بر تپه های منچوری: پاریس طغیانگر، پاریس پر امید، پاریس شادمان

 
 

 

نظر خوانندگان

رفیق سعید عزیز بخاطر زحمت ارزنده‌ای که کشیده‌اید و ای...
با سلام با تشکر از سایت تدارک که سوای اخبار روزمره، خوا...
با سلام به شما جناب خانم ویا آقای کوژین حرف مشخص نسبت به...
سلام رفیق امین خ فرشگرد نام یک گروه لیبرال _ سلطنت طلب ه...
رفیق امین با سلام در مورد سؤال اولتان: پروژه نرمالیزاسی...
سلام علی آقا الان مثلا چی گفتی تو این کامنتت. مثلا خیلی ...
با عرض سلام و درود خدمت جناب وحید صمدی ، بسیار درست به ع...
ضمن تشکر و قدردانی...چند سوال: 1-«در انتهای دوران احمدی ن...
سلام . من متوجه منظور و مفهوم آوردن این نوشته ها و پارود...
در رابطه با کامنتی که به نام علی درج شده است. ذکر چند نکت...
رفيق وحيد عزيز با سلام هنوز با عنوان رفيق و عزيز از شما ...
در مقابل سکوت ارتجاع سرمایه داری ورسانه های مزدورش جای ...
با سلام مجید حالا تو چرا فکر میکنی که فقط تویی که صفحات ...

یادداشتها

در راه دورانی نو: بازخوانی یک نامه

نوشتۀ: بهمن شفیق

نقد مارکسیستی جامعۀ سرمایه داری در تمام وجوه آن با ایدئولوژی بورژوائی حکمتیسم مانعه الجمع بودند و هستند. نمی شد هم به نظریه مارکسیستی دولت وفادار ماند و هم از دولت به عنوان تجسم اسلام سیاسی سخن گفت. مجادلات پیشین ما با جریان کمونیسم کارگری و نظریات منصور حکمت نشان داده بود که نقد مارکسیستی در تمام وجوه در تقابل با حکمت و حکمتیسم قرار داشت

رفیقی به نام "ن. شاه حسینی" در چهارچوب مباحثه ای که در سایت تدارک بر سر یادداشت نوید پایور به نام "جوجه اردک زشت" درگرفت به نکته ای اشاره کرده است که هم حاوی اطلاعاتی نادرست است و هم بر اساس آن اطلاعات نادرست تبیینی متفاوت از موقعیت و رابطه جریان ما (آن زمان امید و امروز تدارک کمونیستی) با نحله معینی از کمونیسم کارگری، حزب حکمتیست، به دست می دهد. رفیق در توضیح تاریخچه روابط ما با آن حزب نوشته است: "سال 88 ده سال بعد استعفاها شما به همین جریانی که اینطور دارین "عکس با رضا پهلوی" رو میزنین تو سرش دوباره نزدیک شدین. کنگره اون حزب دعوت شدین و رفیق بهمن سخنرانی کرد. خیلیا اون موقع شما و اون حزبو عملن یکی میدیدن. سال 88 دو سال از دستگیریای دانشگاه گذشته بود و گرایلو خیلی وقت بود از اون جریان کنده بود. اون روزارو یادمونه. دو سال بعد از اینکه اون و خیلیا از این جماعت بریدن شما دوباره به جریان حکمت نزدیک شدین. این همین چند سال پیشه".

اظهارات رفیق حاوی این گزاره نادرست است که گویا من در آن کنگره شرکت و سخنرانی نیز کرده ام و بر همین اساس نیز به این قضاوت میرسد که گویا ما به آن جریان نزدیک شده بودیم. من نمی دانم که شاه حسینی چگونه به این تصور رسیده است که من در آن کنگره شرکت و سخنرانی نیز کرده ام. اما بر اساس اظهارات خود وی می دانم که او کسی است که سیر تحول ما و ادبیات ما را دنبال می کند. اگر او حقیقتا چنین درکی را دارد، می توان تصور کرد که بسیاری دیگر نیز همین تلقی را داشته باشند. نفس زدودن این اطلاع نادرست بازنشر نامه حاضر را لازم می کند.

حقیقت این است که نه من و نه هیچ کس دیگری از جمع ما در آن کنگره شرکت نکردیم و به هیچ عنوان به آن حزب "نزدیک" نشده بودیم. پائین تر به موضوع "نزدیک شدن" بیشتر خواهیم پرداخت. اما تا جائی که به جنبش سبز باز میگردد، بر خلاف تبیین رایجی که رفیق بدان اشاره می کند مبنی بر این که "خیلیا اون موقع شما و اون حزبو عملن یکی میدیدن" ما به خوبی بر این واقف بودیم که نزدیکی سیاسی بین دو جریان در برخورد به جنبش سبز تنها لحظه ای گذرا بیش نیست و هر آن می تواند جای خود را به فاصله عمیق بین دو جریان با دو دیدگاه طبقاتی متضاد بدهد. دو دیدگاه متضادی که همان زمان هم وجود داشتند و علیرغم آن نزدیکی صوری در تحلیل از همان جنبش سبز هم خود رانشان می دادند. به همان اندازه که تمرکز ما در برخورد به جنبش سبز بر خاستگاه آن، بر ساختارهای آن، بر روشهای عملکرد آن متناظر با انقلابات رنگی مدیائی بر مضامین اجتماعی آن و در یک کلام بر نقد طبقاتی آن بود، به همان اندازه نیز تمرکز حزب حکمتیست بر نقد رهبری آن جنبش و آن هم از این زاویه بود که آن رهبری بخشی از جمهوری اسلامی بود. ما جنبش سبز را طغیان ارتجاعی طبقه متوسط ایران ارزیابی کردیم، آنها آن را جنبشی که تحت رهبری بخشی از رژیم است. همان زمان در میان سایر گروهبندیهای خانواده کمونیسم کارگری به درستی این نقد بر حزب حکمتیست عنوان می شد که چون نقشی در رهبری آن جنبش ندارد به مخالفت با آن پرداخته است.

به هر رو برای ما روشن بود که تمایزی پایه ای بین دیدگاههای ما وجود دارد و دقیقا به همین دلیل نیز دعوت آنان به شرکت در کنگره شان را نپذیرفتیم و در پاسخ به آن دعوتنامه نامه سرگشاده ای را نوشتیم که اکنون مجددا منتشر میکنم. بازخوانی نامه حدود ده سال بعد از انتشار آن می تواند روشنگر برخی از گره گاههائی باشد که در تبیین وقایع دوران مورد بحث و دورۀ بعدی آن مؤثر واقع می شوند. نخست لازم میدانم توضیحاتی را درباره خود نامه و پس از آن ارزیابی ای هم از دلایل به عمل آوردن دعوت از ما از سوی حزب حکمتیست عنوان کنم.

نامه ای که ما با امضای جمعی دست اندرکاران سایت امید آن را ارسال کردیم حاوی دو محور اصلی بود. نخست ضمن تأکید بر اشتراک موضعگیری در قبال جنبش سبز، نامه به گونه ای اثباتی به بیان برخی از وجوه آن جنبش می پردازد و تلاش می کند تا ارزیابی از جنبش سبز را بر متنی فراتر از دوگانه "رژیم و ضد رژیم" قرار دهد و بویژه زمینه های جهانی آن رویداد را نیز به میان بکشد. این بخشهای نامه گرچه به انتقاد مستقیم به حزب حکمتیست نمی پردازند، اما دقیقا با علم به تمایز موضعگیری ما و آنها نوشته شده اند. نتیجه گیری این بخش نامه که در عنوان نامه هم مستتر است، تأکید بر پشت سر گذاشتن دوران کهنه و ورود به دوران جدید است. گامی که می باید با پشت سر گذاشتن دستگاههای فکری دوران کهن نیز همراه باشد و این دومین محور نامه است که به طور مشخص به حکمت و حکمتیسم می پردازد. به عبارت دیگر، آنچه ما بر آن تأکید کردیم این بود که آن حزب اگر میخواهد بخشی از آرایش کمونیسم در جهان معاصر باشد، به عنوان نخستین پیش شرط باید دستگاه نظری ساخته و پرداخته منصور حکمت را کنار بگذارد.

این تا جائی که به کنگره مورد اشاره و موضع ما نسبت به آن مربوط است. اما آن زمان ما ارزیابی های دیگری هم داشتیم که در نامه منعکس نشده اند و لازم است که اکنون به آنها نیز اشاره کنم.

دعوت حزب حکمتیست از ما در سال 89 صورت می گرفت. در پرتو جنبش سبز و تشابه مواضع دو جریان این دعوت می توانست حقیقتا معنای تلاش برای رسیدن به مبانی مشترک را نیز داشته باشد. نه فقط به خاطر تشابه موضعگیری در قبال جنبش سبز، بلکه به دلیل تحولی که از مدتها قبل به ابتکار کوروش مدرسی در حزب حکمتیست آغاز شده بود و نشانه های روشنی از ناکارآمدی دستگاه نظری و سیاسی کمونیسم کارگری و برگرفتن پاره هائی از مباحث مارکسیستی در برخورد به موضوعات مختلف اجتماعی را به نمایش می گذاشت. برای نخستین بار این اتفاق در جریان برخورد به موضوع دستگیریهای گسترده از میان دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب مشاهده شد که منجر به حمله شدید جریان سوسیالیسم کارگری آذرین-مقدم به حزب حکمتیست گردیده بود. فشار سنگین این جریان بر حزب حکمتیست، این حزب و رهبری آن را ناچار به دفاعی نظری می کرد و این دفاع نظری در چهارچوب پوسیده و مبتذل مباحث منصور حکمت امکانپذیر نبود.

حزب کمونیست کارگری مباحث ما در سال 1998 را صاف و ساده و برای فرار از مجادله یک جریان دو خردادی لیبرال معرفی کرده بود و لیدر فقید حزب پس از آن نیز در مقابل رفقای قدیمی اش ایرج آذرین و رضا مقدم به اظهار لحیه های نوستالژیک از قبیل "قهرمانی" و "ناقهرمانی" بسنده کرده بود و آنجا نیز به انگشت گذاشتن بر ضعفهای شخصی آنان اکتفا نموده و کافی دانست که اعلام نماید آنها نمی توانند حزب درست کنند. در هر صورت، او نه تنها ضرورتی در ورود به مباحثه نمی دید، بلکه مجادلۀ نظری با مخالفین خویش – چه مباحث من و چه بعدها مباحث ایرج آذرین – را زیان آور ارزیابی نموده و با قاطعیت از آن جلوگیری نموده بود. اکنون شاخه ای از همان کمونیسم کارگری با تعرض سنگین جریان "سوسیالیسم کارگری" آذرین-مقدم روبرو می شد و در موقعیت تضعیف شده اش نه توان مقابله سیاسی و راه انداختن کمپین در مقابل آن را داشت و نه توان برخورد نظری بدان را. به ویژه این حزب باید به تعرضی متقابل در عرصۀ نظری دست می زد و چنین تعرضی اگر میخواست موفق هم باشد باید در پوشش مارکسیسم ارائه می شد. هر چه باشد آذرین در مقام یک شارح مارکسیسم در مقابل این حزب ظاهر می شد.

حزب حکمتیست اما از نقطه نظر تئوریک به همان اندازه ورشکسته بود که سایر جریانات کمونیسم کارگری. رهبر فقید سالها پیش به سبک و سیاق "پایان تاریخ" فوکویاما اعلام کرده بود که تئوری به پایان رسیده است و ایشان پاسخ تئوریک جمیع مسائل جهان معاصر را ارائه داده است و حالا وقت عمل است و لاغیر. تئوری متعلق به دوران حزب حاشیه ای بود و اکنون زمان رفتن به "مرکز سیاست" فرا رسیده بود و اکنون دیگر افتخار حزب در آن بود که اعضا و کادرهایش نمی دانند "لنین خوردنی است یا پوشیدنی" و غیره. با ایستادن بر این پایه های پوشالی امکانی برای مقاومت در برابر تعرضی که لباس مارکسیسم نیز بر تن کرده بود وجود نداشت. با آن تعرض تنها با سلاح نقد مارکسیستی می توان به مقابله برخاست و کوروش مدرسی، لیدر حزب حکمتیست، نیز حقیقتا دست به همین کار زد. برای این کار او نیازی به ارائه این نقد نداشت. این نقد فی الحال در مباحث ما موجود بود و او نیز بدون تعارف به همان مباحث رجوع کرد. گناه کبیره ای که حواریون حکمت هرگز وی را بدان خاطر نخواهند بخشید.

حزب حکمتیست باید نشان می داد که جریان سوسیالیسم کارگری جریانی است ارتجاعی و بیربط به مارکسیسم. این دقیقا کاری بود که ما در دو سلسله مقالات تحت عنوان "پول، سیاست، طبقه" و "بازگشت به ناکجا آباد" در نقد نظرات رضا مقدم و ایرج آذرین انجام داده بودیم. ما در آن مباحث نشان داده بودیم که نقطه عزیمت آن جریان مبارزه طبقاتی نیست و هدف آن جریان نیز رسیدن به آرزوی دیرینه صنعتی بورژوازی مبنی بر صنعتی کردن کشور است. نشان داده بودیم که شارح مارکسیسم در حقیقت در حال مسخ مارکسیسم بود و نه دیکتاتوری پرولتاریای مارکس را قبول داشت و نه اصولا مارکسیسم را اینگونه می فهمید. در عین حال ما نشان داده بودیم که نظریه دولت ایرج آذرین مبنی بر نفی امکان انباشت سرمایه در جمهوری اسلامی از پایه و بنیان نظریه ای است بورژوائی و از این نقطه نظر دقیقا منطبق است بر نظریۀ دولت غیر متعارف منصور حکمت.

کاری که کوروش مدرسی در مجادله با جریان سوسیالیسم کارگری به آن دست زد به سادگی استفاده از نقد مارکسیستی ما بر علیه آن جریان بود. او می توانست بدون اشاره به کار ما نیز دست به همین کار بزند. سرقت ایده ها و ضرب سکه به نام خود امری است رایج در اپوزیسیون منحط چپ. اما او نه تنها دست به این کار نزد بلکه در سخنرانی اش تحت عنوان "تولد نئو توده ایسم در ایران" به صراحت به منبع مباحث خویش رجوع داد و از "کار تئوریک با ارزش بهمن شفیق" نام برد. به این ترتیب در حقیقت این او بود که مدتها پیش از عروج جنبش سبز به ما "نزدیک" شده بود و نه ما به حزب حکمتیست. اما پرسش اصلی این است که چرا وی دست به این کار زد. روشن بود که نام بردن از بهمن شفیق که در قاموس کمونیسم کارگری مرتد مهدورالدمی تلقی می شد که به آستان مقدس لیدر فقید جسارت نموده بود، نمی توانست تنها از روی صداقت آکادمیک صورت گرفته باشد. پشت این اقدام محاسبه ای سیاسی نهفته بود.

حقیقت این بود که تعرض جریان سوسیالیسم کارگری نه به دلیل قدرت آن مؤثر واقع می شد، بلکه به دلیل ضعف مفرطی که حزب حکمتیست در آن قرار گرفته بود. آن تعرض نقاط گسل در حزب حکمتیست را آشکارتر به معرض نمایش می گذاشت و این نقاط گسل محصول پراتیک خود این حزب بر مبنای تئوریهای پوچ کمونیسم کارگری بود. مسأله این بود که حزب حکمتیست در میان تمام نحله های خانوادۀ کمونیسم کارگری بیش از هر جریان دیگری به نظریات قائد عظیم الشأن وفادار مانده و در راه اجرای این نظریات مشعشع تا آخر خط پیش رفته بود. این حزب نه تنها در راستای تحقق منویات و مکنونات قلبی رهبر فقید خاضعانه نام "حکمتیست" را بر خود گذاشته بود، بلکه همچنین حقیقتا تمام تخم مرغهایش را در سبد بحث "قدرت سیاسی" او گذاشته بود. این حزب در باور عمیق به این که جمهوری اسلامی ایران یک دولت غیر متعارف و رژیم اسلام سیاسی است و فاقد هر گونه پایگاه اجتماعی است، به این ارزیابی احمقانه نیز رسیده بود که آنچه تاکنون مانع سرنگونی آن رژیم "پوشالی" شده است فقدان عزم قاطع "کمونیستها" است و حال این حزب که عصارۀ ناب کمونیسم کارگری را در خود مجتمع کرده بود می توانست نقطۀ پایانی بر این تاریخ ناکامی ها بگذارد و با افتخار "تاریخ شکست نخوردگان" را مجددا و با پیروزی بر رژیم بازنویسی کند.

بر همین اساس نیز استراتژی و تاکتیک این حزب تماما با همین ارزیابی شکل گرفت. چشم انداز شیرین سرنگونی قریب الوقوع رژیم و جایگزینی آن با یک حکومت سکولار برگزیدگان کمونیسم کارگری در میان بخشهای رادیکال جنبش دانشجوئی بازتاب خویش را یافت و به آن منجر گردید که این حزب بیشترین نفوذ را در بزرگترین تشکل دانشجوئی آن زمان، "دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب (داب)"، کسب کند. امری که در حرکت باز، علنی، جسورانه و سرنگونی طلبانه داب خود را به خوبی نشان می داد. داب با حکمتیسم تداعی گردید و حکمتیسم با داب برگ برندۀ خود را بر زمین زد. همین استراتژی در کردستان نیز با اعلام تشکیل "گارد آزادی" تحقق رؤیای سرنگونی را در دستور بلاواسطۀ کار خود قرار داد. با گذشت مدت زمانی کمتر از دو سال این استراتژی به طرز مفتضحانه ای شکست خورد. داب که از آغاز در تور پلیس قرار داشت به ساده ترین شکل ممکن متلاشی شد و در تلاشی اش ردی از فضاحت تعداد زیادی از فعالین خود را بر جا گذاشت. گارد آزادی نیز عملا به مسافرتهای توریستی نظامی کارهای سابق کومه له به کردستان عراق تقلیل یافته که برای عده ای فرصت مناسبی برای همسریابی هم به شمار می رفت و نهایت افتخارات آن به سفر قاچاقی این یا آن کادر به داخل ایران خلاصه می شد. استراتژی قدرت سیاسی حتی به تراژدی نیز منجر نشده بود، کمدی مفتضحانه ای بیش نبود.

شکست این استراتژی بود که حزب حکمتیست را به بحرانی هویتی دچار کرده و آن را در مقابل تعرضات یک جریان دست راستی درون چپ آسیب پذیر کرده بود. بحرانی که راهی به جز تجدید نظر در مبانی تعریف شده کمونیسم کارگری نداشت و آوردن اسم بهمن شفیق نیز در همین راستا قرار داشت. حزب حکمتیست - یا به عبارت دقیق تر کلمه: کوروش مدرسی – به این نتیجه رسیده بود که با تئوریهای سابق نمی توان به عنوان جریانی مدعی مارکسیسم ادامه حیات داد. پوچی آن تئوریها در عمل به اثبات رسیده بود و واقعیت تلخ این جریان را وادار میکرد که از آن نظریات عبور کند. کوروش مدرسی پیشگام این روند بود و همین را نیز نه تنها در سخنرانی مورد اشاره بلکه بعدا در سایت شخصی خویش اعلام نمود. او فهرستی طولانی از موضوعات تئوریکی را بر شمرده بود که از نظر وی نیازمند به باز تعریف و بازبینی بودند. مجموعه آن فهرست چیزی جز اعلام نا کارآمدی "دستاوردهای تئوریک" کمونیسم کارگری نبود و نظریۀ دولت در شمار کلیدی ترین موضوعات این دستاوردها قرار داشت.

بالاتر اشاره کردیم که ما در نقد آذرین همسانی نظریه دولت وی با نظریه دولت حکمت در نفی امکان انباشت سرمایه در جمهوری اسلامی ایران را نشان داده بودیم. این نقد بر حکمتیسم نیز نمی توانست بی تأثیر بماند که تا آخرین نتایج پراتیکی به نظریۀ دولت حکمت وفادار مانده بود و عقیم بودن آن را در عمل تجربه کرده بود. به این ترتیب در حزب حکمتیست نیز مباحثه بر سر "امکان تبدیل جمهوری اسلامی به دولت متعارف بورژوازی" آغاز شد و ستون دیگری از ارکان کمونیسم کارگری نیز مورد تردید قرار می گرفت. مسألۀ حزب حکمتیست اما این بود که روح حکمت در تمام بدنۀ آن حزب حلول کرده بود. تاریخ آن حزب با حکمت عجین شده بود و از آن قابل تفکیک نبود. هر برش ناگهانی در این روح می توانست به فروپاشی کامل آن منجر شود و به همین دلیل کوروش مدرسی پروسه ای گام به گام و قطره چکانی را در پیش گرفت. اساس این استراتژی جدید بر تلاشی در همزیستی مسالمت آمیز چهارچوبهای ایدولوژیک حکمتیسم با در هم آمیختن عناصری از نقد مارکسیستی قرار می گرفت. به عبارت دیگر، بستر اصلی فعالیت حزب حکمتیست همان بستر ایدئولوژیک کمونیسم کارگری باقی می ماند اما به مقتضای زمان عناصری از تئوری مارکسیستی نیز بدان اضافه می شد تا حد معینی از وجهه مارکسیستی را برای آن تأمین کند. حرکت کوروش مدرسی در ایجاد وبسایت شخصی و انتقال مباحث تازه اش به آن دقیقا بر همین مبنا معنی پیدا می کرد. درست در نقطه ای که قاطعیت اعلام صریح نظرات مورد نیاز بود، این حزب به مشی فرصت طلبانه رو می آورد.

برای ما روشن بود که این استراتژی محکوم به شکست بود. نقد مارکسیستی جامعۀ سرمایه داری در تمام وجوه آن با ایدئولوژی بورژوائی حکمتیسم مانعه الجمع بودند و هستند. نمی شد هم به نظریه مارکسیستی دولت وفادار ماند و هم از دولت به عنوان تجسم اسلام سیاسی سخن گفت. مجادلات پیشین ما با جریان کمونیسم کارگری و نظریات منصور حکمت نشان داده بود که نقد مارکسیستی در تمام وجوه در تقابل با حکمت و حکمتیسم قرار داشت. از طبقه و حزب و قدرت سیاسی تا فرهنگ و هنر و مذهب، در هیچ نقطه ای اشتراکی بین مارکسیسم یا نقد کمونیستی و حکمتیسم وجود نداشت و ندارد.

دعوت از ما برای شرکت در کنگره نیز بر مبنای همین استراتژی صورت گرفته بود. حزب حکمتیست همان مشی و روال سابق و مسلط در کمونیسم کارگری را ادامه می داد و کنگره خود را نیز به همان سبک وسیاق بنیانگذاری شده توسط حکمت برگزار می کرد و در عین حال در حاشیه هم جائی برای انتقاد به نظریات تاکنونی باز می کرد. این دعوت فاقد هر گونه عزمی جدی برای یک مباحثه باز و نقد بدون هراس از نتایج آن بود. برعکس، حزب حکمتیست از ما نیز به عنوان "شخصیتهای سیاسی" دعوت به عمل می آورد. در نمایش کنگره آنان قرار بود ما نیز همان نقشی را داشته باشیم که مثلا اسماعیل نوری علا و مهرداد درویش پور به عنوان "شخصیتهای" سکولار. هر "شخصیتی" هم قطعا دقایقی می توانست افتخار حضور پشت میکروفون را پیدا کند و شاید این افتخار اضافه را هم به ما می دادند و سهم کمی بیشتری از زمان میکروفون را در اختیار ما می گذاشتند. نتیجۀ کار اما تثبیت آن بازی فرصت طلبانه بود. جریان کمونیستی ما نیز عملا به عنوان نیروئی در حاشیه یا زیر مجموعه آن حزب پر افتخار معرفی می شد و به این ترتیب برای حزب مربوطه فرصتی طلائی برای بازسازی صفوف خویش به دست می آمد.

بر مبنای همین ملاحظات بود که ما آن دعوت را نپذیرفتیم و در مقابل نامه سرگشاده زیر را نوشتیم. حزب حکمتیست خود باید به نیروی خود از روی سایه اش می پرید و خود را از گریبان میراث شوم حکمت خلاص میکرد. ما هم همین را در نامه نوشتیم. در واقع گفتیم که اگر جدی هستید، خودتان این کار را بکنید. انجام وظایفتان را از ما نخواهید. یا از چنبرۀ آن ایدئواوژی خلاص می شوید و یا این مقطع کوتاه مقابله با جنبش سبز هم به عنوان لحظه ای موقت در حیات سیاسی ضما ثبت خواهد شد و باز هم به جای اول خود باز خواهید گشت. روند تحولات بعدی دقیقا صحت ارزیابی ما را نشان داد.

عدم شرکت ما در کنگره به معنای شکست استراتژی حزبی کوروش مدرسی بود و این را سخنرانی اختتامیه وی به روشنی نشان داد که خشمگینانه از کسانی گله می کند که می توانستند در کنگره حاضر شوند و حرفشان را بزنند اما این کار را نکردند. او البته نگفت که خود وی برای حضور آن کسان در کنگره چه تلاشی به عمل آورد. حقیقتا نیز اگر عزم طرح بحث بدون هراس از نتایج آن در میان بود، می شد و لازم بود که برای آن تدارک لازم صورت می گرفت. جای چنین مباحثی هم البته یک کنگره کمدی نمایشی با شرکت "شخصیتهای سیاسی" نبود. هم مقدمات چنان کنگره ای باید متفاوت می بود و هم نحوه برگزاری آن. در چنین صورتی چه بسا ما هم با علاقه در آن شرکت می کردیم و به طرح مباحث خود می پرداختیم. حزب حکمتیست اما از سلامت لازم برای دست زدن به چنین اقدامی برخوردار نبود. برای چنین اقدامی این حزب باید چرتکه های حسابگری اش را کنار میگذاشت.

هر شکستی عواقب خود را دارد و شکست استراتژی کوروش مدرسی نیز عواقب خود را داشت. خود وی از رهبری حزب کنار گرفت و همراه با این کناره گیری سایرینی هم که در پیش برد مباحث با او بودند سکوت برگزیدند. نه فقط این، بلکه عدم کامیابی در تحقق آن استراتژی افزایش انتقادات جریانات وفادارتر به حکمت در درون حزبشان و فشار سنگین جمیع اعضاء خانواده کمونیسم کارگری در بیرون را نیز در پی داشت که سرانجام نیز به انشعاب در حزب حکمتیست و دو شاخه شدن آن انجامید. در خود حزب حکمتیست پروژه در افزودن خرده پاره های مارکسیستی بایگانی شد و در حد همان عبارت پردازی های کلی "دولت بورژوائی" محدود ماند و در مقابل بازگشت به پایگاه اصیل طبقاتی کمونیسم کارگری، آغوش گرم طبقه متوسط سکولار، در دستور کار قرار گرفت.

نامه ضمیمه در تاریخ 20 شهریور 89 (11 سپتامبر 2010) به این حزب ارسال شد.

بهمن شفیق

1 مهر 97

23 سپتامبر 2018

در راه دورانی نو: نامه سرگشاده به حزب حکمتیست

رفقا، با درود. پیشاپیش برگزاری کنگره پنجم حزبتان را به شما تبریک میگوئیم. در عین حال این مناسبت را فرصتی دانستیم تا برخی مسائل اساسی را با شما در میان بگذاریم. مسائلی درباره موقعیت حزب شما در لحظه تاریخی کنونی تکوین کمونیسم طبقاتی کارگران و تناقضاتی که از نظر ما مانع گسترش و انکشاف توانائی های نهفته در حزب شما در پاسخگوئی به ضرورتهای این لحظه تاریخی است.

نیازی به بازگوئی مفصل موقعیت چپ و کمونیسم ایرانی در شرایط کنونی نمی بینیم. فکر می‌کنیم که در بسیاری از موارد در یک چنین ارزیابی ای توافقهای جدی بین ما و شما وجود دارد. از تکرار این توافقها خودداری می کنیم، چرا که علیرغم تمام اهمیتشان هنوز به هیچ وجه راهگشا نیستند. با این حال تأکید بر این نکته را لازم می‌دانیم که آنچه محرک ما در نوشتن نامه حاضر شد، وجود همان توافقها، و بویژه توافق نظر و عمل در مقابله با جنبش دست راستی سبز از همان آغاز پیدایش آن بود.

جامعه ایران در یک سال گذشته یکی از پیچیده‌ترین و تعیین کننده ترین دوره های حیات سیاسی – ایدئولوژیک خود را پشت سر گذاشت. دوره ای که از نظر ما می‌توانست به محو هر چه بیشتر هر گونه ایده عدالتخواهی در جامعه منجر شود و سوسیالیسم و کمونیسم را در موقعیتی مهجور و زبون بر جا نهد. بدون تردید جسارت حزب شما در ایستادگی در مقایل این تعرض سنگین و همه جانبه ایدئولوژیک و سیاسی یکی از عوامل امید بخشی در یک سال اخیر بود که می‌تواند امید به آینده را زنده نگه دارد. ما این جسارت سیاسی را به شما تبریک می گوئیم و همین جسارت نیز این چشم انداز را در مقایل ما قرار می‌دهد که از شما جسارتهای بیشتر و سنگین تری را بخواهیم.

رفقا، حتماً شما هم با ما در این امر توافق دارید که زمینه‌های ایدئولوژیک ظهور جنبش سبز را تنها در شرایط ایران و قدرت گیری طبقه بورژوازی نباید جست. عروج جنبش سبز محصول دورانی است که امروز کل جهان سرمایه داری در آن به سر می برد. شرایط دردناکی که حتی شدید ترین بحرانهای اقتصادی و اجتماعی نیز خدشه ای برحاکمیت ایدئولوژیک بورژوازی وارد نمی کنند. یک درس بزرگ بحران اقتصادی سالهای اخیر در این بود که بورژوازی حتی در پس این بحران نیز، علیرغم زلزله ای که بحران در ماههای اولیه بر پیکر ایدئولوژیک حاکمیت طبقه سرمایه دار وارد کرد، نهایتاً نیرومند تر ظاهر شد. در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه داری جنبش اعتراضی قابل توجهی بر علیه بنیانهای سرمایه داری شکل نگرفت و در کشورهایی که مستقیماً در شمار بازندگان بحران اقتصادی قرار داشتند، جنبشهای اعتراضی طبقه کارگر به مرور فروکش کرده و جای خود را به تمکین به وضعیت و تن دادن به سرنوشتی داد که سرمایه داری برای طبقه کارگر رقم زده است. نتیجه تاکنونی بحران این بوده است که طبقه کارگر در کشورهای مختلف هر چه بیشتر منفعت خود را در منفعت بورژوازی خودی جسته و در پیمانهای کشوری و ملی با بورژوازی خودی در صدد تقویت موضع بورژوازی خودی در بازار جهانی و بیرون کشیدن گلیم خود از آب به قیمت طبقه کارگر کشورهای دیگر برآمده است. این وضعیت دردناک جهان معاصر است. نه این که اعتراض کارگری وجود ندارد، اما اعتراض کارگری شاخص حیات سیاسی جهان معاصر نیست. سرنوشت بشر امروز را تقدیس منافع فردی و بی اعتنائی به منفعت عمومی جامعه رقم می زند.

عروج جنبش سبز انعکاس مستقیم حاکمیت چنین شرایطی بر جهان معاصر بود. شرایطی که مقدم بر این جنبش وجود داشتند و مستقل از سرنوشت این جنبش باز هم وجود خواهند داشت و ما به ازاء ایدئولوژیک خود را در جامعه ایران باز هم تولید خواهند کرد. مابه ازائی که تحقیر آرمانگرائی عدالتخواهانه، آزادیخواهانه و برابری طلبانه جزء جدائی ناپذیر آن است.

در این تردیدی نیست که شرایط امروز جهان و ایران شرایطی نو است. این شرایط نوین پاسخهائی نوین نیز می طلبند. برای جامعه ایران این پاسخها را در تجدید آرایش ایدئولوژیک و سیاسی ای می‌توان دید که در کل جامعه در جریان است. هیچ کدام از جریانهای اصلی سیاسی در جامعه ایران پس از ظهور جنبش سبز دیگر همان مؤلفه های پیش از ظهور این جنبش را به نمایش نمی گذارند. این روندی است که هم در درون حاکمان در جریان است و هم در درون حکومت شوندگان، هم در گروهبندیهای پیروز نبرد یک ساله اخیر و هم در شکست خوردگان، هم در بورژوازی و هم در خرده بورژوازی و در طبقه کارگر. دورانی از صف بندی سیاسی و ایدئولوژیک در جامعه ایران که با انقلاب 57 و سپس با حاکمیت ضد انقلاب رقم خورد، از سالهای آخر دهه نود میلادی و با عروج جنبش اصلاحات به سمت پایان خود رفت و با عروج جنبش سبز عملاً به پایان رسید. همه و همه دستگاههای ایدئولوژیکی که در آن سالها سرنوشت سیاسی جامعه ایران را رقم می‌زدند، امروز از اعتبار ساقط شده‌اند و تنها آن دستگاههایی شانس و امکان بقا دارند که بر اساس شرایط دوران جدید به بازسازی همه جانبه دست زده، پوسته کهن خود را به دور انداخته و مؤلفه های متناسب با دوران معاصر مبارزه طبقاتی را در خود جا دهند. این روندی است که هم‌اکنون در مقابل چشمان ما در جریان است.

برای چپ جامعه به طور کلی، برای جنبش کارگری و برای جنبش کمونیستی نیز چاره‌ای جز ورود به دوران جدید و باز تبیین مبانی خود نیست. کسی که امروز خود را کمونیست می‌داند و خود را به وظایف روتین مبارزه سیاسی روزمره محدود می کند، از پاسخگوئی به این مصاف تاریخی سر باز زده است. معضل کمونیسم امروز در ایران با صدور قطعنامه هایی درباره این یا آن عرصه مبارزه و اصلاح این یا آن موضعگیری و تأکید بر این یا اولویت در مبارزه تبلیغی و ترویجی حل نمی شود. نخستین شرط و شرط غیر قابل تخطی ورود به دوران جدید، نفی صف بندی های تاکنونی و پذیرش این نقطه عزیمت است که آنچه به نام کمونیسم در ایران در سالهای اخیر عمل کرده است، جنبشی در حاشیه جامعه و مستقل از طبقه اصلی حامل کمونیسم، طبقه کارگر، بوده است. ما فکر می‌کنیم که شما در موجودیت حاشیه‌ای کمونیسم با ما توافق داشته باشید. این را هم شما و هم ما در تحولات یک سال گذشته بارها در نوشته‌ها و تحلیلهای خود مورد تأکید قرار داده ایم. اما فکر می‌کنیم که شما هنوز این واقعیت را نپذیرفته اید که آنچه در دهه های اخیر به نام کمونیسم در جامعه ایران عمل کرده است، اساساً چیزی جز چپ رادیکالی نبوده است که در دهه پنجاه در ایران شکل گرفت و با انقلاب 57 مشخصات جدیدی یافت و به یک نیروی اجتماعی قابل توجه تبدیل شد تا همراه با شکست این انقلاب و سرکوب و اعدام و تبعید و مهاجرت وارد روندی از تجزیه شود. می گوئیم «کمونیسم» در ایران و این از نظر ما شامل همه رگه‌ها و گرایشات منسوب به کمونیسم است. در این میان بحث ما با شما بر سر دستگاهی است که با تشکیل حزب کمونیست ایران به مرور شکل گرفت و با شکلگیری کمونیسم کارگری به مثابه ترند مسلط بر چپ رادیکال ایران درآمد و بیشترین نیروی درون این چپ را گرد خود جمع کرد. از نظر ما این روند چیزی نبود جز روند تکوین و سپس تجزیه چپ رادیکالی که از عناصر و رگه‌های گوناگون بورژوائی و خرده بورژوائی و کمونیستی تشکیل شده بود. سالهای اولیه پس از شکست انقلاب 57 روند تکوین این جریان را رقم می‌زد و با جنبش اصلاحات روند تجزیه قطعی آن به عناصر تشکیل‌دهنده اش آغاز شد.

رفقا، نگاهی به سرنوشت جریان «کمونیسم کارگری» در 12 سال پس از عروج اصلاحات به خوبی مؤید این امر است که کمونیسم کارگری به هیچ وجه جنبش کمونیستی درون طبقه کارگر نبود. خود شما امروز در ادبیات خود بخش اعظم نیروهای تشکیل‌دهنده «کمونیسم کارگری» را به عنوان کمونیسم بورژوائی تعریف می کنید. فکر می‌کنیم در این امر با ما توافق داشته باشید که حزب شما به هیچ وجه اصلی‌ترین و یا رگه اصلی همه نیروهای گرد آمده حول پرچم ایدئولوژیک کمونیسم کارگری را شکل نمی دهد. کمونیسم کارگری واکنش چپ رادیکال ایران به فروپاشی دیوار برلین و آخرین نشانه‌های مقاومت این چپ در مقابل آن تحولات بود. صرفنظر از این که آیا این مقاومت محدود به صفوف کمونیسم کارگری بود یا نه، حقانیت کمونیسم کارگری به عنوان یک جریان رادیکال چپ در همین مقاومت در برابر تعرض ایدئولوژیک راست پس از جنگ سرد بود. این مقاومت سلبی اما هیچ‌گاه به نیروئی اثباتی تبدیل نشد و مهم‌تر این که تغییری در عناصر متشکله جریان کمونیسم کارگری ایجاد نکرد. کمونیسم کارگری همان چپ رادیکال بعد از انقلاب 57 ماند تا سالها بعد خود دچار همان روند تجزیه ای شود که سرنوشت همه جریانات مشابه در طول تاریخ بوده است. ما در اینجا قصد نداریم به این سؤال بپردازیم که آیا این روند اجتناب‌ناپذیر بود یا نه؟ مهم این است که این روند واقع شد و هیچ چیز به خوبی نتایج حاصل از این روند تجزیه، بازگو کننده ماهیت آن پدیده و نیروهای تشکیل‌دهنده آن نیست. آنچه که زمانی به عنوان یک کل واحد و به نام کمونیسم کارگری عمل می کرد، امروز به چندین جریان تجزیه شده است که به خوبی نشان دهنده فرجام تاریخی آن هستند. در یک سوی این روند اصلی‌ترین گرایش حاصل از کمونیسم کارگری قرار دارد که در «حزب کمونیست کارگری» متشکل است و امروز رسما به عنوان یک جریان پست کمونیستی بورژوائی عمل می‌کند و می‌رود تا به رویاروئی آشکار با سنتهای انقلابی درون طبقه کارگر نیز کشیده شود. در سوی دیگر این طیف متشکله کمونیسم کارگری جریان عقب‌مانده «اتحاد سوسیالیستی کارگری» قرار گرفته است که در بهترین حالت سوسیالیسمی نئو توده ایستی و ضد روشنگری را به نمایش می گذارد. در حد فاصل این دو قطب نیز مجموعه‌ای از محافل، افراد و نیروها قرار گرفته‌اند که یا در حال غبطه خوردن به دوران «اقتدار» گذشته اند و با نوستالژی این دوران در صدد حفظ راست کیشی آموزه های حکمت برآمده اند و یا با تذبذب سیاسی و فرصت طلبی خرده بورژوائی حیات سیاسی باری به هر جهتی را از سر می گذرانند. بیهوده نبود و نیست که تمام این جریانات برآمده از کمونیسم کارگری با عروج سبز مدینه فاضله ضد رژیمی خود را در حال تحقق دیده و به سخن سرائی در باره «انقلاب جاری» و «جنبش اعتراضی توده ها» و «خصلت ابژکتیو ترقیخواهانه جنبش جاری» و امثالهم پرداختند. حزب شما استثنائی در این میان را تشکیل می داد. استثنائی که به هیچ وجه نمی‌تواند داعیه این را داشته باشد که پایه اجتماعی جریان موسوم به کمونیسم کارگری را نمایندگی می کند.

رفقا، این واقعیت جریان کمونیسم کارگری است. این واقعیت را باید پذیرفت و مبنای بازبینی هویت ایدئولوژیک خود قرار داد. حزب شما اما متأسفانه هنوز خود را مدافع راست کیش کمونیسم کارگری می داند. واقعیتهای سرسخت زندگی، شما و حزبتان را به طور مداوم به سمت نفی آن میراث و تعارض با بنیانهای ایدئولوژیک کمونیسم کارگری سوق می دهد، تعهد ایدئولوژیک شما به آن میراث و دلبستگی تان به آن پوسته «کمونیسم کارگری» اما در هر گام مانعی است بر سر راه شما در گذار از این گذشته و اهرمی است برای کشاندن تان به درون همان حفره. اجازه بدهید تنها به چند نمونه از این تناقضات در گفتار و عمل شما اشاره کنیم.

ادبیات حزب شما در سالهای اخیر و بویژه در مواجهه با هجوم موج سبز تغییرات چشمگیری در جهت انعکاس واقعیت مبارزه طبقاتی در ایران و تبیین ضعفهای پایه‌ای جنبش کارگری به طور کلی و کمونیسم به طور اخص داشته است. عناصری وارد ادبیات سیاسی شما شده است که تا پیش از این با ادبیات کمونیسم کارگری بیگانه بود. تبلیغات کلیشه ای پایان تحلیل‌های سیاسی که «کارگرها به حزب خودتان بپیوندید» هر چه بیشتر کمرنگ شده و در بسیاری از موارد جای خود را به این ارزیابی درست رفقای شما داده است که «بدون یک حزب کمونیستی کارگران نمی‌توان به تغییر پایه‌ای اوضاع به نفع طبقه کارگر امیدوار بود». قصد ما نقل عین عبارات نوشته‌های رفقای شما نیست، بلکه مضامینی است که به ادبیات شما راه پیدا کرده است. شما خود به خوبی می‌دانید که این تنها تغییری جزئی نیست. تبیین موقعیت حزب مستقل از مبارزه طبقه کارگر یکی از بنیانهای اصلی ایدئولوژیک کمونیسم کارگری و مشتقات آن بوده است. در جهان بینی کمونیسم کارگری نیازی به تأکید بر کارگری بودن حزب کمونیستی نبود و نیست. خود حزب – مستقل از این که تا چه میزان در سوخت و سازها و روندهای مبارزاتی طبقه دخیل باشد یا نه – فی‌نفسه تبلور طبقه کارگر کمونیست قلمداد می‌شد و می شود. برای شما نیز به خوبی روشن است که رابطه حزب و طبقه در تصویر ایدئولوژیک کمونیسم کارگری رابطه آهن ربا و براده های پراکنده است. تبیین معروف «میخ کمونیسم را در خیابانهای تهران بکوبیم، کارگران به دور آن جمع خواهند شد» بهترین گویای این دوگانه جدا از هم در ایدئولوژی کمونیسم کارگری بود و هست. تبیینهایی که امروز توسط رفقای شما به کار گرفته می شود، در تعارض آشکار با این تبیینهای ایدئولوژیک کمونیسم کارگری قرار دارد. این تببینها با کمونیسم کارگری مانعه الجمعند. با این حال شما هنوز این تبیینها را در چهارچوب کمونیسم کارگری قلمداد می کنید.

این اما تنها مورد نیست. برخورد به مقوله دولت مورد برجسته دیگری است که تعارض خط مشی و جهتگیری شما با دستگاه موسوم به کمونیسم کارگری هر چه بیشتر آشکار می سازد. شما خود می‌دانید که عدم انطباق دولت جمهوری اسلامی با نیازهای انباشت سرمایه در ایران یکی دیگر از پایه‌های اصلی ایدئولوژی کمونیسم کارگری بود. این تبیین ماوراء طبقاتی که تحت عناوین متفاوت – از «دولت در دوره های انقلابی» تا «اسلام سیاسی» و «دولت غیر متعارف» و غیره – ارائه می شد، آن ابزار مناسبی بود که آرزوی دیرینه چپ رادیکال برای سرنگونی قریب الوقوع رژیم را فرموله می‌کرد و توهم انقلاب در کوتاه مدت را زنده نگاه می داشت. همه تبیینهای دیگری که امروز از جانب رگه‌های مختلف کمونیسم کارگری و مشتقات آن مبنی بر تقابل «رژیم و مردم» عنوان می‌شوند بر همین مبانی تبیین دولت بنا شده اند. اما ادبیات حزب شما در سالهای اخیر و بویژه در یک سال گذشته به طور چشمگیری از این ادبیات غیر مارکسیستی متمایز شده و هر چه بیشتر چهره ادبیات کلاسیک مارکسیستی و تبیین طبقاتی دولت را به خود گرفته است. این نیز با سنتی که عنوان کمونیسم کارگری را بر خود حمل می‌کند در تعارض آشکار است.

این‌ها تنها مواردی هستند که ما برای نمونه عنوان کرده ایم. فکر میکنیم همین موارد نمونه برای روشن شدن بحث ما در مورد جهتگیری متفاوت حزب شما کافی باشند. با این همه ما بر این نظریم که پوسته ایدئولوژیک «کمونیسم کارگری» مانعی جدی بر سر راه انکشاف یک خط مشی و سیاست طبقاتی – کمونیستی از جانب شماست. برای این نیز شاید بد نباشد به مواردی معین اشاره کنیم.

نخست این که جدال بر سر میراث کمونیسم کارگری هنوز هم یک وجه حیات حزب شما را تشکیل می دهد. حزب شما هنوز تلاش می‌کند خود را وارث واقعی سنتهای کمونیسم کارگری معرفی کند و راست کیشی خود را در مقابل جریانات دیگر به اثبات برساند. شما حتی برای اثبات حقانیت سیاست درست و انقلابی خود در قبال جنبش سبز به اسناد کمونیسم کارگری رو آوردید و موارد تاریخی این اسناد را گواه حقانیت سیاست خود معرفی کرده اید. سایتهای وابسته به حزب شما هنوز هم گاه و بیگاه این اسناد قدیمی را به عنوان حجتی برای مباحث امروزتان درج می کنند. اما شما خود می‌دانید که آن اسناد قدیمی به دورانی تعلق داشتند که هنوز روح انقلاب 57 در میان چپ رادیکال زنده بود. خود شما به خوبی می‌دانید که کمونیسم کارگری در مسیر انکشاف خویش همه آن سیاستهای رادیکال گذشته های دور را به نفع سیاستی غیر طبقاتی و ضد رژیمی کنار نهاده بود. سیاست غیر طبقاتی یا کمونیسم بورژوائی ای که شما از آن نام می برید، بر مباحث همان کمونیسم کارگری در دوران اوج خود استوار شده است. نمی‌توان در مقابل مباحثی از قبیل «حزب و جامعه» و «حزب و قدرت سیاسی» و حزب شخصیتها و «جنبش سلبی، جنبش اثباتی» به مباحث قدیمی دوران جنگ اول خلیج رجوع کرد. کار شما شبیه کار کسی است که برای اثبات انقلابی بودن کائوتسکی به «انقلاب اجتماعی» نوشته شده در آغاز قرن بیست استناد کند و نه به ردیه او بر «دیکتاتوری پرولتاریا» در تقابل با انقلاب بلشویکی اکتبر. این باقی ماندن در چهارچوب و در پوسته ایدئولوژیک کمونیسم کارگری و اتکا به این عصای کهنه، تنها منجر به خطا در ارزیابی از موقعیت امروزتان نمی شود، بلکه همچنین عملاً شما را در چهارچوبهایی ذهنی سنجش دائمی خود با سایر گرایشات جنبش کارگری محبوس می‌کند. امری که در اتخاذ سیاستها و روشهای عمل به شدت خود را نشان داده و مانع از تکوین سیاستهای متناسب با مبانی تازه نظری شما می شود.

مبانی متفاوت امروز شما به شما حکم می‌کند که به سمت تکوین یک سیاست طبقاتی صبورانه، متین، جدی و سازمانگرانه در درون طبقه کارگر رو بیاورید. چهارچوب کنونی ایدئولوژیک شما اما، شما را دائم به سمت فعالیتهایی می‌کشاند که حضور مدیائی و پر سر و صدا در خارج از کشور شاخص اصلی آن است. کافی است بر فعالیتهای خود در سالهای گذشته مروری داشته باشید تا صحت این اظهارات ما را تأئید کنید. از سیاست غلطی که در برخورد به مسائل جنبش دانشجوئی در سالهای 85 و 86 در پیش گرفتید تا آکسیونهای مدیا پسند چند نفره در خارج از کشور و کمپینهای موردی ایضاً مدیائی، همه و همه نشان دهنده این هستند که حزب شما در چهارچوب کنونی قادر به در هم شکستن مرزهای گذشته و ورود به دوران آینده نیست. بگذارید به عنوان آخرین نمونه به همین کنگره حزب شما اشاره کنیم.

ما خوشحالیم از این که موفق می‌شوید کنگره حزب خود را علیرغم همه تهدیدات پلیسی برگزار کنید. اما پنهان نمی‌کنیم که، این امر که کنگره شما این بار نیز بر مبنای همان سنت کنگره های مدیائی برگزار می‌شود اصلاً مایه خوشحالی ما نیست که هیچ، بلکه همچنین نگرانی‌های جدی ای را در مورد سرنوشت حزب شما دامن می زند. حزب شما خود را تشکلی از انقلابیون کمونیست می داند. آن هم در کشوری که کمونیسم و فعالیت کمونیستی در آن مجازات سنگین تا مرگ را همراه دارد. آیا تردیدی در این هست که کنگره یک حزب خواهان انقلاب متعلق به چنین کشوری باید محلی برای جدلهای سیاسی، برای تنظیم نقشه راه، برای تبادل نظر کادرهای مخفی و علنی یک حزب باشد؟ و آیا تردیدی هم در این باقی می‌ماند که برگزاری کنگره به شکل علنی مدیائی اعترافی است به این که آن حزب یا فاقد کادرهای مخفی است و یا کادرهای مخفی آن نمی‌توانند در کنگره شرکت کنند؟ آیا با این روش می‌توانید تصور کنید که کارگر یا معلمی از تهران یا تبریز بتواند در کنگره شما شرکت کند و بعد هم بتواند به محل کار خود برگردد؟ فرض ما بر این است که شما هم با ما در مورد لزوم شرکت یک کارگر یا معلم متخب تشکیلات حزبی در کنگره اختلافی ندارید. هر چه باشد کنگره یک حزب مدعی کمونیسم عالی ترین ارگان تصمیم گیری آن است و همه منابع حزبی باید به کار گرفته شوند تا هر عضوی از حزب بتواند در این عالی ترین ارگان شرکت کند و درباره سرنوشت حزب خود تصمیم بگیرد. تنها در یک صورت است که می‌توان به راحتی از این صرفنطر کرد و آن هم زمانی است که کنگره به مکانی نمایشی بدل شده باشد. امری که اتفاقاً در سنت کمونیسم کارگری واقع شد و خود شما نیز آن را به خوبی می دانید. اما حقیقتاً چنین کنگره ای آیا تبدیل به چیزی در راستای همان سناریوهای شخصیت سازی نخواهد شد؟ امیدواریم که چنین نشود. اما این سنت در سالهای اخیر به اندازه کافی شخصیت پوشالی تولید کرده است و به اندازه تک سوزنی هم کادر مخفی نپرورانده است. بگذارید سایر گرایشات کمونیسم کارگری به این روشها دل خوش کنند. کار کمونیستی در کشوری مثل ایران امروز باید کوه یخی باشد که تنها گوشه‌ای از آن قابل رؤیت است.

می‌توانیم این نمونه‌ها را هم ادامه دهیم. اما فکر می‌کنیم همین برای نشان دادن بحث ما کافی باشد. حزب شما در میدان تنش بین آینده و گذشته گیر کرده است. واقعیت زندگی و آرمانخواهی کمونیستی بسیاری از رفقای حزب شما که – ما هم افتخار آشنائی با بخشی از آنان را داریم – حزب شما را به سمت دوران جدید می راند و از سوی دیگر میراثهای دوران کهن به مثابه ترمزی بر سر راه این تحول قرار گرفته اند. در هیچ گوشه‌ای از چپ ایران، در هیچ سازمان و حزب و محفلی، این تنش بین گذشته و آینده، بین انقلابیگری چپ رادیکال و کمونیسم طبقاتی کارگران به اندازه حزب شما آشکار نیست. حزب شما می‌تواند اولین نمونه در هم شکستن مرزهای گذشته در سازمانها ونیروهای متشکل چپ و فراتر رفتن از دوران گذشته باشد. در هم شکستن پوسته ایدئولوژیک گذشته که مانیفست خود را در نام حزب شما یافته است، پیش شرط این فرا تر رفتن از گذشته است. شما که در مواجهه با موج تهاجم سبز جسارت شایانی از خود نشان دادید، می‌توانید این بار نیز نشان دهید که در پشت سر گذاشتن دوران کهنه و ورود به چالشهای دوران نوین نیز با چنین جسارتی برخورد خواهید کرد. شاید این هم تقدیر باشد که این فراتر رفتن، این در هم شکستن مرزهای ایدئولوژیک کهن درست در نیروئی صورت بگیرد که تعلق به همان ایدئولوژی را تا حد مانیفست هویتی خود ارتقا داده و خود را بدان نامیده بود. انقلاب میانبر نمی شناسد، اما از بیراهه های عجیبی راه خود را باز می کند.

 

 

Comments (1)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
  1. n.shah-hoseini

رفیق بهمن عزیز.
اول اینکه واقعن عذر میخام. من منظورم دقیقن متن همین نامه بود. اون موقع هم اینو خونده بودم اما اینطوری توی ذهنم مونده بود که این متن سخنرانی شما توی کنگره بود، نه یه نامه به کنگره. اینو حقیقتن میگم رفیق. امیدوارم از من بپذیری که قصدم تهمت زدن نبود. اشتباهی اینجوری توی خاطرم مونده بود. بازم معذرت میخام.
اما اینکه گفتم اون موقع شما با اون حزب تداعی میشدین نه اشتباهه نه دروغ. این حرف خیلیا بود. حتی خودم فکر میکردم به زودی یه حزب میشین. حالا تحلیل خود شما از اون نزدیکی چی بود بجای خود. تصویر کلی و بیرونی داستانو میگم. همین نامه هم با اینکه بعضی از انتقادای شمارو نشون میده اما حس و حال خوشبینی به حکمتیستا و امیدواری به اینکه بتونن از سنت کمونیسم کارگری بکنن رو با قدرت بیشتری نشون میده. خصوصن اگه برگردیم به فضای اونوقت چپا که برای نزدیکی شما و اونا یه تاریخ یکی دوساله رو میدیدن. رفیق بهمن فکر میکنم خودتونم توی توضیح اول نامه تون منکر وجود این تصویر نیستین. از اینا گذشته منظور اصلی من از اون کامنت این بود که فاصله گیریتون از اونا با توضیح و تفصیل کافی نبود. وقتی میگین "اگر او حقیقتا چنین درکی را دارد، می توان تصور کرد که بسیاری دیگر نیز همین تلقی را داشته باشند. نفس زدودن این اطلاع نادرست بازنشر نامه حاضر را لازم می کند" عملن همین نکته رو تایید میکنین.
رفیق من فکر میکنم مخاطب واقعی حتی اگه توضیحی درباره چرایی نزدیکیای گذشته دریافت نکنه خودش با دنبال کردن روند بحثا متوجه تفاوتای اصلی و دلیل نزدیکیای گذشته یا تغییر نظری که منجر به جدایی الان جریانا شده میشه. نقد من به متن پایور این بود که هی گذشته رو علم کردن چه در مورد شما و چه بقیه نه کاریه که یه همچین مخاطب اصولی بکنه و نه خوندنش برای این مخاطب علاقه برانگیزه. اون خودش متوجه تفاوتا و تغییرات واقعی هست.
واسه اینکه وقت گذاشتین و این مطلبو آماده کردین خیلی ممنونم رفیق. بازم با آرزوی بهترینا برای تدارک.

  Attachments
There are no comments posted here yet

کامنت شما

Posting comment as a guest.
0 Characters
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
Type the text presented in the image below. Not clear?

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
      حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
      همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین…

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر