نظر خوانندگان

با سلام به شما جناب خانم ویا آقای کوژین حرف مشخص نسبت به...
سلام رفیق امین خ فرشگرد نام یک گروه لیبرال _ سلطنت طلب ه...
رفیق امین با سلام در مورد سؤال اولتان: پروژه نرمالیزاسی...
سلام علی آقا الان مثلا چی گفتی تو این کامنتت. مثلا خیلی ...
با عرض سلام و درود خدمت جناب وحید صمدی ، بسیار درست به ع...
ضمن تشکر و قدردانی...چند سوال: 1-«در انتهای دوران احمدی ن...
سلام . من متوجه منظور و مفهوم آوردن این نوشته ها و پارود...
در رابطه با کامنتی که به نام علی درج شده است. ذکر چند نکت...
رفيق وحيد عزيز با سلام هنوز با عنوان رفيق و عزيز از شما ...
در مقابل سکوت ارتجاع سرمایه داری ورسانه های مزدورش جای ...
با سلام مجید حالا تو چرا فکر میکنی که فقط تویی که صفحات ...
آقای شفیق چرا فکر می کنید فقط شما هستید که از شلاق خوردن...

یادداشتها

به جهان چند قطبی خوش آمدید (1)

نوشتۀ: بهمن شفیق

اکنون آمریکا تنها پس از چند دهه سیادت مطلق جهانی در مقابل دوراهی سرنوشت ساز خویش قرار می گرفت. یا باید همچنان بر آن سیادت پا می فشرد و به جنگ واقعیتی می رفت که از آن تواناتر بود، جنگی محتوم به شکست؛ و یا باید عقب نشینی بزرگ از رؤیاهای قرن آمریکائی و پاکس آمریکن به این واقعیت ساده را تدارک می دید که جهان فقط یک "کدخدا" ندارد. آمریکا به هیلاری کلینتون ظاهرا عاقل اما واقعا جنون آمیز نه گفت و با ترامپ ظاهرا دیوانه اما در حقیقت واقع بین، پاسخ دوم را برگزید. به جهان چند قطبی خوش آمدید.  

1

آنتونیو گوترش، دبیر کل سازمان ملل در دیدار با ولادیمیر پوتین در مسکو، 20 ژوئن 2018:

"میخواهم بگویم که در لحظۀ حاضر ما به فدراسیون روسیه به عنوان یک عنصر غیر قابل صرفنظر کردن در ایجاد یک جهان چند قطبی نگاه میکنیم... من فکر میکنم پس از جنگ سرد و پس از دورۀ کوتاه جهان تک قطبی ما با این چالش روبرو هستیم که راه تجدید سازمان جهان چند قطبی با نهادهای دولتی چندجانبه گرای دارای قابلیت عمل را پیدا کنیم و این چیزی است که مرا بسیار نگران میکند و چیزی است که من فکر میکنم فدراسیون روسیه نقش منحصر بفردی را در آن بازی می کند".

عالیترین مقام بین المللی با شمشیر خویش به شانه های شوالیه ای جنگاور نواخت و وی را به مقام لرد ارتقا داد. مقامی که البته برای جنگاور مقابل بیش از آن که اهمیت عملی داشته باشد، از اهمیتی سمبلیک برخوردار بود. قدرتی که باراک اوباما از آن با تحقیر به عنوان قدرتی منطقه ای نام می برد، دولت توطئه گری که مدت کوتاهی پیش از آن از جانب موذی ترین و ناپاک ترین دولت کولونیالیست تاریخ بر چسب دولت تروریست بر پیشانی اش خورده بود که در اعماق اروپای متمدن نیز با سلاح شیمیائی به نابودی مخالفینش دست می زند، دولتی که در تمام سالهای گذشته به عنوان بزرگترین تهدید برای "صلح" مورد هجوم بی وقفۀ خانواده شوم ترانس آتلانتیک قرار داشت و حلقۀ محاصرۀ نظامی بزرگترین و متجاوزترین پیمان نظامی تاریخ هر روز بر دور آن بیشتر تنیده می شد، اکنون توسط مقامی نه تنها اعادۀ حیثیت می شد بلکه حتی مدال افتخار دریافت می کرد که در نظم بین المللی بورژوازی دوران پس از جنگ دوم رسما به عنوان بالاترین مقام حافظ صلح تلقی می گردد.

گوترش عالی ترین مقام بین المللی بود که در هفته های اخیر چالش چگونگی سازمان دادن به نظم نوین چند قطبی جهان را در مسکو به گفتگو می گذاشت. با دولتی که اکنون مؤثرترین دولت در شکل دادن به این نظم نوین پسا تک قطبی است. پیش از او سران بسیاری از کشورها در مسکو و سوچی و سن پطرزبورگ ناگهان به خاطر آوردند که داستایوفسکی و تولستوی از افتخارات ملت بزرگ روسیه اند و آنها نیز با اشتیاق تمام رمانهایشان را خوانده اند یا میخوانند. در نشست اقتصادی سن پطرزبورگ نه تنها معاون رئیس جمهور چین حضور داشت، بلکه همچنین رئیس جمهور گراند ناسیون فرانسه در سمت راست دیکتاتور کرملین می نشست و نخست وزیر سومین قدرت اقتصادی دنیا، ژاپن، در سمت چپ وی. پیش از آنان نیز صدراعظم بزرگترین قدرت اقتصادی اروپا شرفیاب شده بود تا با همان دیکتاتور راههای مقابله با تعرفه های جدید آمریکا و همچنین، و صد البته فقط به طور ضمنی، تأمین گاز اروپا را نیز به بحث بگذارد.

وقتی کله گنده ها اینچنین با شور و شوق به کشف زیبائی های ادبیات روسیه اشتغال دارند، روشن است که کوچولو ها هم راهشان را پیدا می کنند. به فاصلۀ یک هفته رئیس جمهور و نخست وزیر بلغارستان هم راهی مسکو شدند تا با صراحتی بی نظیر در مقابل دوربینهای رسانه ها ندامت خویش از قطع خط لولۀ گاز جنوب روسیه را با صدای بلند اعلام کنند و پوزش طلب کنند. دقیقا به همین صراحت. چهار سال پیش جان مک کین به صوفیه سفر کرد و به معنی دقیق کلمه دستور قطع پروژۀ لولۀ گاز روسیه به اروپا از طریق بلغارستان را صادر نمود. پروژه ای که تا مرز آبهای بلغارستان پیش رفته بود و لوله های آن آماده نصب در بندرهای بلغارستان خاک می خوردند. اکنون و چهار سال بعد نخست وزیر بلغارستان خاضعانه اعلام می کرد که اینها اشتباهات وی بودند. او می گفت که ما به ائتلاف وفادار ماندیم و پروژه را قطع کردیم تا شاهد باشیم که کشورهای دیگری که تمامشان هم عضو ناتو هستند همان پروژه ها را ادامه می دهند. اکنون او تقاضا می کرد که از پروژۀ در حال اتمام ترک استریم انشعابی نیز برای بلغارستان در نظر گرفته شود.

سنگال در میان کشورهای آفریقائی از وفادارترین متحدان اسرائیل و آمریکا است. اما رئیس جمهور این کشور نیز راهی مسکو شد تا اعلام کند که سنگال در جستجوی تجدید سازمان روابط بین المللی خویش بر مبنای جغرافیای سیاسی نوین جهان است. اما نه فقط رئیس جمهور سنگال، بلکه همچنین رئیس جمهور تازه به قدرت رسیده ارمنستان نیز در کوتاهترین مدت پس از انتخاب راهی روسیه شد تا تأکید کند که ارمنستان تحت زعامت وی نه تنها خواستار کاهش رابطه و تشنج با روسیه نیست، بلکه قصد دارد تا این روابط را گسترده تر کرده و تعمیق ببخشد. ارمنستان البته قدرتی جهانی نیست و این اظهارات می توانستند کاملا عادی باشند. طرفه این است که رئیس جمهور ارمنستان نه فقط سابقۀ دیرینه روس ستیزی در سیاست ارمنستان دارد، بلکه همچنین با یک انقلاب رنگی قدرت را به دست گرفته است. انقلابی که ان جی او ها آن را بر علیه دولت از قرار پرو روس راه انداختند. اما روس ستیز ارمنستان نیز پی برده است که مسیر وزش باد تغییر کرده است.

همچنان که لوکاشنکو رئیس جمهور بلاروس یا روسیه سفید، این "آخرین دیکتاتور اروپا"، نیز به آن پی برده است. او سالهای سال سیاست "مالتی وکتور" یا چند برداری ویکتور یانوکوویچ رئیس جمهور مخلوع اوکراین را ادامه می داد. سیاستی بسیار ساده: از روسیه گاز و مواد خام بگیر و با اروپا لاس بزن. حتی سرنوشت یانوکوویچ هم نتوانسته بود در اصول سیاست لوکاشنکو تغییری وارد کند. اکنون لوکاشنکو به آن پی برده است که "بلا روس بهتر می تواند به عنوان بخشی از یک کشور بزرگتر ادامه حیات دهد". او البته از آن "کشور بزرگتر" نام نبرد، اما کسی هست که تردیدی در این داشته باشد که آن "کشور بزرگتر" همان روسیه است؟ به ویژه این که این اظهارات بلافاصله پس از سفر پوتین به مینسک عنوان شدند.

به سختی می توان گفت کدام یک از این تحولات نقطۀ اوج چرخش در حال وقوع در ژئوپلیتیک بین المللی را به نمایش می گذارند. و یا شاید در مقایسه با آنچه در همین فاصله زمانی در پیمان شانگهای و در رابطه با اتریش واقع شد، همۀ این وقایع از اهمیتی کمتر برخوردار باشند.

درست همزمان با برگزاری کنفرانس سران هفت کشور صنعتی، سران بلوک سرمایه داری غرب، کنفرانس کشورهای پیمان شانگهای نیز برگزار شد. در حالی که کنفرانس جی 7 با حادترین مجادلات بر سر تعرفه ها و حمایتگرائی و حتی نحوۀ برخورد به روسیه همراه بود، در کنفرانس شانگهای تحولی واقع شد که کمتر می توان در اهمیت استراتژیک آن غلو نمود: عضویت همزمان هند و پاکستان در پیمان شانگهای. اکنون کشورهای عضو این پیمان بیش از 40 درصد جمعیت جهان را در بر می گیرند و تولید ناخالص داخلی آنان از تولید ناخالص داخلی کشورهای جی 7 نیز بیشتر است. اما این فقط آمار و ارقام است. اهمیت ژئوپلیتیک عضویت همزمان هند و پاکستان در این پیمان بیش از آن آمار و ارقام است. این عضویت همزمان اولا به معنای تشنج زدائی در روابط بین چین و هندوستان است. امری که آخرین دیدار رؤسای جمهور دو کشور نیز مؤید آن است؛ ثانیا همزمان به معنای آن است که تنش در روابط بین هند و پاکستان از این پس در چهارچوب پیمانی بزرگتر قابل برخورد است و در پرتو و یا حتی تحت الشعاع قراردادهای چند جانبه اقتصادی این پیمان قرار گرفته و مکانیسمهای کاهش تشنج درون پیمان شانگهای نیز در کاهش تنشهای فی ما بین مؤثر واقع خواهند شد . مهم تر از همه ثالثا عضویت همزمان هند و پاکستان در پیمان شانگهای به معنای وداع همزمان این دو کشور بزرگ از چشم اندازهای غرب محور و روی آوری آنان به حوزۀ بزرگ یوراسیا است. تحولی که در ایران نیز در حال وقوع است. آیا شکی در این هست که معماری این آرایش جدید در کرملین صورت گرفته است؟ کافی است به دیدارهای متعدد مودی و پوتین و همچنین پافشاری هندوستان بر خرید سیستم دفاع موشکی اس 400 علیرغم تمام تهدیدهای پنتاگون اشاره شود.

اما در سطح اروپا نیز قضایا به دیدار صمیمانۀ ماکرون از روسیه در جریان نشست سالانه اقتصادی سن پطرزبورگ محدود نماند (در حاشیه: در این نشست از کشورهای خصم درجۀ اول روسیه، یعنی انگلستان و آمریکا، نیز بزرگترین هیأتهای اقتصادی در بر گیرندۀ رؤسای بزرگترین کمپانیهای نفتی و صنعتی نیز حضور داشتند).

نه تنها در ایتالیا دولتی بر سر کار آمد که رفع تحریمهای روسیه از اصول سیاستهای آن است، بلکه بیش از آن این اتریش بود که در اروپا در رأس حرکت به سمت تغییر پایه ای سیاست اروپا به نفع روسیه قرار گرفت. همۀ دیدارهای دیگر، از جمله بازدید ماکرون از روسیه، هنوز به طور رسمی به معنای انجام چنین تغییر پایه ای نبودند. آنها را می شد به طور رسمی در محدودۀ "بهبود روابط" تعریف کرد و همین نیز صورت گرفت. آنچه بین اتریش و روسیه گذشت اما بیش از آن بود. بیش از دیدار رسمی صدراعظم جوان این کشور از روسیه این سفر رسمی پوتین به وین و پذیرائی با شکوه وی از سوی دولت اتریش بود که نشانه های آشکار چرخشی غیر قابل انکار را به نمایش می گذاشت. چرخشی که برای اولین بار در جریان اخراج دیپلماتهای روسی از کشورهای اروپائی پس از عملیات ضد جاسوسی مسمومیت اسکریپالها رو شد. در آن واقعه این اتریش بود که در رأس مجموعه ای از دولتهای اروپائی مخالف آن سیاست قرار گرفت و مصرانه خواستار آن شد که دولت انگلیس اسناد دخالت روسیه در آن عملیات را در اختیار قرار دهد. امری که البته دولت انگلیس قادر بدان نبود.

در جریان سفر پوتین به وین بیش از مجموعۀ گستردۀ قراردادهای منعقده، حواشی این سفر بود که به بهترین وجهی این چرخش را نمایان می کرند. در شمار این حواشی مصاحبه آرمین ولف خبرنگار شبکۀ اصلی تلویزیون اتریش با ولادیمیر پوتین و جدل آشکاری بود که در آن درگرفت. مصاحبه ای که از پیش سؤالات آن مورد توافق طرفین قرار نگرفته بود. امری نادر در جهان سیاست. این روشن بود که پوتین به چالش مستقیم با رسانه های غرب روی می آورد و پیش از آن نیز در جریان مصاحبه هایش با فاکس نیوز در روسیه این را نشان داده بود. نتیجۀ مصاحبه جدلی بود که در نهایت به نوعی آموزش سیاست برای آرمین ولف تبدیل شد که در برخی از فرازهای مصاحبه بیشتر به محصلی در کلاس درس شباهت داشت تا به یک خبرنگار. در مقابل پرسش مربوط به سقوط هواپیمای MH17  و گزارش سر هم بندی شدۀ دولت هلند از این واقعه، ولف با این پرسش مقابل روبرو شد که آیا از سقوط هواپیمای مسافربری روسی در سال 2000 بر فراز دریای سیاه در جریان مانور نظامی ارتش اوکراین چیزی می داند یا نه؟ و معلوم شد که او اصلا از کل واقعه بی خبر است. در جدل بر سر کریمه نیز حملات ولف به بومرنگی تبدیل می شدند که به خود وی اصابت می کردند. نتیجۀ کار مصاحبه ای بود که خود شبکۀ تلویزیونی اتریش نیز از پخش کامل آن خودداری کرد. با این حال بر ناظرین آگاه روشن بود که چه چیز در حال وقوع است. در وین این مقدمات تهاجم دیپلماتیک روسیه از درون خود غرب بود که آماده می شد و دولت اتریش با طیب خاطر آن را فراهم می کرد. اظهارات سباستیان کورتز، صدر اعظم اتریش، در قسمت آغازین کنفرانس مطبوعاتی مشترک وی با پوتین پس از انعقاد مجموعه وسیعی از قرار دادها و معاهده ها، به خوبی آن را به نمایش گذاشت. در کنفرانس پرسش و پاسخ با خبرنگاران نیز صدر اعظم اتریش با اشارۀ تلویحی رضایتمندانه ای به مصاحبه روز پیش پوتین با آرمین ولف میکروفون را با این اظهارات تحویل خبرنگاران داد که می داند چه سؤالهائی دارند و چه جوابهای مفصلی را هم خواهند شنید.

از همه اینها گذشته، نه تنها در سالنهای دیپلماسی معلوم بود که چه تغییری در حال وقوع است، بلکه در خیابانهای وین نیز "باد تغییر" [عنوان گزارش راشیا تودی از این سفر] به خوبی می وزید. این که در جریان سفر پوتین عده ای در اعتراض به این سفر و "جنایات روسیه" دست به تظاهرات بزنند از پیش نیز روشن بود. اما این تنها تعداد انگشت شماری از کهنه کارهای ان جی او بودند که در حمایت از فاشو-لیبرالهای اوکراین به میدان آمدند. تعداد آنان به زحمت به انگشتان دو دست می رسید. اما این ناکامی آن تغییر را به نمایش نمی گذاشت. تغییر را جمعیتی به نمایش می گذاشت که بر سر راه کاروان اتومبیلهای پوتین و برای استقبال از او در خیابانها گرد آمدند. تصویری که سالیان زیادی است از رسانه ها رخت بر بسته است.

2

به احتمال بسیار زیاد جان بولتون از ادبیات سر در نمی آورد و نه جان اشتاین بک و ارنست همینگوی را می شناسد و نه داستایوفسکی و تولستوی را. به این ترتیب او از پیش شرطهای لازم برای پوشاندن عشق و علاقۀ تازه کشف شده در دول فخیمۀ غرب برای برقراری رابطه با روسیه "قدرت منطقه ای" دیروز و "ابرقدرت" امروز در لفافۀ ادبیات برخوردار نیست. و روشن است که البته نمی تواند آشکارا این علاقه را اظهار دارد. چاره چیست؟ مشکلی نیست. استاد بزرگ سیاست برای این نیز راهی پیدا خواهد کرد و کرد: فوتبال.

آمریکا در سال 2026 میزبان جام جهانی فوتبال خواهد بود و پوتین در دیدار با بولتون با اشاره به برگزاری بسیار موفق جام جهانی در روسیه اظهار داشت که امیدوار است تجارب این سازماندهی به درد آمریکا نیز بخورد. و بولتون؟ بولتون به این اشارات بی اعتنائی نکرد، او حتی پاسخی دیپلماتیک نداد. وی به سادگی گفت البته با کمال میل میخواهد بداند که روسیه چگونه قادر به این سازماندهی موفقیت آمیز شده است. این فرستادۀ آمریکا به همان کشوری است که مدت کوتاهی پیش از آن رئیس جمهور پیشین آمریکا آن را با تحقیر "قدرتی منطقه ای" نامیده بود و سناتور جنگ افروز مک کین از این نیز فراتر رفته و اظهار داشته بود که "روسیه انباری از مواد خام است که به شکل دولت بزک شده است". اکنون فرستادۀ ویژۀ تنها ابرقدرت پسا جنگ سرد با خضوع تمام اظهار می داشت که مایل است از روسیه یاد بگیرد. او از ماکرون نیز صریح تر بود. ماکرون در میز گرد نشست اقتصادی سن پطرزبورگ نگرانی های خویش از رفتار غیر قابل حساب آمریکا را بیان کرده بود و در شمار این نگرانی ها از مسألۀ امنیت نیز نام برده بود. و پوتین، این روباه استراتژیست، با لبخند اظهار داشته بود که "نگران امنیتتان نباشید. ما آن را تأمین می کنیم". و ماکرون که تازه می فهمید چه دسته گلی به آب داده نا چار به این پاسخ شد که "فرانسه ارتش نیرومندی دارد و قادر است از خود دفاع کند". و همگان می دانستند که چنین نیست. بولتون اما نیازی به این تعارفات هم نمی دید.

جان بولتون از جنگ طلب ترین سیاستمداران چهار دهه اخیر آمریکا است. او هم در کابینه ریگان خدمت کرد و هم در کابینه جورچ بوش دوم. او از نخستین سیاستمداران آمریکائی است که رسما و علنا بی فایدگی سازمان ملل را اعلام کرده بود. او از آتش بیاران و طراحان حمله به عراق و دخالت نظامی گسترده در خاورمیانه بود. او سالها خواستار بمباران کره شمالی بود و و و. هنگامی که دونالد ترامپ جان بولتون را به عنوان مشاور امنیتی خویش انتخاب کرد، اجماع عمومی "صاحبنظران و کارشناسان" بر آن بود که ترامپ به تمام پلاتفرم دوران انتخاباتی اش پشت کرده و کاملا تسلیم نئو کان ها شده است. همگان در انتظار جنگها و لشگرکشی های قریب الوقوع به سر می بردند. چند ماه بعد نه تنها از آن جنگها خبری نیست، بلکه همه اخبار حکایت از آن دارند که کابینه ترامپ در صدد کاهش نقش نظامی خویش نه فقط در خاورمیانه، بلکه همچنین در اروپا به طور کلی است. با این همه این ارسال بولتون به مسکو برای تدارک مقدمات دیدار ترامپ و پوتین بود که نشان می داد که انتخاب بولتون به عنوان مشاور امنیت ملی آمریکا نه اقدامی در تدارک یورش گستردۀ آتی در جبهه های مختلف، بلکه اقدامی حساب شده و ماهرانه در تدارک عقب نشینی بزرگ در حال وقوع در تمامی جبهه های اصلی بود. ترامپ برای عقب نشینی فرمانده ای را انتخاب کرده بود که به حمله شهرت داشت. تاکتیکی هوشمندانه. چرا؟ به این دلیل ساده که اگر هر سیاستمدار کمتر جنگ طلبی به این کار گماشته می شد نتیجۀ آن ناکامی و شکست تمام عیار در انجام چنین عقب نشینی می بود. کدام سیاستمدار آمریکا می توانست از تیغ بی امان حملات بی وقفۀ روس ستیزان طبقۀ حاکمۀ آمریکا و مراکز پرقدرت آنان در سیا و پنتاگون و اف بی آی و ارگانهای پروپاگاندیستی آنان، نیویورک تایمز و واشنگتن پست و سی ان ان و سی ان بی سی و اتاق فکرهای قدرتمندشان در امان بماند؟ بولتون در مقابل این حملات مصون بود. او امتحان خود را در کابینه های ریگان و بوش پس داده بود و نه چندان کم مورد ستایش همان مراکز قدرت قرار گرفته بود. همانطور که نیکسون جنگ طلب به راحتی می توانست خروج آمریکا از ویتنام و نزدیکی به چین مائو را شکل دهد بی آن که مظنون به آن واقع شود که نوکر مائوتسه دون است، به همان ترتیب هم این بولتون جنگ طلب بود که می توانست مقدمات سیاست کاهش تشنج با روسیه را در فضای مسموم ضد روسی معاصر تدارک ببیند بی آن که مظنون به آن واقع شود که نوکر پوتین است. بگذریم که حتی در مورد بولتون نیز کسانی چنین اظهاراتی به عمل آوردند. حنای آنها اما رنگی نداشت.

در سال 2016، در جریان مبارزات انتخاباتی دونالد ترامپ، پرتال نشنال اینترست مقاله ای را منتشر نمود که به سیاست خارجی دونالد ترامپ اختصاص داشت. مقالۀ مزبور دو چیز را به روشنی نشان می داد. نخست این که ترامپ دیوانه چندان هم دیوانه نبود و دوم این که پشت این دیوانۀ مضحکۀ انتخاباتی مراکز قدرتمندی از درون الیت طبقۀ حاکم آمریکا قرار گرفته اند. الیتی که بعدها معلوم شد اصلی ترین بخش آن در ارتش آمریکا و در میان نظامیان قرار گرفته است. نویسندۀ مقالۀ مزبور با بررسی اظهارات ترامپ به مقایسه سیاست وی با نیکسون پرداخته و نوشته بود که باید از دونالد ترامپ سیاستی مشابه سیاست پینگ پنگی دوران نیکسون را داشت [در دوران نیکسون مقدمات کاهش تشنج بین چین و آمریکا با سفر تیم پینگ پنگ آمریکا به چین فراهم شده بود]. نیکسون توانست با نزدیکی به چین شکاف موجود در "اردوگاه سوسیالیسم" آن زمان را به بهترین وجهی مورد استفاده قرار داده و با جذب چین به قطب غرب اتحاد جماهیر شوروی را در انزوای سیاسی قرار دهد. این یک تغییر استراتژیک در ژئوپلیتیک پس از جنگ دوم جهانی بود که نه تنها موقعیت صدمه دیدۀ آمریکا پس از جنگ ویتنام را ترمیم نمود، بلکه همچنین سرانجام به فروپاشی شوروی نیز منجر گردید. تفاوت این بار در آن بود که برای دونالد ترامپ جای روسیه و چین عوض شده بود. نویسنده اظهار داشته بود که در صورت انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری باید در انتظار سفر وی به مسکو بود. این بار این روسیه است که باید آن را جذب نمود و این چین است که باید منزوی شود.

پرداختن به ریشه های این تغییر سیاست در مجال نوشته حاضر نیست. اما بر هر ناظری با اندک هوش سیاسی این باید روشن باشد که موقعیت هژمونیک آمریکا در مناسبات بین المللی بیش از هر چیز در معرض تهدید عروج غول شرق آسیاست. این چین است که به سرعت در حال جایگزینی آمریکا به عنوان برترین قدرت اقتصادی جهان است. عروج چین در پایان دهه اول هزارۀ سوم پایان دوران طلائی پسا جنگ سرد برای سرمایۀ ترانس آتلانتیک به سرکردگی آمریکا را اعلام می کرد. به ویژه از بعد از بحران جهانی سالهای 2009-2008 چین در کنار آلمان به عنوان دو قدرت اقتصادی ای سر بر می آوردند که از دل بحران با موقعیتی بیش از پیش تحکیم شده در بازارهای جهانی خارج می شدند. هنگامی که در بحران ارزی یورو در سالهای 2011 به بعد چین با حمایت از یورو مانع از سقوط آن گردید، دیگر مشخص شده بود که این فقط کشوری صادر کنندۀ محصولات ارزان نیست. قدرتی است جهانی که اکنون دیگر حتی به یاری بلوکهای امپریالیستی رقیب نیز بر میخیزد. روشن است که این همه به معنای نفوذ هر چه بیشتر چین خواهد بود. نفوذی که پس از تشکیل بانک سرمایه گذاری آسیائی و شرکت انگلستان و استرالیا در آن علیرغم مخالفت صریح آمریکا می رفت تا در درون بلوک منسجم ترانس آتلانتیک نیز شکافهای عمیقی ایجاد کند. گردش شی جین پنگ سوار بر کالسکۀ سلطنتی در خیابانهای لندن پس از عبور از فرش قرمز و در معیت ملکۀ الیزابت چیزی جز تصویری نمادین از جلوس قدرت برتر جهان آینده نبود.

از نظر نظامی نیز این چین بود که با گسترش قدرت نظامی خویش مستقیما قدرت هژمون معاصر را به چالش می طلبید. در حالی که تمام پیشرفتهای نظامی روسیه و تمام سلاحهای مافوق پیشرفته تعرضی آن به منظور پیشگیری از تهاجم بلوک متجاوز ناتو صورت می گرفتند، در مرکز تجدید سازمان ارتش چین و مدرنیزاسیون آن گسترش نیروی دریائی قرار داشت. نیروی دریائی ای که باید بتواند امنیت حمل و نقل دریائی چین را تأمین کند. آن هم در سرتاسر جهان. امری که در قرن بیستم و بویژه در نیمه دوم آن، فقط و فقط در انحصار نیروی دریائی آمریکا بود به همان ترتیب که ایجاد پایگاههای نظامی در اقصی نقاط جهان در انحصار آن بود. اکنون چین در هر دو عرصه به پیشروی مشغول بود و هست.

چرخش در سیاست خارجی آمریکا به سمت تقابل با چین از مدتها قبل و پس از بحران اقتصادی جهانی گذشته در دستور کار قرار گرفته بود و توسط هیلاری کلینتون در مقام وزیر امور خارجه باراک اوباما و با عنوان "محور آسیائی" در دستور کار قرار گرفته بود. و طبق معمول روال مسلط بر پیمان ترانس آتلانتیکی ها اروپائی هایی که در جریان بحران یورو به دریوزگی به چینی ها پناه می بردند، صد البته در ایجاد "حلقۀ آتشین" [عنوانی که برای محاصرۀ نظامی چین به کار می رفت] پیرامون چین فعالانه شرکت داشتند. محور آسیائی قرار بود حجم هر چه بیشتری از نیروی نظامی غرب و متحدین آن را برای مهار چین و ممانعت از اعمال کنترل آن بر راههای آبی جنوب آسیا پیرامون چین متمرکز نموده و تعداد هر چه بیشتری از کشورهای جنوب شرقی آسیا را به مقابله با چین بکشاند. بر این ممانعت اما، مثل همه چیز وارونۀ دیگر، مثل وزارتخانه های جنگ که تماما وزارت دفاع نامیده می شوند، اسمی وارونه گذاشته شد: تأمین آزادی حمل و نقل در آبهای دریائی. هیچگاه نیز این پرسش به میان کشیده نشد که چه کسی چنین مأموریتی را به ترانس آتلانتیکی های متجاوز داده است. نیازی هم به آن نبود. کسی که قدرتمند است خود قواعد را تعریف می کند.

تغییر ثقل تمرکز نیرو به چین بدون جابجائی در سایر عرصه ها امکانپذیر نبود. به ویژه برای آمریکا، یک پیش شرط تخطی ناپذیر این تغییر استراتژی کاهش حضور مستقیم آن در خاورمیانه و خلاص شدن از بار سنگین جنگ خاورمیانه بر دوش آمریکا بود. تنها برای جنگ عراق تاکنون بیش از 5 تریلیون دلار [یا 5 هزار میلیارد دلار] هزینه شده است. برجام محصول این تغییر استراتژیک بود. کابینه اوباما از همان آغاز این کاهش حضور مستقیم در خاورمیانه را آغاز کرده بود و بخصوص در رابطه با ایران آن را به روشنی به نمایش می گذاشت. تعلل معروف اوباما در آغاز جنبش سبز [اوباما، اوباما، با اونائی یا با ما – شعار سبزها] در حمایت از آن نتیجۀ همین رویکرد بود. تنها پس از فشارهای فراوان اروپا بود که وی به حمایت مستقیم از جنبش سبز برخاست. در جریان لشگر کشی به لیبی نیز انگلستان و فرانسه در رأس آن قرار داشتند نه آمریکا. همچنین در واقعه ساختگی حملۀ شیمیائی ادعائی دولت سوریه سال 2013 به غوطه سرانجام در آخرین لحظات این آمریکا بود که از حملۀ مستقیم صرفنظر کرد. به عبارت دیگر، آنچه جایگزین استراتژی خاورمیانه دمکراتیک جورج بوش می شد کنار کشیدن تدریجی آمریکا از حضور مستقیم در خاورمیانه و واگذاری امور به جنگهای نیابتی بود. تنها پس از افزایش چشمگیر نفوذ روسیه در سوریه بود که حضور مستقیم نظامی یک بار دیگر و این بار به بهانه مبارزه با داعش در دستور کار قرار گرفت و حتی این حضور نظامی نیز اساسا با اتکا به کردها و بهره برداری از مشروعیت آنان امکانپذیر می گردید.

به این ترتیب برخی از رئوس مؤلفه های سیاست کنونی دولت ترامپ از سالهای پیشین و در دوران اوباما نمایان می گردیدند. آنچه در سیاست ترامپ متفاوت است و آن را از دوره های پیشین متمایز می کند چهارچوب عمومی حاکم بر این دو استراتژی است. دولت اوباما در امتداد دول جورج بوش ها و کلینتون قرار داشت و به دورانی تعلق داشت که فوکویاما از آن به عنوان پایان تاریخ نام برده بود و گوترش در دیدار با پوتین از آن به عنوان "دورۀ کوتاه جهان تک قطبی" یاد کرده است. دولت جورج بوش پدر با "نظم نوین جهانی" اش آغاز این دوران را در آمریکا رقم می زند و دولت اوباما آخرین دولت این دوران، دولت گذار به دوران جدید بود.

از نظر ایدئولوژیک این دوران با از میان رفتن تمایز سنتی بین احزاب چپ و راست بورژوازی – و در حقیقت با پیوستن چپ به راست پس از فروپاشی دیوار برلین- و حاکمیت مطلق اصالت بازار آزاد خصلت نمائی می شود. ترمینولوژی پیشین در مبارزات سیاسی و جدال صوری و واقعی بر سر نقش و مسئولیت دولت در تأمین اجتماعی به کناری نهاده می شد و با به رسمیت شناخته شدن اصالت فرد به عنوان موتور تحرک جامعه، شایسته سالاری به اصل تعیین کننده روابط اجتماعی ارتقا داده می شد. با کنار رفتن مفاهیم برخاسته از جدال طبقاتی و جایگزینی آن با مفاهیم منسوب به فرد، جغرافیای سیاسی جوامع نیز تغییر کرده بود و چپ و راست جای خود را به مرکز و حاشیه واگذار کردند. اکنون رقابت احزاب بورژوائی بر سر تصرف مرکز سیاست بود. حاشیه از سیاست به کنار می رفت و نقشی در تعیین سرنوشت جامعه ایفا نمی کرد ["مرکز سیاست" منصور حکمت نیز بازتاب همین تحول در چپ ایران بود].

از نظر طبقاتی در طبقۀ حاکمۀ آمریکا شکاف سنتی بین دو گروهبندی اصلی حاکم، حزب دمکرات و حزب جمهوریخواه، جای خود را به آرایش جدیدی می داد. قدرتمندترین فراکسیونهای هر دو گروهبندی اکنون هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی در پایه ای ترین مواضع سیاسی به اشتراکی پایدار دست می یافتند. در سیاست داخلی این اشتراک بر اصالت فرد و بازار و کاهش نقش دولت در تأمین اجتماعی متکی بود. گفتار معروف انتخاباتی بیل کلینتون به بهترین وجهی این تغییر را به نمایش می گذاشت: "نپرس که دولت برای تو چه کرده است، از خود بپرس که تو برای آمریکا چه کرده ای".

در سطح جهانی موقعیت به دست آمده در اثر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برای طبقۀ حاکمۀ آمریکا به معنای ورود به دوران "پاکس آمریکن"، یا پیمان آمریکائی بود. دوران سیادت بی قید و شرط آمریکا بر عرصۀ سیاست جهانی. مسأله بر سر چگونگی تأمین این سیادت جهانی بود. برای مولتی لاترالیستها یا چند جانبه گرایان این سیادت باید در پیمان مشترک با متحدین ناتو اعمال می شد و از نظر یونی لاترالیستها یا تک جانبه گرایان، این سیادت می توانست به تنهائی از سوی آمریکا نیز اعمال شود و برای آن نیازی به رعایت منافع متحدین اروپائی نیز نبود. در اصل تأمین سیادت اختلافی وجود نداشت.

دولت اوباما در شرایطی شکل می گرفت که تمام این مؤلفه های دوران پیشین به مرزهای نهائی خود نزدیک می شدند. بر خلاف تصور حاکم در آمریکا، نیروهای بازار آزاد در جوامعی که خود سردمداران آمریکا با ابزارهای بین المللی تحت اختیار خویش – صندوق بین المللی و بانک جهانی و ان جی او ها و غیره و غیره – به سمت سیادت بازار آزاد سوق می دادند، با سرعتی هر چه بیشتر از کنترل خارج می شدند. سردمداران نظم نوین جهانی خواستار بسط مناسبات لجام گسیخته سرمایه داری در اقصی نقاط جهان بودند و اکنون بسط و تعمیق همان مناسبات به پیدایش روزافزون بلوک بندیهای رقیبی منجر می شدند که به آرامی اما با اطمینان به رو در روئی با آمریکا سوق می یافتند. اما نه تنها این، بلکه این نیز روشن می شد که در درون همان بلوک متحد غرب نیز رقابت درونی نه تنها کاهش نیافته بلکه از شتاب هر چه بیشتری نیز برخوردار می شد. به ویژه بحران جهانی سالهای 2009-2008 در عین حال تأکیدی بود بر درس ساده ای که مارکس بیش از 150 سال قبل بر آن تأکید کرده بود که از میان سرمایه ها سرمایۀ صنعتی تنها سرمایۀ واقعا مولد است. سرمایه انگلیسی و آمریکائی سرمست از غنیمتهای به دست آمده از فروپاشی بلوک شرق در تمام سالهای دهه نود قرن پیشین و دهه آغازین قرن حاضر با جدیت تمام مشغول سودآوری در بازارهای سهام بودند و معادن و کارخانه های "غیر سودآور" را یکی پس از دیگری تخته می کردند. صنعت اتومبیل سازی انگلستان در این مدت تقریبا به طور کامل از بین رفت و آنچه به جا ماند کارخانه های ژاپنی تولید کننده اتومبیل بود. دیترویت آمریکا نیز به ویرانه بدل شده بود. در مقابل، قیمت سهام بورسهای لندن و وال استریت مدام در حال دستیابی به رکوردهای جدید بود. شلوار و دامن و مداد و قلم و حتی چیپ کامپیوتر را چین تولید می کرد و ماشین آلات را آلمان. و همین دو نیز بودند که آرام آرام بر مازاد تجاری خویش می افزودند و با بحران جهانی ناگهان به مثابۀ غولهائی بر آسمان سرمایه داری پدیدار می شدند. اکنون این بازسازی سرمایه داری خودی بود که در دستور کار قرار می گرفت.

برای انگلستان دیگر دیر شده است. آفتاب مدتهاست که بر فراز امپراطوری "بریتانیای کبیر" غروب کرده است. انگلستان قرن 21 چیزی بیش از یک بنگاه رباخواری بزرگ نیست. ناوگان بزرگ دریائی بریتانیای کبیر جای خود را به بازار مالی سیتی آف لندن داده است. انگلستان دیگر حتی توان بازسازی خویش برای ادامۀ حیات نباتی را نیز ندارد. این جزیرۀ تبختر و فساد آپاندیس زائدی است برای هر اندامی. هم برای اروپا زیادی است و هم برای آمریکا. انگلی است طفیلی که تنها راه ادامه حیات آن ارتزاق از پیکرهای تنومند تری است که باید بدان بچسبد. انگلستان روسپی بدقواره ای است که از قواد ماهری برخوردار است و نام این قواد ماهر نیز چیزی نیست جز: انگلستان. بریتانیای کبیری که زمانی بر نیمی از جهان حکومت می کرد و تنها یک کمپانی آن، کمپانی هند شرقی، برای بیش از یک قرن بر سرنوشت شبه قارۀ عظیم هندوستان حکم می راند، انگلستانی که با تزریق تریاک تمام امپراطوری چین را به انحطاط سوق داده بود، اکنون به همان چین آویزان شد. این زالو حتی بر پیکر اروپا نیز سنگینی می کرد و برکسیت جراحی آن از اندام اروپای واحد بود. انگلستان قرن بیست و یک کشوری است که بزرگترین افتخار نخست وزیرهای آن ارتقاء به مقام توله سگ رؤسای جمهور آمریکا است. گنده لاتی که عنوان وزارت امور خارجه آن را تا همین چند روز پیش بر دوش می کشید، در پایتختهای جهان حتی به اندازه یک پاپاسی هم ارزش نداشت. تنها ولایت فاسد آخوندی برادران لاریجانی بود که هنوز شرفیابی در محضر این چاقوکش را در شمار سیاست ورزی به حساب می آورد. کار انگلستان تمام شده است و تمام شامورتی بازی های موذیانه و کثیف آن آن نیز کمکی به پیشگیری از زوال محتوم آن نخواهند کرد.

برای آمریکا اما موقعیت متفاوت بود. این هنوز هژمون جهان بود و به عنوان هژمون جهان هنوز می توانست و می بایست به فکر چاره می بود. و از همان فردای بحران جهانی این چاره جوئی آغاز شد. در عرصۀ جهانی این چاره جوئی در همان محور آسیائی و کاهش حضور در خاورمیانه جستجو می شد و از نظر داخلی بازسازی صنعت آمریکا باید به سرعت در دستور کار قرار می گرفت. دولت اوباما در هر دو عرصه حرکت را آغاز کرد و در هر دو عرصه به سرعت به مرزهای خود رسید و در هر دو عرصه نیز مانع اصلی تجدید سازمان سرمایه داری در تضاد بین از یک سو موقعیت ویژه ای بود که آمریکا به عنوان "ملت برگزیده" و هژمون جهان بر خود قائل بود و از سوی دیگر در جهان واقعی همین موقعیت ویژه در حال محو شدن بود.

یک رکن اصلی قرن آمریکائی یا پاکس آمریکن را تسلط تام و تمام بر حوزۀ یوراسیا تشکیل می داد و از اولین روزهای پسا جنگ سردی تعرض برای تأمین این تسلط آغاز شده بود. روشن است که در مرکز این جدال نیز روسیه قرار می گرفت. تسلط بر یوراسیا با منابع عظیم طبیعی و موقعیت سوق الجیشی فوق العاده آن، فقط به منظور بهره برداری از ثروت بی انتهای این حوزه نبود. ایت استراتژی در عین حال قرار بود با انقیاد کامل روسیه همچنین مانع از هر گونه عروج آینده چین نیز شود. همچنین این نیز روشن بود که تسلط بر یوراسیا برای آمریکا به تنهائی امکانپذیر نبود و به این منظور باید کل نیرو و امکانات بلوک ترانس آتلانتیک به کار گرفته می شد. امری که به نوبۀ خود به معنای اعمال محدودیتهای هر چه بیشتر بر سرمایۀ آمریکائی در رقابت با "خودی" های ترانس آتلانتیک بود و دست این رقبا را باز تر می گذاشت. به ویژه این که بار اصلی ناتو نیز بر دوش آمریکا قرار داشت.

اگر چین با اتکا به نظم لیبرالی مستقر توسط خود آمریکا و به یمن نیروی کار ارزان و انبوه خویش مستمرا به تقویت مواضع اقتصادی خود در بازارهای اقصی نقاط جهان می پرداخت و تقویت مواضع نظامی آن برای حفظ مواضع به دست آمده صورت می گرفت، برای روسیه پاسخ به وضعیت جدید در استراتژی متفاوتی قرار داشت که نهایتا معطوف به بازسازی تعادل نظامی دوران جنگ سرد بین اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا بود. خطری که روسیه را تهدید میکرد با خطری که چین را تهدید میکرد متفاوت بود. برای چین خطر در آن بود که نتواند موقعیت خویش را تثبیت کند. برای روسیه خطر موجود به بود و نبود آن معطوف بود. گسترش پی در پی ناتو به سمت مرزهای روسیه و انقلابات رنگی مداوم در کشورهای حاشیه روسیه و نصب رژیمهای دست نشانده در این کشورها و حتی تلاش برای به راه انداختن انقلاب رنگی ان جی او ها در داخل خود روسیه همراه با استقرار سیستمهای دفاع موشکی در مرزهای این کشور، به روشنی نشان می داد که غرب برای وارد آوردن ضربۀ نهائی و تصرف کامل روسیه آماده می شود. مدرنیزاسیون ارتش روسیه همراه با حفظ بازار داخلی توسط تعرفه های متفاوت گمرکی و کاهش تأثیرپذیری آن از تلاطمات بین المللی تدارکات پاسخ استراتژیک روسیه به وضعیت جدید بود.

با جنگ سال 2008 گرجستان روسیه نخستین نشانه های آمادگی خویش برای ورود به مصاف بزرگ با نیروی متحد غرب را به نمایش گذاشته بود. یورش سازمان یافته دولت دست نشانده گرجستان با مشاورت اسرائیل و آمریکا به اوستیای جنوبی با قاطع ترین پاسخ نظامی روسیه مواجه شد و به طرز مفتضحانه ای به شکستی سنگین انجامید. و دقیقا در همان سال 2008 نیز بود که عضویت گرجستان و اوکراین در ناتو با وتوی آلمان مواجه گردید. اکنون روشن می شد که "خودی" ها مجریان چشم و گوش بسته اوامر واشنگتن نبودند. برعکس، آنان نیز در دل همان بلوک بندی خودمانی بیش از هر چیز در صدد تحکیم مواضع بورژوازی خود در بازارهای جهانی بودند. نه تنها عضویت گرجستان و اوکراین در ناتو توسط آلمان بلوکه شد، بلکه همچنین کلیه تلاشهای آمریکا برای عملی کردن عضویت ترکیه در بازار واحد اروپا نیز عقیم مانده بود. بورژوازی آلمان بر این واقف بود که با عضویت ترکیه با قویترین ارتش اروپائی و جمعیتی معادل آلمان و حمایت کامل آمریکا، رهبری اروپا از دست آلمان خارج می شد.

به عبارتی دیگر، استراتژی پاکس آمریکن از یک سو دیگر نمی توانست بر حمایت کامل متحدین متکی باشد و از سوی دیگر با موانعی به مراتب سنگین تر روبرو می شد. بحران اوکراین به نقطۀ عطفی بدل شد که برای بخشهای هر چه وسیعتری از مراکز قدرت آمریکا عدم امکان تحقق "قرن آمریکائی" را روشن می کرد. در اوکراین برای نخستین بار پس در دوران پسا جنگ سرد روسیه به تعرض متقابل دست زد. اگر تا آن زمان کلیه انقلابات رنگی آمریکائی با پاسخ انفعالی روسیه روبرو می شد و یا نهایتا مثل نمونه اوستیای جنوبی به انجماد در نزاع و پیشگیری از اوج آن می انجامید، در اوکراین روسیه با الحاق مجدد کریمه به روسیه ضربه ای قاطع بر اردوی جنگی طرف مقابل وارد کرده و برای نخستین بار نشان داد که برای هر نوع جنگی آماده است. جهان تغییر می کرد و زمان مجادله بر سر استراتژی های متفاوت در خود آمریکا نیز فرا می رسید. با ورود روسیه به میدان نبرد سوریه و افزایش مداوم و چشمگیر نفوذ آن در خاورمیانه، منطقه ای که ملک طلق آمریکا و اذناب آن به شمار می آمد به یکباره از دست آن خارج می شد و شد. برای آمریکائی که در باتلاق عراق گیر کرده بود و همه مجاهدات آن در برکناری صدام حسین و استقرار دمکراسی در عراق نهایتا به تقویت رقیب قلدر منطقه ای آن، ایران، منجر شده بود، چاره ای جز دست زدن به عقب نشینی ای بزرگ نمی ماند. اما مثل هر جنگی، عقب نشینی تنها هنگامی می تواند به اضمحلال یک ارتش منجر نشود که منظم باشد و با عملیات نظامی مناسب نیز همراه شود. در غیر این صورت طرف مقابل ارتش در حال عقب نشینی را با تعرضات پیاپی مضمحل خواهد نمود. آمریکائی که در آغاز جنگ سوریه به همراهی متحدین عربی و اروپائی اش کنفرانسهای برنامه ریزی اقدامات دولت بعدی سوریه را سازمان می داد، از سال 2015 به این سو و همراه با هر شکستی که بر نیروی زمینی آن در سوریه – داعش و القاعده و النصره و نورالدین زنکی و سایر جانوران – وارد می شد، از یک سو بزرگترین کمپینهای رسانه ای ضد روسی سازمان می داد و از سوی دیگر چاره ای برایش باقی نمی ماند جز این که رضایت دهد که لااقل به آن رضایت دهد که دولت اسد در دوران گذار به نظم آتی سوریه کماکان مستقر خواهد ماند. با چرخش ترکیه به سمت روسیه و آغاز مذاکرات آستانه، فاتحه هر گونه پیروزی دول فخیمۀ دمکراتیک در سوریه نیز خوانده شد.

در سطح داخلی نیز بازسازی صنعت آمریکا که پس از بحران اقتصادی جهانی به عنوان نیازی مبرم در مقابل بورژوازی آمریکا قرار گرفته بود، تنها در عرصۀ نفت و گاز شیل بود که توانست جنبۀ واقعی به خود بگیرد. آن هم به این دلیل روشن که در این عرصه ها با رقابت مستقیم "خودی" ها روبرو نبود. در هیچ عرصۀ دیگری هیچ تحرک قابل توجهی در بازسازی صنایع آمریکا واقع نشد. دلیل آن نیز روشن بود. پایبندی آمریکا به مقررات بازار آزادی که خود مبدع آن بود و سالهای طولانی از آن به عنوان دستاورد بزرگ ملت برگزیده نام می برد. آمریکای کشورگشا پرچم گلوبالیسم را بر افراشته بود و همین پرچم و قواعد جاری تحت آن اکنون به غل و زنجیری بر پای سرمایه آمریکائی بدل شده بودند. امپریالیسم دوران سرمایه داری با امپریالیسم دوران برده داری متفاوت است. اگر روم می توانست حاکمیت جهانی خویش را برای چند قرن حفظ کند به این دلیل خیلی ساده بود که در نظم برده داری دینامیسم تحول اقتصادی و پیشرفت جوامع مستقیما به روبنای سیاسی گره خورده بود و سلطۀ اقتصادی به طور مستقیم با سلطۀ سیاسی تحکیم می شد. قدرت نظامی روم می توانست و توانست به مدت چند قرن نه تنها سلطۀ اقتصادی آن را تأمین کند بلکه حتی آن را تحکیم نماید. در سرمایه داری اما چنین نیست. رابطۀ مستقیم سلطۀ سیاسی با سلطۀ اقتصادی از میان رفته است و این تحول اقتصادی است که همراه با خود دینامیسمهای تازه را به ارمغان آورده و به طور مداومی به تغییر و جابجائی ساختارهای قدرت سیاسی و همچنین روابط بین دول مختلف منجر می شود. و همین روابط اقتصادی در پایان دهه اول قرن حاضر بزرگترین قدرت نظامی تاریخ را با این تناقض روبرو می کردند که این ماشین عظیم نظامی دیگر نه قادر به تأمین سلطۀ اقتصادی بورژوازی آمریکا بود و نه به تحکیم موقعیت اقتصادی آن منجر می شد. همۀ اینها تا زمانی امکانپذیر بودند که قوانین آهنین انباشت سرمایه هنوز به ایجاد قدرتهای جدید رقیب منجر نشده باشند. و تا زمانی که جهان با مفاهیمی از قبیل "جهان اول" و "جهان دوم" و "جهان سوم" تقسیم شده بود و در میان مجموعۀ کشورهای مختلف سرمایه داری تنها آلمان و ژاپن از چنین موقعیتی برخوردار بودند، هنوز می شد به اتکاء قدرت نظامی تعیین کننده و چاپ اسکناس با پشتوانۀ ناوهای هواپیما بر سلطۀ اقتصادی را نیز حفظ کرد. اما جهان قرن بیست و یکم، همان نظم گلوبالیستی، اکنون برای کلان سرمایه ها دهکده ای بیش نیست با بازارهائی محدود و در این بازارهای محدود تنها آلمان و ژاپن نیستند که سلطۀ سرمایه آمریکائی را به چالش می کشند. چین و هندوستان و آفریقای جنوبی و ایران و فیلی پین و ویتنام و و و نیز هستند. آمریکا دیگر نمی تواند غولی را که خود در بیرون آمدن آن از بطری نقش داشته است به داخل بطری براند. این غول بزرگتر از آن است که در بطری جا بگیرد.

اکنون آمریکا تنها پس از چند دهه سیادت مطلق جهانی در مقابل دوراهی سرنوشت ساز خویش قرار می گرفت. یا باید همچنان بر آن سیادت پا می فشرد و به جنگ واقعیتی می رفت که از آن تواناتر بود، جنگی محتوم به شکست؛ و یا باید عقب نشینی بزرگ از رؤیاهای قرن آمریکائی و پاکس آمریکن به این واقعیت ساده را تدارک می دید که جهان فقط یک "کدخدا" ندارد. آمریکا به هیلاری کلینتون ظاهرا عاقل اما واقعا جنون آمیز نه گفت و با ترامپ ظاهرا دیوانه اما در حقیقت واقع بین، پاسخ دوم را برگزید. به جهان چند قطبی خوش آمدید.  

3

دوران سیاه پسا جنگ سرد، دوران کوتاه جهان تک قطبی، دورانی که می شد نیم میلیون کودک بیگناه را برای دسترسی به اهداف اقتصادی به قتل رساند و از مجازات نهراسید، دوران ترکتازی متجاوزترین و قلدرترین پیمان نظامی تاریخ، دوران سرمستی سرمایه داری بازار آزادی، دوران اختناق برای هر گونه عدالت طلبی و پایکوبی همگانی هدونیسم بورژوازی فاتح غرب و طبقه متوسطی های شیفتۀ این بهشت خوشگذرانی، دوران تمسخر کمونیسم و سوسیالیسم از یک سو و مسخ آن از سوی دیگر، دوران جعل انقلاب و مصادره آن به نفع ارتجاعی ترین نیروهای تاریخ بشر، دوران ابدیت اعلام شده دمکراسی به پایان رسیده است. اکنون می توان کمی بهتر نفس کشید، می توان بهتر به انقلاب اجتماعی اندیشید و کمتر نگران آن بود که خیزش های تهیدستان به ابزاری در دست استثمارگران بدل گردد. پرسشی که اکنون می توان و باید بدان پرداخت این است که میزان و نوع چگونگی تأثیر این تغییرات عظیم در ژئو پلیتیک جهانی بر نظم اجتماعی درونی نیروهای درگیر در آن چه خواهد بود. در ادامه به این خواهیم پرداخت.

... ادامه دارد

 

بهمن شفیق

22 تیر 97

13 ژوئیه 2018

بعد التحریر:

 تماشائی بود. حقیقتا تماشائی بود. صبحانه با دونالد. هیچ نمایشی از این مفرح تر نمی شد تصور کرد. ترامپ دیوانه تمام رذالت "جامعۀ جهانی ارزش مدار" را مقابل دوربینهای رسانه ها بر ملا می کرد و اشتولتنبرگ رئیس کل جنگ را با تمام مرکل و ماکرون و اعوان و انصار رسوا می کرد. یک مشاور ترامپ در گفتگو با فاکس نیوز در توصیف اروپائی ها در جریان وقایع نشست ناتو عبارت معروف "شاه برهنه است" را به کار برد. حقیقتا نیز تمام ریاکاری حقیرانه و مزورانه و تمام خباثت اروپائی های متمدن بود که عیان می شد. آن هم از زبان ارباب خودشان. راست می گوید. اگر روسیه تهدیدی است که برای جلوگیری از آن باید این همه مجاهدت نمود، پس خرید های میلیاردی گاز از آن چه معنائی دارد؟ ترامپ به آلمان حمله می کرد و می گفت که اسیر روسیه است و توسط روسیه کنترل می شود. در واقع او مشغول دفاع از روسیه بود بی آن که به دمکراتهای جنگ افروز و متحدین نئو کان آنها امکان آن را دهد که یک بار دیگر متهم به نوکری پوتین شود. او فقط تناقضات این بازی کثیف را بر ملا می کرد. حال این مرکل و دیگران هستند که باید روابط با روسیه را توجیه کنند و همین توجیهات فردای دیدار با پوتین چماقی در دست ترامپ بر علیه کسانی خواهد بود که وی را باز هم متهم به نوکری پوتین خواهند کرد. واقعا تماشائی است نمایشی که به راه افتاده است.

شاید حتی لازم به بررسی فاکتهای اقتصادی نیز نباشد تا بتوان به آن پی برد که دوران فریبکاری های ایدئولوژیک برای بورژوازی به سر رسیده است و اکنون زمان زمان جنگیدن برای منافع بورژوازی خودی بدون هیچگونه صورتک ایدئولوژیک است. جنگی که فقط در قوانین و مقررات نیست، در ادا و اطوارها و مراسم نیز هست. طعنه ها و حرکتهای تماشائی ترامپ در مقابل امثال مرکل و می و ماکرون به همان اندازه که مایۀ خنده اند به همان اندازه نیز از نظم نوین در حال شکلگیری حکایت می کنند که در آن پیمان وصلت جدائی ناپذیر ترانس آتلانتیک به گذشته تعلق دارد. به همان اندازه نیز احترام آشکار ترامپ هنگام سخن گفتن از و با پوتین و شی نشان می دهد که قدرتهای اصلی نظم در حال شکلگیری در کجا هستند.

 

Comments (29)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
  1. کوژین

با سلام
مجید
حالا تو چرا فکر میکنی که فقط تویی که صفحات مجازی و تلگرامی و ماهواره ای رو چک میکنی و بقیه بیغ بیغن و بوق میزنن. الان که الاماشاءالله همه بیشتر از همه به این کار مشغولن و تو هم روش.
حالا چرا برا تو مثلا شلاق خوردن کارگرای اق دره بی اهمیته؟ نکنه تو هم مثل بودریار میگی جنگ عراق رخ نداد و تو رسانه رخ داد و hyper reality بوده؟

رسانه های main stream دارن کار خودشون رو به محو احسنت انجام میدن. تو چی؟ نکنه میخوای وارون میرای اونا بشی؟

  Attachments
  1. مجید

آقای شفیق چرا فکر می کنید فقط شما هستید که از شلاق خوردن کارگران یا فقر مردم متنفرید در حالی که بقیه تماشا می کنند و برای شلاقزن هورا می کشند؟ رسانه های دنیا فضا را شکلی کرده اند که امروز به محض آن که جمهوری اسلامی یک لیوان آب می خورد شش میلیارد آدم کل دنیا از روی عادت محکوم می کنند، شلاق زدن که جای خودش دارد. موضوع همین کشف اخیر شما درباره گوهرافشانی ولایتی چند روز است نقل همه مهمانی ها شده. بحث محافل تلگرامی و ماهواره ای شده ولایتی و هر جا نگاه می کنی از بی بی سی تا نادر فتوره چی از آن حرف می زنند. دیدن و محکوم کردن روزمره این موردها کار سختی نیست اما یکی دنبال موج می رود و یکی مثل گرایلو با فاصله نگاه می کند. فی المثل کی مثل او با سماجت در هر مقاله عواقب سیاست لیبرالیسم برای ایران و منطقه را زیر نظر دارد؟
در ثانی شما خیلی از خودتان تعریف می کنید. من نمی دانم مباحث شما علیه کمونیسم کارگری در زمان جدایی از این حزب چه وزنی داشت و اگر گرایلو یا آن افرادی که اسم بردید از آنها حرفی نزدند چقدر اشتباه کردند، چون با بحث های آن دوران زیاد آشنایی ندارم. اما ولو اگر حرف شما درست است اینقدر از اهمیت و عظمت کارهایتان تعریف نکنید و اجازه بدهید خوانندگان خودشان به این نتیجه برسند. گرایلو نقدا مقالاتی مثل بوی روباه گزیدگی و درباره زرنگی در نقد تحلیل هسته ای شما، موضعتان علیه روسیه در اکراین و تناقض ها و تغییر خط شما نوشت که هر طور حساب کنید نمی شود گفت "مباحثه مستدل" نبود و فقط "تهمت و تخریب و تحقیر" بود. تا ریز جزئیات مقاله ها و سخنرانی های شما را به دقت سند آورد. فرض کنید کلمه روباه گزیدگی را نگفته بود. لب مطلب مشخص بود و تدارک جواب قابل توجهی نگفت. شما علیه او فقط آژیتاسیون می کنید، به خصوص در این مطالب و کامنت های اخیر در سایت.

  Attachments
  1. بهمن شفیق

شاه حسینی عزیز،
به جزئیاتی که در پاسخ بهمن ت در مورد سوء استفاده و تحریک و غیره اشاره کرده اید نمی پردازم. پیشنهاد کوژین هم بر خلاف ارزیابی اولیه شما نشان می دهد که او در حال تحریک کسی نیست و خواهان یک مباجثه جدی است. من به نوبه خود دو سه نکته بسیار مهم را طرح میکنم.
اول این که گرایلو اولین نفری نیست که به ما این نسبت را داده است. سالها پیش از او آذرین و رضا مقدم هم گفتند که ما (به طور مشخص من) طرفدار آمریکا هستم. بعد هم در جدلی اتهامات مشابهی از سوی بابک پاکزاد وارد شد. علاوه بر آنها قراگوزلو هم زمانی چنین اتهامی را به ما وارد کرده بود. در همه این موارد اختلاف تعیین کننده بر سر امر طبقاتی بود. به عبارت دیگر، ما هیچگاه هویت سیاسی خویش را از تقابل با امپریالیسم تبیین نکردیم. هیچگاه خودمان را به عنوان "ضد امپریالیست" تعریف نکردیم. مسأله رابطه با هر دولت دیگری برای ما همواره تابعی از ضرورتهای انکشاف مبارزه طبقاتی بود و همین نیز خواهد ماند. تا آنجائی که با امپریالیسم مبارزه کرده ایم نه مقدمتا به دلیل غارتگری و تجاوزگری آن بلکه به دلیل نقش مخرب آن در تشدید انقباض مبارزه طبقاتی تا حد نابودی پایه های مادی عروج طبقه کارگر بود و هست. هر جا که این خطر را بیشتر جدی دانستیم، آنجا هم بیشتر تلاش کردیم و هر جا کمتر، به همان نسبت وزن مبارزه با امپریالیسم در کل حرکت ما کمتر شد و طرح چشم اندازهای طبقاتی بیشتر در دستور کار ما قرار گرفت.
هم گرایلو و هم اتهام زنندگان دیگر متوجه این تفاوت بودند. به طور مشخص منش تخریبی گرایلو نسبت به ما نه نتیجۀ عصبانیت بود و نه اساسا نتیجۀ تکبری که یک شاخص "نظریه پردازان" و فعالان رنگارنگ چپ برخاسته از دل دوران اصلاحات است و در گرایلو هم به وفور می توان آن را مشاهده کرد. با این حال آنچه باعث شد گرایلو آن روش را در مقابل ما اتخاذ کند نیازهای سیاسی خطی بود که وی در حال تکوین آن بود. پیش فرضهای اساسی گرایلو در تکوین خط کنونی اش و دفاع جانانه وی از جمهوری اسلامی بر این استوار بود که چیزی به نام کمونیسم وجود خارجی ندارد و شانسی برای آن متصور نیست. از این نقطه نظر جریاناتی که بر سیاست ورزی کمونیستی تأکید دارند خیالبافانی بیش نیستند. از نظر سیاسی و عملی این خیالبافی تنها به معنای آب بر آسیاب امپریالیسم ریختن تلقی می شد و به این معنا چنین خیالبافانی هم در عداد همان پروغربی ها قرار می گرفتند. مسإلۀ اساسی این بود که وی هیچگاه به یک مجادله مستدل در این زمینه رو نیاورد. وی در دور آغازین فعالیت تازه اش پس از گسست از کمونیسم کارگری به آسیب شناسی خانوادۀ بزرگ کمونیسم کارگری (از حزب کمونیست تا انواع حکمتیسم و سوسیالیسم کارگری) پرداخت اما در این آسیب شناسی کمترین نشانی از مباحث ما نبود که اتفاقا نقش تعیین کننده ای در سرنوشت آن خانواده نیز ایفا کرده بودند. این می توانست به آن معنا باشد که وی جریان ما را قابل ذکر نمی دانست. مباحث بعدی وی اما خلاف آن را نشان دادند. نشان دادند که اتفاقا هدف اصلی انتقاد وی در آن مباحث آسیب شناسی اش نیز همان جریان غایب بود. آن جریان بود که از نظر وی چالش اصلی به حساب می آمد. چالشی که وی قادر به ورود به یک مباحثه مستدل در برابر آن نبود. او برای جا انداختن خط خود باید نشان می داد که همه دیگران پروغربی اند و جاده صاف کن امپریالیسم و او به هیچ وجه نمی توانست در یک مباحثه مستدل با ما از این دفاع کند. تهمت و تخریب و تحقیر (روباه گزیدگی) تنها راهی بود که برایش باقی می ماند و او نیز آن را برگزید. این تهمت و تخریب ادامه منطقی آن بی اعتنائی اش در دور اول مباحث آسیب شناسانه وی بود. به گره گاههای تعیین کننده این مصاف در فرصتهای آتی بیشتر خواهیم پرداخت.
در هر صورت مسأله طبقاتی است. سوء تفاهمی در کار نیست. گرایلو مشی ای را برگزید که اتفاقا با اهداف طبقاتی وی همخوان است. همانطور که کمونیسم کارگری هیچگاه تن به یک مباحثه نداد و راه تهمت و افترا و شانتاژ را در مقابل ما برگزید.

  Attachments
  1. کوژین

با سلام


1- یه پیشنهاد در خصوص هدف شاه حسینی دارم و اون اینه که حرفاش رو در خصوص اینکه خیلی به پروپای هم نپیچن گرایلو و تدارک، مقاومت به منزله استراتژی یا تاکتیک و ... رو اینجا توی صفحه تدارک زد و به اندازه کافی جواب گرفت و خودش هم میگه :"تقصیر اصلی این وضعیت هم با گرایلوئه." این تقصیر رو تفصیلش کنه و دلایلش رو بکاوه و به صورت کامنت یا مقاله ارایه بده و همچنین این که همین مباحث رو میتونه زیر مقاله گرایلو که الان بالای سایت هفته هستش باهاش مطرح کنه و ببینه چه جوابی اون میده. این بهترین و معقولانه ترین راهشه.

2- من هم تا کنون ترکیب عجیب "بهمن گرایلو" رو تا حالا نشنیدم و از بیان کننده اون تقاضا دارم که قضیه رو روشن کنه. تا جایی که من میدونم توی فضاهای چپ افتراق و مرز کلانی که بین ضد پروغرب ها کشیده شده عیانه و به ارامی تبیین سیاسی و نظری خودش رو داره پیدا میکنه و به نظر من هم بینشون به قول هوشی مینه به اندازه یه دره عمیق فاصله هستش.
3- این که در کامنتهایی این مسئله ابراز میشه که خط مقاومتی فلانه و بهمانه و نفوذ داره، یه ارزیابی میدانی به شدت اشتباه هستش. به نظر من اونی که همچین تلقی ای داره به نظر من خودش در فضای فعلی داره با فضای موجود جابه جا میشه و رگه های سرنگونی طلبی داره توش قوت میگیره. توی این فضا تحرک کمونیستی باید به شدت مراقبت و مواظبت کنه که با سرنگونی طلبی مرزهاش مخلوط نشه. نمیشه که در حرف ازشون فاصله گرفت ولی همون کارها و مضامین رو تکرار کرد.

با تشکر

  Attachments
  1. n.shah-hoseini

نه بهمن ت. میانگین دیگه چیه؟! اگه فقط دو تا خط توی چپ ایران باشه که نشه بهشون گفت پروغربی یکیش تدارکه و اون یکی گرایلو. اندازه هاشونو نمیگم فقط خطو میگم. میدونم گرایلو خودش این حرفو قبول نداره و به تدارک میگه پروغربی اما قضیه همینه دیگه. غیر این دوتا یه لشگر پروغربی داریم که دارن از بدبختی مردم استفاده میکنن واسه منافع خودشون نقشه میکشن. عقل حکم میکرد که این دو تا خط هر مشکل حل نشدنی یا هر دشمنی با هم دارن فعلن با اون پروغربیا درگیر بشن نه با همدیگه. تقصیر اصلی این وضعیت هم با گرایلوئه. میتونست نقدش به بیانیه هسته ای یا بقیه مطالبو بصورت یه اظهار نظر معقولتر مطرح کنه. با یه لحن ملایمتر. چه میدونم. میتونست فرضن بگه فلان جای تحلیل تدارک ایراد داره و بهتره این شکلی اصلاح بشه و .... اما اونقدر تند و حمله ور نوشت که منم بودم روی خوش نشون نمیدادم. یکی بیاد یه ایراد به من بگیره و بعد بهم بگه روباه گزیده حتی اگه ایرادشو قبول داشته باشم جوابشو حتمن تند میدم. عقل هم خوب چیزیه. بخاطر یه ایراد توی بیانیه چشم بسته به تدارک گفت پروغربی. کار غلطی بود. تازه بعدشم هر جا تدارک تحلیل ضدپروغربی داشت (مثلن سر قضیه سوریه) بجای اینکه ازش استقبال کنه برگشت گفت حرفشون هی عوض میشه و حزب باده و زرنگیه و غیره. این کارم غلط اندر غلط بود. خشک و متعصب برخورد کردن که شاخ و دم نداره. همینه و ایراد خیلی بدیه. یا قضایای دی 96. تدارک به اون اتفاقا همچین خوشبین نبود حتی گفت بوی جنگ داخلی و فروپاشی و ... میده فقط یه احتمالی برای اصلاحش باز گذاشت. حالا درست بود یا نه کاری ندارم. منم بعدن فکر کردم حق با گرایلوئه که این احتمال از اولش وجود نداشت. الان دیگه ماهیت قضایا تابلو شده. اما همون موقع بقیه چپا چی میگفتن؟ همه میگفتن بپریم توی "انقلاب سوسیالیستی ایران". عقل به آدم میگه بین این و اون فرقی بذار. اما گرایلو دوباره اومد با بدترین لحن تدارکو گذاشت بین اونا و باز بهش گفت پروغربی. برخورد درستی نبود. همون وقت پای مقاله ش گفتم نباید تا این حد درباره تدارک تند میرفت. الانم راست میگی توی متن جدیدش دوباره میگه اگه تمامن مقاومتی نباشی حتمن پروغربی ای. میگه وحدت پروغربیا عمیقتر از قبل شده. فرضن حرفش درست باشه اما نتیجه ش همچنان غلط و افراطیه. بجای اینکه اونایی رو که به خط ضدپروغربی نزدیکترن تشویق کنه با این تعصب میزنه پراکنده شون میکنه. یه عده رو که توی اون وحدت نیستن به زور میگه اون توئن. این کار فوق العاده اشتباهه. اینا نقد بی اهمیت و "تعریف و تمجید" نیست. یه ایراد واقعیه.

توی این سایت هم افرادی میخوان از تدارک سواستفاده کنن. دیگه واضحتر از اینایی که میبینین؟ ببخشید بی ادبیه اما کرم میریزن میخوان عمدن سطح کارشو بیارن پایین، انرژیشو واسه کارای بیخودی میگیرن، از همه مهمتر آنتریکش میکنن بیشتر موضع ضدمقاومتی بگیره. بعضی اوقاتم موفق میشن. توی کامنت قبلیم اینو گفتم خودتم که میگی قبول داری. بین این سواستفاده گرها از همون حکمتیستا پیدا میشه تا امثال صادقی و هر قماش آدم موذی دیگه. از روی کامنتاشون میشه خیلی راحت فهمید. برو کامنت همین امروز رودین رو پای مقاله جدید شفیق (کوبا و ایران) ببین. اسمشو چی میذاری؟ کامنته از بس تابلوئه دیگه مضحکه. تدارکم به تحریک این کامنتا تم ضدمقاومتیشو زیادتر میکنه. اینم مسیر خیلی غلطیه که تهش ممکنه از جنبه سیاسی خوب نباشه. الان وقت ضدمقاومت بودن نیست. نه به شوری حرف گرایلو، حداقل عقلن درست نیست. چه میدونم از نظر تاکتیکی غلطه. واسه جامعه ایران خطرناکه. آخرشم آقای بهمن ت، میانگین دو تا چیزو خود اون دوتا باید بگیرن. مگه دست منه که بگیرم؟ اینام معلومه هیچ کدومشون نمیخوان. دارن همدیگه رو با اره و تیشه میزنن و دشمنی شون هر روز بیشتر میشه. پس به قول خودت دیگه معنی نداره. موضوع اینا نیست رفیق. والسلام

  Attachments
  1. بهمن ت

اینجا دو بحث مطرحه. از یک طرف حق با وحید صمدی و بهمن شفیق است که می گویند دفاع تاکتیکی یا استراتژیکی تفاوت واقعی ایجاد نمی کند. ظاهرا شاه حسینی فکر می کند که اگر موضع او درباره تاکتیکی بودن دفاع از مقاومت درست باشد، شاید بتواند یک میانگین از دیدگاه تدارک و گرایلو ایجاد کند. این کار از جنبه سیاسی ممکن نیست، و مضافا وقتی خود گرایلو هر روز با وقاحت بیشتر بر استراتژیک بودن مقاومت (به قول شاه حسینی) تاکید می کند، دیگر معنی ندارد. شاهدش همین مقاله جدید او است. پس این بحث اصلا به جایی نمی رسد و بهتر است شاه حسینی این واقعیت را بپذیرد که هدفی که تعقیب می کند دست نیافتنی است.
از طرف دیگر به نظر می رسد حرف شاه حسینی هم درباره بعضی از کامنت ها نامربوط نیست. من از اولین کسانی بودم که در بحث جاری شرکت کردم اما هدفم تحریک نبود. ردی از نظرات گرایلو را در بعضی از نوشته های دیگران می دیدم، احساس خوبی نداشتم و فقط می خواستم نظرم را بدهم. قبول دارم که به احتمال بالا تحرکات تعدادی از افرادی که به عنوان هوادار تدارک کامنت می نویسند صادقانه نمی باشد. در مورد کامنت کوژین و قضیه "ما تدارکی ها" با شاه حسینی موافقم، و در مورد دروغ بودن شایعه "بهمن گرایلو". قصد و غرض این افراد معلوم نیست و به نظر من تصور وحید صمدی که آن ها امکان اصلاح دارند خوش بینانه است.

  Attachments
  1. رودین

ممنون از پاسخ‌های خوب رفقا وحید صمدی و بهمن شفیق. و همین‌طور خواننده-جلال.

  Attachments
  1. وحید صمدی

شاه حسینی عزیز؛
قبلها هم در کامنتی تذکر داده ام؛ کسی که مقالاتش را با نامی جدید منتشر می کند تا نشان دهد که گذشته ای نداشته و هرگز اشتباه نکرده است؛ به لحاظ سیاسی مذبذب است، از ابراز هویتش می ترسد، کمونیست ها و کارگران را در جستجوی مسیر و چگونگی تحول افکار به اشتباه می اندازد و و و و. اما همین آدم شرف دارد به کسی که به تقویت و حمایت از طبقه و دولتی دست می زند که جنایتکارانه ترین و خشن ترین مسیر را برای تضمین انباشت سرمایه پشت سر و در پیش رو دارد. این آدم می تواند دیر یا زود به اشتباهش پی ببرد و خود را اصلاح کند، ولی انحراف جریانی که به قیمت انحلال مبارزه طبقاتی و فلاکت و نیستی زحمتکشان، تقویت دولت و طبقه حاکم را تئوریزه می کند نه تنها قابل جبران نیست، بلکه آن را در جنایات و سرکوب هم سهیم خواهد کرد.
بهمن شفیق، مهدی گرایلو را با حزب توده مقایسه کرده است. به نظر من این بی انصافی در حق حزب توده است. چپ محور مقاومت ده بار از حزب توده بدتر است. احزاب برادر حمایتشان از دولت هایی مثل جمهوری اسلامی را حداقل بر ادعای وجود یک "اردوگاه سوسیالیستی" بنا می کردند. دفاع چپ محور مقاومت از مفهوم! "مقاومت" بر الیگارش های روس و ایران متکی است. آن هم در شرایطی که حتی مطالبه کارگران برای حقوق عقب مانده اشان تحت نام تبلیغ علیه نظام، حضور در تجمعات غیر قانونی و اخلال در نظم عمومی سرکوب می شود.
دوست عزیز، الان دیگر حتی کسانی مثل مشاعی از تداعی شدن با دولت لاریجانی ها و روحانی ها و الیگارش ها و باندهای فساد و قاچاق شرم دارند. ولی چپ محور مقاومت در حال چرتکه انداختن برای دفاع تاکتیکی یا استراتژیک از حزب الله است.

  Attachments
  1. n.shah-hoseini

ادامه
این حرف یهو از کجا دراومد که دو سه نفر همزمان داشتن میگفتن؟ پس چرا ما نشنیدیم؟ من همه سوراخ سمبه های مدیا دستمه. تلگرام فیسبوک توئیتر سایتها. کجا بوده این حرف که ما ندیدیم؟ "بهمن گرایلو" یه چاخانه که این یارو از خودش درآورد واسه تحریک تدارک. یه متلکه. انگولکه. یه عکس العمل انتقامی بود به لو رفتن اسم "وحید اسدی". تابلوئه. برو بخون، همون موقع تو جوابش گفتم کامنتش یه جوریه. مشکوکه. اصلن این "ما تدارکیها" کی هستن که اونقدر شناخته شده ان که مقاله پرت فوادو دارن به رخشون میکشن؟ هیچ فکر کردی یهویی این "ما تدارکیها" از کجا دراومد؟ اینا کی هستن که اینقدر دوآتیشه واسه تدارک حرص میخورن اما خود تدارک تو کامنتاش میگه خواننده هاش منفعل شدن؟ واقعن تدارکی ان؟!! کسی که دروغ میسازه به اسم "بهمن گرایلو" میندازه توی کامنتا کارش "دخالتگری سیاسیه" یا شیطنت و موذیگری؟ بیا اینم دخالتگری سیاسی آراد: "نباید حالت تهاجمی و مدعی داشته باشید تا دیگران در برخورد با شما هم احتیاط کنند؟ اینها اصلا در حدی نیستند که بخواهند مباحث شما را بخوانند و بفهمند و مثلا "نقد" کنند، چه برسه به اینکه توهین و تمسخر کنند. توصیه هوادارانه این است که در این زمینه کوتاهی نکنید".

از خودت پرسیدی این آراد با "توصیه هوادارانه"ش که اونطوری داشت واسه تدارک سینه چاک میکرد، توی اینهمه جر و بحث یهو کجا غیبش زد؟ یا حمید کی بود که اومد نوشت "بهمن شفیق، حزب مزبور این نکات آموزش رایگان و آزادی مطبوعات از سرمایه و ... مورد اشاره اتان را تایید می کند. وجه تمایز نباید در این نکات باشد." این یه تحریک واسه کش دادن دعوا با حکمتیستا بود. نمیخوای باور کنی؟ تدارکم واسه هر کامنت اینا دو سه تا کامنت جواب داد. "بازی کودکانه" اینه آقا جلال. این همون بازی با اسامی یه بار مصرفه که من یه ساله دارم میگم زیرابشو بزنین رسواش کنین پرتش کنین کنار. گرایلو که اصلن بیخیال این موضوعه، اینم از تدارک. واقعن خیال میکنی کوژین با اون ذوق تابلوش واسه اسم هگل، با اون کلمات و لحن واضحش که خاص و عام میشناسنش، رگ و ریشه ش به کجا میرسه؟ من اینارو میشناسم. چطوری بگم ملت باور کنن. اینا مریضن. سروقتش دوباره شروع میکنن با یه اسم دیگه به خود تدارک پریدن. یه خورده فکر کن چشاتم باز کن رفیق. این "دخالتگری سیاسی" نیست. شیطونیه. منم کارم زدن زیرابشونه. با هرکی این کارو بکنن میرم زیرابشون میزنم. نمیدونم تو به چی میگی سیاسی. کار اینا هیچوقت سیاسی نیست جواب منم بهشون هیچ وقت سیاسی نیست. برو کامنتای پای این مقاله رو بخون ببین اصلن بحثاشون سیاسیه که بریم توش "دخالتگری سیاسی" کنیم؟ یا انصافن مقاله هیجانی پایور سیاسی بود؟

تحریکش کردن و پایور برداشت نوشت که کمونیسم کارگری با پهلوی عکس میگیره گرایلو هم اگه فلان بود له له میزد واسه فلان. بازی اینی بود که پایور افتاد توش. مطمئن باش اگه کسی بخواد چیزیو بزنه تو سر تدارک متن فواد نیست، متن پایوره. فواد و هم حزبیاش یه عمره از اینا مینویسن علیه این و اون. کی نوشته هاشونو تابحال زده تو سر بقیه که الان بخواد به تدارک بزنه. یه تحریک بود از طرف آدمایی که کارشون بازی با اسماست. هیچی بجز این ندارن. هنوزم فکر میکنی اینا "ما تدارکیها" بودن؟ خوشحالی که کوژین اومده درخواست تو رو تکرار کرده؟ یه هوادار جدید واسه تدارک پیدا شده؟ یه خورده به کامنتش دقت کن ببین نمیشناسیش؟ من همون اولش تا دیدم دارن تدارکو تحریک میکنن اومدم به تدارک گفتم وارد این بازی نشین. خاله زنکای فیسبوکی رو ول کنین. حالا کامنتای من "بازی کودکانه" س و کارای موذیانه‌ی اینا "دخالتگری سیاسی در بحث"؟! تا کی میخواین گول این اسمای یه روزه دو روزه رو بخورین. یه بار بشین کامنتای پای این مقاله و مقاله پایورو بخون بعد فکر کن ببین کسی که به قول تو داره "با هدف دیگری" کامنت مینویسه منم یا اونایی که تو فکر میکنی بحثاشون سیاسیه؟

هم به تو آقا جلال دلسوز تدارک و هم به خود رفقای تدارک دوباره یه چیزیو میگم که در جواب به کار آراد و بعدش به مقاله پایور گفتم: یه وقتایی بدلیل تغییر مزه سیاسی اوضاع ممکنه مخاطب آدم کم بشه. اگه حوصله کنی که این روزای بی رونق بگذره خیلی بهتره تا فوری خیال کنی امثال این افراد که یه روزه میان و میرن "ما تدارکیها" هستن یا آتیشی شدنای تابلوشون "دخالتگری سیاسیه". هنوزم حرف اولمو میزنم. اگه صمدی مقاله اقتصادیشو بنویسه و شفیق بحثای سیاسیشو و اینا دو تا خواننده جدی داشته باشن خیلی بهتره تا اینکه تدارک خیال کنه سعید چریک یه "ما تداریکها" س که به لطف مقاله فواد از انفعال در اومده.
مواظب خودت باش رفیق.

  Attachments
  1. n.shah-hoseini

آقا جلال
قبل از اینکه بهت بگم "بازی کودکانه" دقیقن چیه دوتا نکته دارم. اولن نیت واقعی تو و کوژین از در خواستتون معلوم بود و خیال کنم واسه بقیه هم معلوم بود. دومن من از اعتراف واهمه دارم؟! یاللعجب من که خودم صد دفعه جار زدم با گرایلو همدلم. دیگه چطوری بگم؟ همدلم اما اون انتقاداتم (نگاه استراتژیک و ...) دارم. عجیبه؟ یه بخش اصلی انتقادا هم به نحوه برخوردش با تدارکه. اصل حرفش درست بود (سر موضوع هسته ای) اما بد طرحش کرد. اینطوری خط آدم خلوت میشه و حرفت به جایی نمیرسه. من به این میگم افراطی و یه کله و زودجوشی بودن که خیلی غلطه و جریانای نزدیک بهتو میزنه بیخودی دورشون میکنه. حالا تو اگه فکر میکنی این "تعریف و تمجیده" اختیار با توئه. ولی بله از یکی دو سال پیش به مرور با بحثاش همدلتر شدم. اینو توی هفته و اینجا یه ملیون دفعه گفتم. من که پنهون نکردم. الان نمیدونم تو و بقیه دنبال چی هستین؟ اگه میخواین منم همون حرفاییو که شما به گرایلو میزنین عینن بزنم تا موضع منو هم به عنوان «نقد» به رسمیت بشناسین، خب نه. من اینجوری هم که شما بهش میگین نمیگم. میخوای بگی اسم این نقد نیست و "همدلیه"، باشه مشکلی ندارم. دیگه زیر کدوم اعترافو باید امضا کنم مفتش جان؟

اما بازی کودکانه: نوشتی "معنی دار نیست که شما در دی ماه در مجله هفته با شدت و حدث بحث سیاسی کردید، بعد که به تدارک رسیدید بحث های سیاسی تان را در آستین پنهان کردید و به گزارشگری کامنت های دیگران مشغول شدید؟ معنی دار نیست که (بنابر روایت خودتان) هر چقدر به نظرگاه سیاسی گرایلو درباره ی دی ماه نزدیک تر شدید دخالتگری غیرسیاسی تان در بحث های تدارک بیشتر شد؟"

من توی هفته بحث سیاسی کردم؟!!!! کدوم بحث من سیاسی بود اونم "با شدت و حدت"؟! کامنتای من توی هفته و بعد توی تدارک سر یه موضوع خیلی واضح شروع شد. یادت بیارم؟ دی 96 یه آقایی شروع کرد با اسمای مختلف توی هفته چرند و پرند گفتن که سابقه ش کف دست همه بود نه فقط من. همه اونجا رسواش کردن. اینجام رسواش کردن. خود شفیقم توی تدارک بهش جواب داد. این آقای عقده‌ای هم به شفیق پرید هم به گرایلو. همونجا اولین حرفی که زدم این بود که میون این دوتا مرددم اما هدفم الان زدن این آدم نادرست و این کار نادرسته نه "بحث سیاسی" در مورد مواضع اون دوتا. گفتم تا این آدما هستن اصلن بحث سیاسی مسخ میشه. امکان نداره. برو کامنتا رو بخون تا ببینی. همه کامنتای من توی هر دوتا سایت معطوف به زدن این فرد بود. بحث سیاسی نبود. فرضن اونور دعوای شما بجای گرایلو کمونیسم کارگری هم بود من همین کارو میکردم. اگه یه جاهایی صحبت سیاسی شده مربوط به زدن این آدم بوده نه بحث مستقل درباره دعوای تدارک و گرایلو. محور کامنتا همیشه زدن این شخص بود. کدوم بحث من سیاسی بود که وقتی بقول تو رسیدم به تدارک "در آستین پنهان کردم". همزمان توی هر دو تا سایت داشتم یه کارو میکردم که اون موقع گفتم و الانم با صدای بلند میگم هیچ "دخالتگری سیاسی" نبود. اصل کار زدن زیراب این شخص بود. همین. چهار پنج ماه پیش سر یه جروبحث دیگه توی هفته، هفته کامنتارو قفل کرد و من از اون موقع نه توی هفته نه اینجا دیگه هیچ کامنتی نذاشتم. تا کی رفیق؟

تا حدود یه ماه قبل که فواد عبدالهی یه مزخرفی نوشت و بعد کسی به اسم آراد که معلوم نیست اصلن کی بود و بعدش کجا رفت، اومد و تدارکو تحریک کرد که جوابشو بده. یکی دو نفرم دنبالش. شفیق یه حرف عقلانی زد و گفت این عبدالهی اصلن رقمی نیست که ارزش جواب دادن داشته باشه. منم حرفم همین بود گفتم این تحریکا غلطه. نرین دنبالش. اما پایور مطلبشو نوشت و الان یه ماهه توی این سایت جر و بحثه در مورد موضوع. یه صفحه چرت و پرت آدمی که به قول شفیق حرفش "ارزش جواب دادن نداره" شده بحث یه ماهه تدارک. این بحث سیاسیه؟ تو منظورت از "دخالتگری سیاسی" توی بحثا کامنت نوشتن مث سعید چریک و آراد و کوژینه؟ ایناهاش، "دخالتگری سیاسی" سعید چریکو داشته باش: "الان اين تداعي شدن ما تدارکي ها با جبهه مقاومت واقعا زجرآوره.. اين مطلب فواد اشغال رو هم هي به رخ ما ميکشن الان". یکی به من بگه کی مقاله فوادو به رخ کسی کشیده؟ دروغ مطلقه.

  Attachments
  1. خواننده-جلال

با سلام

به بهمن شفیق
سوال من خطاب به شاه حسینی بود. مواضع شما و مرزبندی تان با مقاومتی ها برای من روشن است. با این حال از این که پاسخ دادید متشکرم. اسم هم بنا به خواست شما تغییر کرد.

به n.shah-hoseini
با شما مخالفم که این دعوایی بین این فرد و آن گروه و ... است. این دعوا میان مواضع متمایزی است که پایه های مادی مشخصی دارند. انکشاف واقعیت موجب می شود که بعضی از این مواضع که در دل واقعیت نهفته اند توسط این یا آن فرد و گروه اتخاذ شوند. شاید هنوز نقدها و مواضع ممکنی در دل واقعیت مستتر و در حال تکوین باشند. اتفاقا در جستجوی همین مواضع ممکن بود که آن سوال مشخص را خطاب به شما طرح کردم. شما تنها کسی بودید که تلاش می کردید جایی بین تدارک و گرایلو برای خود تعریف کنید و این می توانست نشانه ی امکان پذیری موضعی متمایز از این دو باشد.
گذشته از این، من معمولا به افرادی که به همه "نقدهایی دارند" مقداری با تردید نگاه می کنم. این نقدها اگر جدی هستند باید بیان شوند. اگر بیان نمی شوند حتما دلیلی دارد: یا اساسا نقدی در کار نیست یا این ادعا صرفا یک فاصله گذاری کاذب از سر منزه طلبی است. خواستم مطمئن شوم که بحث شما در این مرحله متوقف نمی شود و واقعا نقدی موجود است که متاسفانه ناامید شدم.
همه ی ایراداتی که به گرایلو وارد کردید موضع سیاسی متمایزی نمی سازد. چرا که شما اساسا نقد سیاسی-نظری به گرایلو ندارید. مطمئنم که آگاه هستید که بحث (همان که از نظر شما میان تدارک و گرایلو و کمونیسم کارگری) در سطح سیاسی-نظری جریان دارد. این را هر تازه واردی می تواند بفهمد. اما ظاهرا شما قصد ندارید وارد این سطح از بحث شوید.
مورد اولی که مطرح کردید یعنی مسئله‌ی نگاه تاکتیکی یا استراتژیک به مقاومت پس از دی ماه 96 اساسا موضوعیت ندارد. نه در واقعیت که در نظرگاه خود گرایلو (در واقعیت پیش از تولد گرایلو موضوعیت نداشت). گرایلو بعد از دی ماه به صراحت گفت (صرفا شرم را کنار گذاشت) که معترضین چه در خیابان و چه در کارخانه فالانژها و اوباش مزدور امریکا و اسراییل و عربستان هستند. شما هم قریب به همین مضمون را جایی نوشتید. با این نگاه "اگر" سوسیالیسم اساسا مطرح باشد لاجرم باید آن را از اعتلای سوسیالیستی خود مقاومت انتظار داشت. وظیفه هم از این قرار است: «حالا اضطرار اکونومیستی معیشت برای کنش سیاسی اولویت دارد یا نقد ذهنیت طبقه ی کارگر؟».
این همان حساب استراتژیکی است که گفتید. آن حساب تاکتیکی تاریخش منقضی شده. نمی شود مواضع گرایلو درباره ی دی ماه را پذیرفت و همچنان به سوسیالیسمی فکر کرد که بیرون از چارچوب محور مقاومت شکل می گیرد.
باقی ایراداتی که شما به گرایلو وارد می کنید (از قبیل برخورد صفر و یکی یا نتیجه گیری افراطی و ...) هیچ کدام ناظر به نتایج سیاسی بحث های او نیستند، شما تنها روی برخورد او با این گروه و آن فرد بر پایه ی نتایج سیاسی مشخصی که می گیرد دست می گذارید. در واقع شما توصیه های کاربردی ای برای بهبود عملکرد نظرگاه محور مقاومت در جدل ها دارید.
برای نمونه نوشته اید: «خداییش این نکاتو خوب میبینه اما نتیجه ای که از بحثش میگیره درست نیست. افراطیه. مثلن فوری واسه همین بیانیه به تدارک گفت جریان پروغربی.» از این دست نظرات دوپهلو در نوشته های شما زیاد است.
البته همین توصیفات هم احتمالا برای گرایلو حکم تعریف و تحسین دارند: "تند مزاج و متعصب"، "افراطی" و ... در انتها هم از تعریف و تمجید از گرایلو کم نگذاشته اید. این هم مورد جالبی است که شما با این میزان از همدلی با گرایلو باز سعی می کنید گاه و بیگاه روی "ملاحظاتی که دارید" تاکید کنید.
چرا از این که به یگانگی تان با گرایلو اعتراف کنید واهمه دارید؟
معنی دار نیست که شما در دی ماه در مجله هفته با شدت و حدث بحث سیاسی کردید، بعد که به تدارک رسیدید بحث های سیاسی تان را در آستین پنهان کردید و به گزارشگری کامنت های دیگران مشغول شدید؟ معنی دار نیست که (بنابر روایت خودتان) هر چقدر به نظرگاه سیاسی گرایلو درباره ی دی ماه نزدیک تر شدید دخالتگری غیرسیاسی تان در بحث های تدارک بیشتر شد؟ معنی دار نیست که هر چقدر به نظرگاه سیاسی گرایلو درباره ی دی ماه نزدیک تر شدید اساسا ضرورت طرح بحث های سیاسی برایتان کم رنگ تر شده؟
شما را به خاطر بازی کودکانه چند ماهه تان باکامنت ها سرزنش نمی کنم. شما ناگزیرید "از این کارهای بد" بکنید و به این خاطر ترحم برانگیزید. اما دیگران این بحث را خواهند خواند و بعدتر هر جا بگویید که "نقدهایی هم دارید" لابد یقه ی شما را خواهند گرفت. همین حالا هم خوشبختانه چند رفیق موضوع را دنبال کرده اند و حتما درباره ی جدی یا نمایشی بودن نقدهای شما به گرایلو قضاوت خواهند کرد.
همین قدر برای من کافی است که خوانندگان کامنت های شما بدانند با...

با سلام

به بهمن شفیق
سوال من خطاب به شاه حسینی بود. مواضع شما و مرزبندی تان با مقاومتی ها برای من روشن است. با این حال از این که پاسخ دادید متشکرم. اسم هم بنا به خواست شما تغییر کرد.

به n.shah-hoseini
با شما مخالفم که این دعوایی بین این فرد و آن گروه و ... است. این دعوا میان مواضع متمایزی است که پایه های مادی مشخصی دارند. انکشاف واقعیت موجب می شود که بعضی از این مواضع که در دل واقعیت نهفته اند توسط این یا آن فرد و گروه اتخاذ شوند. شاید هنوز نقدها و مواضع ممکنی در دل واقعیت مستتر و در حال تکوین باشند. اتفاقا در جستجوی همین مواضع ممکن بود که آن سوال مشخص را خطاب به شما طرح کردم. شما تنها کسی بودید که تلاش می کردید جایی بین تدارک و گرایلو برای خود تعریف کنید و این می توانست نشانه ی امکان پذیری موضعی متمایز از این دو باشد.
گذشته از این، من معمولا به افرادی که به همه "نقدهایی دارند" مقداری با تردید نگاه می کنم. این نقدها اگر جدی هستند باید بیان شوند. اگر بیان نمی شوند حتما دلیلی دارد: یا اساسا نقدی در کار نیست یا این ادعا صرفا یک فاصله گذاری کاذب از سر منزه طلبی است. خواستم مطمئن شوم که بحث شما در این مرحله متوقف نمی شود و واقعا نقدی موجود است که متاسفانه ناامید شدم.
همه ی ایراداتی که به گرایلو وارد کردید موضع سیاسی متمایزی نمی سازد. چرا که شما اساسا نقد سیاسی-نظری به گرایلو ندارید. مطمئنم که آگاه هستید که بحث (همان که از نظر شما میان تدارک و گرایلو و کمونیسم کارگری) در سطح سیاسی-نظری جریان دارد. این را هر تازه واردی می تواند بفهمد. اما ظاهرا شما قصد ندارید وارد این سطح از بحث شوید.
مورد اولی که مطرح کردید یعنی مسئله‌ی نگاه تاکتیکی یا استراتژیک به مقاومت پس از دی ماه 96 اساسا موضوعیت ندارد. نه در واقعیت که در نظرگاه خود گرایلو (در واقعیت پیش از تولد گرایلو موضوعیت نداشت). گرایلو بعد از دی ماه به صراحت گفت (صرفا شرم را کنار گذاشت) که معترضین چه در خیابان و چه در کارخانه فالانژها و اوباش مزدور امریکا و اسراییل و عربستان هستند. شما هم قریب به همین مضمون را جایی نوشتید. با این نگاه "اگر" سوسیالیسم اساسا مطرح باشد لاجرم باید آن را از اعتلای سوسیالیستی خود مقاومت انتظار داشت. وظیفه هم از این قرار است: «حالا اضطرار اکونومیستی معیشت برای کنش سیاسی اولویت دارد یا نقد ذهنیت طبقه ی کارگر؟».
این همان حساب استراتژیکی است که گفتید. آن حساب تاکتیکی تاریخش منقضی شده. نمی شود مواضع گرایلو درباره ی دی ماه را پذیرفت و همچنان به سوسیالیسمی فکر کرد که بیرون از چارچوب محور مقاومت شکل می گیرد.
باقی ایراداتی که شما به گرایلو وارد می کنید (از قبیل برخورد صفر و یکی یا نتیجه گیری افراطی و ...) هیچ کدام ناظر به نتایج سیاسی بحث های او نیستند، شما تنها روی برخورد او با این گروه و آن فرد بر پایه ی نتایج سیاسی مشخصی که می گیرد دست می گذارید. در واقع شما توصیه های کاربردی ای برای بهبود عملکرد نظرگاه محور مقاومت در جدل ها دارید.
برای نمونه نوشته اید: «خداییش این نکاتو خوب میبینه اما نتیجه ای که از بحثش میگیره درست نیست. افراطیه. مثلن فوری واسه همین بیانیه به تدارک گفت جریان پروغربی.» از این دست نظرات دوپهلو در نوشته های شما زیاد است.
البته همین توصیفات هم احتمالا برای گرایلو حکم تعریف و تحسین دارند: "تند مزاج و متعصب"، "افراطی" و ... در انتها هم از تعریف و تمجید از گرایلو کم نگذاشته اید. این هم مورد جالبی است که شما با این میزان از همدلی با گرایلو باز سعی می کنید گاه و بیگاه روی "ملاحظاتی که دارید" تاکید کنید.
چرا از این که به یگانگی تان با گرایلو اعتراف کنید واهمه دارید؟
معنی دار نیست که شما در دی ماه در مجله هفته با شدت و حدث بحث سیاسی کردید، بعد که به تدارک رسیدید بحث های سیاسی تان را در آستین پنهان کردید و به گزارشگری کامنت های دیگران مشغول شدید؟ معنی دار نیست که (بنابر روایت خودتان) هر چقدر به نظرگاه سیاسی گرایلو درباره ی دی ماه نزدیک تر شدید دخالتگری غیرسیاسی تان در بحث های تدارک بیشتر شد؟ معنی دار نیست که هر چقدر به نظرگاه سیاسی گرایلو درباره ی دی ماه نزدیک تر شدید اساسا ضرورت طرح بحث های سیاسی برایتان کم رنگ تر شده؟
شما را به خاطر بازی کودکانه چند ماهه تان باکامنت ها سرزنش نمی کنم. شما ناگزیرید "از این کارهای بد" بکنید و به این خاطر ترحم برانگیزید. اما دیگران این بحث را خواهند خواند و بعدتر هر جا بگویید که "نقدهایی هم دارید" لابد یقه ی شما را خواهند گرفت. همین حالا هم خوشبختانه چند رفیق موضوع را دنبال کرده اند و حتما درباره ی جدی یا نمایشی بودن نقدهای شما به گرایلو قضاوت خواهند کرد.
همین قدر برای من کافی است که خوانندگان کامنت های شما بدانند با شما وارد بحث سیاسی نشده اند. این یک بازی، یک نمایش است که شما (هر که باشید) با هدف دیگری آن را به راه انداخته اید.

Read More
  Attachments
  1. بهمن شفیق

نه شاه حسینی عزیز، فرق هست بین گفتن "مقاومت" یا "جمهوری اسلامی". نمی توان به همین سادگی شانه بالا انداخت و گفت که: " تو میگی نگم مقاومت بگم "جمهوری اسلامی". باشه توی اصل موضوع که فرقی نمیکنه". فرق می کند. این همان فرقی است که در زبان عامیانه بین "بفرما" و بنشین" و "بتمرگ" هست. هر سه یک معنا را می رسانند اما هر کدام رابطه متفاوتی بین دو سوی این محاوره را نشان می دهند. دقیقا به همین دلیل هم هست که سرنگونی طلب هیچگاه از "دولت جمهوری اسلامی" حرف نمی زند، از "رژیم" حرف می زند. محور مقاومتی هم در مقابل از "مقاومت". این دو زبان متفاوت است و دو رابطه متفاوت با یک موضوع واحد را نشان می دهد. اولی همه مصائب نظم اجتماعی حاکم، از فقر و فلاکت و فحشاء و اعتیاد و بیکاری و جنایت و غیره را به "رژیم" نسبت می دهد و دومی با برجسته کردن "مقاومت" همان دولت را از کانتکست اجتماعی اش جدا می کند و در کانتکست جدال با غرب قرار می دهد که تنها بخشی از واقعیت است. به این ترتیب این دومی به همان نسبت در صدد پنهان کردن آن مصائب اجتماعی و قرار دادن آن تحت الشعاع آن کانتکست جدال جهانی و منطقه ای است. خود مفاهیم "رژیم" و "مقاومت" به تنهائی تعلق فرد به یک پلاتفرم سیاسی-ایدئولوژیک را به اندازه کافی بیان می کنند.
کسی که از جمهوری اسلامی به عنوان "مقاومت" نام می برد، در حال تطهیر آن است، در حال تعدیل نابرابریهای اجتماعی، شکافهای طبقاتی و تبعیضات متعدد است. نمی توان تصور کرد هیچ پدری که روز اول مهر ماه پول خرید لوازم التحریر بچه هایش را ندارد؛ کارگری که به جرم اعتصاب شلاق خورده است یا شاهد شلاق خوردن رفیقش بوده است؛ بیکاری که از فرط فقر و نداری کلیه اش را فروخته است؛ دختر جوانی که تن خود را در سرویس خدماتی ثامن الأئمه برای فروش عرضه می کند؛ شوهری که ناچارا همسر باردارش را از دم درب بیمارستان به خانه باز می گرداند چون پول بستری شدن را نمی تواند پرداخت کند و و و از "مقاومت" سخن بگوید. فقط کسی می تواند به همین سادگی چهل سال جمهوری بیرحمانه ترین انباشت سرمایه و حملۀ مداوم به سطح معیشت طبقه کارگر را به لفظ "مقاومت" مزین کند یا مسألۀ تعیین کننده حمایت از این نظم قساوتمندانه را در حد بحثی آکادمیک مربوط به "استراتژی" یا "تاکتیک" بسته بندی کند که یا مغز وی با مفاهیم فلسفی مسخ شده و پوکیده است و در جهانی رؤیائی سیر می کند و یا در همان نظم "مقاومت" از منافع معینی برخوردار است که حاضر به از دست دادن آن نیست. برای اولی ها همیشه امیدی هست. برای دومی ها هرگز.

  Attachments
  1. n.shah-hoseini

نوید پایور عزیز
من که خودم گفتم گرایلو زیادی تند میره و حساب استراتژیک روی مقاومت میکنه. یعنی موضعش فقط این نیس که نباید ضعیفش کرد بلکه به قول تو میگه باید حمایت و تقویتشم کرد. بعدشم گفتم که این حد از حرفشو تردید دارم و فقط تا حد دفاع تاکتیکی از مقاومتو قبول دارم. میگم تا اونجا که میگه زدن مقاومت یا تضعیفش واسه منطقه خطرناکه بنظرم درسته ولی وقتی جلوتر میره و شراکت استراتژیک توی قضیه میبینه من به شک میرسم. "ابراز تردید" مگه چیز عجیبیه؟ منم میگم اینطوری استراتژیک نگاه کردن ممکنه مشکلساز بشه. دلیل این تردیدام هموناییه که تو میگی. بالخره یهو دیدی مقاومت بعد پا سفت کردن اومد چپا رو زد. قبلن دیدیم که از این کارا کرده. اینم دلیل اصلی شک من. این حرف مشکلش چیه؟ تو میگی نگم مقاومت بگم "جمهوری اسلامی". باشه توی اصل موضوع که فرقی نمیکنه. البته گرایلو یه بار نوشت اگه این قضیه پیش بیاد و سر خودشم بیاد تحلیلش از مقاومت همینه. همونجا که از حیدر عمواوغلی و میرزا حرف میزد. این مث اینه که داره بحث مقاومتو از ضربه به چپ آگاهانه جدا میکنه. واسه همین یه خورده با خوشبینی توده فرق داره. اما بازم شک من سرجاشه و اصلن این توضیحو کافی نمیدونم. این جدا کردن بنظرم توجیه اون نگاه استراتژیک نمیشه. حالا رفیق این شک من چقدر درسته نمیدونم ولی خیال نمیکنم عجیب باشه. ضمنن این موضوع لو دادن کمونیستا هم حرف خوبی نیس. یه چیزی بود سی چهل سال پیش. ایشالا که دیگه کسی از این کارای بد نمیکنه.

یه سوال هم از کوژین دارم که به جمله اول کامنت قبلیم مربوطه: تو که موضوع اینقدر برات روشن بود چرا از من خواستی روشنترش کنم رفیق؟! یه وقت سر کار نبودم که؟ جای تو بودم تشکر نمیکردم چون فکر کنم توضیح من موضوعو مبهمتر کرد. آخه تو در شناخت دلایل تباهی گرایلو خیلی از من جلوتری. پس من میرم عمیقتر به حرفات فکر میکنم، تو هم فعلن برو یه جای خلوت دو تا کتاب دیگه از ژیژک بخون بعد بیا دوباره کامنت بذار یا بازم مقاله بده به هفته نظراتتو بگو. حالا اگه دوست داشتی دوباره توش اسم هگل هم بیاری عیب نداره. منم میام میخونم و در مورد حرفات مث همیشه حسابی با هم گپ میزنیم.
دم همه رفقا گرم.

  Attachments
  1. کوژین

با تشکر از شاه حسینی. منم نقدهای شاه حسینی رو به گرایلو قبول دارم.
ولی فکر میکنم نمیشه صرفا با اشاره به تندروی هایش مواضعش رو تحلیل کرد و یا به اینکه تاکتیسین خوبی نیستش.
گرایلو در ان متن مورد اشاره شاه حسینی میگوید فرمانده فلان گردان کمونیستی (که تو شرق اکراین با کیفی ها جنگیده و توسط پروروس ها کشته شده) حتما داشته با کسایی تو غرب اکراین با اسکایپ چت میکرده و الان اسنادش که نیست حتما بعدا ایناش درمیاد.
یعنی قضیه چی میشه، این میشه که مثلا حزب الله که تا خرتناق تو سیاستهای کاپیتالیستی اقتصادی تو لبنان پای ثابت این سیاستها تو پارلمان لبنان هستش میشه در راستای مفهوم مقاومته و کمونیستهای دنباس و ... تدارک و ... میشن امریکایی. باید اسرائیل رو زد، و از تز دو قطبی جنگ افروز دوری کرد. ولی مفهوم مقاومت و پیوندش به سوسیالیسم جعلیه و تو گوش گاو که نه، نرمترش تو گوش خرگوش هگلی خوابیدنه. کمونیست کرباس ازاردهنده ی مبارزه طبقاتی رو تنش میکنه و نه لحاف و خرقه مفاهیم نظرورزانه.
در زمینه چگونگی نوشته های گرایلو، به نظرم اگه فردی 2 تا کتاب از ژیژک بخونه به شباهت بیش از اندازه و تاثیرپذیری خارق العاده وی از ژیژک پی میبره. این نه در سطح نظریه، بلکه در سطح فرم و چگونگی نوشتن و استدلال هم پیداس. البته تقلید و تاثیرپذیری به خودی خودش عیب نیس. میشه به نوشته های سایت تز یازدهم مراجعه کرد و اونا رو خوند. اونا هم تحت تاثیر شیوهای استدلالی ژیژکی ان. میخوام بگم که اینجور استدلال کردن ها روال هستن.

گرایلو مجبوره هی بیشتر متن تولید کنه تا اشتباهات قبلیش رو زیر اوار متنهای جدید دفن کنه. اینقدر پیش میره که خواننده متنهاش هم اگه از درایت نظری لازم برخوردار نباشه، مثل الیس در سرزمین عجایب (مثال مورد علاقه ژیژک و ژیژکی ها) میشه.

با تشکر از خواننده و شاه حسینی و بهمن شفیق بابت وقتی که گذاشتن.

  Attachments
  1. نوید پایور
  1. 5 / 5

به شاه حسینی
جناب شاه حسینی باید بجای "مقاومت " معادل آن جمهوری اسلامی را گذاشت تا نوشته شما معنی دار شود چرا راحت نمی گوئید گرایلو طرفدار جمهوری اسلامی است و شما هم که اساس حرفهایش را قبول دارید. ابراز تردید برای چیست؟ او نمیگوید که "مقاومت" را نباید تضعیف کرد، میگوید باید از آن حمایت کرد. باور بفرمائید حزب توده همین راه رفت آنها مخالفان جمهوری اسلامی را نوکران امپریالیسم قلمداد کردند و لو دادن آنها را یک وظیفه. آنها هم راه سوسیالیسم شان از ولایت ضد امپریالیسم میگذرد. ضد امپریالسم بودن این "جبهه" از ضد کمونیست بودن، کمونیست کشی و شلاق زدن کارگران در انظار عمومی پیداست.

  Attachments
  1. n.shah-hoseini

رفقا خواننده و کوژین
طرفای این دعوا تدارک و گرایلو و کمونیسم کارگریه، نه من. اونام بحثاشون معلومه. منم مث خودتون یه خواننده ام. اما اگه فکر میکنین چیزی که از من خواستین به شفافتر شدن موضوع واسه شما کمک میکنه باشه میگم.
یکی اینکه این تشخیص گرایلو که گارد گرفتن جلوی مقاومت یا تهدید دونستنش موضع منحرفیه بنظر من درسته. یعنی مدتیه فکر میکنم درسته. اما گرایلو یه حساب استراتژیک روی مقاومت میکنه. میگه سوسیالیسم از مجرای مقاومت میگذره و از طریق مقاومت میشه به سوسیالیسم رسید. فکر میکنم نباید اینطوری نگاه کرد. به عقیده من کارکرد مثبت مقاومتو باید یه موضوع تاکتیکی دونست. منظورم اینه که چون مقاومت به فضای ضد امریکایی امکان میده و میذاره جبهه ای علیه امپریالیسم شکل بگیره قابل تاییده. اما نباید بی احتیاط جلوتر رفت. البته گرایلو هم گفته منظورش اینه که ادامه مفهوم مقاومته که به سوسیالیسم میرسه، یعنی چند دفه روی مفهوم تاکید کرده. اما بازم خیال میکنم محاسبه ش بیشتر استراتژیکه تا تاکتیکی. انگار زیادی اعتماد داره. من اینقدرا مطمئن نیستم.
یکی دیگه اینکه واسه گرایلو قضیه صفر و یکه. یا رومی روم یا زنگی زنگ. گرایلو احتمال خطا به هیچ کی نمیده. هرکیو که کمی از موضع خودش فاصله داره به اسم پروغربی میزنه. اگه آدم اینطوری بره جلو یهو دیدی علی موند و حوضش. مثلن یادم نمیاد کجا اما توی یکی از نوشته هاش که صحبت به کمونیستای دنباس کشیده بود، احساس میکردی که اونارو چون جایی موضع ضد روسی میگیرن کلن میذاره تو کاتگوری پروغربی. نگاهش به بوروتبا هم تقریبن این بود. حالا خاطرم نیس اینطوری رک گفته بود یا نه اما من برداشتم این بود. این بی انصافیه در حق اون کمونیستا. اونا جدی با کیف و حامیان غربیش جنگیدن. حتی اعتراضشون به رفتار موسکو همچین ناحق نبود. در مورد نقدش به بیانیه هسته ای تدارکم اینو میشه گفت. من اصل حرفشو قبول دارم که این موضع غلطیه که برنامه هسته ای خطرناکه و تهدید جهانه یا ایران توی صورت مساله منطقه س. خداییش این نکاتو خوب میبینه اما نتیجه ای که از بحثش میگیره درست نیست. افراطیه. مثلن فوری واسه همین بیانیه به تدارک گفت جریان پروغربی. تدارکو به حساب یه بیانیه میبره میذاره کنار کمونیسم کارگری. این خیلی غلطه. من هیچ رقمه نمیتونم تدارکو پروغربی بدونم. بلاخره تدارک فقط دو تا بیانیه که نبوده. یه تاریخی داره. باید همه اون تاریخو جلو چشمت بذاری و بعد در مورد حرکتش حتی اگه بنظرت غلطه بنویسی.
یه مثال دیگه حرفیه که درمورد بیانیه تدارک سر قضیه شورشای دی 96 میزد. تدارک خورده احتمالی واسه تبدیل شدن اون شورشا به انقلاب اجتماعی میداد اما گرایلو از اساس موضوعو میزد. من اولش به بیانیه تدارک بیشتر مایل بودم اما هرچی زمان گذشت دیدم این اعتراضا هی دارن بدشکلتر میشن. بعدش بمرور و با ادامه بحثا نظرم به تحلیل گرایلو نزدیکتر شد. اما بازم گرایلو احتمال کوچیکی که تدارک داده بودو نشونه پروغربی بودنش دونست. من میگم حتی اگه این احتمال غلط باشه نمیشه زود نتیجه گرفت صاحب بیانیه پروغربیه. فوقش میشه گفت برآورد طرف غلطه یا خوشبینانه است.
عیبشو میگیم هنرشم بگیم. انحرافو خیلی زود میبینه. یعنی تو نطفه تشخیصش میده. حرفاشم صریح و با اعتماد به نفس میزنه. مورد دیگه اینکه فریم تئوریک خوبی واسه موضعش میسازه. من حرف رفیق بهمنو قبول ندارم که مطالب تئوریکش "اوهام فلسفی و روانکاوانه" است. به اون بحثا واقعن مسلطه و همه شونو حساب شده نوشته. خیلی از تحلیلاش روی اونا سوارن. واسه من بارها پیش اومده وقت خوندن یه مطلب سیاسیش تازه فهمیدم چرا فلان بحث تئوریکو یه سال دو سال قبل توی یه نوشته ش کرده بوده. حالا تا همون حدی که عقلم رسیده و مطلبو فهمیدم. اینش میون چپا کم نظیره.
خلاصه رفقا امیدوارم واقعن با این حرفا چیزی که دنبالشین واسه تون روشن شده باشه.

  Attachments
  1. بهمن شفیق

کوژین، درست میگوئید. رفیق دیگری نیز همین را گفت. حالا که دقیق تر می خوانم به نظرم برداشت شما درست است. من هم موافقم. سؤال بجائی است. ممنون

  Attachments
  1. کوژین

با سلام
خواننده از اقایn.shah-hoseini سوال پرسیده است. ایشان باید جواب بدهند. مواضع شما که روشن است. فکر کنم خواننده توضیحات شاه حسینی را میخواسته که بخواند.
این سوال جالبی بود که خواننده پرسیده و من نیز اگر ایشان توضیحی بدهند در کامنت یا در مقاله، ممنون خواهم شد.
با تشکر

  Attachments
  1. بهمن شفیق

با سلام متقابل به "خواننده"
قبل از هر چیز امیدوارم که تبادل نظرتان با ما ادامه داشته باشد. در این صورت لطف کنید و اسمی را برای خودتان انتخاب کنید و همیشه با همان اسم مکاتبه کنید تا هم با سیر نظراتتان بیشتر آشنا باشیم و هم این که شما را با اسم معینی مخاطب قرار دهیم. این سطح دیگری از رابطه است که امکان بهتری برای تفاهم متقابل فراهم می کند.
در مورد سؤالتان اگر منظور نقد اوهام درازگویانه فلسفی-روانکاوانه مهدی گرایلو است، متأسفانه باید شما را مأیوس کنم. من به هیچ وجه قصد ورود به چنین نقدی از ایشان را ندارم. گرایلو پرودون نیست که به عنوان نظریه پردازی جسور با نو آوری هایش انقلابیون درون جنبش کارگری را به خود جذب کرده باشد. هر وقت وی به چنین موقعیتی دست یافت، آنگاه دست بردن به نقد این اوهام وظیفه هر کمونیستی است. فعلا چنین نیست و مطمئنا بعدا هم چنین نخواهد شد.
اما اگر منظور نقد جهتگیری سیاسی وی است، این جهتگیری چیز جدیدی نیست و دهه هاست که به نام حزب توده به ثبت رسیده است. چیز جدید در این جهتگیری بسته بندی آن است که در آن لاکان و پوستون و امثالهم جای آفاناسیف و ژرژ پولیتسر را گرفته اند.
اما قبلا هم گفته ایم که تدقیق مباحث ما در زمینه تحول درون چپ و تکوین این چپ محور مقاومتی ضروری است و این نیز کاری است که باید صورت بگیرد و در نوشته های بعدی ما به تدریج صورت خواهد گرفت. از جمله در ادامه نوشته حاضر.

  Attachments
  1. خواننده

سلام
من مدتی هست که بحث ها رو پیگیری می کنم. تلاش می کنم که تفاوت ها و شباهت های مواضع رو دقیق تر متوجه بشم.
در همین مورد یک سوال از n.shah-hoseini دارم. توی نوشته هاتون (هم در سایت تدارک و هم در مجله هفته) چند جا به صورت گذرا اشاره کردین که انتقاداتی به نظرات گرایلو دارین اما این انتقادات رو توضیح ندادین. اگر ممکنه مشخص تر نقدتون به نظرات گرایلو رو توضیح بدید.
متشکرم

  Attachments
  1. سعيد چريک

رفيق شفيق؛ الان يه اصطلاحي سر زبونها افتاده که به طعنه به تدارک ميگن "بهمن گرايلو"؛ يه کامنت ديگه هم نوشتم که نميدونم چرا حذف شد؛ اين فضايه که هست، به هر حال گفتم که در جريان باشين..

  Attachments
  1. بهمن شفیق

به بهمن ت و شاه حسینی
قبل از هر چیز تأکید بر یک نکته را لازم می دانم. هر دوی شما در مورد انتشار مقالات توسط یک نویسنده با تغییر مداوم نام سخن گفته اید. اصل موضوع کاملا مورد تأئید ما نیز هست. با این حال باید بگویم که ما از مصداق ماجرا چیزی نمی دانیم. ما نمی دانیم که اسامی پویان صادقی و بهزاد کاشفی و وحید اسدی حقیقتا اسامی متعدد یک نفرند یا نه. به نظر میرسد که این سبک کار بغایت نادرست به بیش از یک نفر تعلق داشته باشد. در برخی از مقالاتی که با همان ادبیات مشابه نوشته شده اند مواضع متفاوتی را می شد دید که حکایت از این دارند که بیش از یک نویسنده پشت آنها قرار دارد. یا به عبارتی، بیش از یک نفر با آن روش کار می کنند. این برداشت ماست. ممکن است اشتباه بکنیم. اما در هر صورت حتی اگر بیش از یک نفر با این رویه کار می کنند، می توان تا این حد مطمئن بود که این رویه کاری جمع معینی است که لااقل با مباحث یکدیگر آشنائی کامل دارند و ظرایف بحثهای همدیگر را می شناسند. این تأسف آور است که چنین فرد یا افرادی اینچنین فضای مباحثات را غبار آلود می کنند. در این باره در نوشته بعدی خودم توضیحات بیشتری خواهم داد. اما همینقدر لازم می دانم تأکید کنم که اطلاعات ما به اندازه ای نیست که فرد خاصی را بتوانیم مقصر این وضع قلمداد کنیم. اگر شما اطلاعات دقیق تری می توانید در اختیار ما بگذارید، لطف کنید و این را از طریق ایمیل به ما اطلاع دهید. با تشکر پیشاپیش.
بهمن ت، درباره تداعی شدن ما با چپ محور مقاومتی چندان نگران نباشید. رفیق وحید صمدی درست میگوید. ابهامی در کار نیست. اینجا پروپاگاند معینی برای بی اعتبار کردن یک خط کمونیستی در جریان است. این پروپاگاند از جانب پروغربی هاست. اما سوی دیگر قضیه هم هست. محور مقاومتی ها هم دقیقا مشابه همین پروپاگاند را در مورد ما به کار گرفته و میگیرند. اما در جهت معکوس. از نظر آنها ما هم پرو غربی هستیم. اینجا استدلال فایده ای ندارد. همچنان که همه استدلالات ذره ای هم در این تصویر خللی وارد نکرد که دولت سوریه درست در لحظات پیروز شدن بر جانوران اسلامی از سلاح شیمیائی استفاده می کند و یا پوتین شخصا دستور مسموم کردن اسکریپال ها با گاز شیمیائی نویچوک را صادر کرد و یا با صد هزار دلار تبلیغ در فیس بوک مانع از ریاست جمهوری هیلاری شد. همۀ اینها دروغهائی اند که شب و روز در کلان رسانه ها جاری اند و همین دروغها هم حقیقتا ذهنیت عامۀ مردم مخاطبشان را شکل می دهند. در اروپای غربی اکثریت مردم بر این نظرند که آمریکا نیروی اصلی شکست دهنده نازیسم هیتلری بود. نه بیست میلیون کشته شوروی و نه این واقعیت عیان که استخوانبندی ارتش آلمان در جبهه شرقی در هم شکست و نه حتی واقعیت غیر قابل انکار تاریخی فتح برلین توسط ارتش سرخ نتوانستند مانع از آن شوند که موج شستشوی مغزی غرب با انبوه فیلمهای هالیوودی آرتیستهائی که یک تنه لشگرهای آلمانی را شکست می دادند تصویر وارونه اش را جا بیندازد.
در مورد مشخص خود ما دو مثال: در سال 1998 و در اوج جریان اصلاحات ما تحلیل کردیم که آن جنبش منحصر به یک تغییر فرمال در آرایش درون رژیم نیست بلکه جریانی اجتماعی برخاسته از دل بورژوازی است که به تغییر رابطه دولت و جامعه خواهد انجامید و حیات جمهوری اسلامی را تداوم خواهد بخشید. ما گفتیم که نمی توان به نقد ضد رژیمی اکتفا کرد بلکه این مناسبات بورژوائی است که باید مورد نقد قرار بگیرند و این کاری است به مراتب عظیم تر. برای لیدر فقید کمونیسم کارگری که آن زمان بر سر زمان سرنگونی شرط بندی می کرد و قرار بود یک سال بعد جشن پیروزی اش را در تهران جشن بگیرد، موضوع جای بحث نداشت. صاف و ساده به جای مباحثه مستدل اعلام کردند بهمن شفیق دو خردادی است.
مثال دوم را از همین اواخر میزنم. در آستانه انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری ما برای اولین بار در مورد دوگانه تحریم و مشارکت در انتخابات بحث کردیم و آن دو سیاست را به مثابه دو روی یک سکه به نقد کشیدیم و به جای آن از سیاست امتناع سخن گفتیم. حیرت انگیز بود وقتی که دیدیم که میگویند بهمن شفیق گفته که باید به روحانی رأی داد.
از طرف مقابل، یعنی از محور مقاومتی ها هم می شود مثالهائی را آورد. به هر رو، مسألۀ اصلی این است که در چنین مواردی فقط قدرت آتش توپخانه طرفین است که سرنوشت یک جدال را تعیین می کند و نه قدرت استدلال. البته استدلال باید قوی باشد و ما تردیدی در صحت و قدرت استدلالات خود نداریم. اما نمی توان به تنهائی با قدرت این استدلالات به مقابله با جریاناتی پرداخت که از امکانات مالی و لجیستیکی و رسانه ای به مراتب بیشتری برخوردارند. برای مقابله لازم است که نیروی بیشتری به میدان بیاید.
و سرانجام به بهمن ت و شاه حسینی در مورد رابطه ما با چپ محور مقاومتی. عجیب است که...

به بهمن ت و شاه حسینی
قبل از هر چیز تأکید بر یک نکته را لازم می دانم. هر دوی شما در مورد انتشار مقالات توسط یک نویسنده با تغییر مداوم نام سخن گفته اید. اصل موضوع کاملا مورد تأئید ما نیز هست. با این حال باید بگویم که ما از مصداق ماجرا چیزی نمی دانیم. ما نمی دانیم که اسامی پویان صادقی و بهزاد کاشفی و وحید اسدی حقیقتا اسامی متعدد یک نفرند یا نه. به نظر میرسد که این سبک کار بغایت نادرست به بیش از یک نفر تعلق داشته باشد. در برخی از مقالاتی که با همان ادبیات مشابه نوشته شده اند مواضع متفاوتی را می شد دید که حکایت از این دارند که بیش از یک نویسنده پشت آنها قرار دارد. یا به عبارتی، بیش از یک نفر با آن روش کار می کنند. این برداشت ماست. ممکن است اشتباه بکنیم. اما در هر صورت حتی اگر بیش از یک نفر با این رویه کار می کنند، می توان تا این حد مطمئن بود که این رویه کاری جمع معینی است که لااقل با مباحث یکدیگر آشنائی کامل دارند و ظرایف بحثهای همدیگر را می شناسند. این تأسف آور است که چنین فرد یا افرادی اینچنین فضای مباحثات را غبار آلود می کنند. در این باره در نوشته بعدی خودم توضیحات بیشتری خواهم داد. اما همینقدر لازم می دانم تأکید کنم که اطلاعات ما به اندازه ای نیست که فرد خاصی را بتوانیم مقصر این وضع قلمداد کنیم. اگر شما اطلاعات دقیق تری می توانید در اختیار ما بگذارید، لطف کنید و این را از طریق ایمیل به ما اطلاع دهید. با تشکر پیشاپیش.
بهمن ت، درباره تداعی شدن ما با چپ محور مقاومتی چندان نگران نباشید. رفیق وحید صمدی درست میگوید. ابهامی در کار نیست. اینجا پروپاگاند معینی برای بی اعتبار کردن یک خط کمونیستی در جریان است. این پروپاگاند از جانب پروغربی هاست. اما سوی دیگر قضیه هم هست. محور مقاومتی ها هم دقیقا مشابه همین پروپاگاند را در مورد ما به کار گرفته و میگیرند. اما در جهت معکوس. از نظر آنها ما هم پرو غربی هستیم. اینجا استدلال فایده ای ندارد. همچنان که همه استدلالات ذره ای هم در این تصویر خللی وارد نکرد که دولت سوریه درست در لحظات پیروز شدن بر جانوران اسلامی از سلاح شیمیائی استفاده می کند و یا پوتین شخصا دستور مسموم کردن اسکریپال ها با گاز شیمیائی نویچوک را صادر کرد و یا با صد هزار دلار تبلیغ در فیس بوک مانع از ریاست جمهوری هیلاری شد. همۀ اینها دروغهائی اند که شب و روز در کلان رسانه ها جاری اند و همین دروغها هم حقیقتا ذهنیت عامۀ مردم مخاطبشان را شکل می دهند. در اروپای غربی اکثریت مردم بر این نظرند که آمریکا نیروی اصلی شکست دهنده نازیسم هیتلری بود. نه بیست میلیون کشته شوروی و نه این واقعیت عیان که استخوانبندی ارتش آلمان در جبهه شرقی در هم شکست و نه حتی واقعیت غیر قابل انکار تاریخی فتح برلین توسط ارتش سرخ نتوانستند مانع از آن شوند که موج شستشوی مغزی غرب با انبوه فیلمهای هالیوودی آرتیستهائی که یک تنه لشگرهای آلمانی را شکست می دادند تصویر وارونه اش را جا بیندازد.
در مورد مشخص خود ما دو مثال: در سال 1998 و در اوج جریان اصلاحات ما تحلیل کردیم که آن جنبش منحصر به یک تغییر فرمال در آرایش درون رژیم نیست بلکه جریانی اجتماعی برخاسته از دل بورژوازی است که به تغییر رابطه دولت و جامعه خواهد انجامید و حیات جمهوری اسلامی را تداوم خواهد بخشید. ما گفتیم که نمی توان به نقد ضد رژیمی اکتفا کرد بلکه این مناسبات بورژوائی است که باید مورد نقد قرار بگیرند و این کاری است به مراتب عظیم تر. برای لیدر فقید کمونیسم کارگری که آن زمان بر سر زمان سرنگونی شرط بندی می کرد و قرار بود یک سال بعد جشن پیروزی اش را در تهران جشن بگیرد، موضوع جای بحث نداشت. صاف و ساده به جای مباحثه مستدل اعلام کردند بهمن شفیق دو خردادی است.
مثال دوم را از همین اواخر میزنم. در آستانه انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری ما برای اولین بار در مورد دوگانه تحریم و مشارکت در انتخابات بحث کردیم و آن دو سیاست را به مثابه دو روی یک سکه به نقد کشیدیم و به جای آن از سیاست امتناع سخن گفتیم. حیرت انگیز بود وقتی که دیدیم که میگویند بهمن شفیق گفته که باید به روحانی رأی داد.
از طرف مقابل، یعنی از محور مقاومتی ها هم می شود مثالهائی را آورد. به هر رو، مسألۀ اصلی این است که در چنین مواردی فقط قدرت آتش توپخانه طرفین است که سرنوشت یک جدال را تعیین می کند و نه قدرت استدلال. البته استدلال باید قوی باشد و ما تردیدی در صحت و قدرت استدلالات خود نداریم. اما نمی توان به تنهائی با قدرت این استدلالات به مقابله با جریاناتی پرداخت که از امکانات مالی و لجیستیکی و رسانه ای به مراتب بیشتری برخوردارند. برای مقابله لازم است که نیروی بیشتری به میدان بیاید.
و سرانجام به بهمن ت و شاه حسینی در مورد رابطه ما با چپ محور مقاومتی. عجیب است که هر دو رفقا خواستار آن هستید که ما باید این رابطه را روشن تر کنیم. گو این که از دو سوی مختلف. رفقای عزیز، نقطۀ عزیمت شما اشتباه است. لحظه ای که تدارک کمونیستی بخواهد به صرافت روشن شدن مرزبندی اش با چپ محور مقاومتی یا پرو غربی بپردازد، لحظه ای است که می توان آن را آغاز پایان کار تدارک کمونیستی دانست. نه رفقا، این آنها هستند که باید روشن کنند چرا مبارزه برای آموزش رایگان و ممنوعیت مدارس خصوصی، بهداشت رایگان و ممنوعیت پزشکی خصوصی، سی ساعت کار هفتگی با حفظ کلیه مزایا و و و را تابع مبارزه برای آزادیهای جنسی و یا مبارزه برای تقویت محور مقاومت می کنند. اختلاف ما با آن جریانات پایه ای تر از آن است که ما نیازی به مرزبندی با آنان داشته باشیم. تبیین دقیق تر این جریانات البته لازم است. به ویژه چپ محور مقاومتی که پدیده ای است نسبتا نوظهور. اما نیازی به مرزبندی با آنان نیست. اگر چنین به نظر شما نمی رسد، باز هم این نتیجۀ همان واقعیت ناگوار توازن نیروهاست.
البته روشن است که کار زیادی برای شفافیت هر چه بیشتر در سیاست کمونیستی لازم است. این اما نه از دل مرزبندی با دو سوی چپ، بلکه از دل نقد نظم مسلط معاصر بر میخیزد.
موفق باشید

Read More
  Attachments
  1. n.shah-hoseini

سلام به همگی. من حرف رفقا صمدی و شفیق رو درک میکنم. اما بعد خوندن کامنت بهمن ت یه نکته رو نتونستم نگفته بذارم. به نظر من این حرف که فردای نبودن این رژیم مردم در باره فلان آخوند چی فکر میکنن و به حرف کی گوش میدن دلیل خوبی برای تعیین خط و ربط یه جریان نیست. مسئله این آخونده نیستا، کلی دارم حرف میزنم. گیرم مردم فردا در مورد مارکس هم بد فکر کنن. نمیشه که ما ازش حرف نزنیم چون به قول بهمن ت مردم در مقام قضاوت هستن و چیرو به چی ترجیح میدن. این یه جورایی زیادی اپوزیسیون بازی درآوردنه. چون همه با فلانی مخالفن ما هم مخالف بشیم. در همین رابطه فکر میکنم یه کاسه کردن جریانای پروغرب و مقاومت غلطه. یعنی نباید همونجوری مقاومتو خطرناک بدونیم که پروغربیها رو. با اینکه گرایلو روی مقاومت یه حساب استراتژیک میکنه که من هنوز در این مورد قطعیت ندارم، اما به لحاظ تاکتیکی هم که شده گمون میکنم یه طورایی حرفش درسته و نباید این دو تا رو در یه سطح گذاشت. جریانای پروغربی تهدید اصلی هستن و در این شرایط اشتباهه که به پیشنهاد بهمن ت کسی بخاد واسه فحش نخوردن از فواد یا "قضاوت مردم"، دوز ضد مقاومتیشو زیاد کنه. رفقای تدارک! یه نکته توی بحثای بهمن ت هست که ریشه تو واقعیت داره، هرچند خودش نتیجه غلط ازش میگیره. من نمیگم بحثای شما به قول رفیق صمدی "مبهمه"، اما وقتی بهمن ت ازتون میخاد که مرزتونو با مقاومت محکم کنین یا وقتی میگه بیرون دارن شما رو توی این مجموعه قرار میدن یه دلیلی داره. اتفاقن خداییشو بگم من بدم نمیاد خاله زنکای فیس بوک و تلگرام شما رو به چپای مقاومتی نزدیکتر بدونن تا به آشغالایی مث فواد و دار و دستش. میدونم خودتون با این مشکل دارین خصوصن که با گرایلو هم دعوا زیاد داشتین. اما اگه این حرفو اینور و اونور در مورد شما میزنن به خاطر بعضی از مواضع درستتونه که مال قبل این دعواهاس. حالا گیرم با بعضی از انتقادای گرایلو به جاهایی از کار شما موافق باشم (اما نه با لحن تندش). بهمن ت هم داره تلویحن از همین مواضعتون گلایه میکنه، مث اوکراین و سوریه. من صمیمانه ازتون میخام اینو با پر رنگ کردن یه جنبه ضد مقاومتی عوض نکنین. آره وقت داره میگذره. شاید توی کوتاه مدت به نفع فواد و ضد آخوند لبنانی بگذره. همونطور که ضد مارکس میگذره. اما شاید به جای اینکه هول بشیم باید از این جو یه فاصله معقولی داشته باشیم و سیل وقایع و عقاید بی هوا مارو با خودش نبره. آخرشم خوندن همین مباحثات کامنتی بیشتر از خیلی از مقاله های اینترنتی برای مخاطبایی مث من ارزشمنده.
ضمنن اینم نشد که نگم. پس لطفن شمام بذارین ملت بخونن. من با بحث بهمن ت اصولن مخالفم اما یه چیز خوب تو کامنتش بود و اونم این بود که به این واسطه فهمیدم پویان صادقی بازم با یه اسم جدید (وحید اسدی) سر و کله ش پیدا شده. خبر کار تازه شو تا قبل این کامنتا نداشتم. البته حرف بهمن ت رو اصلن قبول ندارم که این طرف داره تحت تاثیر گرایلو میشه. مث همیشه این حرفاش فقط ادا و اطواره. ادای این و اونو در آوردنه. حواستون باشه فردام ممکنه کلمات شفیق یا صمدی رو کپی کنه. یه وقت فوری نتیجه نگیرین که رفته تحت تاثیر تدارک. اما این جاعل هم کفر آدمو در میاره هم خنده آدمو. بگذریم از اینکه بازم هرچی نوشته تقلید و اداست یا به قول بهمن ت تکرار کلمه های گرایلوئه، چون نکته جالبتر این دفعه ش اسم جدیدشه: «وحید» رو از وحید صمدی برداشته و «اسدی» رو از امیر اسدی! این بابا یه ماشین تولید اسمه که نرم افزارشم هی داره آپ دیت میشه و ابتکارات جدید روش نصب میشه. صبر کنین تا بعدن مقاله هایی با اسم بهمن پایور یا نوید شفیق هم بخونین که توش به خودتونم فحش داده شده.

  Attachments
  1. وحید صمدی

سلام خدمت رفقا بهمن ت و آراد
باز هم دم این فواد عبدالهی گرم که چندتا دری وری بار تدارک کرد، تا رفقایی مثل شما را نگران کند. ای کاش یکی دو تا یاوه گوی دیگر هم اراجیفی بار تدارک بکنند، شاید رفقای دیگری هم از موضع ناظر خارج شوند و نه به کم کاری ما بلکه به ضرورت تقویت تدارک کمونیستی پی ببرند. رفیق بهمن ت، مواضع تدارک کمونیستی مبهم نیست؛ هنوز بیانیه "به سوی انقلاب اجتماعی یا به ورطۀ جنگ داخلی؟ بیانیه در رابطه با عروج جنبش نوین اعتراضی توده های زحمتکشان" در صدر سایت قرار دارد و یادداشت ها و مقالات بعدی هم به وضوح موضع ما را بیان می کنند. مشکل ما در حال حاضر نه ابهام زدایی از موضع، بلکه میزان نیرویی است که می توانیم وارد میدان کنیم. این گوی و این میدان!

در ثانی مسئله اساسا این نیست که فردا مردم برای ما چقدراعتبار قائل خواهند شد. مسئله اساسی این است که ما امروز برای سازمان دهی کمونیستی طبقه امان چقدر نیرو می توانیم بسیج کنیم. این مسئولیت تاریخی ما در این شرایط بحرانی است. مسئله ای که نه تنها دغدغه چپ محور مقاومت و اپوزیسیون و چپ پرو و حتی مزدور غرب نیست بلکه مایه نگرانی آن هاست.
پست چی همیشه دوبار زنگ نمی زند. پس باز هم این گوی و این میدان

  Attachments
  1. بهمن ت

رفیق بهمن شفیق. من با نظرتان در مورد توصیه آراد موافقم و فکر می کنم دهن به دهن شدن با این افراد هیچ فایده ای ندارد. اما حقیقتش نکته دیگری ذهنم را مشغول کرده که بیربط به موضوعی که آراد طرح کرد نیست. برخلاف تصور رفیق آراد فکر می کنم به جای اینکه به فحاشی امثال فواد عبدالهی واکنش نشان بدهید لازم است هر چه فوریتر و قطعیتر با چپ محور مقاومتی مرزبندی روشنتری داشته باشید. متاسفانه مدتی است از اینجا و آنجا زیاد می شنویم که تدارک را در چپ محور مقاومتی می گذارند. مخصوصا یک عده می گویند این موضع تدارک نتیجه حملات گرایلو بود. لازم شد فاکت می دهم. این فقط حرف عبدالهی نیست. به متن او هم اگر دقت کنید سعی شده این تصویر جا بیافتد که بحث تدارک و گرایلو یکی است و دعوا فقط سر جزئیات است. رفقا نباید این تصویر بیشتر از این عمومیت پیدا کند. این یک نگرانی واقعی است. تدارک در این زمینه خیلی غفلت کرده است و همین غفلت باعث سو استفاده امثال عبدالهی شده است. پیشنهاد رفیق آراد فارغ از اینکه چقدر وقت و توان از شما یا هوادارانتان تلف کند نتیجه منفیتری هم دارد که ناخواسته در نقشه کسی مثل عبدالهی برای بدنام کردن خودتان افتاده اید یعنی به طور ضمنی تایید کردید که او و امثالهم را بیشتر از گرایلو خطرناک می دانید.
گاهی افرادی که قرص و محکم نیستند و حرفی از خودشان ندارند ممکن است تحت تاثیر مباحث یا مثلا قلم عجیب و غریب و طرز نوشتن گرایلو یا هر آدم دیگر سحر شوند و کلماتش را طوطیوار تکرار کنند. این هیچوقت غیر محتمل نیست. محض مثال همین الان یکی از تخم و ترکه پویان صادقی و بهزاد کاشفی متنی جلفتر از همیشه در نقد حزب چپ فداییان نوشته و در یک متن 10صفحه ای 10 بار کلمه «نام عام» آورده، «موقف» آورده. (این حزب هر آشغالی است بماند) قلم این فرد طبق معمول تابلو است. قلم همان چرندنویسی که چند ماه قبل به تدارک اراجیف می بست و شما در جوابش متنی نوشتید که اکنون در پایین صفحه اصلی سایت است (این کفش به پای شما زیادی بزرگ است). آن زمان لااقل یک موضعی هرقدر آبکی علیه گرایلو داشتند اما امروز هر کس بخواند متوجه می شود که نقطه به نقطه مقاله اش کلمه به کلمه تحت تاثیر گرایلو است. غرضم این است که موارد مشابه این زیاد است و این تصور «به طور کلی» دارد شایع می شود که مخالفان قبلی گرایلو یکی یکی دارند زیر ضرب او به سمت حزب الله و بشار اسد و روسیه عقب می نشینند. حرجی بر این ضعیف النفسها نیست اما نمی دانم چه قدر خبر دارید که در این میانه شما را هم در این موج و در ردیف این افراد قرار داده اند.
در کمال تاسف کم کاری شما (تدارک) در این زمینه در مرزبندی دقیق با محور مقاومت و گاهی شکل ظاهری بعضی از نوشته هایتان در مورد سوریه و روسیه باعث شده حقیقتا به نا حق شما را هم دارند بخشی از همین موج تواب مقاومتی قرار می دهند. البته من از تفاوتهای شما مطمئنم اما تصویر عمومی این قدر روشن نیست. عبدالهی و حزبش موجودات بی ارزشی هستند. در این شکی نیست. اما اگر روزی مردم در مقام قضاوت باشند می گویند او هر چه هست یک اخوند لبنانی را بر اعتراضات مردم بدبخت و جان به لب ایران ترجیح نمی دهد. فردا که خبری از این رژیم نباشد (و به نظر می رسد که این فردا خیلی نزدیک است) این مردم مطمئنا به همین عبدالهی بی خاصیت بیشتر اعتبار می دهند تا کسی که اسمش با مقاومت در رفته باشد. به عنوان یک دوستدار می گویم حیف است این بلا سر تدارک بیاید. وقت دارد از دست می رود و احتراما امیدوارم به این موضوع به طور جدی فکر کنید.

  Attachments
  1. بهمن شفیق

رفیق عزیز آراد،
با سلام متقابل و تشکر. تا جائی که به من بر میگردد من مطلب مزبور را نخوانده ام و فرصت مطالعۀ آن را نیز نخواهم داشت. پاسخگوئی به چنین مطالبی به نظرم دغدغۀ اصلی ما نیست و نباید باشد. ممکن است رفقای دیگر به مطلب مزبور برخورد کنند. اما به هر صورت چه من و چه رفقای دیگر تدارک بیش از آن درگیر موضوعات دیگری هستیم که توان محدودمان را صرف پرداختن به آنها می کنیم. مجادلۀ مورد نظر شما اساسا تغییری در توازن نیروها به وجود نمی آورد. قبل از هر چیز به این دلیل ساده که مخاطبین نویسنده آن مطلب و مخاطبین ما اساسا متفاوتند. این تفکیک سالها پیش شکل گرفت و در جریان تحولات چند سال اخیر تشدید نیز شده است.
تا جائی که به نویسنده مزبور مربوط است، وی قبلا نیز نوشته ای در "نقد" ما داشت و تصور میکنم در مطلب جدید هم همان روش را ادامه داده باشد. تفاوت او با سایر اعضاء خانوادۀ مقدس کمونیسم کارگری در این است که وی تلاش میکند فحاشی خود را در بسته بندی استدلالی عرضه کند. این یک تناقض در خود اوست و در عمل ترک توصیه اکید لیدر مرحوم کمونیسم کارگری است که در همان سال 1998 مباحثۀ استدلالی با ما را ممنوع اعلام کرده و به جای آن تخریب شخصیت ما را تجویز نموده بود. حقیقتا نیز سایر اعضای محترم این شجره طیبه همان مشی را در پیش گرفته اند. یا در مقابل مباحث ما سکوت می کنند و یا اگر هم سخنی بر زبان می آورند فحاشی و توهین و تحریف آشکار است. روش نویسنده مورد نظر شما متفاوت با آن رویه است و عملا به زیان آنان تمام می شود. به نظرم نویسنده یا خود درگیر تناقضاتی است که از مباحث ما ناشی می شوند و یا با کسانی روبرست که وی را با مباحث ما به چالش می کشند. از همین روست که تلاش میکند "مستدل" توهین کند. او خواننده را به زمین استدلال می برد و در این زمین هر خواننده ای که بخواهد کمی جدی تر در موضوع تعمیق کند، بیشتر به بی پایگی استدلالات این خانواده و حقانیت استدلالات ما پی خواهد برد. علاوه بر این چنین برخوردهائی نزد کسانی مثل خود شما هم واکنشی بر علیه نویسنده و خط و خطوط وی را برخواهد انگیخت. کما این که به شکرانه همان نوشته است که از جانبداری شما از مباحث خودمان مطلع شده ایم. شاید بدون آن نوشته شما هنوز هم دو سالی صبر می کردید تا به نحوی این جانبداری را بیان کنید.
و بالاخره در ادامه همین نکته آخر تأکید دوباره بر این مهم است که مشکل اصلی ما چنین جریاناتی نیستند. مشکل اصلی ما توان محدود خود ماست. انبوهی از مباحث و کارها در مقابل ماست که در بهترین حالت تنها به گوشۀ مختصری از آنها می توانیم برسیم. یک راه حل این مشکل در سازمان دادن بهتر به کار خود ما و در غلبه بر موانع روزمره ای است که در مقابل ما قرار دارد. شاید در این زمینه بتوانیم کمی بهتر کار کنیم. اما راه حل اصلی این مشکل در فعال شدن توان نهفته خط ماست. به نظر من توان نهفته کمونیسم معاصر به مراتب بیش از آن چیزی است که در سایت تدارک منعکس می شود. ارزیابی ما این است که رفقای خیلی بیشتری از تحریریه سایت در نقد پایه ای ما به نظم معاصر شریکند اما از بیان علنی این توافق پایه ای و تلاش عملی برای تقویت خطی که متعلق به خود می دانند خودداری می کنند. این محافظه کاری می تواند دلایل متعددی داشته باشد. اما در هر صورت راه حل آن راهی ساده و عملی است. به قول انگلس "اثبات وجود پودینگ در خوردن آن است". به همین سادگی. و به همین سادگی هم می توان آستین بالا زد و به تقویت این سنگر کوچک اما مستحکم پرداخت. از نوشتن کامنت در سایت تا ارسال گزارش و مطلب. این چیزی است که فحاشان و تهمت زنان را عقب خواهد راند و نه لحن تهاجمی ما. در جهان سیاست نیز توازن نیروها تعیین کننده است و نه صرف قدرت استدلال و بیان.
موفق باشید

  Attachments
  1. آراد

سلام به بهمن شفیق و بقیه رفقا
اخیرا فواد عبداللهی به بهانه اختلافات شما و گرایلو یک متنی نوشته مملو از توهین و نسبت دادن باطل به شما. نکته اینکه با گرایلو خیلی با احتیاط برخورد کرده طوری که آدم احساس می کنه از حمله کردن به او می ترسه انگار نمی خواهد گرایلو را تحریک کنه که این دفعه بره سروقت آنها. اما دهن بی چاک و بستش را باز کرده و به شما حسابی چرند گفته. فکر می کنم نباید در مقابل این جور حرکات بی تفاوت بنشینید. یک جواب درست و حسابی به این پسرک و بالادستی هایش لازم نیست؟ نباید حالت تهاجمی و مدعی داشته باشید تا دیگران در برخورد با شما هم احتیاط کنند؟ اینها اصلا در حدی نیستند که بخواهند مباحث شما را بخوانند و بفهمند و مثلا "نقد" کنند، چه برسه به اینکه توهین و تمسخر کنند. توصیه هوادارانه این است که در این زمینه کوتاهی نکنید.

  Attachments
  1. بهمن شفیق

به مهدی: با تشکر متقابل.
در مورد بازتاب تحولات جهانی در چپ ایران ما قبلا در مطالب متعددی به آن پرداخته ایم. به طور نمونه می توانید به اسناد کنفرانس مؤسس تدارک کمونیستی مراجعه کنید. مورد مشخص بحث منصور حکمت در زمینه "مرکز سیاست" یا عناوین دیگری از قبیل "قسمت گود استخر. سیاست" و غیره هم در مطالب و گفتارهای متعدد مربوط به حزب کمونیست کارگر این مباحث قبلا نیز مورد نقد قرار گرفته اند و در سایتهای تدارک و امید قابل دسترسی اند. از جمله در گفتارهای "دهه از دست رفته". مسألۀ اساسی این است که درک تحولات ایدئولوژیک و سیاسی در ایران چهار دهه اخیر به طور کلی و در چپ به طور ویژه بدون درک زمینه های جهانی این مباحث درکی ناقص و نادرست خواهد بود. بحث "مرکز سیاست" منصور حکمت در دوران اوج تجدید سازمان ایدئولوژیک بورژوازی جهانی در زمینه حکومت ورزی به میان کشیده شد. این دوران کلینتون در آمریکا و تونی بلر در انگلستان و شرودر در آلمان بود. دورانی که در همۀ کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری بحث لزوم عطف به "مرکز جامعه" در احزاب بورژوائی به محور اصلی سیاست ورزی تبدیل می شد. این دورانی بود که سوسیال دمکراسی جهانی (در اشکال مختلف آن) قالبهای سنتی ایدئولوژیک را ترک می کرد که در آن مفاهیم برخاسته از مبارزات طبقاتی آغاز قرن بیستم و انقلاب اکتبر نقش تعیین کننده ایفا می کردند. همۀ این احزاب تا پیش از این دوران در تلاش تبیین هویت خویش به عنوان احزاب مدافع منافع کارگران بودند. در این دوران بود که چهارچوب ایدئولوژیک کارگری - که البته پوسته ای بیش نبود – کنار گذاشته شد و جای خود را به موضوعات و مسائل "مرکزی" سیاست داد. موضوعات و مسائلی که بیش از هر چیز بازتاب سلطۀ مطلق بورژوازی و معطوف به تجدید سازمان ساختارهای دولت در تناسب با آن بودند. مسألۀ عمومی سیاست دیگر نه امر طبقاتی، بلکه تعمیق و تعمیم دمکراسی و آزادیهای فردی بود. بر متن چنین تحولی بود که موضوعاتی از قبیل حق برابر برای ازدواج همجنسگرایان و تأمین امکانات برابر بالا رفتن از نردبان ترقی درون بورژوازی برای اقلیتها و اقشار مورد تبعیض به موضوعات مرکزی سیاست بدل گردیدند و به عنوان مسائل مربوط به کل جامعه معرفی شدند. همین جهتگیری در چپ ایران نیز بازتاب داشت و فرمولبندی حکمت از "مرکز سیاست" بسته بندی مورد پسندی برای انجام این چرخش ایدئولوژیک در چپ بود.
اما فقط تحولات درونی چپ بازتاب تحولات جهانی نبود. جامعۀ مدنی خاتمی هم دقیقا در دورانی طرح می شد که بحث حکومت ورزی در سطح جهانی به سمت مشارکت جامعۀ مدنی در دستگاه دولت سوق می یافت و به عنوان دکترین رسمی در سازمان ملل هم مورد بحث قرار می گرفت. ان جی او ها محصول همین مباحث بودند. به همین ترتیب بحثهائی از قبیل ارجاع عقب ماندگی ایران به وجه تولید آسیائی و استبداد آسیائی برخاسته از آن (از قبیل همایون کاتوزیان و کاظم علمداری و کپی بازاری آنان صادق زیبا کلام) نیز بر همین متن صورت می گرفت و این نیز بازتاب تحولی ایدئولوژیک در سطح جهانی بود که قرار بود زمینه ساز تعرض وسیع لیبرالیسم غرب عاری از عوارض استبداد آسیائی به شرق درگیر اقتدارگرائی و استبداد آسیائی باشد. پوستۀ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی مانع از دیدن این روندهای جهانی می شد اما در خود همان جمهوری اسلامی هم سردار محمد باقر قالیباف در انتخابات سال 84 کمپین انتخاباتی اش را با الگوبرداری از کمپین تونی بلر سازماندهی کرده بود.
به این مباحث البته باید گسترده پرداخت. امیدوارم در حد یک مباحثۀ کامنتی کافی باشد.
اصطلاح پاکس آمریکن اصطلاحی است که از بعد از جنگ جهانی دوم در ادبیات سیاسی نظریه پردازان غربی ظاهر شد و نخست به نظم تحت سلطۀ آمریکا در مقابل اردوگاه رقیب اشاره داشت. پاکس آمریکن یا پاکس آمریکانا به معنای صلح آمریکائی است. در این نظریه تکامل صلح آمیز نیمکرۀ غربی تحت سلطۀ آمریکا به عنوان نظم مقبول بین المللی به میان کشیده می شد. اما به ویژه بعد از فروپاشی اردوگاه شوروی بود که این اصطلاح بیشتر به کار گرفته شد و این بار نه فقط نیمکرۀ غربی بلکه کل جهان را مد نظر داشت. وعدۀ صلح در سرتاسر جهان زیر چتر آمریکا. و البته باید برای تحقق چنین صلحی نخست کشورهای سرکش را به زیر این چتر کشاند. یعنی که نخست باید آنها را فتح کرد و این هم کمی چاشنی جنگ لازم دارد. نمونۀ عراق و یوگسلاوی و غیره.
خود این اصطلاح به دوره ای از تاریخ امپراطوری روم ارجاع دارد و برای اولین بار "پاکس رومانا" برای توصیف چنین وضعیتی به کار رفته بود. امپراطوری روم در این دوران که بیش از دو قرن به درازا کشید بیشترین فتوحات را داشت و بر بیش از یک سوم جمعیت جهان آن زمان حکم می راند. روشن است که بین تمام مناطق تحت سلطۀ روم نیز "صلح" برقرار بود. پاکس آمریکن وعده ای برای تکرار آن...

به مهدی: با تشکر متقابل.
در مورد بازتاب تحولات جهانی در چپ ایران ما قبلا در مطالب متعددی به آن پرداخته ایم. به طور نمونه می توانید به اسناد کنفرانس مؤسس تدارک کمونیستی مراجعه کنید. مورد مشخص بحث منصور حکمت در زمینه "مرکز سیاست" یا عناوین دیگری از قبیل "قسمت گود استخر. سیاست" و غیره هم در مطالب و گفتارهای متعدد مربوط به حزب کمونیست کارگر این مباحث قبلا نیز مورد نقد قرار گرفته اند و در سایتهای تدارک و امید قابل دسترسی اند. از جمله در گفتارهای "دهه از دست رفته". مسألۀ اساسی این است که درک تحولات ایدئولوژیک و سیاسی در ایران چهار دهه اخیر به طور کلی و در چپ به طور ویژه بدون درک زمینه های جهانی این مباحث درکی ناقص و نادرست خواهد بود. بحث "مرکز سیاست" منصور حکمت در دوران اوج تجدید سازمان ایدئولوژیک بورژوازی جهانی در زمینه حکومت ورزی به میان کشیده شد. این دوران کلینتون در آمریکا و تونی بلر در انگلستان و شرودر در آلمان بود. دورانی که در همۀ کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری بحث لزوم عطف به "مرکز جامعه" در احزاب بورژوائی به محور اصلی سیاست ورزی تبدیل می شد. این دورانی بود که سوسیال دمکراسی جهانی (در اشکال مختلف آن) قالبهای سنتی ایدئولوژیک را ترک می کرد که در آن مفاهیم برخاسته از مبارزات طبقاتی آغاز قرن بیستم و انقلاب اکتبر نقش تعیین کننده ایفا می کردند. همۀ این احزاب تا پیش از این دوران در تلاش تبیین هویت خویش به عنوان احزاب مدافع منافع کارگران بودند. در این دوران بود که چهارچوب ایدئولوژیک کارگری - که البته پوسته ای بیش نبود – کنار گذاشته شد و جای خود را به موضوعات و مسائل "مرکزی" سیاست داد. موضوعات و مسائلی که بیش از هر چیز بازتاب سلطۀ مطلق بورژوازی و معطوف به تجدید سازمان ساختارهای دولت در تناسب با آن بودند. مسألۀ عمومی سیاست دیگر نه امر طبقاتی، بلکه تعمیق و تعمیم دمکراسی و آزادیهای فردی بود. بر متن چنین تحولی بود که موضوعاتی از قبیل حق برابر برای ازدواج همجنسگرایان و تأمین امکانات برابر بالا رفتن از نردبان ترقی درون بورژوازی برای اقلیتها و اقشار مورد تبعیض به موضوعات مرکزی سیاست بدل گردیدند و به عنوان مسائل مربوط به کل جامعه معرفی شدند. همین جهتگیری در چپ ایران نیز بازتاب داشت و فرمولبندی حکمت از "مرکز سیاست" بسته بندی مورد پسندی برای انجام این چرخش ایدئولوژیک در چپ بود.
اما فقط تحولات درونی چپ بازتاب تحولات جهانی نبود. جامعۀ مدنی خاتمی هم دقیقا در دورانی طرح می شد که بحث حکومت ورزی در سطح جهانی به سمت مشارکت جامعۀ مدنی در دستگاه دولت سوق می یافت و به عنوان دکترین رسمی در سازمان ملل هم مورد بحث قرار می گرفت. ان جی او ها محصول همین مباحث بودند. به همین ترتیب بحثهائی از قبیل ارجاع عقب ماندگی ایران به وجه تولید آسیائی و استبداد آسیائی برخاسته از آن (از قبیل همایون کاتوزیان و کاظم علمداری و کپی بازاری آنان صادق زیبا کلام) نیز بر همین متن صورت می گرفت و این نیز بازتاب تحولی ایدئولوژیک در سطح جهانی بود که قرار بود زمینه ساز تعرض وسیع لیبرالیسم غرب عاری از عوارض استبداد آسیائی به شرق درگیر اقتدارگرائی و استبداد آسیائی باشد. پوستۀ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی مانع از دیدن این روندهای جهانی می شد اما در خود همان جمهوری اسلامی هم سردار محمد باقر قالیباف در انتخابات سال 84 کمپین انتخاباتی اش را با الگوبرداری از کمپین تونی بلر سازماندهی کرده بود.
به این مباحث البته باید گسترده پرداخت. امیدوارم در حد یک مباحثۀ کامنتی کافی باشد.
اصطلاح پاکس آمریکن اصطلاحی است که از بعد از جنگ جهانی دوم در ادبیات سیاسی نظریه پردازان غربی ظاهر شد و نخست به نظم تحت سلطۀ آمریکا در مقابل اردوگاه رقیب اشاره داشت. پاکس آمریکن یا پاکس آمریکانا به معنای صلح آمریکائی است. در این نظریه تکامل صلح آمیز نیمکرۀ غربی تحت سلطۀ آمریکا به عنوان نظم مقبول بین المللی به میان کشیده می شد. اما به ویژه بعد از فروپاشی اردوگاه شوروی بود که این اصطلاح بیشتر به کار گرفته شد و این بار نه فقط نیمکرۀ غربی بلکه کل جهان را مد نظر داشت. وعدۀ صلح در سرتاسر جهان زیر چتر آمریکا. و البته باید برای تحقق چنین صلحی نخست کشورهای سرکش را به زیر این چتر کشاند. یعنی که نخست باید آنها را فتح کرد و این هم کمی چاشنی جنگ لازم دارد. نمونۀ عراق و یوگسلاوی و غیره.
خود این اصطلاح به دوره ای از تاریخ امپراطوری روم ارجاع دارد و برای اولین بار "پاکس رومانا" برای توصیف چنین وضعیتی به کار رفته بود. امپراطوری روم در این دوران که بیش از دو قرن به درازا کشید بیشترین فتوحات را داشت و بر بیش از یک سوم جمعیت جهان آن زمان حکم می راند. روشن است که بین تمام مناطق تحت سلطۀ روم نیز "صلح" برقرار بود. پاکس آمریکن وعده ای برای تکرار آن امپراطوری، آن هم با موفقیت بیشتر و طول عمر بیشتر بود.

Read More
  Attachments
  1. مهدی

باتشکر از مطلب خوب تان دوسوال دارم اول اینکه در قسمتی از بحث تان در توضیح از بین رفتن تمایز بین احزاب چپ وراست ودر تغییر آن به مرکز و حاشیه ورقابت بین احزاب بورژوایی به سمت تمرکز به مرکز سیاست اشاره ای کرده اید به بازتاب آن در چپ ایران در" مرکز سیاست " منصورحکمت لطفا در این مورد بیشتر توضیح دهید وآیا مطلبی در این مورد درسایت تدارک هست؟ دوم درمقاله تان از اصطلاح " پاکس آمریکن " استفاده کرده اید در این مورد هم توصیح بیشتر دهید.

  Attachments
There are no comments posted here yet

کامنت شما

Posting comment as a guest.
0 Characters
Attachments (0 / 3)
Share Your Location
Type the text presented in the image below. Not clear?

صد سال پس از انقلاب اکتبر

کنفرانس اول

کنفرانس مؤسس

  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت سوم)
    از موضع تئوری مارکسیستیِ بحران و فروپاشی، این امر از ابتدا از نظر گروسمن مسلم است که برای پرولتاریا انتظار تقدیرگرایانه فروپاشیِ خود به خود ، بدون آن که فعالانه در آن دخالت کند؛ قابل طرح نیست. رژیم های کهنه…
  • حزب پرولتاریا
      حزب وظایف خود را تنها به شرطی می تواند ایفا کند که خود تجسم نظم و سازمان باشد، وقتی که خود بخش سازمانیابی شدۀ پرولتاریا باشد. در غیر این صورت نمی تواند ادعایی برای به دست گرفتن رهبری توده…
  • اتحادیه ها و شوراها
    رابطۀ بین اتحادیه و شورا باید به موقعیتی منجر شود که غلبه بر قانونمندی و [سازماندهی] تعرض طبقۀ کارگر در مساعدترین لحظه را برای این طبقه امکانپذیر سازد. در لحظه ای که طبقۀ کارگر به آن حداقلی از تدارکات لازم…
  • دربارۀ اوضاع جهانی - 14: یک پیمان تجاری ارزشمند
    یک رویکرد مشترک EU-US می تواند بر تجارت در سراسر جهان تأثیر گذار باشد. روشی که استانداردها، از جمله مقررات سلامتی و بهداشتی و صدور مجوز صادرات در بازارهای دیگر را نیز تسهیل میکند. به خصوص مناطقی که هنوز تحت…
  • 50 سال مبارزه بر سر مارکسیسم 1932-1883 (قسمت دوم)
      همان طور که رزا لوکزامبورگ تاکید نموده است، "فروپاشی جامعه بورژوایی، سنگ بنای سوسیالیسم علمی است". اهمیت بزرگ تاریخی کتاب رزالوکزامبورگ در این جاست: که او در تقابلی آگاهانه با تلاش انحرافی نئو هارمونیست ها، به اندیشه ی بنیادین…

هنر و ادبیات

ادامه...

صدا و تصویر