نظر خوانندگان

دوست و یا شاید هم رفیق عزیز عبدی این که نوشتم پاسخ کوتاه...
آقای شفیقِ گرامی این نام را در کامنتِ دوم هم به کار برد...
دوست ناشناس عزیز، خیلی کوتاه به برخی از نکات کامنت شما ...
سلامِ مجدد عدمِ استفاده از نامِ واقعی یک ضرورت بود ولی ...
دوست ناشناس با سلام. قبل از هر چیز توصیه میکنم کامنتهای...
چند موضوع: ۱- فرض کنیم دارایی‌های شرکت هپکو دو هزار میل...
سلام، ممنونم از دقت نظر شما و پیشنهاد جالبی که مطرح کرد...
رفقای عزیز ! در ترجمه ؛ پیشنهاد می شود به جای : « تا همان ...
امین خ عزیز. با درود و عرض معذرت از اینکه دیر پاسخ می دهم...
کامران، اشتباه می کنید. آن بخش از سخنرانی بهمن شفیق که ب...
ممنون از توضیحات شما ولی من باز هم متوجه نشدم.مگر هر کسی...
وحید صمدی من فرق دو موضوعی که شما مطرح کردی را می فهمم. ک...
کامران، معلوم است که کارمندان رده پایین سپاه و بسیج و پ...
وحید صمدی نوشتی: ( پس حتما کارمندان رده پایین ارتش و قوه ...
امین خ عزیز با سپاس برای پرداختن به این موضوع بحث مفصلی ...
با درود و تشکر بحث تمایز بین کار ساده و مرکب و یا تمایز ک...
بهمن ت. نخست اینکه پارت نیست و بخش است. کامنت نیست و نظر ...
آقای کامران، مغلطه نکنید. خود شما چند ساعت قبل از آن حیا...
اول از همه لعنت بر پدر و مادر هر کس با موسوی متحد شد. دوم ...
کامران، شرم برای چه؟ شما از موضعی دیگر به جهان نگاه می ک...

مقالات

کتاب

چالش 2: کمونیسم و دمکراسی

نوشتۀ: تحریریه سایت

 

از آنجا که مباحثه حاضر فراتر از جدال سیاسی لحظه ای کنونی از اهمیتی متفاوت در تبیین هویت کمونیستی و روشن شدن چشم اندازهای برنامه ای و مسائل مربوط به تاکتیک و استراتژی برخوردار است، به نظرمان مفید تر رسید که این مباحث را از مجادله آغازین منفک نموده و در روالی مجزا امکان تداوم آن را در اختیار بگذاریم

مباحثه ای که با انتشار مقاله " درباره ی برخی نوآوری ها در دوران "اول آمریکا". کلیدواژه ی فعلی: تحریم ها" آغاز شده بود و به سرعت به مجادله ای سه سویه بین چپ پروامپریالیست و چپ محور مقاومتی و تدارک کمونیستی منجر شده بود، با ورود به بحثی پایه ای تر پیرامون رابطه دمکراسی و کمونیسم از سطح نخستین خود فراتر رفته و بنا بر سرشت موضوع امکان طرح چنین مباحثی را فراهم کرد. مباحثی که در سطح نظری – و نه الزاما در جهان واقعی – بر جهتگیری های سیاسی و اجتماعی تقدم داشته و پاسخهای متفاوت به این مباحث است که جایگاه سیاسی جریانات مختلف فکری و اجتماعی را نیز رقم می زند. به عبارت دیگر کسی که کمونیسم را به آزادی های فردی تقلیل می دهد، علیرغم هر میزان شعارپردازی، در صف آن نیروئی قرار می گیرد که در سطح جهانی به عنوان پرچمدار این آزادیها ظاهر می شود. متقابلا کسی که سوسیالیسم را به دولت مستقل و ضد امپریالیست تقلیل می دهد جایگاه خود را در صف – این هم جهانی – استقلال طلبان خواهد یافت که در منطقه خاورمیانه با "محور مقاومت" شناخته شده است. روشن است که این مبانی مختلف نظری نقطه عزیمت واقعی چنین جریانات اجتماعی و سیاسی نیستند چرا که در این صورت کار آگاهگری برای اصلاح جهان کافی بود. این منافع عینی طبقات اجتماعی است که نقطه عزیمت جنبشهای مختلف فکری و اجتماعی است. اما این منافع عینی به واسطه مبانی نظری است که تبدیل به ایدئولوژی و سیاست شده و نحوه ابراز وجود این جنبشهای متفاوت و در تضاد با هم را رقم می زند.

از آنجا که مباحثه حاضر فراتر از جدال سیاسی لحظه ای کنونی از اهمیتی متفاوت در تبیین هویت کمونیستی و روشن شدن چشم اندازهای برنامه ای و مسائل مربوط به تاکتیک و استراتژی برخوردار است، به نظرمان مفید تر رسید که این مباحث را از مجادله آغازین منفک نموده و در روالی مجزا امکان تداوم آن را در اختیار بگذاریم.

روند کامنتهای درج شده همانی است که به ترتیب زمانی ارائه شده بودند.

تحریریه سایت

20 خرداد 98 – 10 ژوئن 2019

داریوش ک:

با عرض سلام

تا جایی که هسته‌ی این مجادله «پشتیبانی مالی آمریکا از چپ» است، بهتر است در این مجادله شرکت نکنم. زیرا نه فقط دولت آمریکا، بلکه حتی بخشهایی از دولت ایران هم به «چپ سرنگونی‌طلب پروغرب» حمایت مالی و اجرایی می‌رسانند. بنابراین محدود کردن این مجادله به مسأله‌ی حمایت مالی آمریکا، در حکم پاک کردن صورت مسأله است.

اما مدت‌ها بود که راجع به بحث قدیمی‌مان حول برنامه‌های تدارک کمونیستی، می‌خواستم نقد رفیقانه‌ای را با شما در میان بگذارم.

شما در «کمونیسم، دمکراسی و مبارزه برای آزادیهای دمکراتیک» نوشته‌اید:

«دمکراسی عالیترین شکل دولت بورژوائی و تأمین سیادت سرمایه بر کار است. استقرار دمکراسی نه پیش شرط رفع این سیادت، بلکه نمادی از ثبات و پایداری این سیادت است.»

با توجه به اینکه امپریالیسم (طبق تعریف) بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری است؛ و با توجه به اینکه در این مرحله (طبق تعریف) جامعه‌ی بورژوایی دمکراسی را دور می‌افکند؛ و با توجه به اینکه ظاهر دمکراتیک دولت‌های معاصر هیچ ربطی به دمکراسی مرحله‌ی گسترش سرمایه‌داری ندارد؛ چگونه می‌توانید حکم دهید که «دمکراسی عالی‌ترین شکل دولت بورژوایی» است؟ این ادعا در بند یک منشور مربوطه، هیچ ربطی به جهان واقعی ندارد. در جهان واقعی ما، «سانترالیسم غیردمکراتیک» تبدیل به عالی‌ترین شکل دولت بورژوایی است.

شکی ندارم که سیادت سرمایه جز با دگرگونی انقلابی شیوه‌ی تولید و توزیع در کل، نابود نمی‌شود. اما همین دگرگونی اقتصادی مستلزم تقویت «سانترالیسم دمکراتیک» است. بنابراین مارکسیست‌ها نمی‌توانند به همین سادگی و با یکجانبه‌گرایی، مطالبات دمکراتیک را در زباله‌دان تاریخ دفن کنند. نه فقط لنین «دیکتاتوری پرولتاریا» را در پیوند با «سانترالیسم دمکراتیک» طرح می‌کرد؛ بلکه حتی انگلس هم در چندین نامه به مارکس، برای مثال حل مسأله‌ی حق ملل را طبق اسلوبی دمکراتیک ضروری دانست، بدون آنکه مارکس او را به خاطر این گرایش دمکراتیک ریشخند کند. تا جایی که مطالعاتم یاری می‌دهد استالین نیز مشکلی با «جمهوری‌های خلقی» و «سانترالیسم دمکراتیک» نداشت.

در سمت مقابل در تاریخ جهانی شاهد آن هستیم که خودِ امپریالیست‌هاایند که دائماً می‌کوشند مبارزه با دمکراسی را جایگزین مبارزه با سرمایه‌داری کنند. آنان در این مسیر از کمک‌های بی‌دریغ چپ‌ها نیز بهره‌های فراوان می‌گیرند. متأسفانه شما نیز بر همین منوال میگویید:

«رهائی طبقه کارگر نه در گرو تأمین و تعمیق دمکراسی - تحت هر عنوانی، از دمکراسی انقلابی، مشارکتی، شورائی و یا هر عنوان دیگری - و رعایت موازین دمکراتیک، بلکه در گرو نقض این موازین و براندازی دمکراسی است.» زیرا مبارزه برای دمکراسی را فقط به عنوان جبهه‌ای ضدفئودالی به رسمیت می‌شناسید؛ نه به عنوان یک سیاست خلقی ضدامپریالیستی. شاید به همین دلیل است که نه در تئوری و نه در عمل، در نزد شما هیچ اهمیتی به سانترالیسم دمکراتیک داده نمی‌شود.

با این حساب ضروری است قبل از پیشبرد هرگونه «مبارزه ضدامپریالیستی» رابطه‌ی این قبیل موارد را (در برنامه‌هایتان) با بحث «سانترالیسم دمکراتیک» روشن کنید. پس از آن می‌توانیم درباره‌ی گرایش ضدامپریالیستی صریح‌تر با یکدیگر حرف بزنیم.

ارادتمند

بهمن شفیق:

داریوش عزیز با سلام متقابل،

قبل از هر چیز با شما موافقم که بخشهائی از خود دولت در ایران بر علیه "نظام" به اپوزیسیون یاری می رسانند. البته به نظر من این گرایش درون بورژوازی ایران در حال و روز خوبی نیست و کلیت طبقه سرمایه دار ایران امروز بیش از هر زمانی در دو دهه اخیر تأمین منافع خویش را در تحقق مشی جهانی و منطقه ای نظام می بیند و هر گونه اصلاحی را هم با حفظ نظام دنبال می کند. همین نیز علت اصلی فرو پاشیدن انسجام اپوزیسیون است که ده سال پیش و در جریان جنبش سبز در اوج خود بود و امروز در بدترین وضعیت قرار دارد. و البته لازم میدانم تأکید کنم که روند تحولات تأئیدی است بر صحت تحلیل پایه ای ما از رابطه دولت و طبقه در جمهوری اسلامی و این که از همان آغاز آن را دولت بورژوازی ایران دانستیم.

از این که بگذریم در بحث خود به موضوعات متعددی اشاره کرده اید که در حد یک کامنت سعی می کنم اشاره وار به آنها بپردازم.

اول نوشته اید که طبق تعریف امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری است. با این تبیین موافق نیستیم. نمی شود نظامی بیش از صد سال در بالاترین مرحله اش قرار داشته باشد و باز هم سر و مر و گنده سر جایش ایستاده باشد. یعنی آن "بالاترین مرحله" هیچ چیز را روشن نمی کند. ما البته بالاخره وارد این بحث شده ایم و نظر خود را در مورد خود بحث امپریالیسم لنین و نارسائی های آن نیز در میان خواهیم گذاشت.

دوم باز هم "طبق تعریف" بورژوازی نه تنها در این صد سال دمکراسی را دور نینداخت، بلکه در بیشترین دوره این صد سال دو دستی به آن چسبید. در دوره های معینی البته آن را دور انداخت و فاشیسم و نازیسم را بر گزید. اما این دوره ها حقیقتا دوره هائی برای تجدید آرایش بودند و قبلا از هایک هم نقل کردیم که گفته بود فاشیسم برای دوره هائی موقت لازم و مفید است. کارکرد این دوره های موقت هم در اساس چیزی نیست جز پیرایش همه زائده هائی که در کارکرد روتین دمکراسی اخلال ایجاد می کنند تا بعد از آن دوباره همان دمکراسی برقرار شود. بحثی را در این مورد از گرامشی هم ترجمه کرده بودیم که به خوبی این پاندول بین دمکراسی و فاشیسم را توضیح داده بود.

سوم اگر نخواهیم وارد بحث اسکولاستیک درباره معنای لغوی دمکراسی شویم، آنچه به عنوان مفهوم دمکراسی در اذهان کل بشریت فرو رفته است همین نظامی است که از نظر صوری برای تمام شهروندان حق برابر در مقابل قانون قائل است. نمی توانید منکر این شوید که به ویژه بعد از جنگ دوم جهانی این نظم مسلط بر لااقل تمام کشورهای پیشرفته سرمایه داری بود و هست. در هیچ کدام این کشورها شما نمی توانید تحدید چنین حقوقی را در قوانین بیابید. در بسیاری از آنها حتی رادیکال ترین منتقدان نظم مسلط نیز از آزادی دخالت در تمام امور جامعه برخوردارند. می توان مارکسیست لنینیست یا کمونیست یا آنارشیست هم بود و در انتخابات هم شرکت کرد. هیچ کس از نظر قانونی مانع شما نخواهد بود. تعجب میکنم که میگوئید بورژوازی دمکراسی را دور می اندازد و نظم سیاسی موجود را تنها امری ظاهری می دانید که با دمکراسی در مرحله گسترش سرمایه داری هیچ ربطی ندارد. مگر آن دمکراسی در مرحله گسترش سرمایه داری چه چیز داشت که این ندارد؟ برعکس، اتفاقا دمکراسی در دوران بعد از جنگ جهانی دوم بود که تمام محدودیتهای آن دوران گسترش سرمایه داری را هم پشت سر گذاشت و به کاملترین شکلش ظاهر شد. آخرین نمونه های این تحول را در حق رأی همگانی در کشوری مثل سویس می شد دید که سرانجام در دهه هفتاد قرن بیست همه زنان در آن از حق رأی برخوردار شدند. در سایر کشورهای امپریالیستی هم اتفاقا در دوران امپریالیسم بود که حق رأی همگانی به معنای واقعی اش تحقق یافت و زنان نیز از حق رأی برخوردار شدند. و البته این نیز به شکرانه انقلاب اکتبر و در واکنش به آن بود. بنا بر این از قضا در آن دوران گسترش سرمایه داری دمکراسی هنوز در مراحل ابتدائی تر خویش به سر می برد.

چهارم چرا دمکراسی عالیترین شکل سیادت بورژوازی است؟ به این دلیل که اولا خود بازتاب افزایش قدرت بورژوازی هم از نظر اقتصادی و هم از نظر هژمونیک در جامعه سرمایه داری است و هم با ثبات ترین شکل سیادت آن است. صدها میلیارد دلار و یورو در جریان بحران جهانی سالهای 2009-2008 از جیب مردم زحمتکش به جیب سلاطین بانکها و صنایع واریز شد اما آب از آب تکان نخورد. به این دلیل که همان توده انبوه زحمتکشان دولت را برگزیده خود می دانست و به طور کاملا دمکراتیک و آزادی آن را برگزیده بود.

ششم تبیین از دمکراسی به مثابه عالیترین شکل سیادت بورژوازی به معنای نقض عملکرد موازین دمکراتیک در بخشهائی از حیات اجتماعی نیست. به طور مشخص همین موازین دمکراتیک در درون یک سازمان کمونیستی از اهمیتی تعیین کننده برخوردار است. اما مسأله این است که غیر از این موازین دمکراتیک هیچ مکانیسم دیگری در جامعه سرمایه داری برای شکل دادن به روندهای تصمیم گیری در حیات اجتماعی قابل تصور نیست. به عبارت دیگر تا زمانی که منافع انسانها در تضاد با یکدیگر قرار دارد چاره ای جز دست یازی به همین مکانیسمها نیست. هیچ کمونیستی که برای جامعه ای از انسانهای آزاد مبارزه می کند که در آن آزادی هر انسان شرط تکامل جامعه آزاد است نمی تواند خواستار استمرار حیات دولت باشد. اما دقیقا برای رسیدن به چنان جامعه ای هیچ ابزاری به جز قدرت دولتی نیز دردسترس نیست. با قدرت دولتی است که باید تمام مقاومت طبقات حاکم و صاحب امتیاز را در هم شکست. این یعنی این که کمونیسم چاره ای جز برقراری توازن بین دستیازی به ابزارهای کهن و حرکت به سوی موازین نوین ندارد. خود امر تشکیل حزب نیز همین است. از یک سو ابزاری است متعلق به جامعه بورژوائی و از سوی دیگر برای براندازی آن.

هفتم اما تعمیم این موازین دمکراتیک به عنوان راه حلهائی برای پاسخگوئی به تمام مشکلات جامعه خطائی است مرگبار. راه پاسخ به معضلات اجتماعی از تعمیم هیچگونه اصول کلی بیرون نمی آید و از این اصول "سانترالیسم دمکراتیک" نیز همینطور. بویژه طرح مسائلی از قبیل پایبندی به «جمهوری‌های خلقی» به استناد آن سانترالیسم دمکراتیک در جامعه کنونی ایران یکی از خطرناکترین سیاستهائی است که می توان کل مردم ایران و منطقه را به روز سیاه بنشاند. از کدام جمهوریهای خلقی حرف می زنید؟ واقعا فکر میکنید که باید اصول "سانترالیسم دمکراتیک" را بسط داد و گذاشت که دار و دسته های مزد بگیر سرویسهای امنیتی دول امپریالیستی "جمهوری لرستان" و "جمهوری احواز" یا "جمهوری بلوچستان" و کردستان ایجاد کنند؟ این را دیگر اصلا نمی فهمم. پاسخ کلی ما در این مورد البته روشن است و سالها پیش از ضرورت ایجاد یک خاورمیانه سوسیالیستی حرف زده ایم. این که چرا به این سمت حرکت نکرده ایم و اقدامات عملی روشنی نداشتیم، تنها مسأله ای است مربوط به نیرو.

داریوش ک:

آقای شفیق عزیز

ممنون از توجه و پاسخ‌تان. اجازه دهید من هم در حد یک کامنت پاسخگو باشم.

قبل از هر چیز اجازه دهید به تز گرامشی مبنی بر «تقسیم کار میان دمکراسی و فاشیسم» بپردازم که پایه‌ی بحث شماست. گرامشی در این تز (به طور خلاصه) می‌گوید (الف) سرمایه از دمکراسی برای تثبیت هژمونی خویش استفاده می‌کند. (ب) هرگاه بسط دمکراسی به خطری برای سرمایه تبدیل شد، فاشیسم را جایگزین دمکراسی می‌سازد. (ج) هرگاه سازمان‌های دمکراتیک کارگری نابود شدند، سرمایه دمکراسی را اعاده می‌کند.

اولاً در مقام نقد باید گفت که در اینجا رابطه‌ی دمکراسی و امپریالیسم به عنوان یک گرایش و ضدگرایش متقابل، بر اساس اصول ماتریالیسم تاریخی صورت‌بندی نشده است. ماتریالیسم تاریخی به ما می‌آموزد که در چنین تضادهایی، یک طرف نقش تعیین‌کننده دارد و طرف مقابل صرفاً نقشی تعدیل‌کننده را ایفا می‌کند. گرامشی (دست‌کم در متنی که شما به آن ارجاع می‌دهید) طرف تعیین‌کننده و تعدیل‌گر را به روشنی مشخص نکرده است، بلکه رابطه‌ی این دو را طبق الگوی کنش متقابل صورت‌بندی نموده. بنابرین نمی‌توان چنین متنی را پایه‌ی تحلیل قرار داد.

شما می‌کوشید نقص متن گرامشی را با ارجاع به هایک برطرف کنید. یعنی به مدد دعاوی هایک مدعی هستید که دمکراسی نقش تعیین‌کننده دارد و امپریالیسم (یا به قول شما فاشیسم) تعدیل‌گر آن است. آیا می‌شود نقص کار یک مارکسیست را با ادعاهای پوچ یک ایدئولوگ سرمایه‌داری برطرف کرد؟ نه! پس اجازه دهید ببینیم انگلس در این مورد چه می‌گوید؟

انگلس در کتاب «سوسیالیسم: علمی و تخیلی» توضیح می‌دهد که در یک کشور، هر چه آزادی‌های اقتصادی بیشتر پیشرفت کنند، در روبنای سیاسی و فرهنگی آن لاجرم دمکراسی بیشتر نقض می‌شود. البته او این ادعا را با انبوهی از داده‌های تاریخی و مطالعات تطبیقی به اثبات می‌رساند و به قول معروف به سراغ «دگم‌های عارفانه» نمی‌رود. همچنین می‌دانیم گرایش سرمایه‌داری عبارت است از رشد آزادی‌های اقتصادی؛ یعنی آزادی مالکیت خصوصی در استثمار طبقات کارگر و زحمت‌کش. بنابراین می‌توان ادعا کرد که از نظر بنیان‌گذاران مارکسیسم، در رابطه‌ی مورد نظر ما «سانترالیسم غیردمکراتیک» تعیین‌کننده است و «دمکراسی» نقشی صرفاً تعدیل‌کننده دارد.

شما می‌پرسید که داریوش بر چه اساسی دمکراسی قرن بیست‌ویکم را از دمکراسی قرن نوزده متمایز می‌داند؟ برای بررسی این ادعا بگذارید آمریکای پس از برده‌داری را با مثلاً شیلیِ پس از پینوشه مقایسه کنیم. (البته استناد من به رمان راه آزادی هوارد فاکس است که بر اساس گزارشات روزنامه‌ها و صورت‌جلسات مجلس نوشته شده است).

پس از الغای برده‌داری در ایالات متحده، تعداد کثیری از کارگران سیاه‌پوست و سفیدپوست به مجلس راه یافتند و مجموعه‌ای از قوانین را به تصویب رساندند که به موجب آن‌ها امکان تشکیل کمون‌های کارگری پدید آمد. تا شش سال پس از الغای برده‌داری، جامعه‌ی آمریکا شاهد رشد و گسترش آزادانه‌ی کمون‌ها بود. در نهایت کار به آنجا رسید که جامعه‌ی سرمایه‌داری آمریکا ناچار شد دمکراسی را کنار بگذارد و با سازماندهی اراذل و اوباش ارتش جنوب تحت تشکیلات کوکلس‌کلان، تک‌تک این دهکده‌های کمونیستی را به توپ ببندد و به خاک و خون بکشد.

پس از الغای حکومت نظامی پینوشه در شیلی، قدرت دولتی از طریق انتخابات ظاهراً آزادنه، چندین بار میان «چپ» و «راست» شیلی دست به دست شد. اما در تمام این دوره‌ها نظام پارلمانی، شیوه‌های قانون‌گذاری و حتی طرز مطرح شدن کاندیداها به شکلی بود که هر دو طرف سیاست‌های واحدی را پیش بردند. طوری که هیچ مشکلی برای سیستم پیش نیامد و احتیاجی به کاربرد گسترده‌ی نیروهای نظامی احساس نشد. این است تفاوت دمکراسی دوره‌ی امپریالیسم با دمکراسی دوره‌ی گسترش. این است که کسانی همچون هایک می‌توانند ادعا کنند که در سرمایه‌داری اصل بر دمکراسی است و سرکوب امپریالیستی نقشی فرعی ایفا می‌کند. آقای شفیق عزیز! آیا قرار است ما نیز صرفاً با ارجاع به سطح ظاهری واقعیت، جفنگیات هایک را تکرار کنیم؟ نه! ما باید مناسبات ریشه‌ای‌تر را بررسی کنیم.

نقدهایتان بر نابسندگی تز «امپریالیسم به مثابه‌ی بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» هنوز به درستی صورت‌بندی نشده‌اند. بنابرین بهتر است من نیز فعلاً درباره‌شان سکوت کنم. اما در مورد بی‌اعتنایی‌تان به اصل «سانترالیسم دمکراتیک» به نقل قولی از لنین اکتفا می‌کنم: «ما هیچ توهمی نداریم که ستم بر زنان از طریق تأیید حقوق دمکراتیک آنان رفع خواهد شد. اما تأیید حقوق دمکراتیک زنان ضروری است تا آنان دریابند وضع فلاکت‌بارشان ناشی از مناسبات تولید و توزیع سرمایه‌داری است؛ نه ناشی از پدرسالاری سنتی.» بی‌لطفی می‌کنید اگر چنین موضعی را به دلخوشکنک‌های توهم‌آمیز راجع به دمکراسی نسبت دهید.

پیش‌تر نیز برای‌تان نوشته بودم این مواضع تئوریک‌تان در نزد خود شما و حلقه‌ی نزدیکانتان مشکل چندانی به وجود نمی‌آورد. زیرا سوابق و تجارب‌تان در مبارزه‌ی طبقاتی، جلوی انحطاط‌تان را می‌گیرد. اما وقتی حکم می‌دهید که «وظیفه‌ی مارکسیست‌ها نقض موازین دمکراتیک است» بسیاری از کسانی که در داخل کشور مخاطب شما هستند و خود را منتسب به جریان تدارک معرفی می‌کنند، با همین حکم به اعماق چاه ویل کلبی‌مسلکی و انحطاط فرومی‌غلطند.

خود شما دست‌کم نقدهای مرا منتشر می‌کنید و با صبر و حوصله بهشان پاسخ می‌دهید. اما پیروانتان در داخل کشور از پشت به آدم خنجر می‌زنند، کوهی از بهتان و دروغ را بر سرش آوار می‌کنند و در مقابل حق پاسخگویی و حق دفاع از خود، به سادگی و با لبخندی فرصت‌طلبانه می‌گویند: «ما قائل به حقوق دمکراتیک بورژوایی نیستیم.» (؟!؟؟؟؟!!!) مرا با آن بچه مزلّف‌های خرده‌بورژوا کاری نیست. فقط لازم می‌دانم به شما هشدار دهم که تزهای نادرست‌تان و رویکردتان علیه «سانترالیسم دمکراتیک» صرفاً آب به آسیاب مشتی فاسد و منحط در داخل کشور می‌ریزد.

بیش از این عرضی نیست.

با ادب و احترام فراوان.

اردلان:

به رفیق داریوش

به دلیل کامنتی بودن پاسخ، جملات تلگرافی هستند و از این جهت پوزش می طلبم:

بحث بر سر دموکراسی را باید روشنتر کرد و مورد مداقه بیشتر قرار داد. قضیه صور مختلفی دارد:

1- آیا باید مثل الک میکسینز وود کتاب "دموکراسی در برابر سرمایه داری" را نوشت و یک اولترا دموکراسیخواهی را برابر سیاست کمونیستی قلمداد کرد؟ این سویه ای است که از ارتدوکس هایی چون بن سعید و میکسینز وود تا پست مدرن هایی چون هالووی و رانسیر و هارت و نگری خود را متعهد بدان میدانند.

2- آیا موضوع سیاست کمونیستی گسترش دموکراسی بورژوایی که مثلا حیطه سیاست را در برگرفته به حیطه اقتصادی است و با احداث دموکراسی اقتصادی ما در آستانه سوسیالیسم ایستاده ایم؟

3- بحث به اصطلاح خواسته های دموکراتیک چه وضعیتی دارد؟ مثلا خواسته های زنان و دانشجویی و ... آیا باید مثلا مثل اپوزیسیون چپ سرنگونی طلب به سراغ خواسته های دموکراتیک و سوسیالیستی رفت که نمود ناب آن نزد تروتسکیست هایی نظیر مازیار رازی و یا نزد کمیته سازمانده و ... یافت می شود.

به نظرم بحث از سه بنیان اساسی برخوردار است و بدون آن تحلیل ناصحیح خواهد بود:

الف) با توجه به آرایش گفتمانی و ایدئولوژیک سرنگونی طلبان چپ و راست و قوم گرا به "دموکراسی" و التزام آنان به این امر، خیلی خطرناک است که کمونیستها نیز خود را دموکراسیخواه بدانند.

ب) دموکراسی و حقوق بشر و ازادی، صور فانتزیک و گفتمانی کاپیتالیسم هستند و بدون در نظرگرفتن این موضوع، به راحتی در چارچوب فانتزیک کاپیتالیستی گیر خواهیم افتاد و پیشاپیش بازنده خواهیم بود.

پ) نسبت امپریالیسم و دموکراسی در عصر امپریالیسم آمریکایی متفاوت از نسبت آن دو در عصر امپریالیسم بریتانیا است و نمی شود به راحتی با نقل قول از لنین و مارکس و انگلس و با اتکا به تحلیل آنها به این قسم موضوعات پرداخت. به نظرم با تغییر بنیادین واقعیت، مواضع در این خصوص باید مشخصتر شود و گامهای تاریخی سپری شده را باید در تحلیل و تبیین لحاظ کرد.

ذکر این نکته به نظرم مفید فایده است که پایداری بورژوازی در خود عمل رای دادن است و نه نتیجه بیرون آمده از صندوق رای. خود ارتکاب این عمل پیشاپیش ایستادن در منطقه هژمونیک کاپیتالیستی است. البته این به معنای "به هیچ وجه رای ندادن در انتخابات دول سرمایه داری" نیست.

همچنین به نظرم دیگر به هیچ وجه نمی توان همچون اوایل قرن 20 از یک جنبش زنان عامی نام برد که با آن تاکتیک لنینی که به گمانم در صحبتش با زتکین عنوان کرده بتوان پایبند بود.فمینیسم (بخش بورژوایی جنبش زنان) تمام آن دیوارهای شیشه ای را شکسته و زنان بورزوا دارند میتازند، از ترزا می و مرکل بگیر تا کارداشیان و لوپز. اگر بتوان هنوز از چیزی به عنوان جنبش زنان حرف زد، تنها در محدوده زنان کارگر باید چارچوب مند شود. این موضوع وقتی پای در زمین واقعی مبارزه در ایران فعلی میگذاریم از اهمیت وافرتری برخوردار میشود. دلالت های ارتجاعی تجمع 23 اردیبهشت 98 علیه حجاب اجباری !!! در دانشگاه تهران اظهر از شمس است.

داستانی نقل کنم. میگن که وقتی سفیدها نزدیک سنت پیترزبورگ بودن لنین گفت زندانی های عادی  را هم به خط مقدم بفرستید. یکی آن وسط ندا داد: از اینها؟؟ لنین جواب داد: نه از اینها بلکه برای اینها. گفتم شاید برای بحث سانترالیسم دموکراتیم مفید باشد.

به امید روزهای بهتر

نگار:

ممنون از بحث بهمن شفیق در مورد کامنت داریوش ک.

 نقص متن گرامشی را در این دیدن که به تعیین تضادهای دو طرف نمی پردازد و اصرار به ماتریالیسم تاریخی، در مقابل نتیجه ای که در انتهای کامنت میگیرین که تماما غیر ماتریالیستی و متافیزیکی ست و ارجاع به تجربه ی شخصی با "بچه ای مزلف"، به منطق بحث کردن خودتون آسیب می زنه. اگر مایلین، همین دموکراسی ست (دی-سانترال یا سانترال) که در نهایت کعبه ی آمالش همان دولت بر سرکاره، مشخصا دولت بورژوازی ایران. در مقیاس خرد و در مورد ایران، استبداد و ستم مذهبی و غیره رو هدف قرار داده و اوج آرزوهاش عوض کردن این دولت با دولتی دیگه ست که دموکراتیک باشه. با حضور چپی که ، با و یا بی نیاز از حضور نظامی با اشاره به مثالی از شیلی آوردین، راضیه به بازی کردن نقشِ منتقد این دولت از سمت چپ. این مساله رو اگه بسط داد، به نظرم مثال بهمن شفیق در مورد «جمهوری‌های خلقی» به استناد همین سانترالیسم دمکراتیک رو میشه  به عنوان مثالی کلان ترفهمید.

 نکته ی مهمتر که داریوش ک. بهش پاسخ نداده همین مساله ی صدها میلیارد دلار و یورو ای ست که عاید تجارت های بزرگ و بانکها... در بحران جهانی شد. به نظرم این موضوعی بسیار نزدیک تر و کنکرت تر از قیاس تاریخی بین سرمایه داری در حال گسترش و یا پیشرفته (در بالاترین مرحله)ست. وضع فعلی عمدتا با ارجاع به هایک روشن می شه: هایک دقیقا به عنوان کسی که پیروزمندانه پرچم بازار آزاد در دستشه و از دل شکست "مناقشه ی محاسبات سوسیالیستی" و امکان هرشکلی از سانترالیسم، اقتصاد با برنامه ریزی و غیره ظهور کرده. و همزمان مدل دموکراسی فعلی رو به ارمغان آورده! که دقیقا عالیترین شکل دولت بورژوائی و تأمین سیادت سرمایه بر کاره. اگر قائل باشیم که بحران جهانی در یک دهه ی گذشته همه چیز رو تغییر داده و هرشکلی از اشکال بهبودخواهی و عدالت خواهی رو متاثر از خودش کرده، بازهم در نهایت میرسیم به برنامه ی دقیق و جزئی ای که هایک و دوستان در قالب دموکراسی به خورد ما داده اند. خروج از وضعِ خشن فعلی و ایجاد کردن افق کمونیستی، تنها در گروه مقابله با همین مکانیزم های تولیدِ توهمِ دموکراسی ه.

و چه دلگرم کننده که رفقایی داریم که صراحتا قائل به " حقوق دمکراتیک بورژوایی" نیستند.

داریوش ک:

رفیق اردلان

مطمئناً مک‌سینزوود ابله و شیاد مرجع سخنان من نیست. این احمق اعتقاد دارد که چون تولید ارزش اضافی نسبی (و نه مطلق) در دستور کار توسعه‌ی سرمایه‌داری است، پس امروزه دولت لزوماً نقشی سرکوب‌گر ایفا نمی‌کند؛ پس می‌توان به سیاست مذبوحانه‌ی «تغییر از راه پارلمان» امید بست. آیا من هرگز یک خط شبیه این قبیل ادعاها نوشته‌ام؟ نه! من آموخته‌ام که تولید ارزش اضافی نسبی، ار قضا تولید ارزش اضافی مطلق را تحریک می‌کند و به آن ابعاد هولناک‌تری می‌دهد. بی‌دلیل نیست که در ایران خودمان، در کنار توسعه‌ی یک سری صنایع فوق‌پیشرفته، وضعیت فنی و تکنیکی تولید در شاخه‌هایی همچون ساختمان‌سازی و کشاورزی (حتی نسبت به قبل) به قهقرا رفته است و فرایند کار در این رشته‌ها چنان زمخت شده که فقط می‌تواند توسط بی‌حق‌وحقوق‌ترین انسان‌ها انجام شود. زمانی آقای شفیق (در مجادله با منصور حکمت) در مورد این قبیل انسان‌ها می‌گفت: «در کشوری که سیاه‌پوستان عملاً به برده تبدیل شده‌اند، مخالفت با تبعیض نژادی باید جزئی تعیین‌کننده در سیاست کمونیستی باشد. به همین ترتیب در کشوری که بدترین و عقب‌مانده‌ترین شغل‌ها (برای مثال قالی‌بافی برای صادرات به خارج) به گرده‌ی زنان انداخته می‌شود؛ دفاع از حقوق زنان جزو اولین وظایف کمونیست‌هاست.» (نقل به مضمون از روی حافظه) من هم اگر امروز از حقوق دمکراتیک حرف می‌زنم، در درجه‌ی اول تولیدکنندگان شاخه‌های عقب‌رانده‌شده را مد نظر دارم که به واسطه‌ی انواع و اقسام حق‌کشی‌های آشکار، تحت سیطره‌ی استثمار مطلق قرار دارند و حتی استانداردهای نیم‌بند کار مزدی نیز در موردشان رعایت نمی‌شود.

مسلما می‌توان دوره‌های متعددی را در دل مرحله‌ی امپریالیسم تشخیص داد: بریتانیایی، آلمانی، آمریکایی و ... اما شک دارم مناسبات بنیادین امپریالیستی در هیچ کدام از دوره‌ها از بیخ تغییر بپذیرند. اینکه «بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» 100 سال است که طول کشیده، دلیل نمی‌شود که ادعا کنیم این مرحله، بالاترین مرحله نبوده است و مرحله‌ی جدیدی حادث شده! «بهره‌ی مالکانه‌ی پولی» به عنوان «بالاترین مرحله‌ی فئودالیسم» چند سال طول کشید؟ من هر جا خوانده‌ام کمترین زمانش دست‌کم 400 سال است. آیا این زمان طولانی دلیل می‌شود که بگوییم «بهره‌ی مالکانه‌ی نقدی» بالاترین مرحله‌ی فئودالیسم نبود چون زیاد طول کشید؟

شک دارم که این موضع درست باشد

در ضمن در مورد اعزام زندانی‌ها به خط مقدم، عملکرد حزب بلشویک با آنچه که شما تعریف می‌کنید خیلی متفاوت است.

در سال اول پیروزی انقلاب بلشویکی، پس از ترور نافرجام لنین و دستگیرشدن عاملین ترور توسط رفیق کبیر دزرژینسکی (بنیان‌گذار چکا) به جای آنکه گروه ترور را به جوخه‌ی اعدام بسپارند، شخص دزرژینسکی با صبر و حوصله با آنان به گفتگو نشست و مواضع بلشویک‌ها را برایشان روشن کرد. نتیجه‌ی این برخورد دمکراتیک چنان عمیق بود که تروریست‌ها به صورت داوطلبانه خواستار اعزام به جبهه‌ی نبرد با آلمان برای دفاع از دولت بلشویکی شدند. با موافقت رفیق لنین، دزریژینسکی این وطن‌پرستان سابقاً فریب‌خورده را به جبهه اعزام کرد. (فلیکس یعنی خوشبختی، زندگینامه‌ی دزرژینسکی)

این برخورد مبتنی بر سانترالیسم دمکراتیک کجا و «اعزام اجباری زندانیان به جبهه» کجا!!!! یا نکند می‌خواهید بگویید دزرژینسکی کمونیست (و رعب‌انگیز) یکی بوده است مثل اسدالله لاجوردی امپریالیست؟

داریوش ک:

در پاسخ به نگار

خانم محترم. آن دمکراسی بعد از جنگ جهانی جهانی دوم که شما به عنوان «عالی‌ترین شکل دولت بورژوایی» ازش یاد می‌کنید، عالی‌ترین شکل دولت بورژوایی نبود. بلکه صرفاً عقب‌نشینی بلوک غرب در برابر ارتش سرخ بود. کافی است کمی تاریخ را مطالعه کنید تا ببینید پس از مرگ استالین و کودتای خرشچفی، سیا چند کودتا در اقصا نقاط جهان سازمان داد و عالی‌ترین شکل دولت بورژوایی را به رخ جهانیان کشید. اگر هم حوصله‌ی مطالعه‌ی تاریخ جهان و شمردن تعداد کودتاهای ضددمکراتیک را ندارید، لطف بفرمایید کتاب «خاطرات و تأملات دکتر مصدق» را ورق بزنید: «زمستان 1331 (مارس 1953) پس از شنیدن اخبار مرگ استالین شدیداً نگران شدیم و این نگرانی را به اطرافیان منتقل کردیم.» دکتر فاطمی روایت دقیق‌تری از این نگرانی دارد: «به مصدق خبر فوت استالین را دادم. مصدق دو دستی توی سرش کوبید و گفت بدبخت شدیم. کارمان تمام است. سعی کردم آرامش کنم؛ ولی نشد.» لابد خبر دارید که چند ماه بعد کودتا شد.

حالا بفرمایید این دمکراسی عالی‌قدر پس از جنگ جهانی دوم، دست‌آورد سرمایه‌داری بود یا دستاورد ارتش سرخ؟

و نکته‌ی آخر هم در مورد دلارهای آمریکایی که اصرار دارید حتماً در موردشان چیزی بگویم.

گروه (A) برای برگزاری یک اکسیون خیابانی در فلان سالروز مشخص در تهران (x) میلیون تومان از خارج پول می‌گیرد. برگزاری اکسیون با تعدادی بازداشتی همراه است. آقای (B) مدیر فلان شرکت تابعه‌ی شستا برای آزادی بازداشتی‌ها دست‌کم 10 سند می‌گذارد. آقای (B) منصوب دولت جمهوری اسلامی ایران و معتمد "نظام" است. گروه (A) نبض نارضایتی‌های خلقی را در دست می‌گیرد. کشور خارجی هم اسمش آمریکاست.

امیدوارم توانسته باشم منظورم را روشن بیان کنم. چون ادامه‌ی این مجادله بیفایده به نظر می‌رسد.

اردلان:

به رفیق داریوش

تجلیلتان از دزرژینسکی شایسته است. ولی باور کنید فلیکس آن ادم رقیق القلب دموکرات نبوده که سعی میکرده تو اون گیر و دار انقلاب و جنگ و داخلی و حتا قبلترش در دوران مبارزات مخفی به عنوان کادر حزب بلشویک، موازین دموکراتیک را رعایت کند. در همان کتاب، خاطره اش را در مورد آن جاسوس که بعد مدتها کار ضد اطلاعاتی کلکش را کندند به یاد بیاورید. اصلا بعد انقلاب فلیکس را به دلیل داشتن چنین تجربیاتی، کمیته مرکزی مامور تشکیل دوایر امنیتی کرد.

ولی موافقم که بسیار فرد با احساس و پرشور بر سر آرمانهای کارگران و دارای پیوندهای عاطفی با فرودستان بود. در همان کتاب آن صحنه هایی که از کودکان گرسنه مسکو در جنگ داخلی و رنجی که از آن میبرده، گویای کیفیت های والای کمونیستی وی است.

در خصوص بحث دموکراسی و سانترالیسم دموکراتیک به نظرم لنین در چه باید کرد مسئله را مشخص کرده است.

بحث دمکراسی و دموکراسیخواهی به عنوان یک رویکرد سیاسی تنافر اساسی با بحث سانترالیسم دموکراتیک دارد. هدف کامنت من این سویه بود. توضیحتان در مورد زنان قالیباف و کارگران ساختمانی کاملا بی حقوق نیز مؤید گفته های من است و با آن کاملا موافقم. ولی نمیدانم مبارزه در راه تشکیل سندیکای کارگران ساختمانی و یا شرایط کار و دستمزد زنان قالیباف که غالبا دختران روستایی هستند و یا زنان مجتمع در کارگاهها، چه ربطی به کلمه دموکراسی دارد. اینها مبارزات در راستای متشکل شدن کارگران و هم جهت با منافع طبقاتی اند و باید به این مفهوم هم درک شوند.

درست است که الک میکسینز وود نظرات عجیب و بس اشتباهی  دارد به ویژه در کتاب خاستگاه سرمایه داری، که مثلا انقلاب فرانسه را بورژوایی میداند و نه سرمایه دارانه و کلی تحلیل عجیبتر دیگر، من به این غلظت مرحومه را شیاد و ابله قلمداد نمیکنم. در همان کتاب دموکراسی در برابر سرمایه داری کلی بحث روشنگر در مورد طبقه و طبقه به مثابه فرآیند دارد که خوانندگان متون مارکسیستی مناسب است که به آنها مراجعه کنند.

به امید روزهای بهتر

بهمن شفیق:

داریوش عزیز،

با پوزش از این که کمی دیر جواب میدهم و به عنوان جبران مافات البته کمی مفصل تر. در این فاصله البته رفقای دیگری هم نظرشان را درباره بحثتان ارائه داده اند که کمی بحث را هم روشن تر کرده است. از نکته آخری که از گروه A و آقای B گفته اید شروع می کنم. نخست این که بسیار ممنونتان خواهم شد اگر که اطلاعات دقیقتری از موضوع را از شما بشنوم. به هر طریقی که شد و البته نه برای استفاده سیاسی و علنی بلکه برای شناخت دقیق تر اوضاعی که متأسفانه از آن دوریم. می توانید از طریق ایمیل یا همین کامنت گذاری (که البته منتشر نخواهد شد و پاک خواهد شد) این اطلاعات را به دست ما برسانید. ممنونتان خواهم بود.

اما وجه تسمیه قضیه را در رابطه با صدها میلیارد دلاری که در رابطه با بحران اقتصادی و سرشکن کردن آن بر روی کارگران و زحمتکشان نوشته بودم نمی فهمم. آنجا صحبت از این بود که دول غربی روز روشن و با ادعای "نجات جامعه" این صدها میلیارد دلار را از جیب مالیات دهندگان خرد بیرون کشیدند و به جیب کلان بانکدارها و صاحبان صنایع ریختند و آب از آب تکان نخورد. این تفاوتی ماهوی دارد با چاپیدن های پشت پرده ای که هم در ایران رایج است و البته در همان غرب هم کم رایج نیست. بحث بر سر دمکراسی بود و این که دمکراسی این امکان را به طبقه حاکم داده است که چنین باثبات به سلطۀ خود ادامه دهد. شما درمقابل مدعی این بودید که در دوران امپریالیسم بورژوازی دمکراسی را از بین می برد و آنچه باقی مانده ظاهری است از دمکراسی. مهم تر این که عنوان می کنید که این عالیترین نوع سیادت بورژوازی نیست چرا که همین دولتها همزمان جنگها و کودتاها و جنایات متعددی را در سرتاسر جهان سازمان داده اند. اشتباه شما دقیقا همین جاست. چه سیادتی از این بهتر برای بورژوازی؟ یک قیاس می تواند موضوع را روشن تر کند. حقیقتا اگر همان دمکراسی در ایران حاکم بود آیا هیچ کس شعار سر می داد که "سوریه را رها کن، فکری به حال ما کن"؟ به ضرس قاطع می گویم نه. برعکس همه افتخار هم می کردند که ارتش ظفرمندشان چندین کشور دیگر را هم فتح کرده است. این دقیقا کاری است که دول دمکراتیک غربی می کنند. ارتشهایشان را می فرستند برای حفظ دمکراسی و برای عملیات انساندوستانه و مردمشان هم اعتراض نمی کنند چون دولت را منتخب خود می دانند. حتی آن کودتاهایی که به آنها اشاره می کنید برای نجات دمکراسی در مقابل هیولای کمونیسم است که به خورد جامعه داده می شود. شاید بگوئید این تنفر انگیز است. آری هست. اما عالیترین نوع سیادت بورژوازی است. بی دردسرترین و با بهترین کار کرد.

رسالت و نقش دولت بورژوائی تأمین و تضمین چهارچوبهای انباشت سرمایه است. چه در داخل و چه رو به خارج. در داخل این به بهترین وجهی با انحصار قدرت در دست دولت و با برانگیختن حس مشارکت توده های مردم در سرنوشتشان از طریق انتخابات و با قانونمداری ای تضمین می شود که بر طبق آن آحاد شهروندان در برابر قانون از حق برابر برخوردارند. اما همین دولت رو به خارج به عنوان مدافع کلیت بورژوازی خودی باید بتواند به بهترین وجهی موانع موجود بر سر راه گسترش سرمایه خودی به سمت بازارها و منابع تحت کنترل بورژوازی کشورهای رقیب را از میان بردارد. به همان اندازه که دولت بورژوائی در درون متکی بر قانونمداری است، رو به خارج حقیقتا متعهد به هیچ قانونی جز تأمین منافع کلیت بورژوازی خودی نیست و هر جا که لازم باشد معاهده ها و قراردادهای بین المللی و بین کشوری را زیر پا می گذارد، کودتا راه می اندازد، داعش و القاعده می سازد، در حوزه رقبا دست به تخریب و جاسوسی می زند و غیره. این دو نه تنها با هم تناقض ندارند، بلکه مکمل همدیگرند. بنا بر این شما نمی توانید از تجاوزگری دول امپریالیستی به این نتیجه برسید که در این کشورها فقط ظاهری از دمکراسی حفظ شده است. مسأله عکس آن است و در یادداشت قبلی هم بر این تأکید کردم که اتفاقا در دوران همین امپریالیسم بود که دمکراسی بیشترین شکوفائی را داشت و خود به عالیترین حد خویش رسید. کل این روند چیزی نیست جز تکامل دولت بورژوائی.

میگوئید این در مقابل فشار اردوگاه سوسیالیسم بود؟ معلوم است که بود و این را من در همان یادداشت اول هم گفتم که همان حق رأی زنان به یمن انقلاب اکتبر بود که تعمیم یافت و در سویس کشور نمونه دمکراسی تازه در دهه هفتاد قرن بیستم عملی شد. اما این واقعیت هیچ تفاوتی در نتیجه به وجود نمی آورد که بورژوازی تحت فشار تهدید سوسیالیسم شیوه حکمرانی خویش را متکامل تر نموده و دستگاه دولتی اش را کارآتر کرد. اما حتی همین هم مختص دوران امپریالیسم نبود. در انگلستان مهد سرمایه داری هم تا چارتیستها به خیابان نریختند خبری از حق رأی همگانی نبود و حق رأی منحصر به مردان دارای مالکیت بود. آنجا هم فشار جنبش کارگری بود که ظاهرا به دستاوردی بزرگ برای این جنبش نائل آمد در واقع اما منجر به تکامل بورژوازی در شیوۀ حکمرانی گردید. منطق حاکم بر کل دوران موجودیت بورژوازی همین بود و هست. اگر فشار و تهدید توده انبوه محرومین از هر گونه مالکیت بر ابزارهای تولید نباشد، بورژوازی حتی ذره ای هم نه حق دخالت سیاسی برای شهروندان قائل خواهد بود و نه هیچ گونه امتیاز رفاهی به آنان واگذار خواهد نمود. از سوی دیگر در مقابل افزایش تهدید بیچیزان هم بورژوازی لحظه ای از دست بردن به قهر و خونریزی درنگ نخواهد کرد. چه در همان دوران گسترش سرمایه داری و چه در دوران امپریالیسم. شما خود از آمریکا مثال می آورید که اتفاقا ناقض استدلال شما مبنی بر اصالت دمکراسی در همان دوران گسترش سرمایه داری نیز هست. اما حتی در فرانسه دوران انقلاب کبیر نیز بورژوازی انقلابی آن زمان تردیدی در کشتار کمونیستها به خود راه نداد. در شورشهای دهه سی و دهه چهل قرن نوزده در تمام اروپا نیز همینطور بود و کشتار کموناردها هم لااقل در دوران امپریالیسم واقع نشد. بنا بر این از این نقطه نظر تفاوتی ماهوی بین حکومت ورزی بورژوازی در دوران پیش از امپریالیسم و پس از آن نبود و نیست. اگر در دوران گسترش سرمایه داری وجه انقلابی ای هم در بورژوازی یافت می شد – که آن هم البته در انگلستان به سرعت از میان رفت – در رابطه با برخورد به مناسبات فئودالی بود و نه در رابطه با تودۀ پرولتاریای محروم کنده شده از زمین. همین هم باعث شد مارکس عنوان کند که سرمایه داری "در خون و چرک و کثافت" به دنیا آمد.

ادامه...

اما مسأله اصلی این است که علیرغم همه اینها بورژوازی دقیقا به همان گونه ای عمل کرد و می کند که مارکس و انگلس از آن به عنوان طبقه ای انقلابی نام بردند. نه تنها در دوران گسترش سرمایه داری، بلکه حتی در دوران امپریالیسم و به همین دلیل هم هست که آن "بالاترین مرحله" توصیف نادرستی از از این دوران است. آن "بالاترین مرحله" صرفنظر از تبیینهای تئوریک پایه ای اش در عین حال به معنای ورود سرمایه داری به دوران طفیلی گری و رکود و گندیدگی نیز هست. دورانی که ما بازاء سیاسی آن را ارتجاع سیاسی شکل می دهد. احکامی که واقعیت صد سال اخیر تردیدی در نادرستی آنها باقی نگذاشته اند. در تمام صد سال اخیر دوره های متعددی از تغییرات انقلابی بی وقفه در روند تولید به وقوع پیوسته اند که سرسام آورترین و پرشتاب ترین آن در همین چهار یا پنج دهه اخیر – پس از انقلاب ترانزیستوری – واقع شده است. از نظر سیاسی نیز از همان سالهای میانه جنگ اول جهانی و حتی پیش از آن تغییرات در دولت بورژوائی چنان انعطافی در شیوه های حکمرانی آن به وجود آورد که گرامشی از آن به عنوان دولت انتگرال نام می برد. تحت فشار طبقه کارگر؟ آری اما چه فرقی می کند؟ اگر قرار باشد تغییر به برقراری رابطه ای متقابل از به رسمیت شناخته شدن حاکمیت بورژوازی از سوی طبقه کارگر منجر شود، این دولت بورژوازی است که تحکیم شده است. به طور مثال در آلمانی که در صنایع بزرگ حق ایجاد تشکل کارگری حتی در اوج قدرت سوسیال دمکراسی به رسمیت شناخته نمی شد، در جریان جنگ جهانی اول حتی تشکیل شوراهای کارگری کارخانجات نیز به رسمیت شناخته شد. شوراهائی که هنوز هم در آلمان عمل می کنند و از مهم ترین پایه های ثبات تولید و حفظ نظم به شمار می آیند. این تکامل دولت بورژوائی است. این تعمیق دمکراسی است و نه چیزی غیر از آن و این هم دقیقا بر متن یک جنگ امپریالیستی و برای پیشبرد آن به وقوع پیوست.

و البته که این بورژوازی ابائی ندارد که در صورت لزوم به فاشیسم هم پناه ببرد و یا با فاشیستها هم ائتلاف کند. در خارج از کشور خودی که این روال معمول است. شما کودتاها را مثال زدید، در خاورمیانه ما ائتلاف دول دمکراتیک با داعش و القاعده را دیدیم و در اوکراین ائتلاف لیبرالها و فاشیستها را. در حاشیه، اشاره ام به هایک به معنی آن نبود که ایشان مرجع تئوریک بحث به حساب می آید. سخره شما از اظهارات هایک قابل فهم نیست. او با آن حکم داشت جواز توسل به قهر عریان را صادرمی کرد. آنچه او گفت جفنگیات نبود، وحشت انگیز بود. شما می توانید در مورد احکام طهارت خمینی بگوئید اینها جفنگیات بودند اما در مورد حکم کشتار سال 67 نمی توانید. این یک چیز کاملا متفاوت است و البته که باید چنین حرفهائی را جدی گرفت. هایک یکی از مهم ترین اتوریته های لیبرالیسم و استاد مارگارت تاچر بود و همین تاچر با گسیل ارتش برای سرکوب معدنچیان معنای واقعی آن حرفها را هم نشان می داد.

دو سه نکته دیگر. اول این که قطعا حکم ما مبنی بر این که «رهائی طبقه کارگر نه در گرو تأمین و تعمیق دمکراسی - تحت هر عنوانی، از دمکراسی انقلابی، مشارکتی، شورائی و یا هر عنوان دیگری - و رعایت موازین دمکراتیک، بلکه در گرو نقض این موازین و براندازی دمکراسی است است»، نیازمند تدقیق بسیار است. اساس بحث نقض موازین دمکراتیک در دستگاه حکومتی و براندازی دمکراسی نیز چیزی نیست جز اعمال تبعیض مثبت به نفع توده انبوه محرومان فاقد ابزارهای تولید در جامعه و در مقابل سلب حقوق "برابر" اقلیتی که طی دهه ها و سده های طولانی در موقعیتی فراتر قرار گرفته اند و از قدرت به مراتب بیشتر اقتصادی، علمی، فرهنگی و سیاسی برخوردارند. لازم به ذکر نیست که دفاع از این نگرش چه دشواری عظیمی است؛ آن هم در جهانی که باور به دمکراسی در حکم مقدسات است. اما باور به خلاف آن، یعنی باور به دمکراسی به مثابه ابزار رهائی طبقه کارگر، تثبیت و همیشگی کردن انقیاد این طبقه است.

نکته دوم این که یک پرسش تعیین کننده دیگر من بی پاسخ مانده است. آن اصل "سانترالیسم دمکراتیک" و «جمهوریهای خلقی" مطرح شده در آن رابطه چه معنائی دارد؟ آیا حقیقتا به تغییراتی سیاسی در ایران می اندیشید که یک رکن یا حتی یک جزء آن تشکیل «جمهوریهای خلقی» در فی المثل لرستان و بلوچستان و کردستان و احواز باشد؟ اگر این باشد، آنگاه با عبارت پایانی کامنت شما در پاسخ به نگار موافقم که "ادامه این مجادله دیگر بی فایده به نظر میرسد". این را دیگر به هیچ وجه نمی توان پذیرفت که احکام لنین انقلابی در خدمت به ارتجاعی ترین پروژه ها به کار گرفته شوند. اگر حقیقتا آن احکام به چنین نتایجی منجر می شوند، اینجا جائی است که در صورت لزوم آن احکام را باید دور انداخت. گر چه در این مورد مشخص چنین نیست و من هنوز ربط بین "سانترالیسم دمکراتیک" با "جمهوریهای خلقی" در بحث لحظۀ مشخص کنونی در کشور مشخصی به نام ایران را نمی فهمم.

و سرانجام این که هشدار شما در مورد "انحطاط" رفقای مدافع دیدگاههای تدارک کمونیستی را اصلا متوجه نمی شوم. می توانم تصور کنم که با رفقائی بحث و جدلهای تندی داشتید و چه بسا مورد بی مهری آنان نیز قرار گرفته باشید. و البته همین سطور شما در مورد آنان و یادکردن از آنان به عنوان "مرا با آن بچه مزلّف‌های خرده‌بورژوا کاری نیست" نشان می دهد که خود شما هم چندان در قید رعایت نزاکت سیاسی در مورد آنان نیستید. شما حتی تا آنجا پیش می روید که آنان را مشتی "فاسد و منحط" میخوانید. آن وقت انتظار دارید که آنها به شما نگویند بالاتر از چشمتان ابروست؟ اما اینجا نیز این برای من قابل فهم نیست که شما چگونه می توانید به این سادگی عده ای به زعم شما مدافع نظرات ما را "منحط" بنامید؟ چرا منحط؟ چرا این واژه را به کار می گیرید؟ گیریم که آنان کسانی باشند عجول، عصبی و پرخاشگر. اما چرا منحط؟ سوراخ دعا را گم نکردید؟ اگر اینها منحطند، پس اسم آن گروه A و آن آقای B را چه می گذارید؟ یا نکند میگوئید هر دو منحطند؟ که در این صورت باید نسبت به قوه قضاوت شما شک کرد.

با احترام متقابل

 

Comments (23)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
  1. علی شمس

آقایان داریوش ک و فرهاد
مسئله سانترالیسم دموکراتیک که از جانب لنین مطرح شد ناظر به مناسبات درون حزبی بوده است و نه شکل سیاسی حاکم بر جامعه. شما سعی می کنید با جعل یک مفهوم دیگر به جای دموکراسی، یا دموکراسی پرولتری یا مشارکتی و امثالهم که در چپ "رادیکال" مرسوم است، وانمود کنید که متفاوت می اندیشید. در حالی که از این نقطه نظر هیچ تفاوت اساسی با همین چپ دچار دگردیسی شدۀ دموکراسی طلب پسا دیوار ندارید. طرح مسئله دموکراسی پرولتری در مقابل دموکراسی بورژوایی از سوی لنین باز می گردد به دورانی که او ماهیت انقلاب را با توجه به شرایط روسیه بورژوا دموکراتیک قلمداد می کرد، و از نظر لنین باید پرولتاریا بر آن انقلاب هژمونی اش را اعمال می کرد. از نظر لنین در آن زمان خواهی نخواهی بخش هایی از بورژوازی و خرده بورژوازی و دهقانان جزیی از نیروهای تشکیل دهنده جبهه انقلاب در روسیه بودند. و به همین دلیل هم دموکراسی نمی توانست از دایره مفهومی ادبیات لنین حذف شود. متاسفانه لنین پس از انقلاب فوریه و تزهای آوریل و حتی پس از پیروزی پرولتاریای روسیه باز هم نتوانست خود را از زیر سایه سنگین دموکراتیک انقلاب و مفهوم دموکراسی انقلابی رها کند. با وجود این در عمل و در هنگامی که پرولتاریای روسیه اقدام به برقراری دیکتاتوری طبقاتی خود نمود لنین نیز هرجا که لازم بود حقوق دموکراتیک بورژوازی و قانون حق برابر را به زباله دان ریخت.
اما اگر چپهای وطنی ما بدون در نظر داشتن مناسبات اقتصادی حاکم با دستاویز قرار دادن روبنای مذهبی ،انواع دموکراسی از مشارکتی و انقلابی و شورایی گرفته تا لیبرال دموکراسی تا "سانترالیسم دموکراتیک" را در دستور کار "انقلاب" ایران قرار داده اند نه به دلیل تعلق خاطرشان به لنین بلکه به واسطه دنبال نمودن راه پر افتخار کائوتسکی است. بدین ترتیب این چپ های وطنی در آغوش بورژوازی پناه گرفته اند و کارشان به کار گرفتن کارگران در خدمت منافع و جنبش های بورژوایی است. اینکه از دموکراسی و یا حق ملل در تعیین سرنوشت خویش حکمی جهانشمول و مترقی می سازید اشتباهی اساسی است. لنین این حکم را در شرایط مشخص و بنا به اقتضائات زمان مطرح نمود. اقدامی که به منفعت مبارزه طبقاتی بود. تازه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را نیز که لنین با امضای سند استقلال فنلاند آنرا اجرایی کرد همان زمان به عنوان حقی بورژوایی با انتقاد روبرو بود، از جمله از جانب بوخارین. ولنین آنرا مربوط به وضعیت و شرایط مشخص و خودویژه آنروز روسیه میدانست ونه حکمی برای همیشه. این تناقضی است که شما نمی توانید از آن خلاص شوید. از حق تعیین سرنوشت حکمی مقدس و غیر قابل چشم پوشی میسازید و مدعی می شوید که با مطالبه این خواست از سوی کردهای عراق و سوریه مخالفید. و سفسطه می کنید که من با حکم طلاق موافقم ولی این به این معنا نیست که حکم به جدایی زن و شوهرها بدهم و یا موافق جدایی آن ها باشم. اولا مسائل سیاسی و طبقاتی و جهانی و ملی را با مسائل خانوادگی و عاطفی قاطی نکنید. ثانیا شما که با حق طلاق موافقید آیا با قصد خانمی که به هر دلیلی از جمله به دلیل ستم شوهرش می خواهد از او جدا شود مخالفت خواهید کرد؟
جناب داریوش ک ، در اینجا میخواهم سؤال مشخصی را از شما داشته باشم که چرا اینچنین سفت و سخت از تئوری امپریالیسم به عنوان بالا ترین مرحله سرمایه داری لنین دفاع میکنید؟ اصلآ این تئوری به چه کار شما می آید؟ یکی از دلایل لنین برای تدوین این تئوری مقابله با امثال کائوتسکی و سوسیالیست های دولتی بود که نوید می دادند که بورژوازی وارد دورانی شده که کارگران هم می توانند با استفاده از پارلمان و روش های دموکراتیک به قدرت برسند و رفاه همگانی را بدون دیکتاتوری پرولتاریا متحقق سازند. لنین در مقابل نظریه ای ابداع نمود که مرحله نهایی سرمایه داری را که مشخصه اصلی آن جنگ های امپریالیستی و انحصارات و غیره بود اعلام می کرد تا ثابت کند که عصر پارلمان و رقابت های سرمایه دارانه و دموکراسی لیبرالی و غیره به سر آمده و چاره ای جز انقلاب و اعمال دیکتاتوری پرولتاریا باقی نمانده است. حالا صرفنظر از این که نظریه لنین تا چه حد صحیح بود، سؤال این است که شما به چه قصدی از این تئوری دفاع می کنید؟ جز این است که می خواهید ثابت کنید که حالا که در دوران امپریالیسم دموکراسی ممکن نیست پس می توان دموکراسی طلبی و به قول خودتان "سانترالیسم دموکراتیک" - به اضافه مجموعه ای از حقوق دموکراتیک بورزوایی همچون "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش"- را با منافع پرولتاریا یکسان فرض کرد؟ یعنی درست منظوری مخالف منظور لنین؟ و بدین ترتیب قدرت را از یک بخش از بورژوازی بگیرید وبه بخش دیگر تفویض بفرمایید؟.
جنا ب داریوش ک ، در یکی از کامنت هایتان ادعا می کنید که "چندین جزوه ی چپ از سال های 1350 دیده...

آقایان داریوش ک و فرهاد
مسئله سانترالیسم دموکراتیک که از جانب لنین مطرح شد ناظر به مناسبات درون حزبی بوده است و نه شکل سیاسی حاکم بر جامعه. شما سعی می کنید با جعل یک مفهوم دیگر به جای دموکراسی، یا دموکراسی پرولتری یا مشارکتی و امثالهم که در چپ "رادیکال" مرسوم است، وانمود کنید که متفاوت می اندیشید. در حالی که از این نقطه نظر هیچ تفاوت اساسی با همین چپ دچار دگردیسی شدۀ دموکراسی طلب پسا دیوار ندارید. طرح مسئله دموکراسی پرولتری در مقابل دموکراسی بورژوایی از سوی لنین باز می گردد به دورانی که او ماهیت انقلاب را با توجه به شرایط روسیه بورژوا دموکراتیک قلمداد می کرد، و از نظر لنین باید پرولتاریا بر آن انقلاب هژمونی اش را اعمال می کرد. از نظر لنین در آن زمان خواهی نخواهی بخش هایی از بورژوازی و خرده بورژوازی و دهقانان جزیی از نیروهای تشکیل دهنده جبهه انقلاب در روسیه بودند. و به همین دلیل هم دموکراسی نمی توانست از دایره مفهومی ادبیات لنین حذف شود. متاسفانه لنین پس از انقلاب فوریه و تزهای آوریل و حتی پس از پیروزی پرولتاریای روسیه باز هم نتوانست خود را از زیر سایه سنگین دموکراتیک انقلاب و مفهوم دموکراسی انقلابی رها کند. با وجود این در عمل و در هنگامی که پرولتاریای روسیه اقدام به برقراری دیکتاتوری طبقاتی خود نمود لنین نیز هرجا که لازم بود حقوق دموکراتیک بورژوازی و قانون حق برابر را به زباله دان ریخت.
اما اگر چپهای وطنی ما بدون در نظر داشتن مناسبات اقتصادی حاکم با دستاویز قرار دادن روبنای مذهبی ،انواع دموکراسی از مشارکتی و انقلابی و شورایی گرفته تا لیبرال دموکراسی تا "سانترالیسم دموکراتیک" را در دستور کار "انقلاب" ایران قرار داده اند نه به دلیل تعلق خاطرشان به لنین بلکه به واسطه دنبال نمودن راه پر افتخار کائوتسکی است. بدین ترتیب این چپ های وطنی در آغوش بورژوازی پناه گرفته اند و کارشان به کار گرفتن کارگران در خدمت منافع و جنبش های بورژوایی است. اینکه از دموکراسی و یا حق ملل در تعیین سرنوشت خویش حکمی جهانشمول و مترقی می سازید اشتباهی اساسی است. لنین این حکم را در شرایط مشخص و بنا به اقتضائات زمان مطرح نمود. اقدامی که به منفعت مبارزه طبقاتی بود. تازه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را نیز که لنین با امضای سند استقلال فنلاند آنرا اجرایی کرد همان زمان به عنوان حقی بورژوایی با انتقاد روبرو بود، از جمله از جانب بوخارین. ولنین آنرا مربوط به وضعیت و شرایط مشخص و خودویژه آنروز روسیه میدانست ونه حکمی برای همیشه. این تناقضی است که شما نمی توانید از آن خلاص شوید. از حق تعیین سرنوشت حکمی مقدس و غیر قابل چشم پوشی میسازید و مدعی می شوید که با مطالبه این خواست از سوی کردهای عراق و سوریه مخالفید. و سفسطه می کنید که من با حکم طلاق موافقم ولی این به این معنا نیست که حکم به جدایی زن و شوهرها بدهم و یا موافق جدایی آن ها باشم. اولا مسائل سیاسی و طبقاتی و جهانی و ملی را با مسائل خانوادگی و عاطفی قاطی نکنید. ثانیا شما که با حق طلاق موافقید آیا با قصد خانمی که به هر دلیلی از جمله به دلیل ستم شوهرش می خواهد از او جدا شود مخالفت خواهید کرد؟
جناب داریوش ک ، در اینجا میخواهم سؤال مشخصی را از شما داشته باشم که چرا اینچنین سفت و سخت از تئوری امپریالیسم به عنوان بالا ترین مرحله سرمایه داری لنین دفاع میکنید؟ اصلآ این تئوری به چه کار شما می آید؟ یکی از دلایل لنین برای تدوین این تئوری مقابله با امثال کائوتسکی و سوسیالیست های دولتی بود که نوید می دادند که بورژوازی وارد دورانی شده که کارگران هم می توانند با استفاده از پارلمان و روش های دموکراتیک به قدرت برسند و رفاه همگانی را بدون دیکتاتوری پرولتاریا متحقق سازند. لنین در مقابل نظریه ای ابداع نمود که مرحله نهایی سرمایه داری را که مشخصه اصلی آن جنگ های امپریالیستی و انحصارات و غیره بود اعلام می کرد تا ثابت کند که عصر پارلمان و رقابت های سرمایه دارانه و دموکراسی لیبرالی و غیره به سر آمده و چاره ای جز انقلاب و اعمال دیکتاتوری پرولتاریا باقی نمانده است. حالا صرفنظر از این که نظریه لنین تا چه حد صحیح بود، سؤال این است که شما به چه قصدی از این تئوری دفاع می کنید؟ جز این است که می خواهید ثابت کنید که حالا که در دوران امپریالیسم دموکراسی ممکن نیست پس می توان دموکراسی طلبی و به قول خودتان "سانترالیسم دموکراتیک" - به اضافه مجموعه ای از حقوق دموکراتیک بورزوایی همچون "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش"- را با منافع پرولتاریا یکسان فرض کرد؟ یعنی درست منظوری مخالف منظور لنین؟ و بدین ترتیب قدرت را از یک بخش از بورژوازی بگیرید وبه بخش دیگر تفویض بفرمایید؟.
جنا ب داریوش ک ، در یکی از کامنت هایتان ادعا می کنید که "چندین جزوه ی چپ از سال های 1350 دیده ا م که می گویند: چون لنین مجلس موسسان را منحل کرد؛ پس ما نیز در ایران نباید به سراغ تشکیل مجلس موسسان برویم و همان مجلس خبرگان بهتر است" تا آنجا که من خبر دارم هیچ چپی در آن ایام دفاع از مجلس خبرگان را تئوریزه نکرده است، اگر ممکن است لطف بفرمایید فقط تصویر و یا کپی از یکی از آن چندین جزوه را برای ما بفرستید تا ماهیت این چپها بر همگان بهتر آشکار گردد.
در خاتمه نکته ای در رابطه با کامنت جناب فرهاد که نوشته اند ، « فیدل کاسترو هم دو سخنرانی درباره دمکراسی دارد، یکی 26 جولای 1959 با عنوان «دمکراسی حقیقی چیست؟» و دیگری اول مه 1960 با عنوان «این است دمکراسی».» دوست عزیز فیدل کاسترو وکل گروهش منهای معدود افرادی انگشت شمار که شاخص ترین آنها چه گوارا و کامیلو سینفویگوس ، همگی از دمکراتهای انقلابی بودند و نه کمونیست. تا طی شدن پروسه کمونیست شدن آن ها وتشکیل کنگره مؤسس حزب کمونیست در سال 1965 شعار محوری انقلاب کوبا "نه سرمایه داری نه سوسیالیسم، انسانی" بود وکاسترو در آن زمان هنوز مارکسیست نبود. با وجود این شما به آن شعار تکیه می کنید و عمل واقعی فیدل کاسترو دولت انقلاب کوبا را نادیده می گیرید که کلیه احزاب بورژوایی را ممنوع کرد و درها را باز نمود تا هرکس که دموکراسی می خواهد به میامی نقل مکان کند؟! و این مسئله مصداق ضرب المثل معروف دوصد گفته چون نیم کردار نیست است. چرا که آنچه کاسترو و حزب کمونیست کوبا در این نزدیک به هفت دهه انجام دادند نقض دموکراسی و له کردن آن بوده است و اتفاقآ این به هیچ وجه نقطه ضعف آن ها نبوده است.

Read More
  Attachments
  1. شوان

با سلام
در ابتدا بگم که چند روز قبل کامنتی رو به داریوش نوشتم که منتشر نکردید. شاید به دلیل مشکل فنی دریافت نکرده باشید. لطفا چک کنید.

در تکمیل حرف آقای صمدی اضافه کنم که از نظرگاه مارکس (مثلا نقد برنامه گوتا) حق ذاتا! مقوله ای ست بورژوایی و چیزی به نام حق پرولتری وجود ندارد و غلط رایج و مصطلحی ست که در زمانه سرمایه دارانه کمی معنا دارد. ولی نمی توان همانطور که از حق بورژوایی صحبت میکنیم از حق پرولتری نیز صحبت بکنیم. کمونیسم الغای مفهوم حق نیز هم هست.

توضیح سایت: هیچ کامنتی از شما در لیست کامنتها نیست که منتشر نشده باشد. شاید کامنت شما ارسال نشده باشد. لطف کنید و چنانچه لازم میدانید مجددا آن کامنت را درج نمائید.

  Attachments
  1. وحید صمدی

...ادامه:
آقای جواهری شما اشتباه می کنید که تصور می نمایید که صرفا با سرنگون کردن طبقه سرمایه دار تمامی مبانی حق ‏برابر بورژوایی از بین خواهد رفت. برخلاف تصور شما صرفا با اعلام لغو مالکیت بورژوایی نه تنها آثار استثمار ‏طبقاتی و تمامی امتیازات طبقه حاکم پیشین از بین نمی رود، بلکه تلاش آنان برای بازگشت به دوران حق برابر و ‏امتیازات از دست رفته بی مهار خواهد شد. این دیکتاتوری پرولتاریاست که باید انقلاب اجتماعی را به سرانجام ‏برساند و با کنار زدن فلسفه حقوقی بورژوایی زمینه های برابری واقعی را فراهم کند.‏
شما به لنین استناد می کنید که انحلال مجلس مؤسسان یا محدودیت حق رای همگانی در نظر او نه یک قاعده بلکه ‏استثنایی مربوط به شرایط روسیه پس از انقلاب و وضعیت ویژه بلشویک ها بوده است. ما بعدا در اسنادی به نقد درک ‏لنین از امپریالیسم و دموکراسی پرولتری و دموکراسی بورژوایی او خواهیم پرداخت، اما همین لنین، در موقع لازم و ‏با فشار پرولتاریای انقلابی لحظه ای در نقض این حق برابر و دموکراسی مقدس شما تردید نکرد. گوشه ای از نظرات ‏او را دوباره بخوانید: ‏
‏"استثمارگران را می توان در صورت قیام توفیق آمیز در مرکز ....در هم شکست. ولی به استثنای موارد به کلی نادر ‏و مخصوص نمی توان استثمارگران را فی الفور نابود نمود. نمی توان از تمام ملاکین و سرمایه داران یک کشور ‏نسبتا بزرگ فی الفور سلب مالکیت کرد. به علاوه تنها سلب مالکیت به عنوان یک اقدام قضایی یا سیاسی به هیچ وجه ‏موضوع را حل نمی کند. زیرا باید ملاکین و سرمایه داران را عملا خلع ساخت و شیوه اداره دیگر یعنی شیوه اداره ‏کارگری فابریک ها و املاک را عملا جایگزین آنان نمود. بین استثمارگران که در جریان نسل های طولانی هم از ‏لحاظ معلومات و هم از لحاظ ثروتمندی زندگی و هم از لحاظ ورزیدگی مشخص بوده اند و استثمار شوندگان که توده ‏آنان حتی در پیشروترین و دموکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی ذلیل و نادان و جاهل و مرعوب و متفرقند، ‏نمی تواند برابری وجود داشته باشد. استثمارگران تا مدت های مدیدی پس از انقلاب یک سلسله برتری های عملی ‏عظیمی را ناگزیر حفظ می کنند. پول در دست آن ها باقی می ماند(پول را فی الفور نمی تواند از بین برد). مقداری از ‏اموال منقول که غالبا مقدار قابل ملاحظه ای است در دست آن ها باقی میماند. ارتباطات آن ها، ورزیدگی آن ها در امر ‏سازمان دادن و اداره کردن، وقوف آنان بر کلیه رموز (عادات، شیوه ها، وسایل و امکانات) کشورداری، معلومات ‏عالی تر آن ها، نزدیکی آنان با کادر عالی فنی(که به شیوه های بورژوایی فکر می کنند)، ورزیدگی به مراتب بیشتر ‏آنان در امور نظامی(که موضوع بسیار مهمی است) و غیره و غیره باقی می مانند."‏
به آنچه لنین گفت موارد زیر را هم اضافه کنید: ارتباطات بین المللی استثمارگران؛ دستگاه بوروکراسی عظیمی که این ‏جا و آن جا باقی مانده است، و بوروکرات های آموزش دیده و کادرهای آموزش عالی که ایدئولوژی بورژوایی تا مغز ‏استخوان آن ها رخنه کرده است؛ و پزشکان و مدیران رده بالا و طراحان مد و هنرپیشگان هالیودی و خدایگان جمال ‏و جلال و سلبریتی هایی که انگل وار مشغول ارتزاق و کسب هویت از طریق سهیم شدن در بخشی از ارزش اضافی ‏تولیدشده توسط کارگران هستند؛ و خرده بورژوازی مذبذبی که برای حفظ هر ذره از امتیاز یا مالکیتش علیه دولت ‏جدید پرولتری دست به هر اقدامی خواهد زد؛ و محافل سرمایه دارانی که با بودجه های مالی پنهان حزب تشکیل می ‏دهند و هنر ومدیا و سینما و روزنامه و سایت و ژورنالیست های مزدور را دراختیار می گیرند تا آراء توده ها را ‏کسب کنند یا حتی بخرند و بتوانند به هر قیمتی نمایندگان خود را در ساختار قدرت وارد کنند، تا قدرت سیاسی و ناز ‏ونعمت از دست رفته و بهشت گمشده خود را بازستانند.‏
‏ و باز هم به این همه، ان جی اوهایی را هم بیافزایید که شاید خود شما را هم در صورت اصرار بر دفاع از ‏دموکراسی و حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت ملل به استخدام درآورند. و همچنین کلاه سفیدهایی که آگاه یا ناآگاه ‏توسط ام آی 6 برای "کمک به خلق" سازمان داده شده اند تا جنگ داخلی را تدارک ببینند. این ها نشان می دهند که به ‏سادگی و با پیروزی قیام پرولتاریا مبانی حق برابر بورژوایی از بین نخواهد رفت.‏
آقای جواهری
اگر به محض پیروزی قیام و اعلام لغو مالکیت بورژوایی اثری از آثار مالکیت بورژوایی و رابطه و سلطه سرمایه ‏بر کار باقی نمی ماند که نیازی به دیکتاتوری پرولتاریا و به طریق اولی نیازی به دولت و حق برابر یا نابرابر نمی ‏بود. دقیقا به دلیل همین پابرجایی آثار سلطه سرمایه بر کار و انتظار حریصانه بورژوازی خلع شده از قدرت برای ‏بازگشت به دوران حقوق برابر شهروندی است که پرولتاریای متشکل در دولت ناچار است حق نابرابر طبقات را ‏جایگزین حق برابر...

...ادامه:
آقای جواهری شما اشتباه می کنید که تصور می نمایید که صرفا با سرنگون کردن طبقه سرمایه دار تمامی مبانی حق ‏برابر بورژوایی از بین خواهد رفت. برخلاف تصور شما صرفا با اعلام لغو مالکیت بورژوایی نه تنها آثار استثمار ‏طبقاتی و تمامی امتیازات طبقه حاکم پیشین از بین نمی رود، بلکه تلاش آنان برای بازگشت به دوران حق برابر و ‏امتیازات از دست رفته بی مهار خواهد شد. این دیکتاتوری پرولتاریاست که باید انقلاب اجتماعی را به سرانجام ‏برساند و با کنار زدن فلسفه حقوقی بورژوایی زمینه های برابری واقعی را فراهم کند.‏
شما به لنین استناد می کنید که انحلال مجلس مؤسسان یا محدودیت حق رای همگانی در نظر او نه یک قاعده بلکه ‏استثنایی مربوط به شرایط روسیه پس از انقلاب و وضعیت ویژه بلشویک ها بوده است. ما بعدا در اسنادی به نقد درک ‏لنین از امپریالیسم و دموکراسی پرولتری و دموکراسی بورژوایی او خواهیم پرداخت، اما همین لنین، در موقع لازم و ‏با فشار پرولتاریای انقلابی لحظه ای در نقض این حق برابر و دموکراسی مقدس شما تردید نکرد. گوشه ای از نظرات ‏او را دوباره بخوانید: ‏
‏"استثمارگران را می توان در صورت قیام توفیق آمیز در مرکز ....در هم شکست. ولی به استثنای موارد به کلی نادر ‏و مخصوص نمی توان استثمارگران را فی الفور نابود نمود. نمی توان از تمام ملاکین و سرمایه داران یک کشور ‏نسبتا بزرگ فی الفور سلب مالکیت کرد. به علاوه تنها سلب مالکیت به عنوان یک اقدام قضایی یا سیاسی به هیچ وجه ‏موضوع را حل نمی کند. زیرا باید ملاکین و سرمایه داران را عملا خلع ساخت و شیوه اداره دیگر یعنی شیوه اداره ‏کارگری فابریک ها و املاک را عملا جایگزین آنان نمود. بین استثمارگران که در جریان نسل های طولانی هم از ‏لحاظ معلومات و هم از لحاظ ثروتمندی زندگی و هم از لحاظ ورزیدگی مشخص بوده اند و استثمار شوندگان که توده ‏آنان حتی در پیشروترین و دموکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی ذلیل و نادان و جاهل و مرعوب و متفرقند، ‏نمی تواند برابری وجود داشته باشد. استثمارگران تا مدت های مدیدی پس از انقلاب یک سلسله برتری های عملی ‏عظیمی را ناگزیر حفظ می کنند. پول در دست آن ها باقی می ماند(پول را فی الفور نمی تواند از بین برد). مقداری از ‏اموال منقول که غالبا مقدار قابل ملاحظه ای است در دست آن ها باقی میماند. ارتباطات آن ها، ورزیدگی آن ها در امر ‏سازمان دادن و اداره کردن، وقوف آنان بر کلیه رموز (عادات، شیوه ها، وسایل و امکانات) کشورداری، معلومات ‏عالی تر آن ها، نزدیکی آنان با کادر عالی فنی(که به شیوه های بورژوایی فکر می کنند)، ورزیدگی به مراتب بیشتر ‏آنان در امور نظامی(که موضوع بسیار مهمی است) و غیره و غیره باقی می مانند."‏
به آنچه لنین گفت موارد زیر را هم اضافه کنید: ارتباطات بین المللی استثمارگران؛ دستگاه بوروکراسی عظیمی که این ‏جا و آن جا باقی مانده است، و بوروکرات های آموزش دیده و کادرهای آموزش عالی که ایدئولوژی بورژوایی تا مغز ‏استخوان آن ها رخنه کرده است؛ و پزشکان و مدیران رده بالا و طراحان مد و هنرپیشگان هالیودی و خدایگان جمال ‏و جلال و سلبریتی هایی که انگل وار مشغول ارتزاق و کسب هویت از طریق سهیم شدن در بخشی از ارزش اضافی ‏تولیدشده توسط کارگران هستند؛ و خرده بورژوازی مذبذبی که برای حفظ هر ذره از امتیاز یا مالکیتش علیه دولت ‏جدید پرولتری دست به هر اقدامی خواهد زد؛ و محافل سرمایه دارانی که با بودجه های مالی پنهان حزب تشکیل می ‏دهند و هنر ومدیا و سینما و روزنامه و سایت و ژورنالیست های مزدور را دراختیار می گیرند تا آراء توده ها را ‏کسب کنند یا حتی بخرند و بتوانند به هر قیمتی نمایندگان خود را در ساختار قدرت وارد کنند، تا قدرت سیاسی و ناز ‏ونعمت از دست رفته و بهشت گمشده خود را بازستانند.‏
‏ و باز هم به این همه، ان جی اوهایی را هم بیافزایید که شاید خود شما را هم در صورت اصرار بر دفاع از ‏دموکراسی و حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت ملل به استخدام درآورند. و همچنین کلاه سفیدهایی که آگاه یا ناآگاه ‏توسط ام آی 6 برای "کمک به خلق" سازمان داده شده اند تا جنگ داخلی را تدارک ببینند. این ها نشان می دهند که به ‏سادگی و با پیروزی قیام پرولتاریا مبانی حق برابر بورژوایی از بین نخواهد رفت.‏
آقای جواهری
اگر به محض پیروزی قیام و اعلام لغو مالکیت بورژوایی اثری از آثار مالکیت بورژوایی و رابطه و سلطه سرمایه ‏بر کار باقی نمی ماند که نیازی به دیکتاتوری پرولتاریا و به طریق اولی نیازی به دولت و حق برابر یا نابرابر نمی ‏بود. دقیقا به دلیل همین پابرجایی آثار سلطه سرمایه بر کار و انتظار حریصانه بورژوازی خلع شده از قدرت برای ‏بازگشت به دوران حقوق برابر شهروندی است که پرولتاریای متشکل در دولت ناچار است حق نابرابر طبقات را ‏جایگزین حق برابر بورژوایی کند.‏
در آخر باز هم تاکید می کنم موضوع فقط به موضع من و شما نسبت به جامعه ای در آینده بازنمی گردد. این همه ‏بازتاب خود را در مواضع و صف بندی های امروز ما نشان می دهد.‏
طبقه متوسط به اذعان متفکران بورژوا موتور محرک دموکراسی است. موضع شما در برابر جنبش ها و مطالبات این ‏طبقه وقتی برای دموکراسی و لیبرالیسم و شاید حتی علیه نئولیبرالیسم یا آخوندیسم پا به خیابان می گذارد چیست؟ ‏متحدشان هستید؟ همسو هستید؟ یا در مقابلشان ایستاده اید؟ نظرتان درباره مطالبه آموزش رایگان همگانی و ممنوعیت ‏کامل مدارس خصوصی چیست؟ آیا به نظرتان این به حق برابر فرزندان این موتور محرک دموکراسی صدمه نمی ‏زند؟ نظرتان درباره مطالبه قانون حداکثر درآمد نباید بیش از 5 برابر حداقل دستمزد باشد در کردستان چیست؟ آیا ‏فکر نمی کنید که باید از مطالبه این حق برای حفظ وحدت ملی کردستان برای دستیابی به حق تعیین سرنوشتشان ‏دست کشید؟

Read More
  Attachments
  1. وحید صمدی

آقای جواهری
بورژوایی بودن، توضیح‎ ‎حق برابر است نه توصیف آن. و نه یکی از انواع آن. نمی توان به دلخواه گفت حق برابر ‏فئودالی یا دهقانی یا حق برابر خرده بورژوایی یا حق برابر پرولتری. حق برابر و برابر بودن آحاد جامعه در برابر ‏قانون در اندیشه نظریه پردازان دوران آغازین شکل گیری سرمایه داری مطرح شد و در جریان انقلابات بورژوایی ‏و تحول دولت مدرن بورژوایی تکامل یافت. با گسترش مالکیت بورژوایی دیگر این موقعیت و مرتبه و شان و رابطه ‏فرد حاکم با ملک و آبا و اجداد نبود که حقی بالاتر از آحاد جامعه برای او تامین می کرد و این دیگر جبرهای ‏اجتماعی نبود که حقی را به کسی اعطا یا از کسی سلب می نمود. از آن پس همه انسان ها باید به لحاظ حقوقی برابر ‏می شدند و به افراد آزاد و برابرحق، تبدیل می گردیدند تا زمینه و آزادی عمل سرمایه فراهم شود. از این پس انسان ها ‏و آحاد جامعه به شهروند برابرحق تبدیل می شدند، تا نابرابری واقعی آنان نه بر اساس حقوق نابرابر بلکه براساس ‏موقعیتی که در تولید و اقتصاد داشتند تعیین شود.‏
بر اساس حق برابر بورژوایی هر انسانی بنا به تعریف می تواند به راکفلر و بیل گیتس یا به رییس جمهور و رییس ‏پارلمان کشورش تبدیل شود و هیچ قانونی و هیچ محدودیت حقوقی برای ممانعت از او در مسیر مثلا انتخاب کردن و ‏انتخاب شدن وجود ندارد. بر این اساس اگر یک کارگر نمی تواند به راکفلر تبدیل شود این نه از ناحقی یا نابرابری او ‏به لحاظ حقوقی بلکه ناشی از جایگاه او نسبت به سرمایه و نابرابری واقعی اوست.‏
و این دقیقا همان حقی است که پرولتاریا با انقلاب اجتماعی باید از طبقه حاکم و بازماندگانش سلب کند، تا نتوانند با ‏استفاده از برابری حقوقی و امتیازات واقعی سلطه طبقاتی خود را بازسازی کنند. دیکتاتوری پرولتاریا بیان واقعی ‏سلب این حق برابر است. در حقیقت پرولتاریای متشکل در دولت فرصت می یابد تا نابرابری واقعی را که در زمینه ‏حق برابر بورژوایی و در پرتو فرد آزاد تحکیم شده است زیر پا له کند، و بخشی از همان آحاد جامعه و افراد آزاد را ‏از حقوقشان محروم نماید. و به همین دلیل است که اولین قانون اساسی اتحاد شوروی با نقض همین حق برابر از ‏دموکراسی های بورژوایی متمایز می شود. و به سلب حق "بدیهی" انتخاب شدن و انتخاب کردن – (کشیشان و خدمه ‏روحانی کلیساها و تاجران و واسطه های بانکی و افرادی که برای کسب سود از کار مزدی استفاده می کنند و یا از ‏درآمدهای ناشی نشده از کار مثل بهره سرمایه، درآمدهای واحدهای تولیدی یا درآمدهای ناشی از ثروت زندگی می ‏کنند)- حکم می دهد.‏
و این برای شما باورکردنی نیست. یک شوک است. می خواهید تحت نام دموکراسی پرولتری باز هم به ‏طبقه کارگر بباورانید که می تواند در زمینه حق برابر و بدون تجاوز به حریم حقوقی استثمارگران به مبارزه خود تا ‏پیروزی ادامه دهد.‏
اما آن چه گفته شد چیزی نبود و نیست جز دیکتاتوری پرولتاریا. چیزی نیست جز سلب حق برابر آن دسته از ‏شهروندانی که جزو طبقه حاکم بوده و حتی تحت یک دولت پرولتری هنوز از مزایای گذشته خود به صورت آشکار و ‏پنهان برخوردارند. به همین دلیل هم هست که ما می گوییم: "طبقۀ کارگر زمانی می تواند رهائی خویش و جامعه را ‏متحقق کند که در مقابل نابرابری واقعی موجود نابرابری خویش را قرار دهد. یعنی نه حقوق برابر افراد، بلکه ‏حقوق نابرابر طبقات بنیان رهائی طبقۀ کارگر خواهد بود. تنها با سلب حق طبقۀ مالک ابزارهای تولید و امتیازات ‏جامعه است که مقدمات برابری واقعی انسانها فراهم می گردد". ‏
واضح است که دغدغه کسانی مثل داریوش یا فرهاد در دفاع از دموکراسی و بحثشان با ما این نیست که کارگران ‏واحدهای تولیدی چگونه شوراهای خود را تشکیل می دهند و چه موازین دموکراتیکی را در اجتماعات و تشکل ‏هایشان به کار می گیرند یا چه روابطی میان کارگران در شوراهای کارگری با هم و با دولت پرولتری برقرار است. ‏همه این ها را می توان با توجه به تجربیات پیروزی ها و شکست های کارگران به بحث گذاشت و روش ها و تضمین ‏های ممکن را استخراج نمود؛ دغدغه ی تمام طیف رنگارنگ این چپ از قضا همان مسئله ایست که کائوتسکی هم با ‏آن مواجه بود. محدود کردن پرولتاریا به زمین بازی دموکراسی.‏
در حقیقت نگرانی تمام چپ درباره دموکراسی و دغدغه فرهاد و داریوش نیز، امروز دیگر نه مربوط به آینده ای ‏نامعلوم و چگونگی ایجاد یک کمونیسم خلقی! یا "سازمان انقلابی متشکل از خلق به رهبری پرولتاریا با اصول ‏مشخص"، بلکه ناظر به شرایط فعلی و مطالباتی است که مطرح می کنند. و آن بخش از چپ که به دموکراسی ‏پرولتری، دموکراسی شورایی یا سانترالیسم دموکراتیک و امثالهم متوسل می شود تا از حق برابر "شهروندان" دفاع ‏نماید، تفاوتی اساسی با چپ هایی همچون محمد رضا شالگونی ندارند که لیبرال دموکراسی را بسیار خوب و...

آقای جواهری
بورژوایی بودن، توضیح‎ ‎حق برابر است نه توصیف آن. و نه یکی از انواع آن. نمی توان به دلخواه گفت حق برابر ‏فئودالی یا دهقانی یا حق برابر خرده بورژوایی یا حق برابر پرولتری. حق برابر و برابر بودن آحاد جامعه در برابر ‏قانون در اندیشه نظریه پردازان دوران آغازین شکل گیری سرمایه داری مطرح شد و در جریان انقلابات بورژوایی ‏و تحول دولت مدرن بورژوایی تکامل یافت. با گسترش مالکیت بورژوایی دیگر این موقعیت و مرتبه و شان و رابطه ‏فرد حاکم با ملک و آبا و اجداد نبود که حقی بالاتر از آحاد جامعه برای او تامین می کرد و این دیگر جبرهای ‏اجتماعی نبود که حقی را به کسی اعطا یا از کسی سلب می نمود. از آن پس همه انسان ها باید به لحاظ حقوقی برابر ‏می شدند و به افراد آزاد و برابرحق، تبدیل می گردیدند تا زمینه و آزادی عمل سرمایه فراهم شود. از این پس انسان ها ‏و آحاد جامعه به شهروند برابرحق تبدیل می شدند، تا نابرابری واقعی آنان نه بر اساس حقوق نابرابر بلکه براساس ‏موقعیتی که در تولید و اقتصاد داشتند تعیین شود.‏
بر اساس حق برابر بورژوایی هر انسانی بنا به تعریف می تواند به راکفلر و بیل گیتس یا به رییس جمهور و رییس ‏پارلمان کشورش تبدیل شود و هیچ قانونی و هیچ محدودیت حقوقی برای ممانعت از او در مسیر مثلا انتخاب کردن و ‏انتخاب شدن وجود ندارد. بر این اساس اگر یک کارگر نمی تواند به راکفلر تبدیل شود این نه از ناحقی یا نابرابری او ‏به لحاظ حقوقی بلکه ناشی از جایگاه او نسبت به سرمایه و نابرابری واقعی اوست.‏
و این دقیقا همان حقی است که پرولتاریا با انقلاب اجتماعی باید از طبقه حاکم و بازماندگانش سلب کند، تا نتوانند با ‏استفاده از برابری حقوقی و امتیازات واقعی سلطه طبقاتی خود را بازسازی کنند. دیکتاتوری پرولتاریا بیان واقعی ‏سلب این حق برابر است. در حقیقت پرولتاریای متشکل در دولت فرصت می یابد تا نابرابری واقعی را که در زمینه ‏حق برابر بورژوایی و در پرتو فرد آزاد تحکیم شده است زیر پا له کند، و بخشی از همان آحاد جامعه و افراد آزاد را ‏از حقوقشان محروم نماید. و به همین دلیل است که اولین قانون اساسی اتحاد شوروی با نقض همین حق برابر از ‏دموکراسی های بورژوایی متمایز می شود. و به سلب حق "بدیهی" انتخاب شدن و انتخاب کردن – (کشیشان و خدمه ‏روحانی کلیساها و تاجران و واسطه های بانکی و افرادی که برای کسب سود از کار مزدی استفاده می کنند و یا از ‏درآمدهای ناشی نشده از کار مثل بهره سرمایه، درآمدهای واحدهای تولیدی یا درآمدهای ناشی از ثروت زندگی می ‏کنند)- حکم می دهد.‏
و این برای شما باورکردنی نیست. یک شوک است. می خواهید تحت نام دموکراسی پرولتری باز هم به ‏طبقه کارگر بباورانید که می تواند در زمینه حق برابر و بدون تجاوز به حریم حقوقی استثمارگران به مبارزه خود تا ‏پیروزی ادامه دهد.‏
اما آن چه گفته شد چیزی نبود و نیست جز دیکتاتوری پرولتاریا. چیزی نیست جز سلب حق برابر آن دسته از ‏شهروندانی که جزو طبقه حاکم بوده و حتی تحت یک دولت پرولتری هنوز از مزایای گذشته خود به صورت آشکار و ‏پنهان برخوردارند. به همین دلیل هم هست که ما می گوییم: "طبقۀ کارگر زمانی می تواند رهائی خویش و جامعه را ‏متحقق کند که در مقابل نابرابری واقعی موجود نابرابری خویش را قرار دهد. یعنی نه حقوق برابر افراد، بلکه ‏حقوق نابرابر طبقات بنیان رهائی طبقۀ کارگر خواهد بود. تنها با سلب حق طبقۀ مالک ابزارهای تولید و امتیازات ‏جامعه است که مقدمات برابری واقعی انسانها فراهم می گردد". ‏
واضح است که دغدغه کسانی مثل داریوش یا فرهاد در دفاع از دموکراسی و بحثشان با ما این نیست که کارگران ‏واحدهای تولیدی چگونه شوراهای خود را تشکیل می دهند و چه موازین دموکراتیکی را در اجتماعات و تشکل ‏هایشان به کار می گیرند یا چه روابطی میان کارگران در شوراهای کارگری با هم و با دولت پرولتری برقرار است. ‏همه این ها را می توان با توجه به تجربیات پیروزی ها و شکست های کارگران به بحث گذاشت و روش ها و تضمین ‏های ممکن را استخراج نمود؛ دغدغه ی تمام طیف رنگارنگ این چپ از قضا همان مسئله ایست که کائوتسکی هم با ‏آن مواجه بود. محدود کردن پرولتاریا به زمین بازی دموکراسی.‏
در حقیقت نگرانی تمام چپ درباره دموکراسی و دغدغه فرهاد و داریوش نیز، امروز دیگر نه مربوط به آینده ای ‏نامعلوم و چگونگی ایجاد یک کمونیسم خلقی! یا "سازمان انقلابی متشکل از خلق به رهبری پرولتاریا با اصول ‏مشخص"، بلکه ناظر به شرایط فعلی و مطالباتی است که مطرح می کنند. و آن بخش از چپ که به دموکراسی ‏پرولتری، دموکراسی شورایی یا سانترالیسم دموکراتیک و امثالهم متوسل می شود تا از حق برابر "شهروندان" دفاع ‏نماید، تفاوتی اساسی با چپ هایی همچون محمد رضا شالگونی ندارند که لیبرال دموکراسی را بسیار خوب و قابل دفاع ‏قلمداد می کنند. دسته نخست فقط کمی شرمگین ترند، و در استفاده از واژه های لیبرال دموکراسی برای بیان ‏مقاصدشان محافظه کارتر.‏
ادامه در کامنت بعد

Read More
  Attachments
  1. فرهاد

به مراد جواهری
نشان دادید که مساله دمکراسی به همین روشنی است

به سعید عطاپور
خیر دوست عزیز، از نظر شما کل بحث داریوش مقدمه‌چینی بود تا سنگ «شیرش» و رسم‌الخطش را به سینه بزند. البته این نقد را به ایشان وارد می‌دانم که مساله‌ای را که به قول خودش تابع اصول و شرایط عینی بسیاری است، اینگونه در فضای کامنت مطرح کرده است و تازه حین بحث خونسردی خود را هم از دست داده است. اما مساله اساسی کلیت نظریه لنین درباره بالاترین مرحله سرمایه‌داری است، که جریان انتقال کار زحمتکشان از طریق «هزاران رشته» به انحصارات را توضیح می‌دهد و روشن می‌کند که این قضیه چه بر سر هستی طبقه کارگر و زحمتکشان می‌آورد و چه نمودهای سیاسی‌ای دارد. از قضا خود لنین در موارد مختلف ثابت کرد که فقط با تکیه بر کلیت این نظریه است که می‌توان نشان داد کجا و چگونه بورژوازی از «حق ملل» به عنوان ابزار و «دامی» برای خدمت‌رسانی به مناسبات امپریالیستی و دول امپریالیست استفاده می‌کند. تا آنجا که من مطالعه کرده‌ام فقط با تکیه بر این کلیت و «سانترالیسم دمکراتیک» است که می‌توان گفت «سوسیالیسم اولی‌تر از حق ملل» است (مقاله پیرامون جمله‌پردازی انقلابی، موارد لتونی، لهستان، کورلاند و لیتوانی). نمی‌دانم با نفی نظریه بالاترین مرحله سرمایه‌داری و دمکراسی چگونه می‌توان این روند استفاده بورژوازی از «حق ملل» که همزاد بالاترین مرحله است را از ریشه نقد کرد. به هر حال همان‌طور که قبلاً گفتم بهتر است ببینیم کلیت نظریه «امپریالیسم نوین» شما چیست.

  Attachments
  1. سعید عطاپور

به فرهاد،
من چند بار آخرین کامنت شما را خواندم، [با توجه به شناختی که از یاددشتهای قبلی شما داشتم] سخت باورم شد، که این یادداشت دست نوشتۀ شما باشد. شما بجای ارائۀ بحث و دفاع منطقی از نظریات داریوش در مورد انتقادات جدی مطرح شده به نظراتش، پیرامون دمکراسی، نقد کمونیستی به آنها و خروجی نهائی آن نظریات در دفاع از حق تعیین سرنوشت برای "کوردها"، انگار در استادیوم ورزشی حضور یافته اید و با آوردن چند فاکت شعاری سر و ته بریده، آنهم بصورت آیه وار، در بوق هواداری دمیدید. شما با اینکارتان و بدون دفاع مستدل از این مواضع نه تنها به روشنی بحث کمکی نکرده اید، بلکه با این کارتان جدیت مباحث قبلی خود را هم زیر سؤال برده اید.

  Attachments
  1. مراد جواهری

سلام
چرا پرولتاریا نباید حق برابر پرولتری یعنی دموکراسی پرولتری را جایگزین حق برابر بورژوایی یعنی دموکراسی بورژوایی کند؟ مگر با انقلاب اجتماعی و لغو مالکیت بورژوایی مبنای حق برابر بورژوایی نفی نشده است؟ پس چرا باید در دیکتاتوری پرولتاریا برابری حقوقی آحاد جامعه لغو شود؟ این آغاز سرکوب توده های کارگر و تشکل ها و رهبران عملی آن ها نیست؟
توجه کنیم که لنین درباره لغو مجلس موسسان و حتی محروم کردن بخشی از بازماندگان رژیم پیشین و کسانی که هنوز از طریق استثمار دیگران ارتزاق می کردند، مدعی است که این مربوط به شرایط خاص روسیه و چالش هایی است که بولشویک ها با آن روبرویند و نه یک اصل کلی. بنابر نظر او انقلاب و پرولتاریا در آلمان لزوما نباید به محدود کردن حق رای همگانی مبادرت ورزد
با تشکر از بحثی که باز کردید

  Attachments
  1. فرهاد

به داریوش
مثال‌تان از آمریکای پس از برده‌داری و شیلی پس از پینوشه و بحث‌تان درباره گرامشی و کتاب انگلس کاملاً روشنگر منظور بود. فیدل کاسترو هم دو سخنرانی درباره دمکراسی دارد، یکی 26 جولای 1959 با عنوان «دمکراسی حقیقی چیست؟» و دیگری اول مه 1960 با عنوان «این است دمکراسی». کاسترو در آنجا به کارگران و دهقانان نمی‌گوید دمکراسی همین چیزی است که در آمریکا و سوییس و فرانسه می‌بینید، عالیترین شکل دولت بورژوایی، صور فانتزیک و گفتمانی کاپیتالیسم!!! کاسترو نمی‌گوید دمکراسی یعنی اینکه آزادی بیان و آزادی پوشش و آزادی‌های دیگر داشته باشید و کاری به کار دولت‌ و حزب‌تان نداشته باشید؛ کاسترو می‌گوید «علیرغم کار و زحمت‌تان برای دیگران در حیات ملی ما، علیرغم اینکه اکثریت بودید، نه حکومت می‌کردید و نه پشیزی به حساب می‌آمدید. شما به حساب نمی‌آمدید. و اسم این را گذاشته بودند دمکراسی! آنها دمکراسی عجیبی برای شما اختراع کردند. یک دمکراسی عجیب، بسیار عجیب. دمکراسی آن است که اکثریت حکومت کنند.... انقلاب کوبا یک دمکراسی است.» این حق برای کاسترو محفوظ بود که بجای عجیب خواندن دمکراسی موجود، با عبارت‌های زیبایی چون «کمونیسم نیمه دوم قرن» یا «اداره شورایی» یا «جمهوری نوین» هویت دولت جدید را مزین کند و از این طریق تمایز انقلاب کوبا را با نظم موجود نشان دهد، همچنین مسجل است که شرافت، صداقت و تیزهوشی کاسترو مانع می‌شد که جلوی دهقانان و کارگران جهان زبان‌بازی کند یا به بهانه روز کارگر، دل بورژوازی را به دست آورد! مساله برای کاسترو و چه کاملاً روشن بود: نخستین افق و چشم‌انداز ما از دستگاه قدرت دولت در بالاترین مرحله سرمایه‌داری، سانترالیسم دمکراتیک است. یعنی تجلی سیاسی سازمان مستحکم کارگران و کل توده زحمتکش برای غلبه بر عدم توازن‌شان و در جهت دیکتاتوری پرولتاریا. همانطور که لنین در متون متعدد پس از 1917 این مساله را به‌نحو بی‌نقص روشن کرد.
راستش آمدم که دلخوری‌ام را از عصبی شدن شما بیان کنم، اما بخشی از این چالش چشمم را بیشتر گرفت: شما منظورتان را از دمکراسی در بالاترین مرحله سرمایه‌داری رساندید. در مقابل به شما گفتند نکند میک‌سینزوود و اولترادمکراسی‌خواهی را می‌گویی (گویا غیر از این بانوی امپریالیست و دارودسته‌‌ امپریالیست‌ترش کسی درباره دمکراسی چیزی نگفته!). بعد شما پای‌بند ویران میک‌سینزوود را نشان دادید. در مقابل گفتند: «کلی بحث روشنگر در مورد طبقه و طبقه به مثابه فرآیند دارد که خوانندگان متون مارکسیستی مناسب است که به آنها مراجعه کنند». شگفت‌آور است!! انسجام و یکپارچگی نظریه گویا باد هوا شده است. مثل اینکه بگویی فلان کس قدم‌هایش را پیچ در پیچ برمی‌دارد و بخاطر همین سرش پیچ و تاب می‌خورد و بعد بگویند: خودم گفتم سرش ناجور تاب می‌خورد ولی راه رفتنش مناسب است!
اما درس و معنای مهمی در این قسمت نهفته است. اول) تمام تزهای «امپریالیسم نوین» (دیوید هاروی، میک‌سینزوود، اریگی، پانیچ، رابرت برنر، پری اندرسون، مابقی جماعت مانتلی ریویو و...) ملقمه‌ای است از توضیح واضحاتی درباره مرگ مستعمرات، استحکام دولت‌ها و نهادهای مالی جهانی و روندهای بازار جهانی (به جای نظریه اقتصادی)، طفره‌روی دایم از قانون ارزش و چیزی که لنین «هسته اقتصادی» نامید، تمرکز بر سیاست‌ها، تحرک‌ها و برنامه‌های دولت‌ها و قطب‌بندی‌های‌شان (به جای نظریه و افق سیاسی) و مشتی حرف‌های شبه‌پرولتری درباره طبقه و دستمزد و استثمار. خلاصه «امپریالیسم نوین» یعنی اکلکتیسم و فقدان انسجام نظری درباره بالاترین مرحله سرمایه‌داری. دوم) و مهمتر اینکه نفی هر بخشی از نظریه لنین درباره بالاترین مرحله سرمایه‌داری لزوماً به اکلکتیسم می‌انجامد. استثنا نخواهد داشت. و لنین بارها گفته بود که اکلکتیسم در بالاترین مرحله سرمایه‌داری یعنی چه.

  Attachments
  1. بهمن شفیق

دوست عزیز یا دشمن گرامی، حقیقتا نمیدانم شما را چه خطاب کنم که از این هم نرنجید. گفته اید که ادامه بحث را بیفایده می بینید. بسیار خوب. هیچ ایرادی بر این نیست و در یادداشت قبلی هم گفتم که تا همین جای مباحثه از شما متشکرم. اما نمی توان یادداشت شما را به عنوان حسن ختام این مباحثه پذیرفت. چرا؟
نخست این که این چه تصوری است که از خود و جهان خارج دارید. من برای شما آرزوی شادمانی کردم برای این که حقیقتا چنین آرزوئی را بیان کنم. آخر من از کجا بدانم که داغدارید؟ من از کجا بدانم که داغ چه کسی یا چه چیزی را دارید؟ حیرت انگیز است این همه قدرت تخیل و این همه بدبینی. آمدید و بحثی را ارائه کردید و مجادله ای در گرفت. چرا من باید شمائی را که در تمام مباحثه هم با احترام مورد خطاب قرار دادم از نظر عاطفی مورد حمله قرار دهم؟ یک بار دیگر به سیر مباحثه نگاه کنید. پرخاشگری ها را شما از همان ابتدا آغاز کردید و شما بودید که ناگهان نوع رابطه را تغییر داده و از انتقاد رفیقانه به دشمنی تبدیل نمودید. اینها را شما نوشتید، نه من. من داشتم بحثم را می کردم. حال این بحث از نظر شما خوب یا بد. از این که داغدارید حقیقتا متأسفم، اما از این که اینچنین بی پروا به دیگران چنین نسبتهائی را روا می دارید به همان اندازه و بیشتر دلسرد. یک لحظه پیش خودتان به ساده ترین و محتمل ترین امکان فکر نکردید که شاید طرف اطلاع ندارد؟
بعد، این سرزنش خود از زبان دیگران را کنار بگذارید لطفا. به ضررتان است و به شما آسیب میرساند. من کی به شما نسبت "دمکراسی خواهی امپریالیستی" دادم و به این دلیل "فحش فحش"تان کردم؟ من دیدگاه شما را مورد انتقاد قرار دادم و گفتم که هنوز هم فکر می کنید در دوران آغازین امپریالیسم و دوران کمینترن و مسألۀ خلقها هستیم و برای دمکراسی حقانیتی قائلید که نمونه بارزی از ناهمزمانی افکار و ایده هایتان است. حقیقتا در تمام این مباحثه آنچه مرا بیشتر حیرت زده می کرد همین ناهمزمانی ایده هایتان بود که به نظر میرسند از پستوی تاریخ سر بلند کرده باشند. اما همه اینها را در هیچ جای مباحثه من "دمکراسی خواهی امپریالیستی" ننامیدم و هیچ خواننده ای هم نمی تواند از بحث من چنین برداشتی بکند.
وارد بقیه موضوعات نمی شوم که در مورد روژآوا چه گفته اید یا نگفته اید. هیچ قضاوتی هم نمی توانم بکنم از کسی هم نخواهیم پرسید شمائی که با نام "داریوش ک" کامنت نوشته اید چه موضعی در گفتگوها داشته اید. فرض ما بر این است که این اسم را انتخاب کرده اید که با هویت واقعی تان در این مباحثات ظاهر نشوید و قطعا ما نیز خود را به این ملاحظه شما پایبند می دانیم. قضاوت من درباره موضع شما بر اساس آن چیزهائی بود که شما در جریان مباحثه بیان کردید. ایکاش مباحثتان را می نوشتید تا هم با مستی توده ای چپ در قبال روژآوا مقابله جدی تری صورت می گرفت و هم این امکان را به ما می داد که نظرات شما را در پرتوی متفاوت تر مورد قضاوت قرار دهیم. به همین ترتیب درباره رفراندوم اقلیم کردستان . و بیشتر، ایکاش نقدهایتان به نظرات ما را هم می نوشتید و منتشر می کردید و این همه مدت صبر نمی کردید که در جریان یک مباحثه کامنتی آنها را بیان کنید. هم به شما فرصت بیشتری می داد که بحثهایتان را بهتر فرموله کنید و هم به ما.
امیدوارم از دو کلمه زیر هم رنجیده نشوید.
موفق باشید

  Attachments
  1. داریوش ک

آقای گرامی
ادامه‌ی این بحث را بی‌فایده می‌بینم؛ زیرا شما چیزهایی را به من و به نوشته‌ام نسبت می‌دهید که واقعیت ندارد.
اولاً کسانی که مرا می‌شناسند (و می‌توانید از رفقایتان در داخل کشور بپرسید) از همان روز اول مسأله‌ی کوبانی و روژآوا، تا جایی که توانستم به نحو مستدل و منطقی علیه آن موضع گرفتم. پس شما بنابر چه دلایلی متهمم می‌کنید که کینه‌ی «تدارک» را به دل گرفته‌آم زیرا تدارک مخالف روژآوا بود؟ حتماً از رفقای داخلی‌تان بپرسید تا مطمئن شوید.
دوماً لطف کنید قبل از آنکه مرا به خاطر «دمکراسی‌خواهی امپریالیستی» فحش‌کش کنید؛ نگاهی به کتاب «کاریکاتوری از مارکسیسم» لنین بیاندازید. زیرا لنین در این کتاب توضیح می‌دهد که در دوران امپریالیسم، سازمان کمونیستی باید چه نسبتی با دمکراسی داشته باشد. همچنین توضیح می‌دهد که اگر مارکسیست‌ها در این دوران دمکراسی را کلاً کنار بگذارند، آنچه برایشان باقی می‌ماند صرفاً «کاریکاتوری از مارکسیسم» است. و جالب است که می‌گوید این مارکسیسم کاریکاتوری، فقط به درد دانشجویان هویت‌طلب می‌خورد. مثل همین بحث هویت کنونی.
سوماً لطف کنید در مورد منطق دوره‌بندی سرمایه‌داری، جلد یکم کاپیتال فصل سیزدهم را نگاهی بیاندازید. در این جا مارکس توضیح می‌دهد منطق دوره‌بندی‌های سرمایه‌داری، باید بر اساس تغییرشکل روابطی باشد که تولید ماشینی با «اسلوب مانوفاکتوری، پیشه‌وری و کار خانگی» برقرار می‌کند. لنین نیز در جدلش علیه سکوانیکف، نقص و نارسایی اصلی نظریه‌ی امپریالیسم سکولنیکف را در این می‌دانست که نتوانسته تغییر مناسبات صنعت خرد و صنعت بزرگ را به درستی دریابد. (اگرچه سکولنیکف هم بحث صدور سرمایه را قبول داشت؛ هم بحث جوش خوردن سرمایه‌ی بانکی با سرمایه‌ی صنعتی انحصاری و هم باقی وجوه نظریه‌ی لنین را). من نیز سعی کردم مناسبات اقتصادی دوره‌ی امپریالیسم را بر اساس دگرگونی مناسبات تولید خرد و تولید بزرگ توضیح دهم. در مقابل شما چه می‌کنید؟ فقط اصرار دارید که تولید خرد در دوره‌ی گسترش نیز وجود داشت. مگر من گفته‌ام وجود نداشت؟ چرا حرف مرا متوجه نمی‌شوید؟
چهارم اینکه آن چند خطی که شما نامش را پرت‌وپلا می‌گذارید و می‌گویید این پاراگراف بی‌معنی یعنی چه؛ پرت‌وپلا نیستند. بلکه خلاصه و فشرده‌ی 600 صفحه تحقیق‌اند که با جمع و تفریق تعداد ساعات کارگران، تعداد ماشین‌آلات، قیمت کالاها و غیره و ذلک در طول 50 سال بر اساس روش مارکسیستی انجامش داده‌ام. همیشه گمان می‌کردم شما انسان علم‌دوستی هستید. هیچ فکرش را هم نمی‌کردم که اینطور دو دستی به خرافات‌تان بچسبید و حتی دست‌کم نخواهید به این مطالعات نگاهی بیاندازید. دستتان بابت فحش‌هایی که دادید درد نکند.
پنجم شما دروغ می‌گویید که به پرسشتان جواب ندادم. وقتی می‌گویم «کمونیسم یعنی یک سازمان انقلابیِ متشکل از خلق به رهبری پرولتاریا با اصول مشخص» معنای این عبارت چیزی جز سرکوب بورژوا-امپریالیست‌ها توسط یک طبقه‌ی مشخص (کارگر) با رعایت اصول مشخص است؟ چرا مرا متهم به عدم پاسخگویی می‌کنید؟
ششم اینکه خنثی کردن تأثیرات توسعه‌ی ناموزون و بلایی که بر سر مناطق حاشیه‌ای آورده است، با روزی 2 ساعت کار حل نمی‌شود؛ بلکه محتاج صرف نیرویی بسیار بزرگ‌تر است. شما یا از بلایی که بر سر دنیای ما آمده خبر ندارید، یا خود را به بیخبری می‌زنید.
هفتم اینکه نوع مناسبات شما خارج‌نشین‌ها با مبارزات طبقاتی داخل کشور، به هیچ وجه با دیالکتیک مارکسیستی عمل-تئوری سازگار نیست. طوری شده که بیخبر از همه‌ی واقعیات فقط حکم می‌دهید و مطلقاً ایدئالیست شده‌اید. بنابراین مسئولیت انحطاط‌های آتی جوانان ما در داخل کشور، مطلقاً بر گردن برخوردهای ایدئالیستی شماست.
هشتم اینکه خیلی زشت است به یک آدم داغدار بگویید «شاد باشید.» با این حال خوب شد که این روی سکه‌تان را هم دیدم.

  Attachments
  1. بهمن شفیق

ادامه 2 ...
با این حال علت اصلی و واقعی این همه پرت و پلا گوئی تئوریک در علاقه و یا اعتقاد و یا اعتماد شما به لنین و نظریات او نیست. اینها پرده ساتری هستند بر یک حقیقت پایه ای تر. آنچه که شما را به این هذیان گوئی می کشاند همان چیزی است که در انتهای نوشته خود بیان کرده اید که "کارگر تهرانی نمی‌تواند خواستار روزی 2 ساعت کار باشد، مادامی که کارگر کورد همچون حیوانی چهارپا مجبور به کول‌بری است". دایره استدلال شما با همان چیزی بسته می شود که شروع شده بود. در آغاز با ادعای طرح رفیقانه یک انتقاد نوشتید که باید دمکراسی را " به عنوان یک سیاست خلقی ضدامپریالیستی" به رسمیت شناخت تا در پایان ما را متهم کنید که به نقض حقوق شهروندی در داخل بی اعتنائیم و رابطه اتان با ما را به رابطه دو دشمن ارتقاء دهید و بنویسید که "چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه دشمن هم باشیم، ولو دشمنانی که به یکدیگر احترام می‌گذارند". عجب مباحثه روشنگری. عبارت آخرتان نشان می دهد که از میان تمام آن "حقوق شهروندی" حقوق ملت "کورد" است که برایتان تعیین کننده است و تمام بحث شما مثل پاندولی حول این موضوع نوسان می کرد و می کند.
بگذارید قبل از طرح مجدد بحث سانترالیسم دمکراتیک و "حق ملل در تعیین سرنوشت" نخست به یک واقعیت بسیار پیش پا افتاده و ساده اشاره کنم و آن این که اگر کارگر تهرانی روزی 6 ساعت کار می کرد و ناچار نبود پس از یک روز کاری طاقت فرسا برای تأمین معاشش به مسافرکشی هم بپردازد، مطمئن باشید که در کردستان هم هیچ کس ناچار به کولبری نبود. و اگر کارگر تهرانی روزی 2 ساعت کار می کرد، آنگاه در کردستان که سهل است، در بصره و غزه هم امروز همه برای وحدت با آن کارگر تهرانی و دسترسی به همان سطح زندگی به سنگر مبارزه می رفتند. این منطق بسیار ساده جنبش کارگری است که پیشروی اش در یک نقطه مبارزه را در سایر نقاط نیز تسهیل می کند همانطور که شکستش مبارزه در سایر جبهه ها را تضعیف می کند. دو نمونه متقابل آن را اعتصابات کارگران آلمان برای جنبش سی ساعت کار در هفته و شکست اعتصاب معدنچیان انگلیس، هر دو در دهه هشتاد قرن پیشین، به نمایش گذاشتند.
اما از این که بگذریم این سؤال پیش می آید که واقعا کجا و در چه زمانی زندگی می کنید وقتی که به بحث درباره حق ملل در تعیین سرنوشت می پردازید و حکم می دهید که "می‌توان از «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» به طور عام دفاع کرد". از کدام حق ملل به طور عام صحبت می کنید؟ شما که این همه در بحث انباشت و دمکراسی و همه عالم بر تفکیک دوره های امپریالیسم و دوران گسترش سرمایه داری پافشاری می کنید چگونه است که وقتی به حق ملل می رسید همه اینها را به طاق فراموشی می سپارید و اینجا دیگر تفکیکی بین دوران گسترش سرمایه داری و دوران امپریالیسم قائل نیستید؟ اما ما در دوران بیش از صد ساله امپریالیسم عمل نمی کنیم که خود به دوره های متعددی با دو جنگ جهانی در میانه آن تقسیم شده بود. ما در دوران رو به پایان پسا جنگ سردی به سر می بریم که بسیاری از مؤلفه های تعیین کننده آن از دوران آغاز قرن بیستم متفاوتند. در این دوران حاضر ما کدام بورژوازی مترقی را در کدام گوشه جهان سراغ دارید که به این سادگی جواز دفاع از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش به طور عام را صادر می کنید؟ حقیقتا چطور می توانید در دوره ای که در آغاز آن بورژوازی امپریالیست آلمان به زعامت هلموت کهل پرچم حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را بلند کرد و با تکه پاره کردن یوگسلاوی جرقه فاجعه بالکان را زد، با چنین لودگی ای از حق ملل به طور عام صحبت کنید؟ جلوی چشمان همه ما دارند ملت می تراشند و تخم کینه توزی بین همسایگانی می کارند که قرنها و هزاران سال است در کنار و در آمیزش با یکدیگر زندگی می کنند و شما از حق ملل در تعیین سرنوشت به طور عام صحبت می کنید؟ کجا و در کدام جنبش ملی است که رهبری آن دست همان مرتجعینی نباشد که خود شما به استناد لنین ردیف می کنید؟
همه اینها را شما می دانید و باید بدانید. و به همین خاطر هم هست که پشت سر هم تبصره می گذارید و تضمین می دهید که حرفتان عام است و معطوف به مورد مشخصی نیست. شما می دانید که دارند از مردم لرستان ملت تراشی می کنند. شما می دانید که جنبش "ملی" بلوچستان و "خلق عرب" با جیش العدل و الاحواز چه فرجام خونینی برای کل منطقه در بر خواهد داشت و می دانید که پان تورکیسم ارتجاعی است سیاه. به همین دلیل هم تأکید می کنید که مورد مشخص مد نظرتان نیست. تنها در یک نقطه است که دم خروستان بیرون می زند و آن هم مقایسه "کوردستان" با ایرلند تحت اشغال انگلستان و تقابلی که بین کارگر تهرانی و کول بر "کورد" به تصویر می کشید. و شما حتی با تأکید بر گویش کردی در نگارش فارسی و اطلاق "کورد" که در ادبیات کردی رایج است، دارید تعلقتان به همان ملت...

ادامه 2 ...
با این حال علت اصلی و واقعی این همه پرت و پلا گوئی تئوریک در علاقه و یا اعتقاد و یا اعتماد شما به لنین و نظریات او نیست. اینها پرده ساتری هستند بر یک حقیقت پایه ای تر. آنچه که شما را به این هذیان گوئی می کشاند همان چیزی است که در انتهای نوشته خود بیان کرده اید که "کارگر تهرانی نمی‌تواند خواستار روزی 2 ساعت کار باشد، مادامی که کارگر کورد همچون حیوانی چهارپا مجبور به کول‌بری است". دایره استدلال شما با همان چیزی بسته می شود که شروع شده بود. در آغاز با ادعای طرح رفیقانه یک انتقاد نوشتید که باید دمکراسی را " به عنوان یک سیاست خلقی ضدامپریالیستی" به رسمیت شناخت تا در پایان ما را متهم کنید که به نقض حقوق شهروندی در داخل بی اعتنائیم و رابطه اتان با ما را به رابطه دو دشمن ارتقاء دهید و بنویسید که "چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه دشمن هم باشیم، ولو دشمنانی که به یکدیگر احترام می‌گذارند". عجب مباحثه روشنگری. عبارت آخرتان نشان می دهد که از میان تمام آن "حقوق شهروندی" حقوق ملت "کورد" است که برایتان تعیین کننده است و تمام بحث شما مثل پاندولی حول این موضوع نوسان می کرد و می کند.
بگذارید قبل از طرح مجدد بحث سانترالیسم دمکراتیک و "حق ملل در تعیین سرنوشت" نخست به یک واقعیت بسیار پیش پا افتاده و ساده اشاره کنم و آن این که اگر کارگر تهرانی روزی 6 ساعت کار می کرد و ناچار نبود پس از یک روز کاری طاقت فرسا برای تأمین معاشش به مسافرکشی هم بپردازد، مطمئن باشید که در کردستان هم هیچ کس ناچار به کولبری نبود. و اگر کارگر تهرانی روزی 2 ساعت کار می کرد، آنگاه در کردستان که سهل است، در بصره و غزه هم امروز همه برای وحدت با آن کارگر تهرانی و دسترسی به همان سطح زندگی به سنگر مبارزه می رفتند. این منطق بسیار ساده جنبش کارگری است که پیشروی اش در یک نقطه مبارزه را در سایر نقاط نیز تسهیل می کند همانطور که شکستش مبارزه در سایر جبهه ها را تضعیف می کند. دو نمونه متقابل آن را اعتصابات کارگران آلمان برای جنبش سی ساعت کار در هفته و شکست اعتصاب معدنچیان انگلیس، هر دو در دهه هشتاد قرن پیشین، به نمایش گذاشتند.
اما از این که بگذریم این سؤال پیش می آید که واقعا کجا و در چه زمانی زندگی می کنید وقتی که به بحث درباره حق ملل در تعیین سرنوشت می پردازید و حکم می دهید که "می‌توان از «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» به طور عام دفاع کرد". از کدام حق ملل به طور عام صحبت می کنید؟ شما که این همه در بحث انباشت و دمکراسی و همه عالم بر تفکیک دوره های امپریالیسم و دوران گسترش سرمایه داری پافشاری می کنید چگونه است که وقتی به حق ملل می رسید همه اینها را به طاق فراموشی می سپارید و اینجا دیگر تفکیکی بین دوران گسترش سرمایه داری و دوران امپریالیسم قائل نیستید؟ اما ما در دوران بیش از صد ساله امپریالیسم عمل نمی کنیم که خود به دوره های متعددی با دو جنگ جهانی در میانه آن تقسیم شده بود. ما در دوران رو به پایان پسا جنگ سردی به سر می بریم که بسیاری از مؤلفه های تعیین کننده آن از دوران آغاز قرن بیستم متفاوتند. در این دوران حاضر ما کدام بورژوازی مترقی را در کدام گوشه جهان سراغ دارید که به این سادگی جواز دفاع از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش به طور عام را صادر می کنید؟ حقیقتا چطور می توانید در دوره ای که در آغاز آن بورژوازی امپریالیست آلمان به زعامت هلموت کهل پرچم حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را بلند کرد و با تکه پاره کردن یوگسلاوی جرقه فاجعه بالکان را زد، با چنین لودگی ای از حق ملل به طور عام صحبت کنید؟ جلوی چشمان همه ما دارند ملت می تراشند و تخم کینه توزی بین همسایگانی می کارند که قرنها و هزاران سال است در کنار و در آمیزش با یکدیگر زندگی می کنند و شما از حق ملل در تعیین سرنوشت به طور عام صحبت می کنید؟ کجا و در کدام جنبش ملی است که رهبری آن دست همان مرتجعینی نباشد که خود شما به استناد لنین ردیف می کنید؟
همه اینها را شما می دانید و باید بدانید. و به همین خاطر هم هست که پشت سر هم تبصره می گذارید و تضمین می دهید که حرفتان عام است و معطوف به مورد مشخصی نیست. شما می دانید که دارند از مردم لرستان ملت تراشی می کنند. شما می دانید که جنبش "ملی" بلوچستان و "خلق عرب" با جیش العدل و الاحواز چه فرجام خونینی برای کل منطقه در بر خواهد داشت و می دانید که پان تورکیسم ارتجاعی است سیاه. به همین دلیل هم تأکید می کنید که مورد مشخص مد نظرتان نیست. تنها در یک نقطه است که دم خروستان بیرون می زند و آن هم مقایسه "کوردستان" با ایرلند تحت اشغال انگلستان و تقابلی که بین کارگر تهرانی و کول بر "کورد" به تصویر می کشید. و شما حتی با تأکید بر گویش کردی در نگارش فارسی و اطلاق "کورد" که در ادبیات کردی رایج است، دارید تعلقتان به همان ملت را برجسته می کنید. تمام آسمان ریسمان کردنتان در باب دمکراتیک نبودن دولت در دوران امپریالیسم و تلاش برای نجات مفهوم دمکراسی و انتقال آن از میدان مبارزه با فئودالیسم به "مبارزه خلقی ضد امپریالیستی" برای همین هدف کنار هم چیده شد که در مورد کردستان آن استثناء معروف را قائل شوید و اعلام کنید که با این که خود در شرایط کنونی با جدائی کردستان موافق نیستید اما "حق جدایی را برای کردها به رسمیت می‌شناسم". به عبارت دیگر همان چیزی که به ملا مصطفی بارزانی نسبت می دهند که گویا در پایان یک دوره از کلاس درباره تئوری تکامل داروین در زمان اقامتش در شوروی اظهار داشته بود که "البته انسان از نسل میمون است اما کورد از نسل شیر است". شما هم سنگ شیرتان را به سینه می زنید و به نظر من این نیز علت خصومت نهفته در درون شماست که در جریان مباحثه و با هر درجه از کم آوردن در بحث آشکارتر شد. شما در ما کسانی را می بینید که نه تنها سنگ حق ملت کردستان در جدا شدن را به سینه نمی زنیم بلکه در مقابل مصادیق حی و آشکار آن در سالهای اخیر در روژآوای خودگردان و اقلیم کردستان نیز قاطعانه ایستادیم. خصومت شما از اینجا ناشی می شود و نه از بحث رفقای ما با شما در مورد لوکاچ. شما یک ناسیونالیست شرمگین کرد هستید آقای گرامی. راست می گوئید که رابطه بین ما رابطه بین دو دشمن است. آن "رفقیانه" آغاز بحثتان ساختگی بود و آن فحاشی تان به رفقای طرفدار مباحث ما واقعی.
سیر این مباحثه بسیاری چیزها را روشن کرد. از جمله این را که با صداقت تمام بیان کردید که اصلا از نظر شما "«کمونیست بودن» هیچ تفاوت معنایی‌ای با کاپیتالیست بودن یا امپریالیست بودن ندارد". فقط تعجبم از این است که چگونه چنین کسی به خود اجازه قضاوت درباره این را می دهد که آیا یک سازمان کمونیستی وجود دارد یا نه. مگر فرقی برای شما می کند؟ برای ما اما فرق می کند. از نظر ما چنین سازمانی وجود دارد و ما خود عضو آن هستیم. هنوز کوچک است، ولی هست. خاری در گلوی بسیاری.
شاد باشید

Read More
  Attachments
  1. بهمن شفیق

ادامه 1 ...
دوم در رابطه با پیشرفت دمکراسی در دوران امپریالیسم انبوهی از جوانب بحث را به میان کشیدیم که تماما بی پاسخ ماندند. گفتیم که همان حق رأی همگانی نیز در همین دوران امپریالیسم بود که متحقق شد. دستگاه دمکراتیک دولت در همین دوران بود که تکامل یافت. اجازه بدهید اضافه کنم که دولت قانونمدار و تفکیک قوا و شکلگیری وسیع نهادهای مدنی تضمین کننده مشارکت بخشهای وسیعی از طبقه متوسط و حتی لایه هایی از کارگران در اداره دولت نیز در همین دوران امپریالیسم به شکوفائی خود رسید. در آغاز این دوران به بحث گرامشی اشاره کردیم که دولت جوامع غربی، یعنی همان کشورهای امپریالیستی، را دقیقا با توجه به همین گسترش نهادهای دمکراتیکش و قدرت ایدئولوژیکش دولت انتگرال نامید. در مقابل شما این پرسش را قرار دادیم که حقیقتا بورژوازی آلمان و انگلیس چه نیازی دارند که برای انتقال ارزش تولید شده در ایران و مصر و برزیل به آلمان و انگلیس در خود آلمان و انگلیس سرکوبگری را افزایش دهند. حتی به استناد بحث لنین گفتیم که نزد وی این انتقال ارزش به حوزه انباشت کشورهای پیشرفته به گسترش دستگاه دولتی و مشارکت دادن لایه هایی از کارگران که لنین از آنان به عنوان اشرافیت کارگری نام می برد منجر و دولت را بیشتر دمکراتیزه کرده است. در مقابل تمام این بحثها مرغ شما همچنان یک پا دارد و اعلام می کنید که "سیاست امپریالیستی یعنی سرکوب در داخل و سرکوب در خارج". پرسش اما درباره سرکوب نبود، درباره نحوه سیادت بود. آیا حقیقتا سیادت بورژوازی در آلمان و انگلیس سیادتی دمکراتیک نیست؟ اگر نه لطف کنید و این را نشان دهید. نه با تحلیل کلی از انباشت سرمایه، بلکه با تحلیل مشخص از اشکال اعمال قهر بر علیه طبقه کارگر و محرومان جامعه. احتجاجات شما مبنی بر این که زنان قالی باف ایلام حتی نمی توانند از مغازه های عادی خرید کنند و یا آوارگان افغانستانی از حق شهروندی برخوردار نیستند، پاسخ بحث نیست. تنها به میان کشیدن حاشیه هائی است ربطی به اساس نظم مستقر در جامعه سرمایه داری ندارند. اساس رابطه یک دولت و جامعه را باید در ارتباط با طبقات اصلی جامعه و بویژه طبقه حاکم جست و نه در رابطه با گروهبندیهای اجتماعی ویژه ای که در حیات اجتماعی نقشی حاشیه ای ایفا می کنند. در سویس با رفراندومی همگانی و به دمکراتیک ترین شیوه ها حق رأی دادن به شهروندان خارجی مقیم سویس را رد کردند. این یک دولت کاملا دمکراتیک است. دولت کاملا دمکراتیک بورژوازی سویس و نه آن شهروندان خارجی مقیم سویس و قرار هم نیست دولت دمکراتیک آنها باشد.
سوم در رابطه با دوران گسترش سرمایه داری گفتیم که رابطه بورژوازی با طبقه کارگر در آن دوران هم همین بود که در دوران امپریالیسم و نمونه های متعددی، از جمله کمون پاریس، را به میان کشیدیم. گفتیم که سیاست رو به خارج بورژوازی کشورهای پیشرفته در همان دوران نیز تجاوزگرانه بود و عنوان آن نیز کولونیالیسم بود. شما در مقابل آن بحثها نیز هیچ، حتی یک کلمه، نگفتید. نه ردشان کردید و نه پذیرفتید.
و اما درباره بحث انباشت و ماجرای "اضافه ارزش". اجازه بدهید با همان عنوانی شما را خطاب قرار دهم که شما در نوشته آخر و عصبی تان به آن رو آوردید. آقای گرامی، تقصیر ما چیست که شما در یک مباحثه با داعیه مارکسیستی با مفاهیمی دوپهلو وارد می شوید. "اضافه ارزش" در ادبیات مارکسیستی همان ارزش اضافه است و این هم همان دو نوع ارزش اضافه نسبی و مطلق. منظور شما "حجم ارزش اضافه" تولید شده است، خوب همین را بگوئید. و اگر این را به میان می کشیدید آنگاه پاسخ من هم این بود که این نیز بحث جدیدی نیست و مختص دوران امپریالیسم هم نیست. تا جائی که به ما مربوط می شود، هم من در مباحثات مربوط به بحران اقتصادی در سال 2009 و هم وحید صمدی در سلسله مقالات مربوط به توسعه سرمایه داری در ایران این را گفتیم و نشان دادیم که وجود انبوهی از نیروی کار ارزان در صنایع و شاخه های کاربر یک شرط حیاتی برای تداوم انباشت سرمایه است و نظم سرمایه داری این را مدام بازتولید می کند به علت این که به انتقال ارزش اضافه تولید شده از این واحدها و شاخه ها به واحدها و شاخه های با ترکیب ارگانیک بالای سرمایه، یا بعبارت دیگر سرمایه بر، نیازمند است و بدون آن نمی تواند ادامه حیات دهد. مورد رانت ارضی البته متفاوت است اما تغییری در این روند عمومی حاصل نمی شود. اما مسأله این است که این نیز برخلاف اظهارات شما ویژه دوران امپریالیسم نیست و در دوران گسترش سرمایه داری نیز همین بوده است.
آنچه که شما به واکنش شاخه های عقب مانده در دوران امپریالیسم نسبت می دهید مبنی بر این که "شاخه‌های پیشرفته باز هم تکامل می‌یابند تا بتوانند بازارهای جهانی را تسخیر کنند، ولی شاخه‌های عقب‌مانده واپس می‌روند تا بتوانند کار زنده‌ی...

ادامه 1 ...
دوم در رابطه با پیشرفت دمکراسی در دوران امپریالیسم انبوهی از جوانب بحث را به میان کشیدیم که تماما بی پاسخ ماندند. گفتیم که همان حق رأی همگانی نیز در همین دوران امپریالیسم بود که متحقق شد. دستگاه دمکراتیک دولت در همین دوران بود که تکامل یافت. اجازه بدهید اضافه کنم که دولت قانونمدار و تفکیک قوا و شکلگیری وسیع نهادهای مدنی تضمین کننده مشارکت بخشهای وسیعی از طبقه متوسط و حتی لایه هایی از کارگران در اداره دولت نیز در همین دوران امپریالیسم به شکوفائی خود رسید. در آغاز این دوران به بحث گرامشی اشاره کردیم که دولت جوامع غربی، یعنی همان کشورهای امپریالیستی، را دقیقا با توجه به همین گسترش نهادهای دمکراتیکش و قدرت ایدئولوژیکش دولت انتگرال نامید. در مقابل شما این پرسش را قرار دادیم که حقیقتا بورژوازی آلمان و انگلیس چه نیازی دارند که برای انتقال ارزش تولید شده در ایران و مصر و برزیل به آلمان و انگلیس در خود آلمان و انگلیس سرکوبگری را افزایش دهند. حتی به استناد بحث لنین گفتیم که نزد وی این انتقال ارزش به حوزه انباشت کشورهای پیشرفته به گسترش دستگاه دولتی و مشارکت دادن لایه هایی از کارگران که لنین از آنان به عنوان اشرافیت کارگری نام می برد منجر و دولت را بیشتر دمکراتیزه کرده است. در مقابل تمام این بحثها مرغ شما همچنان یک پا دارد و اعلام می کنید که "سیاست امپریالیستی یعنی سرکوب در داخل و سرکوب در خارج". پرسش اما درباره سرکوب نبود، درباره نحوه سیادت بود. آیا حقیقتا سیادت بورژوازی در آلمان و انگلیس سیادتی دمکراتیک نیست؟ اگر نه لطف کنید و این را نشان دهید. نه با تحلیل کلی از انباشت سرمایه، بلکه با تحلیل مشخص از اشکال اعمال قهر بر علیه طبقه کارگر و محرومان جامعه. احتجاجات شما مبنی بر این که زنان قالی باف ایلام حتی نمی توانند از مغازه های عادی خرید کنند و یا آوارگان افغانستانی از حق شهروندی برخوردار نیستند، پاسخ بحث نیست. تنها به میان کشیدن حاشیه هائی است ربطی به اساس نظم مستقر در جامعه سرمایه داری ندارند. اساس رابطه یک دولت و جامعه را باید در ارتباط با طبقات اصلی جامعه و بویژه طبقه حاکم جست و نه در رابطه با گروهبندیهای اجتماعی ویژه ای که در حیات اجتماعی نقشی حاشیه ای ایفا می کنند. در سویس با رفراندومی همگانی و به دمکراتیک ترین شیوه ها حق رأی دادن به شهروندان خارجی مقیم سویس را رد کردند. این یک دولت کاملا دمکراتیک است. دولت کاملا دمکراتیک بورژوازی سویس و نه آن شهروندان خارجی مقیم سویس و قرار هم نیست دولت دمکراتیک آنها باشد.
سوم در رابطه با دوران گسترش سرمایه داری گفتیم که رابطه بورژوازی با طبقه کارگر در آن دوران هم همین بود که در دوران امپریالیسم و نمونه های متعددی، از جمله کمون پاریس، را به میان کشیدیم. گفتیم که سیاست رو به خارج بورژوازی کشورهای پیشرفته در همان دوران نیز تجاوزگرانه بود و عنوان آن نیز کولونیالیسم بود. شما در مقابل آن بحثها نیز هیچ، حتی یک کلمه، نگفتید. نه ردشان کردید و نه پذیرفتید.
و اما درباره بحث انباشت و ماجرای "اضافه ارزش". اجازه بدهید با همان عنوانی شما را خطاب قرار دهم که شما در نوشته آخر و عصبی تان به آن رو آوردید. آقای گرامی، تقصیر ما چیست که شما در یک مباحثه با داعیه مارکسیستی با مفاهیمی دوپهلو وارد می شوید. "اضافه ارزش" در ادبیات مارکسیستی همان ارزش اضافه است و این هم همان دو نوع ارزش اضافه نسبی و مطلق. منظور شما "حجم ارزش اضافه" تولید شده است، خوب همین را بگوئید. و اگر این را به میان می کشیدید آنگاه پاسخ من هم این بود که این نیز بحث جدیدی نیست و مختص دوران امپریالیسم هم نیست. تا جائی که به ما مربوط می شود، هم من در مباحثات مربوط به بحران اقتصادی در سال 2009 و هم وحید صمدی در سلسله مقالات مربوط به توسعه سرمایه داری در ایران این را گفتیم و نشان دادیم که وجود انبوهی از نیروی کار ارزان در صنایع و شاخه های کاربر یک شرط حیاتی برای تداوم انباشت سرمایه است و نظم سرمایه داری این را مدام بازتولید می کند به علت این که به انتقال ارزش اضافه تولید شده از این واحدها و شاخه ها به واحدها و شاخه های با ترکیب ارگانیک بالای سرمایه، یا بعبارت دیگر سرمایه بر، نیازمند است و بدون آن نمی تواند ادامه حیات دهد. مورد رانت ارضی البته متفاوت است اما تغییری در این روند عمومی حاصل نمی شود. اما مسأله این است که این نیز برخلاف اظهارات شما ویژه دوران امپریالیسم نیست و در دوران گسترش سرمایه داری نیز همین بوده است.
آنچه که شما به واکنش شاخه های عقب مانده در دوران امپریالیسم نسبت می دهید مبنی بر این که "شاخه‌های پیشرفته باز هم تکامل می‌یابند تا بتوانند بازارهای جهانی را تسخیر کنند، ولی شاخه‌های عقب‌مانده واپس می‌روند تا بتوانند کار زنده‌ی بیشتری را جذب نمایند"، التقاطی است که در بحث وارد می کنید. در جهان واقعی شاخه های موجود و فعال تولیدی به طور مداوم برای افزایش بارآوری کار از طریق به کارگیری تکنولوژیهای جدید اقدام می کنند. حتی کوچکترین هایشان نیز چنانچه چنین امکاناتی در اختیار داشته باشند از آن دریغ نمی کنند. آنچه در روند انباشت به طور واقعی اتفاق می افتد این است که بسیاری از این واحدها و یا شاخه های تولیدی کوچک از بین می روند و جای خود را به واحدها و یا شاخه هائی کاملا تازه می دهند که نتیجه دائمی گسترش تقسیم کار اجتماعی و ایجاد نیازهای جدید است. شاخه های جدیدی که معمولا در آغاز فعالیت اساسا شاخه های کاربر هستند. بسیاری از مشاغل پیشین امروز از میان رفته اند و جای آنها را مشاغل تازه ای گرفته اند.
حال از شما می شنویم که نخیر، این مختص دوران امپریالیسم است. از این هم فراتر از شما می شنویم که در دوران گسترش سرمایه داری سرمایه های کوچک در اثر فشار رقابت دست به نوآوری می زدند اما در دوران انحصارات نمی زنند. چرا؟ فشار رقابت دیگر نیست؟ حالا که فشار رقابت شدیدتر هم شده است. از این گذشته این بحث را از کجا آورده اید که "زیرا در مرحله‌ی گسترش، شاخه‌های عقب‌مانده به سادگی دچار جریان خروجی ارزش می‌شوند و کار مجرد بیشتری را به صنعت فوق‌پیشرفته واگذار می‌کنند"؟ چرا فقط در مرحله گسترش باید اینطور باشد؟ اتفاقا تمام بحث لنین در همان نظریه امپریالیسم خلاف این است و در این مورد درست هم میگوید.
یک بار دیگر به این پاراگراف نوشته خودتان نگاه کنید و ببینید که آیا خودتان از آن سر در می آورید. من در کروشه ملاحظات خودم را می نویسم:
" اما در مرحله‌ی امپریالیسم، «برخورداری بیشتر» صنعت فوق‌پیشرفته در مجموع کاهش می‌یابد [چرا، بر اساس چه مکانیسمی؟ اتفاقا عکس این است چون ترکیب ارگانیک سرمایه بالاتری دارند]. (البته لزوماً در تمامی شرایط از بین نمی‌رود، بلکه در بعضی موارد به درجاتی کاهش می‌یابد و در برخی موارد کاملاً از بین می‌رود.( زیرا تحت تأثیر انحصارات، جریان خروج ارزش از شاخه‌های عقب‌مانده کمتر می‌شود [اینطور نیست. این هم بی معنی است]. در نتیجه سرمایه‌داران این شاخه‌ها مجبور نمی‌شوند زیر فشار رقابت به ماشین‌آلات پیشرفته متوسل شوند[؟؟؟!]. " واقعا خودتان هم می فهمید چه میگوئید؟ جریان انتقال ارزش از سرمایه های کاربر به سرمایه بر یا به عبارتی از سرمایه های با ترکیب ارگانیک پائین به بالا یک روند دائمی در حال وقوع در بازار سرمایه داری است که از طریق مکانیسم تعیین قیمت کالاها در بازار تعین می یابد. اگر انحصارات تأثیری هم در این تعیین قیمت در بازار بگذارند، تأثیر آن دقیقا تقویت این روند خواهد بود و نه تضعیف آن. یعنی فشار بر سرمایه های کاربر برای بالا بردن بارآوری افزایش خواهد یافت و نه کاهش. لنین نیز به درستی بر این وجه از تأثیر انحصارات بر تعیین قیمت تأکید می کند – درست خواندید. همه آنچه لنین درباره امپریالیسم گفت از نظر ما نادرست نیستند. شما هستید که نادرست ترین وجوه بحث وی را بر گرفته اید.
و همه این بحثهای آشکارا نادرست و حواله دادن به تأثیر این یا عامل مبهم را چرا به میان می کشید؟ به نظر من به این علت که دو پای خود را در یک کفش کرده اید که ثابت کنید که "به همین دلیل است که این عصر بر خلاف عصر «گسترش» با عناوینی همچون «گندیدگی مناسبات توزیع» و «انسداد رشد نیروهای مولد» شناخته می‌شود". تا بلافاصله بعد از آن با یک "البته" همین حکم را هم تعدیل کنید که "البته نیروهای مولد همچنان رشد می‌کنند، ولی به نحو ناموزون‌تر از قبل".
ادامه در کامنت بعد...

Read More
  Attachments
  1. بهمن شفیق

داریوش عزیز، از موضوعاتی که بدان پرداخته و بیش از آن از موضوعاتی که بدان نپرداخته اید و همچنین از لحن گفتارتان به نظر میرسد که عصبی شده اید و تمایلی به ادامه مباحثه ندارید. قطعا اگر چنین تصمیمی بگیرید هیچ ایرادی بر آن نیست و من بابت همین مباحثه تاکنونی نیز از شما متشکرم. ممکن است روال آن به سیاق شما خوش نیامده باشد. اما به زعم من تا همین جا نیز به روشن شدن برخی مسائل کمک رسانده است. این البته به معنای آن نیست که برخی نکات را طرح نکنیم.
پیش و بیش از هر چیز من علت برافروختگی شما در برخی فرازهای یادداشتتان را اصلا نمی فهمم. من هیچگاه نگفتم " لنین برخلاف داریوش، اصل حق ملل را فقط به طور عام قبول داشت، ولی در هر مورد مشخصی به آن عمل نمی‌کرد. لنین بر خلاف داریوش؟"، هیچگاه نگفتم «داریوش به نابود کردن بورژوازی باور ندارد.»، هیچگاه نگفتم «نهایت چشم‌انداز داریوش رسیدن به حقوق شهروندی است.». اینها را من نگفتم و نخواهم گفت. من هیچگاه لنین را با شما و شما را با لنین مقایسه نخواهم کرد. "لنین بر خلاف داریوش"؟ چه توهمی! داریوش، داریوش است، کائوتسکی که نیست. شما بحثی را طرح کردید و من هم در مقابل بحث شما سؤالاتی را به میان کشیدم که بی پاسخ ماندند. ممکن است یک خواننده از این مباحثه دقیقا همین استنتاجات را بکند و تا زمانی که آن پرسشها پیرامون اصلی ترین موضوع بحث بی پاسخ بمانند، حق هم دارد چنین استنتاج کند. اما من اینها را هنوز نگفتم. این شمائید که پیشاپیش دارید چنین نسبتی را به من می دهید تا شیوه مباحثه مرا غیر منصفانه و همراه با برچسب زنی جلوه دهید. این شیوه خوبی نیست. خیلی هم زشت است. البته از همان یادداشت اسبق شما که رفقای ظاهرا طرفدار مباحث ما را "بچه مزلف های خرده بورژوا" و "منحط" نامیده بودید می شد حدس زد که در جریان همین مباحثه هم با کم آوردن در بحث به همین شیوه ها رو بیاورید. با این حال من یک بار دیگر پرسش اساسی بی پاسخ مانده و نادیده های شما در جریان مباحثه را به میان می کشم تا حقیقتا اگر پاسخی دارید ارائه کنید. بدیهی است که بی پاسخ گذاشتن این موضوعات که برای چندمین بار طرح می کنم دقیقا همان استنتاجات خودتان را تأئید خواهد کرد. و اما پرسشها، که از اساسی ترینشان آغاز می کنم.
اول: در آغاز مباحثه به حکم پایه ای ما در مورد دمکراسی به عنوان عالی ترین شکل سیادت بورژوازی و ضرورت نقض موازین دمکراتیک و براندازی دمکراسی از سوی پرولتاریا اعتراض کردید و به ما انتقاد کردید که " مبارزه برای دمکراسی را فقط به عنوان جبهه‌ای ضدفئودالی به رسمیت می‌شناسید؛ نه به عنوان یک سیاست خلقی ضدامپریالیستی". حکمی که نشان می دهد شما برای مبارزه برای دمکراسی موضوعیت قائلید و آن را همچنان در دستور کار پرولتاریا می دانید. من هم در مقابل تأکید کردم که رهائی طبقه کارگر بر زمین دمکراسی امکانپذیر نیست و این رهائی در گرو سلب حق برابر آن دسته از شهروندانی است که تا کنون در مقام حاکمین بر جامعه بوده اند و این نیز چیزی جز دیکتاتوری پرولتاریا نیست. پرسیدم که آیا این را قبول دارید یا نه؟ این پرسش بی پاسخ ماند و در تمام این رد و بدل ها به هیچ وجه به آن ورود نکردید. من عنوان کردم:
"ما گفته ایم که این برابری حقوقی در حقیقت تضمین کننده حفظ نابرابری واقعی طبقات اجتماعی است که در مناسبات مالکیت سرمایه داری از موقعیتهای متفاوتی برخوردارند و طبقه کارگر چاره ای جز نقض این برابری حقوقی شهروندان به نفع خویش و به نفع سایر محرومین جامعه ندارد. این همان چیزی است که در ادبیات مارکسیستی با عنوان دیکتاتوری پرولتاریا مفهوم می شود.
شما در مقابل به این حکم ما اعتراض دارید. اذعان می کنید که البته انقلاب اجتماعی چاره نهائی است. اما این انقلاب اجتماعی مد نظر شما از قرار بر همان زمین دمکراسی است که قرار است به تغییرات حیاتی لازم بیانجامد". اکنون یک بار دیگر می پرسم: آیا حکم شما مبنی بر به رسمیت شناختن مبارزه برای دمکراسی به عنوان یک سیاست خلقی ضد امپریالیستی نیز به همان نتیجه ای می رسد که ما به آن معتقدیم و برایش مبارزه می کنیم؟ آیا شما نیز سلب حقوق برابر طبقه حاکم و لشگر کارگزارانش را می پذیرید یا نه؟ شواهد خلاف آن را نشان می دهد.
ادامه در کامنت بعد...

  Attachments
  1. داریوش. ک.

در مورد سایر مسائل هم شما گویا اصلاً حرف مرا نشنیده‌اید. به خوانندگان‌تان توضیح می‌دهید که لنین برخلاف داریوش، اصل حق ملل را فقط به طور عام قبول داشت، ولی در هر مورد مشخصی به آن عمل نمی‌کرد. لنین بر خلاف داریوش؟ آقای گرامی. چند بار بگویم که من حق خودتعیینی را به طور عام برای تمام ملل عقب‌رانده‌شده به رسمیت می‌شناسم، اما در هر مورد خاص، دفاع از جدایی‌طلبان را تابع یک‌سری محاسبات دیگر می‌دانم. این «محاسبات دیگر» را نیز لنین به دقت صورت‌بندی کرده است و آن را همچون شما تحت عنوان گنگ «منافع پرولتاریا» به حال خود رها نکرده. زیرا لنین به خوبی می‌دانست کاربرد نابه‌جای چنین حقی (یا مخالفت نابه‌جا با آن) می‌تواند چه فجایعی به بار بیاورد. به طور خلاصه «محاسبات دیگر» مارکسیسم-لنینیسم در خصوص عدم حمایت از جدایی‌طلبان عبارتند از:
الف) فقدان وجود یک جنبش ملّی خلقی. ب) سیطره‌ی روحانیت ارتجاعی بر جنبش خلقی. ج) نفوذ گسترده‌ی عمال امپریالیسم در درون صفوف خلق. د) مواردی که اعمال حق خودتعیینی برای یک ملت کوچک، منجر به برافروختن آتش یک جنگ بین‌المللی می‌شود.
این را هم بگویم که لنین برخلاف شما، نگاه همدلانه‌ای به مخالفان سیاسی‌اش داشت، زیرا در درون سنت سانترالیسم دمکراتیک رشد کرده بود. برای مثال در مورد رزا لوکزامبورگ (که همچون شما به طور عام مخالف حق ملل بود) لنین به بلشویک‌ها آموخت که اشتباه لوکزامبورگ ریشه‌ی درستی دارد و ناشی از «شرایط ویژه‌ی کنونی لهستان» است که در آن «اعمال حق ملل، یعنی جدایی واقعی» به نفع امپریالیسم تمام می‌شود. او به لنینیست‌ها آموخت که اشتباه کسانی همچون شما فقط در این است که آنچه را که به طور آمپریک در لحظه‌ی کنونی صحیح است، به یک حکم عام تبدیل می‌کنید. به خاطر همین نوع برخوردهای مبتنی بر سانترالیسم دمکراتیک است که به لنین بیش از شما اطمینان دارم.
مطمئناً شرایط خاص ایران و ملل تحت ستمش، باعث شده که شما به طور عام با حق ملل مخالفت کنید. اما متاسفانه همین رویکرد باعث شده که کلاً زیر نظریه‌ی امپریالیسم بزنید و گاهی تزهایی بدهید که فقط به درد اشتباه کردن می‌خورد. برای مثال شما می‌گویید امپریالیسم یعنی سرکوب در خارج و دمکراسی در داخل. در حالیکه تجزیه و تحلیل مناسبات ارزش نشان می‌دهد این حکم فقط در مورد دوران گسترش صدق می‌کند و ربطی به دوران امپریالیسم ندارد. سیاست امپریالیستی یعنی سرکوب در داخل و سرکوب در خارج.
این را هم روشن کنم که طبق نظریه‌ی مارکسیستی-لنینیستی، وجود مناسبات اقتصادی امپریالیستی در یک کشور لزوماً به این معنی نیست که آن کشور تجسدی از امپریالیسم است. زیرا «اوضاع و احوال مشابه در زیربنای اقتصادی، می‌تواند به نتایج کاملاً ناهمسان در روبنای سیاسی بیانجامد.» مثال عینی این وضعیت کشور ایران است که اگرچه به لحاظ اقتصادی به بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری گذار کرده است، اما به لحاظ سیاسی-نظامی معرّف یک دولت امپریالیستی نیست و نمی‌تواند «سرکوب خارجی» انجام بدهد. آنقدر انصاف دارم که ببینم شرکت در جنگ سوریه و عراق به معنای «سرکوب ملت‌های خارجی» نبود. اما شما هم باید چشمتان را روی سرکوب داخلی باز کنید. یعنی باید نفی «حقوق شهروندی درداخل» و گسترش ابعاد آن را ببینید و به گذار «کمیت به کیفیت» اذعان کنید؛ چه در ایران، چه در آمریکا. وگرنه چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه دشمن هم باشیم، ولو دشمنانی که به یکدیگر احترام می‌گذارند؛ یا دست‌کم یک طرف (من) به دیگری (شما) احترام می‌گذارد.
متأسفانه شما حرف مرا عوض می‌کنید تا بتوانید با خیال راحت نفی‌اش کنید. می‌گویید «داریوش به نابود کردن بورژوازی باور ندارد.» می‌گویید: «نهایت چشم‌انداز داریوش رسیدن به حقوق شهروندی است.» آقای شفیق گرامی! خودتان هم معترفید که پیروانی دارید که بسیاری از حرف‌های شما را (ولو بدون استدلال) می‌پذیرند. پس باید بسیار مسئولانه‌تر سخن بگویید. اینکه نهایت افق دید من چیست، فقط به این مربوط است که تا کجا پیشرفته‌ام و چه موانعی در برابرم قرار دارند! شما مختارید که به ابرها خیره شوید و موانع را نبینید. این به خودتان مربوط است. اما تا جایی که به مبارزه‌ی طبقاتی مربوط می‌شود، باید موانع را دید. از این روست که مارکسیست-لنینیست‌ها خطاب به آنارشیست‌هایی که همه‌ی وجوه رهایی را در همین لحظه می‌خواهند (من‌جمله 2 ساعت کار در روز) این گفته را تکرار می‌کنند: «کار نمی‌تواند در جلد سفیدرنگش به رهایی برسد، مادامی که در جلد سیاه‌رنگش به بردگی کشیده شده است.» یا اگر معنای این جمله کاملاً روشن نیست، این جمله را هم اضافه می‌کنم: «کارگران انگلیسی نمی‌توانند از یوغ سرمایه خلاص شوند، مگر
آنکه نخست خلق ایرلند از شر استعمار بریتانیا نجات پیدا کنند.» اگر هم متهمم می‌کنید که جملات بزرگان را طوطی‌وار...

در مورد سایر مسائل هم شما گویا اصلاً حرف مرا نشنیده‌اید. به خوانندگان‌تان توضیح می‌دهید که لنین برخلاف داریوش، اصل حق ملل را فقط به طور عام قبول داشت، ولی در هر مورد مشخصی به آن عمل نمی‌کرد. لنین بر خلاف داریوش؟ آقای گرامی. چند بار بگویم که من حق خودتعیینی را به طور عام برای تمام ملل عقب‌رانده‌شده به رسمیت می‌شناسم، اما در هر مورد خاص، دفاع از جدایی‌طلبان را تابع یک‌سری محاسبات دیگر می‌دانم. این «محاسبات دیگر» را نیز لنین به دقت صورت‌بندی کرده است و آن را همچون شما تحت عنوان گنگ «منافع پرولتاریا» به حال خود رها نکرده. زیرا لنین به خوبی می‌دانست کاربرد نابه‌جای چنین حقی (یا مخالفت نابه‌جا با آن) می‌تواند چه فجایعی به بار بیاورد. به طور خلاصه «محاسبات دیگر» مارکسیسم-لنینیسم در خصوص عدم حمایت از جدایی‌طلبان عبارتند از:
الف) فقدان وجود یک جنبش ملّی خلقی. ب) سیطره‌ی روحانیت ارتجاعی بر جنبش خلقی. ج) نفوذ گسترده‌ی عمال امپریالیسم در درون صفوف خلق. د) مواردی که اعمال حق خودتعیینی برای یک ملت کوچک، منجر به برافروختن آتش یک جنگ بین‌المللی می‌شود.
این را هم بگویم که لنین برخلاف شما، نگاه همدلانه‌ای به مخالفان سیاسی‌اش داشت، زیرا در درون سنت سانترالیسم دمکراتیک رشد کرده بود. برای مثال در مورد رزا لوکزامبورگ (که همچون شما به طور عام مخالف حق ملل بود) لنین به بلشویک‌ها آموخت که اشتباه لوکزامبورگ ریشه‌ی درستی دارد و ناشی از «شرایط ویژه‌ی کنونی لهستان» است که در آن «اعمال حق ملل، یعنی جدایی واقعی» به نفع امپریالیسم تمام می‌شود. او به لنینیست‌ها آموخت که اشتباه کسانی همچون شما فقط در این است که آنچه را که به طور آمپریک در لحظه‌ی کنونی صحیح است، به یک حکم عام تبدیل می‌کنید. به خاطر همین نوع برخوردهای مبتنی بر سانترالیسم دمکراتیک است که به لنین بیش از شما اطمینان دارم.
مطمئناً شرایط خاص ایران و ملل تحت ستمش، باعث شده که شما به طور عام با حق ملل مخالفت کنید. اما متاسفانه همین رویکرد باعث شده که کلاً زیر نظریه‌ی امپریالیسم بزنید و گاهی تزهایی بدهید که فقط به درد اشتباه کردن می‌خورد. برای مثال شما می‌گویید امپریالیسم یعنی سرکوب در خارج و دمکراسی در داخل. در حالیکه تجزیه و تحلیل مناسبات ارزش نشان می‌دهد این حکم فقط در مورد دوران گسترش صدق می‌کند و ربطی به دوران امپریالیسم ندارد. سیاست امپریالیستی یعنی سرکوب در داخل و سرکوب در خارج.
این را هم روشن کنم که طبق نظریه‌ی مارکسیستی-لنینیستی، وجود مناسبات اقتصادی امپریالیستی در یک کشور لزوماً به این معنی نیست که آن کشور تجسدی از امپریالیسم است. زیرا «اوضاع و احوال مشابه در زیربنای اقتصادی، می‌تواند به نتایج کاملاً ناهمسان در روبنای سیاسی بیانجامد.» مثال عینی این وضعیت کشور ایران است که اگرچه به لحاظ اقتصادی به بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری گذار کرده است، اما به لحاظ سیاسی-نظامی معرّف یک دولت امپریالیستی نیست و نمی‌تواند «سرکوب خارجی» انجام بدهد. آنقدر انصاف دارم که ببینم شرکت در جنگ سوریه و عراق به معنای «سرکوب ملت‌های خارجی» نبود. اما شما هم باید چشمتان را روی سرکوب داخلی باز کنید. یعنی باید نفی «حقوق شهروندی درداخل» و گسترش ابعاد آن را ببینید و به گذار «کمیت به کیفیت» اذعان کنید؛ چه در ایران، چه در آمریکا. وگرنه چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه دشمن هم باشیم، ولو دشمنانی که به یکدیگر احترام می‌گذارند؛ یا دست‌کم یک طرف (من) به دیگری (شما) احترام می‌گذارد.
متأسفانه شما حرف مرا عوض می‌کنید تا بتوانید با خیال راحت نفی‌اش کنید. می‌گویید «داریوش به نابود کردن بورژوازی باور ندارد.» می‌گویید: «نهایت چشم‌انداز داریوش رسیدن به حقوق شهروندی است.» آقای شفیق گرامی! خودتان هم معترفید که پیروانی دارید که بسیاری از حرف‌های شما را (ولو بدون استدلال) می‌پذیرند. پس باید بسیار مسئولانه‌تر سخن بگویید. اینکه نهایت افق دید من چیست، فقط به این مربوط است که تا کجا پیشرفته‌ام و چه موانعی در برابرم قرار دارند! شما مختارید که به ابرها خیره شوید و موانع را نبینید. این به خودتان مربوط است. اما تا جایی که به مبارزه‌ی طبقاتی مربوط می‌شود، باید موانع را دید. از این روست که مارکسیست-لنینیست‌ها خطاب به آنارشیست‌هایی که همه‌ی وجوه رهایی را در همین لحظه می‌خواهند (من‌جمله 2 ساعت کار در روز) این گفته را تکرار می‌کنند: «کار نمی‌تواند در جلد سفیدرنگش به رهایی برسد، مادامی که در جلد سیاه‌رنگش به بردگی کشیده شده است.» یا اگر معنای این جمله کاملاً روشن نیست، این جمله را هم اضافه می‌کنم: «کارگران انگلیسی نمی‌توانند از یوغ سرمایه خلاص شوند، مگر
آنکه نخست خلق ایرلند از شر استعمار بریتانیا نجات پیدا کنند.» اگر هم متهمم می‌کنید که جملات بزرگان را طوطی‌وار تکرار می‌کنم به شما می‌گویم: «کارگر تهرانی نمی‌تواند خواستار روزی 2 ساعت کار باشد، مادامی که کارگر کورد همچون حیوانی چهارپا مجبور به کول‌بری است. همه‌ی وجوه رهایی در همین لحظه قابل تحقق نیستند. مطالبات آنارشیستی‌تان را کنار بگذارید. به جای این قبیل سیاست‌ها طبق اصول سانترالیسم دمکراتیک عمل کنید.» اگر باز هم متوجه منظورم نمی‌شوید، قاعدتاً ادامه دادن به این بحث بی‌فایده است و هیچ نتیجه‌ای از آن حاصل نمی‌شود.

با احترام

Read More
  Attachments
  1. داریوش. ک.

وانگهی حتی اگر بخواهیم از «برخوردار شدن» حرف بزنیم، باز هم استدلال شما در مورد صندلی‌ها ربطی به بحث کنونی ندارد. زیرا اگر لطف بفرمایید و به حرف‌های من گوش دهید، دارم درباره‌ی کالاهای ناهمسان با شما حرف می‌زنم. یعنی برای مثال در مورد «صنعت» فوق‌پیشرفته نفت با 150 هزار نفر کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در مقایسه با مجموع «شاخه»‌های عقب‌مانده‌ای همچون تولید فرش دست‌باف و پسته‌چینی و بسته‌بندی و سبزی‌پاک‌کنی و تفکیک زباله و بلوک‌زنی و غیره و ذلک با چند میلیون نفر نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا) نوشته‌ام.
اگر بخواهیم در مورد «برخوردار شدن» در دو مرحله گسترش و امپریالیسم صحبت کنیم، مطمئناً در هر دو مرحله صنعت نفت بیشتر «برخوردار» می‌شود، اگرچه کمتر «تولید» است. اما این دو مرحله حاوی تفاوتی اساسی هستند: در مرحله‌ی گسترش میزان «برخوردار شدن» صنعت نفت، بیش از میزان «برخوردار شدن» آن در مرحله‌ی امپریالیسم است. زیرا در مرحله‌ی گسترش، شاخه‌های عقب‌مانده به سادگی دچار جریان خروجی ارزش می‌شوند و کار مجرد بیشتری را به صنعت فوق‌پیشرفته واگذار می‌کنند. به همین خاطر است که در این مرحله، سرمایه‌داران شاخه‌های عقب‌مانده مجبور می‌شوند بنیاد تکنیکی و سازمان فنی تولیدشان را بهبود بخشند تا در جریان رقابت بتوانند خود را حفظ کنند. به همین دلیل است که این مرحله را «گسترش» می‌نامند. زیرا تحت فشار رقابت، تمامی شاخه‌ها کمابیش مجبور می‌شوند تبعیت واقعی کار از سرمایه را با استفاده از ماشین‌آلات پیشرفته‌تر تحقق ببخشند. بدین ترتیب سرمایه در تمام شاخه‌ها «گسترش» می‌یابد.
اما در مرحله‌ی امپریالیسم، «برخورداری بیشتر» صنعت فوق‌پیشرفته در مجموع کاهش می‌یابد. (البته لزوماً در تمامی شرایط از بین نمی‌رود، بلکه در بعضی موارد به درجاتی کاهش می‌یابد و در برخی موارد کاملاً از بین می‌رود.( زیرا تحت تأثیر انحصارات، جریان خروج ارزش از شاخه‌های عقب‌مانده کمتر می‌شود. در نتیجه سرمایه‌داران این شاخه‌ها مجبور نمی‌شوند زیر فشار رقابت به ماشین‌آلات پیشرفته متوسل شوند. بلکه در پسِ دیوارهای حمایتی، به طور گسترده و بر همان بنیاد فنی سابق کارشان را ادامه می‌دهند. به همین دلیل است که این عصر بر خلاف عصر «گسترش» با عناوینی همچون «گندیدگی مناسبات توزیع» و «انسداد رشد نیروهای مولد» شناخته می‌شود - البته نیروهای مولد همچنان رشد می‌کنند، ولی به نحو ناموزون‌تر از قبل. یعنی شاخه‌های پیشرفته باز هم تکامل می‌یابند تا بتوانند بازارهای جهانی را تسخیر کنند، ولی شاخه‌های عقب‌مانده واپس می‌روند تا بتوانند کار زنده‌ی بیشتری را جذب نمایند.
شما هیچ کدام از این مناسبات را نه می‌بینید و نه می‌خواهید که ببینید. فقط به صندلی‌هایتان استناد می‌کنید تا این را به اثبات برسانید که نظریه‌ی امپریالیسم لنین نادرست بود. اما آقای گرامی. نظام تولید سرمایه‌داری با غنای بی‌پایان محصولاتش شناخته می‌شود. پس بهتر است که این غنا و تنوع و چندگانگی حوزه‌های تولید را در نظر داشته باشید؛ بعدش لنین را متهم کنید که نظریه‌ی نامربوطی داده. به جز لنین، حتی خود مارکس هم به این موضوع اشاره کرده است که الگوی «برخوردار شدن» در حوزه‌های ناهمسان تولید، با آن چیزی که شما در مورد کالاهای همسان (صندلی‌ها) گفتید تفاوت دارد.
طبق توضیحات مارکس درباره‌ی اجاره‌بهای ارضی، به طور معمول سود فوق‌العاده‌ای که در درون یک حوزه‌ی تولید به چنگ می‌آید، محرک انتقال تکنولوژی‌های تولید به بنگاه‌های عقب‌مانده می‌شود. اما این حکم در مورد سود فوق‌العاده‌ی یک حوزه نسبت به حوزه‌ی دیگر صادق نیست. در مورد اخیر، سود فوق‌العاده موجب کوچ سرمایه میان حوزه‌های مختلف می‌شود و بدین ترتیب است که نرخ سود عمومی همتراز می‌شود. اما اگر سرمایه با نیرویی بیگانه مواجه شود، این همترازسازی میان حوزه‌های مختلف مختل می‌شود. (مارکس، جلد سه، فصل چهل‌وپنج) در عصر امپریالیسم انحصارات جلوی این کوچ دائمی را می‌گیرند و روابطی را به وجود می‌آورند که در خطوط بالا توضیح‌شان دادم. البته اساس این ادعاها به هیچ وجه دگم‌های عارفانه نیست؛ بلکه مبتنی بر تجزیه و تحلیل انبوهی از داده‌هاست که برای مثال نشان می‌دهند شاخه‌ی فوق‌پیشرفته‌ی سیگارسازی ایران، به جای آنکه به قول شما «بیشتر برخوردار شود» دچار جریان خروجی ارزش است؛ یا کارخانه‌های بالای 50 نفر صنایع غذایی با ترکیب ارگانیک فوق‌العاده پایین، به جای آنکه «کمتر برخوردار شوند» با جریان ورودی ارزش از سایر شاخه‌ها تغذیه می‌شوند. و در همین حال ترکیب ارگانیک صنعت پتروشیمی سر به فلک می‌کشد و همچنان بالا می‌رود. اگر بخواهید این داده‌ها و تحلیل‌های واقع‌گرایانه را بخوانید، برایتان می‌فرستم. گرچه راستش را بخواهید شک پیدا کرده‌ام که آیا واقعاً گوش شنوایی دارید...

وانگهی حتی اگر بخواهیم از «برخوردار شدن» حرف بزنیم، باز هم استدلال شما در مورد صندلی‌ها ربطی به بحث کنونی ندارد. زیرا اگر لطف بفرمایید و به حرف‌های من گوش دهید، دارم درباره‌ی کالاهای ناهمسان با شما حرف می‌زنم. یعنی برای مثال در مورد «صنعت» فوق‌پیشرفته نفت با 150 هزار نفر کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در مقایسه با مجموع «شاخه»‌های عقب‌مانده‌ای همچون تولید فرش دست‌باف و پسته‌چینی و بسته‌بندی و سبزی‌پاک‌کنی و تفکیک زباله و بلوک‌زنی و غیره و ذلک با چند میلیون نفر نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا) نوشته‌ام.
اگر بخواهیم در مورد «برخوردار شدن» در دو مرحله گسترش و امپریالیسم صحبت کنیم، مطمئناً در هر دو مرحله صنعت نفت بیشتر «برخوردار» می‌شود، اگرچه کمتر «تولید» است. اما این دو مرحله حاوی تفاوتی اساسی هستند: در مرحله‌ی گسترش میزان «برخوردار شدن» صنعت نفت، بیش از میزان «برخوردار شدن» آن در مرحله‌ی امپریالیسم است. زیرا در مرحله‌ی گسترش، شاخه‌های عقب‌مانده به سادگی دچار جریان خروجی ارزش می‌شوند و کار مجرد بیشتری را به صنعت فوق‌پیشرفته واگذار می‌کنند. به همین خاطر است که در این مرحله، سرمایه‌داران شاخه‌های عقب‌مانده مجبور می‌شوند بنیاد تکنیکی و سازمان فنی تولیدشان را بهبود بخشند تا در جریان رقابت بتوانند خود را حفظ کنند. به همین دلیل است که این مرحله را «گسترش» می‌نامند. زیرا تحت فشار رقابت، تمامی شاخه‌ها کمابیش مجبور می‌شوند تبعیت واقعی کار از سرمایه را با استفاده از ماشین‌آلات پیشرفته‌تر تحقق ببخشند. بدین ترتیب سرمایه در تمام شاخه‌ها «گسترش» می‌یابد.
اما در مرحله‌ی امپریالیسم، «برخورداری بیشتر» صنعت فوق‌پیشرفته در مجموع کاهش می‌یابد. (البته لزوماً در تمامی شرایط از بین نمی‌رود، بلکه در بعضی موارد به درجاتی کاهش می‌یابد و در برخی موارد کاملاً از بین می‌رود.( زیرا تحت تأثیر انحصارات، جریان خروج ارزش از شاخه‌های عقب‌مانده کمتر می‌شود. در نتیجه سرمایه‌داران این شاخه‌ها مجبور نمی‌شوند زیر فشار رقابت به ماشین‌آلات پیشرفته متوسل شوند. بلکه در پسِ دیوارهای حمایتی، به طور گسترده و بر همان بنیاد فنی سابق کارشان را ادامه می‌دهند. به همین دلیل است که این عصر بر خلاف عصر «گسترش» با عناوینی همچون «گندیدگی مناسبات توزیع» و «انسداد رشد نیروهای مولد» شناخته می‌شود - البته نیروهای مولد همچنان رشد می‌کنند، ولی به نحو ناموزون‌تر از قبل. یعنی شاخه‌های پیشرفته باز هم تکامل می‌یابند تا بتوانند بازارهای جهانی را تسخیر کنند، ولی شاخه‌های عقب‌مانده واپس می‌روند تا بتوانند کار زنده‌ی بیشتری را جذب نمایند.
شما هیچ کدام از این مناسبات را نه می‌بینید و نه می‌خواهید که ببینید. فقط به صندلی‌هایتان استناد می‌کنید تا این را به اثبات برسانید که نظریه‌ی امپریالیسم لنین نادرست بود. اما آقای گرامی. نظام تولید سرمایه‌داری با غنای بی‌پایان محصولاتش شناخته می‌شود. پس بهتر است که این غنا و تنوع و چندگانگی حوزه‌های تولید را در نظر داشته باشید؛ بعدش لنین را متهم کنید که نظریه‌ی نامربوطی داده. به جز لنین، حتی خود مارکس هم به این موضوع اشاره کرده است که الگوی «برخوردار شدن» در حوزه‌های ناهمسان تولید، با آن چیزی که شما در مورد کالاهای همسان (صندلی‌ها) گفتید تفاوت دارد.
طبق توضیحات مارکس درباره‌ی اجاره‌بهای ارضی، به طور معمول سود فوق‌العاده‌ای که در درون یک حوزه‌ی تولید به چنگ می‌آید، محرک انتقال تکنولوژی‌های تولید به بنگاه‌های عقب‌مانده می‌شود. اما این حکم در مورد سود فوق‌العاده‌ی یک حوزه نسبت به حوزه‌ی دیگر صادق نیست. در مورد اخیر، سود فوق‌العاده موجب کوچ سرمایه میان حوزه‌های مختلف می‌شود و بدین ترتیب است که نرخ سود عمومی همتراز می‌شود. اما اگر سرمایه با نیرویی بیگانه مواجه شود، این همترازسازی میان حوزه‌های مختلف مختل می‌شود. (مارکس، جلد سه، فصل چهل‌وپنج) در عصر امپریالیسم انحصارات جلوی این کوچ دائمی را می‌گیرند و روابطی را به وجود می‌آورند که در خطوط بالا توضیح‌شان دادم. البته اساس این ادعاها به هیچ وجه دگم‌های عارفانه نیست؛ بلکه مبتنی بر تجزیه و تحلیل انبوهی از داده‌هاست که برای مثال نشان می‌دهند شاخه‌ی فوق‌پیشرفته‌ی سیگارسازی ایران، به جای آنکه به قول شما «بیشتر برخوردار شود» دچار جریان خروجی ارزش است؛ یا کارخانه‌های بالای 50 نفر صنایع غذایی با ترکیب ارگانیک فوق‌العاده پایین، به جای آنکه «کمتر برخوردار شوند» با جریان ورودی ارزش از سایر شاخه‌ها تغذیه می‌شوند. و در همین حال ترکیب ارگانیک صنعت پتروشیمی سر به فلک می‌کشد و همچنان بالا می‌رود. اگر بخواهید این داده‌ها و تحلیل‌های واقع‌گرایانه را بخوانید، برایتان می‌فرستم. گرچه راستش را بخواهید شک پیدا کرده‌ام که آیا واقعاً گوش شنوایی دارید و به این کلمات دقت می‌کنید یا نه؟
...

Read More
  Attachments
  1. داریوش. ک.

آقای شفیق گرامی
ممنون از پاسخ‌تان
سعی می‌کنم راجع به مهم‌ترین مسائل حرف بزنم تا دچار تنوع موضوعات نشویم. اما اجازه دهید پیش از هر چیز در مورد مقدمه‌ای که بر این بحث نوشته‌اید، موضع خودم را بگویم. شما نوشته‌اید: «مجادله‌ی حاضر ... از اهمیتی متفاوت در تبیین هویت کمونیستی و روشن شدن چشم‌اندازهای برنامه‌ای و مسائل مربوط به تاکتیک و استراتژی برخوردار است.» تا جایی که بنده در یک طرف مجادله قرار گرفته‌ام و به من مربوط است، «تبیین هویت کمونیستی» به‌هیچ‌وجه موضوعیتی ندارد و بحثی انحرافی است. زیرا کمونیسم هرگز نوعی «سیاست هویت» نبوده و نیست. بلکه یک نوع خاص سازمان‌دهی اجتماعی است که خصلت انقلابی دارد و متشکل از خلق به رهبری پرولتاریا تحت اصول مشخص است. به باورم مادامی که چنین مناسباتی وجود ندارند، «کمونیست بودن» هیچ تفاوت معنایی‌ای با کاپیتالیست بودن یا امپریالیست بودن ندارد. زیرا بعید می‌دانم «کمونیست» صفتی فردی باشد؛ درست همان‌طور که «شرجی» صفت یک منطقه‌ی آب‌وهوایی است، نه صفت یک فرد. البته هیچ مشکلی با این موضوع ندارم که پس از این مجادله، چه هویتی به من نسبت داده خواهد شد: چپ، راست، رفیق یا نارفیق. در لحظه‌ی کنونی، نه من عضو سازمانی کمونیستی هستم و نه شما. البته امیدوارم در آینده اوضاع به همین منوال باقی نماند و هر دو موفق شویم که جزئی از سازمان‌های کمونیستی باشیم. فعلاً که چنین سازمانی وجود ندارد. پس بهتر است خود و دیگران را با «هویت» نفریبیم. لذا به عنوان یکی از طرف‌های بحث درخواست دارم مقدمه‌ی پست را اینگونه تصحیح کنید: « مجادله‌ی حاضر ... از اهمیتی متفاوت در روشن شدن چشم‌اندازهای برنامه‌ای و مسائل مربوط به تاکتیک و استراتژی کمونیستی برخوردار است.»
دومین مسأله به بحث شما راجع به نظریه‌ی ارزش برمی‌گردد. شما نوشته‌اید: «آن چیزی که داریوش در مورد صنعت فوق‌پیشرفته مبنی بر برخورداری‌اش از "اضافه ارزش پائین" طرح می کند حکمی است نادرست. این بسیار بدیهی است که کارخانه‌ای که با 10 کارگر در یک روز کاری 100 صندلی تولید می کند، در قیاس با کارخانه‌ای که همان میزان صندلی را با 100 کارگر تولید می‌کند از ارزش اضافه نسبی بیشتر و نه کمتری برخوردار می شود.» و در ادامه توضیحاتی آورده‌اید که در مورد صندلی‌ها یا هر نوع کالاهای همسان دیگر به طور مشروط (و نه عام) درست است. اما با کمال احترام کل بحث‌تان تقریباً هیچ ربطی به موضوع ندارد. زیرا این بحث راجع به کالاهای همسان در شرایط مورد نظر شما نیست.
اگر لطف کنید و با دقت بیشتری کامنت مرا بخوانید، چنین نوشته‌ام: «یک صنعت فوق‌پیشرفته با تعداد اندکی کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در کنار حجم بزرگی از شاخه‌های تولید عقب‌مانده با تعداد فراوانی نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا).» در ادبیات اقتصادی «یک صنعت» در مورد مجموعه کارخانه‌هایی به کار می‌رود که تولیدات‌شان کمابیش حول یک نیاز مشخص سازماندهی شده است. مثلاً «صنعت نفت» یا «صنعت برق» یا «صنعت ساختمان». از سوی دیگر «شاخه‌ی تولید» نیز اشاره به مجموعه کارخانه‌هایی دارد که یک نوع کالا تولید می‌کنند. برای مثال «صنعت برق» تقسیم می‌شود به شاخه‌هایی همچون «ساخت خطوط انتقال» و «شبکه‌سازی» و «تولید برق» و غیره و غیره. بنابراین اگر قائل به ذره‌ای احترام برای من باشید، باید سخنم را بشنوید: در جمله‌ی مربوطه دارم از تولید انواع مختلف کالا حرف می‌زنم؛ نه از تولید یک نوع کالا. وانگهی باز هم اگر کمی (فقط کمی) به سخنان من توجه کرده باشید، برایتان روشن خواهد شد که در مورد «برخورداری از اضافه‌ارزش نسبی» حرفی نزده‌ام؛ بلکه در مورد «تولید اضافه‌ارزش» حرف زده‌ام.
در مورد کالاهای همسان، واضح است که کارخانه‌ی پیشرفته از «اضافه‌ارزش بیشتری» «برخوردار» می‌‌شود؛ اما حتی در اینجا هم «برخورداری بیشتر» کارخانه‌ی پیشرفته‌، ناشی از آن است که کارگران مرکز عقب‌مانده در مجموع، اضافه‌ارزش بیشتری «تولید» کرده‌اند و «تولید» اضافه‌ارزش در مرکز پیشرفته کمتر بوده است . البته اگر بخواهیم بر اساس مثال شما پیش برویم این مناسبات چندان قابل فهم نیستند. زیرا تفاوت میان 100 کارگر مرکز عقب‌مانده با 10 کارگر مرکز پیشرفته چندان زیاد نیست. اما اگر به جهان واقعی توجه کنیم، راحت‌تر می‌توان این را فهمید. برای مثال در صنعت ساختمان ایران، مجموع کارگران شرکت‌های پیشرفته‌ای همچون کیسون، شرکت بین‌المللی خانه‌سازی ایران و شرکت آ.اس.پ. چیزی حدود 3000 نفر است. مابقی 2 میلیون نفر کارگر ساختمانی ایران در مراکز تولید عقب‌مانده و فوق‌عقب‌مانده فعالیت می‌کنند. هرچقدر هم که «اضافه‌ارزش نسبی» تولیدشده‌ی آن 3 هزار نفر کارگر زیاد باشد، «اضافه‌ارزش» تولیدشده‌ی 2 میلیون کارگر در مجموع بیشتر خواهد بود. البته مطمئناً سه شرکت نامبرده از سود...

آقای شفیق گرامی
ممنون از پاسخ‌تان
سعی می‌کنم راجع به مهم‌ترین مسائل حرف بزنم تا دچار تنوع موضوعات نشویم. اما اجازه دهید پیش از هر چیز در مورد مقدمه‌ای که بر این بحث نوشته‌اید، موضع خودم را بگویم. شما نوشته‌اید: «مجادله‌ی حاضر ... از اهمیتی متفاوت در تبیین هویت کمونیستی و روشن شدن چشم‌اندازهای برنامه‌ای و مسائل مربوط به تاکتیک و استراتژی برخوردار است.» تا جایی که بنده در یک طرف مجادله قرار گرفته‌ام و به من مربوط است، «تبیین هویت کمونیستی» به‌هیچ‌وجه موضوعیتی ندارد و بحثی انحرافی است. زیرا کمونیسم هرگز نوعی «سیاست هویت» نبوده و نیست. بلکه یک نوع خاص سازمان‌دهی اجتماعی است که خصلت انقلابی دارد و متشکل از خلق به رهبری پرولتاریا تحت اصول مشخص است. به باورم مادامی که چنین مناسباتی وجود ندارند، «کمونیست بودن» هیچ تفاوت معنایی‌ای با کاپیتالیست بودن یا امپریالیست بودن ندارد. زیرا بعید می‌دانم «کمونیست» صفتی فردی باشد؛ درست همان‌طور که «شرجی» صفت یک منطقه‌ی آب‌وهوایی است، نه صفت یک فرد. البته هیچ مشکلی با این موضوع ندارم که پس از این مجادله، چه هویتی به من نسبت داده خواهد شد: چپ، راست، رفیق یا نارفیق. در لحظه‌ی کنونی، نه من عضو سازمانی کمونیستی هستم و نه شما. البته امیدوارم در آینده اوضاع به همین منوال باقی نماند و هر دو موفق شویم که جزئی از سازمان‌های کمونیستی باشیم. فعلاً که چنین سازمانی وجود ندارد. پس بهتر است خود و دیگران را با «هویت» نفریبیم. لذا به عنوان یکی از طرف‌های بحث درخواست دارم مقدمه‌ی پست را اینگونه تصحیح کنید: « مجادله‌ی حاضر ... از اهمیتی متفاوت در روشن شدن چشم‌اندازهای برنامه‌ای و مسائل مربوط به تاکتیک و استراتژی کمونیستی برخوردار است.»
دومین مسأله به بحث شما راجع به نظریه‌ی ارزش برمی‌گردد. شما نوشته‌اید: «آن چیزی که داریوش در مورد صنعت فوق‌پیشرفته مبنی بر برخورداری‌اش از "اضافه ارزش پائین" طرح می کند حکمی است نادرست. این بسیار بدیهی است که کارخانه‌ای که با 10 کارگر در یک روز کاری 100 صندلی تولید می کند، در قیاس با کارخانه‌ای که همان میزان صندلی را با 100 کارگر تولید می‌کند از ارزش اضافه نسبی بیشتر و نه کمتری برخوردار می شود.» و در ادامه توضیحاتی آورده‌اید که در مورد صندلی‌ها یا هر نوع کالاهای همسان دیگر به طور مشروط (و نه عام) درست است. اما با کمال احترام کل بحث‌تان تقریباً هیچ ربطی به موضوع ندارد. زیرا این بحث راجع به کالاهای همسان در شرایط مورد نظر شما نیست.
اگر لطف کنید و با دقت بیشتری کامنت مرا بخوانید، چنین نوشته‌ام: «یک صنعت فوق‌پیشرفته با تعداد اندکی کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در کنار حجم بزرگی از شاخه‌های تولید عقب‌مانده با تعداد فراوانی نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا).» در ادبیات اقتصادی «یک صنعت» در مورد مجموعه کارخانه‌هایی به کار می‌رود که تولیدات‌شان کمابیش حول یک نیاز مشخص سازماندهی شده است. مثلاً «صنعت نفت» یا «صنعت برق» یا «صنعت ساختمان». از سوی دیگر «شاخه‌ی تولید» نیز اشاره به مجموعه کارخانه‌هایی دارد که یک نوع کالا تولید می‌کنند. برای مثال «صنعت برق» تقسیم می‌شود به شاخه‌هایی همچون «ساخت خطوط انتقال» و «شبکه‌سازی» و «تولید برق» و غیره و غیره. بنابراین اگر قائل به ذره‌ای احترام برای من باشید، باید سخنم را بشنوید: در جمله‌ی مربوطه دارم از تولید انواع مختلف کالا حرف می‌زنم؛ نه از تولید یک نوع کالا. وانگهی باز هم اگر کمی (فقط کمی) به سخنان من توجه کرده باشید، برایتان روشن خواهد شد که در مورد «برخورداری از اضافه‌ارزش نسبی» حرفی نزده‌ام؛ بلکه در مورد «تولید اضافه‌ارزش» حرف زده‌ام.
در مورد کالاهای همسان، واضح است که کارخانه‌ی پیشرفته از «اضافه‌ارزش بیشتری» «برخوردار» می‌‌شود؛ اما حتی در اینجا هم «برخورداری بیشتر» کارخانه‌ی پیشرفته‌، ناشی از آن است که کارگران مرکز عقب‌مانده در مجموع، اضافه‌ارزش بیشتری «تولید» کرده‌اند و «تولید» اضافه‌ارزش در مرکز پیشرفته کمتر بوده است . البته اگر بخواهیم بر اساس مثال شما پیش برویم این مناسبات چندان قابل فهم نیستند. زیرا تفاوت میان 100 کارگر مرکز عقب‌مانده با 10 کارگر مرکز پیشرفته چندان زیاد نیست. اما اگر به جهان واقعی توجه کنیم، راحت‌تر می‌توان این را فهمید. برای مثال در صنعت ساختمان ایران، مجموع کارگران شرکت‌های پیشرفته‌ای همچون کیسون، شرکت بین‌المللی خانه‌سازی ایران و شرکت آ.اس.پ. چیزی حدود 3000 نفر است. مابقی 2 میلیون نفر کارگر ساختمانی ایران در مراکز تولید عقب‌مانده و فوق‌عقب‌مانده فعالیت می‌کنند. هرچقدر هم که «اضافه‌ارزش نسبی» تولیدشده‌ی آن 3 هزار نفر کارگر زیاد باشد، «اضافه‌ارزش» تولیدشده‌ی 2 میلیون کارگر در مجموع بیشتر خواهد بود. البته مطمئناً سه شرکت نامبرده از سود فوق‌العاده «برخوردار» خواهند شد. ولی پیش از بحث «برخوردار شدن» ما داریم از «تولید کردن» حرف می‌زنیم. پس در اینجا یک مرکز تولید فوق‌پیشرفته (با اضافه‌ارزش پایین) و تعداد فراوانی مرکز تولید عقب‌مانده (با اضافه‌ارزش بالا) وجود دارد.
...

Read More
  Attachments
  1. بهمن شفیق

ادامه 2...
بنا بر این بحث شما مبنی بر به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت به طور کلی در بهترین حالت بحثی است اسکولاستیک. در جهان مشخص و پیش روی ما و در لحظه حاضر این بحث چیزی جز مشروعیت بخشیدن به طور کلی به انواع ارتجاع محلی نیست که تماما در چهارچوب طرحها و برنامه های همان امپریالیسم مورد نظر شما قرار دارند. بگذارید ارتش سرخ کمونیستی خاورمیانه این ارتجاع را در هم بکوبد، آنگاه در مورد این مسأله بهتر می توان صحبت کرد. بگذارید کارگران مهاجر افغانستانی و کارگران فارس و بلوچ و عرب مشترکا دست بورژوازی را از قدرت قطع کنند و دولت خود را تشکیل دهند، آنگاه اتحاد داوطلبانه جمهوریهای سوسیالیستی در خاورمیانه بزرگ سوسیالیستی معنائی کاملا متفاوت خواهد یافت. تا آن زمان مسأله اصلی نه دفاع فرزانه وار از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، بلکه در هم کوبیدن همه این تشبثات ارتجاعی و خونبار است و لاغیر.
از اینها که بگذریم شما بحثهائی را هم درباره انباشت سرمایه در دوران امپریالیسم به میان کشیده اید که به لحاظ نظری از همان دیدگاه نادرست "بالاترین مرحله" سرمایه داری ناشی می شوند که در یادداشت قبلی هم اشاره کردم فقط دیدگاهی برای تعیین بالا و پائین بودن سطح تکامل سرمایه داری نبود بلکه مؤلفه هایی را هم در خود داشت که رکود و گندیدگی و طفیلی بودن سرمایه داری و کاهش امکان انباشت سرمایه هم اجزاء جدائی ناپذیر این تلقی از امپریالیسم را تشکیل می دادند و شما نیز بر مبنای همان دیدگاه واقعیتهای صد سال اخیر و رشد سرسام آور بارآوری تولید و انباشت حیرت آور سرمایه را به ناموزونی توسعه سرمایه داری نسبت می دهید و این حکم عجیب را صادر می کنید که انباشت شتابان نتیجه "یک صنعت فوق‌پیشرفته با تعداد اندکی کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در کنار حجم بزرگی از شاخه‌های تولید عقب‌مانده با تعداد فراوانی نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا)" است.
مقدمتا بگویم که ما بحث گسترش رشته های تولیدی کاربر در دوره های بحرانی و به عنوان یکی از راههای غلبه بر بحران را سالها پیش و در جریان بحران اقتصادی جهانی طرح کردیم. این نیز پدیده ای متعلق به دوران امپریالیسم نیست و پیش از آن نیز بوده است. اما آن چیزی که شما در مورد صنعت فوق پیش رفته مبنی بر برخورداری اش از "اضافه ارزش پائین" طرح می کنید حکمی است نادرست. این بسیار بدیهی است که کارخانه ای که با 10 کارگر در یک روز کاری 100 صندلی تولید می کند در قیاس با کارخانه ای که همان میزان صندلی را با 100 کارگر تولید می کند از ارزش اضافه نسبی بیشتر و نه کمتری برخوردار می شود. حتی پیش از ورود صندلی ها به بازار و تعیین قیمت فروش بر مبنای نیروی کار اجتماعا لازم نیز، سرمایه دار صاحب این کارخانه هزینه بسیار کمتری را صرف پرداخت دستمزد به کارگران کرده است و از امکان بهره برداری از سود بیشتری برخوردار است. دقیقا همین نیز دلیل حرکت هر سرمایه داری به سمت نوآوری و بالا بردن بازدهی کار است. ارزش اضافه کارخانه با بارآوری کمتر بالاتر از کارخانه اول نیست، پائین تر است. آنچه در بازار و در جریان تعیین قیمت اتفاق می افتد این است که با کاهش زمان کار اجتماعا لازم تولید صندلی توسط کارخانه اول، بهای فروش صندلی در حدی تعیین می شود که برای کارخانه با بازدهی بیشتر بالای ارزش صندلی قرار دارد و برای کارخانه با بازدهی پائین تر پائین ارزش واقعی صندلی. این مکانیسم انتقال بخشی از ارزش از کارخانه با بارآوری کمتر به کارخانه با بارآوری بالاتر، از رشته کمتر مولد به رشته بیشتر مولد و از کشوری با بارآوری پائین تر به کشوری با بارآوری بالاتر است. و این نیز همیشه در سرمایه داری عمل کرده است و مختص به دوران امپریالیسم نیست. مهم تر این که این هیچ ربطی به "گسترش سرکوب و نقض موازین دمکراتیک" در داخل و خارج در دوران امپریالیسم ندارد. بورژوازی آلمان و انگلستان برای انتقال ارزش اضافه تولید شده در ایران و مصر و برزیل به آلمان کمترین نیازی به گسترش سرکوب در انگلستان و آلمان ندارند. مضاف بر این که این انتقال ارزش از کشوری معین به کشوری دیگر مختص به کشورهای پیرامونی هم نیست و در درون خود کشورهای پیشرفته سرمایه داری نیز واقع می شود و بیلان به شدت منفی تجاری آمریکا در مقابل آلمان بهترین شاهد این انتقال است. تا جائی که به کشورهای پیرامونی بر می گردد، لنین انقلابی علیرغم اشتباهات نظری اش در ارزیابی از امپریالیسم در جهان واقع به خوبی به این واقف بود که اتفاقا این مافوق سود نه برای گسترش سرکوب در کشور امپریالیستی بلکه برای توزیع بخشی از آن در میان کارگران و باصطلاح خریدن اشرافیت کارگری به کار می رود. ما بازاء سیاسی آن نیز مشارکت دادن بیشتر چنین کارگرانی در اداره دولت است و نه سرکوب بیشتر. در اینجا اتفاقا این گسستی است در اندیشه...

ادامه 2...
بنا بر این بحث شما مبنی بر به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت به طور کلی در بهترین حالت بحثی است اسکولاستیک. در جهان مشخص و پیش روی ما و در لحظه حاضر این بحث چیزی جز مشروعیت بخشیدن به طور کلی به انواع ارتجاع محلی نیست که تماما در چهارچوب طرحها و برنامه های همان امپریالیسم مورد نظر شما قرار دارند. بگذارید ارتش سرخ کمونیستی خاورمیانه این ارتجاع را در هم بکوبد، آنگاه در مورد این مسأله بهتر می توان صحبت کرد. بگذارید کارگران مهاجر افغانستانی و کارگران فارس و بلوچ و عرب مشترکا دست بورژوازی را از قدرت قطع کنند و دولت خود را تشکیل دهند، آنگاه اتحاد داوطلبانه جمهوریهای سوسیالیستی در خاورمیانه بزرگ سوسیالیستی معنائی کاملا متفاوت خواهد یافت. تا آن زمان مسأله اصلی نه دفاع فرزانه وار از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، بلکه در هم کوبیدن همه این تشبثات ارتجاعی و خونبار است و لاغیر.
از اینها که بگذریم شما بحثهائی را هم درباره انباشت سرمایه در دوران امپریالیسم به میان کشیده اید که به لحاظ نظری از همان دیدگاه نادرست "بالاترین مرحله" سرمایه داری ناشی می شوند که در یادداشت قبلی هم اشاره کردم فقط دیدگاهی برای تعیین بالا و پائین بودن سطح تکامل سرمایه داری نبود بلکه مؤلفه هایی را هم در خود داشت که رکود و گندیدگی و طفیلی بودن سرمایه داری و کاهش امکان انباشت سرمایه هم اجزاء جدائی ناپذیر این تلقی از امپریالیسم را تشکیل می دادند و شما نیز بر مبنای همان دیدگاه واقعیتهای صد سال اخیر و رشد سرسام آور بارآوری تولید و انباشت حیرت آور سرمایه را به ناموزونی توسعه سرمایه داری نسبت می دهید و این حکم عجیب را صادر می کنید که انباشت شتابان نتیجه "یک صنعت فوق‌پیشرفته با تعداد اندکی کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در کنار حجم بزرگی از شاخه‌های تولید عقب‌مانده با تعداد فراوانی نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا)" است.
مقدمتا بگویم که ما بحث گسترش رشته های تولیدی کاربر در دوره های بحرانی و به عنوان یکی از راههای غلبه بر بحران را سالها پیش و در جریان بحران اقتصادی جهانی طرح کردیم. این نیز پدیده ای متعلق به دوران امپریالیسم نیست و پیش از آن نیز بوده است. اما آن چیزی که شما در مورد صنعت فوق پیش رفته مبنی بر برخورداری اش از "اضافه ارزش پائین" طرح می کنید حکمی است نادرست. این بسیار بدیهی است که کارخانه ای که با 10 کارگر در یک روز کاری 100 صندلی تولید می کند در قیاس با کارخانه ای که همان میزان صندلی را با 100 کارگر تولید می کند از ارزش اضافه نسبی بیشتر و نه کمتری برخوردار می شود. حتی پیش از ورود صندلی ها به بازار و تعیین قیمت فروش بر مبنای نیروی کار اجتماعا لازم نیز، سرمایه دار صاحب این کارخانه هزینه بسیار کمتری را صرف پرداخت دستمزد به کارگران کرده است و از امکان بهره برداری از سود بیشتری برخوردار است. دقیقا همین نیز دلیل حرکت هر سرمایه داری به سمت نوآوری و بالا بردن بازدهی کار است. ارزش اضافه کارخانه با بارآوری کمتر بالاتر از کارخانه اول نیست، پائین تر است. آنچه در بازار و در جریان تعیین قیمت اتفاق می افتد این است که با کاهش زمان کار اجتماعا لازم تولید صندلی توسط کارخانه اول، بهای فروش صندلی در حدی تعیین می شود که برای کارخانه با بازدهی بیشتر بالای ارزش صندلی قرار دارد و برای کارخانه با بازدهی پائین تر پائین ارزش واقعی صندلی. این مکانیسم انتقال بخشی از ارزش از کارخانه با بارآوری کمتر به کارخانه با بارآوری بالاتر، از رشته کمتر مولد به رشته بیشتر مولد و از کشوری با بارآوری پائین تر به کشوری با بارآوری بالاتر است. و این نیز همیشه در سرمایه داری عمل کرده است و مختص به دوران امپریالیسم نیست. مهم تر این که این هیچ ربطی به "گسترش سرکوب و نقض موازین دمکراتیک" در داخل و خارج در دوران امپریالیسم ندارد. بورژوازی آلمان و انگلستان برای انتقال ارزش اضافه تولید شده در ایران و مصر و برزیل به آلمان کمترین نیازی به گسترش سرکوب در انگلستان و آلمان ندارند. مضاف بر این که این انتقال ارزش از کشوری معین به کشوری دیگر مختص به کشورهای پیرامونی هم نیست و در درون خود کشورهای پیشرفته سرمایه داری نیز واقع می شود و بیلان به شدت منفی تجاری آمریکا در مقابل آلمان بهترین شاهد این انتقال است. تا جائی که به کشورهای پیرامونی بر می گردد، لنین انقلابی علیرغم اشتباهات نظری اش در ارزیابی از امپریالیسم در جهان واقع به خوبی به این واقف بود که اتفاقا این مافوق سود نه برای گسترش سرکوب در کشور امپریالیستی بلکه برای توزیع بخشی از آن در میان کارگران و باصطلاح خریدن اشرافیت کارگری به کار می رود. ما بازاء سیاسی آن نیز مشارکت دادن بیشتر چنین کارگرانی در اداره دولت است و نه سرکوب بیشتر. در اینجا اتفاقا این گسستی است در اندیشه لنین بر خلاف ارزیابی لوکاچ که قائل به وحدت در اندیشه وی بود. گسستی به نفع انقلاب که مشخصه بارز لنین بود.
و با این میرسیم به بحث لوکاچ و آنچه در این مورد عنوان کرده اید. این که رفقائی به استناد اشارات ما لوکاچ را رد می کنند مایه شرمساری ما نیست، برعکس. بالاخره چنین رفقائی نوع کار ما را دیده اند و لابد اعتماد معینی به آن دارند که حتی پیش از آن که جزئیات بحث ما درباره لوکاچ و یا فلسفه به طور کلی را بشناسند به آن بحثها تمایل نشان می دهند. البته اطمینان می دهم که به این بحثها هم بالاخره خواهیم پرداخت و باز هم اطمینان می دهم که این بحثهای ما نیز به همان اندازه بحثهای ما درباره توسعه سرمایه داری در ایران پایه ای و در حد توان همه جانبه خواهند بود. اما اینجا باز هم میخواهم اعتراض خودم را به نسبت "انحطاط" شما به این دسته از مخالفین نظری تان اعلام کنم. شما در مقابل به من این نسبت را می دهید که من روشنفکران لوکاچی را منحط نامیده ام. من نمی دانم این را از کجا آورده اید. مگر این که در این مورد نیز تفسیر دلبخواه خود را ارائه داده باشید. آنچه من در این مورد گفته ام دو عبارتی است که ذیل نقل می کنم. در مورد روشنفکر لوکاچی عین عبارتی که من به کار برده ام این است: " این البته برای روشنفکر احتمالا لوکاچی ما چندان جذاب نیست". همین و نه بیشتر. در مورد خود لوکاچ نیز گفته ام: "لوکاچ متفکر آشفته فکری بود که در احیاء رویکرد متحجر و زوال یافته فلسفی در کمونیسم و باز کردن زمینه های انحطاط آتی آن نقش بسیار مؤثری ایفا کرد. این رویکردی بود که در تکامل خود به مکتب فرانکفورت و در نهایت به چپ نو اروپائی با تمام مشتقات پست مدرن و پسا مارکسیستی و امثالهم منجر شد که امروز نیز در میان شارحان مارکسیسم در سطح جهانی در موقعیت تعیین کننده ای
قرار دارند". باز هم همین و نه بیشتر. صحبتی از انحطاط لوکاچ و روشنفکر لوکاچی در میان نبود. و البته این دین را باید هنوز ادا کنم و مباحثم را ارائه کنم.
با احترام

Read More
  Attachments
  1. بهمن شفیق

ادامه 1 ....
اما اگر حتی از این زاویه هم مقایسه ای بین دوران گسترش سرمایه داری و دوران امپریالیسم داشته باشیم نتیجه مشاهدات ما کاملا بر خلاف استدلالات شما خواهد بود. آن دوران گسترش سرمایه داری که از آن نام می برید، در سطح سیاست جهانی نام دیگری داشت: کولونیالیسم یا استعمار. دقیقا در همان دوران گسترش سرمایه داری بود که آن ملل در حال گسترش یا همان بورژوازی که در سطح داخلی با فئودالیسم در حال جدال بود و تمام مناسبات پوسیده فئودالی را زیر و رو می کرد، در سطح جهانی وحشیانه ترین نسل کشی ها و غارت منابع تمام نقاط جهان را در رأس اعمال خود قرار داده بود. در همان دوران بود که از هندوستان تا چین و از آفریقا تا آمریکای لاتین طعمه لشگر کشی های همان "سرمایه داری در حال گسترش" قرار می گرفت و بزرگترین فجایع انسانی تاریخ به وقوع می پیوست. هیچ فرقی هم نمی کرد که شکل دولت آن "سرمایه داری در حال گسترش" چه بود. فرانسه ناپلئونی بود یا انگلستان محافظه کار یا پرتغال و اسپانیای سلطنتی و یا آلمان یونکری و هلند کالوینیست. از این نقطه نظر، آنچه در دوران امپریالیسم جایگزین دوران پیشین شد این بود که در تمام دول امپریالیستی اتفاقا این دولت دمکراتیک بود که تکامل یافته و با فواصل زمانی متفاوت به شکل غالب در همه این کشورها بدل گردید. سیاست خارجی اما همان باقی ماند که بود. در اشکالی متفاوت تر و آن هم متکامل تر. بنا بر این توصیه شما مبنی بر این که نمی توان سیاست خارجی را نادیده گرفت، فاقد توجیه است. ما این سیاست خارجی را نادیده نگرفتیم، بلکه برعکس، گفتیم و می گوئیم که اتفاقا دمکراسی داخلی هر چه گسترده تر و متکامل تر باشد، آن سیاست خارجی توسعه گرانه و تجاوزگرانه به مراتب راحت تر پیش برده می شود. انگلستان به عنوان نمونه بارز این امر پیش روی ماست. راستی هیچ دقت کرده اید که دمکراتیک ترین آلترناتیو سرمایه داری آمریکا، برنی سندرز و سوسیالیسم دمکراتیکش، نیز در زمینه سیاست خارجی دقیقا همان سیاست خارجی بورژوازی آمریکا را نمایندگی می کند؟ گیریم با تفاوتهائی در شکل اعمال آن با کابینه کنونی ترامپ. و البته همین سندرز و آلکساندریا کورتز خواهان وسیع ترین تغییرات دمکراتیک و بهداشت همگانی و مالیات 70 درصدی بر ثروتمندان هم هستند. این تناقض نیست، نوع عملکرد دولت بورژوائی به عنوان چهارچوب و محافظ حوزه انباشت کشوری است که در داخل آرامش و کنترل مبارزه طبقاتی و حفاظت از بازار داخلی در مقابل رقبا را راهنمای عمل خویش قرار می دهد و در خارج تعرض به بازارها و حوزه های انباشت بورژوازی های رقیب یا مناطق غیر سرمایه داری را.
شاید رودولف هوس بهترین نمونه برای فهم منطق عملکرد دولت سرمایه داری باشد. هوس، فرمانده اردوگاه مرگ آشویتس، پدری مهربان و همسری دلسوز بود. او زندگی خانوادگی شیرینی داشت و از این ناراحت بود که بوی زننده سوزاندن آدمها مشام اعضاء خانوده را آزار می داد. اما هم او وقتی به "کار" خود فکر می کرد به طور مداوم در صدد یافتن راههایی برای بالا بردن تعداد "واحد" های عمل شده در روز بود. این "واحد" ها یهودیان، کمونیستها، لهستانی ها و روسهائی بودند که باید سوزانده می شدند. یعنی آدم. دمکراسی هم همین است. نظامی دلنشین با بیشترین حقوق برای شهروندان خودی و در عین حال قسی القلب ترین نظام در برابر شهروندان تحت تابعیت بورژوازی های رقیب. و بر خلاف نظر شما اتفاقا همین دمکراسی در غرب است که کعبه آمال طبقه متوسط ایران است. مثال شما در کامنت ماقبلتان از شیلی خصلت نمای دوران ما نیست. اگر می خواهید ثابت کنید که دمکراسی فقط ظاهری است، به آلمان و انگلستان و اسکاندیناوی و یا به آمریکا و فرانسه بپردازید.
و اما در مورد سانترالیسم دمکراتیک و حقوق خلقها. در اینجا نیز چسبیدن شما به یک اصل مطلق باعث شده است که از دیدن واقعیت آن گونه که هست محروم بمانید. نخست این که ما بارها گفته ایم که هیچ و مطلقا هیچ اصلی جز انکشاف مبارزه طبقاتی پرولتاریا نمی تواند راهنمای عمل کمونیستها باشد و این نیز در هر لحظه تاریخی از دل شرایط مشخص مبارزه طبقاتی برگرفته می شود. این یعنی این که پاسخ کمونیستی در هر لحظه معینی به هر معضل و یا مشکلی در درجه اول یافتن پاسخ به این پرسش است که چه چیز در آن لحظه معین تاریخی در برگیرنده منافع لحظه ای و درازمدت پرولتاریا است و به تقویت موقعیت آن در مبارزه طبقاتی می انجامد. هر اصل دیگری، چه سانترالیسم دمکراتیک باشد و چه فی المثل آزادی بیان و یا هر چیز دیگری، تنها در پرتو پاسخ به این پرسش اساسی است که جایگاه خود را می یابد.
اما در مورد سانترالیسم دمکراتیک، صرفنظر از این که آیا این بحث به سادگی قابل تعمیم به کل مسائل اجتماعی هست یا نه، استناد شما به آن در توضیح سیاست بلشویکی نسبت به ملل تحت ستم و در...

ادامه 1 ....
اما اگر حتی از این زاویه هم مقایسه ای بین دوران گسترش سرمایه داری و دوران امپریالیسم داشته باشیم نتیجه مشاهدات ما کاملا بر خلاف استدلالات شما خواهد بود. آن دوران گسترش سرمایه داری که از آن نام می برید، در سطح سیاست جهانی نام دیگری داشت: کولونیالیسم یا استعمار. دقیقا در همان دوران گسترش سرمایه داری بود که آن ملل در حال گسترش یا همان بورژوازی که در سطح داخلی با فئودالیسم در حال جدال بود و تمام مناسبات پوسیده فئودالی را زیر و رو می کرد، در سطح جهانی وحشیانه ترین نسل کشی ها و غارت منابع تمام نقاط جهان را در رأس اعمال خود قرار داده بود. در همان دوران بود که از هندوستان تا چین و از آفریقا تا آمریکای لاتین طعمه لشگر کشی های همان "سرمایه داری در حال گسترش" قرار می گرفت و بزرگترین فجایع انسانی تاریخ به وقوع می پیوست. هیچ فرقی هم نمی کرد که شکل دولت آن "سرمایه داری در حال گسترش" چه بود. فرانسه ناپلئونی بود یا انگلستان محافظه کار یا پرتغال و اسپانیای سلطنتی و یا آلمان یونکری و هلند کالوینیست. از این نقطه نظر، آنچه در دوران امپریالیسم جایگزین دوران پیشین شد این بود که در تمام دول امپریالیستی اتفاقا این دولت دمکراتیک بود که تکامل یافته و با فواصل زمانی متفاوت به شکل غالب در همه این کشورها بدل گردید. سیاست خارجی اما همان باقی ماند که بود. در اشکالی متفاوت تر و آن هم متکامل تر. بنا بر این توصیه شما مبنی بر این که نمی توان سیاست خارجی را نادیده گرفت، فاقد توجیه است. ما این سیاست خارجی را نادیده نگرفتیم، بلکه برعکس، گفتیم و می گوئیم که اتفاقا دمکراسی داخلی هر چه گسترده تر و متکامل تر باشد، آن سیاست خارجی توسعه گرانه و تجاوزگرانه به مراتب راحت تر پیش برده می شود. انگلستان به عنوان نمونه بارز این امر پیش روی ماست. راستی هیچ دقت کرده اید که دمکراتیک ترین آلترناتیو سرمایه داری آمریکا، برنی سندرز و سوسیالیسم دمکراتیکش، نیز در زمینه سیاست خارجی دقیقا همان سیاست خارجی بورژوازی آمریکا را نمایندگی می کند؟ گیریم با تفاوتهائی در شکل اعمال آن با کابینه کنونی ترامپ. و البته همین سندرز و آلکساندریا کورتز خواهان وسیع ترین تغییرات دمکراتیک و بهداشت همگانی و مالیات 70 درصدی بر ثروتمندان هم هستند. این تناقض نیست، نوع عملکرد دولت بورژوائی به عنوان چهارچوب و محافظ حوزه انباشت کشوری است که در داخل آرامش و کنترل مبارزه طبقاتی و حفاظت از بازار داخلی در مقابل رقبا را راهنمای عمل خویش قرار می دهد و در خارج تعرض به بازارها و حوزه های انباشت بورژوازی های رقیب یا مناطق غیر سرمایه داری را.
شاید رودولف هوس بهترین نمونه برای فهم منطق عملکرد دولت سرمایه داری باشد. هوس، فرمانده اردوگاه مرگ آشویتس، پدری مهربان و همسری دلسوز بود. او زندگی خانوادگی شیرینی داشت و از این ناراحت بود که بوی زننده سوزاندن آدمها مشام اعضاء خانوده را آزار می داد. اما هم او وقتی به "کار" خود فکر می کرد به طور مداوم در صدد یافتن راههایی برای بالا بردن تعداد "واحد" های عمل شده در روز بود. این "واحد" ها یهودیان، کمونیستها، لهستانی ها و روسهائی بودند که باید سوزانده می شدند. یعنی آدم. دمکراسی هم همین است. نظامی دلنشین با بیشترین حقوق برای شهروندان خودی و در عین حال قسی القلب ترین نظام در برابر شهروندان تحت تابعیت بورژوازی های رقیب. و بر خلاف نظر شما اتفاقا همین دمکراسی در غرب است که کعبه آمال طبقه متوسط ایران است. مثال شما در کامنت ماقبلتان از شیلی خصلت نمای دوران ما نیست. اگر می خواهید ثابت کنید که دمکراسی فقط ظاهری است، به آلمان و انگلستان و اسکاندیناوی و یا به آمریکا و فرانسه بپردازید.
و اما در مورد سانترالیسم دمکراتیک و حقوق خلقها. در اینجا نیز چسبیدن شما به یک اصل مطلق باعث شده است که از دیدن واقعیت آن گونه که هست محروم بمانید. نخست این که ما بارها گفته ایم که هیچ و مطلقا هیچ اصلی جز انکشاف مبارزه طبقاتی پرولتاریا نمی تواند راهنمای عمل کمونیستها باشد و این نیز در هر لحظه تاریخی از دل شرایط مشخص مبارزه طبقاتی برگرفته می شود. این یعنی این که پاسخ کمونیستی در هر لحظه معینی به هر معضل و یا مشکلی در درجه اول یافتن پاسخ به این پرسش است که چه چیز در آن لحظه معین تاریخی در برگیرنده منافع لحظه ای و درازمدت پرولتاریا است و به تقویت موقعیت آن در مبارزه طبقاتی می انجامد. هر اصل دیگری، چه سانترالیسم دمکراتیک باشد و چه فی المثل آزادی بیان و یا هر چیز دیگری، تنها در پرتو پاسخ به این پرسش اساسی است که جایگاه خود را می یابد.
اما در مورد سانترالیسم دمکراتیک، صرفنظر از این که آیا این بحث به سادگی قابل تعمیم به کل مسائل اجتماعی هست یا نه، استناد شما به آن در توضیح سیاست بلشویکی نسبت به ملل تحت ستم و در توجیه دفاع کنونی تان از حق تعیین سرنوشت ملل به طور کلی، استنادی است نادرست. شما در استناد به بلشویکها به گونه ای استدلال می کنید که گویا آنها آدمهائی بودند که بنا بر وفاداری به یک اصل تخطی ناپذیر و مقدس حق ملل مختلف در تعیین سرنوشت خویش را تحت هر شرایطی به رسمیت می شناختند. مباحث نظری در این زمینه به جای خود، بلشویکها در تمام موارد برخورد به این مسأله به درستی همیشه توازن قوای طبقاتی را مد نظر داشته و آن گونه حرکت کردند که منافع لحظه ای و دراز مدت پرولتاریا اقتضا می کرد. آنجا که امکان پذیر و درست می دانستند حق ملتی برای تعیین سرنوشت را به راحتی به رسمیت شناختند و آنجا که این امر را به زیان پرولتاریا دانستند لحظه ای هم در ارسال ارتش سرخ برای سرکوب این ملیون درنگ نکردند. حق فنلاند برای تشکیل دولت ملی را به راحتی به رسمیت شناختند و در مقابل به تمام مناطقی که بعدها جمهوریهای آسیای میانه را تشکیل دادند لشگر کشی کردند و بورژوازی این مناطق را قاطعانه سرکوب کردند. به این دلیل خیلی ساده که تشکیل دولت ملی در آن مناطق در مقطع زمانی جنگ داخلی چیزی جز ایجاد پایگاههای تازه ای برای تهاجم امپریالیستی به دولت کارگری شوروی نبود. به این دلیل که بورژوازی تازه پا و ارتجاع سنتی زمینداران این مناطق کمترین تردیدی در سرکوب کارگران و کمونیستها نداشتند. قتل عام کمیسرهای باکو نمونه شاخص عملکرد این ارتجاع محلی بود. تنها بعد از استقرار ارتش سرخ و درهم شکستن مقاومت ارتجاع محلی، یعنی پس از تثبیت هژمونی دولت کارگری شوروی بود که بحث اتحاد داوطلبانه و فدراتیو جمهوریها درچهارچوب شوروی عملی شد و جمهوریهای مختلف شکل گرفت.
ادامه در کامنت بعدی

Read More
  Attachments
  1. بهمن شفیق

داریوش عزیز، ممنون از توضیحاتی که دادید. بحث اکنون روشن تر می شود. البته به موضوعات متفاوتی اشاره کرده اید. از سانترالیسم دمکراتیک و جمهوریهای خلقی تا دمکراسی زدائی دول امپریالیستی و ارزش اضافه و لوکاچ. اما مقدمتا لازم است که در میان تنوع موضوعات مطرح شده از موضوع اصلی مورد مناقشه دور نشویم. و این موضوع اصلی مورد مناقشه انتقاد شما به حکم پایه ای ما مبنی بر این بود که «رهائی طبقه کارگر نه در گرو تأمین و تعمیق دمکراسی - تحت هر عنوانی، از دمکراسی انقلابی، مشارکتی، شورائی و یا هر عنوان دیگری - و رعایت موازین دمکراتیک، بلکه در گرو نقض این موازین و براندازی دمکراسی است است». امری که شما از آن این حکم را استخراج و به ما نسبت داده اید که «وظیفه‌ی مارکسیست‌ها نقض موازین دمکراتیک است». ما از انقلاب اجتماعی و از این سخن گفته ایم که رهائی طبقه کارگر در گرو نقض موازین دمکراتیک و براندازی دمکراسی است و نه این که وظیفۀ مارکسیستها نقض دمکراسی است. روشن است که فرق هست بین این دو. اولی بر یک تحول اجتماعی دلالت دارد و دومی بر یک وظیفه برای عده معینی از انسانها که با عقایدشان مشخص می شوند. ما در مورد اول حرف زده ایم و نه در مورد دوم. اگر هم بخواهیم از "وظایف" صحبت کنیم، چنین وظایفی ناظر بر کمونیستها خواهد بود و نه مارکسیستها. در بیانیه های ما هم از کمونیسم و دمکراسی حرف زده شده و نه از مارکسیسم و دمکراسی. تفاوت هم روشن است. کمونیسم آن روند رادیکالترین نقد پراتیکی نظم معاصر است. مارکسیسم دستگاه نظری آن است نه خود آن. با این توضیحات مقدماتی یک بار دیگر به طرح این پرسش اساسی می پردازم.
اساس بحث ما روشن است. گفته ایم که بنیان دمکراسی بر برابری صوری و حقوقی شهروندان در تمام عرصه های حیات اجتماعی است و گفته ایم که طبقه کارگر نمی تواند بر بستر چنین زمینی امر رهائی خویش و به تبع آن جامعه را تحقق ببخشد. این مبنای شکل گیری دولت بورژوائی است که از نظر حقوقی بر فرد آزاد متکی است و مناسبات سلطه در آن نه مقدمتا با اعمال قهر مستقیم سیاسی، بلکه با اعمال قهر غیر مستقیم اقتصادی بازتولید می شود. گفته ایم که خود این محصول یک پروسه تاریخی سرکوب خونین تولید کنندگان جدا شده از ابزارهای تولید و فرو کردن تقدس مالکیت خصوصی در اذهان جامعه بوده است. همچنین گفته ایم که حتی در دمکراتیک ترین دولت بورژوائی نیز قهر سیاسی نه تنها از میان نمی رود بلکه همواره به عنوان مرجع نهائی اعمال قهر و حفظ نظم باقی می ماند.
ما گفته ایم که این برابری حقوقی در حقیقت تضمین کننده حفظ نابرابری واقعی طبقات اجتماعی است که در مناسبات مالکیت سرمایه داری از موقعیتهای متفاوتی برخوردارند و طبقه کارگر چاره ای جز نقض این برابری حقوقی شهروندان به نفع خویش و به نفع سایر محرومین جامعه ندارد. این همان چیزی است که در ادبیات مارکسیستی با عنوان دیکتاتوری پرولتاریا مفهوم می شود.
شما در مقابل به این حکم ما اعتراض دارید. اذعان می کنید که البته انقلاب اجتماعی چاره نهائی است. اما این انقلاب اجتماعی مد نظر شما از قرار بر همان زمین دمکراسی است که قرار است به تغییرات حیاتی لازم بیانجامد. این البته بحث تازه ای و منحصر به شما نیست. همه آنانی که در انواع مختلف از "سوسیالیسم دمکراتیک" یا "سوسیالیسم مشارکتی" و "دمکراسی کارگری" و مفاهیمی مشابه سخن می گویند، از همین نقطه عزیمت می کنند و به طرق مختلف انقلاب اجتماعی را به عنوان روندی از تعمیق دمکراسی معرفی می کنند. تفاوت بحث شما در این است که شما از مفهوم "سانترالیسم دمکراتیک" در این بحث استفاده می کنید که ظاهرا از جلوه چپ تری برخوردار است و از اعتبار انقلابی لنین به عنوان پشتوانه بحث برخوردار است. شکل ارائه بحث شما متفاوت است، مضامین بحث شما اما فرقی اساسی با آن نحله های دیگر ندارد. دقت کنید، مسأله حق ملل که در بحث پیش کشیده اید فقط به یک مصداق معین اشاره دارد و آن هم باصطلاح حل مسأله ملی است. اما انتقاد شما در اساس به این نبود و نیست. شما به اصل بحث ما انتقاد دارید و آن هم همان نقض موازین دمکراتیک و براندازی دمکراسی است. من در یادداشت قبلی ام هم ای پرسش را به میان کشیدم و یک بار دیگر آن را به میان می کشم.
از نظر ما رهائی طبقه کارگر بدون نقض برابری حقوقی شهروندان و برقراری نظمی که در آن حق اداره جامعه منحصر به طبقات محروم جامعه باشد امکان پذیر نیست. هیچ فرقی هم نمی کند که روبنای سیاسی جامعه سرمایه داری مورد بحث کاملا دمکراتیک باشد یا نه، دیکتاتوری نظامی باشد یا دمکراسی اسلامی با ولایت فقیه. حتی با فرض وجود دمکراتیک ترین نظم سیاسی در یک جامعه سرمایه داری، در اصل این حکم هیچ تغییری به وجود نمی آید. این یعنی سلب حقوق طبقات حاکم تاکنونی با جمیع کارگزاران سیاسی و اداری و...

داریوش عزیز، ممنون از توضیحاتی که دادید. بحث اکنون روشن تر می شود. البته به موضوعات متفاوتی اشاره کرده اید. از سانترالیسم دمکراتیک و جمهوریهای خلقی تا دمکراسی زدائی دول امپریالیستی و ارزش اضافه و لوکاچ. اما مقدمتا لازم است که در میان تنوع موضوعات مطرح شده از موضوع اصلی مورد مناقشه دور نشویم. و این موضوع اصلی مورد مناقشه انتقاد شما به حکم پایه ای ما مبنی بر این بود که «رهائی طبقه کارگر نه در گرو تأمین و تعمیق دمکراسی - تحت هر عنوانی، از دمکراسی انقلابی، مشارکتی، شورائی و یا هر عنوان دیگری - و رعایت موازین دمکراتیک، بلکه در گرو نقض این موازین و براندازی دمکراسی است است». امری که شما از آن این حکم را استخراج و به ما نسبت داده اید که «وظیفه‌ی مارکسیست‌ها نقض موازین دمکراتیک است». ما از انقلاب اجتماعی و از این سخن گفته ایم که رهائی طبقه کارگر در گرو نقض موازین دمکراتیک و براندازی دمکراسی است و نه این که وظیفۀ مارکسیستها نقض دمکراسی است. روشن است که فرق هست بین این دو. اولی بر یک تحول اجتماعی دلالت دارد و دومی بر یک وظیفه برای عده معینی از انسانها که با عقایدشان مشخص می شوند. ما در مورد اول حرف زده ایم و نه در مورد دوم. اگر هم بخواهیم از "وظایف" صحبت کنیم، چنین وظایفی ناظر بر کمونیستها خواهد بود و نه مارکسیستها. در بیانیه های ما هم از کمونیسم و دمکراسی حرف زده شده و نه از مارکسیسم و دمکراسی. تفاوت هم روشن است. کمونیسم آن روند رادیکالترین نقد پراتیکی نظم معاصر است. مارکسیسم دستگاه نظری آن است نه خود آن. با این توضیحات مقدماتی یک بار دیگر به طرح این پرسش اساسی می پردازم.
اساس بحث ما روشن است. گفته ایم که بنیان دمکراسی بر برابری صوری و حقوقی شهروندان در تمام عرصه های حیات اجتماعی است و گفته ایم که طبقه کارگر نمی تواند بر بستر چنین زمینی امر رهائی خویش و به تبع آن جامعه را تحقق ببخشد. این مبنای شکل گیری دولت بورژوائی است که از نظر حقوقی بر فرد آزاد متکی است و مناسبات سلطه در آن نه مقدمتا با اعمال قهر مستقیم سیاسی، بلکه با اعمال قهر غیر مستقیم اقتصادی بازتولید می شود. گفته ایم که خود این محصول یک پروسه تاریخی سرکوب خونین تولید کنندگان جدا شده از ابزارهای تولید و فرو کردن تقدس مالکیت خصوصی در اذهان جامعه بوده است. همچنین گفته ایم که حتی در دمکراتیک ترین دولت بورژوائی نیز قهر سیاسی نه تنها از میان نمی رود بلکه همواره به عنوان مرجع نهائی اعمال قهر و حفظ نظم باقی می ماند.
ما گفته ایم که این برابری حقوقی در حقیقت تضمین کننده حفظ نابرابری واقعی طبقات اجتماعی است که در مناسبات مالکیت سرمایه داری از موقعیتهای متفاوتی برخوردارند و طبقه کارگر چاره ای جز نقض این برابری حقوقی شهروندان به نفع خویش و به نفع سایر محرومین جامعه ندارد. این همان چیزی است که در ادبیات مارکسیستی با عنوان دیکتاتوری پرولتاریا مفهوم می شود.
شما در مقابل به این حکم ما اعتراض دارید. اذعان می کنید که البته انقلاب اجتماعی چاره نهائی است. اما این انقلاب اجتماعی مد نظر شما از قرار بر همان زمین دمکراسی است که قرار است به تغییرات حیاتی لازم بیانجامد. این البته بحث تازه ای و منحصر به شما نیست. همه آنانی که در انواع مختلف از "سوسیالیسم دمکراتیک" یا "سوسیالیسم مشارکتی" و "دمکراسی کارگری" و مفاهیمی مشابه سخن می گویند، از همین نقطه عزیمت می کنند و به طرق مختلف انقلاب اجتماعی را به عنوان روندی از تعمیق دمکراسی معرفی می کنند. تفاوت بحث شما در این است که شما از مفهوم "سانترالیسم دمکراتیک" در این بحث استفاده می کنید که ظاهرا از جلوه چپ تری برخوردار است و از اعتبار انقلابی لنین به عنوان پشتوانه بحث برخوردار است. شکل ارائه بحث شما متفاوت است، مضامین بحث شما اما فرقی اساسی با آن نحله های دیگر ندارد. دقت کنید، مسأله حق ملل که در بحث پیش کشیده اید فقط به یک مصداق معین اشاره دارد و آن هم باصطلاح حل مسأله ملی است. اما انتقاد شما در اساس به این نبود و نیست. شما به اصل بحث ما انتقاد دارید و آن هم همان نقض موازین دمکراتیک و براندازی دمکراسی است. من در یادداشت قبلی ام هم ای پرسش را به میان کشیدم و یک بار دیگر آن را به میان می کشم.
از نظر ما رهائی طبقه کارگر بدون نقض برابری حقوقی شهروندان و برقراری نظمی که در آن حق اداره جامعه منحصر به طبقات محروم جامعه باشد امکان پذیر نیست. هیچ فرقی هم نمی کند که روبنای سیاسی جامعه سرمایه داری مورد بحث کاملا دمکراتیک باشد یا نه، دیکتاتوری نظامی باشد یا دمکراسی اسلامی با ولایت فقیه. حتی با فرض وجود دمکراتیک ترین نظم سیاسی در یک جامعه سرمایه داری، در اصل این حکم هیچ تغییری به وجود نمی آید. این یعنی سلب حقوق طبقات حاکم تاکنونی با جمیع کارگزاران سیاسی و اداری و ایدئولوژیک و نظامی آن از مشارکت در اداره جامعه. این یعنی دیکتاتوری پرولتاریا. شما با این موافق نیستید و مجموعه استدلالات شما هم برای مخالفت با این بحث پایه ای و تحکیم بحثتان به میان کشیده می شوند.
شیوه ورود شما به بحث چیست؟ اصرار می کنید که در دوران امپریالیسم بورژوازی دمکراسی را از بین برده است و تنها ظاهری از آن باقی مانده است. اظهار می دارید که دمکرسی دوران امپریالیسم با دمکراسی دوران گسترش سرمایه داری فرق می کند. وقتی در مقابل به شما نشان می دهیم که در همان دوران گسترش سرمایه داری هم رابطه بورژوازی با طبقه کارگر همانی بوده است که در دوران امپریالیسم بوده است، شما اصولا آن را نشنیده می گیرید و وقتی می گوئیم که اتفاقا در همین دوران امپریالیسم بود که دمکراسی به معنای واقعی کلمه تعمیم یافت و متکامل تر شد و به عنوان نمونه به همان حق رأی همگانی می پردازیم، شما اکنون استدلال می کنید که نباید سیاست خارجی را از سیاست داخلی جدا کرد و این دولتها چون جنگ افروزند و جنایتکار پس دمکراتیک نیستند.
ادامه در کامنت بعدی

Read More
  Attachments
  1. داریوش ک

شوان گیان
گرامشی (در همان متونی که رفقای تدارک بدان استناد می‌کنند) پاسخ این پرسش را داده است. البته مترجم این متون، ظاهراً به دلایلی ترجیح داده است این بند از موضع گرامشی را راجع به «تشکیل و انحلال مجلس موسسان» ترجمه نکند. شاید فکر کرده است با ترجمه‌ی این قسمت که آکنده از گرایشات سانترالیسم دمکراتیک است، آب به آسیاب امپریالیست‌ها خواهد ریخت. بدون آنکه تمام نظرات گرامشی را درست بدانم، گزارش کوتاهی از پاسخ حذف‌شده‌ی گرامشی به این پرسش را می‌نویسم.
کرامشی توضیح می‌دهد که استبداد تزاری باعث شده بود خلق روسیه دلیل اصلی ستم‌کشی خویش را در نبود آزادی‌های دمکراتیک بجویند. او توضیح می‌دهد که بلشویک‌ها تمامی حرکات‌شان را بر اساس وضعیت عینی و آمادگی ذهنی خلق روس تنظیم می‌کردند. بنابراین بلشویک‌ها در برابر گرایش چپ‌روانه‌ای مقاومت کردند که تشکیل مجلس موسسان را غیرضروری می‌دانست. آنان طبق اصول سانترالیسم دمکراتیک به نظر توده‌ها احترام گذاشتند و انتخابات پارلمانی مجلس موسسان را به دمکراتیک‌ترین و آزادانه‌ترین شکل ممکن راه انداختند تا توده‌ها خودشان ببیند که حتی در این آزادترین پارلمان نیز، نمایندگان خلق کاری جز زدوبندهای سیاسی و بده‌بستان‌های اقتصادی انجام نمی‌دهند. گرامشی توضیح می‌دهد این کنش بلشویکی بهتر از هزاران هزار صفحه مقاله و مطلب، محدودیت‌های دمکراسی بورژوایی را به خلق روسیه نشان داد. در نتیجه وقتی بلشویک‌ها این مجلس را منحل کردند، نتیجه‌ی نهایی انحلال، ترقی واقعی سانترالیسم دمکراتیک بود، نه سرکوب خواست‌های دمکراتیک خلق توسط بلشویک‌ها.
گرامشی پس از این توضیحات ادامه می‌دهد «پس ما نیز در ایتالیا نمی‌توانیم به انتخابات بی‌توجه باشیم.» واضح است که منظور او از این جمله، اشاعه‌ی توهمات پارلمانتاریستی به سبک «مک‌سینزوود» نیست.
اگر این تاکتیک هوشمندانه را با چپ‌روی‌های دهه‌ی 1350 خودمان مقایسه کنیم، معنای آن به روشنی آشکار می‌شود. چندین جزوه‌ی چپ از سال‌های 1350 دیده‌ام که می‌گویند: چون لنین مجلس موسسان را منحل کرد؛ پس ما نیز در ایران نباید به سراغ تشکیل مجلس موسسان برویم و همان مجلس خبرگان بهتر است.
شاملو روایت دست‌اولی از نتیجه‌ی این قبیل چپ‌روی‌ها دارد. او در مقاله‌ی «برنامه‌ی طلوع خورشید لغو شد» می‌نویسد: «اعتراض کردیم که چرا هیچ زنی در مجلس خبرگان قانون اساسی حاضر نیست؟ مگر نیمی از جمعیت کشور زن نیستند؟ جواب دادند: جلسات مجلس خبرگان بسیار فشرده و طولانی است. اعضای مجلس برای آنکه بیش از حد خسته نشوند، ناچارند با زیرپوش و پیژامه در جلسات آن شرکت کنند. درست نیست که زن نامحرم بیابد آنجا و آقایان را در زیرپوش و پیژامه ببیند.»
تحلیل گرامشی درباره‌ی انحلال بلشویکی مجلس موسسان کجا، شورت و زیرپوش چپ‌گرایان کذایی ما کجا! به قول معروف «فرق است میان قرّ و عشوه»

  Attachments
  1. شوان

سوالی از رفیق داریوش دارم که به نظرم به شفاف شدن موضوع و نیز نظر وی کمک میکند:

نظرت در مورد انحلال مجلس موسسان از سوی لنین و تروتسکی چیست؟

  Attachments
  1. داریوش ک

... ادامه:
تا جایی که به نقاط مختلف ایران سرک کشیده‌ام، وضع ارتش احتیاط وطنی به لحاظ حقوق دمکراتیک‌شان از وضع آوارگان افغانستانی دهه‌ی هفتاد و هشتاد بهتر نیست: کارگران بلوچ پسته‌چین که از دو-سه ماه دیگر کارشان در استان کرمان آغاز می‌شود، نظر به «سوابق کیفری‌شان» مجبورند به انواع و اقسام حق‌کشی‌های باغداران تن دهند که مبادا کارشان به پلیس بکشد. قالی‌بافان زن ایلام عموماً در محلاتی مشغول به کارند که بی‌تعارف محل زندگی کاست نجس‌ها شمرده می‌شوند، آن‌ها حتی نمی‌توانند آزادانه از هر بقالی‌ای که می‌خواهند، خرید کنند یا محصولات‌شان را آزادانه بفروشند؛ زیرا نجس شمرده می‌شوند. و غیره و غیره و غیره.
نظر به گسترش ابعاد این انسان‌های بی‌حق‌وحقوق و جریانات انتقال خام ارزش است که ادعا می‌کنم سیاست امپریالیستی هم در داخل و هم در خارج کشور مبتنی بر سرکوب است، نه مبتنی بر «موازین دمکراتیک». شما این مسأله را نادیده می‌گیرید و به جای آنکه طبق اصول اقتصادسیاسی مارکسیستی جریانات انتقال خام ارزش را دنبال کنید، به سبک لیبرال‌ها جابجایی‌های مشتی پول را برای تفسیر روندهای امپریالیسم دنبال می‌کنید؛ یعنی پس از آنکه ارزش از بنگاه عقب‌مانده به بنگاه پیشرفته منتقل می‌شود، در بازار تحقق می‌یابد و به شکل پول بیان می‌شود، شما تازه کارتان را برای فهم وجوه اقتصادی امپریالیسم آغاز می‌کنید. یعنی همچون اقتصاددانان مبتذل فقط به سطح ظاهری واقعیت بسنده می‌کنید و به سراغ ریشه‌ها نمی‌روید. به جز ساحت اقتصاد، در ساحت سیاست نیز از همین روش استفاده می‌کنید و برگزاری «انتخابات آزاد» را متناظر با بسط دمکراسی تفسیر می‌کنید و سرکوب امپریالیستی را نمی‌بینید. یعنی صرفاً با استناد به سطح ظاهری واقعیت، اعلام می‌کنید که «دمکراسی عالی‌ترین شکل دولت بورژوایی است.» برای تحقیق در مورد ادعای شما، بد نیست تحقیق کوچکی انجام دهیم تا پی ببریم در مقایسه با سال 1899، امروزه چند درصد از ساکنان کشورهای متروپل (مثلاً انگلستان یا آمریکا) «شهروند» به حساب می‌آیند. مطمئناً این شاخص معیار مناسب‌تری برای قضاوت در مورد «بسط دمکراسی» در مرحله‌ی امپریالیسم است. البته متأسفانه خود من نیز فعلاً در این مورد تحقیقی نکرده‌ام و فقط بر اساس شنیده‌هایم یک پیشنهاد پژوهشی را مطرح می‌کنم.
اما در مورد آخرین متلک‌تان درباره‌ی «سلامت قوه‌ی داوری» من هیچ دفاعی از خودم ندارم. قضاوت با خودتان:
شما هنوز هیچ نقد منسجمی راجع به «منحط بودن لوکاچ» ننوشته‌اید و فقط در یک جمله «روشنفکران لوکاچی» را منحط نامیده‌اید. پیروان‌تان در داخل کشور به جای آنکه خودشان در این مورد تحقیق کنند و بیاندیشند، سخن شما را وحی منزل تلقی می‌کنند. یک بار که خواستم نزد یکی از آنان در مورد کتاب «ویرانی عقل» توضیحاتی بدهم خیلی ساده جواب داد: «ولش کن، لوکاچ کس‌شعر می‌گوید.»
یا یک مثال دیگر: شما هنوز دیدگاه‌تان را در مورد «پایان‌یافتن مرحله‌ی امپریالیسم» مدون نکرده‌اید و فقط جسته-گریخته در مورد آن کامنت‌هایی داده‌اید. پیروان‌تان در داخل کشور باز هم به جای آنکه به سراغ مطالعه‌ی دقیق آثار کلاسیک در این مورد بروند، خیلی راحت با استناد به حرف شما می‌گویند: «نظریه‌ی امپریالیسم لنین را بگذار کنار، به درد نمی‌خورد.»
این شکل از دنباله‌روی کورکورانه، اگر دالّ بر انحطاط فکری نیست، نشانه‌ی چیست؟
شکی ندارم شما به لحاظ فردی، پرنسیب‌ها را رعایت می‌کنید. ولی متأسفانه مادامی که مطمئن نشوم سانترالیسم دمکراتیک را به عنوان یک اصل سازمانی پذیرفته‌اید، نمی‌توانم اطلاعات بیشتری درباره‌ی (A) و (B) به شما بدهم. امیدوارم نگرانی‌هایم را درک کنید و برداشت بدی راجع به این موضوع نداشته باشید.
چون راستش دیگر از اطمینان کردن به افراد و اشتباه کردن خسته شده‌ام. به نظرم فقط می‌توان به اصول مشترک اطمینان داشت.

با احترام.

توضیح سایت:
کامنت حاضر ذیل مقاله "چالش: مجادله ای پیرامون کمونیسم معاصر" درج شده بود. برای سهولت در ادامه مباحثه کامنت به مقاله "چالش 2: کمونیسم و دمکراسی" انتقال یافت.

  Attachments
  1. داریوش ک

آقای شفیق گرامی
از نکته‌ی ماقبل آخر شما کارم را شروع می‌کنم: جمهوری‌های خلقی. اولاً که من این بحث را راجع به ایران طرح نکردم. نمی‌دانم چه اصراری دارید که مرا به جنبش الاحوازیه منتسب کنید. بحث بر سر این بود که حتی شخصی همچون استالین، که عموماً او را به عنوان نمادی از دیکاتوری می‌شناسند، موازین دمکراتیک را همچون شما کنار نمی‌گذاشت، به اصول سانترالیسم دمکراتیک پایبند بود، و برای مثال «جمهوری دمکراتیک خلق چین» یا «جمهوری دمکراتیک آذربایجان» را به رسمیت می‌شناخت و از آن‌ها حمایت می‌کرد. این بحث هیچ ربطی به جنبش الاحوازیه ندارد و یک بحث عام است، نه حمایت از یک مورد مشخص.
حتماً با این استدلال آشنا هستید که اگر کسی با حق طلاق برای زنان موافق باشد، لزوماً در هر مورد مشخصی طرفدار از هم پاشیدن زندگی زن و شوهرها نیست. به همین ترتیب می‌توان از «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» به طور عام دفاع کرد؛ اما در موارد مشخص، بنا به سایر ملاحظات، رویکرد دیگری را در پیش گرفت. من در مورد خلق خودم، این خط سیاسی را پیش برده‌ام که جدایی کردستان از ایران در شرایط کنونی به نفع کارگران و زحمت‌کشان کردستان نیست؛ اما در عین حال طبق اصول سانترالیسم دمکراتیک، حق جدایی را برای کردها به رسمیت می‌شناسم. همانطور که برای همسر خودم نیز حق طلاقش را به رسمیت شناخته‌ام، ولی طرفدار جدایی نبوده و نیستم. این دو مسأله مطلقاً ربطی به هم ندارند. همان طور که لنین توضیح داده است، ما «حق ملل» را به رسمیت می‌شناسیم، نه به این دلیل که طرفدار جدایی و تجزیه‌طلب هستیم، بلکه از آن رو که از وحدت داوطلبانه طرفداری می‌کنیم.
نکند انتظار دارید که بنده با نفی «حق ملل» برای اعراب، بلوچ‌ها، کردها و ترک‌ها، در کنار بورژوازی عظمت‌طلب، امپریالیست و منحط فارس بایستم و آب به آسیاب آن‌ها بریزم. با کمال احترام برای شما، من به چنین خفّتی تن نخواهم داد؛ و البته با تجزیه‌طلبان هم همراه نخواهم شد. از طرف دیگر همین تز حق ملل است که به ما اجازه می‌دهد بدون درغلتیدن به تناقض، از جنبش‌های مترقی (ولی غیرکمونیستی) همچون «جمهوری‌های خلقی» شرق اوکراین حمایت کنیم. (هرچند خود من به خاطر فریبکاری‌های حسن مرتضوی در این مورد، در ابتدای کار چند هفته دچار اشتباه شدم.) آیا درست‌تر نبود که بپذیریم که این قبیل جنبش‌ها اگرچه کمونیستی نیستند، ولی بنا به اصول سانترالیسم دمکراتیک و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش قابل دفاع‌اند؟
پس از این بحث ضروری، می‌توانم به سراغ سایر موضوعات بروم.
تا جایی که بحث راجع به «موازین دمکراتیک» و رابطه‌ی آن با سیاست امپریالیستی است، بحث من روشن و مشخص است: بسیار اشتباه است که سیاست داخلی و سیاست خارجی امپریالیستی را از هم متمایز بدانیم. چه در داخل و چه در خارج، سیاست امپریالیستی مبتنی بر گسترش سرکوب و نقض موازین دمکراتیک است. زیرا در مرحله‌ی امپریالیسم، رشد نیروهای مولد بسیار ناموزون‌تر از پیش می‌شود و انباشت با اهرم ارتش احتیاط ابعاد بسیار گسترده‌تری می‌یابد: یک صنعت فوق‌پیشرفته با تعداد اندکی کارگر (و اضافه‌ارزش پایین) در کنار حجم بزرگی از شاخه‌های تولید عقب‌مانده با تعداد فراوانی نیروی کار (و اضافه‌ارزش بالا). حتماً خبر دارید که امروزه، یکی از مهم‌ترین مشخصه‌های ارتش احتیاط، بی‌حق‌وحقوقی آنان است. از آوارگان افغانستانی در بخش ساختمان ایران بگیر تا آوارگان عراقی در سوریه‌ی پیش از بهار عربی، ارتش احتیاط بی‌حق‌وحقوق مهم‌ترین منبع تغذیه‌ی ارزشی (یا منبع تغذیه‌ی جریان انتقال خام ارزش به قول پرابراژنسکی) برای سرمایه‌های بین‌المللی ترکیب بالا بودند.
...

  Attachments
There are no comments posted here yet

کامنت شما

Posting comment as a guest.
0 Characters
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
Type the text presented in the image below. Not clear?

سیاست

یادداشتها

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
      حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
      همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین…

اعتصاب قدرتمند 180 میلیون کارگر در هندوستان

ملتها، مثل بچه ها، در آرزوی تحقق پیش بینی ها هستند. آنها باید قواعد را بدانند. ایالات متحده مثل والدین است. کشورهای دیگر برای هدایت در اجرای قواعد به آن نگاه می کنند

واشنگتن پست، 15 ژانویه 2019

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر