی فارابی

اوزان واردات owzan co

پخش هجرت

مدیریت تولید و خدمات

پارس دارو

تولید ژلاتین کپسول ایران

شرکت آنتي بیوتیك سازي

توفیق دارو

و مهمترین هلدینگ شستا کههلدینگ نفت و گازاست شامل یک فهرست بلند و بسیار جذاب می شود که به صورت فهرست وار به آن اشاره می کنم:

نفت پاسارگاد

گروه صنعتي قیر آذر پاسارگاد

فرآورده هاي قیري بلوچ پاسارگاد

فرآوري قیر خزر پاسارگاد

تولید و فرآوري محصولات قیري دانا پاسارگاد

فرآورده هاي قیري سروش پاسارگاد

فرآورده هاي قیري هرمز پاسارگاد

نفت ایرانول

روانكاران احیاء سپاهان

ماکرو اینترنشنال

توسعه نفت و گاز آریا

سوخت رساني و خدمات

کشتیراني ستاره قشم

پالایش نفت آناهیتا

پرسي ایران گاز

ایران سیلندر

پرسی ایران گاز بام البرز

پرس سیلندر

امید گاز

19 شرکت منطقه ای پرسي ایران گاز

پشتیبانی و خدمات مهندسی مشعل گاز قشم

پالایش نفت تبریز

پالایش نفت اصفهان

ستاره نفت خلیج فارس

نفت نیك قشم

اپیكو

حفاري شمال

صنایع ملی گاز

مولد نیروی خرم آباد

نفت و گاز تأمین رضوی

الیاف

ایران یاسا

پتروسینا

پتروشیمی آبادان

پتروشیمی اراك

پتروشیمی اصفهان

پتروشیمی امیرکبیر

پتروشیمی خارك

پتروشیمی شیراز

پتروشیمی غدیر

پتروشیمی فارابی

تخته شهید باهنر

توسعه و تجارت تأمین

چوب اسالم

چوب و کاغذ ایران- چوکا

چوب و کاغذ مازندران

صنایع چوب خزر

فیبر بابلسر

کارتن ایران

کاغذسازی کاوه

کاغذ غرب

کاغذ مراغه

گروه صنعتی الستیك بارز

الستیك بزد

محصوالت کاغذی لطیف

نخ تایر صبا

نیرو کلر

سرمایه گذاری صنایع پتروشیمی

پتروشیمي کارون

پلي نار

تكین کو

توسعه صنایع پایین دستي پتروشیمي تولیدي گاز لوله

سلسله آب حیات کرمان

سینگاز پارس

شیمیایی فرآورد قشم

لوله های دوجداره قدر

سرمایه گذاری توسعه صنعت شیمیایی

سرمایه گذاری صنایع الستیكی سهند

سرمایه گذاری هامون کیش

گسترش تجارت هامون شاخص

شیمی بافت

فیرمكو پارس

کربن ایران

دوده صنعتی پارس

صنایع الستیكی سهند

کیمیای غرب گستر

ماکرواینترنشنال

نگهداشت کاران

احتمالا با مرور این فهرست بلند٬ متوجه چرایی حساسیت مافیاها بر روی این هیولای دوست داشتنی شدید!

بر طبق اسناد و مدارک متقن٬ تعداد قابل ملاحظه ای از افراد منصوب شده در هیئت مدیره های این مگاشرکت (شستا) از افراد مسئله دار هستند.

به طور مثال جناب آقای "ز" که در جمعیت موسوم به "ر" و "الف" از اعضای شاخص است و تز "۹۰۰ میلیارد تومانی" او برای متهم کردن دولت در انتخابات مجلس٬ مانند داغ ننگ٬ تا ابد بر روی پیشانی او نقش بسته٬ به تنهایی ۹۰ نفر را در هیئت مدیره های این مگاشرکت "جاساز" کرده است. یا فرد دیگری به نام "م" که به عنوان اسپانسر مالی جبهه "پ" (منحرفان از خط انقلاب) که متهم به مال اندوزی و استفاده های کلان بود٬ در دوره سفر رئیس جمهور به نیویورک و خلاء وجود ایشان٬ به تنهایی ۷۰۰ نفر را در این هیئت مدیره ها "چپانده" است!

اخباری وجود دارد که نشان میدهد همین فرد "ص- م" به شرکت ملی نفتکش٬ "کشتی نفتکش ۳۳۰ متری در کلاس VLCC اجاره داده است! حتی در آخرین روزهای مجلس هشتم خبری منتشر شد که در آن به حضور بیش از ۲۰۰ نفر از نمایندگان مجلس هشتم در هیئت مدیره های شستا اشاره میکرد که با برخورد قهری و تکذیب مجموعه شستا! رو به رو شد!

شاید از خود بپرسید این عضویت در هیئت مدیره چه مزایایی دارد؟ فقط به طور اختصار به این موضوع اشاره میکنم که دو نوع عضویت در هیئت مدیره شستا وجود دارد که در مدل دائمی٬ حقوق ماهیانه حدود ۱۵ تا ۳۰ میلیون تومانی در نظر گرفته شده است. نکته قابل توجه اینکه معمولا پاداش پایان سال این اعضا حداقل عددی معادل ۱۰۰ میلیون تومان می شود. البته موضوع حقوق ها و پاداش ها معمولا بنا بر مبنای اساس نامه شرکت قابل تغییر بوده و عدد این پاداش ها معمولا نجومی تر از این اعداد است!! تازه این ها جدای از مزایای دلالی و کاسبی کردن های اعضاست!

نکته جالب اینجاست که تعداد قابل توجهی از کارگزارانی ها٬ ملی-مذهبی ها٬ اصطلاح طلبان فتنه گر، نهضت آزادی ها و ... از اعضای این سفر رنگین هستند و از کنار این مگاشرکت ارتزاق میکنند.

سعید مرتضوی ماموریت پیدا کرد هیئت مدیره های شستا را از وجود این عناصر پاکسازی کند. همین موضوع کافی بود تا معرکه درگیری دولت با مافیای اقتصادی به این نقطه خطرناک برسد.

این فعلا قسمتی از ناگفته های شستاست!

احتمالا برخی مطلعین بگویند که "عده ای از شما انحرافی ها هم که عضو این هیئت مدیره ها شده اید (۱۸ نفر) تکلیف جریان احمدی نژاد با آنها چیست؟!"

متاسفانه باید اعتراف و افشا کنم که این موضوع "یک حقیقت تلخ" است. به زودی از ماهیت یک حلقه خبیث و حقیقتا انحرافی در جریان پاک احمدی نژاد٬ پرده برداری خواهم کرد. فقط به صورت سربسته به موضوع عضویت تمامی این حلقه خطرناک در شستا اشاره میکنم که به خودی خود و به نفسه٬ جز شرمندگی چیزی برای جریان احمدی نژاد عایدی ندارد.

دانستنی های فراوانی در مورد این قبیله وجود دارد که در صورت "زنده ماندن" از آن پرده برداری کرده و ماهیت حقیقتا انحرافی آنها را با مستندات غیر قابل کتمان٬ افشا خواهم کرد.

ما ضد استکبار٬ ضد انحصار٬ ضد قبیله گرایی و ضد عافیت طلبی متصل به رانت هستیم. برای ما چه فرقی دارد که این صفات زشت در چه ظرفی تجلی پیدا کند؟ مهم ماهیت کثیف این رفتارهای ضد انقلابی است که با برخورد و افشاگری ما رو به رو خواهد شد.

احمدی نژاد ما را "رشید" بار آورده است. زیر بار هیچ زوری نمی رویم٬ برق زرها چشمانمان را کور نمی کند٬ تزویر کوچکتر از آن است که بخواهد بر پای آزادگی ما بند اسارت بزند!»

نویسنده مطلب خود را با شعاری به پایان می رساند که به نوبه خود در خور توجه است و ماجرای حمله به سفارت انگلیس را تداعی می کند که بلاواسطه قبل از اعمال تحریمها صورت گرفته بود و علی لاریجانی جزء معدود سران رژیم بود که علنا از آن به دفاع برخاسته بود: « مرده باد انگلیس و انگلیسی!».

 

اکنون باید روشن باشد که کدام منافع این چنین مجلسیان را تا حد تقابل آشکار با منویات رهبری نظام به پیش رانده است. باید روشن باشد که چرا اصلاح طلبان و حتی ملی مذهبی ها نیز در این ماجرا در کنار مجلس قرار گرفته اند.

نویسنده مدعی است که بیش از 200 نماینده مجلس هشتم در هیأت مدیرۀ شستا عضویت داشته اند. این که از این تعداد نماینده چند نفر به مجلس نهم راه یافته اند و چه تعداد از نمایندگان کنونی مجلس  در این هیأت مدیره عضویت دارند روشن نیست. اما می توان حدس زد که نمایندگان اصلی و سابقه دار مجلس در این دسته قرار داشته باشند. با این همه کلید استیضاح وزیر کار در همان مجلس هشتم و بلافاصله پس از انتصاب مرتضوی در اسفند ماه سال 90 زده شد. پیش از آن مجلس هشتم طرحی را برای تحقیق و تفحص از سازمان تأمین اجتماعی به تصویب رسانده بود و هیأتی که ریاست آن با جعفر زاده، عضو کمیسیون اجتماعی مجلس بود کار خود را در ای رابطه آغاز و نیمه تمام رها کرده بود.

علی یوسف پور، نایب رئیس هیأت مدیرۀ شستا در بهمن ماه 90 در گفتگو با مهر عنوان داشت: « تیم تحقیق و تفحص از شرکت سرمایه گذاری شستا به مدت 9 ماه در این شرکت مستقر بودند اما در این مدت نتوانستند هیچ گونه تخلفی از عملکرد شستا پیدا کنند». در حالی که رئیس کمیته تحقیق و تفحص از تامین اجتماعی مجلس، یعنی سلیمان جعفر زاده، در آبان ماه همان سال در گفتگو با همان خبرگزاری « از تخلف یکهزار میلیارد تومانی در 150 شرکت زیرمجموعه سازمان بازنشستگی و شستا» خبر داده بود. و روشن است که سلیمان جعفرزاده برای انتخابات مجلس نهم تأئید صلاحیت نشد. همان آقای یوسف پور در مصاحبه فوق الذکر در این زمینه می گوید: « یوسف پور با اشاره به اینکه جعفرزاده برای حضور در رقابتهای انتخاباتی مجلس نهم  رد صلاحیت شده است، افزود: این فرد خود دارای تخلفات عدیده ای بود که تخلفات وی را هم به دادگاه و هم به هیئت رئیسه مجلس گزارش کردیم». به عبارتی دیگر، کمیسیونی برای تحقیق و تفحص از جانب مجلس به سازمان تأمین اجتماعی فرستاده شد، با این نتیجه که به جای گزارش تخلفات این کمیسیون از سازمان مورد تحقیق، این سازمان مورد تحقیق بود که گزارش تخلفات کمیسیون را به مجلس ارائه داد و رئیس کمیسیون مربوطه هم از جانب شورای نگهبان برای انتخابات بعدی مجلس رد صلاحیت شد. حال مرتضوی به ریاست چنین سازمانی گمارده شده بود.

باید منتظر ماند و دید که آیا گزارش مبسوط مرتضوی توسط احمدی نژاد علنی خواهد شد یا نه. گفتگوی مورد اشاره جعفرزاده با خبرگزاری مهر اما زوایائی از روابط مافیائی حاکم بر این سازمان را روشن می کند. این گفتگو را مرور کنیم:

 

«تخلف 1000 میلیارد تومانی در سازمان بازنشستگی و شستا

رئیس کمیته تحقیق و تفحص از تامین اجتماعی مجلس از تخلف یکهزار میلیارد تومانی در 150 شرکت زیرمجموعه سازمان بازنشستگی و شستا خبر داد و گفت: اگر هیئت رئیسه مجلس از ادامه کار جلوگیری نمی‌کرد می‌توانستیم بیش از سه هزار میلیارد تومان اسناد و مدارک تخلف در این شرکتها را اثبات کنیم.

سلیمان جعفرزاده در گفتگو با خبرنگار مهر در مورد دلایل تاخیر ارائه گزارش کمیته تحقیق و تفحص مجلس از سازمان تامین اجتماعی گفت: چالشهای پیش رو در این پرونده آنقدر زیاد است که بنده با وجود اینکه دو دوره نماینده مجلس شورای اسلامی بوده ام در این هشت سال هیچ موردی مانند تحقیق و تفحص از سازمان تامین اجتماعی اینچنین سیاسی نشده بود.

فشار سیاسی بر تیم تحقیق و تفحص

وی افزود: از روز اولی که طرح تحقیق و تفحص از سازمان تامین اجتماعی آغاز شد بلافاصله با فشارهای سیاسی از سوی بسیاری از چهره ها و حتی هیئت رئیسه مجلس مواجه شدیم چرا که نمایندگان حاضر در تیم تحقیق و تفحص به سراغ شرکتهایی رفتند که 60 سال هیچگونه نظارتی بر عملکرد آنها نبوده است. همین شرکتها تهمت‌ها و افتراهای بسیاری به گروه تحقیق و تفحص وارد کردند ولی ما به دور از تمام این حاشیه ها به کارمان ادامه دادیم.

سه شنبه زمان ارائه نتیجه نهایی تحقیق و تفحص از "سازمان تامین اجتماعی"

رئیس اسبق کمیسیون اجتماعی مجلس از ارائه گزارش نهایی تیم تحقیق و تفحص از سازمان تامین اجتماعی کشور در روز سه شنبه در صحن علنی مجلس خبر داد و افزود: در این گزارش آمده است که پس از بررسی وضعیت 150 شرکت زیرمجموعه سازمان بازنشستگی و "شستا" بیش از یکهزار میلیارد تومان تخلف انجام شده است.

مبلغ تخلف در "شستا" بیش از سه هزار میلیارد تومان است

جعفرزاده تصریح کرد: در حالی که داشتیم به سرنخهای بیشتری در این پرونده بزرگ تخلف پی می‌بردیم هیئت رئیسه مجلس از ادامه تحقیق و تفحص جلوگیری کرد. به اعتقاد اعضای تیم تحقیقی اگر فعالیت ما تا 60 روز دیگر ادامه داشت می توانستیم بیش از سه هزار میلیارد تومان اسناد و مدارک تخلف در این شرکتها را اثبات کنیم.

هیئت رئیسه مانع ادامه تحقیق و تفحص شد

رئیس کمیته تحقیق و تفحص از شرکتهای سازمان تامین اجتماعی با بیان اینکه این فسادمالی در یک دوره زمانی خاص انجام شده است گفت: متاسفانه هیئت رئیسه مجلس به هیچ عنوان با تیم تحقیق همکاری نداشت و موانعی را سد راه ما می کرد. حتی زمانیکه از یک شرکت خواستیم تا اسناد بلاتکلیفی 70 میلیارد تومان از سرمایه خود را ارائه کند هیئت رئیسه مجلس دستور داد تا کار همانجا متوقف شده و دیگر ادامه ندهیم؟

اموال 30 میلیون بازنشسته کشور تبدیل به شرکتهای فامیلی شده است

نماینده مردم ماکو و چالدران در مجلس گفت: این پرونده هنوز به مراجع قضایی ارجاع نشده است و نهایتا ما تمامی اسناد و مدارک خود را در صحن علنی مجلس قرائت می کنیم. ولی آنچه باعث تاسف است اینکه اموال 30 میلیون بازنشسته تامین اجتماعی را تبدیل به شرکتهای خانوادگی کرده اند و تمامی قراردادهای کوچک و بزرگ به فرزندان مدیران و بستگان و آقازاده ها واگذار شده است.

این عضو کمیسیون اجتماعی مجلس با بیان اینکه شرکتهای زیرمجموعه شستا و سازمان بازنشستگی حیات خلوت احزاب و گروهها و طیفها در دولتهای قبلی و فعلی بوده است گفت: تحقیق ما در مورد سه سال اخیر بوده است ولی به این نکته پی بردیم که پای دولتهای قبلی هم گیر است. ما در این پرونده ها اشخاصی را داریم که در 10 شرکت عضو هیئت مدیره هستند.

جعفرزاده افزود: رشوه را نشنیدم ولی برخی از نمایندگان در برخی از این شرکتها ورود پیدا کرده اند و در تخلف مالی آنها شریکند به طوریکه تخلفات برخی از نمایندگان در این فسادمالی محرز و مستند است.

پاداشهای 450 میلیون تومانی  تا یکهزار سکه‌ای از کیسه بیت المال

رئیس کمیته تحقیق و تفحص از شرکتهای شستا و سازمان بازنشستگی گفت: در ادامه تحقیقات به مدیری برخوردیم که کارخانه ای را بیش از 300 میلیارد تومان اضافه بر قیمتش خریداری کرده و به عنوان تشویق از پاداشتهای 450 میلیون تومانی تا یکهزار سکه به برخی افراد و کارکنان سکه هدیه داده است».

 و ماجرا ادامه خواهد داشت. این که روندها و چشم اندازهای آتی این جدال چه خواهند بود، در فرصتی دیگر بدان خواهیم پرداخت. از یک وجه تأسف آور اما نمی توان گذشت: سرمایه هایی که اینچنین ابزار ثروت اندوزی اقلیتی فاسد شده اند، از جیب میلیونها کارگر و کارمند جزء پرداخت شده اند. تأسف در اینجاست که در کل این ماجراها خبری از حضور و دخالتگری تشکلهای کارگری نیست.

 

بهمن شفیق

25 بهمن 1391

13 فوریه 2013

 

 

/pp dir=/pRTLRTLبر طبق اسناد و مدارک متقن٬ تعداد قابل ملاحظه ای از افراد منصوب شده در هیئت مدیره های این مگاشرکت (شستا) از افراد مسئله دار هستند.

این امر نیز مایه تعجب است که از قضا تعدادی از فعالینی که لزوم رعایت «پرنسیپهای کارگری» را به یک تشکل کارگری  گوشزد می کنند، خود طی سال های گذشته از زیر پا گذاشتن ابتدایی ترین پرنسیپ ها و وارد آورن بیشترین اتهامات به سندیکای واحد و حتی شخص اسانلو ابایی نداشتند.

با توجه به تلاطم موجود در صف بندیهای سیاسی در ایران و جابجائی های در حال وقوع، در یک واقعیت نباید تردید داشت. جنبش کارگری ایران در انتظار روزهای پر تلاطمی است. روزهائی که شاید آرایش درازمدت درون جنبش را رقم بزنند.

از نشانه های گامهای بسیار پیشرفته در آخرین کنگره "اتحادکارگری" آمریکا تحت چیزهای دیگر این نیز هست که کنگره با کارگران زن در تساوی کامل برخورد کرده است، در حالیکه در این رابطه یک روح تنگ نظرانه بر انگیسی ها، و از آن هم بیشتر بر فرانسوی های عاشق پیشه سنگینی می کند

یک هنر بلامنازع سرمایه داری در این است که همه فلاکتهای ناشی از وجود خویش را به اندازه قوانین طبیعت طبیعی جلوه می دهد. بحران یورو هم از همین جنس است. همچنان که در فجایع طبیعی راه پیشگیری از این فجایع در درون شرایط ناشی از وقوع همان فجایع جستجو می شود، در فلاکتهای ناشی از سلطۀ سرمایه نیز راه مقابله در چهارچوب همان نظم مسلط دنبال می شود.

حفظ نظام موجود فقط نتیجۀ "انتخابات آزاد" نیست، پیش شرط آن نیز هست. جنبشی که حساب خود را با این فریب روشن نکرده باشد، جنبشی که اعمال اراده خود را به نتیجۀ صندوقهای رأی واگذار کند، سرنوشت خود را به دست بازی آزاد نیروهای نظم مسلط سپرده است و در زمین آنان به بازی پرداخته است. چنین جنبشی محکوم به شکست است.

کنفرانس دوم

ادامه مطالب...

کتاب

یادداشتها

سیاست

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
    حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده های…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
    همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین "کاپیتال"…

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر